مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

در معرفت حضرت وجه الله دوران امام انس و جان محمد بن الحسن المهدي صاحب عصر و زمان (منه السلام)

مديران انجمن: najm134, najm139, najm136, najm134, najm139, najm136

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:49 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 8

https://drive.google.com/file/d/15bLLLt ... F3kh6/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ)[1]

خداوند متعال بر هر چیزی قادر و توانا است، هر چیزی که ممکن باشد و بتواند لباس هستی بپوشد‌، خدای متعال بر او توانا و قادر است و می‌تواند آن را موجود کند. و لیکن روی حکمت‌های غیبی که بعضی از آن حکمت‌ها را ما می‌توانیم به تعلیم انبیاء و رسل بفهمیم و بسیاری از حکمت‌های غیبی الهی را ما جاهل و ناآگاه هستیم.

روی پاره‌ای از حکمت‌ها، خداوند متعال خودش به ذات مقدسش مباشرت به افعال و کردارهای این عالم نمی‌کند. خداوند متعال حکمتش اقتضاء کرده است که بسیاری از اشیاء را به وسیله اسباب موجود کند.

مثلاً چطور؟

خدا می‌تواند دفعتا یک آشیخی را خلق کند، دانا و گویا و زبان‌دار و دهان‌دار، دفعتا او را بالای این منبر بیاورد. از همین هوا، از این خاک زمین جمع کند، یک پف غیبی هم به آن بکند، یک آشیخی بالای منبر بشود، شروع به صحبت کند، خدا می‌تواند و برای خدا مانعی ندارد. ولیکن این‌کار را نمی‌کند.

بنای خدا بر این است که این آشیخ، بابایی داشته باشد، ننه‌ای داشته باشد، بابا وننه‌اش نان و آب بخورند، خلاصه آن غذاها خون بشود، منی بشود، در صلب بابا بیاید، از آن‌جا به رحم مادر برود، و بعد در رحم مادر، بزرگ بشود، سپس از رحم بیرونش بیاورند و شیر بدهند و خوراکش بدهند و او را به مدرسه بفرستند تا درس بخواند و بعد او را به منبر بیاورند و منبر برود، اندک اندک به مطالب آشنا شود، بعد از ده سال، بیست سال، سی سال، چهل سال، او رابه زاهدان بیاورند، برود بالای منبر، بنا کند آیه خواندن و روایت خواندن.

خدا می‌تواند من و شما را بدون پدر و مادر هم ایجاد کند. می‌تواند، نه ‌این‌که نتواند. چنان‌چه بابای ما، آدم ابوالبشر7 را بدون پدر و بون مادر آفرید. چنان‌چه حضرت عیسی مسیح7 را بدون پدر آفرید. گاهی یکی از این کارها را می‌کند، تا به عالم بفهماند که من قدرت دارم که بدون پدر ومادر خلق کنم. قدرت دارم که بدون بابا بوجود بیاورم، ولیکن عادت من روی حکمت، بر این قرار گرفته که زنی خلق کنم و مردی خلق کنم و جفت این‌ها را به هم برسانم، قران سعدین بکنند، آن‌وقت از مقارنه سعدین زهره و مشتری، یک کوکبی و ستاره‌ای مثل شما را به‌وجود بیاورم. بنای من بر این است.

خدا می‌تواند خوراک را مطابق معده بنده و شما تهیه کند، یعنی تیهو، دُراج، دراج بهترین پرنده‌ها است. ما اهل علم هستیم و شما اهل عمل هستید! دراج بهترین پرنده‌ها است و گوشتش لذیذترین گوشت‌ها است، از تیهو و کبک و از همه بهتر است، جایش را هم به شما سراغ می‌دهم، یکی بین کربلا و نجف زیاد است و یکی هم در ترکمن صحرا زیاد است، این دوجا خیلی زیاد است.

خدا می‌تواند دراج را کباب کرده و پخته و مهیا، توی آب لیمو خوابانده و بعد هم کبابش کرده و نزدیک دهانت بیاورد و بگوید بیا بخور! می‌تواند، نه این‌که نمی‌تواند، چنان‌چه گاهی هم این کارها را می‌کند. غذای پخته و ساخته تهیه شده را می‌رساند، مثل این‌که برای فاطمه زهراء3 گاهی غذای پخته بهشتی که بخار هم از روی آن حرکت می‌کرد، توی ظرف، توی صندوق‌خانه محل عبادت حضرت فاطمه زهراء3، حاضر می‌کرد. خدا می‌تواند این کار را بکند، برای همه ما، ولی نمی‌کند.

می‌گوید: باید زارع پیدا شود، زحمت بکشد، زمین را شخم بزند، آب یخ زمستان بدهد، بعد در فصلش بذر را بیاندازد، بعد هم آب بدهد، بعد هم ما باران هم بفرستیم، باران ما هم کمک به آب زمینی کند تا این سبز شود، بعد که سبز شد، به میوه آمد، یعنی خوشه بست، آن وقت دهقانان بروند و درو کنند و بکوبند و بعد بار کنند و به آسیاب ببرند، آسیابانی باید آردش کند، بعد باید آرد را دکان خبازی بیاورند و خمیرگیر، خمیرش کند، شاطر آن را بپزد و بردست که آتش انداز است نان را بیرون بیاورد، به پاچال‌دار بدهد، و تو هم بایستی اسکناس برداری، بروی پیش پاچال‌دار، منت آن را بکشی و بخری و بیاوری و با دست‌هایت تکه تکه کنی و در دهانت بگذاری و بخوری.

هزار و یک سبب برای این لقمه‌ای که باید از گلوی تو به معده‌ات برود و برسد، هزار و یک سبب قائل شده و به ما هم امر کرده که به این اسباب متوسل شویم.

خوب به این عرایض من توجه کنید، یک مطلب فوق العاده‌ای گیرتان می‌آید، همین‌طور آرام آرام، ساده ساده، حرف‌ها را که می‌زنیم و می‌رویم، به یک نتیجه عجیبی می‌رسیم، ان‌شاءالله.

هزار سبب و واسطه و وسیله در کار انداخته و به ما هم گفته است که متوسل به این اسباب بشوید تا به مقصد خودتان که نان خوردن و معده پر شدن است، برسید. حالا اگر کسی بگوید خدا رزاق است، خدا قادر و توانا است، بنده دنبال این وسائل نمی‌روم، همین‌جا در گوشه مسجد می‌نشینم و تسبیح به دست می‌گیرم و لااله الا الله می‌گویم، مرغ بریان شده نزیک دهانم بیاید، لقمه پخته شده دم دهانم بیاید، همه می‌گویند: این سفیه است، می‌گویند: این دیوانه است، او را به تیمارستان ببرید. مرد، خدا که از آسمان نان به دهان تو نمی‌اندازد.

در عصر پیغمبر وقتی‌که آیه مبارک ناز شد، (وَ مَنْ يَتَّقِ اللّه يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّه فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّه بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ الله لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً)[2] هرکس تقوی و پرهیزگاری را پیشه بگیرد، خداوند راه بیرون رفتن از مشکلات را برای او باز می‌کند. هرکس توکل به خدا کند، خداوند روز او را از جائی که نمی‌داند، می‌رساند، هرکس توکل به خدا کند، خداوند او را کفایت می‌کند و روزیش را (مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ)، از جایی‌که گمان نمی‌کند، به او می‌رساند.

این آیه نازل شد. جمعی از این تنبل‌هائی‌که اسم تنبلی را مقدسی گذاشته‌اند، یک جمعی برای آن‌که از زیربار کار در بروند، خودشان را به در مقدسی می‌زنند. یک تسبیح و یک «زادالمعاد» و قرآنی را زیر بغل، سی روز ماه مبارک رمضان از صبح تا شام توی مسجد هستند. این‌ها تنبل هستند، نمی‌خواهند کار کنند، نمی‌خواهند به قواعد و قوانین اسلام آن‌طوری‌که هست عمل کنند، چون برای آن‌ها زحمت دارد.

اسلام می‌گوید: کسب و کار باید کرد، (وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى)[3].

اسلام می‌گوید: «ملعون من القی کله علی الناس»[4] لعنت بر کسی‌که بارش را روی دوش مردم بگذارد، باید بارش را خودش بردارد، خودش روزی خودش را در بیاورد، خودش رزقش را به کسب و کار تهیه کند. حالا کسب و کار مختلف است، این منبر هم الان یک کسبی شده است. حقایق را باید بگویم. این‌کار هم کسب است.

هرکس بارش را روی دوش مردم بیاندازد، پیغمبر فرمودند: لعنت بر او. بار خودتان را خود بلند کنید، کاسبی کنید، زراعت، تجارت، صناعت، هر کسب و کاری، هر رشته‌ای که نان در می‌آورد و نان شما را در بیاورید.

یک جمعی به اسم مقدسی، تنبل هستند، استراحت طلب هستند، تن به زحمت نمی‌توانند بدهند، اسم آن را مقدسی گذاشته‌اند. نه بابا! این مقدسی نیست که از صبح اول آفتاب تا غروب در مسجد «زاد المعاد» بخوانی، یک مقداری هم باید دنبال کار بروی، لقمه نان خودت و اهل و عیالت را در بیاوری. آن هم عبادت است، آن هم ثواب عبادت‌های مسجدت را دارد.

کسی‌که چکش به دستش است روی سندان آهنگری می‌زند و یا تیشه در ست دارد و روی تخته نجاری می‌زند، آن چکش و تیشه‌ او که می‌زند ثواب «لااله الا الله» را دارد. او عین دین است. «ما احسن الدین والدنیا اذا اجتمعا»[5].

به هرجهت، یک عده‌ای از این تنبل‌ها رفتند در خانه نشستند. چرا بیرون نمی‌آیید؟ گفتند: خدا روزی ما را می‌رساند، ما متوکل علی الله هستیم. خدا هم درقرآن وعده داده است، (وَ مَنْ يَتَّقِ اللّه يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّه فَهُوَ حَسْبُهُ)[6] هرکس تقوا و پرهیزگاری را پیشه خود قرار بدهد، خدای متعال او را گرفتار نمی‌کند، روزی او را (مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ) می‌رساند. ما به خانه آمدیم و تقوا و پرهیزکاری و توکل بر خدا داریم.

روز اول به مسجد نیامدند، روز دوم به مسجد نیامدند، چون این‌ها وقتی دنبال کار بودند، مثل شما نزدیک به ظهر که می‌شد، دست از کار بر می‌داشتند و به مسجد می‌آمدند و پشت سر پیغمبر نماز می‌خواندند و باز می‌رفتند کارهایشان را می‌کردند، دو ساعت بعد برای نماز عصر می‌آمدند، باز هم می‌رفتند و کارهایشان را می‌کردند و دو ساعت بعد برای نماز مغرب می‌آمدند. وقتی توی خانه نشستند، دیگر از آمدن به مسجد هم محروم شدند.

پیغمبر دو، سه روزی نگاه کرد و این‌ها را ندید. پیغمبر در جستجوی امت بود، مواظب بود که کسی‌که مسجد نمی‌آید، برای چیست؟

یک جهت آمدن مسجد و حکمت نماز جماعت این است که مؤمنین از یک دیگر خبردار باشند. یک روز یا دو روز، یکی از آن‌ها نیامد، در تعقیب برآیند، ببینند آیا ناخوش است؟ آیا بیمار است؟ بروند به عیادت و به کمک او. اگر مبتلا به گرفتاری شده است، رفع گرفتاریش را بکنند. یک حکمت جماعت این است. و امام بایستی بیشتر مراقب مأموم باشد، منبری بایستی بیشتر مراقب مستمع خود باشد، دو سه روز که یک مستمع نیامد، بایستی رفت دنبال او که چرا نیامده است؟ ناخوش شده است؟ یا از منبر بدش آمده است؟

پیغمبر در جستجو شد، چند نفری هستند، آن‌ها را من نمی‌بینم، کجا هستند؟ عرض کردند: یا رسول الله، از وقتی این آیه نازل شده است، این‌ها رفته‌اند و درخانه نشسته‌اند و در را بر روی خود بسته‌اند و مشغول ذکر و عبادت و قرآن و دعا و این‌طور چیزها شده‌اند و می‌گویند ما توکل به خدا کرده‌ایم و خدا روزی ما را می‌رساند.

پیغمبر قریب به این عبارات و مضامین را فرمود: «انی لابغض الرجل فائضا فاه و هو یقول ربی یرزقنی»[7]

پیغمبر فرمودند: من دشمن می‌دارم آن کسی را که دهانش را باز کند و گوشه‌ای بنشیند و بگوید خدا رزاق است، خدا روزی من را می‌رساند. من از آن آدم بدم می‌آید، دشمنش می‌دارم. بروید دنبال کسب.

امام7 به یکی از اصحابشان فرمودند: چرا دنبال کسب نمی‌روی؟ برو در مغازه‌ات را باز کن، بنشین، به امید خدای متعال، «افتح حانوتک» خودت را در معرض خرید و فروش درآور.

این‌که گفته‌اند: «الکاسب حبیب الله»[8] بی‌خود نگفته‌اند. لقب پیغمبر به آن‌ها داده‌اند، این لقب حبیب اللهی، لقب بزرگی است، به هیچ یک از انبیاء این لقب را ندادند.

حضرت ابراهیم7 را که خیلی دوستش می‌داشتند و فداکاری کرده است، تازه «خلیل الرحمن» به او گفتند، نه «حبیب الله». فرق بین خلیل و حبیب است، فرق بین «خلیل الرحمن» و «حبیب الله» است. شاید یک روزی یا یک شب این را برای شما شرح بدهم.

می‌گویند: «الکاسب حبیب الله»[9]. کسی‌که مشغول کسب و کار است.

چند تا حدیث بخوانم:

«الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله»[10] آن کاسبی‌که صبح از درخانه‌اش بیرون می‌آید و در مغازه‌اش می‌آید، خواه نجار باشد، خواه حجار باشد، خواه حداد باشد، خواه بزاز باشد، خواه رزاز باش، خواه خراز باشد، هرچه می‌خواهد باشد، کسب فرق نمی‌کند، لبو فروشی باشد، ننگی نیست، سبزی فروشی باشد، ننگ ندارد، کسب ننگ ندارد، افتخار است.

آن کاسبی‌که صبح ازخانه بیرون بیاید و دنبال کارش برود و عرق بریزد و تنش را به زحمت بدهد، «الکاد لعیاله» خودش را به زحمت بیاندزد برای آن‌که لقمه نانی جهت زن و فرزندش تهیه کند، حضرت فرمودند: «کالمجاهد فی سبیل الله» مثل آن کسی است که شمشیر به کمر بسته و رفته به میدان و در رکاب پیامبر در حال جنگ است، مثل آن‌ کسی است که مسلسل سبک و سنگین را گرفته باشد و حفظ اسلام و مسلمین را در مقابل کفار بکند، «الکاد لعیاله کالمجاهد» او ثواب همان مجاهدین را می‌برد. زحمتی را که این‌جا می‌کشد، مانند زحمتی است که در رکاب پیغمبر و یا در رکاب امیرالمومنین حیدر7 در راه خدا بکشد.

به هرجهت، اسلام با تنبلی، با بی‌عاری، با بیکاری، با گربه سر سفره‌ها بودن، یک لقمه از این خوردن، یک لقمه از آن خوردن، اسلام با همه این‌ها مخالف است.

اسلام می‌گوید: کار بایستی کرد. البته گفتم کار مختلف است. این‌جا باز سوء تفاهم نشود، آن طلبه‌ای که توی آن مدرسه درس می‌خواند، او هم کار می‌کند. ملتفت باشید. آن ملائی هم که دارد مطالعه کتاب می‌کند و استنباط احکام می‌کند، او هم کار می‌کند. آن منبری که منبر می‌رود، او هم کار می‌کند. یک وقتی سوء استفاده نشود. مراد از کار، فقط حجاری و نجاری نیست. یک شغلی که در اجتماع لازم باشد، خواه شغل روحانی یا شغل جسمانی. آن معلمی ‌هم که در دبستان و دبیرستان درس می‌دهد، او هم کار می‌کند. آن ناظمی‌ هم که دبستان و دبیرستان را اداره می‌کند، او هم کارمی‌کند. کار یعنی آن‌چه که در اجتماع لازم است، چه از جنبه روحانیت، چه از جنبه جسمانیت. باید بالاخره کار کرد.

پیغمبر فرمودند: من از این‌ها بدم می‌آید. «الابغض الرجل فائضا» بلند شوند، بروند کار کنند.

خداوند روزی را به اسباب و وسائل می‌رساند (ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ)

نتیجه این عرایض چه شد؟

خلاصه‌اش این شد که خداوند متعال فیض‌هایی را که به ما در این عالم می‌رساند، می‌تواند بدون سبب و بدون واسطه و بدون وسیله برساند، ولی روی حکمت بالغه‌اش نمی‌کند، «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها»[11] اسبابی درست کرده، تابش آفتاب و بارش ابرها و سحاب و روئیدن زمین و کشت و زرع و روئیدن زمین که به دست خدا است و بعد دور کردن آن که به دست ماست، بع بردن آن به آسیاب و آسیاب کردنش که به دست ما است و بعد آوردن آن به خبازی که آن هم به دست وسائل و اسباب است. بعد خباز بپزد و بنده بروم پیش شاطر یا پیش پاچال‌دار و از او مسئلت کنم، پول را هم بدهم، بگویم جناب شاطر، شاطر آقا، دست درست، یا او که پشت پاچال ایستاده، مخصوصا آن وقت که خیلی مشتری دارد که آن‌ها هم خیلی باد در بینی خود می‌اندازند. آی افاده‌ای هم دارند. افاده آن بر دست هم، وقتی چهار تا مشتری برای نان آمده کمتر از افاده فلان رئیس اداره نیست، یک بادی در بینی‌اش می‌اندازد. خلاصه باید بروم تملق بگویم، توسل به ‌این وسیله بجویم و دستم را دراز کنم و زبانم را باز کنم و پول هم بدهم، تا لقمه نانی گیرم بیاید.

دنیا بر این مدار می‌چرخد. از آدم ابوالبشر7 تا حضرت خاتم ابوالقاسم محمد9 همه انبیاء که آمده‌اند، به همین رویه مردم را خوانده و دعوت کرده‌اند. هیچ پیغمبری نیامده که بگوید، مردم، دست سوال به جانب کسبه دراز نکنید. هیچ پیغمبری نیامده که بگوید، رفتن پیش خیاط، و درخواست کردن از استاد خیاط، که استاد، قربان دستت! بیا برای من یک لباده و قبا یا یک کت و شلوار بدوز. هیچ پیغمبری نیامده که بگوید، این رفتن و این درخواست کردن شرک به خدا است. هیچ پیغمبری نگفته است.

رفتن در دکان نانوائی و گفتن شاطر آقا دست درست، این چهار زار را بگیر و یک دانه نان خواهش می‌کنم بده، دست تو درد نکند، دست و پنجه‌ات سالم باشد، از آن نانی که ته طاغار است، از نانی که در کنار پیش بر است، از نانی که نه سوخته و نه خمیر است، به من بده، هیچ پیغمبری نگفته که این گفته‌ها شرک است و این درخواست‌ها، رخواست از غیر خدا است و شرک به خدا است. هیچ‌کس نگفته است.

همه گفته‌اند: همین کار را کنید. در نظام اجتماع باید همه به یکدیگر کمک بدهند و همه از یکدیگر کمک بگیرند.

«سیاسه المدن» که شعبه سوم از «حکمت عملیه» است، «حکمت عملیه» سه شعبه دارد:

«تهذیب الاخلاق»، «تدبیر المنزل»، «سیاسه المدن».

«سیاسه المدن» از زمان آدم ابوالبشر7 تا الان بر همین بوده است که این از او درخواست کند و او کمک به این بدهد، او از آن یکی دیگر. خباز از بقال درخواست کند، بقال پنیر و ماست به او بدهد. بقال از خباز درخواست کند، خباز نان او را بدهد. هر دو این‌ها بروند از خیاط درخواست کنند تا خیاط لباس آن‌ها را بدوزد. هر سه این‌ها بروند پیش نجار، درخواست کنند تا نجار درخانه آن‌ها را درست کند. هر چهار تا این‌ها پیش آهنگر بروند، از او التماس و درخواست کنند تا قفل و لولا و امثال ذالک را درست کند.

نظام دنیا از یازده هزار سال قبل تا به الان بر این بوده است. هیچ پیغمبری هم نگفته است که این سئوال و جواب‌ها شرک است. چرا؟

برای این‌که خدای متعال فوائد و فیض‌هائی را که در این نشئه به اشخاص می‌رساند، از راه اسباب می‌رساند وخودش هم گفته است که متوسل به اسباب بشوید. باید بروی و درخواست کنی تا به تو بدهند، پول هم بدهی و درخواست هم بکنی تا به تو بدهند. اگر نرفتی و درخواست نکردی و مُردی، خونت به گردن خودت است. این حرف خدا و پیغمبر، از یازده هزار سال قبل، دوازده هزار سال قبل، از زمان آدم ابوالبشر7 تا الان بوه است. این را خوب فهمیدید! این مطلب خیلی روشن است. حالا بیائید.

عینا در فیض‌های روحانی و معنوی، در کمالات روحانی و معنوی، خدای متعال فیض و کمال معنوی را به ما نمی‌رساند مگر از راه اسبابش و مگر بعد از توسل ما و تشبث ما به اسبابی که خدا معین کرده است.

علم، قدرت، حیات، رأفت، عزت، ثروت باطنی و روحانی، تمام این کمالات را، خدا یک اسبابی برایش معین کرده است و از طریق آن اسباب به ما این کمالات را می‌رساند و به ما گفته است که متوسل به آن اسباب شوید.

اگر توسل به آن اسباب کردی، به نتیجه می‌رسی. اگر توسل نجستی، به نتیجه نمی‌رسی. و همچنانی‌که در خواست ما از خباز و نجار و حجار، شرک به خدا نیست و مسئلت از غیر خدا نیست، درخواست ما هم از این اسباب بزرگی که خدا در عالم روحانیت درست کرده است، شرک به خدا نیست.

خوب، حالا به گودی قتلگاه رسیدیم، حالا سر مطلب رسیدیم. این مقدمات را که دانستید، حالا بیایید. چه می‌خواهم بگویم!

یک عده‌ای در میان مسلمانان پیدا شده‌اند، این‌ها مدعی شده‌اند که توسل به غیر خدا شرک است، درخواست کردن حاجت از غیر خدا شرک است. این‌ها می‌گویند «یا علی7» گفتن، شرک است، «یا محمد9» گفتن، شرک است، حاجت خواستن از پیغمبر و ائمه: شرک است. این حاجت خواستن از غیر خداست و خدای متعال در قرآن نهی از طلب حوائج از غیر خودش کرده است. «یاعلی7» چه معنائی دارد؟ بجای «یاعلی7» بگو: «یا الله». «یا محمد9» چه معنائی دارد؟ بگو: «یا الله». «یا ابا عبدالله الحسین7» چه معنائی دارد؟ بگو: «یا الله»، «ابا عبدالله الحسین7» کیست که تو از او حاجت می‌طلبی؟ حاجت طلبیدن از او، شرک به خدا است. برای خدا یک انبازی قائل شده‌ای.

آن وقت دامنه‌اش را توسعه می‌دهند و می‌آورند پائین تا این‌که می‌گویند: توسل جستن به منار و چنار و فلان سقاخانه، چه معنا دارد؟ این‌ها شرک است.

در زاهدان من نبودم، این‌جا چناری هم به چشم من نمی‌خورد، ولی در اغلب شهر ها، چنارهائی است که این‌ها را می‌گویند نظر کرده‌اند، آن وقت می‌روند و میخ می‌کوبند و به آن پارچه می‌بندند، در تهران و در مشهد ما بود، چنار سوخته بالا خیابان. در تهران هم هفت، هشت تا از این چنارهای نظر کرده، بود.

یک روز رفتم چنار «امام زاده یحیی»، یک محله‌ای در تهران است، دیدم دو من لَته وده من میخ به آن کوبیده بودند. و این‌کار اغلبش کار زن‌ها است. مردها را هم زن‌ها گمراه می‌کنند.

خلاصه کلام:

توسل به چنار جستن یعنی چه؟ حاجت خواستن از چنار یعنی چه؟ این شرک بالله است. از دیگ سمنو حاجت می‌طلبند! دیگ سمنو چیست که حاجت می‌طلبند؟ از فلان سقاخانه‌ای که معلوم نیست این چیست، چهارتکه آهن است، از آن حاجت می‌طلبند! این‌ها شرک است، این‌ها را هم ردیف آن‌ها می‌آورند. حواستان جمع باشد. قس و ثمین را مخلوط به هم می‌کنند.

عرض شود خدمت شما که یک مشت لاطائلات زنانه‌ای و لاطائلاتی که در عصر جاهلیت بوده است، در عصر جاهلیت، یک خَرَزاتی داشته‌اند، «وَدَع»، این‌ها را به نخ می‌کشیدند و به گردن یابوهای خود می‌کردند، به گردن شترهای خود، اسبهای خود، الاغ‌های خود می‌کردند و می‌گفتند که این گاو و گوسفند و شتر و الاغ ما را حفظ می‌کند.

در اسلام نهی کردند، گفتند: حفظ کردن این خَرزه، اسمش را «خرمهره» می‌گویند، معنا ندارد. آن وقت این‌ها «خرمهره» را هم می‌آورند و می‌گویند: حفظ خواستن، حفاظت خواستن از «خرمهره» شرک است و این عین بت پرستی است.

پس چه بایستی کرد؟ می‌گوید: جز به خدا، به احدی هیچ نگو، جز از خدا، از احدی تعظیم نکن. جز از خدا، از احدی هیچ چیز نخواه. توحید واقعی این است.

آن وقت قبرهای ائمه و بزرگان را می‌گویند: هیچ، معنا ندارد. رفتن پیش قبرها و این‌که مرده و از بین رفته، رفتن، دور قبرش گشتن و از او حاجت خواستن و عرض حاجت به او کردن، شرک است. زیارت قبور انبیاء و اولیاء و بزرگان همه شرک است. توسل جستن به انبیاء و اولیاء همه شرک است.

می‌گویند: فقط خالص باید گفت خدا. خدا، علم بده، خدا نان بده، خدا جان بده، خدا دامادم کن، خدا عروسم کن، خدا سرمایه‌ام بده، به غیر خدا، به هیچ کس، هیچی نباید گفت. همه کارها دست خود خدا است. اگر گفتی، برای خدا شریک قائل شده‌ای. توجه کنید.

این حرفی است که «احمد بن تیمیه» در کتاب «منهاج السنه»، حدود صد و هشتاد، نود سال است، به دویست سال نمی‌رسد، او گفته است و جماعتی را دنبال خودش کشانده و به نام توحید خالص، به نام این‌که توحید و یکتاپرستی خالص همین است، شروع به دعوت کرده‌اند، و دعوت آن‌ها هم، چون قدری عوام فریب است، صورت عوامانه خوبی دارد.

اِ !

تو از غیر خدا هم چیزی می‌خواهی؟

اِ اِ !

با بودن خدا، پیغمبر کیست؟ با بودن خدا، امام حسین7 کیست؟ با بودن خدا، امیرالمومنین علی7 کیست؟ دائم بگو: خدا و برای خدا شریک نیاور.

