مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

در معرفت حضرت وجه الله دوران امام انس و جان محمد بن الحسن المهدي صاحب عصر و زمان (منه السلام)

مديران انجمن: najm134, najm139, najm136, najm134, najm139, najm136

Re: مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه فبريه 04, 2026 10:14 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 12

https://drive.google.com/file/d/1AS00Gw ... drive_link



أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

اگر خاطر مبارك بعضي از آقايان كه روز اول تشريف‌فرماي مجلس بودند، باشد، ما آن‌جا اين دعا را خوانديم و در مقام بيانش برآمديم.

«اللهم عرفني نفسك فانك ان لم‏ تعرفني نفسك لم‏ اعرف نبيك»[2]

و در اين‌باره شرحي گفتيم. روي مباني علمي و حَكمي كه بايد از مبدا شروع كرد، از خدا بايد شروع كرد و به خلق آمد، نه از خلق به خدا، خدا بود و ممكنات را آفريد، پس سر آن‌جا است، مبدا آن‌جا است. و به قول حكماء «علت در معلول اظهر از خود معلول است». بايد معلول را به علت شناخت نه علت را به معلول. اين حرفي است كه فلاسفه دارند، درست هم هست.

بايد ما پيغمبر را به خدا بشناسيم، نه خدا را به پيغمبر، بايد از راه خدا پيغمبر را اثبات كنيم، نه از راه پيغمبر خدا را اثبات كنيم.

عقل اول راند بر عقل دوم ماهي از سر گنده گردد ني ز دم

به مقداري‌كه استعداد اكثريت مجلس ما در اين ده روز اقتضا مي‏كرد، راجع به خداي متعال عرايضي عرض شد و اگر مي‏خواستيم مبحث توحيد را مفصل بيان كنيم تا آخر ماه مبارك هم جاي صحبت است و مطالب فراواني هست، وليكن همين مقداري‌كه گفتيم حالا كافي است. چند روزي هم در موضوع نبوت بحث كنيم، بعد برويم به موضوع امامت و وصايت كه جوهر و گوهر آن ولايت است.

خوب،

حالا مي‏خواهيم وارد بحث نبوت شويم، از چه راه؟

از راه خدا،

خدا را شناختيم، فطرت شما، شما را به خداي متعال متوجه كرد. آن‌کسی‌كه ما را نگه داشته است خدا است، خودمان، خودمان را نگه نداشته‏ايم، آن‌کسی‌كه ما را مي‏چرخاند و زير و رو مي‏كند، از هم و غم به نشاط و از نشاط و انبساط به هم و غم مي‏اندازد، خدا است. آن‌کسی‌كه ما را از دانايي به ناداني و از ناداني به دانايي مي‏چرخاند، خدا است. هيچ‌كس نمي‌خواهد كه نادان باشد، هيچ‌كس دلش نمي‏خواهد محزون و غمناك باشد، پس آن‌کسی‌كه از نشاط به حزن مي‏رود، غيري او را از نشاط به حزن مي‏چرخاند، آن‌کسی‌كه از دانايي به ناداني مي‏افتد، غيري او را منقلب مي‏كند. معلوم مي‏شود يك مقلب‌القلوبي هست كه او زير و رو مي‏كند دل ما را، گِل ما را، حال ما را، مقال ما را، همان کسی‌كه نبوديم، ما را بود كرد، همان کسی‌كه بوديم و نبودمان مي‏كند. اوست كه ما را از خنده به گريه و از گريه به خنده مي‏اندازد. اوست كه قيم و قيوم و نگهبان ما است در زمين، در آسمان، در آب، در آتش، اوست كه پناه ما در شدائد و سختي‌ها است، اوست كه در شب تاريك و بيم موج و گردابي چنان حائل، به او متوسل مي‏شويم و به او پناه مي‏بريم و او ما را نگه‌داري مي‏كند.

اين‌ها يك حقايقی فطري است. هر فطرتي كه صاف و پاك است و محجوب به اوهام و تخيلات نشده است و مغلوب افكار اجتماع كوچك، كه خانواده او باشد و يا اجتماع بزرگ، كه شهر و مملكت باشد، هركس مغلوب و محكوم اجتماع نشده و اوهام اجتماع در او رسوخ نكرده است و فطرتش ساذج و ساده و بي‌آلايش است، اين حقايق را وجدان مي‏كند.

همه آن قيوم را نزديك‌ترين اشخاص به خودمان مي‏دانيم، در همه جا او را با خودمان مي‏يابيم، در تاريكي، روشنايي، در سفر، در حضر، در بند، در بحر، در بر، در کوهستان، در بيماري، در صحت، در جواني، در پيري، در تمام احوال و در تمام ازمنه و امكنه، او را مي‏يابيم با خود و خود را در محضر او مي‏يابيم، و مي‏يابيم كه او از ما به خود ما نزديك‌تر است.

اين‌جا يك كلمه مي‏گويم و رد مي‏شوم، چون اگر بخواهم دنبال كنم، يك اقيانوس مطلب است.

خودمان را هم به او مي‏يابيم، اشتباه نكنيد، او را به خود نمي‏يابيم، خود را هم به او مي‏يابيم. اين وجداني فطرت ما است. به فطرت خودمان مي‏يابيم كه هرچه به ما مي‏رسد از او مي‏رسد، كليه خيرات، كليه كمالات، كليه سعادات، از او به ما مي‏رسد. اين‌ها را بالفطره مي‏يابيم، احتياجي به استدلال و احتجاج ندارد، فقط بايد فطرت را از آلايشات حيواني، شهواني، توهمات شيطاني، حواجس نفساني، تخيلات بي‌اساس و توهمات بي‌مقياس پاك نمود.

حالا،

اين‌كه معلوم و مشهود وجداني ما است اين‌جا يك مطلب سر مي‏زند، از سرچشمه باطن ما و از منبع فطرت ما، يك مطلب این‌جا بالا مي‏آيد. اولين مطلبي كه از سرچشمه وجود ما به ما ظاهر و نمايان مي‏شود بعد از وجدان خدا، اين مطلب است.

چه؟ آن مطلبي كه از سر چشمه فطرت ما در مي‏آيد، احتياج به استدلال و احتجاج ندارد.

آن مطلب این است،

وجدان ما، فطرت ما، به ما مي‏گويد: آهاي آشيخ! آهاي حاجي! آهاي كربلايي! آهاي مشهدي! آهاي مادر! آهاي آقا! آهاي ملا! آهاي نادان! به همه، به همه بدون استثناء، از بوعلي‏سينا گرفته تا اين پسر بي‌سواد حمال، به همه اين‌ها، فطرت داد مي‏زند: آهاي فلاني!

خداي منعم را يافتي، خداي قيومت را يافتي، حافظ و نگهبانت را يافتي، يافتي مرجع و ملجا و پناهگاهت را، منعم و رازق و خالقت را يافتي؟

بر تو واجب است كه سپاسگزاري اين منعم كني، وجدان حكم مي‏كند بر تو لازم است كه شكر اين ولي‌النعمه را بكني. سپاسگزاري نعمت، از واجبات اوليه عقليه وجدانيه است. هركسي كه رائحه انسانيت به شامه و بيني او رسيده باشد، هركسی كه اندك چشمي‏ به عالم انسانيت باز كرده باشد، مي‏گويد: نعمت ولي‌النعمه را بايد سپاسگزاري كرد و شكرگزاري كرد. از عواطف اوليه و بلكه از غرائز انسانيه است موضوع شكر نعمت.

مثال براي شما بزنم، غالبا من به امثله در منابر، مطالب عالي را نازل مي‏كنم، براي آن‌كه بچه‏ها خوب بفهمند، حال آن مثال را اين‌جا مكرر زده‏ام، اين‌جا هم بزنم.

برای این‌که بفهمید شكر منعم و سپاسگزاري ولي‌النعمه وجداني هر فرد بشري است يك مثال مي‏زنم:

امشب اول افطار سفره را پهن كرده‏ايد، «بسم الله الرحمن الرحيم، اللهم لك صمت و علي رزقك افطرت و عليك توكلت»، هنوز آب گرم يا خرما را نخورده‏ايد، دم در، یک گدايي صدا مي‏زند، اي مسلمان‌ها! خدا خيرتان بدهد، ما هم روزه‌دار هستيم، يك لقمه افطاري به ما بده. گدائي است در خانه شما آمده است، شما و خانم شما يك مقدار از غذا برمي‏داريد و به بچه‌تان مي‏دهيد و مي‏گوئيد: بابا بلند شو و بده به اين گدا، پسرتان مي‏برد،

حالا اگر خانه ما آخوندها است نان و پنير و انگور و اين‌طور چيزها، اگر خانه شما است بوقلمون و جوجه بادنجان و پلو و اين‌ها. هرچه هست، يا خانه ما آخوندها، يا خانه شما پولدارها.

از آن غذاهاي یک کمی بار مي‏كنيد به بچه مي‏دهيد، بچه مي‏برد مي‏دهد به گدا، گدا هم مي‏خورد، دعا مي‏كند:

الهي در اين‌وقت افطار، خدا شما را فقير نكند، ذليل نكند، خدا تو را ينيم نكند، يك مشت دعا مي‏كند و مي‏خورد و ته ظرف هم پاك مي‏كند و با دعا به بچه مي‏دهد. بچه مي‏آيد.

نيم ساعت بعد هم يك گداي ديگر مي‏آيد، باز او دعا مي‏كند، ايها المومنون من هم فقير هستم و روزه داشته‏ام و گرسنه‏ام، اطعامم كنيد. باز شما و خانم شما ظرفي را از غذا پر مي‏كنيد به آقازاده مي‏دهيد، مي‏برد به گدا مي‏دهد. اين گداي دوم تا چشمش به بشقاب مي‏افتد مي‏گويد: هوم! خدا مرگ‏تان بدهد! ته سفره را براي من آورده‏اي، ته سفره را به من داديد، الهي شما هم مثل ما ذليل شويد، الهي شما هم محتاج نان شب شويد.

پدرنامرد مي‏خورد و ناله مي‏كند، مي‏خورد و نق مي‏زند.

اين پسر را مي‏گوئي، آتش مي‏گيرد، مي‏خواهد با دندانش گدا را تكه تكه كند، پدرنامرد هم مي‏خورد و هم غر و لند مي‏كند، طلب بابایت را پدرسوخته خواستي؟

گذشت، ظرف را مي‏گيرد و مي‏آورد، با خلق تنگي مي‏اندازد.

فردا شب اول افطار مي‏شود، گداي اولي مي‌آيد، تا گداي اولي مي‏آيد اين پسر مي‏گويد: مامان يك‌خورده غذا بده، يك‌قدري هم بيشتر بده، يك‌خورده مثلا از آن خورشت ديگر هم بگذار، نمي‏داني ديروز يك لقمه مي‏خورد و ده تا دعا مي‏كرد، نوش جانش، گوارايش، بیشتر بده، مامانش را وادار مي‏كند تا بشقاب را چرب‌تر و پر دمبه‌تر و بيشتري به او بدهد.

نيم ساعت بعد گداي دوم مي‏آيد، هم‌چنان‌كه دم در صدايش بلند مي‌شود، اين پسر مي‏گويد: مرگ را بخورد، اين پدر سوخته طلب بابایش را مي‏خواهد.

مادرش مي‏گويد: بيا، اين را ببر بده به گدا.

مي‏گويد: نه من كه نمي‏برم، كوفت بخورد، يك لقمه مي‏خورد ده تا هم حرف و غر و لند داشت، پدرنامرد!

خوب،

اين قصه و حكايت را من براي چي نقل كردم؟ براي اين‌مطلب كه وجداني اين بچه شش ساله يا هفت ساله است كه شكر منعم خوب است، شكر منعم اسباب زيادي نعمت است، سپاسگذاري منعم، شان انسان با وجدان است، و كفران نعمت منعم، وبال است، ضلال است، دنائت و پستي است، مايه نقصان نعمت مي‏شود، همان‌كه خداوند در قرآن بالصراحه گفته ‏است: (و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد)[3]

خدا يك بحث فلسفي و مطلب استدلالي حَكَمي ‏ذكر نكرده است. خدا يك حقيقت فطري وجداني را در اين آيه تذكر داده است.

شكر نعمت، نشانه انسانيت انسان است، كفران نعمت نشانه انسلاخ از دايره انسانيت است، بلكه از حيوانيت، حيوانات هم يك عده آن‌ها، بالفطره سپاسگزار منعم هستند و حق منعم و ولي‌النعمه را نگه مي‏دارند و من در اين‌باره قضایاي فراوان دارم، ديدني و شنيدني است كه حتي حيوانات هم اگر به آن‌ها احسانی و انعامي ‏بشود حق احسان و انعام را نگه مي‏دارند. مخصوصا سگ كه در ميان حيوانات معروف است به وفاداري و حق نعمت نگهداري.

چند تا شعر آخوند «ملا محمد» مي‏گويد، بد نيست بگويم، براي فضلاء يك نكته شيريني دارد.

مي‏گويد: اگر يك سگ از محله حسن آباد به چاله ميدان آمد، سگ‏هاي چاله ميداني دور او مي‏ريزند، هاي و هوي، داد و فرياد، زخمي‏اش مي‏كنند، او را مي‌دوانند، مي‏دانيد كه اين سگ‏ها چه به اين سگ مي‏گويند؟

اين خودش يك نكته است. بيان شيريني مي‏كند. مي‏گويد:

گر سگي آيد غريبي روز و شب آن سگانش مي‏كنند اين دَم ادب

مي‏گزندش كاي سگ طاغي برو با ولي نعمت‏ات ياغي مشو

اولين در را كه خوردي استخوان سخت گير و حق‌گزاري را بمان

مي‏گويد: به زبان سگي و به زبان حيواني به او مي‏گويند: تو نان در خانه حاج آقاي محله حسن‌آباد را خوردي، بايد آن‌جا پاس بدهي، بايد حق نعمت او را نگه‌داري كني، اين‌جا چرا آمدي؟ اين‌جا را ما بايد پاسباني و پاسداري كنيم زيرا كه نعمت سكنه اين محل را ما مي‏خوريم، تو نعمت سكنه حسن آباد را خورده‏اي بايد آن‌جا پاسباني كني، حق نعمت آن‌جا را نگه بداري، برو برو.

بد توجيهي نمي‏كند، توجيه لطيف ذوقي ادیبانه‏اي است، و حيوانات ديگر. گفتم قصه حيوانات نمي‏خواهم بگويم مجلس را به قصص نمي‏خواهم تمام كنم و الا قصه‏هاي عجيب و غريب دارم.

مرحوم آيت الله حاج «سيد علي اكبر خوئي» قدس الله سره والد ماجد حضرت آيت الله العظمي آقاي «خوئي»،

خداوند به محمد و آل محمد: همه روحانيين گذشته ما را غريق رحمت فرمايد.

من هر وقت دعا به روحانيين مي‏كنم بايد آمين‌هاي شما چرب و پر دنبه و خيلي عالي باشد.

و موجودين از روحانيين ما را طول عمر و عز كامل و تائيد شامل عطا بفرمايد.

مرحوم والد ايشان با ما در مشهد همسايه بودند، خود آقا هم، يك غصه عجيبي نقل كردند، و خلاصه‏اش این اشت:

يك شتربان در يك مغاره‏اي گرفتار شده بود. يك افعي بزرگي در آن مغاره دهان باز كرده بود و چشم‏ها اين‌طوري! يك عقربي كه خود مرحوم آقا «سيد علي اكبر» مي‏فرمودند: به اندازه يك بچه گربه، آن‌طرف مغاره بود. آن عقرب در كمين مار بوده و مار هم در كمين عقرب بوده ‏است. اين مرد هم از ترس شترش كه مي‏خواسته اين را بگزد، فرار كرده و به اين مغاره پناه آورده است. حالا كه چشمانش باز شده ‏است مي‏بيند گير دو حريف عجيب افتاده است، يك مار اين‌طرف و يك عقرب آن‌طرف.

عجب! يار غار! نوعا يار غارها همين‌طور هستند يا مار هستند و يا عقرب‏ هستند، حواستان جمع باشد.

او وحشتش مي‏گيرد كه با اين يار غار چه كند. دو تا هم هستند، مي‏فهمد كه اين دو در كمين يكديگر هستند،

مي‏گويد: علي الله، مرد نبايد از اين چيزها بترسد.

مرد كه بايد در كشاكش دهر سنگ زيرين آسيا باشد

بايد يكي بعد از ديگري دشمن را برطرف كرد، چوب‌دستي كه دستش بود، صاف مي‏زند و عقرب را مي‏كشد، و بعد از شدت ترس او را لرز مي‏گيرد و مي‌افتد. يك‌وقت ملتفت مي‏شود،

اين عين فرمايش مرحوم حاج ميرزا «علي اكبر» قدس الله سره والد ماجد حضرت آيت الله آقاي «خوئي» است، كه اين شخص هم از اهالي خوي بوده ‏است و براي آقا نقل كرده بود.

يك‌وقت به خودش مي‏آيد و می‌بیند كه اين‌جايش گرم و داغ است. چشمانش را باز مي‏كند و مي‏بيند خانم افعي بالاي سرش نشسته است و لالائي براي او مي‏گويد.

غش مي‏كند.

وهله دوم به حال مي‏آيد، مانوس مي‏شود و مي‏فهمد كه اين حيوان دارد پذيرائي از اين آدم مي‏كند، در مقابل احساني كه كرده است و دشمن او را که عقرب باشد كشته است. چون اين احسان را كرده است، او دارد با زبانش صورت او را مي‏ليسد، در حقيقت مي‏بوسد. کم کم ترس از او برطرف مي‏شود، از جا بلند مي‏شود، افعي آن‌طرف نشسته ‏است و اين‌هم اين‌طرف نشسته است، آن حمله مي‏كند به در مغاره و عقب نشيني مي‏كند و به اين عمل به آن حيوان مي‏فهماند كه من چرا اين‌جا آمده‏ام.

شترش هم در مغاره زانو به زمين زده تا هروقت بيرون بيايد بزند و بكشد.

اين اژده‌ها راه مي‏افتد، در مغاره مي‏آيد، رفتن در مغاره همان و يك نعره عجيب از شتر بلند مي‏شود و برمي‏گردد. مي‏بيند كه كنار مغاره لم مي‏دهد و مي‌خوابد، اين مي‏فهمد كه رفت وشتر را كشت، مي‏آيد بيرون مي‌بيند كه شتر را زهر زده بطوري‌كه تمام گوشت‏ها و پوست‏هاي او از استخوانش جدا شده است. او را مي‏كشد و مي‏آيد.

مرحوم حاج «سيد علي اكبر» مي‏فرمودند: تا اين اين آخرها كه زنده بود، اين پهلوي صورتش زنجاب مي‏داد، هر زمستان زنجاب مي‏داد، اثر همان بوسيدن و ليسيدن افعي بوده است صوت ايشان را.

ملتفت باشيد هركس شما را نبوسد! بعضي‏ها افعي هستند، لب‌هايشان كه به صورت شما برسد زهرآلود مي‏شود، چه كسانی هستند ديگر نمي‏گويم.

به هر حالت،

حيوانات هم سپاس‌گزار نعمت هستند، حيوانات هم نمك‌شناس هستند، اف بر آن انساني كه حق نعمت منعم را نشناسد و سپاس ولي‌النعمه را نگه ندارد، او از حيوان هم پست‌تر است و لو آن‌كه به صورت انسان باشد.

پنج تومان به يك فقير مي‏دهي، وجدانا توقع داري كه آن فقير از تو احترام و تعظیم كند، بيش پاي تو حركت كند، ابتداي به سلام كند، تعارف كند. اين فطري همه ما است كه وقتي احسان به كسي كردي، در باطن ذات خودمان و كنه وجودمان اين توقع را داريم كه او در مقابل اين احساني كه كرده‏ايم يك اظهار انسانيتي بكند،

همين وجدان مي‏گويد: آهاي بشر! آهاي قطره ماء گنديده كه حالا اين‌طور صورت زيبا پيدا كرده‏اي و دماغ بزرگ پيدا كرده‌اي، يك قطره گنديده! اگر روي دستمال مي‏افتادي مي‏رفتند و با صابون و برف آن را مي‏شستند، خدا تو را به اين پايه رسانده است، (ا و لم ير الانسان انا خلقناه من نطف فاذا هو خصيم مبين)[4]

چرا نگاه نمي‏كني آشيخ! آشيخ بالاي منبر! چرا به خودت نگاه نمي‏كني؟ باد انداخته‏اي در بيني، مي‏داني تو کي هستي؟ همين هستي كه غار غار مي‏كند، همين کسي‌كه داردار راه انداخته است، همين‌كه چشم شهلاي بينا دارد، همين‌كه زبان ورزش كننده گويا دارد، همين‌كه گوش شنوا دارد، همين‌كه باد بزن در دست دارد و باد مي‏زند، همين‌كه

رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

تو، آن ذره مني گنديده‏اي، آن‌هم همه‌اش نيستي. آن يك قطره مني بابای تو كه از صلبش به رحم ننه‌ات افتاد، پانصد هزار شيخنا بوده است، کوچک و کوچک بودید، از سر سوزن هم کوچک‌تر، چندین ميليون بوديد كه همه چندين ميليون به قدر قاشق چاي‌خوري هم نبوديد، يكي از آن‌ها تو هستي. خدا تو را بزرگ كرد، خدا تو را علقه كرد، خدا تو را مضغه مثل گوشت جويده كرد، خدا به تو استخوان داد، خدا به تو رگ و پي داد، خدا به تو چشم و گوش و ابرو و دهان و قامت رعنا داد. اين‌ها كه كه مال بدنت است، بدبخت!

خدا به تو فكر و هوش داد، خدا به تو عقل و دانش و خرد داد، خدا به تو عزت داد، خدا در آن رحم مادر تو را نگه داشت.

من اين‌ها را مقيد هستم بگويم، اول خودم متذكر شوم و بعد هم شما، اول خودم بدانم كي‏ هستم، حساب خودم را بكشم، شما هم حساب خودتان را بدانيد. خيلي باد نكن آشيخ! آشيخ بالاي منبر! حاج آقاي پائين منبر، موسيو، نه موسيو باد كند، نه سروان، نه سرگرد، نه دكتر، نه حاج شيخ، نه حاج آقا، نه بي بي، نه بابا، هيچكدام باد نكنند.