ده، بیست، سی، چهل تا آیه در قرآن است که آیه‌ها را هم آن‌ها نفمیده‌اند و این مجلس هم اقتضا نمی‌کند من آن آیه‌ها را بخوانم و نکات علمیش را بگویم و الا می‌گفتم.

ده، بیست تا آیه‌هایی که ابدا مفید به حال آن‌ها نیست، ذکر کرده‌اند. صورت مطلب هم یک صورت عوام فریبی عجیبی دارد. باید موحد شد! باید هرچه می‌خواهیم از خدا بخواهیم! غیر خدا حقی کسی ندارد! غیر خدا را نبایستی شریک با خدا کنیم! در رزاقیت، در عطاء، در جود!

جمع زیادی را به همین حرف، گیج کرده‌اند.

من این مقدمات دو، سه روزه را که شروع کرده‌ام برای همین است که این مطلب را به شما بفهمانم.

به آقای «احمد ابن تیمیه» می‌گوئیم، می‌گوئیم: مولانا، شما به بازار می‌روی، در دکان نانوایی می‌روی یا نه؟ چرا می‌گوئی شاطر، نانوا یک دانه نان بده؟ این درخواست از غیر خدا نیست؟ پس این هم شرک است، شرک است.

تو پیش خیاط نمی‌روی که برای تو عبا و قبا و لباده بدوزد؟ نمی‌روی آن‌جا، التماس و تضرع و زاری نمی‌کنی؟ مخصوصاً فصل عید که بازار خیاط‌ها خیلی رواج است. آن‌ها هم باد و افاده دارند. بایستی رفت و منت آن‌ها را کشید تا لباس را بدوزند. آیا نمی‌روی و منت نمی‌کشی؟ با این‌که پول هم می‌دهی، منت نمی‌کشی؟ قربان دست و پنجه خیاط نمی‌روی؟ پس این هم شرک است.

بگو: خدا! یک عبا به دوشم بیانداز. خدا، یک کتی بده. خدا، یک شورتی بده به پایم بپوشم. خدا، یک تنکه‌ای بده به پایم کنم. خدا، بلکه خدا، زیر شلواری را هم خودت بیا و به پایم کن.

این توحیدی که تو می‌گوئی، خوب همین است! چون اگر شما به خانمت گفتی، برو شلوارم را بیاور تا بپوشم، این هم شرک است، چون مسئلت از غیر خدا است، درخواست حاجت از غیر خا است، باید بگوئی، خدا زیر شلواریم را بیاور و به پایم بکن.

خوب بله دیگر!

مردم می‌خندند، الان شما خندیدید، من نمی‌خواهم خیلی حرف‌ها را درشت‌تر گفته باشم و الا.

خدا بیا شکمم را پر کن! خوب بله دیگر، به کلفت خودت نگو برو غذا را بیاور که من بخورم، بگو خدا! غذا را توی معده‌ام بریز. غیر این اگر گفتی و به احدی متوسل و متوجه شدی، مشرک شده‌ای؟ «ابن تیمیه» چه می‌گوید؟

خواهد گفت: آقا چرا شوخی می‌کنید؟ این‌ها اسبابی است که خدا قرار داده و ما مأمور هستیم، هم بالطبیعه و هم بالشریعه، مأمور هستیم تکویناً و تشریعاً که حاجاتمان را بخواهیم و کمک بدهیم.

می‌گویم عموجان، مولاجان، عین این کاری را که خدا در عالم ظاهر راجع به مادیات ما کرده است، عین این کار را هم راجع به معنویات ما کرده است، خدا گفته: از من حیات می‌خواهید؟ علم می‌خواهید؟ غنا و ثروت معنوی می‌خواهید؟ قدرت و توانائی می‌خواهید؟ عزت می‌خواهید؟ هرچی که حاجات معنوی دارید، من یک سبب، بلکه اسباب زیادی درست کرده‌ام، به این‌ها بچسبید و بگیرید، این‌ها ایادی من هستند که از آستین قدرتم بیرون آمده‌اند، این‌ها آن اسبابی هستند که برای این حوائج درست کرده‌اند، آن‌چنان که اسبابی برای خوراک و خواب و پوشاک شما در دنیا درست کرده‌ام.

او کیست؟ «سبب الاسباب»، بزرگترین وسیله و سبب برای همه بشر دنیا از آدم7 تا روز قیامت، وسیله اولیه‌اش حضرت خاتم الانبیاء و سید الاصفیاء، عقل کل، خاتم رسل، ابوالقاسم محمد9، من او را «وسیله الوسائل» قرار داده‌ام، من او را سبب اعظم قرار داده‌ام. به بابایتان آدم7 گفتم، گفتم: آدم7 یک اشتباهی کردی، ترک اولی کردی،

آخ بر پدر این شکم لعنت!

دو حبه گندم خوردی، بیرونت کردیم، سلام الله علیه، سرسفره،

این‌جا یک کلمه‌ای توی پرانتز بگویم، به قول فکلی‌ها در پرانتز، به قول ما آخوندها بین الهلالین.

سرسفره بوقلمون گذاشته‌اند، بوقلمونی که داخل آب لیمو، سه روز خوابانده‌اند، خوب ترد شده است، بعد هم با روغن کرمانشاهی کبابش کرده‌اند، رزقنا الله و جمیع المومنین، جوجه بادنجان‌ها را آن‌جا گذاشته‌اند، یک خورده پنیر خشکه هم آن‌جا است. می‌گویند، بابا، باقلوا بخور، قطاب یزد بخور، پشمک یزد بخور، سوهان قم بخور، گز اصفهان بخور، همه این‌ها، عسل همدان را بخور، همه را بخور، این توت خشکه را نخور!

می‌گویند: دراج و تیهو و کبک و بوقلمون را بخور، این پنیر خشکه را نخور. مع ذلک کله، می‌خورد.

به او گفتند: این باغ، این بستان، همه چیز دارد، بخور، (وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَة)[12] به این درخت گندم نزدیک نشو، مع ذلک کله، «الانسان حریص علی ما منع»[13]

ننه ما حضرت حواء3، او هم رفت توی پوستش، دید یک پیرمرد محاسن سفید، حق به جانبی، صورت عباد و زهاد دارد، آمد جلو. گفت: خانم، من می‌خواهم یک نصیحتی به شما بکنم. من نوع دوستم، حس نوع پرستی من، به جوش آمده است، می‌خواهم شما را یک نصحیتی بکنم، می‌خواهید باور کنید، می‌خواهید باور نکنید، باور کردی، به نفع خودت تمام می‌شود،

من هر آن‌چه شرط صلاح و نجات است، با تو می‌گویم،

تو خواه از سخن من پندگیر و خواه ملال.

از گندم بخور، بگو شوهرت بخورد و خودت بخور. می‌دانید چرا می‌گویند نخورید؟ برای این می‌گویند نخورید که اگر خوردید، دیگر نمی‌توانند از این‌جا شما را بیرون کنند. برای این‌که اختیار دست خودشان باشد، هروقت دلشان خواست شما را بیرون کنند، گفتند از این نخورید. اگر بخورید دیگر نمی‌توانند بیرون کنند. بخورید تا نتوانند شما را بیرون کنند.

راست می‌گویی پیرمرد؟

پیرمرد محاسن سفید حق به جانبی، از زیادی سجود کِبِره به این‌جایش بسته است، گفتند: چهار هزار سال نماز خواند، طول کشید، خیلی هم زبان‌آور عجیبی است، برای ملائکه منبر می‌رفت، نه منبر من برای شما، این منبر من قابل ذکر نیست، برای ملائکه و فرشته‌ها منبر می‌رفت، سخنرانی عجیب می‌کرد.

از آنجا که زرنگ است و همه چیز را بلد است، فهمید که زن‌ها زودتر گول می‌خورند، نواقص العقول هستند، این‌ها یک دنده‌شان کم است، اول سراغ مادر ما رفت. شروع به قسم خوردن کرد، والله العلی الغالب، بحق خدای لاشریک له، مطلب همین است که می‌گویم، من آن‌چه شرط بلاغ است با تو می‌گویم، تو خواه از سخن من پندگیر، خواه ملال، بعد غصه خواهید خورد، به خدا غرضی ندارم، به خدا مرضی ندارم، به خدا عشق و علاقه‌ای که به خیرخواهی همه دارم من را وادار کرده است.

از بس که گفت، ننه ما گفت: بله.

آمد پیش پدر ما.

این پیرمرد غرضی ندارد.

پدر ما خورد و او را بیرونش کردند.

برای این‌که گندم را خورد، بعد به غصه افتاد، دید باخته است، ای داد بی‌داد، بر پدر این شیطان لعنت، پدر ندارد بی پدر و مادر! خلق ابداعی است، خداوند او را از آتش خلق کرده است، این پدر سوخته چطور ما را گول زد؟ دیگر حالا غصه هم تاثیری ندارد.

«نَدِم زید و لما یَنفع الندم»

در جلد دوم «عوامل جرجانی» خواندیم.

«فی السیف ضیعت اللبن»

آی غصه و آی گریه که خدایا نفهمیدم. خدایا بیجا کردم.

آن‌قدر آدم گریه کرد، هم از فراق بهشت و هم از فراق حواء، دومی بدتر از اولی بود.

این‌قدر گریه و ناله کرد، از آن‌جا که خداوند تواب است،

بـــــاز آی هرآن‌چه هستــــی باز آی گــــر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

ایـــــن درگه ما درگه نومیدی نیست صـــــد بار اگر تــــوبه شکستی باز آی

وقتی رفت، گفتند: بیا، حالا به تو می‌گوئیم چکار کن.

به وسیله بچسب. ما نجات و رستگاری و فلاح و آسایش تو را در توسل به وسیله قرار داده‌ایم، تو و بچه‌های تو، همه، همه. می‌خواهی که من گوش به حرفت بدهم، می‌خواهی خلاصت کنم، به آن اسباب‌هائی که درست کرده‌ام، به آن‌ها متوسل بشو. کیستند خدا؟

پنج سبب که این‌ها برای تو و برای همه انبیاء وسیله‌اند، به این‌ها بچسب.

بگو:

«یا حمید بحق محمد9، یا عالی بحق علی7، یا فاطر بحق فاطمه3، یا محسن بحق الحسن7، ویا قدیم الاحسان بحق الحسین7»

این پنج تا وسیله من هستند، این‌ها را واسطه قرار بده، دست به دامن این‌ها بزن، تو را خلاص می‌کنیم.

او گفت و خدا خلاصش کرد. گفت: خلاص شد.

این‌ها «وسیله الوسائل»، مغازه اولیه‌ای که باز شده که ما جنس‌های معنوی که می‌خواهیم بخریم، نه ما فقط، انبیاء هم، از آن‌جا باید بخرند، این‌جاست، این‌ها هستند. همان‌طوری که توسل به وسایل عادی در امور مادی شرک نیست، بلکه عین توحید است.

توحید می‌دانید یعنی چه؟ یعنی آن راهی را که خدا گفته است برویم، برویم، این معنای حقیقی توحید در عمل است.

راهی را که خدا باز کرده و گفته از این راه بروید، از خباز نان بگیر، از آهنگر تیشه و تبر بگیر، از نجار تخته و در بگیر، ما برویم از آن‌ها بگیریم. این توحید در عمل است.

همین‌طوری که در توسل به وسائل عادی، در امور مادی، ما موحد حقیقی هستیم، چون عمل کردیم بر طبق «نظام احسنی» که خدا در این عالم جاری فرموده است، همین‌طور در توسل به وسائل معنوی، خاتم النبیین9 که «وسیله الوسائل» است، امیرالمومنین7 و ائمه طاهرین: که وسائل دنبال او هستند، انبیاء و مرسلین که وسائل سوم هستند، اولیاء و صلحاء، عبادالله‌الصالحین، مثل سلمان و ابوذر و مقداد و حذیفه و عمار و امثال این‌ها وسیله چهارم هستند، فرشتگان که وسیله پنجم هستند، زیرا که درجه فرشته‌ها پائین‌تر از این مومنین است.

این‌جا نکته‌ای است که: این‌ها را خدا وسیله قرار داده است. آن‌هایی را که خدا وسیله قرار داده است، توسل به آن‌ها عیب ندارد.

و اما آن‌که خودت وسیله قرار داده باشی (أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَه)[14] آن شرک است، دیگ سمنو شرک است، دیگ سمنو چیست؟ این را به یک حالی می‌آورند و بعد چند تا مغز بادام می‌اندازند و آن وقت به این توسل و تبرک می‌جویند. چنار چیست؟ سقاخانه مجهول الهویه چیست؟

این‌ها وسائلی است که ما خودمان تراشیده‌ایم، خدا وسائلی معین کرده باشد و وسائطی را، قبول است، خدا پیغمبر را، ائمه را، روحانیین را، امام‌زاده‌ها را از نظر مقام روحانیت و عظمتی که دارند، اما چنار چیست؟ میخ می‌زند که اولاددار شود.

عجیب است! با یکی از فضلای تهران، یک روزی از کنار چنار امام زاده یحیی رد می‌شدم، چشمم افتاد، دیدم، هفت، هشت مَن میخ را کوبیده‌اند، خلقم تنگ شد، گفتم: یک آهنگری می‌آمد، برای رضای خدا این میخ ها را می‌کشید، چه کاری احمقانه‌ای است که می‌کنند!

آن رفیق من گفت که حاج آقا نفرمائید، من خودم یک چیزی از این دارم، گفتم چی داری؟ چنار چکارت کرده است؟ چی از چنار داری؟ گفت: مادر من می‌گفت: یک، دوسال بود من اولاددار نمی‌شدم، آمدم این‌جا یک میخ کوبیدم و پارچه‌ای بستم و تو به دنیا آمدی.

گفتم: پس تو بچه میخ چناری، نه بچه بابایت. این چرت و پرت‌ها چیست داری می‌گوئی؟ این‌ها چه مزخرفاتی است؟ سفره بی بی سه شنبه می‌اندازند و آش ابودرداء، متوسل می‌شوند، این‌ها چیست؟ این چرت و پرت‌ها را از کجا در آوردید؟

وسائلی را که خدا معین کرده و ائمه ما به ما گوشزد کرده‌اند، از قبل خدا، توسل به آن‌ها عین توحید است، نه وسائلی را که خودمان درست کنیم.

من باب مثل، امام به ما گفته است، «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوه»[15].

یک بزرگی را پیغمبر و ائمه، برای ما درست کرده‌اند، به ما گفته‌اند پیروی آن‌ها را بکنید، چشم، پیروی آن‌ها، مثل پیروی ائمه است و پیروی ائمه، عین پیروی خدا است. این شرک نیست.

اما اگر خودم یک بتی تراشیدم، از دم در که وارد شدم، سجده کردم، بعد هم رفتم زانویش را بوسیدم، این شرک است، این بتی است که خودم تراشیده‌ام. خودتان چیزی را نتراشید. آن‌که خدا و پیغمبر و ائمه تراشیده‌اند، توسل به آن‌ها توحید است و شرک نیست.

قصه‌ای بگویم و خاتمه بدهم.

سنه بیست و یک خورشیدی بود، بیست و هشت سال پیش، به بیت الله مشرف شدم.

خدا به حق قرآن همه شما را به بیت الله مشرف فرماید.

به مدینه آمدم، به دارالحدیث مدینه رفتم، کتاب‌های آن‌جا را نگاه کنم. رئیس آن کتابخانه شیخی به نام «شیخ احمد دهلوی» بود. ما سلامی‌کردیم و از این چفیه‌های عربی نجدی انداخته بودم، یک دانه عباهای نازک هم داشتم، آستین عبا را هم کشیده بودم. صورتا از دور مثل عرب می‌نمایاندم، ولی البته حرف که می‌زدم، می‌فهمیدند من عرب نیستم، متعرب هستم.

چشمش به من افتاد، یک سلام عربی کردم و ما رفتیم نشستیم. در همان احوال‌پرسی فهمید من عرب نیستم، از بیخ عرب نیستم!

گفتم: شیخنا چرا این قبر پیغمبر را خراب نمی‌کنند، چرا خراب نمی‌کنند؟ این واچ افتید. این چه سئوالی است؟ این چه حرفی است من می‌زنم؟ حاجی و این حرف!

گفت: چرا؟ مگر چه شده است؟ گفتم: این بت چیست این‌جا درست کرده‌اید؟ بروند و ببوسند و دور بزنند، تکه‌های آهن را. بزنید خراب کنید.

این همان مذاق «احمد بن تیمیه» است، مذاق وهابی‌گری و توحید خالص است.

گفتم: این بت چیست؟ بزنید و خراب کنید. تا کی؟ تا چند؟

مردم باید «یا الله» بگویند. چیست یا رسول الله می‌گویند؟ یا رسول الله چیست؟

این دید من خیلی غلیظ حرف می‌زنم. اخم‌هایم هم ترش است و بله، خیلی جدی، شوخیم نمی‌آید. چون سه، چهار نوبت با غلظت گفتم، او یک قدری باورش شد.

گفت: «الساعه شیخنا الساعه، ما یمکن سیصیر ان‌شاءالله»

باطنش را بروز داد.

گفت: این ساعت نمی‌شود. مسلمانان دنیا بر ما می‌شورند. ان‌شاءالله به موقع آن، قدری که قدرت پیدا کردیم، می‌زنیم خراب می‌کنیم.

گفتم: خیلی خوب.

اگر من به آن غلظت و شدت و راستی راستی حرف نمی‌زدم، این هرگز باطنش را بروز نمی‌داد، ولی من خیلی با شدّ و مدّ گفتم. گفت: «الساعه ما یمکن سیصیر ان‌شاءالله».

گفتم: «نعم اذا وفقتم یلزم علیکم ان تهدم البیت» وقتی موفق به این‌کار شدید و حرم پیغمبر را بلند کردید، واجب است که خانه کعبه را هم خراب کنید.

این‌جا که رسید، قدری بیشتر تکان خورد. دید بنده عجب وهابی سه آتشه‌ای هستم.

گفت: که خانه را دیگر چرا؟ گفتم: «و ما هذه الاحجار»؟ چیست سنگ ها را بالای هم ریخته‌اند، دور سنگ دائم بگردند و سنگ را ببوسند و به صورت و ببدن بکشند، تبرک و تیمن. آن تکه سنگ چیست که آن‌جا گذاشته‌اید که بروند، آن سنگ را استلام کنند و ببوسند، این‌ها شرک است. بت پرستی است. باید گفت: خدا. خدا، خانه چیست!

گفت: «کان النبی صلی الله علیه یطوف بالبیت». گفت: پیغمبر طواف می‌کرد و استلام حجر می‌کرد.

گفتم: پیغمبر که این کارها را می‌کرد «کان یطوف بالبیت و هو یعبد الله یستلم الحجر وهو یعبد الله ام لا»؟ گفتم: پیغمبر که خانه را طواف می‌کرد، پیغمبر به سنگ‌ها که تبرک می‌جست، عبادت خدا می‌کرد، زیرا خدا می‌فرماید: (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيق)[16]. چون خدا گفته است استلام حجر بکنید، چون خدا گفته این سنگ‌ها را تبرک بجوئید. پیغمبر چون به امر خدا دست روی سنگ می‌کشید، این بندگی خداست. گفتم: بله. گفتم: این زوار و حجاجی هم که دور حرم پیغمبر می‌آیند و ضریح پیغمبر را می‌بوسند و عرض ادب به پیغمبر می‌کنند، این‌ها هم نظرشان بندگی خداست. خدا گفته تعظیم شعائر کنید، (وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ)[17]، این‌ها هم تعظیم شعائر خدا می‌کنند. پیغمبر خداست که این‌جا خوابیده است. این بقعه مبارکه پیغمبر خدا است، این ضریح مطهری است که بر روی بدن پیغمبر قرار گرفته است. از نظر احترام و تعظیم پیغمبر می‌بوسند. چرا مانع می‌شوید؟ چرا کسی می‌رود ضریح را ب‌بوسد، او را می‌زنید؟ این واچرت.

گفت: «انت من اهل این»؟ تو از کجائی؟ گفتم: از بغداد می‌آیم، از بغداد. گفت: «انت ایرانی»؟ گفتم: نعم. گفت: «جعفری»؟ گفتم: «نعم». بعد دنباله دارد. قریب یک ساعت و نیم نشستیم. خواست با من صحبت کند، گفتم راستش این است شیخنا، من صحبت می‌کنم با شما به شرطی‌که من را آزاد بگذارید. گفت: چطور؟ گفتم: من باید سیگار بکشم و آن تاریخ هم کشیدن توتون اُه اُه شلاق می‌زدند، هنگامه می‌کردند. در ریاض، می‌بردند و حبس می‌کردند.

گفتم: من باید سیگار بکشم. اگر حاضری این‌جا سیگار بکشم. چون شرب التوتون در نظر شما حرام است و در نظر ما مباح است. هر دو هم مجتهد هستیم و مجتهد هم هرچه استنباط کرد، بایستی به آن عمل کند. اگر خطا کرده بود، یک ثواب دارد، اگر خطا نکرده باشد دو ثواب دارد. تو مجتهدی شرب توتون را حرام می‌دانی و یا مجتهد تو، و من خودم مجتهدم و شرب توتون را مباح می‌دانم. من باید سیگارم را بکشم.

این از جا بلند شد و نگاهی در حیاط کرد و در اطاق را از داخل بست، آن وقت گفت: حالا بکش.

بعد کشیدم و صحبت زیاد کردم که چرا بقاع بقیع را خراب کرده‌اید؟ این بقعه‌هائی که بوده است، بقعه چهار امام، بقعه عباس عموی پیغمبر، بقعه عثمان. چرا خراب کردید؟ این‌ها که بت پرستی نیست. اگر این بت پرستی است، استلام حجر هم بت پرستی است. اگر استلام حجر بت پرستی نیست، زیارت ضریح پیغمبر هم بت پرستی نیست، زیارت این بزرگان هم بت پرستی نیست. دیگر خلاصه خیلی شرح دارد.

حالا، آقا میزان یک مطلب است، اگر راهی را که خدا گفته برویم، این توحید است.

باز یک تکه بگویم: این شیطان علیه اللعنه و العذاب، همه خراب‌کاری‌ها از اوست، این اشکال را او به این‌ها یاد داده است.

وقتی که آدم7 را خدا خلق کرد و به شیطان فرمود: که آدم را سجده کن، گفت من او را سجده کنم؟ این شرک است. من تو را سجده می‌کنم. غیر تو را جایز نیست پرستیدن. بر خدا اشکال کرد.

به علاوه ترجیح مرجوح بر راجع است. اِه ! من یک ملائی هستم، بیایم گردن خم کنم، آن هم پیش یک نادانی؟ من از آتش هستم، او از خاک است. من روشن هستم و او تاریک است. من ملای هستم و او نادان است. چی می‌گوئی خدا؟

خلاصه‌اش این‌که این حرف‌ها بی حساب است و برخلاف یکتا پرستی است. آن آخرش گفت، خدایا دست از عبادت این آدم7 بردار که من این را سجده نکنم، بگذار به خود من، یک بندگی تو را بکنم که احدی آن چنان بندگی نکرده باشد.

خطاب رسید:

شاهد عرضم این است، این کلمه خدا در مقابل شیطان، چون این یکتاپرستی قول شیطان است و این جواب هم جواب خداست و جواب عجیبی است.

خطاب رسید:

«انما عبادتی من حیث ارید لا من حیث ترید»[18].

عبادت و بندگی من از آن راهی است که من می‌گویم، نه از آن راهی که تو خودت بخواهی.

من می‌گویم به این آدم سجده کن. این سجده غیر خدا است! این فضولی‌ها موقوف!

یک وقتی سبزوار رفتم، یک عالم محترمی‌آن‌جا بود، وارد بر او بودم، با پدرم رفیق بود. آن زمان‌ها طلبه بودم، درس می‌خواندم. رفتم برای تفریح به سبزوار. وارد بر آن عالم شدم رحمه الله علیه. او هم به احترام پدرم خیلی از من تعظیم کرد و چند نفر آمدند دیدن ما و از شب دوم بنا شد بازدید برویم. هم سور بچرانیم و هم تفریح کنیم و هم بازدید کرده باشیم.

این آقا یک نوکری داشت که تازه از ده آمده بود، تازه آورده بودند. نوکر قدیمش رفته بود، یک نوکری از ده آورده بودند به نام حسن. نماز مغرب وعشا را که آقا خواند و از مسجد برگشت، فریاد زد: حسن، حسن. گفت: بله آقا. گفت: فانوس را روشن کن، با آقای حلبی، آن زمان شیخ محمود می‌گفتند، با آقای شیخ محمود می‌خواهیم برویم.

این هم رفت و فانوس را روشن کرد. سابق فانوس‌هایی شیشه‌ای بود. ملاها هرچه بزرگتر بودند، فانوس آن‌ها هم بزرگتر بود. توی آن هم یک چراغ نفتی می‌گذاشتند، حکایتی بود! خودش دستگاهی بود. بعضی اوقات فانوس‌ها بزرگ بود، چوبی می‌دواندند وسط آن، یک سر چوب را یک نوکر می‌گرفت، یک سر دیگر چوب را یک نوکر، این‌ها جزء جلالت‌ها بود.

گفت: فانوس را روشن کن. رفت، فانوس را تمیز کرد، شیشه‌ها را تمیز کرد، چراغ نفتی را وسطش گذاشت، دم در آمد. شاهد عرض این جاست.

حالا دم در حیاط رسیده‌ایم، فانوس هم دست حسن است. گفت: برو جلو، گفت مُن نَمُرم آقا، این کیست؟ گفت: پسر می‌گویم برو جلو، گفت: من نمرم آقا. نَمُرم چیست؟ مرتبه سوم گفت: پسر برو جلو. گفت مو قدمم بشکند، جلو شمو برم؟ آقا گفت: من می‌گویم برو جلو. گفت: خوب شما بگوئید، قدمم بشکند، مو جلو شمو برم؟

آقا می‌گوید، برو. بعد من دیدم این همان حرف شیطان است که گفت. گفتم: حسن، این احترام آقا در این است که هرچه آقا می‌گوید، تو گوش کنی. این‌جا جلو رفتن تو عین دنبال رفتن است. چون ما فانوس را برای جلو می‌خواهیم، فانوس را برای عقب سر که نمی‌خواهیم، جلو پایمان روشن شود و ببینیم. پس این‌که آقا می‌گویند، برو جلو. برای آن است که جلو روشن شود و ببینیم و راه برود.

خوب که خر فهمش کردم و او فهمید که اطاعت کردن آقا، جلو آقا بودن است، آن وقت جلو افتاد.

حالا هم خدا به شیطان می‌گوید: آدم را سجده کن، می‌گوید: رهایم کن. این شرک است.

شرک چیست؟ من به تو می‌گویم، «انما عبادتی من حیث ارید لا من حیث ترید»[19].

بندگی من از آن راهی است که من اراده دارم. من می‌گویم: برو پیش بقال، از بقال پنیر و ماست را بگیر. برو پیش خباز، نانت را بگیر. تو نگو این شرک است.

من می‌گویم: تو برو در خانه محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین، این‌ها را من وسائل خودم قرار دادم، این‌ها کشتی نجات هستند، این‌ها دست‌های قدرت من هستند که از آستین این عالم بیرون آورده‌ام.

تو می‌گویی شرک است؟ شرک، هوی پرستی تو است. شرک، پیروی رأی خودت را بکنی است.