توي يك زندانی تو را انداختند پر از خون. خون متعفن كثيف، از ديدنش منزجر هستيد، از عفونت آن متاثر هستيد. آن‌جا جايت دادند، چه كسي تو را در آن گند و گه نگه داشته است، چه كسي تو را در آن زندان تک انفرادي، زندان تاريك بي در، نفس‌كش نبود، لب و دهانت را به ناف مادرت بسته بودند، اصلا لب و دهانت بسته بود، از ناف مي‏مكيدي. چه كسي تو را آن‌جا نگه داشت؟

خدا،

تو خودت خودت را نگه داشتي؟

بزرگت كردند در بغل مادرت انداختند،

چه كسي مادر را به تو مهربان كرد؟ كه شب تا صبح نمي‏خوابد و بيدار مي‏ماند تا تو را بخواب كند.

جلال‏الممالك مي‏گويد:

شب‏ها بر گاهواره من بيدار نشست و خفتن آموخت

يك حرف و دو حرف بر دهانم الفاط نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شيوه راه رفتن آموخت

چه كسي مادر را به تو مهربان كرد؟ چه كسي بابا را مثل يك خر حمال به تو مهربان كرد، صبح تا شام جان بكند، تمام سوراخش باز شود، عرق از بالا و پائين او بريزد، با تقي و نقي و احمد چهار باغي به در بزند و به ديوار بپرد، تو جوال با هر كسي و ناكسي برود تا سنار و سه شاهي بدست آورد، بعد نان بربري و پنير كند بياورد تو بخوري و زهر مار كني و غرغر هم به او داري! جان بكند، مثل حمالي، زير اين بغلش خربزه، زير اين بغلش آجيل و شيريني، زير چانه‌اش هم یك چيزي گرفته است و با ماتحتش در را باز مي‏كند و مي‏آيد، عرق هم ريخته، مي‏آيد بارها را پیش تو مي‏ريزد، هزار تا غر و لند هم داري!

چه كسي پدر را اين‌طور خر حمال و مهربان تو كرد؟

خدا، خدا.

چه كسي به تو عقل داد تو همان بچه دو الی سه ساله‏اي بودي كه سر و كون برهنه توي مجالس غلت مي‏زدي و معلق مي‏زدي، مي‏شاشيدي، هيچ باكت هم نبود، خيال هم نمي‏كردي، نمي‏فهميدي. حالا عاقلت كرده‌اند، با شعورت كرده‌اند، مودبت كرده‏اند، با فهمت كرده‌اند، چه كسي اين فهم را به تو داد؟ چه كسي اين عقل و شعور را به تو عطاء كرد؟ اين نعمت‏هاي بزرگ را؟ چه كسي تو را ديوانه نكرد و عاقل كرد؟ چه كسي به تو چشم داد؟ الان اگر كور شوي چه كسي مي‏تواند چشم تو را برگرداند؟ الان اگر من لال شوم چه كسي مي‏تواند به من زبان بدهد، جز خدا، جز خدا!

در دوران هستي خودمان، شب و روز غرق نعمت‏هاي گوناگون هستيم و الان هم هستيم. حاج آقاي بازار، چه كسي براي تو مشتري مي‏فرستد؟ چه كسي آبرو به تو در بازار داده است؟ چه كسي تو را محترم كرده است؟

خدا، خدا،

در هر لحظه‌ای غرق اقيانوس نعمت‏هاي خدا هستي، (ان تعدوا نعم الله لاتحصوها)[5]. اگر نعمت‏هاي خدا را بخواهي بشماري، از عدد و شماره خارج است. اي بي‌حيا!

خودم را دارم مي‏گويم، شما مقدس اردبيلي هستيد! به شما جسارت نمي‏كنم، نوع شما سلمان‏ هستيد الحمدلله، پاي منبر بنده نشسته‏ايد، ابوذر هستيد،سلمان‏ هستيد مقدس‏اردبيلي هستيد، شيخ‏مرتضي‏انصاري هستيد، طلبه‏هاي شما علامه بحرالعلوم هستند، علامه‏حلي‏ هستند. به خودم مي‏گويم،

اي بي‌حيا، چرا از خدا شرم نمي‏كني؟ اي بي‌شرم چرا وقار خدا را نگه نمي‏داري؟ چرا سپاس‌گزاري نعمت خدا را به نگه‌داري وقارش، در درجه اول، نمي‏كني؟ چرا سپاس ولي النعمه را به حفظ وقارش نمي‏كني؟

(ما لكم لاترجون لله وقارا و قد خلقكم اطوارا)[6] خدا تو را طور به طور كرده است، مني بودي، علقه‌ات كرده، علقه بودي، مضغه كرده، مضغه بودي، جسم كرده، جسم بي روحي بودي، روح دارت كرده ‏است، نا فهم بودي، بافهم كرده است، گدا بودي، دارا كرده ‏است، خوار و ذليل بودي، عزيز و محترم كرده است، بي‌كس بودي، زن به تو داده ‏است، بچه به تو داد،

اين‌ها اسرار آفرينش خدا در تو است، چرا خدايي كه تو را اين‌طور طور به طور، دور به دور، مي‏چرخاند وقارش را نگه نمي‏داري؟ به قدري كه از يك اوستا پوسيده خود، احترام قائل هستيد، از خدا آن‌قدر احترام قائل نيستي، چرا؟ به قدري كه از يك بزرگ‌تر سر محل خود احترام قائل هستيد، يك رئيس پوسيده يك اداره پستي، به قدري كه از آن رئيس پوسيده احترام و احتشام مي‏كنيد، خدا را آن‌قدر احترام نمي‏كنيد، (ما لكم لاترجون لله وقارا و قد خلقكم اطوارا)[7]

اي بي‌حيا! حيا كن از خدا حيا كن،

(الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله)[8]

آيات خيلي هست، در اين ماه رمضان قرآن بخوانيد ولي با تدبر، قرآن را باز كردن و خواندن و رفتن، البته بي‌اثر نيست، من نمي‏خواهم بگويم بي‏اثر است. قرائت قرآن هرچه كه باشد چه معنايش را بفهمي و چه نفهمي، تند هم بخواني، اين‌ها اثر دارد نورانيت قلب مي‏آورد، ولي آن قرائتي كه شفاي دل شما است (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه)[9]

آن قرائت با تدبر است. اگر سواد عربي داري، خوشا به حالت، اگر نداري، قرآن‏هاي ترجمه‌دار را بخر، يك آيه را بخوان، ترجمه آن آيه را هم بخوان، بعدا دو مرتبه آيه را بخوان تا بفهمي كه قرآن چه مي‏گويد؟

قرآن كلام خدا است، قرآن تجلي حق تعالي است، قرآن موعظه است، قرآن هدايت است، قرآن نور است، قرآن شفا است. اين‌ها همه عباراتي است كه در خود قرآن وجود دارد، قرآن خودش را به اين عبارات توصيف كرده است، نور است، از اين نور بهره‌بردار و دلت را روشن كن، از اين دارو بهره‌برداري كن، درد دلت را به داروي قرآن دوا كن، از اين قرآن رفع گدائي خودت را بكن.

اميرالمومنين7 فرمودند: «و اعلموا انه ما جالس القرآن احد الا قام عنها بزياده او نقصان، زياده في هداي و نقصان من عمي و اعلموا انه ليس لاحد قبل القرآن من غني و لا لاحد بعد القرآن من فاق»[10]

پيش از قرآن هيچ‌كس غنا و بي‏نيازي ندارد، بعد از قرآن هيچ‌كس گدايي و نيازمندي ندارد. هرکس با قرآن مجالست كند، بعد از جدائي بر هدايتش افزوده مي‏شود يا از ضلالت و گمراهي او كاسته و زدوده مي‏شود. اما همه اين‌ها وقتي است كه قرآن را با تدبر بخواني. (ا فلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها)[11]، بايد قرآن را با تدبر خواند، بخوان و ببين چقدر خطاب و عتاب دارد.

اي بي‌حيا!

با اين‌همه نعمت‌ها، همين الان، الان. الان، همين زمين يك اين‌طوري بشود، هيچ كار نمي‏خواهد بشود، همين زميني كه رويش نشسته‏ايم اين‌طوري بشود، همه ما به جايي رفته‏ايم كه عرب نيزه انداخت، چه کسی مي‏تواند ما را برگرداند؟ الان زمين تكان بخورد، چه کسی تو را نگه مي‏دارد؟ هوا مسموم بشود چه کسی تو را نگه مي دارد؟ از همه اين‌ها برتر، بالاتر، يك سكته قلبي،

44:35

پاي خودت را از در مسجد بيرون گذاشتي، قدم راست را يا چپ را بیرون گذاشتي، يك‌مرتبه ناگهان بانگي برآمد، خواجه مرد، حاج آقا سكته كرده است، چه کسی مي‏تواند تو را دو مرتبه برگرداند و زنده كند؟

اين نفس را خدا مي‏دهد، اين زندگي را خدا مي‏دهد، اين آسايش‏ها را خدا مي‏دهد

ميليارد ميليارد ميليارد نعمت‏ها را خدا مي‏دهد، ؟؟؟

اگر نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها

اگر يك لحظه این فياض جلوي فيض را بگيرد، همه به دار بوار مي‏رويم.

آن‌وقت اين، اي بي‌حيا، استحقاق اين را ندارد كه در شبانه روز، هفده مرتبه بگويي: «سبحان ربي العظيم و بحمده»

اين زبان عقرب گزيده تو كه صبح تا شام هفت و هشت هزار نامربوط مي‏گويد. غیبت می‌کند، افترا می‌بندد، دروغ می‌گوید، حرف‌های لهو و لعب می‌زند، حرف‌های زشت می‌زند، حرف‌هایی که مستوجب حدش می‌کند، بعضی حرف‌ها از دهان‌ها در می‌آید که اگر حاکم شرعی آن‌جا باشد و مبسوط الید باشد و بشنود، می‌گوید: درازش کنید، پشت ماتحت او را بالا بیاورید صد تا تازیانه به او بزنید. از این حرف‌ها در شبانه‌روز خیلی از دهان‌ها در می‌آید، این زبان که هفت هشت ده هزار سخنان نامربوط و سخنان وزر انگیز را، سخنان غضب‌آمیز را، که خدا را به غضب در می‌آورد، هفده مرتبه این زبان لال شده را بچرخان و بگو: «سبحان ربي العظيم و بحمده»، هفده رکعت نماز چه پدر و مادری دارد؟

صد مرتبه برای رئیس اداره خم فنری کمری می‌شوی، مرد! یک‌مرتبه هم برای خدا خم شو! هفده مرتبه هم برای خدا خم شو، بگو «سبحان ربي العظيم و بحمده»، تو که برای خیلی چیزها سجده می‌کنی، سو چهار مرتبه هم برای خدا سر به سجده بگذار «سبحان ربي الاعلی و بحمده» «سبحان الله و الحمدلله»، شکر نعمت را به زبان کن، «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر». کسی‌که در مقابل این همه نعمت‌ها، از این مقدار سپاس‌گزاری هم خودداری کند، کافر بالله است، «من ترک صلاتا متعمدا فقد کفر»[12]، درست گفتند. عقل می‌گوید: کافر است، او خدا را قبول ندارد، اگر خدا را قبول می‌داشت، اگر فطرت او زنده است، در مقابل این همه نعمت‌ها یک سپاس زبانی کند، هفده رکعت نماز را خیلی کند بخوانی، سی و چهار دقیقه می‌شود، رکعتی دو دقیقه می‌شود.