قرآن می‌گوید: (أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّه عَلى‏ عِلْمٍ)[20] هوی پرستی، شرک است. رأی خود پرستی، شرک است. در مقابل خدا ابداع رأی کردن، شرک است.

و اما مطیع بودن:

گـــــــربــــــــلندی دهد آســـــــمانم و ر بـــــــه پـــــــستی نهد آســـــــــتانم

خــــــود بخود من نه اینم، نــــــه آنم هــــــــــرچه گوید چـنانم، چـــــــــنانم

بـــــــنده حکم و تـــــــسلیم رأیــــــــــــم

آســـــــــــتانی به در ســــــــر نهاده حــــــــــلقه چشم بــــــــــــــــر در نهاده

بــــــــــــنده دل بــــــــه داور نهاده چـــــــــــون قلم سر به خط بــــــر نهاده

تـــــــــــا کند تــــــــیغش از تن جـدایم

این معنای بندگی است، هرچه می‌گویند، بگو چشم.

می‌گویند: بخور، بخور. حسابی هم بخور. (أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبات)[21]

برنج دم سیاه، روغن کرمانشاه، دراج دشت گرگان، نوش جان کن و بعد بندگی مرا بکن.

تو بگو: بنده حیوانی نمی‌خورم. ترک حیوانی کرده‌ام. بی‌خود می‌گوئی عمو جان،

چی چی ترک حیوانی کردی؟ هرکه چهل روز گوشت نخورد،

می‌گویند:

پیغمبر فرمودند: دعا به گوش او بخوانید، زیرا دیوانه می‌شود.

خدا می‌گوید: بخور.

حالا تو بگو: بنده ترک حیوانی کرده‌ام.

این معنای شرک و بت پرستی است.

نخیر، بخور، از آن راهی که خدا فرموده است.

خوب سنائی می‌گوید:

بـــــــره و مــرغ را در آن ره کُــش کــــــــه به انسان رســـند آخــــــر کار

در راه بندگی خدا بخور.

جــــــــز بدین ظلم باشد ار بــــــکشد بــــــــــــــی نمازی مـــــسبحی را زار

دیگر بس است. دنباله مطلب ان‌شاءالله به عهده فردا.

خدایا به ذات مقدست ما را یکتا پرست بفرما.

به ذات مقدست ما را به طریق بندگی خودت، آن‌طوری‌که خودت می‌خواهی موفق بدار.


[1] مائده: 35
[2] طلاق: 2 - 3
[3] نجم: 39
[4]
[5]
[6] طلاق: 2 - 3
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12] بقره : 35
[13]
[14] جاثیه : 23
[15] بحارالانوار : ج 2 ص 88
[16] حج : 29
[17] حج : 32
[18]
[19]
[20] جاثیه : 23
[21] مائده : 4
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:50 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 9

https://drive.google.com/file/d/1eESIfU ... QEMJe/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

........

در بین عرب‌ها یک حمیت و یک عصبیتی بود که اگر یک قبیله‌ای بتی را می‌پرستید، می‌گفتند: شان ما اجل است که ما هم بت همان قبیله را بپرستیم، بیل به کمر ما خورده است! خودمان بتی درست می‌کنیم و خدایی برای خودمان درست می‌کنیم.

همین تعصبات غلط فی ما بین مردم با یک طرز دیگرش هست، این محله حیدری است و آن محله نعمتی است، ترک‌ها ؟؟؟ 00:36 این‌ها از خود یک علامت دارند، آن محله بیل به کمرش نخورده است، باید یک علامت از خودش درست کند، زیر علامت او نمی‌رود، از این چرت و پرت‌های جاهلانه، این‌ها در مورد بت‌ها داشتند، ما بیل به کمرمان خورده است که بت قبیله «کلاب» را بپرستیم، خودمات بت می‌سازیم.

آن‌وقت 360 بت به عدد قبائلی که بود در میان عرب عدنانی و عرب قحطانی وجود داشت، دو تیره عرب داریم. این‌ها بت‌ها را می‌تراشیدند، مکه و خانه کعبه از همه‌جا بهتر بود، در خانه کعبه و دور آن می‌گذاشتند، سالی هم یک نوبت به زیارت و حج بت‌ها می‌آمدند، آن‌وقت بعضی قبیله‌ها نمی‌توانستند به مکه بروند، این‌ها در قبیله خود برای خودشان خدایی درست می‌کردند. صد مَن خرما می‌آوردند و می‌کوبیدند، یک خدایی درست می‌کردند و این را نزدیک چادر شیخ قبیله می‌گذاشتند، هر صبح می‌آمدند پیش این خدا و تعظیم و تکریم می‌کردند، از این خدا خواهش حاجت‌ها می‌کردند، شیرین‌تر از همه این مطلب است که گاهی هم که قحطی می‌شد، خوراک پیدا نمی‌شد، یک‌مرتبه یک جنبش ملی، نهضت ملی می‌کردند و از جا بلند می‌شدند و با چوب و چماق می‌ریختند و از این چادر و آن چادر، اهل قبیله سر خدا را تکه تکه می‌کردند، پای خدا را یکی می‌برد، سر خدا را یکی می‌برد، شکم خدا را یکی می‌برد، می‌خوردند، باز زمانی‌که خرمای فراوان داشتند، یک خدای دیگری می‌ساختند.

کارهای عرب‌ها، همه چیزش عرب کارها است.

این عرب‌های به این نافهمی بودند که پیامبر اسلام از داخل آن‌ها در آمده است.

دو کلمه این‌جا بگویم:

خدا برای قدرت نمایی خود، همه وقت از چیزهای پست، چیزهای بزرگ را بیرون می‌آورد. در میان معدن‌ها از معدن ذغال‌سنگ، معدنی بدتر و متعفن‌تر و کثیف‌تر نیست، از داخل ذغال‌سنگ که کثیف‌ترین معادن زمین است، برلیان و الماس بیرون می‌آورد که قیرات آن ده هزار تومان قیمت دارد، کار خدا این‌طور است، از داخل همین عرب‌ها یک پیغمبری درآورده است که تمام بشر دنیا را خاضع و خاشع کرده است، یک پیامبری از میان این‌ها بیرون آورده است که دنیای متمدن امروز، سر خضوع و خشوع در مقابل آن بزرگوار فرود می‌آورد، کتاب‌های دانشمندان اروپا و آمریکا و متمدن‌های بشر، مملو از تعریف و توصیف و ذکر فضائل این پیامبر است، این قدرت‌نمایی خدا است، بیرون آورن پیامبر از داخل همین‌ها دلیل بر نبوتش است.

غرض،

کار بت‌پرستی در تمام این چندین هزار سالی که بر بشر گذشته است دائر و رایج بوده است. همین الان که عصر نور است و عصر مشعشع اتم است، عصر موشک است و عن قریب نیز عصر گربه‌اک خواهد شد، همین الان هم یک عده هستند که بت می‌پرستند، دو قدم آن طرف بروید پاکستان و از آن‌جا هم هندوستان بروید، ببینید چه خبر است، بت‌های مختلف رنگارنگ و شکل‌های مختلف را پرستش می‌کنند.

این‌جا یک اشکالی پیدا می‌شود که حتی بچه‌های مجلس هم حیران می‌مانند، که من می‌خواهم مطرح کنم و حل آن اشکال را امروز بکنم، آن اشکال این است:

همین بچه هم می‌داند که بتی که نجار ساخته است، این تکه سنگی که سنگ‌تراش تراشیده است، این خدا نیست، این مشکل گشا نیست، این خودش ساخته و پرداخته استاد سنگ‌تراش است، چطوری می‌روند و جلوی این تعظیم می‌کنند؟ خودشان با دست خودشان می‌تراشند با دست خود از چوب و سنگ و آهن، از برنز، از فولاد، از طلا، از نقره، می‌سازند و می‌برند آن‌جا می‌گذارند و جلویش می‌ایستند و می‌گویند: باران بده، بیماران ما را شفا بده، یعنی چه؟

بچه هم می‌گوید: این عمل، عمل قبیحی است، بچه هم می‌گوید: این عمل، عمل احمقانه است، خرمایی که خودت درست کردی و بعد هم آن را می‌خوری، چطور می‌روی و پیش او تعظیم می‌کنی؟

حالا عرب‌ها ‌به فرض نافهم هستند، امروز یک عده از چیز فهم‌های طبیعی دنیا هم بت‌پرست هستند، باور ندارید هندوستان بروید.

طرف دانشمند است، شاید مهندس هم باشد، سرمهندس هم باشد، شاید دکتر طب هم باشد، مع ذلک کله، می‌رود در مقابل این‌که با دست خودشان ساختند نیز تعظیم می‌کند، این یعنی چه؟

هیچ احمقی این‌کار را نمی‌کند، پس چطور این‌ها می‌کنند!

و این‌ها هم که این عمل را می‌کنند، این تازه نیست، یک سال و ده سال و صد سال و هزار سال نیست، از وقتی‌که تاریخ یاد داده است، بر روی زمین بت‌پرست‌ها بوده‌اند، بت‌هایی هم داشته‌اند، یک عده هم ستاره پرست بودند، یک عده آفتاب پرست بوده‌اند، یک عده آتش پرست بوده‌اند مثل نیاکان ما، دهان را پر می‌کنند نیاکان ما، بچه‌های سیروس و داریوش، نیاکان ما چه کسانی بودند؟ این‌هایی بودند که دور آتش جمع می شدند، سرود آتش پاک می‌خواندند، هنوز آتشگاه‌ها و آتشکده‌هایشان هم هست.

من در کاشمر یک خویشی داشتم که وقتی هم او به زاهدان آمده بود و مدتی هم مانده بود، مرحوم حاج حبیب الله کاشمری، او نوه عموی من بود، یک ملکی در کاشمر داشتند بنام قلعه آتشگاه، یک وقتی من مسافرت کرده بودم و رفتم کاشمر، آن‌جا رفتیم سر قلعه آتشگاه، معلوم شد که این آتشکده بت‌پرست‌ها بوده است، آتش‌پرست‌ها در گناباد و کاشمر، آن‌جا زیاد بودند، یک عده از آخوندهای زرتشتی بودند، بشر، جان به جانش بکنی، باید رکاب به آخوندها بدهد، یهودی‌ها باید زیر ران خاخام‌ها بروند، مسیحی‌ها باید رکاب به کشیش‌ها بدهند، مسلمین چه سنی و چه غیر سنی، چه مولوی و چه حجه الاسلام، باید زیر بار آخوندهای خود بروند، بالاخره باید رکاب به این‌ها بدهند، زرتشتی‌ها هم رکاب به آخوند‌هایشان می‌دادند، موبدها و ؟؟؟ 9:50 آن‌وقت این‌ها دکان و دستگاه داشتند، یکی زیارت نامه‌خوان بود، یکی زوارکش بود، یکی نذر و نیاز شمع و چراغ می‌گرفت، خلاصه این‌که می‌دوشیدند.

آن‌وقت نیاکان ما، پدرها و پدر بزرگ‌های ما را جلوی آتش می‌بردند و دست به سینه، سرود آتش پاک را می‌خواندند و عرض حاجت به آتش می‌کردند.

در صورتی‌که هر بچه‌ای، همین بچه چهار ساله و پنج ساله هم می‌داند که آتش قابل پرستش نیست. آتش چیزی است که خودمان با دست خودمان آن را ایجاد می‌کنیم، موجودش می‌کنیم، یک کبریت به یک بوته‌ای بزن، روشن می‌شود، پس این آتش به دست همین بچه موجود شد، این بچه خودش زنده کننده آتش است، همین آتش را این بچه می‌تواند بکشد و از بین ببرد، دو تا هندوانه بده به او تا به شاش بیافتد، می‌رود بالای آتش و می‌شاشد و خاموش می‌شود. این آتشی که بچه پنج ساله با یک کبریتی موجود می‌کند و با شاش از بین می‌برد، این قابل پرستش نیست، آفتابش هم همین‌طور است، مهتابش هم همین‌طور است، ستاره‌ها هم همین‌طور است.

خوب، از طرفی این مطلب تازگی ندارد و از قدیم بوده است، پیش از حضرت نوح7 هم بوده است، از زبان قابیل عرض کردم، عموی بزرگ ما که عموی کوچک ما هابیل را کشت، بعد ملحد شد و بعد شیطان در پوستش رفت و بت‌پرستی از آن‌جا رواج پیدا کرد، از همانجا، از همان زمان و تا اکنون نیز هست.

تا حضرت بقیه الله موعود امم و مهدی عالم عجل الله تعالی فرجه الشریف تشریف بیاورد. پیامبر اسلام وعده کرده است، شیعه و سنی به این مطلب معتقد هستند مهدی7 منحصر به ما شیعه‌ها نیست، ان‌شاءالله تعالی هفت، هشت شب در مورد مهدی7، با یاری خود آن بزرگوار صحبت خواهم کرد، و البته هرکس طالب است بیاید و بشنود، که قول به مهدی7 منحصر به ما شیعه نیست، سنی‌ها هم قبول دارند، چون پیامبر اسلام وعده داده است که از صلب پیامبر و از نسل پیامبر در آخرالزمان مهدی7 می‌آید و دنیا را به کلمه توحید می‌کشاند، یعنی بت‌پرستی و ستاره پرستی و ماه پرستی و آب پرستی و آفتاب پرستی و آتش پرستی، همه را جارو می‌کند، همه را در یک نهر می‌ریزد، در سرتاسر روی زمین، در پنج قطر زمین، کلمه مقدس:

«اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله»

دائر و رایج و منتشر می‌شود.

آن‌وقت ما حیران می‌مانیم، چیزی که این اندازه خرافی بودنش روشن است، چطور می‌شود این همه دانشمندان و عقلای دنیا، در این ده الی یازده هزار سال دنبالش را گرفته باشند، و همین الان هم هنوز هستند، مطلب چیست؟

مطلب آن‌طوری‌که شما روشن بشوید و حقیقت آن هم همین است، عقده و گره باز شود، نمی‌شود گفت که همه بت‌پرست‌ها خر هستند! البته به یک معنی خر هستند، اما نه آن خری که جو بریزیم و بخورند، به اندازه یک بچه پنج ساله می‌فهمند که بتی که خودشان درست کردند چطور تعظیمش می‌کنند، این‌قدر می‌فهمند که این کار عمل خرافی است، پس چطور می‌شود؟ نکته چیست؟

نکته این است:

اصل این‌ها و ریشه این‌ها، ریشه خداپرستی بوده است، سرچشمه این کارها خداپرستی بوده است، بعد از خداپرستی روی اعوجاج سلیقه و نافهمی بشر کار به این‌جا و به این پایه رسیده است، چطور؟

خوب توجه کنید!

این جمله را بزرگانی از دانشمندان نوشته‌اند، ابتکار خود بنده نیست، جواب ابتکاری و ابداعی بنده نیست، این را بزرگان دانشمندان نوشته‌اند، من با یک عبارت‌های ساده‌تری برای شما بیان می‌کنم.

اول اول اول، مردم خداپرست بودند، معتقد به خدا بودند، سپس دانشمندان آن‌ها، گفتند که خدا را که ما نمی‌بینیم، و همین‌طور هم هست، خدا دیدنی نیست، دیشب در منبر شب، این‌جا مفصل گفتم، خدا نه دیدنی است و نه شنیدنی است و نه چشیدنی است، نه توهم کردنی است، بلکه نه تعقل کردنی است، خدا محیط به عقل است و محیط به فکر است، پس فکر و عقل نمی‌تواند به خدا احاطه پیدا کند، راه به خدا پیدا کند، خدا صمد است و پر است، سوراخ ندارد که عقل از آن سوراخ وارد شود، فضلا فهمیدید چه گفتم! خدا صمد است و پر است، ماهیت ندارد، ترکیب ندارد، سوراخ عقلی ندارد که عقل بتواند سوراخ کند وآن‌جا برود، این است که عقل‌ها عقب زده می‌شوند.

گفتند: خدا را ما نمی‌بینیم، از آن طرف هم در عبادت و پرستش باید توجه به یک نقطه‌ای کنیم که آن نقطه محسوس و مشاهَد ما باشد، لااقل توجه عقلی به یک ناحیه‌ای بکنیم.

آن‌وقت گفتند: خدای متعال یک دسته موجودات نورانی، یک دسته مخلوقات نورانی دارد که خدای متعال در مظهر آن‌ها ظهور می‌کند و در مجلای آن‌ها تجلی می‌کند، ما عقل خود را متوجه همان موجود نورانی و مخلوق نورانی می‌کنیم، در حقیقت او در خدا است و باب الله است.

آن‌وقت یک دسته موجودات روحانی نورانی، به نام ارباب انواع، به نام انوار قواهر اعلون، انوار اسپهبدیه و انوار قاهره، یک اسم‌های مختلف عجیب و غریبی، بنام آن‌ها، توجه عقلی را به آن ارواح، ارواح مجرده قرار می‌دادند، و آن ارواح را باب الله می‌دانستند.

بعد گفتند: این ارواح که به چشم در نمی‌آید، عقل ما به آن توجه می‌کند، باید یک چیزی باشد که چشم ما هم آن را ببیند، که ما توجه حسی هم به او بکنیم، مثل قبله ما کعبه، کعبه قبله ما است، ما قبله را نمی‌پرستیم، رو به قبله می‌ایستیم، گفتن یک چیزی جسمانی باشد که ما توجه به او بکنیم و در مَظهر او توجه عقلی به روح او بکنیم و از آن راه توجه به خدا کرده باشیم، هیاکل قائل شدند.

همان‌طورکه من الان روح و بدن دارم، شما هم روح و بدن دارید، روح شما دیده نمی‌شود، ولی بدن شما دیده می‌شود، آن‌که با این چشم دیده می‌شود بدن شما است ولی خود شما با این چشم دیده نمی‌شوید، آن‌که وقتی دست می‌کشیم نرم است یا خشن است بدن شما است، خود شما که دست بهش کشیده نمی‌شود. آن‌که بو می‌کشیم بدن شما است، اگر عطر قمصر کاشان زدی، خوش‌بو هستی و بینی بنده معطر می‌شود، اگر نه، عرق و کثافت و این‌ها بود، متعفن می‌شوی، بینی متنفر می‌شود، مسجد که می‌آیید باید خوش‌بو باشید، عطر بزنید و خوش‌بو باشید، حتی مسجد را هم تبخیر کنید، مستحب است که مسجد را بخورات عطر بدهند که وقتی مومنین به مسجد می‌آیند شامه آن‌ها هم به حال بیاید، نه این‌که از بوی صف جلو، صف آخر متالم باشند، از بوی زیر بقل رفیق پهلو این یک دیگر متنفر و متعفن باشد، این مسجد نیست که ما داریم.

یک کلمه بگویم:

(خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد)[1]

می‌گویند: دم در مسجد که می‌رسید، «تَعَاهَدُوا نِعَالَكُم»[2] کفش‌های خود را نگاه کنید، ته کفش شما کثافتی نباشد، گلی نباشد که مسجد کثیف نشود، مستحب است دم در مسجد که ته کفش خود را نگاه کنند، اگر کثافتی یا گلی یا قاذوره‌ای دارد، پاکش کنند و بریزند دور و با کفش پاک داخل مسجد بیایند، مکروه است در مسجد بینی را خالی کردند، مکروه است در مسجد آب سینه و حلق را انداختند، آب نسوار 21:40 را ریختند.

مستحب است مسجد را به بخورات عطریه متبخر کنند، عودی، کندری، از این عطرهای هندی که خیلی خوب است، از عطرهای قمصر کاشان، که بهترین عطرها است، عطرهای فرنگی که بوی تند و تیز و گندی دارد، من نمی‌فهمم که چطور این را حس نمی‌کنند! این‌ها عطر نیست، عطر، عطر قمصر کاشان است، آدم حظ می‌کند، مستحب است بیاورند در و دیوار مسجد را معطر کنند و خودشان را معطر کنند.

(خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد)[3] مسجدها معطر باشد.

آمدن یک هیکلی و یک بدنی درست کردند برای آن ارواح مجرده فکر کردند، گفتند: این بدن آن روح است، ما توجه به آن روح که می‌خواهیم بکنیم، به این بدن توجه می‌کنیم، توجه به او شده است، روی شما الان به بدن بنده است، گوش شما به حرف‌های من است، شما متوجه به من هستید، از طریق بدن من، شما متوجه به من هستید، گفتند برای این ارواح مجرده که وسائط هستند، یک هیکل‌هایی، یک بدن‌هایی باید تهیه کرد و از طریق این بدن‌ها متوجه آن ارواح شد، اسم این بدن‌ها را هیاکل گذاشتند، هیکل، آن وقت یک عده آمدند و ستاره‌ها را هیاکل و ابدان آن ارواح قرار دادند، ستاره مشتری، ستاره زهره، ستاره‌های دیگر، عطارد، یک عده ماه را، یک عده آفتاب را، یک عده آب را، یک عده آتش را.

یک عده دیگر آمدند و گفتن این ستاره‌ها گم می‌شود، شب هستند اما روز نیستند، ما اگر در روز خواستیم توجه کنیم به چه توجه کنیم، بدن‌ها که زیر افق رفته است، الان ستاره‌ها زیر افق نمایان است، بالای افق نمایان نیست، یک عده گفتند آفتاب، یک عده گفتند که شب که می‌شود آفتاب زیر افق است و نیست باید بدنی که هیکل است برای آن روح مجرد، نوعی باشد که هر وقت ما خواستیم به آن نگاه گنیم، بتوانیم.

گفتند: مشکلی نیست، درست می‌کنیم، از این‌جا بت درست شد.

این‌جا یک حرف‌هایی است که نه به درد شما می‌خورد و نه اغلب آن‌حرف‌ها را می‌فهمند، طبق قواعد نجوم قدیمی که داشته‌اند و نسب کواکب، که کواکب با هم نسبت دارند و با نسبتی که کواکب با قوای طبیعی دارند، آن قوای طبیعی، نسبتش را با نفوس فلکیه به قول خودشان و قوای سماویه می‌سنجیدند، در ساعات معین و به شکل معین و از جسد معین، بت درست می‌کردند.

این هم یک بابی است که خیلی مفصل است، یک موج مطلب علمی دارد ولی به درد شما نمی‌خورد، تضییع وقت است و الا یک دو منبر هم در مورد آن مطالب می‌رفتم، که این‌طوری هم که متجددین ما می‌فرمایند، نیست، هرچه را که متجددین می‌فرمایند، صد در صد آن قابل قبول نیست.

نخیر!

این ستاره‌ها با هم نسبت‌هایی دارند، و نسبت‌های آن‌ها هم در این زمین اثر دارد، مقارنه ماه و آفتاب اثر دارد، مقابله آن‌ها هم اثر دارد، تربیع و تثلیث و تسدید فی ما بین ماه و آفتاب، فی ما بین آفتاب و ستاره‌های دیگر، فی ما بین ماه و ستاره‌های دیگر، این‌ها تحقیقا و یقینا اثر دارد.

و بین قوای طبیعی زمینی با آن نسب آسمانی یک تناسب‌هایی است، که اگر آن تناسب‌ها رعایت بشود، آثار عجیب و غریبی دارد.

«شیخ الرئیس ابوعلی سینا» رئیس العقلاء است، او کربلایی حسین بقال نیست که شما بخواهید استهزاء کنید، «ابوعلی سینا» است و رئیس العقلاء است و نویسنده کتاب «شفاء و قانون» است که «قانون» او به پناجه زبان ترجمه شده است و «قانون» او تا صد سال پیش استاد تمام پزشک‌های دنیا بود، به روسی ترجمه شده است، به آلمانی ترجمه شده است، به انگلیسی ترجمه شده است، فقط به فارسی ترجمه نشده است، آن هم همت علمای فارس است. به چندین زبان «قانون» «شیخ الرئیس» ترجمه شده است، غرض این‌که «ابوعلی سینا» در دنیا شخصیت مهمی است.

او کتابی بنام «کنوزالمعزمین» دارد و در آن کتاب این قصه را می‌نویسد، و از این قصص خیلی است.

شخصی در جایی رفت و نقشی را دید، از آن نقش خوشش آمد و مومی را به آن نقش زد تا آن نقش منعکس بشود، نقش روی این موم برگشت و منعکس شد، این به دستش گرفته است، همین‌طور که در بیابان رفت، یک وقت دید، گوسفندها دور او را گرفتند، گله گوسفند آن سر بیایان می‌رود، چشم گوسفندان که به او افتاد، به طرف او آمدند و دنبال سرش آمدند، یک فرسخ رفت آن طرف‌تر، یک رمه گوسفند دیگر بود، آن‌ها هم دور او ریختند، این شد گوسفند آباد! چوپان‌ها هم هرچه می‌خواهند گوسفنهای خود را از او برهانند، از این طرف و آن طرف ببرند، گوسفندها نمی‌روند، همین‌طور دور او را گرفته‌اند، سر و صدا راه انداخته‌اند.

چوپان‌ها آمدند و گفتند: مردک! گوسفندهای ما را سحر کردی، گوسفندها را کجا می‌بری؟ جنگ و نزاع و قال و قیل در گرفت، این خُلقش تنگ شد، همین‌طوری که موم دستش بود دو موم را به هم مالید، نمی‌دانست این موم در این جنگ و نزاع به هم مالیده شد، تا به هم مالیده شد، تمام گوسفندها فرار کردند و رفتند، فهمید در این نقش خاصیتی است.

بعد به آن محل آمد و مجددا مومی زد و نقش را برداشت، آمد به خیال این‌که همان اثر را دارد، دید ندارد، چطور شد! معلوم شد آن ساعتی که نقش روی این موم قرار گرفته است متناسب بوده است با یک نسبتی که بین ستاره‌ها است که آن نسبت الان نیست.

از این ردیف صد تا دارم، شنیدنی و دیدنی!

چون من در این وادی‌ها که وارد می‌شوم، به صرف استماع و نقل کتاب‌ها قائل نیستم، خودم باید چیزهایی را دیده باشم.

غرض،

این‌ها در یک ساعات معین با تطبیق دادن بین قوای زمینی و نسب آسمانی، روی همان قوانین و قواعد نجومی و علمی بت می‌ریختند، یا از سنگ درست می‌کردند، یا از آهن می‌ریختند، یا از سرب می‌ریختند، یا از مس، یا از چوب می‌ساختند، آن‌وقت این بت را هیکل و بدن برای ان روح مجرد، که آن روح مجرد مَظهر تجلی خدا است، قرار می‌دادند و رو به این بت می‌کردند، و پرستش آن‌ها بت را، پرستش خدا از این راه است.

قرآن هم صاف می‌گوید:

(وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى)[4] این‌ها را واسطه فیض خدا، این‌ها را باب فیض خدا می‌دانستند.

الان هم که درست موشکافی کنی، چون من با بعضی از این آفتاب‌پرست‌ها، مجوس‌ها، آتش‌پرست‌ها صحبت کرده‌ام، بنده با خیلی‌ها صحبت کردم، این را بدانید، یک آخوند خشکی که هیچ جا ندیده باشد، نیستم، به همه سوراخ‌ها سر زدم و اطلاع دارم، با کشیش‌ها، با خاخام‌ها، با موبدها، با بعضی از آخوندهای ارامنه، صحبت کردم.

الان هم مغز مطلب را که بپرسی، آتش‌پرست نمی‌گوید آتش خدا است، چیزی که بچه با یک کبریت زنده‌اش می‌کند و با یک شاش از بین می‌بردش، این را هیچ احمقی نمی‌گوید که خدای واجب الوجود است، خالق و رازق عالم است.

پس چرا این را می‌پرستی؟

ملاها . دانشمندان آن‌ها می‌گویند: این هیکل است برای آن روحانی، که آن روحانی واسطه بین من و خدا است و در حقیقت (ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى)[5]

توجه ما به این، توجه به یک بدن یک روحانی است که آن روحانی مجلی و مَظهر خدا است، این خلاصه‌اش است.

خوب آشیخ، اگر مطلب این‌طور است که می‌گویی پس این‌ها کار بدی نمی‌کنند، چرا به آن‌ها حمله می‌کنی؟ این‌ها که خدا می‌پرستند، باطن مطلب خدا می‌پرستند، پس چرا به او حمله می‌کنی؟

تمام این مقدمات برای همین نکته است، که دنباله عرائض روز گذشته و روز گذشته و روز گذشته من است.

مطلب شیطان که دیروز گفتم، یادتان است، اکثر شما تشریف داشتید.

شیطان وقتی‌که با خدا چند و چون کرد، این شیطان استاد همه ما، از آن جنس‌ها است.

آقا! علم غرور می‌آورد، باد در کله می‌آورد، طلبه وقتی «اُشتُرتُن» را توانست بسازد، خشت پشت بام مدرسه را فهمید جه صیغه‌ای است، دیگر اعتنا به احدی ندارد، با همه به چشم عوامی نگاه می‌کند.

پسر، همین‌که دوازده کلاسش را رفت، چهار عمل اصلی را فهمید، جبر و مقابله، سه به علاوه سه، ضرب در دو، بعلاوه چهار، مساوی شانزده، این دیگر اعتنا به احدی ندارد، ما آخوندها را که نگاه می‌کند، میگوید، شیخ‌ها هیچی نمی‌فهمند، نه حساب بلد هستند، نه هندسه بلد هستند، نه فرمول‌های ریاضی را بلد هستند، چهار تا کلمه را بچه‌گانه یاد گرفته است.

علم باد می‌آورد، غرور می‌آورد، مگر آن کسی‌که خدای متعال هم‌پایه و هماهنگ با علم، به حلم و ادب و اخلاق داده باشد، او هرچه علمش زیادتر می‌شود، تواضعش بیشتر می‌شود، فروتنی‌اش زیادتر می‌شود، الفتش و مهربانی‌اش زیادتر می‌شود، دل‌سوزی‌اش برای نادانان بیشتر می‌شود.

حضرت سیدالشهداء7 از آن عرب پرسیدند: «فَمَا يُزَيِّنُ الرَّجُلَ»[6] ، آرایش مرد به چیست؟ گفت: «عِلْمٌ مَعَهُ حِلْم» علمی که با آن حلم باشد، وقار باشد، ادب باشد، این‌چنین ملایی، خواه متجدد و خواه متقدم، بنده با علوم جدیده مخالف نیستم، کاملا من از چهل سال پیش مروج و مشوق هستم.

چه علوم جدیده و چه علوم قدیمه، عالم و دانشمند باید مثل درخت بارور، هرچه میوه‌اش بیشتر می‌شود، تواضعش بیشتر شود، درخت شاخه‌اش هرچه پر میوه‌تر است، سرش فرودتر می‌آید، آن‌که سرفرازی می‌کند، چنار است، سپیدار است، که هیچ بر و میوه ندارد، ملا، چه ملای قدیم و چه پروفسور جدید، باید تواضعش و اخلاقش و ادبش و حلمش بیشتر شود.

شیطان از ملاهای بی‌حلم است، بی‌پیر خیلی ملا است، در هر علمی، هر ملایی را که گول زده و خراب کرده است، او خراب کرده است، پس معلوم می‌شود به سوراخ و سنبه‌های آن علم اطلاع دارد، به راه و چاه‌هایش اطلاع دارد، ملاها را از راه به چاه می اندازد.

چه در حکمت الاهی و چه در حکمت طبیعی، چه در حکمت ریاضی، چه در حکمت نظری، چه در حکمت عملی، همه خرابی‌ها را آن ملعون می‌کند، پس معلوم می‌شود به همه چیز محیط است، خیلی ملا است.

خیلی هم عبادت کرده است، عبادت هم غرور می‌آورد، سه شب که برای نماز شب برخواستی، اعتنا به کسی نمی‌کنی، این پسر فکلی دیگر کیست؟ یک وقت می‌بینی آن فکلی از اولیاء الله است، به صرف کِبِره پیشانی که نیست، چهار شب که برخواست و نماز شب خواند، دیگر به کسی اعتنا ندارد، همه را از خدا دور می‌پندارد، این خودش مثل غرور عبادتی است، و شیطان هر دو غرور را داشت.

خدا اگر کسی را نگه دارد، عبادت بی‌غرور خیلی خوب است.

از یکی از اساتیدم یک شعر یادم آمد، در چهل سال پیش که درس مطول می‌خوانیدم، این شعر را آن مرحوم می‌خواند.

ز گوش این نکته پیر مغان بیرون نخواهد شد که مستی خاکساری آرد و پرهیز مغروری

باید خدا حفظ کند، عُباد و زهاد، عبادتی که می‌کنند، از خدا بخواهید که خدا مغرور به عبادت خودتان نکند، این عبادت خودتان جلوی چشمتان چیزی نیاید و به دیگران به نظر حقارت نگاه نکنید.

شیطان عبادت عجیبی هم کرده است، دو رکعت نماز خوانده است، چهار هزار سال! شما دو رکعت نماز چهار ساعتی ندارید، یک نماز جعفر طیار می‌خواهید بخوانید، لِه و لَورده می شوید، این بی‌پیر بی‌پدر و مادر، دو رکعت نماز خوانده است چهار هزار سال طول کشیده است، ملایی او هم آن‌طور، به همه ملاها خرابی‌ها را او یاد می‌دهد، ملاهای جدید و قدیم، در بازار می‌آید، همه حقه‌ها را او به شما یاد می‌دهد، رو منبر می‌آید، همه الدنگی‌های منبر را او به من یاد می‌دهد، تو محراب می‌رود، همه تدلیس‌ها را او یاد می‌دهد، هرجا که بروی و هر خرابی که ببینی، خرابی‌ها از مبدا و منشا او است، پس او محیط به همه است، او این‌طوری است. غرورش باعث شده که با خدا بجنگد، اشکال به خدا دارد، (خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين)[7] من را از آتش آفریده‌ای و او را از گل و خاک آفریده‌ای، آتش عِلوی است و خاک سِفلی است، خاک رو به پایین می‌رود و آتش رو به بالا می‌رود، آتش بالای خاک است و خاک زیر آتش است، تو الان آمدی و خاک را بالای آتش می‌اندازی؟ آتش را زیر دست خاک می‌کنی؟ به من می‌گویی به آدم سجده کنم؟ این ترجیح مرجوح، بر راجح است، این تفضیل مفضول، بر فاضل است، و در حکمت و دانش، ترجیح دادن مرجوح را بر راجح غلط است، یک بی‌سوادی را بالا دست بی‌سواد نشاندن، این غلط است، یک نافهمی را رئیس و امیر کردن بر بافهم غلط است!

بر خدا اشکال کرد، باد او را برداشته است، من زیر بار سجده آدم نمی‌روم، خدا من را رها کن، از این کار نادرست دست بردار، یک عبادتی تو را بکنم.

خطاب آمد: من می‌گویم سجده کن، مثل آن سبزواری که می‌گفت: پسر برو جلو، می‌گفت: قدم من بشکند اگر بروم جلو، می‌گفت: من می‌گویم برو جلو، می‌گفت: بی‌خود می‌گویی. من می‌گویم عبادت کن، نه، این عبادت درست نیست، این منطق ندارد، این صحیح نیست.

خدایا من را رها کن، یک عبادتی تو را بکنم که احدی در عالم امکان آن‌چنان عبادت نکرده باشد!

این عبارت را دیروز برای شما خواندم.

خطاب رسید: «إِنَّمَا عبادتی مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»[8] عبادت و پرستش من، که تو بنده من باشی، از آن راهی است که من می‌خواهم، نه از راهی که تو می‌خواهی، من می‌گویم برو جلوی این خاک، سجده‌اش کن، (فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ)[9] سجده‌اش کن، من می‌گویم برو، دیگر فضولی موقوف، تو اگر بنده من هستی باید بگویی:

غمض جان ستان با من نا امید یفعل ما یشاء یحکم ما یرید

بندگانیم جان و دل بر کف گوش بر حکم و چشم بر فرمان

گر سر صلح داری اینک دل و ر سر جنگ داری اینک جان

هرچه گوید چنانم، چنانم

گر بگوید امیرم امیرم ور بگوید بمیرم بمیرم

این معنای بندگی است.

چشم.

گر تیغ بارد از کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله

او می‌گوید: پیش این بچه تعظیم کن، ما می‌گوییم: چشم، او می‌گوید: برو دور خانه‌ای که همه‌اش سنگ است، همان‌جا طواف کن، او می‌گوید: به این سنگ‌ها تبرک بجو.

؟؟؟ 44:50 از کوه‌های مکه جدا شده و بالا هم نهاده شده است، می‌گوید: برو به این‌ها تبرک بجو، اما نسبت به سنگ‌های مرمر آینه‌ای قصور سلطنتی، گفته تبرکی ندارد. با این‌که قصر سلطنتی است، با این‌که سنگ آن مرمر است، به هزار درجه از آن سنگ‌های سیاه کوه‌های مکه، از حیث قیمت و از حیث جلا، از حیث آرایش، بهتر است، مع‌ذلک کله، این‌ها را نگفته است.

گفته است همان سنگ سیاه‌های در آن‌جا، آن هم روی هم داخل مسجدالحرام گذاشتیم، و الا سنگ‌های کوه‌ها دیگر تبرک ندارد، کوه «ابوقبیس» هم آن‌جا است، سنگ آن تبرک ندارد، این سنگ بخصوص را من می‌گویم، تو اگر بنده من هستی باید این‌جا بروی.

خدایا به حق خودت قسمت می‌دهم همه این جمعیت، همه این جمعیت‌هایی که این روزها و شب‌ها تشریف می‌آورند، همه را به مکه مشرف بفرما.

معلوم شد خیلی از شما دل‌تان می‌خواهد که مکه بروید، پس یک دعاب بالاتری بکنم.

خدایا همه این جمعیت را با پول خودشان مشرف بفرما.

که همه مستطیع باشند و نیابت نباشد.

می‌گوید: پیش این سنگ برو، این‌جا بایست و با این سنگ صحبت کن، «أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ»[10]

چون او گفته است، چون محبوب گفته است، چون معبود گفته است، خدا گفته است، «لِمَ» ندارد، «بِمَ» ندارد، چرا ندارد، فضولی موقوف است، من می‌گویم چشم، این معنی عبودیت است، این معنی بندگی است، در بست در اختیار آقا هستم، آقا می‌گوید: از این راه برو، من می‌گویم: چشم، آقا می‌گوید: از آن راه برو، من می‌گویم: چشم، آقا می‌گوید: پلو بخور، من می‌گویم: چشم، دیگر گفتن این‌که من ترک حیوانی کردم، تو بی‌جا کرده‌ای، آقا می‌گوید: زن بگیر، به عذوبت خودت را نگه ندار، زمین بر آن جوان عذبی که بتواند متاهل شود و به حال عذوبت بماند، نفرین می‌کند، تو بگو من مُهر هستم، مهر درویشی به خودم زدم.

به یکی از این فقیرها برخورد کردم، فقیر مولاها، گل مولاها، در سی و پنج سال، چهل سال پیش، در قبرستان قتلگاه، پشمالو شاه عجیبی بود، موی چانه و آنه، همه به هم متصل شده بود، منور علی شاه هم لقب وی بود، مشغول نماز خواندن بود، خوشم آمد که گل مولایی است و بنشینیم و به قول درویش‌ها عشقی بکنیم. نشستیم و به یک عشق اللهی رساندیم، حالی و احوالی، من در خانقاه و دخمه هم رفته‌ام، خودم اگر خرقه‌ای بپوشم و صاحب ؟؟؟ 48:20 بشوم،

یک میلیمتر از موهایش کم نکرده بود، موها پشمالو شاه، آمده بود باریش و موی گردن و یک چیزی، موی چانه به آنه رسیده بود، موی آنه به ساق پا رسیده بود، خلاصه کلام این‌که مُهر بوده، مو را از بدنش به هیچ وجه زایل نکرده است، نه نوره‌ای کشیده و نه تیغی انداخته است، نه مقراضی انداخته است، مُهر است.

گفت از حلال و حرام مهر هستم، نه به حلال، نه به حرام، هیچ‌کدام این‌ها اقدام نکرده‌اند، زن، نه به حلال و نه به حرام ندیدم.

وقتی این کلمه را گفت، گفتم: ای منافق.

این منافق در اصطلاح درویشی مثل ملحد و زندیق و خبیث و ملعون، در اصطلاح حجت الاسلام‌ها هست.

در اصطلاح شرع وقتی می‌خواهند یک نفری را خیلی توهینش کنند، می‌گویند: ای ملحد، ای زندیق، ای خبیث، ای ملعون، در رشته درویشی می‌گویند: ای منافق.

او خیلی بهش برخورد، گفت: فقیر، بی‌صفایی کردی. گفتم: نه به پیر مرتضی علی7، گفت: چطوری؟ من چه منافقی؟ گفتم: منافق از این.

گفتم: پیرم مرتضی علی7 مُهر نبود، تو مهر هستی، اگر مُهر بود، دو پیر زاده یعنی امام حسن7 و امام حسین7 به دنیا نمی‌آمدند.

آن وقت با دست اشاره کردم به گنبد حضرت رضا7، بالای قبرستان قتلگاه که الان باغ رضوان شده است، در آن‌جا بودیم، اشاره به گنبد کردم. گفتم: اگر مولا مهر می‌بود، این پیرزاده به عمل نمی‌آمد، حضرت رضا7، پس تو برخلاف مولا حرکت کرده‌ای، برو مهر را بشکن.

به همین از میدان دورش کردم.

او می‌گوید: «تناکحوا تناسلوا»

برو زن بگیر. هرشب جمعه مستحبات عمل کن. «أَنِّي أُبَاهِي بِكُمُ الْأُمَمَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى بِالسِّقْط»[11]

او می‌گوید: برو زن بگیر.

آقا مهر است!

این فضولی‌ها موقوف!

معنای عبودیت و بندگی این است که هرچه آقا می‌گوید، این بگوید چشم، سمعا و طاعه.

بندگانیم جان و دل بر کف چشم بر حکم و گوش بر فرمان

او می‌گوید: آدم را سجده کن. شیطان بنا کرده به فضولی و ملایی به خرج دادن، من از آتش هستم، او از خاک است، او زیر است و من بالا هستم، من را می‌خواهی زیر دست من کنی، این ترجیح مرجوح بر راجح است، ترجیح مرجوح بر راجح عقلا غلط است.

فضولی نکن! ملایی خودت را بریز دور. به تو می‌گویند: سجده کن، بگو چشم.

به تو می‌گویند: برو جلوی فلان سنگ، ای بشر عاقل، ای بشری که سه رتبه از جماد بالاتری، جماد، چشم و گوش ندارد، جماد، نشو و نما و رشد ندارد، تو رشد و نمار داری، تو چشم و گوش داری، تو عقل و هوش داری، تو که سه مرتبه بالاتر از جماد هستی، به تو می‌گویند: برو صورت خودت را به یک تکه سنگ بمال و صورت خودت را به این تکه سنگ متبرک کن.

تو اگر بنده من هستی باید بگویی: چشم، امر را امتثال می‌کنم.

گر بخواند به خویشم فقیرم گر براند زپیشم حقیرم

گر بخواهد بگوید امیرم امیرم ور بگوید بمیرم بمیرم

هرچه او گفت، هرچه بگوید: می‌گویم چشم.

این معنی عبودیت است، و خدا این را خواسته است، «إِنَّمَا عبادتی مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»[12]

بندگی من از آن راهی است که من می‌خواهم، من می‌یم: بیا برو در صفا و مروه، مسعی.

خدایا همه آن‌ها را نصیب کن.

من می‌گویم: بیا برو به آن‌جا مثل «شتر» هروله کن، یک تکه مسافت در مسعی است، که نشانه‌هایی هم گذاشته‌اند، سنگ‌‌هایی نشانه برای این‌کار است، حاجی وقتی سعی بین صفا و مروه می‌کند، من می‌گویم، آهای موسیو، آهای مسدر، آهای آیت الله، آهای حجت الاسلام، آهای عماد التجار، آهای فلان الدوله، هر که هستی، هر جای دنیا که هستی، بیا برو در آن تکه زمین، سه مرتبه از این‌جا برو دو کیلومتر آن‌طرف، سه مرتبه از آن‌جا برو به این‌طرف. خیلی شیرین است، فضولی موقوف، ابوعلی سینا فضولی موقوف.

این چه کاری است خدا؟

این سال‌های آخری که من مکه بودم، من شش سفر مکه مشرف شدم الحمدلله، این دو سفر ماقبل آخر خودم، از پاریس آمده بودند، از لندن آمده بودند، از نیویرک آمده بودند حاجی، سال قبلش که از روسیه هم، از اتحاد جماهیر شوروی هم آمده بودند، آقا، این موسیو و مسدرها، با مادمازل‌هایشان، این‌ها از این‌طرف به آن‌طرف می‌رفتند، (إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ الله)[13]

آن‌وقت این عرب‌ها هم برای آن‌ها می‌خواندند. بعد هم به یک نقطه معین که می‌رسند، مستحب است که مثل شتر «هروله» کنند، هیچ منطق علمی ندارد، هیچ! یک سر سوزن منطق علمی حکمی فلسفی ندارد، چرا گفتند که این کار را بکنید، برای این‌که ازغام انف تو را کنند، بینی تو را به خاک بمالند و تو بگویی: چشم، هر که گفت چشم، هر مهندسی و هر مسدری و هر موسیویی و هر دکتری، هر حجت الاسلامی، هر کسی که گفت چشم، رفت آن‌جا مثل شنر، می‌گویند: این بنده ما است.

«إِنَّمَا عبادتی مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»[14]

عبادت و بندگی من از آن راهی است که من می‌گویم، نه از راهی که تو می‌گویی، راهی که تو بلدی، آن شرک است، راهی که تو بلدی، خودپرستی است، راه من را اگر رفتی، برخلاف منطق فکر خودت، اگر گفتی چشم،

بندگانیم جان و دل بر کف چشم بر حکم و گوش بر فرمان

آن‌وقت بنده ما هستی، آن‌وقت تو را مقرب خودمان می‌کنیم، آن‌وقت به تو نجات و نجاح و فلاح و رستگاری همیشگی و ابدی به تو خواهیم داد.

به شیطان گفتند: ما عبادت‌های تو را نمی‌خواهیم، خدا که منتظر نشسته است که یک نفر بگوید: «سبحان ربی الاعلی و بحمده» بگوییم یا نگوییم چه تاثیری دارد، خدا را فحش بدهی یا خدا را تعظیم کنی، برای خدا فرقی نمی‌کند.

مه فشاند ؟؟؟ 56:30 سگ‌ عوعو کند

از این‌که سگ‌ها عوعو کردند، ما آسمانی، نورش کم می‌شود؟ نه، ماه آسمانی پایین می‌آید؟ نه، ماه آسمانی، دست از سیر و حرکت خودش برمی‌دارد، این سگ بی‌خود، خودش را خسته می‌کند، عوعو راه انداخته است، حالا آن طبیعی که علیه خدا و ضد خدا عوعو می‌کند، خودش را خسته می‌کند، و الا به مقام خدا صدمه‌ای نمی‌رسد، آن معصی کاری که فسق و فجور می‌کند، خودش را خراب می‌کند، به خدا صدمه‌ای نمی‌رسد، آن عبادت گزاری هم که خدا را عبادت می‌کند، خودش را بالا می‌برد، و الا چیزی بر خدا افزوده نمی‌شود، شما خیال می‌کنید وقتی‌که می‌گویید: «سبحان ربی العظیم و بحمده» خدا بالا می‌رود؟ نه، شما می‌گویید: «سبحان ربی الاعلی و بحمده» خدا قدری بالاتر می‌رود، نخیر، این‌ها نیست،

گر جمله کائنات کافر گردند بر دامن کبریایش ننشیند گرد

عبادت من را از آن راهی که من می‌گویم بکن تا خودت بالا بیایی، تا خودت بزرگ بشوی.

خودپرستی تو را از ساحت من دور می‌کند، خداپرست بشو تا نزدیک بشوی.

این‌ها را فهمیدید؟

حالا،

حمله ما به بت‌پرست‌ها، به آفتاب‌پرست‌ها، به آتش‌پرست‌ها، به ماه و ستاره‌پرست‌ها، حمله ما از این راه است، که این‌ها را خودشان درست کردند و طریق عبودیت کرده‌اند، اگر این‌ها را خدا درست کرده بود، حرفی نداشتیم، حجرالاسود را خدا درست کرده است، سنگ‌های خانه کعبه را خدا واسطه فیض قرار داده و به ما گفته است: (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيق)[15] بروید دور آن سنگ‌ها گردش کنید، ما هم دور آن سنگ‌ها گردش کنید، دیگر دور سنگ‌های دیگری که در مکه است، گردش نمی‌کنیم.

فهمیدید چه دارم می‌گویم، نکته قدری لطیف است.

سنگ در بیابان مکه خیلی است، همین سنگ‌هایی را هم که در مسجدالحرام آورده‌اند، و روی هم گذاشته‌اند و خانه کعبه را درست کردند، رزقکم الله ان‌شاءالله تعالی، همین‌ها را هم از آن کوه‌ها آورده‌اند، این‌ها از آسمان که نیامده است، اما به محض این‌که آوردند و آن‌جا گذاشتند، خدا می ‌گوید: این سنگی که این‌جا گذاشتند، معین کردند، این رکن حطیم است، آن رکن یمانی است، آن رکن فلان است، بیا بقل بگیر، تبرک به آن بجوی، فلان دعا را بخوان.

اما همین سنگ وقتی در کوه است، نه تبرک دارد، نه به بقل گرفتن دارد، نه دعا خواندن دارد، من هم که بنده او هستم، می‌گویم: چشم، این سنگ را تبرک به آن می‌جویم، اگر خدای متعال می‌گفت: همه سنگ‌های مکه را تبرک به آن بجوی، می‌جستم، چون خدا نگفته است، سنگ عقیق داریم، یاقوت داریم، فیروزه داریم، زبرجد داریم، دُر داریم، الماس داریم، این جواهرات را هیچ‌کدام را تبرک به آن‌ها نمی‌جوییم.

چرا؟

چون خدا آن را معین کرده است، اگر خدا آفتاب را واسطه قرار می‌داد، و به ما می‌گفت که توجه به آفتاب کنید و از طریق آفتاب من را پرستش کنید، می‌گفتیم: چشم، اما خدا نگفته است.

فکر و اندیشه آقایان زرتشتی آفتاب‌پرست درست کرده است، چون فکر او درست کرده است، عبادت غیر خدا است، عبادت من دون الله است، عبادت من الله نیست.

یک کلمه برای آقایان اهل علم عرض کنم و دیگر ختم کنم.

آقایان اهل علم، مراجعه به قرآن بفرمایید، چون «وهابیه»، پیروان «احمد بن تیمیه» در این باب خیلی پافشاری کرده‌اند و ناچار باید جواب‌ها همه دندان‌شکن از جمیع جهات باشد، یک مراجعه به قرآن بفرمایید، در قرآن هرجا که آیات توحیدی و آیات شرک است، یک لفظ «مِن دونه» هم وجود دارد.

(اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللّه هُوَ الْوَلِي)[16] آیه‌ای که روز اول خواندم.

(وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّه زُلْفى)[17]

هرجا که خدا حمله به مشرکین و بت‌پرست‌ها و ستاره‌پرست‌ها کرده است، لفظ «دونه» دارد، این چه می‌خواهد بگوید؟ این همین نکته من را می‌گوید، می‌خواهد بگوید اگر ما معین کردیم، اگر ولیی از ناحیه ما شد، او را به ولایت بشناسید، سر تسلیم پیش او فرود آورید، هرکار دلتان می‌خواهد از خضوع و خشوع بکنید، از ناحیه ما است.

مثل کجا؟

مثل آیه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)[18]

ولایت رسول از ما است، «من دوننا» نیست. ولایت او را باید متولی بشوی. خانه کعبه از «دون» ما نیست، از ما است، باید پیش سنگ آن بروید، تبرک بجویید، تیمن بجویید.

اما سنگ‌های کوه‌های دیگر، مثلا سنگ‌های مرمر یزد، آدم حظ می‌کند، سنگ‌های طلایی بسیار عالی، تبرک ندارد، چون ما معین نکردیم، تبرک ندارد، اگر تو بگویی: خدایا حالا که بنابر بوسیدن و لیسیدن سنگ شد، پس ما سنگ‌های مرمر یزد را که از همه جا بهتر است، آن‌ها را برویم ببوسیم، به دلیل این‌که آن بهتر است.

آمدند و گفتند: یا رسول الله این چه کسی است که موذن خودت قرار دادی؟ سیاه، سوخته، قد کوتاه، زبانش هم گیر می‌کند، مخرج شین ندارد، «اشهد» را «اسهد» می‌گوید!

حالا که بنا است، یک موذن خوش قد و خوش قیافه، شنگول و منگول خوش صدایی که چهاردانگ قشنگ بتواند بخواند، «ابوعطا» بخواند، سحرهای ماه رمضان، دعاهای سحر را همایون به ما تحویل بدهد، یک چنین کسی ‌که دل را ببرد!

پیغمبر فرمودند: دنبال کارتان بروید، این فرد برای موذن بودن خوب است.

اگر مقلد و پیرو من هستید، اذان برای همین سیاه سوخته است.

خدا می‌گوید: اگر بنده من هستید، همین سنگ‌ها، تبرک به همین‌ها را می‌گویم، اگر تبرک کردی بنده هستی، او می‌گوید: نه، آفتاب روشن است آن را واسطه قرار بدهیم، چون از قبل خودش است و «من دون الله» است، حمله به آن شده است، این شده مشرک، این عملش شده باطل، این مردود خدا برای این‌که از قبل خودش این واسطه را معین کرده است، این بت «هبل»، «یغوث» و «یعوق» و «وُد» و «سُوی»، این‌هایی که در قرآن اسم برده است، لات و عزی، این‌ها را خودشان معین کرده‌اند، خدا معین نکرده است، چون «من دون الله» است، و مولود هوی و هوس و اراده شخصی خودشان است، خدای متعال عبادت این‌ها را باطل دانسته است و این فرد جز مشرکین است.

خدایا به حق محمد و آلش:، ما را به راه بندگی خالص خودت موفق بفرما.

دیگر بس است. امروز هم زودتر شروع کردیم، زودتر هم ختم کنیم، که این برادرهای عزیر من، نور چشم‌ها، آقازاده‌های محصل که تشریف دارند، به درسشان هم برسند، دو سه کلمه مصیبت بخوانم.

صلی الله علیک یا اباعبدالله.

صلی الله علیک یا بن رسول الله.