نماز حضرت آیت الله العظمی «آقای خوانساری»، با این‌که نمازش سنگین است، هشت رکعت ایشان بیست و دو الی سه دقیقه دقیقه طول می‌کشد، رکعتی سه دقیقه می‌شود. باقی دیگر دعا و تعقیبات و اذان و اقامه است، و شما قطعا، نوعا این‌طور نماز نمی‌خوانید. هفده رکعت نماز شما هفده دقیقه است،

شبانه روز چند ساعت است؟

بیست و چهار ساعت،

ساعتی چند دقیقه است؟

شصت دقیقه،

1280 دقیقه است،

خاک بر سر! بیست دقیقه را سپاس خدا بجا بیاور، بیست دقیقه، یک سوم ساعت است،

یک هفتاد و دوم وقت خودت را سپاس نعمت خدا کن، آن هم سپاس زبانی. نمی‌گویم: پول بده که از جان دادن برای تو بدتر است، بگو: الحمدلله، «الحمدلله رب العالمین».

کسی‌که این مقدار هم رعایت خدا نکند و وجدان را بکشد، این انسان نیست، نه این‌که مسلمان نباشد، بلکه انسان نیست، «من ترک صلاتا متعمدا فقد کفر»[13]

روایت می‌فرماید: «فقد کفر»،

بنده می‌گویم: «عن الانسانیه قد هجر»، از انسانیت بیرون است، حیوان است. اگر به سگ لقمه نانی بدهی، دم تکان می‌دهد، اگر به سگ تکه استخوانی بدهید، محال است تا زنده است شما را بگزد، هر وقت به شما برسد دم تکان می‌دهد.

ای بشر از سگ پست‌تر، این همه نان و جاه و آبرو و فضل و کمال و عقل و هوش و هز و جلال را خدا به تو داده است، آیا یک دم نباید تکان بدهی؟ کله نباید تکان بدهی؟

جوان‌ها فهمیدید که چه می‌گویم، من از چه راهی دارم اهمیت نماز را و تثبیت و تحکیم روایاتی که درباره نماز وارد شده است، با چه منطقی دارم تحکیم می‌کنم، راستی عمود دین است، راستی اگر کسی نماز را نخواند کافر است، راستی نماز اول نشانه بندگی خدا است.

افسوس که نه فرصت دارم و نه وقت دارم، و الا ده الی بیست روز در مورد نماز برای شما سخن می‌گفتم، ببینید یک اقیانوسی و یک دریایی از معرفت الهی است، هر کلمه آن یک بابی از ابواب عرفان است و اگر آن نمازی را که اسلام آورده است بخوانی، خدا شاهد است تکانتان می‌دهد، من دیده‌ام.

من در اوائل طلبگی خودم به پدرم گفتم: یک کتاب «وسائل‌الشیعه» شیخ «حر عاملی» را خرید، در كتاب «الصلوه» پيش مرحوم آقا «ميرزا محمد باقر مدرس رضوي خراساني» درس مي‏خواند، بنا گذاشتم روايات «ابواب صلوه» را بخوانم. روايات را كه خواندم به شوق افتادم كه طبق روايات به مستحبات نماز عمل كنم. يك نماز تقريبا آب‌دار و سنگين مي‏خواندم، به مستحبات عمل مي‏كردم، تكبيرات سبعه افتتاحيه و دعاهاي في ما بين و دعاهاي در وسط نماز را قدري رعايت مي‏كردم و به خيال خودم كه نماز سنگين و آب‌داري مي‏خوانم، تا وقتي با يكي از اساتيدم سفر كردم.

سفر، جواهر و گوهر اشخاص را نمايان مي‏كند، «في تقلب الاحوال تعرف جواهر الرجال»

آقا، شب اول كه او نماز خواند و من هم پشت سرش ديدم به! اگر نماز اين است، آن نمازهاي آب‌دار بنده، پياز است، نماز نيست. آن وقتي‌كه دست به قنوت و دعا برمي‏داشت در و ديوار را منیتيز مي‏كرد. ما را خشك مي‏كرد، فهميدم نماز چیست، نمونه‌اش را فهميدم، فهميدم نمازهاي پيغمبر و اميرالمومنين7 و امام حسن7 و امام حسين7 و حضرت زين‌العابدين7 چه سنخ بوده است، اين يك نمونه اندكي بود از نمازهاي آن‌ها.

يك دريا معرفت است اين نماز، يك اقيانوس علم وجداني است، هر كلمه‏اي از آن بابي از ابواب معارف است،

ولي كجا؟ ما چه کسی هستيم؟

خدايا به نمازي‌كه امام حسين7 در روز عاشورا خواند ما را موفق به اقامه نماز به طور دل‌خواه خودت بفرما.

به ما توفيق دو ركعت نماز خواندن طبق دستور پيغمبرت خاتم الانبياء9 عطا بفرما.

به كجا رفتيم! عيب ندارد.

خوشا آنان كه الله يارشان بي

اگر با خدا معاشقه كني، اگر با خدا مانوس شوي، و الله عالم امكان را فراموش مي‏كني، اصلا بهشت را فراموش مي‏كني. به حق حق قسم است، راست مي‏گويم، نچشيده مزه‏اش را نمي‏گويم، اگر با خدا انس گرفتي و لو يك دقيقه، بهشت چيست؟

گفت:

الهي زاهد است و حور مي‏خواهد قصورش بين ز جنت مي‏گريزد از درت يارب شعورش بين

«و زوجنا من الحور العين»، حور العين كیست؟

جماع كني، چي شد؟

(رضوان من الله اكبر)[14]، حضور در محضر مقدس حق متعال آن‌قدر لذيذ است!

آی، آی.

خوشا آنان كه الله يارشان بي بهشت جاودان بازارشان بي

خوشا آنان كه دائم در نمازند كه حمد و قل هو الله حال شان بي

توي اين بحث افتاديم، مانعي ندارد، فردا هم ان‌شاءالله تعالي مطلب را تكميل مي‏كنيم.

سپاس‌گزاري خدا لازم، چون ما نحوه سپاس‌گزاري را نمي‏دانيم خداي متعال بايد بفرستد انبياء و رسلي را كه آنان نحوه سپاس‌گزاري خدا را به ما بياموزند، بگويند: نماز بخوان. سپاس‌گزاري خدا در مغاره‌نشيني نيست، سپاس‌گذاري خدا در رهبانيت نيست، سپاس‌گزاري خدا در درويش خاموش شدن نيست.

يك درويش در چهل و پنج سال پيش به مشهد آمده بود، درويش خاموش، همداني بود، هيچ نمي‏گفت. مي‏گفت: پير من دستور داده مهر بر دهانم بزنم، بعد معلوم شد اين هم حُقه است. يك ماه رمضان منبر رفته بود، هفت، هشت، ده تا از منابر شيخ عباس‌علي قزويني را بلد شده بود، همان را تحويل مي‏داد. پائين كه مي‏آمد از او سئوال مي‏كردند، بلد نبود. زده بود به در درويش خاموشي، كه پير من مهر به دهانم زده است كه جز بالاي منبر، پائين منبر حق نداری حرف بزني و مهر را بشكني،

سپاس‌گزاري خدا آيا در درويش خاموشي است يا در حرف زدن؟ و چه جور و چقدر؟ آيا سپاس‌گزاري خدا در كور شدن و خر شدن است يا در بينا بودن است؟

اين را ما نمي‏دانيم بايد پيغمبر بيايد. اين يكي از طرق اثبات نبوت ان‌شاءالله تفصيلش را فردا به عرض شما مي‏رسانم.

خدايا به ذات مقدس‏ خودت ما را پيغمبر شناس بفرما،

ما را تابع پيغمبر بر حق خودت حضرت خاتم‌الانبياء9 بفرما،

ما را پيرو اوصياء به حق آن پيغمبر، مخصوص وصي دوازدهمش حضرت بقيه الله ارواحنا فداه بفرما،

حضرت علي اكبر7 كه ديروز تا توی ميدان او را آورديم، يك امتيازاتي دارد،

دو سه كلمه مي‏گويم بد نيست،

از اين امتيازات، يك چيزهايي ما مي‏فهميم.

در قرآن مقدس چند آيه است كه مربوط به مقامات نبوت انبياء و ولايت اوصيائشان است، و ائمه: در مقام استدلال بر اين مطالب، به اين آيات متمسك مي‏شدند،

يكي (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم علي العالمين ذريه بعضها من بعض)[15]

اين آيه مربوط به مقامات ولايتي انبياء است كه خداي متعال اين‌ها را انتخاب كرده و برگزيده و به مقام پيشوائي، به جنبه نبوت يا جنبه امامت، آن‌ها را منصوب داشته است،

ارباب مقاتل، متفق الكلمه، «شيخ مفيد» رضوان الله تعالی علیه در «ارشاد»، «سيد بن‏ طاووس» در «لهوف»‏، و ديگران، از قدما و متاخرين همه نوشته‏اند كه:

وقتي حضرت علي اكبر7 روانه ميدان شد، امام حسين7 پشت سر علي‌اكبر7 سر را بلند كردند و با صداي بلند اين آيه را خواندند. (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم علي العالمين ذريه بعضها من بعض)[16]

اين يعني چه؟ رمز به كجا است؟ را پشت سر ابوالفضل7 نخواندند؟ چرا پشت سر قاسم بن الحسن7 نخواندند؟ و پشت سر اين آقازاده خواندند؟ يعني چه؟

یعنی اين جوان كه عازم ميدان شده است، شايستگي دارد، اگر زنده بماند، به مقام امامت نائل شود، يعني اين پسر من لياقت مقام امامت را دارد، لياقت مقام نبوت و صفوت را دارد، اما هزار افسوس.

كين جوان چون سوي ميدان عازم است برگزيده جمله اهل عالم است

آدم7 است و تاج صفوت بر سرش يا خليل7 و دِرع خُلت در برش

نوح7 من از ديده من دور شد

یا اباعبدالله7، تمام گریه‌های شما برای گوینده این شعر است،

نوح7 من از ديده من دور شد موسي7 من سوي كوه طور شد

اين يك خصوصيت او است.

يك خصوصيت ديگر هم، پيرمرد ريش خود را بالاي دستش گرفت، زار زار گريه كرد،

اول جوان‏هاشمي‏ علي اكبر7 است، هنوز اباالفضل7 زنده است، هنوز بني‏هاشم زنده هستند، آن‌ها نگاه مي‏كنند،

يك‌وقت ديدند ابي عبدالله‏7 هاي‏هاي گريه كرد.

شما هم اگر گريه كنيد، جا دارد،

با صداي بلند گريه كرد،

اشك‌ها از ريش او مي‏ريزد و صدا هم بلند است.

من يقين دارم تمام بني‏هاشم به گريه آمدند.

صدا زد: خدايا شاهد باش، مي‏رود به سوي اين قوم، جواني كه شبيه‏ترين خلق به پيغمبر است، هر وقت دل‏ ما براي پيغمبر تنگ مي‏شد، نگاه به صورت اين جوان مي‏كرديم، يعني اين يادگار جد من بود، يعني اين مايه دل‌خوشي من بود، گواه باش بر اين قوم، اين جوان رعنا از دستم رفت،

يك‌وقت هم ديدند همين بابا بدن بچه را به بغل گرفته است.

در این کلمه بلند بنالید.

ديدند صورت را به صورتش گذاشته است،

وای،

«فنادا وا ولداه واثمرتا فواداه»[17]

چنان بلند ناله كشيد كه صدا به خيمه‏ها رسيد،

ديدند صدا زد: واي ميوه دلم علي7!