يَا هِلَالًا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمَالًا غَالَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدَا غُرُوبَا

مَا تَوَهَّمْتُ يَا شَقِيقَ فُؤَادِي [19]

ای میوه دل زینب3

خوار تو بمیرد! دو شبانه روز است تو را ندیدم، قربانت بروم.

از بعد از ظهر عاشورا، که ابی عبدالله7 آمد و از خواهرش آن دستمال را طلبید که بر سرش ببندد، دیگر زینب3 صورت سیدالشهداء7 را ندیده است.

حالا بعد از دو روز بالای نیزه است، سر مطهر را غرق خون می‌بیند،

ای وای،

این کلمه را نگفتم، صبر کردم شما توجه کنید تا بگویم،

تا توجه کرد، دید که ریش برادر پر خاکستر است، خاک و خون صورت عزیزش را فراگرفته است،

مَا تَوَهَّمْتُ يَا شَقِيقَ فُؤَادِي كَانَ هَذَا مُقَدَّراً مَكْتُوبَا[20]

ای میوه دل من،

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که در این کوفه که مرکز سلطنت بابای ما بوده است، در این کوفه که ما همه آقا و آقازاده بودیم، در همین‌جا سر تو را بالای نی، خواهر تو را در محمل سوار کنند.

يَا أَخِي فَاطِمَ الصَّغِيرَةَ كَلِّمْهَا فَقَدْ كَادَ قَلَبُهَا أَنْ يَذُوبَا

برادر من، حسین من7، یک کلمه با دخترت فاطمه صغری3 حرف بزن، دل این بچه آب شده است

یک قدری از این شعرها خواند و اشک ریخت،

یک وقت هم دیدند خانم سرش را عقب برد،

یا الله،

سر را جلو آورد، چنان به چوبه محمل زد، «فَنَطَحَتْ جَبِينَهَا بِمُقَدَّمِ الْمَحْمِل»‏[21]

به حق مولانا الحسین المظلوم7 و باخته المظلومه3،

یا الله،

خدایا به سوز دل دختر امیرالمومنین7 و به اشک‌های چشمانش، به زودی صاحب ما را آشکار فرما.

مهدی7 اسلام را به حق پیغمبر خاتم9 به زودی به ما برسان.

ما را در دو عصر غیبت و ظهورش به خدمتگزاریش موفق فرما.

قلب ما را از نور بندگی خودت و ولایت اولیائت مملو و متجلی بفرما.

قلب مقدس امام عصر7 را از ما خشنود گردان.

سایه عز و ولایش را بر سر همه ما مستدام بدار.

همه مسلمانان، پیروان قرآن، امت خاتم پیغمبران را که در هر نقطه دنیا که هستند، عزیز و محترم بدار.

همه را در امن و امان بدار.

شر و فتنه و آشوب و فساد کفار را از میان مسلمین دور گردان.

به خود آن‌ها برگردان.

گرفتاری‌های ما را از هر ردیفی که هست برطرف بفرما.

مشکلات ما را سهل و آسان کن.

بیماران ما را شفای خیر عطا بفرما.

بیماری‌های معنوی ما را اصلاح بفرما.

سیئات اخلاقی ما را به حسنات مبدل بفرما.

ما را به اخلاق پیغمبرت متخلق گردان.

گناهان ما را ببخش.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا پایان عمر، به ما عطا بفرما.

رفتگان ما را رحمت فرما.

ذوی الحقوق ما را بیامرز.

خواهران و برادران ما که در این مسجد تو را بندگی کردند و از دنیا رفته‌اند، بیامرز.

آن‌ها که در بنا و بقا این مسجد کمک کرده‌اند و از دنیا رفته‌اند، بیامرز.

به همه آن‌ها از ثواب‌های مجالس ما سهم وافر برسان.

آن‌ها که نگه‌داری از بقاع تو و بیوت تو، مسجدها می‌کنند، به حق ذات پاکت، دین آن‌ها و دنیا آن‌ها را نگهداری بفرما.

رفاه و رواج و خیر و برکت، در صنعت وتجارت و زراعت همه مسلمانان جهان مرحمت بفرما.

آقایان حاضرین و محترمات، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور.

عواقب امور ما را به خیر بگردان.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.


[1] اعراف : 31
[2] تهذیب الاحکام : ج 3 ص 255
[3] اعراف : 31
[4] زمر : 3
[5] زمر : 3
[6] بحارالانوار : ج 44 ص 196
[7] اعراف : 12
[8] بحارالانوار ، ج 11 ص 141 - عبارت: «إِنَّمَا أُرِيدُ أَنْ أُعْبَدَ مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»
[9] ص : 72
[10] الکافی : ج 4 ص 184
[11] الکافی : ج 5 ص 334
[12] بحارالانوار ، ج 11 ص 141 - عبارت: «إِنَّمَا أُرِيدُ أَنْ أُعْبَدَ مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»
[13] بقره : 158
[14] بحارالانوار ، ج 11 ص 141 - عبارت: «إِنَّمَا أُرِيدُ أَنْ أُعْبَدَ مِنْ حَيْثُ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيد»
[15] حج : 29
[16] شوری : 9
[17] زمر : 3
[18] مائده : 55
[19] بحارالانوار : ج 45 ص 115
[20] بحارالانوار : ج 45 ص 115
[21] بحارالانوار : ج 45 ص 114
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:52 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 10

https://drive.google.com/file/d/1IgMqp4 ... fqCgT/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط)[1]

در مورد مساله خداشناسی و ایمان به خدا و بندگی حق تعالی، مقداری‌که لازم بود به عرض رسید، اگر بخواهیم همان مبحث را ادامه بدهیم، از مباحث دیگری که در نظر داریم، محروم خواهیم ماند، لهذا به همین مقدار کافی است.

خدا «علی التحقیق» است، وجدان ما بر وجود خدا «شهادت فطری» می‌دهد، (فِطْرَتَ اللّه الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه)[2]

از زیر و رو شدن‌ها می‌فهمیم که ما قیوم داریم، ما خالق و رازق داریم، یک موجود زنده حاضر محیطی که دائما با ما هست، او نگهبان ما است و او خدای ما است، و تعریف آن خدا را نمی‌توانیم بکنیم جز به آن طوری‌که خود خدا تعریف کرده است.

یکی از کلمات بزرگ پیغمبر اسلام که دلالت بر حقانیت ایشان دارد و بر این‌که ایشان از قبل خدا آمده‌اند، این دعای مختصری است که پیغمبر می‌خواندند و ما هم باید بخوانیم: «سبحانک اللهم و بحمدک جل ثناوک لا احصی ثناءا علیک انت کما اثنیت علی نفسک»[3] تسبیح تو را ای خدا، ای خدا تو منزه هستی، تو مقدس هستی، از هرچه که به فکر ما برسد، ستایش تو را ای خدا، جلال تو بزرگ است، مقام تو عظیم است، من که بنده تو هستم نمی‌توانم تو را ثنا کنم، ثنای تو را خود تو باید بگویی، که چطور تو را مدح کنیم، چطور تو را ستایش و ثنا کنیم، چطور اظهار خضوع و خشوع به دربار تو کنیم، این‌ها را هم باید خود تو بگویی، این معنی دعا است.

همین دعا به ما می‌فهماند که این پیغمبر، پیغمبر خدا است، خوب خدا را شناخته است، خدا به فکر و عقل در نمی‌آید، عقل نمی‌داند درباره خدا چه بگوید، پس گفته‌هایی که باید در مورد خدا گفته شود، از ناحیه خود خدا باید برسد، این کمال معرفت است.

به هرحالت.

به وجدان معلوم است که ما نگهبان داریم، ما روی پای خودمان نایستاده‌ایم، ما خودمان، خودمان را نگه نمی‌داریم، ما خودمان، خودمان را زیر و رو نمی‌کنیم، یک مقلب القلوب و الابصار، یک مدبر اللیل و النهار هست که او تمام عالم را می‌چرخاند، ما هم جزئی از اجزاء عالم هستیم، او ما را می‌چرخاند، از غم به نشاط، از نشاط به غم، از علم به جهل و از نادانی به دانایی، از عزت به ذلت و از ذلت به عزت، تا آخر انقلاب‌هایی که در ما پیدا می‌شود.

حالا که خدا به فطرت ثابت شد، دو مطلب به حکم عقل این‌جا ثابت می‌شود:

یک مطلب در مورد «ما» است،

یک مطلب در مورد «خدا» است،

خوب توجه بفرمائید، بعد از فراغ از شناسایی خدا، شروع به شناسایی انبیاء می‌شود.

یک دعایی است، به ما دستور داده‌اند که در عصر غیبت آن دعا را زیاد بخوانیم.

بعضی نمازهای جماعت است که بعد از نماز، در آن‌جا این دعا خوانده می‌شود، من معتقَدم این است که همه شیعیان و مسلمانان باید این دعا را بخوانند:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي‏»[4]

معنای دعا این است:

خدایا، خودت را به من بشناسان تا تو را بشناسم، زیرا معرفت کار خدا است، در یک شب گفتم.

خودت را به من بشناسان، که اگر تو را نشناسم، پیغمبر تو را نخواهم شناخت. خدایا پیغمبر خود را به من بشناسان، که اگر پیغمبر تو را نشناختم، حجت تو را که وصی پیغمبر است، نخواهم شناخت. خدایا حجت خود را به من بشناسان، که اگر حجت تو را نشناختم، از دین برکنار خواهم شد و گمراه خواهم شد.

این معنای دعا است.

از این دعا ما می‌فهمیم،

که به قول ملا محمد بلخی:

عقل اول راند بر عقل دوم ماهی از سر گنده گردد نی ز دم

اول باید خدا را شناخت، از طریق شناسایی خدا باید پیغمبر را شناخت، از طریق شناسایی پیغمبر باید وصی پیغمبر را که حجت خدا است باید شناخت.

چون چنین است ما هم باید به همین وسیله و به همین روش سخنان خود را به شما عرضه می‌داریم.

خدا را شناختیم، خدا یعنی آن ذات مقدسی که خالق من است، رازق من است، نگهبان من است، و من در قبضه قدرت او شب و روز زیر و رو می‌شوم، این خدا.

حالا، این‌جا عقل ما را به دو مطلب آگاه می‌کند، یک مطلب در مورد ما است، یک مطلب در مورد خدا است.

آن‌که در مورد ما است این می‌باشد، حالا که فهمیدی خدا است و خدا ولی نعمت تو است، و سر تا پای تو غرق نعمت‌های خدا است، باید خدا را شکر کنی، باید سپاس نسبت به خدا بگویی، باید در مقام جلب رضای این خدا برآیی، باید در مقام پرهیز از غیظ و غضب این خدا بشوی، مبادا کاری بکنی که خدا به غضب درآید، باید کاری کنی که خدا رضا داشته باشد و راضی به آن کار باشد، باید خدا را به آن‌طوری‌که شایسته است ستایش کنی.

تو خودت که نمی‌دانی چه کار کنی!

این بزنگاه را خوب یاد بگیرید.

من که عقل هستم به تو می‌گویم: باید جلب رضای این خدا کنی و پرهیز از سخط و غضب این خدا بکنی، باید تعظیم و تجلیل این خدا بکنی، من که عقل تو هستم نمی‌فهمم که چکار باید کرد تا جلب رضای خدا شود، آیا فلان خوراک را بخورم، مرضی خدا است یا مرضی خدا نیست؟ من نمی‌دانم، من که عقل هستم نمی‌دانم، آیا فلان حرف را اگر بزنم، این مرضی خدا است یا مرضی و پسند خدا نیست؟ من که عقل هستم، نمی‌دانم. آیا خدا از این خوشش می‌آید که من دائما بخوابم، یا دائما بیدار باشم، بخورم، نخورم، چه چیزی را بخورم و چه چیزی را نخورم، هیچ‌یک از این‌ها را من که عقل تو هستم تشخیص نمی‌دهم.

بابا،

شراب با آب، هر دو مایعی سیال هستند، هردو از گلو فرو می‌روند، من نمی‌دانم آیا خدای متعال خوردن هر دو را برای من تجویز کرده و از خوردن این دو خدا به غضب نمی‌آید؟ یا به غضب در می‌آید؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم از خوردن آب در غضب می‌شود یا نه؟ از خوردن این مسکر، این‌که سکر می‌آورد، آیا خدا در غضب می‌شود یا نه؟

هیچ‌یک از این‌ها را من نمی‌دانم.

وظیفه من هم هست، که جلب رضای ولی نعمت خود را بکنم، وظیفه من است از آن‌چه که خدا را ناراضی می‌دارد پرهیز کند، و نمی‌دانم چه چیز اسباب رضای خدا است، چه چیز موجب نارضایتی و غضب خدا است!

این‌ها را عقل به ما می‌گوید، ان‌شاءالله یا فردا شب یا پس فردا شب، در جهل یا نادانی خودمان، بیشتر برای شما صحبت می‌کنم، دلم می‌خواهد آقازاده‌ها بهتر توجه کنند، آن مطالب را یاد بگیرند، ان‌شاءالله.

خوب،

حالا که من نمی‌دانم، من، عقل تو هستم. می‌گویم باید در مقابل خدا، پوزش بطلبی، کرنش کنی، ستایش و نیایش خدا کنی، جلب رضای ولی نعمت کنی، پرهیز از غضب ولی نعمت کنی، این‌ها را می‌گویم، در عین حال نمی‌دانم چه قولی و چه عملی، چه گفتاری و چه رفتاری موجب رضای خدا است و چه چیزی موجب غضب خدا است؟

بنابراین، خدا چون باید ما را آگاه کند و موارد رضا و غضب خودش را به ما بفهماند، خود خدا با ما حرف نمی‌زند، به وجدان می‌بینیم، ناچار باید خدا یک دسته اشخاصی را بفرستد که آن‌ها موارد رضا و غضب خدا را به ما بگویند، اسم آن‌ها انبیاء است.

تو هم واجب است که دنبال آن‌ها بدوی و آن‌ها را پیدا کنی و وظیفه بندگی خودت را از آن‌ها که فرستاده شده خدا هستند بپرسی، بدانی و عمل کنی.

دوباره خلاصه می‌کنم برای رفقایی که در وسط سخن آمده‌اند.

خدا داریم، عقل می‌گوید: باید رضای این خدا را تحصیل کنیم، عقل ما می‌گوید از غضب و سخط خدا باید پرهیز کنیم، عقل ما می‌گوید: که شکر نعمت‌های این خدا را باید بکنی، چشم نعمت است، گوش نعمت است، دهان نعمت است، شکم نعمت است، تمام آن‌چه به تو داده‌اند نعمت است، آلت تناسل تو هم نعمت است، قوه غضبیه تو هم نعمت است، در عالم وجود هرچه را که خدا به ما داده است، نعمت است، باید شکر این نعمت‌ها شود، باید نسبت به این نعمت‌ها قدردانی شود، از آن‌طرف من نمی‌دانم شکر این نعمت‌ها چطوری است، من نمی‌دانم که آیا خدا دلش می‌خواهد که من چشم‌هایم را باز کنم و به هرجا بیاندازم؟ یا چشم‌هایم را ببندم یا به بعضی جاها خدا راضی است چشم‌هایم را بیاندازم، به بعضی جاها ناراضی است، هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌دانم، من که عقل هستم، نمی‌دانم.

یکی از نعمت‌ها زبان است، شکر این نعمت لازم است، نمی‌دانم شکر این نعمت به حرف زدن است یا به حرف نزدن است، همه نوع حرف را بزنم یا هیچ نوع را نزنم، یا یک نوع حرف را بزنم یا یک نوع حرف را نزنم، کدام‌یک از این‌ها است که رضای خدا در آن است، کدام‌یک از آن‌ها است که غضب خدا در آن است؟ من که عقل هستم نمی‌فهمم، من همین‌قدر می‌گویم که باید شکر نعمت کنیم.

حالا طرز شکر چطوری است، من نمی‌فهمم، من می‌دانم که این عالم برای خدا است، مِلک خدا است، آیا تصرف در ملک خدا جایز است یا جایز نیست، من که عقل هستم، نمی‌دانم، من نمی‌دانم. آیا یک اندازه تصرف لازم است و جایز است، یک اندازه‌اش جایز نیست، نمی‌دانم. کدام آن جایز است و کدام آن جایز نیست، نمی‌دانم.

همه این‌ها را من نمی‌دانم.

خوب. حالا که من نمی‌دانم، باید هم این کارها بشود، پس بر خدا است که خدای متعال ما را آگاه کند از آن کارها و گفتارهایی که موجب رضای او است و از آن کارها و گفتارهایی که موجب غضب او است، خدا خودش باید ما را آگاه کند و چون خود خدا با ما حرف نمی‌زند، خدا اجل است از این‌که با ما حرف بزند، ناچار باید یک دسته از افراد بشر را برگزیند و بفرستد به سوی ما که آن‌ها برای ما معین کنند که این‌کار را بکن، رضای خدا است، این‌کار را نکن که اگر کردی، غضب خدا است.

عیال بگیر که رضای خدا است، شهوتت را اجرا کن، این را ان‌شاءالله در بحث اسلام مفصل می‌گویم. شهوت را باید اعمال کنی. حالا من نمی‌دانم کجا اعمالش مورد رضای خدا است و کجا مورد غضب خدا است.

باید خدا یک نفری را معین کند که او بیاید و بگوید: اعمال شهوت در حلیله خودت و عیال خودت جایز، مستحب، مستحب موکد است و در غیر عیال خودت، غیر جایز و حرام، حرام شدید است.

عقل من نمی‌رسد، باید از ناحیه خدا یکی بیاید و معین کند، در گفتارم و رفتارم و دیدنم، شنیدنم، خوردنم، خفتنم، بیدار شدنم، سفرم، حضرم، بیماریم، سلامتیم، داراییم، ناداریم، داناییم، نادانیم، کودکیم، جوانیم، پیریم، در تمام احوال و اوقات عمر، از پلک چشم به هم زدن تا راه رفتن و خوابیدن، همه این‌ها را باید خدا یک پیغمبری بفرستد که آن پیغمبر برای ما معین کند.

تو هم باید دنبال بروی و آن پیغمبر را پیدا کنی، این حکم عقل است.

این‌جا است که در خانه انبیاء باز می‌شود، این‌جا است که بشر به جستجوی انبیاء بر می‌آید، این‌جا است که بشر در صراط تحقیق می‌افتد، کیست آن کسی‌که از قِبل خدا معین شده است برای تعیین و تبیین تکالیف و وظایف ما؟ در دنبال در می‌آید.

آن وقت همین عقل یک مطلب دیگر هم می‌گوید.

خوب توجه کنید.

آن کسی را که خدا می‌فرستد، باید نشانه خدایی در او باشد، باید نشانه باشد که او از جانب خدا است.

چون ریاست یک آش گلوسوزی است، همه ما بالطبیعه کبریائیت داریم، همه ما دوست داریم آقا باشیم، همه ما دوست داریم که مردم دست به سینه ما را تعظیم کنند، دست ما را ببوسند، پای ما را ببوسند، دنبال سر ما راه بیافتند، فرمان ما را ببرند، این یک چیزی است که در طبع همه ما است، ریاست، آقایی، بزرگی بر خلق، مطلوب همه ما است، مخصوصا ریاست روحانی. ریاست روحانی تا ریاست جسمانی فرق خیلی دارد، به اندازه مشرق تا مغرب فرق دارد، ریاست جسمانی با زور و زر پیدا می‌شود، کسی زور داشته باشد بر سر مردم تسلط پیدا کند، پول داشته باشد، مردم را بخرد و در فرمان خودش بیاورد، ریاست‌های جسمانی این‌طوری است، اما ریاست روحانی این‌طور نیست، نه زور می‌خواهد و نه زر. دانایی می‌خواهد. دانایی منشا برای ریاست روحانی می‌شود.

فرق دیگر:

ریاست جسمانی دشمن خیلی دارد، ریاست‌های جسمانی زیر و رو شدن خیلی دارد، سرشب آقا فرمانده است، صبح هیچ‌کاره است.

عمرو لیث صفار، سرشب فرمانده قشون و حکمران بود و از امرای بزرگ سیستان و زابلستان بود، صبحی گرفتار شده و در یک خیمه‌ای حبسش کردند، که چند شب قبل بود یا چند روز قبل بود که قصه آن سگ را و آن دلو خوراکی را برای شما نقل کردم.

ریاست‌های جسمانی پشتیبان ندارد، دنیا زیر و رو خیلی دارد.

سرشب، سر قتل و تاراج داشت سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

بله.

سرشب آقا میلیاردر است، صبح یک مرتبه لات آسمان ؟؟؟ 24:35 می‌شود، آن ریاستی که به زر حاصل می‌شود، ریاستی که به زور حاصل می‌شود، خطر محو شدن خیلی دارد، ولی ریاست روحانی این حرف‌ها را ندارد.

در ریاست جسمانی مردم، یا باید به عشق پول و مقام فرمان ببرند یا از ترس قداره و قمه فرمان ببرند، در ریاست روحانی این حرف‌ها نیست، از دل و جان مطیع او هستند. در ریاست جسمانی باید به زور از مردم پول بگیرند، در ریاست روحانی مردم عرق می‌ریزند و جان می‌کَنند، در دوره سال یک تومان یک تومان جمع می‌کنند، هزار تومان که شد، صد تومانش را می‌برند و دست آقا را می‌بوسند و به آقا می‌دهند، ممنون هم هستند که آقا قبول کرده است.

این فرق بین ریاست روحانی و جسمانی است.

ریاست روحانی درجات دارد، درجه اول آن درجه حجت الاسلامی وآیت اللهی است، درجه دوم آن درجه امامت است، درجه سوم آن درجه نبوت است.

ریاست روحانی در مقام امامت و نبوت فوق العاده عظیم است. و همه هم میل دارند که رئیس شوند، یک عده می‌آیند و خودشان را به لباس انبیاء در می‌آورند، می‌گویند: ما هم پیغمبر هستیم، زیرا قلابی و عوضی همه جا است.

همان‌طوری‌که در بازار هم طلای خالص دارید و هم مُطَلا دارید، مطلا یعنی مسی که آب طلا داده‌اند. همان‌طوری‌که در بازار زیره کرمان دارید، که بهترین زیره‌های دنیا است، و ؟؟؟ 26:30 خراسان دارید، که عینا مثل زیره می‌ماند و هیچ فرقی با زیره ندارد، که بعضی متقلبین یک مَن زیره می‌گیرند و پنج من ؟؟؟ به آن مخلوط می‌کنند، آن وقت به نام زیره با قیمت ارزان شش من به بازار می‌فروشند، هیچ‌کس هم تشخیص نمی‌دهد.

در همه مراحل عوضی داریم که شبیه هست.

؟؟؟ داریم، ؟؟؟ هم داریم، که ؟؟؟ اصل آن‌قدر مقوی است که اگر یک مثقال آن را با یک مثقال تریاک و یک مثقال زعفران مخلوط کنند و حبش بکنند، پیرمردهای هفتاد ساله یک دانه صبح و یک دانه عصر بخورند، بعد دیگر همه شب آن‌ها شب جمعه می‌شود.

این قدر قوی است!

شبیه همین ؟؟؟ یک چیز دیگری هم هست که عینا مثل ؟؟؟‌ می‌ماند، تمیز دادن آن خیلی مشکل است، که من در سفر 21 خورشیدی که حجه الاسلام خودم را مشرف شدم، یکی از اساتید من از من خواست که ؟؟؟ از مکه یا مدینه برایش بخرم، آن‌وقت تمام خصوصیات ؟؟؟‌ اصل را به من گفت که اشتباه به ؟؟؟‌ نشود، و تازه من یک یا دو سیر خریدم و در میان آن یک دانه‌اش که به قدر نیم مثقال بود، ؟؟؟‌بود، او تشخیص داشت، و بیش کشنده است، سم است.

حجت الاسلام اصلی داریم که راستی حجت الاسلام است، درس خوانده است، چیز فهمیده است، متدین است، حجت الاسلام باسمه‌ای هم داریم، یک عمامه گنده می‌گذارد، یک جفت نعلین زرد هم می‌پوشد، یک عصای آبنوس هم به دست می‌گیرد، یک دانه عبای نجفی هم به دوش می‌کند، چهار روز هم در نجف،

ماءالبیر، خبز الشعیر، زیارت الامیر،

برگشته و خودش را جا می‌زند و آیت الله قلمداد می‌کند، مانند این شخص هم داریم.

هرکس که عمامه به سر شد، آیت الله راستی نیست، آیت الله راستی هم داریم، حجه الاسلام راستی هم داریم، واقعا زحمت کشیده و درس خوانده است، متدین است و قابل است که پشت سر او نماز بخوانیم و اقتدا به او بکنیم، مساله از او بپرسیم، سهم امام خود را به او بدهیم. یک دسته باسمه‌ای هم به همین صورت داریم.

یک دسته تجار داریم که سرمایه دارند، راستی راستی روی میزان علم اقتصاد خرید و فروش می‌کنند و وجود آن‌ها هم نافع برای کشور است، یک دسته هم حقه باز داریم که به صورت تجار درآمده‌اند، یک اتاقی کرایه کرده است و چهار تا میز و صندلی هم آن‌جا می‌گذارد، یک تلفن هم آن‌جا می‌گذارد، با زور و دلال بازی از دو تا بانک هم کردیت و اعتبار می‌گیرد، هیچی ندارد و شروع به تجارت می‌کند. این تاجر باسمه‌ای است، در تمام مراحل اصل داریم و بدل داریم.

جز خدا که اصل است و بدل ندارد، باقی دیگر اصل و بدل دارند.

در امامان هم امامان اصل داریم و یک عده هم باسمه‌ای خودشان را به نام امام و پیشوا و مهری خلق معرفی می‌کنند. یک عده پیامبران راستی و درستی داریم، یک عده هم متنبیان که به لباس انبیاء در می‌آیند و مدعی پیغمبری می‌شوند.

آن‌ها اصل هستند و این‌ها بدل هستند. آن‌ها حقیقی هستند و این‌ها عوضی هستند.

خلاصه:

ریاست آش گلو سوز است که همه طالب آن هستیم، یک عده می‌بینند مبادی و مبانی نبوت در آن‌ها نیست، اما نبوت عجب ریاستی است!

آه آه!

هفت میلیون نفر جمعیت در فرمان آدم باشد، بگوید: بمیرید، بمیرند، بگوید: به آب بریزید، به آب بریزند، به آتش بروید، بروند. خیلی ریاست است.

پیامبر اسلام موقع از دنیا رفتنش هفت میلیون نفر پیرو داشت، این خیلی ریاست است، جانشان، مالشان، عرضشان، ناموسشان، همه را در راه او فدا می‌کنند.

آن‌وقت، فلانی، مسیلمه کذاب، مبانی و مبادی نبوت را ندارد، اما از راه ریاست طلبی می‌آید اسم نبوت را روی خودش می‌گذارد، می‌گوید: من هم پیغمبر هستم.

این تکه را برای بچه‌های مجلس می‌گویم، من خیلی میل دارم بچه‌ها هم بیایند، منظره این مجالس را ببینند موثر در آن‌ها است، ناچار هستم قصه‌ای هم برای خوش آمد دل آن‌ها بگویم، سر سفره باید همه چیز باشد، باید حلوا جوزی هم باشد.

در خراسان ما، یک عده بخارایی بودند که آمده بودند، بعد از انقلاب اکتبر روسیه، این‌ها مشهد آمده بودند، یک عده آ‌ن‌ها هم مکه و مدینه رفته بودند، سنی‌های آن‌ها مکه و مدینه رفتند و شیعیان آن‌ها مشهد آمدند.

این‌ها در چهل سال قبل، چهل و پنج سال قبل، یادم است، بچه بودم، صبح تا شام سقایی می‌کردند، مشک آب در خانه‌ها می‌بردند، سنار، سه شاهی می‌گرفتند، مشک‌های بزرگی هم داشتند، غروب که می‌شد به خانه می‌رفتند، از خانه که بیرون می‌آمدند، یک مرتبه می‌دیدی:

شیخ رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

معبا و معصا و معمم به قتل اهل دل گشته مصمم

یکی از آن عمامه‌های بزرگ بخارایی را به سرشان می‌گذشتند، ریش‌های خیلی لاخ لاخ خوبی هم داشتند، ریش‌های چهار انگشتی مفرج را شانه می‌کردند، یک دانه عصای بادام تلخ هرات هم به دستشان بود، نعلین زرد هم داشتند، هرکس می‌دید فکر می‌کرد این‌ها آیت الله هستند، حتی یک شب من و پدرم در یک روضه خوانی بودیم، پدر من منبر می‌رفت، من که بچه بودم همراه خودش می‌برد، شام هم بنا بود آن‌جا بمانیم.

آن‌جا که بودیم، ناگهان دیدیم سه تا از این علمای باسمه‌ای، صوره العلماء، شبیه العلماء، وارد شدند، به محض این‌که وارد شدند، مجلس تکان خورد، همه به احترام این‌ها از جا حرکت کردند، این پوروها رفتند آن بالا نشستند، صاحب خانه دید سه تا ملای عجیب آمده‌اند، پذیرایی و احترام کرد.

معلوم شد در خانه باز بوده است، این‌ها آمده اند بیایند و روضه‌ای گوش بدهند، اتفاقا روضه‌ای هم بود و اطعامی هم بود، صاحب خانه دست به سینه ایستاده بود، این‌ها شروع به صحبت کردند.

خیلی شیرین است!

تمام آن مجلس ساکت شدند، این دو سه نفر شروع به صحبت با هم کردند.

خوب! سه تا ملا در مجلس آمدند، همه متوجه آن‌ها هستند، آن‌ها چه می‌گویند، پیش عالم باید ساکت بنشینید تا او سخن بگوید، و از درخت وجود او میوه بریزد، شما نوش جان کنید.

وقتی گوش دادند، دیدند صحبت آقایان در این است که مشک آب را چه بکنند که دیرتر پاره شود، و وقتی هم که پاره شد چطوری باید بدوزند، دیدند صحبت این سه بزرگوار از مشک آب است، آن وقت فهمیدند که این‌ها سقا هستند.

غرض،

در هر رشته‌ای شبیه خیلی دارد، یک عده هم مثل این‌ها که شبیه العلماء شدند، شبیه الانبیاء می‌شوند، خودشان را در لباس نبوت در می‌آورند و خلق را بسوی خود دعوت می‌کنند.

عقل می‌گوید: چون اصل و بدل در همه جا است، چون نبوت ریاست گلوسوز است و خیلی نااهل‌ها مدعی نبوت به ناحق می‌شوند، باید خدای متعال علامتی در انبیاء بگذارد که به آن علامت ما انبیاء حقه را از متنبیان حقه بشناسیم. باید یک علامت و نشانه‌ای در انبیاء باشد که به آن علامت وقتی نگاه کردیم بفهمیم که او نبی است و از جانب خدا آمده است، و اگر آن علامت در او نبود بفهمیم حقه است، و شبیه الانبیاء است، این را هم عقل می‌گوید.

پس عقل سه مطلب را می‌گوید:

یکی اینکه عقل می‌گوید: چون تو وظائف و رضا و غضب خدا را نمی‌دانی، خدا باید یکی را معین کند و بفرستد تا او موانع رضا و غضب خودش را برای ما معین کند. اسم او پیغمبر است. پس بر خدا لازم است، لطفا، پیامبران را بفرستد.

دوم: واجب است تو تحقیق کنی، دنبال بروی، جوان‌ها ببینید من چقدر آزاد حرف می‌زنم، عقل به ما می‌گوید: صرف تقلید پدر و مادر کافی نیست. عقل به ما می‌گوید: تو خودت دنبال باید بروی و تحقیق کنی. (الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)[5]

تقلید کورکورانه در اصول دین کافی نیست، باید تحقیق و استنباط و اجتهاد در اصول دین بشود، بعد پیغمبر را خودت به میزان عقلت بشناسی، باید خدا را بشناسی.

صرف این‌که پدرم بگوید: خدا هست، من هم بگویم خدا هست، این درست نیست، کافی نیست، همه علمای شما در اوائل رساله‌های عملیه تصریح می‌کنند که اصول دین اجتهادی است و تقلیدی نیست. صرف این‌که ملای محل من یا پیرمرد قبیله‌ام یا پدر و مادر من، می‌گویند: خدا هست، برای من کافی نیست، عقل می‌گوید: باید تحقیق کرد، باید دنبال به دست آوردن پیغمبر و وصی پیغمبر رفت. وصی پیغمبر هم همین‌طور است، باید رفت.

حکم سوم: می‌گوید: خدایی که باید انبیاء را بفرستد چون متنبیان، یعنی دروغ‌گویانی که در لباس نبوت در آمده‌اند فراوان هستند، باید به انبیاء یک نشانه‌هایی بدهد که به آن نشانه‌ها تشخیص بدهیم که این از جانب خدا است، آن وقت این نشانه‌ها در دروغگویان نیست، می‌فهمیم آن‌ها حُقه هستند، در این‌ها هست، می‌فهمیم این‌ها حق هستند و حَقه هستند.

این سه مطلبی است که عقل می‌گوید.

آن نشانه‌ای که علامت حقانیت است چیست؟

خیلی برای شما روشن می‌گویم، امیدوارم خود خدا به زبان من مطلب را جاری کند، آن‌طوری‌که وارد قلب همه، حتی صغیرها و کودکان مجلس هم بشود، وارد دل آن‌ها هم بشود.

عقل به ما می‌گوید: باید پیغمبر خدا، دو نشانه از خدا داشته باشد:

یکی علم الهی باید داشته باشد، یکی قدرت الهی باید داشته باشد.

علم وهبی الهی، قدرت وهبی الهی، این دو تا نشانه‌اش است، حالا علم الهی و قدرت الهی چیست؟ این را برای شما شرح بدهم.

در طی یک مثالی شرح می‌دهم.

یک آقازاده‌ای در زاهدان است، این خیلی باهوش است، با استعداد است، خدا حافظه خوبی به او داده است، خدا هوش و فراست خوبی به او داده است، بابای او هم پول‌دار است، پدر او هم عاضق علم و دانایی است در زاهدان هم،؛ دبستان و دبیرستان و مدرسه علمیه حضرت حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای کفعمی هم هست، هم علوم قدیمه و هم علوم جدیده، در زاهدان تعلیم و تعلم می‌شود، پدر پول‌دار که علاقه به علم هم دارد، بچه را در مدرسه می‌گذارد، روزها به دبستان می‌رود، شب‌ها هم به مدرسه جناب آقای کفعمی پیش طلبه‌ها می‌آید، «ضرب زید عمرا» می‌خواند، صرف و نحو و ادبیات قدیمه عرب را می‌خواند.

چون حافظه و استعداد دارد، در مدت کمی، هر دو سیکل را طی می‌کند و از سطح هم فارق می‌شود، پدرش فوری او را به مشهد می‌فرستد. به دانشکده می‌فرستد، مدارس علمی قدیم و درس‌های قدیم هم فراوان است، پول هم برای او می‌فرستد و یک خانه‌ای هم می‌فرستد، یک نوکر هم برای او تهیه می‌کند، بچه هم شب و روز درس می‌خواند، بعد از چند سال این بچه می‌شود یک ملای جامع المنقول و المعقول و الفقه و الاصول، در علوم جدیده دکتر شده است، از آن طرف هم در علوم قدیمه مجتهد شده است. من باب مثل. حکمت می‌خواند، فلسفه می‌خواند، عرفان می‌خواند، حرف‌های محی‌الدین را می‌فهمد، قدری هم در آن‌جا در رشته سیر و سلوک می‌افتد، بعد از ده الی دوازده سال، به زاهدان برمی‌گردد، صدای او بلند می‌شود، از پاکستان و افغانستان و هندوستان، ممالک دیگر، عربی و عجمی، پیش او می‌آیند و می‌بینند که یک ملای ؟؟؟ 42:50 شده است.

این یک بچه!

یک بچه دیگر هم در زاهدان است، نه این هوش و ذکاوت را دارد، نه این حافظه فوق العاده را دارد، نه پدر و مادر پول‌دار دارد، نه داخل زاهدان است، رفته در روستایی که در ده فرسخی زاهدان است، مَثل می‌گویم، من که اطراف زاهدان را ندیدم، ان‌شاءالله با رفقا می‌روم و می‌بینم که ارمغان ببرم. مثلا در «گورمند» است، ییلاق نمره یک زاهدان است، سیصد درخت سپیدار تبریزی لاغر باریک در آن‌جا روییده است، یک چشمه آبی است، این ییلاق بزرگ زاهدان شده است.

در گورمند نه مکتبی است و نه مدرسه‌ای است، نه معلمی است، نه ملایی است، نه کتابی است، هیچی نیست. این بچه آن‌جا یونجه می‌کاشته و یونجه درو می‌کرده است، این بچه آن‌جا درخت‌ها را برش می‌داده است، این بچه مشغول زراعت بوده است.

چند روز پیش در خدمت یکی از دوستان رفتیم، یکی از زارعین مهم آن‌جا را دیدیم که مشغول زراعت بود.

بعد از ده سال این بچه که در گورمند بوده است، به زاهدان می‌آید، مثل همان بچه‌ای که اول مثال زدم این هم دهان باز می‌کند، در معقول حرف می‌زند، در منقول حرف می‌زند، در تاریخ حرف می‌زند، در مطالب علمی دنیا بحث می‌کند، با حکیم صحبت حکمت می‌کند، با عارف صحبت عرفان می‌کند، با ریاضیون صحبت علوم ریاضی می‌کند، با مهندسین از هندسه بحث می‌کند، با هر اهل فنی از همان فن صحبت می‌کند.

این دو تا بچه!

مردم در مورد بچه اول می‌گویند: این درس خواند، این علمی است که با زحمت به دست آورده است.

این دومی را می‌گویند: خدا به او داده است.

مثل پول در آوردن، البته همه چیز را خدا می‌دهد، این نکته را بدانید، علم‌هایی را هم که به آن بچه اولی رسیده است، خدا داده است، علم‌های بچه دومی را هم خدا داده است. دومی را خداداد می‌گویند، اولی را می‌گویند: به زحمت خودش، چون خودش زحمت کشیده است، مثل پول بازار.

شما بازار می‌روید و زحمت می‌کشید و جان می‌کنید، شاگردی می‌کنید، بعد شریک استاد می‌شوید، بعد خودتان استاد می‌شوید، بعد یک نیم باب، بعد یک مغازه‌ای، بعد کم کم تجارت خانه‌ای، سنار سه شاهی پول پیدا می‌کنید، در خرید و فروش و قاچاق و غیر قاچاق، بالاخره بعد از ده، بیست، سی، چهل سالی، میلیونر می‌شوی.

این پول را هم خدا داده است، اگر خدا نمی‌خداست، مشتری برای تو نمی‌آمد، اگر خدا نمی‌خداست، تو نمی‌توانستی قاچاق وارد کنی، جنس را تومانی شش قران علاوه، قالب بیاندازی. همه این‌ها را خدا خواسته است.

این یک نوع پول‌دار شدن است.

نوع دیگر این‌طور است که بخاری در خانه‌ات سوراخش گرفته است، دود به خانه می‌زند، خُلق تو تنگ می‌شود، کلنگ را برمی‌داری که بزنی به بقل این دیوار، ببینی چه چیزی در این دودکش است که دود بالا نمی‌رود، تا کلنگ می‌زنی، نیش کلنگ به مسی می‌خورد و صدا می‌کند، چند تا کلنگ می‌زنی، یک دفعه می‌بینی یک قالب از پانصد سال پیش درآمد، پر از جواهرات و طلا و نقره است.

مگر به خواب شب شما ببینید!

میلیونر و میلیاردر می‌شوی!

هر دو را خدا رسانده است، اما نفر اول چون زحمت کشیده است، می‌گویند: این پول را به کسب تحصیل کرده است. نفر دوم چون زحمتی نکشیده است، می‌گویند: خدا رسانده است.

آن دو تا بچه را که مثال زدم عینا همین‌طور است، بچه اول شرائط و امکانات خودش، از حیث مزاج و از حیث دماغ، و شرائط و امکانات محیط زندگی خودش، از حیث پدر و پول و همه چیز، بچه را وادار به درس خواندن کرده است، بچه درس خوانده است، چون خودش هم زحمت کشیده است، می‌گویند: این علم اکتسابی است، تحصیلی است، به رنج و شکنج به دست آورده است.

طلبه ربه نجف و مشهد رفته است، در اتاق‌های نمناک مدرسه، با دود چراغ ساخته است، با نان خالی، با نان و پنیر، زحمت کشیده و حالا برگشته و مجتهد ملا شده است، می‌گویند: او تحصیل کرده است، این علم تحصیلی است.

اما دومی که از روستای گورمند، یک مرتبه بچه زراعت‌کار، بیاید و بالای منبر برود، از ؟؟؟ 49 بگوید، از شرق و غرب بگوید،

از عرفان و حکمت بگوید، از مسائل اجتماعی بحث کند، در «سیاست‌المدن» حرف بزند، در «تهذیب الاخلاق» بیان داشته باشد، در «تدبیرالمنزل» قانون‌های حسابی داشته باشد، همه می‌گویند: این خدادای است، خدا داده است.

یک نکته بگویم، کیف کنید!

یک استادی در مشهد داشتم، مرحوم حاجی فاضل، حضرت حجت الاسلام و المسلمین، آقای کفعمی او را دیده بودند، مرد بزرگواری بود، خیلی ملا بود، جامع المعقول و المنقول و الفقه و الاصول و العرفان و الادبیه و المنبر و ؟؟؟ 50 یک چیزی بود، یک خزانه‌ای مملو از علم‌های متنوع بود.

این بزرگوار اهل صدخرو سبزوار بود، صدخرو روستایی نزدیک سبزوار است، او اهل آن‌جا بود. پدر و مادرش حرکت کرده بودند و به مشهد آمده بودند، پناهنده امام رضا7 شده بودند، او و برادرها و خواهرهایش را هم آورده بودند. او خیلی کم‌هوش بوده است، خیلی! آن‌قدر کم هوش بوده است که هیچ طلبه‌ای حاضر نبوده است با او هم مباحثه و هم درس شود، آن‌قدر کم هوش بوده است که وقتی به مجلس درس می‌آمده است، پایین و دم در می‌نشسته است، نمی‌گذاشتند وی جلو بیاید، اگر هم می‌خواسته نفس بکشد می‌گفتند: ساکت، حرف نزن.

این دلش می‌سوزد، به حرم امام رضا7 می‌رود.

این جمله را هم به شما آقایان بگویم، این را تجربه کرده‌ام، این‌ها مطالب مجرب و آزموده خودم است.

امام رضا7 خیلی مهمان‌ نواز است، از القاب امام رضا7 یکی رئوف است، «السَّلَامُ عَلَى الْإِمَامِ الرَّءُوفِ الَّذِي هَيَّجَ أَحْزَانَ يَوْمِ الطُّفُوف»[6] همه ائمه مهربان هستند، امام امام رضا7 یک مهربانی خاصی دارد، هرکس به عنوان پناهندگی برود و به امام رضا7 پناه ببرد، به خدای امام رضا7 قسم است که امام رضا7‌ طوری به او پناه می‌دهد و ست به سر و کله‌اش می‌کشد که خودش می‌فهمد که امام رضا7 او را بالا آورد، رضا7‌ این‌طوری است.

او از روستای صدخرو به عنوان پناهندگی آمده این‌جا و دلش می‌سوزد و به حرم می‌رود، شروع به گریه می‌کند، یا علی بن موسی الرضا7‌ قربانت بروم، آمده‌ام، می‌خواهم درس بخوانم، هیچی نمی‌فهمم، کسی با من هم مباحث نمی‌شود، آخوند هم به من اعتنا نمی‌کند، نمی‌گذارند حرف بزنم، یا امام رضا7‌ یک کاری بکن، شروع به التجا و گریه و زاری می‌کند.

گریه‌هایش تمام می‌شود و بعد به خانه می‌رود، می‌خوابد، شب در عالم خواب می‌بیند که شرفیاب خدمت امیرالمومنین علی7 شد، فهمید امیرالمومنین7 است.

حضرت به او فرمودند: ملاعباس‌علی.

او گفت: بله.

بگو: اکرم یکرم اکراما.

او هم می‌گوید: اکرم یکرم اکراما.

تمام شد.

صبح بیدار می‌شود، خوابش را هم یادش می‌رود.

طلبه‌ها رسم دارند که درسی را که می‌خواهند بخوانند، امروز قرار استاد درس بگوید، پیش از آن‌که درس استاد بروند، قبلا خودشان مطالعه می‌کنند تا ببینند که چقدر به قوه خودشان می‌توانند بفهمند، این کار طلبه را خیلی پخته می‌کند. این را پیش مطالعه می‌گویند.

کتاب را برمی‌دارد که پیش مطالعه کند، می‌بیند که همه چیزی را که این‌جا نوشته است او خوب می‌فهمد، حسابی می‌فهمد، مثل این‌که سی مرتبه درسش را خوانده است. حاشیه‌های کتاب، به قول طلبه‌ها زیر دُنبی‌ها! نگاه می‌کند و می‌بیند که حاشیه‌های کتاب را خوب می‌فهمد، در حاشیه کتاب، اشکالاتی بر کتاب شده است، اشکالات را هم خوب می‌فهمد.

مست و کیفور و شارژ می‌شود، به قول شما فکلی‌ها، از جا حرکت می‌کند و به درس می‌آید.

استاد شروع به درس گفتن می‌کند. تصادفا استاد یک مطلبی را اشتباه می‌گوید. او می‌گوید: آقای معلم باشی این‌جا را اشتباه گفتی، به محض این‌که می‌گوید: آقا اشتباه گفتی، همه طلبه‌ها می‌گویند: خفه شو! حرف نزن، فضول، شلغم هم داخل میوه‌ها! رسیده به جایی که به استاد اشکال می‌کند.

او خفه نمی‌شود.

شما نمی‌دانید، علم اجازه نمی‌دهد عالم خفه بماند، علم پیدا کنید، هر کاری بکنند، علم دهان عالم را باز می‌کند، این قدرت علم است، تمام عالم ماده نمی‌تواند در مقابل علم مقاومت کند، همه چیز را می‌شکافد، ماده و انرژی را می‌شکافد.

دوباره می‌گوید: آقا اشتباه کردی، دیگران به او فحش می‌دهند که ساکت شو! تو را چه به این فضولی‌ها، برو جوز بازی کن.

او می‌گوید: نه آقا معلم اشتباه کرده است.

این‌قدر اصرار می‌کند که بالاخره معلم می‌گوید: بگو، جان بکن! چه می‌گویی.

شروع می‌کند و می‌گوید: این‌جا را به این دلیل و به این دلیل اشتباه فرمودید.

آخوند منصف بوده است، می‌بیند او راست می‌گوید. می‌گوید: حق با تو است. ولی خوب این تیر بچه‌گی بوده است، یک دفعه در رفته است، شروع به گفتن می‌کند. مطلب دوم را هم اشتباه می‌گوید، باز دوباره اعتراض می‌کند و می‌گوید: آقای معلم باشی، این‌جا را هم اشتباه فرمودید.

می‌گویند: بچه دهان شیرینک پیدا نکن، یک مرتبه یک چزی گفتی و همه گوش دادن، حالا دیگر سکوت کن.

می‌گوید: نه این‌جا را هم اشتباه کردند. اشتباه استاد را می‌گوید.

آقای معلم باشی می‌گوید: راست می‌گوید، حق با این است، آن‌وقت اشکالاتی که در حاشیه فرموده، شروع به گفتن اشکالات می‌کند.

معلم می‌ماند، خودش باید جواب بدهد.

می‌بیند ورق این یکپارچه برگشته است، یک چیز دیگری شده است، خود معلم می‌گوید: چه شده است پسر؟ تو مگر نظر کرده شده‌ای؟ ماشاءالله این‌طوری شده‌ای؟

حافظه قوی! شروع به درس خواندن می‌کند، طفل یک شبه ره صد ساله می‌رود، بیست منزل یکی می‌تازد، نه دو منزل یکی، بیست منزل یکی می‌تازد. در مدت کمی دیگر در خراسان استاد برایش پیدا نمی‌شود، به نجف اشرف می‌رود، زمان مرحوم میرزا حسن شیرازی بوده است، به سامراء می‌رود، از شاگردان بزرگ میرزای شیرازی می‌شود.

این را الهی می‌گویند.

از این کارها علی بن ابیطالب7 خیلی می‌کرده است.

چون ماه مبارک است و تعلق به امیرالمومنین7 دارد یک قصه‌ای بگویم. این قصه در جلد نهم «بحارالانوار» «علامه مجلسی» است.

یک روزی حضرت امیر ایستاده بودند، یک جوان خوش صدایی از جلوی امیرالمومنین7 رد می‌شد، دِلی دِلی برای خودش می‌خواند، ما دِلی دِلی و یار یار می‌خوانیم، عرب‌ها نفسی روحی نفسی روحی می‌خوانند. او روحی نفسی می‌خواند، جانم جانم می‌خواند، صدایش خوب بود، صدای خوب را همه دوست دارند، بشنوند، خود خواننده هم دوست دارد صدای خودش را بشنود.

حضرت امیرالمومنین7 او را صدا کردند، اسم او زازان بود، حضرت او را صدا زدند، فرمودند: زازان بیا جلو. او هم جلو آمد.

فرمودند: این نعمتی را که خدا به تو داده است، چرا این نعمت را خراب می‌کنی و کفران می‌کنی، صدای خوش نعمت است، صورت خوش نعمت است، مزاج قوی نعمت است، این‌ها نعمت‌های خدا است، باید نعمت خدا را در محلش مصرف کرد.

چرا نعمت خدا که صدای خوب است، خراب می‌کنی؟ چرا موسیقی می‌خوانی، دستگاه ابوعطا می‌خوانی، نیریز شیراز می‌خوانی، با رنگ آن و تصدیق آن و پیش در آمد آن!

خواندن موسیقی حرام است، آوازه خوانی لهو ولعب به صریح قرآن، (وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ)[7] لهو و لعب است.

روایات هم فوق‌العاده است.

گفت: چه کار کنم، فرمودند: قرآن بخوان، ادای شکر این نعمت به خواندن قرآن است، «اقرؤوا القران بصوت الحسن»[8] «اقرؤوا القران بلحن العرب»[9] قرآن را با صدای خوب بخوانید، هرکس خوش صدا است قرآن بخواند تا قرآن جاذب دل‌ها شود، و قرآن را به لحن و آهنگ عرب بخوانید.

این هم یک نکته علمی دارد، یک دقیقه برای فضلای مجلس می‌گویم و رد می‌شوم.

فواصل قرآن با اوتاد موسیقی لحن عرب، خوب منطبق است، موسیقی در عالم حکمفرما است، نفس من هم موسیقی است، نبض من هم موسیقی است، حرف زدن من هم موسیقی است، راه رفتن من هم موسیقی است، حرکت سیارات و نیرات همه موسیقی است، تمام نسب عددی دارد، همه کمیات منفصله‌ای است که نسب عددی دارد و تعریف موسیقی هم همین است، موسیقی کم منفصلی است که نسبت‌های عددی دارد.

نسبت‌های عددی آهنگ عرب با فواصل قرآن، با آیات قرآن تطبیق می‌کند، این است که اگر قرآن را به آهنگ عرب بخوانند، خیلی موثر می‌شود، خیلی موثر می‌شود، مخصوصا آهنگ حجاز.

در اوایل امر، یکی از علل پیشرفت پیامبر، قرآن خواندن بود، می‌نشست و قرآن می‌خواند، مردم گوش می‌دادند، مثل ابر باران اشک می‌ریختند و مجذوب پیغمبر می‌شدند.

این یک بحث مفصلی است، از آن می‌گذرم.

فرمود: پسر قرآن بخوان. صدای خوش داری قرآن بخوان.

قربانت بروم یا علی7، من هیچی بلد نیستم، پدر من، من را مکتب نگذاشته است و حتی «الف، ب» را هم بلد نیستم، حمد و سوره و نماز را هم همین‌طوری یاد گرفتم، سواد ندارم.

دلت تو می‌خواهد! آی!

آخ که اگر خواسته واقعی در دل محب اهل البیت باشد، و دست به دامان آن‌ها بیاندازد، هرچه بخواهد به او می‌دهند، این‌جا هم یک موج حرف هست، شاید بعضی شب‌ها اشاره کنم.

دلت تو می‌خواهد! بابا بیا جلو.

هر نفس به اختیار مُرد از خویش در پای ولی ولیش کرد احیا

احیا کند این نفوس انسانی انفاس شه از اماته احیا

این قلعه کفر را کَند بنیان و از شهر الوهی آورد بنا

خشت آوردش زقالب وحدت سنگ آوردش ز کوی استغنا

آبش همه آب صفوت آدم خاکش همه خاک طینت یحیی

سقف و در و بام او به هم کوبد سقف و در و بام تازه آرد

تا شهریش کند مکان کروبی خلوتگه یار و خالی از اعداء

برو در خانه امام زمان، یک این‌طوری می‌کند، مس قلب تیره را طلا می‌کند.

ان‌شاءالله در موضوع امام زمان7 که صحبت می‌کنم، با لطف و یاری خود آن بزرگوار مطالب را به گوش شما می‌رسانم.

همان کارهایی که علی بن ابیطالب در دوران حیاتش می‌کرده است، الان امام عصر در دوران حیاتش می‌کند، الان انجام می‌دهد. و هزاران هزار آن را انجام داده است.

حضرت فرمودند: زازان میل داری که قرآن را بدانی؟ گفت: بله آقا، از خدا می‌خواهم. کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو چشم بینا. فرمودند: بیا جلو. او هم جلو آمد. یک چیزی در گوش او گفتند.

او نفهمید کلمه‌ای که در گوش او حضرت فرمودند، عربی بود، عبری بود، ترکی بود، فارسی بود، چی چی بود، بعضی از جملات هست که مفهوم نمی‌شود که چیست، مخصوص در ؟؟؟ 1:05:20 خیلی است، ؟؟؟ ؟؟؟

این حرف‌ها هست و این حرف‌ها آثاری هم دارد.

حضرت امیرالمومنین7 یک جمله در گوش او گفتند که این نفهمید چیست.

درگوشی درویشی، اگر اهل دل و حال و خرقه این گوشه و کنار است یاد بگیرد که من چه می‌گویم، درگوشی درویشی این است فقیر مولا.