بحق مولانا و سيدنا الحسين المظلوم7 و بولده علي الاكبر7

با چشمان گريان،

ده مرتبه

يا الله

خدايا به دل سوخته حضرت اباعبدالله7 و به فرق شكافته فرزندش، همين ساعت ظهور امام ‏زمان7 را اصلاح بفرما،

خون‌خواه دشت كربلا، حضرت بقيه‌الله7 را به زودي آشكار بفرما،

دل ما را به ظهور آن بزرگوار خرسند و مسرور بفرما،

قلب مطهر آن حضرت را از ما مسرور بدار،

دل ما را از ولاي آل‏محمد: مخصوصا امام ‏زمان7 مملو و سرشار بگردان،

نعمت ولای امام عصر7 را به اولاد ما و به اعقاب ما، نسلا بعد النسل عطا بفرما،

اين دعا را آمين بگوئيد و قدر هم بدانيد،

خدايا فرزندي كه ولي امام‏ عصر7 نيست به ما نده،

هرچه از ما به وجود می‌آوری همه را متولی ولای آل محمد: بفرما،

در پناه امام زمان7، ما و همه شیعیان را از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌ای حفظ بفرما،

مشکلات مادی و معنوی ما را حل و سهل و آسان گردان،

گرفتاری‌های ما را برطرف گردان،

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما،

طلب‌های خودت را از ما به ما ببخش،

توفیق ادای دیون ظاهریه هم به ما عطا فرما،

بیماران، سیما منظورین لباس عافیت بپوشان،

بیماری نافهمی را از ما دور گردان،

گناهان ما را ببخش،

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا آخر عمر به ما عطا بفرما،

به محمد و آل او:، پیشینیان ما، ذوی‌الحقوق ما را رحمت فرما،

برادران ما که در این معبد تو را پرستش کرده‌اند و از دنیا رفته‌اند، بیامرز،

از ثواب‌های جلسات ما سهم وافر به آن‌ها بده،

ذوی‌الحقوق موجودین ما، سیما علما و روحانیین عاملین ما را، به حق محمد و آل او:، بر طول عمر و عزت آن‌ها و عظمت آن‌ها و تاییدات آن‌ها بیافزا،

ما را قدردان نعمت وجود مسعود روحانیین خود بفرما،

حاضرین مجمع ما غیر از آن‌چه گفته شد، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور،

بمحمد و آله:، اللهم عجل لولیک الفرج.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2105
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه فبريه 06, 2026 2:22 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 13

https://drive.google.com/file/d/1wO4l9T ... drive_link

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

بر طبق فرموده علماء ما دو نوع واجبات داريم:

يك: واجبات عقلي،

دو: واجبات شرعي.

خدا دو نوع حجت دارد و دو قسم حجت براي ما معين كرده است:

يك حجت: حجت داخلي،

دو: حجت خارجي.

دو پيغعمبر دارد:

يك: پيغمبر داخل وجود ما،

دو: پيغمبر خارج وجود ما.

پيغمبر داخل وجود ما عقل است كه خدا به همه شما داده و خدا به بنده هم داده ‏است. اين عقل حجت داخليه الهيه است، پيغمبر داخل است، ما را به پيامبران خارجي، همين عقل وادار مي‏كند، عقل مي‏گويد: بايد دنبال پيغمبران رفت، عقل مي‏گويد: بايد اطاعت خدا را كرد، عقل مي‏گويد: ظلم بد است.

يك دسته احكام اين پيغمبر دارد پيش از آن‌كه پيغمبر خارجي به ما برخورد كند،

خوب حواس خودتان را جمع كنيد و اين حرف‌ها را ياد بگيريد. يك بنده خدايي به من رسيده و مي‏گويد: شما يك آيه را بخوان و تفسير آيه را بگو.

عمو جان! كربلايي جان! يك قرآن تفسيردار بگير و بخوان، مطالبي كه لازم است جوان‌ها امروز بدانند بايد گفته شود. پیرمردها هیچی متوجه نیستند.

به هر حالت،

اين پيغمبر داخل، پيش از پيغمبران خارج از قِبل خدا بر ما مبعوث شده ‏است. احكام او واجب عقلي بر ما است كه باید عمل كنيم.

يكي از احكام پيامبر داخل اين است كه ظلم بد است، هرچه اين پيغمبر داخل مي‏گويد، پيامبران خارجي قبول دارند: «كلما حكم به العقل، حكم به الشرع».

پيامبر داخل مي‏گويد: احسان خوب است، پيامبر داخل مي‏گويد: عدالت و داد خوب است و ظلم و ستم بد است، و احكامي ‏دارد. دروغ بد است، اين حكم عقل است، چون عقل می‌گوید: هرچه خلاف واقع شد، باطل است و دروغ خلاف واقع است، چون خلاف واقع است، باطل است، و هرچه باطل است انسان به حق نبايد به باطل متوسل و متمسك شود.

نكته مطلب را فهميديد؟

آن‌وقت همين حكم عقل را شرع مطهر هم امضاء كرده ‏است، احكام عقل را انبياء امضاء مي‏كنند و تصديق و تثبیت مي‏فرمايند، نمي‏توانند مخالف‏ آن بگويند.

خوب،

يكي از احكام اوليه عقل كه به اصطلاح علماء «واجب ما بالذات» است، براي كل واجبات عقليه، اولين واجب است، اولين پايه بناي بندگي خدا است، اولین حکم آن اين است كه مي‏گويد: بايد شما شكر كنيد نعمت‏هاي خدا را، نه تنها شكر زباني، مثل الحمدلله، متشكرم، مرحمت فرموديد، اين‌ها خوب است، اما عمده، شكر عملي است.

از عقل مي‏پرسيم: چكار كنيم كه خدا را شكر كرده باشيم؟

اهل علم در اين عبارتي كه مي‏گويم توجه كنند،

از عقل مي‏پرسيم: چه كنيم كه شكر نعمت‌هاي خدا شده باشد؟

مي‏گويد: مصداق واضح روشن شكر، اطاعت خدا است، كه هرچه او مي‏خواهد و مي‏گويد بكني و هرچه را كه او نمي‏خواهد و نهي مي‏كند نكني. اين مصداق اوليه شكر نعمت خدا است. خدا به من چشم داده است، شكر اين نعمت اين است كه به هر جا كه خدا اجازه مي‏دهد، من اين چشم را بياندازم، و هر جا را كه نهي مي‏كند، نياندازم.

خدا به من گوش داده است، عقل مي‏گويد: شكر نعمت گوش اين است كه گوش را فرا بدهم به آوازها و صداهايي كه خدا راضي است و امر كرده است، و فرا بگيرم گوش را از آوازهائي‌كه خدا منع كرده است. اين شكر اين نعمت است، اين را عقل مي‏گويد.

اين‌جا كه مي‏رسد، خود همين عقل مي‏گويد، مي‏گويد: ما كه نمي‏دانيم كدام عمل پسند خدا است و كدام عمل ناپسند خدا است، تا پسند خدا را بياوريم و ناپسند خدا را ترك كنيم.

آن‌وقت مي‏گويد: لطف خدا مقتضي است كه اشخاصي را بفرستد كه آن اشخاص پسند و ناپسند خدا را به ما برسانند، اسم اين اشخاص انبياء و رسل است.

معلوم شد؟

جوان‌ها اگر كسي از شما بپرسد به چه دليل واجب است كه نبي باشد؟ شما هم مثل براهمه كه معتقد به لزوم نبوت نيستند نباشيد.

اين واجب است، بايد خدا پيغمبر بفرستد،

چرا؟

چون ما بايد شكر نعمت خدا را بكنيم، اين حكم عقل است. شكر نعمت به اين است كه پسند او را بياوريم و ناپسندش را ترك كنيم و ما نمي‏دانيم چه عملي پسند خدا است و چه عملي ناپسند است. نمي‏دانيم آيا پسند خدا و رضاي خدا در اين است كه چشم‌هايمان باز باشد و به همه جا نگاه كنيم يا نه؟ آيا نگاه كردن به پای زن ميني‏ژوب پوش، شكر نعمت خدا است؟ چشم را به آثار صنع لطيف خدا انداختن، شكر نعمت است يا اين‌كه چشم را ببنديم، و نگاه نكنيم به آثار صنع لطيف خدا را، آيا گوش را فرا دهيم و هر آهنگي را بشنويم؟ آهنگ‏هاي لطيف، دستگاه همايون كه روح را تازه مي‏كند، مخصوصا اگر سه تاري هم پهلويش باشد و يك پيانويي، دستگاه همايون را با پيانو بنوازند مخصوصا ؟؟؟ 13 آي حال مي‏آورد! چه حرف‌هايي! من در اين‌باره نمي‏خواهم وارد شوم و الا حسابي پته اين‌ها را به باد مي‏دادم، هم از نظر علم روز و هم از نظر معنويت. الواطي‌بازي در الفاظ مي‏كنند، رقاص را هنرمند می‌گويند، موسيقي حيواني را حال روحاني مي‏نامند،

بگذرم حالا، اين‌جا دورش را قلم بگيريد، يك‌روزي اگر به گوش رسيديم، سوراخ گوشتان را باز مي‏كنم.

نمي‏دانيم آيا گوش دادن به هر آوازي و به هر آهنگي و به هر صدايي، پسند خدا است يا خير؟ نمي‏دانيم، و به حكم عقل ما بايد پسند را بياوريم و ناپسند را ترك كنيم. ناچار خدا بايد خودش معين كند. خدا كه به ما الهام نمي‏كند، در گوش ما حكم خودش را نمي‏گويد، خداوند متعال اجل شانا و اعظم قدرا است، مقام سلطنت و عزت و كبريائيت خدا تابي دارد از اين‌كه با زن فاحشه مستقيما تماس بگيرد و حكمش را بگويد.

اين‌جا يك روزنه‏اي باز شد، دلم نمي‏خواهد رد شوم، صد هشتاد از شما فضلا، شما را مي‏شناسم، پیر چرتكي پينكي الحمدلله نداريم. صد، هشتاد از شما را كه مي‏شناسم فضلائ هستيد بايد هر روزنه‏اي كه مي‏شود آن روزنه را قدري وسيع كنيم تا ذهن را متوجه كنيم:

آقايان خداي متعال اعظم شانا و اجل قدرا از اين است كه با هر پستي بلاواسطه تماس بگيرد.

اين را ياد بگيريد، يكي از اسم‏هاي خدا سلطان است، يا سلطان.

دعاها را بخوانيد، جوشن كبير را بخوانيد، جوان‌ها از دعاها غفلت نكنيد، از من بشنويد، من دوست‌دار شما هستم، من خيرخواه شما هستم، من پيش از شما تجربه كرده‏ام، من سيرهاي مختلف كرده‏ام، مي‏ميرم، دلم مي‏خواهد خير شما را به شما برسانم، اين دعاها را بخوانيد، اصلا خواندن آن نورانيت برای شما مي‌آورد، خواه معنايش را بفهميد يا نفهميد، اگر معنايش را بفهميد، معارف شما را تقويت مي‏كند. اين دعاها مملو از معارف اسلامي‏است.

يكي از اسم‏هاي خدا ياسلطان است، يكي از اسم‏هاي خدا ياعظيم است، يكي از اسم‏هاي خدا يامهين است، اين‌ها اسماء خدا است. مهيمن است، هيمنت دارد، عظيم است، عظمت دارد، كبير و متكبر است، كبريائيت دارد. سلطان است، پادشاهي دارد، نه مثل اين پادشاه‏هاي فكستني! اين‌ها شلغم هستند، پيش پادشاهي خدا قابل ذكر نيست. پادشاهي كه به ذرات و ممكنات هستي مي‏بخشد، پادشاهي كه هست را نيست مي‏كند و نيست را هست مي‏كند، اين‌چنين پادشاهي دارد خدا.