حضرت7 در گوش او دو تا کلمه گفتند، تا گفتند، زازان عقب کشید، دید از باء (بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلّه رَبِّ الْعالَمينَ)[10]

اول قرآن تا سین سوره آخر قرآن، (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاس)[11] (مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذي يُوَسْوِسُ في‏ صُدُورِ النَّاس مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاس)[12] از باء (بسم الله) تا سین (والناس)، همه را از حفظ دارد، تمام را بلد است، از باء تا این سین، نقش سینه‌اش است.

با یک توجه!

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

حالا این «لِم علمی» و روزنه فنی آن به حسب فکر و عقل ما چیست؟ آن پیشکش شما باشد، فعلا زود است که بگویم، اگر مستعد شدید و مقتضی دانستم، «لِم علمی» و سوراخ فنی این را از نظر روان و نفس، به شما عرض خواهم کرد. این کارها شدنی است، می‌شود. ائمه ما: خیلی این کارها را می‌کردند.

حضرت هادی7 به نوکرشان فرمودند: تو زبان «سُقلابی» بلد نیستی؟ سقلاب ترکیه فعلی است، استانبول سقلاب است.

گفت: نه، برو در آن اتاق یک مشک خشک و کوچکی است، آن را بردار بیاور، رفت و دید در مشک یک چیزهایی است که صدا می‌کند. آورد و به امام هادی7 داد، حضرت سر مشک را باز کردند و یک دانه ریگ از مشک درآوردند، در مشک ریگ‌هایی بود، ریگ را به دهان مبارکشان بردند و مکیدند، از دهان مبارکشان در آوردند، رطوبت دهان امام هادی7 به آن ریگ چسبیده بود، به نوکر خود دادند و فرمودند: بگیر و بمک. او ریگ را گرفت و به دهانش گذاشت و مکید.

آب دهان امام هادی7 در دهان او داخل شد، فرمودند: ریگ را بده، او هم ریگ را درآورد.

می‌گوید: ریگ را که درآوردم و مکیدم، هفتاد زبان را بلد شدم.

این مطالب فوت و فن علمی هم دارد، همین‌طوری رو بخار معده گفته نمی‌شود.

در دستگاه ولایت کلیه، این‌ها چیز آسانی است.

زازان می‌گوید: دیدم تمام قرآن را بلد هستم.

او می‌گوید: دیدم هفتاد زبان را بلد هستم، زبان عربی که زبان مادری من بود، ترکی، فارسی، هندی، سندی، سقلابی، چینی.

پس یک وقت هم یک راه‌هایی است که از غیر مجاری کسب و تحصیل و زحمت ما، از آن مجاری هم علم پیدا می‌شود.

برای چه این‌ها را می‌گویم؟ برای این‌که ذهن شما را به اصل مطلب نزدیک کنم.

دو نوع علم داریم، دو نوع پول درآوردن داریم، هر دو نوع را خدا می‌دهد، اما یک نوع آن به دنبال زحمتی است که ما هم می‌کشیم، یک نوع دیگر آن زحمت ندارد.

یکی سی، چهل سال کاسبی و تجارت کرده است، تا پانصد هزار تومان شده است، یکی نیش کلنگش به دیوار خورده است و ؟؟؟ 1:10:00 در آمده است، هر دو را خدا داده است ولی چون اولی بعد از زحمات خود این آدم است، مردم آن را مال کسبی و مال اکتسابی و تحصیلی می‌دانند، اما این دومی که زحمت خودش نبوده است، این را مال خداداد می‌گویند.

علم هم همین‌طور است. بنده سی تا چهل سال زحمت می‌کشم، درس می‌خوانم، ادبیات، فقه، اصول، معقول، روایات، تفسیر، تاریخ، بعد ده تا، بیست تا، پنجاه تا منبر می‌روم و تحویل به شما می‌دهم. ؟؟؟ 1:10:50

بنده نوعی تحصیل کرده‌ام، بنده شخصی را نمی‌گویم، من هرجا منبر می‌روم، مایه خجالت هستم، آن آقایان که منبر دارند و مطلب تحویل می‌دهند، سی تا چهل سال زحمت کشیده، پای منبر، کتاب‌ها، درس‌ها، آن وقت منظم پنجاه تا منبر تحویل می‌دهد، این را کسبی و تحصیلی می‌گویند.

اما یک بچه‌ای از شکم مادرش در آمده است، هنوز سه روزش نگذشته است، این شروع به حرف زدن می‌کند، (قالَ إِنِّي عَبْدُ اللّه آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني‏ نَبِيًّا)[13] (وَ أَوْصاني‏ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا)[14]

شروع به حرف زدن می‌کند و بنی اسرائیل را مبهوت می‌کند، یهود را مبهوت می‌کند، این علم، علم خدادادی است، این دیگر کسبی نیست، آن بچه گورمند که می‌آید و اول فیلسوف شده است، علم او علم خدادای است، علم تحصیلی نیست، اما بچه شما که به دانشگاه شیراز رفته است، یا خراسان و یا تهران، بعد از پانزده، شانرده سال زحمت آمده است، جناب آقای مهندس یا دکتر شده است، یا موسیو شده یا استاد شده است، فرض کنید، استاد کرسی شده است، این تحصیلی است، این الهی نیست، اما آن بچه اگر استاد شد، آن را می‌گویند که علمش الهی است.

فرق بین علم الهی و غیر الهی را فهمیدید!

عقل می‌گوید: پیامبران، برگزیدگان خدا، باید علم الهی داشته باشند، یعنی یک سنخ دانایی که آن دانایی، از محیط و شرائط و امکانات زندگانی آن‌ها، خارج باشد. می‌گوید: اگر این‌طور علم داشته باشد، او پیغمبر است، اگر نه، پیغمبر نیست.

اگر مکتب رفته و پیش استاد درس خوانده بود، کتاب مطالعه کرده بود، با عرفا خیلی نشست و برخواست کرده بود، پدرش چیزنویس و منشی و ادیب بود، سر از شکم ننه که درآورده است، شعر حافظ و سعدی و غزل‌های شمس تبریزی و کتاب مثنوی، در این‌ها غوطه می‌خورده است، با ظرفا و ادبا هم نشست و برخواست می‌کرده است، دستی بر سر و کله‌اش می‌کشیدند، هم حال می‌کردند و هم به او حال می‌دادند، من باب مثل! پیش پدرش هم انشاء و ترسل خوانده است، خط و مشق و منشئات ادبیه و بعد هم زیر دست حکما و ادبا افتاده است ویک تکه از این یاد گرفته است و یک تکه از آن یاد گرفته است، با ادبا می‌نشسته است و از آن‌ها مطالبی یاد می‌گرفته است، بعد هم غرق خواندن کتاب‌ها شده است، کتاب‌های عربی و کتاب‌های فارسی و از این طرف و آن طرف، حالا ایشان بیاید و به فرض چهار تا حرف هم مرتب کرده باشد، بیاید و بگوید، این علم، علم الهی نیست، این علم کسبی است، می‌فهمیم این «نبی حُقه» است، نه پیغمبر حق و حَقه، نبوت ایشان حُقه است نه حقه. چون آن شرائط را ندارد.

اما آن ابن ؟؟؟ 1:14:40 آن بچه بیایان که در محیط حیاتش خط وجود نداشته است، علم و سواد موضوع نداشته است، کتاب و دفتر آن‌جا حقیقت نداشته است، در یک محیطی مثل گورمند، نه کتابی و نه مدرسه‌ای، نه مکتبی، نه معلمی، هیچی نبوده است.

بچه حاج فلان یک مرتبه درآمده است و در شهر زاهدان می‌آید، با حجج اسلام این‌جا می‌نشیند و شروع به صحبت می‌کند، یا این‌ها را می‌کوبد و یا لااقل در برابر این‌ها حرف می‌زند.

بلند می‌شود و از این‌جا به مشهد می‌رود، با حجج اسلام و علما و دکترها و مهندس‌های مشهد شروع به صحبت می‌کند، همه او را می‌پذیرند.

از آن‌جا به نجف اشرف می‌رود، با علمای اعلام و آیات عظام صحبت می‌کند، همه او را قبول می‌کنند.

به اروپا می‌رود و دانشمندان اروپا سخن می‌گوید، همه او را قبول می‌کنند.

این فرد مسلما علمش، علم الهی است!

این نشانه او است. این یک نشانه است.

نشانه دومی هم دارد، که دیگر نشانه دوم به عهده فردا شب، وقت شما گرفته شد، هفت هشت دقیقه هم از مرز تجاوز کردیم، ولی خوب دیگر، ببخشید مهمان شما هستیم، اگر دیرتر بشود ان‌شاءالله به مستحبات و واجبات خود خواهید رسید.

این نشانه علم الهی، نشانه قدرت اهلی فردا شب.

این دو نشانه که بود، دیگر فرد پیغمبر است، دنبالش را بگیرید، اگر این دو نشانه نبود آن را رها کنید، این هم حرف سوم عقل است.

خدایا به حق پیغمبر7 همه ما را پیرو عقلمان قرار بده.

من را با سه تا صلوات پیغمبر پسند کمک بدهید.

علمت به کمال معرفت راه دهد علمت دل پاک و جان آگاه دهد

گر جاه طلب کنی تو را جاه دهد ور حق طلبی بقای بالله دهد


[1]حدید: 25
[2] روم : 30
[3]
[4] الکافی : ج 1 ص 337
[5]
[6] بحارالانوار : ج 99 ص 55
[7] مومنون : 3
[8]
[9]
[10] حمد : 1
[11] ناس : 1
[12] ناس : 4 – 5 - 6
[13] مریم : 30
[14] مریم : 31
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:55 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 11

https://drive.google.com/file/d/13sFwR1 ... xwCye/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط)[1]

سخن در نشانه انبیاء بود.

گفتیم:

عقل ما را برای کسب تکالیف و وظایفی که از ناحیه خدا معین شده است، الزام می‌کند که در جستجوی پیغمبران باشیم، زیرا خداوند خودش که نمی‌آید با ما حرف بزند، احکام و وظایف ما را بگوید، بوسیله انبیاء و رسل، وظائف ما را به ما می‌رساند.

ما ناچار باید در تحقیق برآئیم و پیغمبران و خدا را پیدا کنیم.

چون یک عده‌ای هم که نااهل هستند و لایق مقام نبوت نیستند در لباس انبیا در می‌آیند و مدعی مقام نبوت می‌شوند، ناچار باید برای تعیین انبیا حَقه از متنبیان حُقه، یک نشانه‌هایی باشد، خدا باید به انبیاء نشانه‌هایی بدهد، که ما روی آن نشانه‌ها حقانیت این‌ها را تشخیص بدهیم.

نشانه‌های الهی دو تا است، این جمله‌هایی که من عرض می‌کنم، گرچه ضبط می‌شود، و بحمدلله از بین نمی‌رود، ولی تا آن‌جا که ممکن است به ذهن خود بسپارید، به این روش کمتر شنیده‌اید و کمتر نوشته‌اند.

نشانه انبیا دو چیز است:

اگر این دو را در آن گوینده و در آن مدعی یافتیم، می‌پذیریم و ایمان به آن می‌آوریم، اگر نبود، ایمان نمی‌آوریم، و این دو هم خیلی آسان است.

یکی علم الهی.

یکی قدرت الهی.

این دو نشانه باید در پیغمبر باشد، تفاوت علم الهی و علم تحصیلی بشری را دیشب شرح دادم، علم الهی چیست و علم بشری چیست. عینا قدرت الهی و قدرت بشری هم بر همان معیار و میزان علم است.

قدرتی که در این‌جا می‌گوییم، مراد قدرت جسمانی نیست، قدرت نفسانی است، که در باب قدرت نفسانی ان‌شاءالله یکی دو شب مفصل صحبت خواهم کرد، و دلم می‌خواهد دانشمندان و فضلا تشریف بیاورند و بشنوند، یادگاری برای آن‌ها باشد.

قدرت‌های نفسانی از دو راه پیدا می‌شود:

یک راه، راه کسب و تحصیل است، نهایت تحصیل خودش و کسب خودش. راه تحصیل و کسبش ریاضت است، نفس انسانی ذاتا خیلی قوی است، ولی چون در بدن افتاده است و هزار و یک سوراخ پیدا کرده است، ضعیف شده است، مثل یک نوری که این نور پراکنده بشود، از هزار تا روزنه و سوراخ سر در بیاورد، البته این نور ضعیف خواهد بود، اما اگر همه سوراخ‌ها را بستی، نور را از یک جا در آوردی، به اصطلاح به نور کانون دادی، قوی می‌شود.

پیرمردها، خاطر شما است، وقتی کبریت هنوز رواج پیدا نکرده بود و ارزان نشده بود، پیشینیان، چپق‌کش‌ها، با ذره‌بین چپق خود را آتش می‌دادند، ذره‌بین را مقابل آفتاب می‌گرفتند، این نور که در عدسی پراکنده است، عدسی در نقطه‌ای کانون می‌گرفت و می‌آمد و رد می‌شد و شدید می‌شد و توتون چپق را می‌سوزاند، آن ذره‌بین را بالای سر چپق می‌گرفتند و بعد از نیم دقیقه دود بلند می‌شد، این نوری است که در یک‌جا جمع شده است و قوی شده است. همین نور در آن شیشه بود، چون پراکنده بود، اثر سوزش نداشت، جمع که شد و کانون که به آن دادند، قوی می‌شود و سوزندگی پیدا می‌کند.

نفس شما هم همین‌طور است، یک مقدار در این باب ان‌شاءالله صحبت می‌کنم.

نفس قوی است، بواسطه پراکندگیش، ضعیف شده است، از راه چشم، از راه گوش، از راه دهان، از راه بینی، از راه لامسه، از راه شکم، از راه پایین شکم، از راه بالای شکم، از راه افکار، از راه اوهام، همین‌طور این طرف و آن طرف پراکنده شده است.

اگر نفس را متوجه یک نقطه کردند و نگهش داشتند، قوی می‌شود.

این منیتیزم‌ها که با چشم طرف را نگه می‌دارند.

در مجلات و روزنامه‌ها نوشتند که یک خانمی در یکی از ممالک اروپا، چشم قوی‌ای داشت، هرکس را که نگاه می‌کرد، منیتیزمش می‌کرد، نگهش می‌داشت، اداره شهربانی او را برای به دام انداختن دزدها استخدام کرده بود. دزدهای اروپایی، دزدی آن‌ها هم اروپایی است، دزدی مخصوصی است، دزدی می‌کردند و از چنگال پاسبان فرار می‌کردند، پاسبان‌ها عاجز شده بودند.

فهمیدند چشم‌های این زن قوی است، او را استخدام کردند. او را می‌بردند، به دزد که می‌رسیدند، دزد تا می‌خواست فرار کند او یک نگاهی به دزد می‌کرد، خشک می‌شد و می‌ایستاد، پاسبان او را می‌گرفت و خلع سلاحش می‌کردند و او را شهربانی می‌بردند، بعد هم ظاهرا دزدها آن زن را کشتند، زیرا دیدند بد موی دماغی است.

این منیتیزم چیست و از چه راهی پیدا می‌شود؟

فقط از راه ریاضت است، نفس را محاصره‌اش می‌کنند، از جهات مختلفه، آن را جمع آوری به یک نقطه می‌کنند، قوی می‌شود، طرز تحصیل منیتیزم هم خیلی است، حالا نمی‌خواهم آن‌ها را بگویم، جوانی یا بچه‌ای به فکر بیافتد، خودش را خراب نکند. خیلی مسائل است که آدم جرات نمی‌کند بگوید و کلیدش را به دست بدهد، زیرا بعضی به هوی و هوس می‌افتند و از زندگی خود می‌مانند.

یکی از کلیدهای منیتیزم، محاصره نفس است، روی یک تکه کاغذی دائره‌ای را می‌نویسند، دائره مانند، به دیوار می‌زنند، یک نقطه سیاهی هم در جگر او می‌گذارند، آن وقت می‌ایستند، به فاصله دو قدم، سه قدم، پنج قدم، به آن نقطه سیاه نگاه می‌کنند، این‌طوری است. پلک‌ها را به هم نمی‌زنند، نیم دقیقه، یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه، تا هرچقدر بتواند به آن نقطه نگاه می‌کند، نه پلک را به هم می‌زند و نه چشم را به نقطه دیگری متوجه و منعطف می‌کند، تا وقتی‌که چشم به آب بیاید، دیگر طاقت ندارد، چشم‌ها را روی هم می‌گذارد.

نوبت دیگر می‌آید، بیشتر نگاه می‌کند، بیشتر از دفعه اول می‌تواند نگاه کند، نوبت اول پنج دقیقه می‌توانسته است چشم را بدوزد، نوبت دوم شش دقیقه، سوم هفت دقیقه، نوبت پنجم ده دقیقه، همین‌طور می‌دوزد.

الان شما نمی‌توانید پلک‌های چشم خود را به هم نزنید، به خودتان بیایید، بخواهید بدون پلک زدن چشم خود را نگه بدارید و به بنده نگاه کنید، دو دقیقه که نگاه گردید چشم شما به آب می‌افتد، این را مشق می‌کنند تا وقتی‌که ده دقیقه، یک ربع به آن نقطه سیاه نگاه می‌کند، پلک به هم نمی‌خورد و چشم هم به آب نمی‌آید، نقطه سیاه هم سفید می‌نمایاند.

این چشم قوت پیدا کرده است.

این قوت از کجا شد؟ قوت نفس است، نه چشم. قوت نفس از سوراخ چشم است.

این نفس قوی شده است زیرا محاصره‌اش کردی، چون از این طرف و آن طرف جمعش کردی و کانون به یک نقطه دادی، آن وقتی‌که به یک نقطه متوجه هستی، دیگر بنده را نمی‌بینی، دیگر به فکر صدای من نیستی، دیگر به فکر حضار نیستی، به فکر چراغ و چای و سیگار نیستی، تمام توجه نفس به یک نقطه شده است، به نور نفس از مجرای چشم، کانون داده شده است، لذا قوی می‌شود.

این همان قوت نفس است که تا به چشم کسی نگاه می‌کند، طرف را سستش می‌کند، منیتیزم همین است.

این قوه در چشم گربه خیلی است، موش را به همان چشم نگه می‌دارد، چشم او منیتیزم دارد، موش دارد از دست او فرار می‌کند، یک نگاه می‌کند، همین‌که چشم او در چشمش افتاد، خشک می‌شود و می‌پرد و او را می‌گیرد.

در چشم مار بالطبیعه این قوه قوی است. در چشم شما هم می‌توانید به ریاضت قویش کنید، ریاضت یعنی زحمت کشیدن، یعنی نفس را به رنج انداختن.

ملامحمد شعری می‌گوید:

هست حیوانی که نامش اُسغُر است او ز ضرب چوب زفت و لمبر است

تا که چوبش می‌زنی به می‌شود او ز ضرب چوب فربه می‌شود

یک حیوانی است که هر وقت چماغ به او می‌زنند، چاق می‌شود، عامل چاق شدنش چماغ خوردن است.

می‌گوید: نفس شما هم اسقر است، چوبش که بزنی چاق می‌شود.

دو نوع چاقی داریم:

یک چاقی بدن داریم، تورم بدن، بزرگ می‌شود که از این در رد نمی‌شود.

یک چاقی روح داریم، روحی که قوی باشد چاق است. روحی که ضعیف باشد لاغر است.

می‌گوید: روح شما اسقر است، نفس شما اسقر است.

نفس انسان اسقری آمد عجیب

چوبش که بزنی چاق می شود، ریاضتش که بدهی و مُچاله‌اش کنی، چاق می‌شود.

حالا ریاضت دادن، فشار آوردن به آن به گرسنگی باشد یا چیز دیگر.

یک درویشی بود، هفت، هشت، ده سال پیش مُرد، او در یک سُقعی از اسقاع پاکستان در یک کوهستانی در یک ناقاره‌ای بود، بعضی رفقای من در زمانی‌که من خراسان بودند، آن‌ها به من خبر می‌دادند. چون من سری هم در این سوراخ‌ها زده‌ام، آشنا هم از آن‌ها دارم.

خبر می‌آوردند که این درویش شانزده سال است، در یک مَغاره‌ای رفته است و آن‌جا مانده است و از آن مغاره هیچ بیرون نیامده است، یک مغاره‌ای که بیست متر است، به اندازه این چادر تا دم در، رفته عقب مغاره، رو به دیوار و پشت به در مغاره، آفتاب اصلا ندیدی است، خوراکش هم بسیار اندک، چیزی که زیاد می‌خورده است، مسکرات زیاد می‌خورده است، عرق و آب‌جو می‌خورده است، و فضولاتش هم خیلی کم بوده است، زیرا غذا خیلی کم می‌خورده است، همان‌جا مانده بوده و بیرون نمی‌آمده است، با کسی هم صحبت نمی‌کرده است.

این گرسنگی و این انزوا و اعتزال، خود این چوب زدن به اُسقر نفس است، چون نفس دلش می‌خواهد این طرف برود، آن طرف برود، باغ برود، گلستان برود، چمنستان را ببیند، صور حسان الوجوه را ببیند، زمین و آسمان را ببیند، گردش و تفریح بکند، این جلوی همه را گرفته است، فشار به نفس آورده است و چوبش زده است، در یک سوراخی نفس را نگه داشته است.

آن وقت بر اثر این ریاضت و چوب زدن به نفس، او قوی شده است، دم در مغاره که می‌آمدند، می‌گفته است که چرا آمده‌ای، مقصد و مشکل تو چیست، راه حل آن هم این است.

امشب همین اندازه بس است.

منیتیزم از راه محاصره چشم است، هیچ چیز دیگر نیست، هیپنوتیزم هم همین است، اسپرتیزم هم همین‌طور است.

آن‌چه را در دنیای غرب پیدا شده است و آن نیم‌کره داد و فریادشان عالم را پر کرده است، همه آن‌ها کلیدش همین است که گفتم، آن‌چه که سحره بابل داشتند، آن‌چه که سحره فرعون مصر داشتند، آن‌چه که الان در یک قسمت آفریقا سحره دارند، آن‌چه که مرتاضین خودمان داشتند، همه کلیدش همین است که گفتم.

و این دامنه خیلی وسیعی دارد، انحاء و اقسام دارد.

نفس انسان اسقری آمد عجیب

چوبش که بزنند فربه و چاق می‌شود.

این انسانی این‌طوری است که به ریاضت قوی می‌شود، قوی که شد، این قدرت نفسانی دو نوع است. انواع و اقسام دارد.

یک شب برای شما می‌گویم، هم تفریح دارد و هم بعضی چیزها به گوش شما نخورده است، از جنبه روان‌شناسی یک چیزهایی پیدا خواهید کرد.

نفس به اختلاف ریاضت‌ها، خیلی قدرت پیدا می‌کند.

من خودم یک مرتاضی را دیدم، او قوی شده بود، عقرب را در کاسه می‌گذاشت، از آن عقرب‌های سیاهی که نیش می‌زند، نیش آن هم مثل خنجر است، به هرجا بزند می‌کشد، یک تپف به آن می‌کرد. گاهی فقط توجه می‌کرد و پف هم نمی‌کرد، عقرب می‌ایستاد. عقب را می‌گرفت و با آن بازی می‌کرد، به دست شما می‌داد و در پیراهن خود می‌بردی، نمی‌توانست بگزد. گاهی هم می‌گزد ولی زهش هیچ اثر ندارد، زیرا ریاضت آن را آن درویش کشیده بود.

این اواخر درویش‌های ما هم حُقه شدند.

همه چیز ما از دستمان رفته است، همه چیز ما باسمه‌ای شده است.

سابق دراویشی بودند مَنتره‌بند ؟؟؟ 19 داشتند، منتر خشک کردن داشتند. یک بند منتر در کاسه می‌خواند، یک بند عقرب از آن می‌پرید، یکی دیگر می‌خواند و یک بند دیگرش می‌پرید، یکی دیگر هم می‌خواند و یک بند دیگرش می‌پرید، می‌دیدی حیوان تکه تکه شده و افتاده مرده است. یک بند می‌خواند و او می‌ایستاد و خشک می‌شد.

گاهی بخاطر این‌که ریاضت زیاد کشیده بود، زحمت زیاد کشیده بود، قدرت نفس او به نوعی بود که توجه می‌کرد، به توجه او می‌ایستاد و از کار می‌افتاد، آن وقت می‌داد که در پیراهن ببرید، این عقرب را هم دمش را می‌گرفتند، زیرا دم عقرب را بگیری، دیگر نمی‌تواند بزند، شاخه‌هایش را بند می‌کند ولی نمی‌تواند بزند.

دم عقرب را می‌گرفتند و پهلوی گلوله آتش می‌آوردند، پف می‌کردند و آتش شعله می‌کرد، دم عقرب، سر نیش عقرب، چون موم است، مثل شاخ گاو می‌ماند، او به هم می‌آمد، سوراخش بسته می‌شد، عقرب‌ها را این حُقه سرشان می‌آوردند، آن وقت ده تا، پانزده تا، عقرب دم بسته، این‌ها را در کاسه می‌ریختند، قدرت نفسی خود را به مردم نشان می‌دادند، می‌گفتند: عقرب می‌گیریم.

حقه می‌زدند.

گاهی با مقراض سر نیش آن را مقراض می‌کردند. سر نیش آن‌که مقراض شود، کلفت می‌شود و فرو نمی‌رود. می‌دیدند که مردم می‌بینند که نیش را بریدند، چون نیش آن مثل شاخ گاو و گوسفند می‌ماند، به آتش که نزدیک می‌شود ملایم می‌شود، نزدیک آتش می‌بردند و آتش را شعله‌ور می‌کردند، سر نیش به هم می‌آمد و سوراخ بسته می‌شد و نمی‌توانست زهر بزند.

همه حُقه آن‌ها است.

نفس ریاضت می‌کشد و قوی می‌شود، با توجهش کارهایی می‌کند.

از این ردیف و ردیف‌های دیگر، هشتاد چشمه می‌توانم برای شما بشمارم. هفت هشت تا از چشمه‌ها را خودم با چشمم دیده‌ام.

این قوت نفس است که در اشیا تصرف کرده است، این قوت نفس بر اثر دو اربعین یا سه اربعین ریاضت حاصل شده است، اجازه پیری، یک منتری یا یک دعایی هم می‌دهد، یا یک رباعی می‌دهد، مثل رباعی‌های ابوسعیدابوالخیر مثلا که اسم سیرش داخل در آن است، ریاضتش می‌دهد و سرش را بند می‌کند و نفس این را متوجه یک نقطه می‌کند، چهل روز، دو چهل روز، سه چهل روز، گاهی بیشتر، چهل بند، یعنی چهل چهل روز، این بر اثر ریاضت و مشقتی که چهل چهل روز به نفس داده است و او را متوجه به یک نقطه کرده است، قوی می‌شود، تصرف می‌کند، انحا تصرفات، پنج شش تای آن را شب‌های آینده ان‌شاءالله می‌گویم.

این قدرت پیدا شده است ولی این قدرت اکتسابی است، قدرت تحصیلی است، مثل زوری که شما از رفتن در ورزش‌خانه و ورزش کردن پیدا کنید.

یک روز جمعه‌ای پدر من شمشیرش را به من داد، یک شمشیری داشت که آن شمشیر به من سپرده شده است و به من رسیده است، الان هم در ملک من است، ولی جایی نیست که بخواهند از من بگیرند.

این شمشیر را روزهای جمعه بر می‌داشت و جوهرش را ذاکر می‌کرد، از این زاک‌های ؟؟؟ 23:20 سبزواری می‌زد، شعر یاصاحب‌الزمان می‌خواند، با این شمشیر بازی می‌کرد، یا صاحب الزمان کجایی، بیا در رکابت جنگ کنم و کشته بشوم و بکشم.