هريك از اين مقامات و شئون يك لوازمي ‏دارد. از شئون سلطنت دور است كه با مرد ؟؟؟ 17:40 كناس، ؟؟؟ دم ميدان كاه‌فروش‌ها بنشيد و با او گل بگويد و گل بشنود، عظمت سلطنت اين كار را اجازه نمي‏دهد، اين كار در هم كوبيدن شئون سلطنت است. عظمت و بزرگواري و كبريائيت متكبر اجازه نمي‏دهد كه با هر شلغمي ‏بيايد بنشيند، خوش و بش كند، كبريائيتش مي‏شكند، هيمنتش مي‏شكند، عظمتش مي‏شكند. عظمت خدا، هيمنت خدا، سلطنت خدا، كبريائيت خدا تابي دارد از اين‌كه خدا بيايد با زن فاحشه كثيف و نجس كه سر تا پايش نجاست و پليدي روح است، خدا با او بلاواسطه تماس بگيرد. احكام و فرمايشات خودش را، دستورات خودش را به زن فاحشه خودش بيايد یاد بدهد؟ به پسر ؟؟؟ 19:20 خودش بيايد بدهد، به دزد و شراب‌خوار كثيف كه سر تا پا كثافت است، عظمت خدا، سلطنت خدا، جلال خدا، كبريائيت خدا تابي دارد.

لهذا خدا رضا و غضبش، پسند و ناپسندش، دُستورهاي خودش را به وسائط مي‏دهد. منافات هم ندارد. خدا نزديك‌تر از همه به ما است،

يار نزديكتر از من به من است

ديروز گفتم، خدا به خود من از خود من نزديك‌تر است، فهميديد؟ خدا قدرتش به من از همه انبياء بيشتر است، خدا علمش به من از تمام انبياء بيشتر است.

خوب اين‌ها را ياد بگيريد، قدري بسط مي‏دهم براي فكر شما است كه تشديد شود، ذوق شما قدري قوي بشود.

خدا قدرتش بر من از خاتم‌الانبياء9 به ميلياردها درجه بيشتر است. قدرت او بر من از امام زمان به هزار ميليارد درجه بيشتر است. رافت خدا به من، به هزار ميليارد درجه از امام‏ زمان بيشتر است، خدا به من، به هزار ميليارد درجه از امام زمان نزديك‌تر است

همه اين‌ها قبول است. با حفظ همه اين‌ها، عظمت و سلطنت و جلالت خدا ؟؟؟ 21:40 دارد كه فرمايشات خود را بدون وساطت پيغمبر و وصي پيغمبر و نواب اوصياء پيامبر به من و تو برساند،

مغالطه نكنند اين نافهم‏ها!

مي‏گويند: يا علي7 چيست مي‏گوئيد؟ بگو: يا الله،

مگر الله، نزديك‏تر از علي7 نيست؟ مگر الله مهربان‌تر از علي7 نيست؟

بله، الله به ما نزديك‌تر از علي7 است، الله قدرتش بر من بيشتر از علي7 است. الله به من مهربان‌تر از حضرت علي7 است، اما خود همان الله گفته است بگو: يا علي7،

تا كور شود هر آن‌كس كه نتواند ديدن، یا كر شود هر آن‌كس كه نتواند شنيدن.

جوان‌ها هوشيار باشيد، فكرهاي شما وسيع شود، خدا نمي‏توانست احكامش را به تو نازل كند؟ خدا نزديك‌تر به تو است يا محمد بن عبدالله9؟ خدا مهربان‌تر به تو است يا دوازده امام، وصي پيامبر؟ خدا مگر عاجز است؟ چرا نمي‏آيد در گوش تو بگويد: اي پسر، اي هوشنگ‏خان!

چون حالا اسم احمد و محمود و تقي و نقي و اين‌طور چيزها كم شده است، حالا پروين شده است و پرويز شده‏ است، رفته‏اند به آسمان‌ها، مريخ شده است.

خدا نمي‏تواند بيايد در گوش تو بگويد: اي هوشنگ‌خان، شك بين دو و سه قبل از اتمام سجدتين بر مي‏گردد به يك و دو و باطل است نماز، آيا نمي‏تواند بگويد؟ الان نمي‏تواند به زن‌ها الهام كند و بگويد: اي خانم پروين! فرق بين خون حيض و نفاس اين است؟ آن‌وقت همان فروعي را كه در فقه ذكر كرده‏اند به گوش خانم برساند، آيا خدا نمي تواند؟ آيا خدا عاجز است؟ اگر بگويي عاجز است سر تو را مثل سگ مي‏زنيم، خدا عاجز است؟

بگو: قادر است. خدا نزديك‌تر از همه به اين خانم نيست؟ چرا نمي‏آيد و نيامده است تا خودش به گوش اين خانم احكامش را بگويد؟ چرا واسطه انداخته است؟ چرا؟

به همين دليلي كه احكام شرع را بواسطه مي‏رساند، به همين دليل احكام «كون» را هم بواسطه مي‏رساند.

ان‌شاءالله در بحث ولايت بيائيد تا من اصل و ريشه و رشته خلقت را عرض كنم، بفهميد اين‌ها بچه‏ هستند، اين‌ها علقه، مضغه‏ هستند، درس ناخوانده‏هاي بي‌سواد، بايد بروند الفباء بخوانند.

نظام آفرينش با نظام فرمايش، هر دو در يك نسق است، هر دو بر يك منوال است، همان‌طوري كه ما آب را بايد از سحاب و ابر بگيريم، نور را از آفتاب بگيريم، آب علم و نور حكمت را هم بايد از شمس حقيقت، از خورشيد معنويت، حضرت خاتم النبيين و سيدالمرسلين حضرت ابوالقاسم محمد9 بگيريم. واسطه خلق كرده با واسطه كار مي‏كند، آن‌وقت من بواسطه توسل نجويم؟ اين چه حماقتي است؟ اين‌چه نافهمي‏است، جهالت را حسابش را بكنيد، ناداني را ببينيد، طفل شيرخوار هم اين‌طور ناداني نمي‏كند. خدا پستان را در زن خلق كرده ‏است تا بچه پستان را بمكد، پَستان غلط است، و از پُستان شير بخورد. پُستان را خدا خلق كرده و شير را هم در پستان گذاشته است، اما بچه را مي‏گويد حق نداري به پستان بچسپي؟

اين حرف خريت است، فهميديد فضلاء؟ فهميديد مشت من به كجا خورد؟ شير را در پستان نهاده‏اي و بچه باید از پستان بخورد، و نهي كرده‏اي از اين‌كه بچه به پستان توسل بجويد و دست نزند، اين خريت است!

وسائط را خلق كردي، نور از آفتاب بايد به ما برساند، آفتاب براي رساندن نور است، ابرها براي رساندن آب است،

جوان‌ها حواستان را خوب جمع كنيد، فضلاء، دانشجويان!

آفتاب را خلق كرده است براي اناره، خدا نمي‏تواند بدون آفتاب به ما نور بدهد؟

چرا،

اگر بگويي نمي‏تواند گردنت را مثل سگ مي‏زنيم، خدائي‌كه عاجز باشيد يك غاز به درد نمي خورد. آفتاب را خلق كرده است تا نور را به ما بتاباند، آن‌وقت به ما مي‏گويد: نرويد و نور آفتاب را از خورشيد نگيريد، اين شرك است، نور را از خود من بخواهيد. اين حرف احمقانه است،

عظمت خدا در دو رشته تكوين و تشريع از اين‌كه ما بلاواسطه و بدون هيچ واسطه‏اي با خود خدا تماس بگيريم ؟؟؟ 28:30 دارد. اگر حدود را حفظ نكني، زنديق هستي، بايد تمام حدود را حفظ كرد، شئون ربوبيت همه بايد محفوط باشد، در عین این‌که خدا رووف است، خدا شفيق است، خدا رفيق است، كه گاهي،

آمد به زبانم منقلب شدم،

خدايا به ذات مقدست، به اسم شفيق و رفيقت، يك حال رفاقتی به اين جمع ما عطا بفرما.

پنج دقيقه با خدا رفيق بشوي، آن‌قدر لذت مي‏بري، آن‌قدر از انس با خدا كيف مي‏كني. به خود خدا قسم، من در تمام دوران عمرم، سه دقيقه به توفيق خدا اين حال انس و رفاقت براي من حاصل شده است،

در بياباني، شب جمعه‏اي گرفتار شدم، شرحش مفصل است. به هدايت خود خدا، به لطف خود خدا، به عنايت خدا، من به يك سختي مبتلا شدم.

گر عتابي كرد درياي كرم بسته كي گردد درياي كرم

اصل ذاتش جود و داد و بخشش است قهر بر وي چون غباري برنشست

خدا لطف كرد، سه دقيقه حال انس و رفاقت پيدا شد، به جان خودم حاضرم خدا، يك نوبت ديگر، يك دقيقه ديگر آن حال انس و رفاقت را به من بدهد و پشت سرش جان من را قبض كند. حاضرم عمر صد ساله، عمر سيصد ساله را با نهايت كيف و لذت با خدا معامله كنم، يك دقيقه ديگر آن حال انس را به من بدهد، عمر سيصد ساله را بگيرد، آن‌قدر لذيذ است، بهشت چيست و حور العين چيست در مقابل آن لذت بردن از قرب به خداي متعال.

ناچار هستم چون اين‌ها پيش مي‏آيد به جوان‌ها بگويم، اگر يك معشوقي داشته باشيد كه به او دل بسته باشيد، راستي راستي دوستش بداريد، اين شما را به خانه‌اش دعوت كند، پرتقال بگذارد، هلو بگذارد، سيب بگذارد، ميوه‏ها، شيريني‏ها، آجيل‏ها، بچيند، شما كه آن‌جا مي‏رويد آيا همه‌اش به فكر خوردن هستيد؟ از اين بخور، از آن بخور.

؟؟؟ 31:55

مي‌افتي بالاي هلو و بالاي خربزه يا به آن معشوقت نگاه مي‏كني؟ هلو چيست؟ خربزه چيست؟ اين‌جا جاي شكم‌چراني كه نيست! اين‌جا اصطبل كه نيست! جو بخورم و يونجه بخورم!

مجلس یار است، ديدار گُل عُذار است، بهره‌برداري از سيماي محبوب است، غرق شدن در ملاحت يار مجذوب است. اين شكم‌پرست كه مي‏گويد: «و زوجنا من الحورالعين» از خدا «زوجنا من الحور العين» مي‏خواهد، احمق! (رضوان من الله اكبر)[2]،

بگو: خدا، حال مشاهده جمالت را به من بده، خدا، لذت وصالت را به من بده،

ببين زين‏العابدين7 چه مي‏گويد: «لقاوك غره عيني»[3]

قربان خاك پايت بروم زين‏العابدين7، دهان كه باز مي‏كند چه گهرهائي از معارف بيرون مي‏ريزد! صحيفه سجاديه را بخرید و بخوانيد، مناجات خمسه عشر را بخوانيد، يك دنيا معارف توي اين‌ها افتاده است. «لقاوك غره عيني و وصلك مُني نفسي، يا نعيمي و جنتي يا دنياي و آخرتي»[4].

يكي از اسم‏هاي مركب خدا، «يا منتهي رغبه الراغبين»، «يا غايه آمال العارفين» است.

خلاف طريقت بود كاولياء تمنا كنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت به احسان اوست

چشمت به پرتقال و باقلوا است، محضر معشوق، مگر طويله است! پسر بلند شو پنج تومان بيرون بده، بخور و همه را زهرمار كن توي شكمت! حالا وقت نگاه كردن به يار است، وقت بهره‌برداري از چشم گل‌عذار است، وقت لذت بردن از گفتار محبوب است.

گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نه در بند دوست

تو شكم‌چراني، تو را بايد ببرند به طويله نه در دربار،

اين لذت قرب به خدا، انس با خدا، آن‌قدر این لذت عظيم است که اگر كسي يك ثانيه آن لذت را چشيد، حاضر است عمر هزار ساله را بدهد، يك‌بار ديگر آن لذت را بچشد. به جان خودم من حاضر هستم سيصد سال عمر خوب من را خدا بگيرد، یک نوبت همان حال انس كه در آن بيابان در يك گرفتاري و مضیقه سختی واقع شده بودم، به من بدهد. خدا در لطف را گشود، حال انس را به من داد. «يا انيس المستوحشين في الظلم» در تاريكي شب و در بيابان، آن‌قدر لذت بردم، الان با ياد آن دقيقه مست مي‏شوم. اين درست است خدا «انيس المستوحشين» است، خدا رفيق است، خدا شفيق است، خدا رووف است، همه سرجاي خودش، خدا متكبر است، خدا عظيم است، خدا سلطان است، خدا مهيمن است، خدا جليل است.

جلال خدا، عظمت خدا، كبريائيت خدا، هيمنت خدا، سلطنت خدا، تادي دارد از اين‌كه با هرناكسي مستقيم و بلاواسطه خودش تماس بگيرد. ناچار وسائط معين مي‏شود، نه يكي، نه دو تا، نه سه تا، حجاب اعظم درست مي‏كند، خاتم‏النبيين9. حجاب نوراني ديگر اميرالمومنين7، حجب نوراني ديگر ائمه طاهرين:. حجب ظلماني از اين‌طرف است، كه حالا به اين‌ها كاري ندارم. حجب نوراني، هفتاد هزار حجاب نوراني خدا دارد.

برو بفهم قرآن و روايات را. خدا از وراء حجاب حرف مي‏زند، حرف خدا از حجاب مي‏آيد. مگر خدا الان نمي‏تواند به من و شما درجاتي از معارف را الهام كند، احكامش را الهام كند، اخلاقيات را الهام كند، تعقليات را الهام كند، مگر نمي‏تواند؟

چرا.

پس چرا نكرده است؟ پس چرا واسطه در بين انداخته ‏است؟

واسطه در بين انداخت معنايش اين است كه من به واسطه متوسل شوم و الا جعل واسطه با نفي من از توسل بواسطه، اين تناقض است، اين خريت و احمقي و نافهمي ‏است.

شير را در پستان قرار داده و به بچه بگويد: حق نداري به پستان بچسبي، شرك است! به مادر بچسب، شير را در پستان مادر گذاشته است. نور را در آفتاب گذاشته است به بنده بگويد: حق نداري بروي جلوي آفتاب و از آفتاب نور بطلبي! اين شرك است، از خود خدا بطلب!

خود خدا مي‏گويد: برو، نور را در آفتاب گذاشتم، احمق!

نطام تكوين و تشريع بر يك نسق است، آن خدايي كه آفريننده اين عالم است، شارع احكام هم، او است، (شرع الكم من الدين ما وصي به نوحا)[5]، شارع احكام بيغمبر نيست. امام زمان شارعيت ندارد، پيغمبر شارعيت ندارد، پيغمبر قاري است، (اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق)[6]، پيامبر هم قاري است مثل همين قاري‌هاي قرآن، فرقي نمي‏كند، نهايت اين قاري‌هاي قرآن، قاري دست صدم و هزارم هستند، پيامبر قاري دست اول است،

جبرئيل از قبل خدا آمد فرمود: «اقرا»

گفت: «ما اقرا ما انا بقاري»، گفت بخوان.

پيغمبر هم قرآن مي‏خواند، پيغمبر قاري قرآن است، شارع احكام نست، شارع احكام خدا است. اصلا پيامبر نمي‏تواند تشريع كند،

اگر شد امروز، اگر نشد ان‌شاءالله فردا توضيح خواهم داد.

پيامبر قدرت شريع ندارد، استعداد تشريع را ندارد، شان تشريع را ندارد، شان تشريع منحصر به خدا است كه عالم به تمام ما كان و ما يكون و دنيا و عقبي، اشخاص را از نظر فردي و از نظر اجتماعي، از نظر نسب زماني و مكاني آن‌ها، همه را مي‏داند و كسر و انكسار افعال را در تمام نشئات مي‏داند و نتيجه را مي‏گيرد. اين كار خدا است، نه كار پيغمبر.

همان کسی‌که آفريننده اين جهان است، همان شارع احكام و اديان است، هر دو عملش بر يك نسق است. چنان‌چه در شرع به واسطه، فرمانش را به ما مي‏رساند، در «كون» هم به واسطه فيضش را به ما مي‏رساند. خدا فيضش را بدون واسطه به احدي نمي‏رساند، هركس اين حرف را بزند غلط مي‏كند، هركس اين حرف را بزند هيچ فهم ندارد، اصلا در دنيا هيچی نفهميده است. محال است كه خداي متعال فيضش را به دون واسطه به كسي برساند، نه فيضش را بدون واسطه مي‏رساند و نه استفاده از آن بي‌واسطه مي‏توان كرد. جلال آن‌طرف، وبال اين‌طرف، عظمت آن‌طرف، كوچكي و حقارت اين‌طرف، تباين فيمابين آن‌ها است، بايد رابط باشد تا نسبتي به آن‌طرف و نسبتي به اين‌طرف داشته باشد، بگيرد، نسبتی به این‌طرف داشته باشد، بدهد.

به هر حالت برگردم،

اين بحث، قدري وسيع‌تر است، اين رشته سر دراز دارد.

شرح اين گفتار و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر

ان‌شاءالله قدري بيش‌تر از اين شرح و بسط خواهم داد و شما را روشن‏ خواهم‏كرد و جهالت و ناداني و كودكي اطفال را بر شما مانند اين آفتاب، به یاري خدا روشن خواهم كرد.

آن عملي كه شما شيعه اثني‌عشريه مي‏كنيد به پيروي از فقهاء و محدثين خود، متن اسلام است و خواسته خداي متعال است. اين را بدانيد، البته نمي‏خواهم بگويم هر بچه‏اي هر عملي كه مي‏كند، آن کسی‌که به كنار امام زاده يحيي مي‏رود و نخ مي‌بندد و ميخ مي‏كوبد براي حاجت طلبي، نمي‏خواهم بگويم آن از اسلام است، از اين خركاري‌ها هم خيلي توي ما هست، ولي اصول عقايد و معتقدات شما متن اسلام است. وسائطي را كه خدا معين كرده است بايد چسبيد و آن‌چه من دون الله است و خدا معين نكرده است، بايد حذف كرد،

صفا و مروه از شعائر خدا است بايد تعطيم كرد، حجر الاسود، 45 ؟؟؟

كعبه، كعبه چيست؟

خدايا به حق پيغمبر همه جمعيت امروز مجلس من را به زودي با پول خودشان به مكه مشرف بفرما.

اين‌كه گفتم با پول خودتان براي اين بود كه حاجي و مستطيع شويد، به نيابت نرويد، نيابت خيلي زحمت دارد.

برو آن‌جا، كعبه چيست؟ يك مشت آجر است، سنگ است، مثل اين سنگ‌ها است، شايد اين سنگ‌هاي مسجد ما معتبرتر از سنگ كعبه باشد، سنگ است، برو دور آن بگرد، برو استلام حجرالاسود بكن، برو به سر و شانه‌ات بمال، آن‌جا بايست بگو: «امانتي اديتها و ميثاقي تعاهدت لتشهد لي عند الله بالموافاه»[7] با سنگ حرف بزن.

احمق خدا گفته است! خدا گفته برو پيش سنگ و سنگ را در بغل بگير، تو چه مي‏گوئي؟ خدا فرموده است: تعظيم شعائر كن، يك سنگي، شعائر الهيه است ولي آیا ضریح پيغمبر شعائر الهيه نيست؟

يك سنگ سياه، مثل اين حبشي‏هاي سياه، جِر هم خورده و شكست هم خورده كه وصله‌اش زده‏اند و سنگ‌هاي خانه خدا، اين شعائر الهيه است، اما آیا ضريح پيامبر، ضريح اميرالمومنين7، به واسطه اتصالش به جسد مطهر اين بزرگواران شعائر نيست؟

بگذرم،

مطلب دامنه دارد، اگر زنده ماندم و خدا شما را زنده نگه دارد و تصدق سر شما من هم زنده ماندم، پير اين‌ها را به دستشان خواهم داد، اين يك كلمه بود گفتم، حرف در اين زمينه خيلي دارم،

برگردم.

عقل مي‏گويد: ما فرمان خدا را نمي‏دانيم، عقل مي‏گويد: پسند و ناپسند خدا را ما نمي‌دانيم، و بايد به پسندش عمل كنيم و از ناپسندش بگریزیم، خود خدا هم عظمت و جلالتش تادی دارد از این‌که پسند و ناپسدش را بی‌واسطه به ما بگوید، واجب است به وجوب لطفي، نه الزامي بر خدا، به وجوب لطفي، واجب است كه خدا وسائلي را و وسائطي را كه اين‌ها رابط بين ما و خدا باشند و اين‌ها سنخ ما باشند و به ما فرمان خدا را برسانند و اين‌ها انبياء و رسل بشري هستند نه فرشته، چون فرشته سنخ ما نيست، فرشته متعالي از ما است و با ما تناسب ندارد، تناسب و سنخيت در اين‌جا بايستي مراعات گردد.

یک نکته بگویم بچه‌ها خوششان بیاید. این‌جا جنگل مولا است، بچه و بزرگ و پیرمرد، همه هستند، الحمدلله پیرزن نداریم!

؟؟؟ 49 پیرمرد چرتی نداریم، الحمدلله همه پیرها جوان هستند!

كبوتربازها را ديده‏ايد؟ كبوترباز مي‏خواهد كبوتر بگيرد، چه کار مي‏كند؟ از خدا ياد گرفته است. يك كبوتر را مي‏گيرد، پايش را به دست خودش مي‏گيرد، اين‌طوري مي‏كند، اين پر مي‏زند. کبوترهای آسمان مي‏بينند يكي از جنس خودش دارد پر مي‏زند، خوب هم پر مي‏زند، در يك افق هم پر مي‏زند، مي‏فهمند آن‌جا يك خبري است، دانه‏اي است، آبي است، خوراكي است، اگر آب و خوراك نباشد اين‌كه پر مي‏زند مي‏رود بالا، چرا بالا نمي‏رود؟ چرا اين‌طرف و آن‌طرف مي‏رود؟ همان‌‌جا كه پر مي‏زند مي‏فهمند آن‌جا دانه و آبي است. پائين مي‏آيند، وقتي آمدند پائين مي‏بينند دانه است.

برنج از ارزن قدري بهتر است، به قدري عاشق برنج هستند كه حد ندارد، سه خوراك برنج در خانه‌ات کبوتر بده، هرجا كه باشد مي‏پرد و به خانه تو مي‏آيد. يكي از دام‌هائي‌كه مي شود كبوترها را به خانه آورد برنج دادن است، مي‏آيد مي‏بيند برنج يا ارزن ريخته است وارد مي‏شود، هم‌چنان كه وارد شد، پايش به دام گير مي‏كند.

خدا هم كبوترهاي لاهوت را، شاه‌بازهاي جبروت را، يعني حمامه‏هاي قدس غيب، انبياء را، به دست خود گرفته است، پر مي‏زنند، مي‏آيند توي ما، پيامبر ريشه‌اش در غيب است، ظاهرش پيش ما است، ظاهرش (بشر مثلكم)[8] است اما باطنش سايه و مايه از عالم غيب گرفته است (يوحي الي)[9] است، يك دنيا مطلب تو (يوحي الي) است.

(انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار)[10] (اصطنعتك لنفسي و انا اخترتك)[11]

اين‌ها اين هستند بچه! تنها به (انا بشر مثلكم)[12] آن‌ها نگاه كردي؟

گفت:

عجب وردي بدست آورده‏اي ليك سوراخ دعا گم كرده‏اي

چرا اين‌هاي ديگر را در قرآن نگاه نمي‏كني؟

(انا اخترتك واستمع لما یوحی)[13]، (اصطنعتك لنفسي)[14] (انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار)[15]

اين‌ها برگزيده خدا هستند، اين‌ها خيره الله ‏هستند، اين‌ها را خدا براي خودش گرفته ‏است. چيز خوب را براي خودش مي‏گيرد. بنده و شما را خدا براي خودش نمی‌گیرد.

به هر حالت،

اين را هم ان‌شاءالله در روزهاي آينده باز شرح خواهم‏ داد تا روشن شويد.

انبياء بايد از جنس بشر باشند، داراي دو پهلو باشند، «يلي الحق و يلي الخلق». ملائكه يلي الخلق ندارند،

قرآن هم مي‏فرمايد: اگر خلق زمين، مَلك مي‏بودند ما رسول ملك براي آن‌ها مي‏فرستاديم، (لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليه ما يلبسون)[16]. به صورت بشر مي‏آورد براي حكمت‏هايی.

یکی از حکمت‌هایش سنخیت است، سنخیت جاذب است،

یکی دیگر از حکمت‌هایش هم امتحان خلق است كه فردا ان‌شاءالله به عرض مبارك شما خواهم رساند، امروز فرصت بيان اين مطلب نيست. خدا به صورت بشر بايد واسطه بفرستد، بايد احكامش را به توسط رسل و پيام‌آوران و پيامبرهايي كه از سنخ بشر باشند بايد بفرستد. اين دليل احتياج بشر به انبياء.

خدايا به حق پيعغمبر ما را مطيع پيغمبر خودت قرار بده،

چشم بصيرت ما را به نور معارف حقيقي خودت منور و روشن بفرما،

صلي الله عليك يا اباعبدالله7.

طعام بي‌نمك مزه ندارد، مجلس روحاني بي‏گريه بر امام حسين7 رونق ندارد،

قربانت بروم امام حسين7،

دين، دور سر تو مي‏گردد اي پسر فاطمه3، اين نماز جماعت‏ها به بركت آن نماز جماعتي است كه تو در مقابل تيرها خواندي پسر فاطمه3،

يك نماز جماعت خواند، دو تا، سه تا قرباني داد، نماز بي‌قرباني، اين نمازهاي بي‌قرباني به بركت نماز قرباني‌دار امام حسين7 است. هر وقت به نماز جماعت ايستاديد، يادتان به نماز جماعت كربلا بيايد، يك نگاه به طرف كربلا كنيد،

السلام عليك يا ابا عبد الله7

السلام عليك يابن رسول الله7

السلام عليك و رحمه الله و بركاته

متوجه امام حسين7 شوید آن‌وقت وارد نماز شويد.

من حالا خبيث شده‏ام، قبلا به اين خبائث نبودم،

يك‌وقتي اين مطلب را كه گفتم به هر جماعتي كه مي‏رفتم، يادم از جماعت امام حسين7 مي‏آمد، سلامي به قبرش مي‏فرستادم، حالم منقلب مي‏شد، آن نماز من خير و بركت و روحانيت و معنويت داشت.

«صلي الله عليك يا ابا عبدالله7 يا صاحب المصيب الراتبه و يا سريع الدمعه الساکبه»

چند نوبت امام حسين7 در کربلا گريه كرد، يك نوبت گريه‌اش خيلي سوزناك بود.

به زمين افتاده بود، ديگر رمق بلند شدن را نداشت، سي و سه ضربت ناکار به بدن او زده بودند. سر شكافته، گلو نيزه خورده، شكم تير خورده، نيزه پهلو را سوراخ كرده است،

من مي‏گويم: شما آرام آرام گريه كنيد،

شانه‏اش شكافته است

وا ويلا، وا ويلا،

بدن مثل خانه زنبور سوراخ سوراخ، افتاده بود روي زمين،

هرگاه كه يك نفس كشيدي خونش ز هزار جا جهيدي

خون فواره مي‏زد، ديگر رمق برايش نمانده بود، جلو چشمش تاريك شده است، صداها كم به گوشش مي‏رسد. در همين حالت يك مرتبه ديد غوغاي عجيبي بلند شده است، به اصطلاح امروز «هورا» مي‏كشند كانّ جشن گرفته‏اند، غوغایی است غير از شيهه اسب‏ها، غير از قعقعه نيزه‏ها، صداي لشكر بلند است،

چه خبر شده است؟

دست برد و خون‌ها را از جلوي چشمش پاك كرد.

يا ابا عبد الله

روز قيامت نگريد آن چشمي‏كه برتو امروز مي‏گريد، روز قيامت نسوزد آن دلي‌كه بر تو مي‏سوزد. پسر فاطمه3،

وقتي چشم‌هايش را باز كرد، ديد لشكر رو به خيمه‏ها مي‏رود،

اي واي!

برمرد غيرتمند سخت‌ترين مصيبت‌ها همين است.

یک قصه بگویم.

يك رفيق طلبه داشتم، با من هم اطاق در مدرسه فاضل‌خان مشهد بود. يك سفر به كربلا رفته بود، بين شاهرود و سبزوار گرفتار تركمن‏ها شده بود، تركمن‏ها زوار را غارت مي‏كردند.

بين خود و خدا، مملكت نبود، يك طويله‏اي آن زمان بود، نه در شهر، نه در بيابان، نه در دريا، نه در صحرا، نه روز، نه شب، احدي امنيت نداشت، كسي نمي‏توانست ناموسش را نگه‌دارد. زوار كه مي‏خواستند به مشهد بيایند يا از مشهد بروند، بايد با توپ و توپ‌خانه بيايند و بروند، از سبزوار به شاهرود، از شاهرود به سبزوار، تازه تركمن‏ها بريزند، هم توپ و توپخانه را عقب بزنند، هم اين‌ها را غارت كنند. آن‌وقت زن‌ها را مي‏بردند آن‌طرف و مي‏فروختند، مردها را به بخارا و سمرقند مي‏بردند و مي‏فروختند، همين تركمن‌ها، وضع عجيبي بود، الحمدلله كه اين اوضاع اسف‌انگيز را خدا برانداخت.

به هر حالت،

گفت: گرفتار تركمن‌ها شديم. يك‌وقت ديدم، حالش منقلب شد، دستمالش را درآورد و بنا كرد هاي‏هاي گريه كردن،

پرسيدم چرا گريه مي‏كني؟

گفت: يادم آمد، شيخ محمود!

رفيق اطاق با هم بوديم،

گفت: من و عيالم،

بچه‏اي هم داشت اسمش ميرزا بود، مي‏گفت: ننه میرزا.

می‌گفت: من و ننه ميرزا را اين‌ها گرفتند، پياده كردند و جلو اسب‌ها انداختند، شلاق مي‏زدند، وسائل من را برداشتند، شلاق‌هايشان اهميتي نداشت، مي‏زدند و درد مي كرد،

يك‌مرتبه بود که ديگر از خدا مرگم را خواستم و آن‌وقتي بود كه ديدم مادر ميرزا را دارند شلاق مي‏زنند و او داد مي‏زند: يا امام حسين7!

گفتم: خدا، من زنده باشم به سر عيالم اين‌طوري بيايد! خدا من را مرگ بدهد.

گريه كرد.

كسي‌كه غيرت ناموس دارد،

امام حسين7 مي‏بيند شمر مي‏خواهد به سمت زن و بچه‌اش برود.

يك مشت خداناشناس رو به حرم سيد الشهداء7،

حال مباركش منقلب و اشكش جاري شد.

«يا شيعه آل ابي‏سفيان ان لم‏ يكن لكم دين و كنتم لاتخافون المیعاد كونوا احرارا في دنياكم»[17]،

شمر جلو آمد،

«ما تقول يابن‏فاطمه3»؟

پسر فاطمه3 چه مي‏گوئي؟

فرمود: من باشما جنگ دارم، شما قصد قتل من را داريد، بی‌حیا مردم، به زن و بچه‏ام چه كار داريد؟

بحق مولانا الحسين المظلوم7 و باهل بيته: و عترته:

با چشمان گريان و دل‌های بریان،

ده نوبت،

يا الله

خدایا به عظمت و کبریائیت خودت، به سلطنت خودت، به جلالت خودت، به عزتت قسمت می‌دهیم، همین ساعت صاحب اسلام و دین امام زمان را آشکار فرما،

امر ظهورش را مقرر و مقدر فرما،

دل‌های ما را از مهر و ولایت آن بزرگوار، مملو و سرشار بفرما،

قلب مطهر آن حضرت را از ما راضی و خشنود گردان،

سایه مبارکش را بر سر ما مستدام بدار،

به حق ولی الله الاعظم امام زمان، بچه‌های ما را از خطر وسواس شیاطین انس و جن حفظ فرما،

ایمان و عقاید آن‌ها را محکم فرما،

شر این شیاطین را از سر مسلمین دور گردان،

شر کفار و ضر اشرار، سیما یهود عنود و نصاری جهود را به خودشان برگردان،

مسلمانان جهان را در هر نقطه‌ای که هستند در عز و عظمت و رفاه و در امن و امان نگه بدار،

مسلمین را بر کفار پیروز و غالب بفرما،

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما،

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما،

بیماران ما را شفا بده،

یک مومنین بیماری دارد، از شما برادران ایمانی درخواستی کرده است، صحبت پول نیست که دل شما تپش پیدا کرده است، هرکدام شما به منظور شفای این برادر ایمانی؛ خالصا لله و قربه الی الله، یک سوره مبارکه الحمد بخوانید، حرکت نکنید، من می‌خوانم و شما هم بخوانید، بعد چند تا دعای دیگر و حرکت کنیم.

خدایا این مومن را شفای عاجل کامل عنایت بفرما،

ناخوشی نافهمی را از ما برطرف گردان،

قرض‌ها را ادا فرما،

دردهای نگفتنی را ادا بفرما،

حاجات شرعی همه ما را روا بفرما،

همه این جمع را به بیت الله و به بقاع ائمه عتبات عالیات مشرف فرما،

ذوی الحقوق گذشته ما را بیامرز،

موجودین را طول عمر و تایید کامل عطا بفرما،

آن‌چه عرض نکردم و از حاجات شرعی در دل برادران ایمانی است، روا بفرما،

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8][8]
[9]
[10]
[11]
[12][12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2105
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

قبلي

بازگشت به معرفت ناحيه مقدسه


Aelaa.Net