یک روز جمعه‌ای من را صدا کرد، شانزده هفده ساله بودم، گفت: بابا محمود بیا، من هم آمدم، گفت: شمشیر را بگیر، من هم گرفتم، شمشیر هم بزرگ بود، جوهر زولف عروسی دارد، از آن شمشیرهای ترکمنی نمره یک است، سیصد چهارصد تومان قیمتش است، گفت: بابا این را به ضرب بلند کن، به ضرب پایین بیاور.

من این را گرفتم و با ضرب بلند کردم و با ضرب پایین آوردیم، گفت: دوباره، گفتم: شانه‌ام درد گرفت، نمی‌توانم.

یک نوبت که با ضرب پایین آوردم، دیگر نتوانستم، گفتم دستم درد گرفت. گفت: خاک بر سرت، تو همین‌طوری می‌خواهی یاری امام زمان بکنی، فلان فلان شده. اگر حضرت ظاهر شد و تو در رکابش خواستی جنگ کنی، یک شمشیر بیشتر نمی‌توانی پایین بیاوری، اقلا پانصد تا شمشیر باید بلند کنی و به ضرب باید پایین بیاوری، ای خاک بر سرت.

بعد به من دستور داد که برو ورزش کن، شنا کن، تا بازوهایت قوی بشود. بعد هم من به ورزش کردن رفتم، راستی هم بازوهایم قوی شد، تا 1200 شنا می‌کردم، همان شمشیر را بر‌می‌داشتم و چهارده، پانزده مرتبه بلند می‌کردم و با ضرب پایین می‌آوردم و هیچ‌طوری هم نمی‌شد.

یک قدرت بدنی است که بر اثر ورزش تهیه می‌شود و انسان پیدا می‌کند، ورزشکارها پا می‌زنند ؟؟؟ 25:30 میل می‌گردانند، شنا می‌کنند، ماهیچه‌های آن‌ها قوی می‌شود.

یک قوت خدادادی است مثل بچه‌های ابوطالب، آن‌ها جنسا مزاجشان قوی بود، جوهر آن‌ها این‌طور بود، شجاعت فقط برای امیرالمومنین7 نبود، خواهر علی7، ام هانی هم خیلی قوی بود.

یک نکته بگویم:

یک روز چند تا از کفار به خانه ام هانی رفته بودند، این‌ها سابقه داشتند، پناه برده بودند و در امان او بودند، چند ساعت بنشینند، با هم کار داشتند، یک مرتبه صدای در بلند شد، ام هانی گفت: این در زدن، در زدن برادرم علی7 است، و اگر علی7 الان وارد شود و شما را این‌جا ببیند، شما را زنده نمی‌گذارد، لااقل شما را زخمی می‌کند، زیرا او لایخاف فی الله لومه لائم، این‌طوری است، باید فرار کنید و فرار از برادرم هم مشکل است، الان می‌گویم، شما خودتان را محیا و فرز کنید، پشت سر من، پشت در بایستید، من تا در را باز کردم، دست‌های برادرم را محکم می‌گیرم، اما بیش از یکی دو دقیقه زورم نمی‌رسد، تا من گرفتم شما فرار کنید، اگر اندکی سستی کردید کشته می‌شوید.

سه چهار تایی پشت ام هانی آمدند، ام هانی گفت: کیست؟ حضرت فرمودند من هستم، ام هانی در را باز کرد، بی‌مقدمه تا در را باز کرد و سلام کرد، دو دستی چسبید و دست امیرالمومنین7 را محکم نگه داشت، حضرت هم متوجه مطلب نشدند و آن‌ها هم فرار کردند. تا دو دقیقه توانست دست حضرت را بگیرد و حضرت که متوجه شدند آن‌ها هم فرار کرده بودند.

بچه‌های ابوطالب همه قوی بودند.

پس یک قوت بدنی کسبی داریم که بوسیله ورزش می‌شود، ورزش‌های قدیم یا ورزش‌های جدید که من بلد نیستم، مزاج را قوی می‌کنند، اعصاب و عضلات را قوی می‌کند، پی و ماهیچه محکم می‌شود، فسفر استخوان‌ها زیاد می‌شود.

یک قدرت الهی است که خدا ذاتا می‌دهد، مثل قدرت علی بن ابیطالب7 که فرمود: «مَا قَلَعْتُ بَابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِيَّةٍ»[2] در خیبر را به یک قوه دیگری بلند کرد، اما مرحب را با قوه جسمانیه کشت، عمرو بن عبدود را با قوه جسمانیه کشت، جسما قوی بود.

قدرت روحی هم همین‌طور است، یک قدرت روحی است که به کسب و ریاضت پیدا می‌شود.

من دوستی داشتم که در خراسان با او مربوط شده بودم، اهل هندوستان بود، خدا رحمتش کند آدم بدی هم نبود. او ریاضت چشم کشیده بود، روی یک ترتیب‌های مخصوصی، به جایی رسیده بود که بیست متر پشت دیوار را با همین چشمش می‌دید.

طاس است، مس است، 29:50 ؟؟؟ آینه است، اتاق خالی است یا پر است، با همین چشم می‌دید، یک رشته ریاضت خاصی کشیده بود، اما چندین اربعین زحمت کشیده بود.

می‌گفت: می‌خواهم کم کم بیشتر کنم و پنجاه متری را هم ببینم، صد متری را هم ببینم.

گفتم هفتاد، هشتاد چشمه از این‌طور چیزها است که من مطلع هستم و ده، دوازده تایش را هم خودم دیده‌ام، این‌ها بر اثر ریاضت است.

اخوان‌الصفا در کتاب‌هایشان می‌نویسند: بر اثر ریاضت بعاجین 30:40 ؟؟؟ بوده‌اند، از طریق چشم به گوسفندها نگاه می‌کردند، گوسفندها تکه‌تکه می‌شدند. پیش گله‌دار می‌رفتند و می‌گفتند: یا حلال‌وار، از شیر مادر حلال‌تر، پنج تا گوسفند به ما بده، یا گوسفند‌هایت را تکه‌تکه می‌کنیم، اگرمی‌دادند که فبها، اگر لجاجت می‌کردند و نمی‌دادند، یک نگاه می‌کردند و گوسفندها تکه‌تکه می‌شدند.

نظیر این را خودن به نوع دیگر دیده‌ام، شاید شب‌های آینده باز بگویم.

این‌ها چیست؟ این‌ها قدرت نفسی است، اما قدرت‌هایی است که از طریق کسب و از طریق تحصیل و از طریق ریاضت به دست آمده است. شد؟

انبیا باید قدرت داشته باشند اما قدرت الهی، و لو یک چشمه قدرت، ام آن الهی باشد، یعنی از طریق ریاضت و مرشدی و درویشی و چله‌نشینی و ترک حیوانی و صَمت و اعتزال.

چهار چیز شرط همه ریاضت‌های دنیا است: یکی عزلت و برکنار رفتن است، یکی سکوت است، یکی کم خوردن است، یکی کم خوابیدن است.

این چهار تا شرائط عمده همه ریاضت‌ها است، الان این ریاضت‌هایی که صوفی مسلک‌ها و درویش‌های ما می‌کشند، چهار رکن اصلی آن همین‌ها است که گفتم، همه آن‌ها، هندی و سندی و آفریقایی و مسلمان و غیر مسلمان و شیعه وسنی، در همه این‌ها مرتاض و ریاضت‌کش است.

بر اثر ریاضت نفس قوی می‌شود، این حیوان چاق می‌شود، چوب می‌خورد و چاق می‌شود، قوت پیدا می‌کند، یک چشمه، دو چشمه، سه چشمه.

یک وقت ریاضت می‌کشد در چشمه احضار. این‌طوری می‌کند، یک، توجه می‌کند، جناب‌عالی را از یک فرسخی می‌کشد و می‌آورد، من این‌ها را دیدم. یک توجه می‌کند و تو را بلند می‌کند. این قدرت بر اثر ریاضت پیدا شده است.

هر دو هم چشمه‌های خاصی و ریاضت‌های مخصوصی دارد که اگر اجازه پیر باشد و کسی هم چله‌نشینی آن را بکند، این‌ها برایش پیدا می‌شود، برای این بچه هم پیدا می‌شود، برای یهودی هم پیدا می‌شود، برای ارمنی هم پیدا می‌شود.

میرزا ملکم خان که در دوره ناصرالدین شاه آمده بود و آن کارها را کرد و فراماسیون و چه و چه را درست کرد، یک مدتی ریاضت کشیده بود و چهار چشمه چیزهایی پیدا کرده بود، از جمله تصرف کردن در حس مشترک، در فراموش‌خانه ملکم‌خان که می‌رفتند وقتی بیرون می‌آمدند، هیچی نمی‌توانستند بگویند، فراموش‌خانه‌ای‌ها خیلی چیزها در فراموش‌خانه دیده بودند، بیرون که آمده بودند، نمی‌توانستند بیان کنند، حس مشترک آن‌ها را می‌گرفت، وقتی در فراماسیون و فراموش‌خانه می‌رفتند، بعد که بیرون می‌آمدند به آن‌ها می‌داد. روی قدرت نفسی، که این قدرت نفسی را از راه ریاضت کشیده بود.

ریاضت خواه به حق، خواه به باطل، اثر دارد، نفس را قوی می‌کند.

در زمان امام جعفر صادق7 یک هندی آمد، گفتند: یابن رسول الله این فرد از زمین و آسمان خبر می‌دهد، از هرجا، هرچه را بخواهی خبر می‌دهد، حضرت دست خود را این‌طوری کردند و دست را گرفتند، فرمودند: در دست من چیست؟ یک نگاه این‌طوری کرد و در خودش رفت و سیری کرد، تمام تو کره را دیدم و دیدم همه چیز سر جای خودش است، یک کبوتری در فلان مغاره، لانه و آشیانه داشته است و دارد، تخم گذاشته بود و یک‌دانه از تخم‌های او نیست، حضرت در آوردند و فرمودند راست می‌گویی. فرمودند: این احاطه و قدرت نفسی را از کجا پیدا کردی؟ گفت: از ریاضت، چه ریاضتی؟ گفت: خلاف نفس کردم.

آقایان، این مخالفت نفس بالاترین ریاضت‌ها است، الان دل همه پیرمردها می‌خواهد که یک باقلوای یزدی فرداعلایی گیر آن‌ها بیاید، نوش جان بفرمایند، باقلوا را می‌آورند، او می‌بیند که مانعی نیست ولی نخورد و مشت به نفس بزند. خیلی سخت است، مشت به شکم زدن سخت است. میل دارد به او سلام کنند، دنبال سر او راه بیافتند، کاری بکند که نه به او سلام بکنند و نه پشت سر او راه بیافتند، برخلاف هوای نفس رفتار کند، این بالاترین ریاضت‌ها است.

گفت: هرچه را که نفس من میل داشت، من مخالفتش کردم، این قوه بر اثر این ریاضت در من پیدا شده است. حضرت فرمودند: بسیار خوب، نفس تو مایل است که مسلمان بشوی؟ گفت: نخیر، چون اسلام بند و قید دارد، مسلمان شدن کار آسانی نیست، خیلی ریاضت دارد، زن مردم نگاه نکن، مال مردم را نخور، دروغ نگو، غیبت نکن، تهمت نزن، افترا نبند، خیلی، هریک از این‌ها زنجیر بزرگی است که باز کردن آن مشکل است.

گفت: نفس من میل ندارد، حضرت فرمودند: تو که ریاضت می‌کشی بر خلاف نفست رفتار کن، بیا مسلمان شو، چون خلاف نفست است. وا ماند، گفت: چشم، راست می‌گویی، نفس من مایل نیست، نفس را ریاضتش می‌دهم و مسلمان می‌شوم. چه کار کنم؟ فرمودند: بگو:

اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله

گفت و مسلمان شد، بعد حضرت دست کردند و چیزی برداشتند و گفتند: حالا بگو ببینم چیست؟ دید هیچی نمی‌داند، گفت: آقا هیچی نمی‌دانم، چطوری شد از من زایل شد؟ حضرت فرمودند: آن وقتی که مسلمان نبودی، خدا خواست نتیجه زحمتت را به تو بدهد، حالا مسلمان شده‌ای خدا می‌خواهد نتایج آخرتی به تو بدهد آن‌ها را از تو سلب کرد.

این روایت است.

عصاره مطلب این است که نفس انسانی به ریاضت قوتش ظاهر می‌شود، پس می‌شود بوسیله ریاضت انسان تحصیل قدرت کند، یک چشمه، دو چشمه، ده چشمه، پنجاه چشمه دائر مدار مدت ریاضت و درجات و کیفیات ریاضت‌ها است.

هندی‌ها، جوکی‌های هند، ریاضت می‌کشیدند، قدرت‌های نفسانی پیدا می‌کردند.

یک نوع قدرت‌های نفسانی است که بدون ریاضت است، خدادادی است، مثل همان گنجی که دیشب مثال زدم، شاید دیشب بعضی‌ها خواب هم دیده باشند، که لوله بخاری را سوراخ کردند و گنج گیر آن‌ها آمد.

مثل علم، اکر یکرم اکراما، و تعلیمات علی بن ابیطاب7 به زازان که دیشب عرض کردم.

یک قسم قدرت نفسانی است که بدون ریاضت و بدون زیر خرقه رفتن، بدون اسب درویش را آب دادن، بدون چله نشینی کردن، بدون ترک حیوانی کردن، بدون این بامبول‌ها دفعتا در انسان پیدا می‌شود، این را قدرت الهی می‌گویند.

نشانه پیامبری پیامبران دو چیز است:

یکی این‌که علم الهی داشته باشند.

یکی این‌که قدرت الهی داشته باشند.

از کجا ما بفهمیم؟

این‌جا یک نکته‌ای است.

از کجا ما بفهمیم که این علم، علم الهی است که از این فرد مدعی نبوت پیدا شده است؟

مثلا حضرت خاتم الانبیاء ابی القاسم محمد9 آمده است و گفته است من پیغمبر هستم.

خوب این دو نشانه را در این بزرگوار ما از کجا بفهمیم؟

اگر در زمان حیات پیغمبر هستیم، می‌رویم تحقیق و تفتیش می‌کنیم.

ایشان چند سال دارند، می‌گویند: چهل سال، کجا متولد شدند؟ می‌گویند: مکه، در کدام خانواده؟ خانواده عبدالله مرحوم.

در شش سالگی هم مادرش مرده است، تو دست پدربزرگش عبدالمطلب بوده است، دو سال بعد هم زیر دست عمو جانش ابوطالب بوده است. ابوطالب کیست؟ آیا ملا بوده است؟ خیر. آیا کتابخانه داشته است؟ خیر. شهر مکه، کتابی، ملایی، طلبه‌ای، مدرسه قدیمی، مدرسه جدیدی داشته است؟ خیر هیچی نداشته است.

خوب این آقازاده چه کار می‌کرده است؟ مدتی گوسفندهای خودش را که از پدرش ارث به او رسیده بوده است، می‌چراند، مدتی هم گوسفندهای عمویش ابوطالب را می‌چراند، دو سه سفر هم با عمویش رفتند و تجارت کردند و آمدند و سودی هم بردند.

محیط زندگانی این بزرگوار را تحقیق و تفتیش می‌کنیم، و اگر در زمان حیات او نیستیم و بعد از مرگش هستیم، تاریخ حیات این بزرگوار را و تاریخ محیط حیاتش را از جنبه مدنیت و تمدن، از جنبه علم، از جنبه دانش و خرد، خواه دانش مادی، خواه دانش‌های معنوی، از روی تاریخ تحقیق می‌کنیم، وقتی تحقیق می‌کنیم، می‌بینیم آن محیط، محیطی که این فرد درس خوانده باشد و این همه علم از او بروز کرده باشد نبوده است.

شاهدش هم این است که در دورات حیات این پیغمبر، ده، بیست، سی، چهل سال قبلش را بگیر و زمان بعثت پیامبر را بگیر، یک نفر دیگر را که برای نمونه دو تا کلمه علمی بلد باشد، پیدا نشد، در جزیره العرب پیدا نشد، تا چه برسد به حجاز، تا چه برسد به مکه، یک هفت، هشت تا شعرایی بودند که این‌ها شعر خوب می‌گفتند، شعرهای آن‌ها در مورد محبوبه و اسب‌دوانی و شراب خوردن و جنگ کردن و معاشقه کردن بود.

معارف الهی مطرح نبود، حقایق طبیعی، به قول عرب‌ها ماکو، اصلا شیمی نمی‌فهمیدند چیست که فرمول شیمی بدانند، مثلثات، جبر، مقابله، حساب، هندسه، منطق، ادبیات، این حرف‌ها را اصلا نمی‌فهمیدند. مثل سر کچل طاس بودند. یک‌دانه موی علم نروییده است.

آن وقت این آقا از این‌جا در آمده است، بی معلم و استاد، بی مکتب و کتاب، بی تعلیم و تربیت، یک مرتبه در آمده است، این قرآن نقدس را با بیانات خودش آورده است که دنیا را تکان داده است، هزار و چهارصد سال گذشته و قرآنش در تمام دنیا پخش شده است، آیه آیه قرآنش مورد استشهاد و استناد ملل مختلفه می‌شود، در سیاست مدن حرف زده است، در تهذیب اخلاق حرف زده است، در تدبیر منزل حرف زده است، سه رکن بزرگ عقل عملی این سه تا می‌باشد، چه کلمات عجیب و غریب، برای نظم اجتماع و برای انضباط ممالک و کشورهای دنیا و برای ایجاد مدینه فاضله هیچ دستوری بالاتر از دستورات قرآن محمد9 نیست.

در حقایق مبدئی و معادی.

ابوعلی‌سینا، اولین شخصیت علمی شرق است، مقام عظیمی دارد، شیخ الرئیس و رئیس العقلاء می‌گویند. در سن هجده سالگی از تمام علوم عالم فارغ شد.

حجت حق ابوعلی سینا در شجع آمد از عدم به وجود

سنه 373 متولد شد.

در شفا کرد کسب کل علوم

در سنه 391 تمام علوم روی زمین را تحصیل کرد. 54 سال داشت که از دنیا رفت. مرد عجیبی بوده است، قانونی که ابوعلی سینا نوشته است، تا هفتاد الی هشتاد سال قبل، استاد تمام دکترهای دنیا بود، به چندین زبان، روسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، ترجمه کردند. این یک شعبه از علمش بود، علم طب او بود.

شفای ابوعلی سینا الان در دست پهلوانی در ایران و عربستان پیدا نمی‌شود که شفای ابوعلی سینا را آن‌طور که باید و شاید تدریس کند، مرد عجیبی بوده است.

این فرد چنان مقابل پیغمبر زانو زده است، می‌گوید در معاد آن‌چه را که این پیغمبر گفته است درست است، و لو این‌که من نمی‌فهممو من نمی‌توانم حلش کنم، اما او درست گفته است، چون او خیلی بزرگوار است.

در مقابل علم پیغمبر، ابوعلی سینا که شخصیت نابغه و ژنی شرق است، از هزار سال پیش تا الان، به زمین زانو می‌زند و اظهار خضوع و خشوع می‌کند.

ملاصدرای شیرازی که چهارصد سال است که حکمت اشراق شرق را در دست گرفته است، پری‌روز به شما عرض کردم، در مقابل کلمات علی بن ابیطالب که شاگرد پیغمبر است، چطور خضوع و خشوع می‌کند.

این علم، علم تحصیلی نیست، این علمی که ابوعلی سینا را خاضع کرده است، این علمی که ملاصدرای شیرازی را خاکروبه آستانه خودش کرده است، این علمی که میردامادها، میرفندرسکی‌ها، ابوعلی مسکوی‌ها و امثال این‌ها را خاضع کرده است، این علمی که حواجه نصیر طوسی، عقل حادی عشر، استاد بشر، تمام فلاسفه قدیم و جدید دنیا، از حضرت خواجه نصیرالدین طوسی، تعظیم و تقدیر می‌کنند و او را به جلالت علمی می‌ستایند، این بزرگوار خاضع و خاشع شده است، سر به آستان این پیغمبر گذاشته است.

این علم را از کدام ملا یاد گرفتی؟ کدام ملا آن‌جا بود؟ کدام مکتب بود؟ کدام کتاب بود؟ اگر بود، به اندازه یک سر سوزن آن، باید از جایی سوراخ کند و نمایان شود.

بله، عرب‌ها ملا داشتند، ولی چطور بود؟

بگویم تا مقداری تفریح کنید.

دو شعبه ملایی داشتند:

یک شعبه آن سحر و جادوها بود. ناخن گربه را می‌گرفتند با نخ هفت رنگ در پارچه نیلگون می‌بستند، خاک قبر یهودی را می‌آوردند، این را ؟؟؟ 51:30 هفت لا گره می‌زدند، هفت تا پف به آن می‌کردند، در چاهی دفن می‌کردند.

از این سحر و جادوهای مزخرف که البته این‌ها بعضی‌هایش هم بی‌اثر نیست، شاید فردا شب اگر کِیفم کشید در این وادی وارد شوم، قدری مطالب علمی آن‌جا را هم به شما بگویم.

این خرت و پرت‌ها بود. سحر و جاد می‌کردند که این هم به درد زن‌های هَوودار خیلی می‌خورد، یا آن‌هایی‌که بختشان بسته است. از این ردیف‌ها بود.

یک قسمت دیگر علمشان، علم ستاره‌شناسی بود، البته نه این‌که علم هیئت و نجوم بلد باشند. نخیر، هیات چه می‌فهمیدند، نصف النهار چه می‌فهمیدند، منطقه البروج چه می‌فهمیدند. این‌ها روزها نمی‌توانستند سفر بکنند، بیابان عربستان مثل خود عرب‌ها کچل است، نه یک درخت دارد، نه یک چشمه آب دارد، پدربزرگ بیابان زاهدان شما است و خواهر گفته کویر مرکزی ایران است. آفتاب سوزانی هم دارد، تخم مرغ را روی ریگ‌ها و سنگ‌های داغ در قلب الاسد می‌گذارند، بعد از یک ربع ساعت تخم مرغ می‌پزد، گوشت گوسفند را به بقل سنگ‌ها می‌زنند، بعد از یک ساعت مثل کباب برگ شما است، این‌قدر هوا گرم است، در این هوای گرم، نمی‌توانستند روز سفر کنند، سفر آن‌ها شب بود، بعلاوه روز راه‌ها را گم می‌کردند، شب به امید ستاره‌ها می‌رفتند، ستاره‌ها را رصد می‌کردند که فلان ستاره در فلان جا قرار دارد، ما از زیر آن ستاره به روی آن ستاره می‌روم، زیر آن ستاره که رسیدیم مقصد ما است، شب‌ها مسافرت می‌کردند (وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ)[3] قرآن هم می‌گوید.

ستاره‌شناس شده بودند، یعنی می‌دانستند چند تا ستاره امشب از افق شرقی بالا می‌آید، یا از افق غربی بالا می‌آید، چقدر ساعت بالای افق است، چقدر زیر افق می‌رود. چهار تا کلمه این معلومات را بلد بودند. این هم یک شعبه علم آن‌ها بود.

شعبه علم دیگر، علم انساب است، می‌دانستند که این آقا پسر کیست؟ بابای او پسر کیست؟ عمویش کیست؟ عمه او کیست؟

خاله او کیست؟ خالو او کیست؟ آن وقت پشت در پشت تا یک یا دو قبیله او را می‌شمردند، این هم یک علم آن‌ها بود.

بس و السلام.

دیگر در میان عرب علم وجود نداشت. آن وقت این آقا در آمده است، همه پروفسورهای دنیا را خاضع کرده است، این علم‌ها از کجا آمده است؟ این علم‌ها نیست جز علم وهبی الهی، این برای علم پیامبر.

حالا قدرت پیامبر. در تاریخ پیامبر در مکه نه مرشدی بود، نه صاحب تختی بود، نه پیردلیلی بود، نه شیخ ارشادی بود، نه ریاضتی بود، نه چله نشینی بود، اصلا این حرف‌ها هیچ موضوع آن‌جا نداشت، یک مشت عرب سر و کون برهنه ریخته به همدیگر، بیابان‌گرد، آدم‌کش، خون‌خوار، هیچ این حرف‌ها نبوده است. یک مرتبه این پیغمبر در آمده است، قدرت‌های نفسانی، از پنجاه چشمه، از صد چشمه از او بروز می‌کند، چه قدرت‌هایی؟

یک دو سه تا را بگویم بد نیست. پیامبر به مدینه آمد، شتر پیامبر دم در خانه ابوایوب انصاری خوابید، پیامبر فرمود: من مامور هستم که به این خانه بروم. به خانه ابوایوب رفت، ابوایوب مثل ما آخوندها چیزی ندارد بدبخت، دار و ندار او یک دانه گوسفند بود. پیامبر به خانه او آمده‌اند و عده‌ای هم به هوای پیامبر به خانه او آمده‌اند. ابوایوب بزغاله یا گوسفند خود را، نوعا مدنی‌ها بز داشتند، بزغاله همه چیز می‌خورد و سینه‌هایش پر از شیر است.

بزغاله را اذبحوا کرد و سرش را برید، آب‌گوشتی پخت. بزغاله خوراک دو تا یا سه تا از آن عرب‌ها است. عده‌ای زیادی آمده بودند. زن ابوایوب حیران شد که چه بکند، پیامبر آمدند و دست مبارک را به آن آب‌گوشت زدند و یک دست هم به آن تنوری که دارند نان می‌پزند، آرد هم خمیر کرده بود.

آقا، دائم نان بیرون می‌آمد، دائم کاسه آب‌گوشت بیرون آمد، در هر کاسه‌ای هم یکپاچه گوسفند بود، در سوم چهارمین کاسه گفتند که یا رسول الله، این‌چطوری است، هر گوسفندی که دو تا ران و دو تا سردست بیشتر که ندارد، تا حالا شش تا سر دست بیرون آمده است. فرمود: اگر هیچی نمی‌گفتید تا آخرش همین‌طوری در هر کاسه‌ای یک ران یا ماهیچه‌ای بود.

همه را سیر کرد، همه خوردند حتی اذا بلغت الشاپو! پیامبر فرمودند گوشت را که خوردید، استخوانش را نشکنید، عرب‌ها استخوان را می‌شکستند تا مغز آن را بخورند. آب‌گوشت‌ها را که سیر و پر که خوردند، پیامبر فرمودند: استخوان‌ها را جمع کنید. در پوست بزغاله ریخت. فرمود: ای خدا این ابوایوب، در راه محبت پیامبر تو مهمانی کرده است، دار و ندار او همین بوده است که الان از دستش رفته است، خدایا گوسفند ابوایوب را برگردانش.

همین‌که پیامبر گفت: خدایا این فقیر است، گوسفندش را برگردان. یک‌مرتبه دیدند این بزغاله از جا حرکت کرد و بع بع گفت، بعد اسم آن بزغاله «مبعوثه» شد، برانگیخته شده.

این در حضور حضار بوده است، گوشت آن را خوردند، صحبت سحر و چشم بندی نبوده است، شکم سیری چشم بندی ندارد، شکم گرسنه را با چشم بندی نمی‌شود سیرش کرد، نان و آب‌گوشت لازم دارد، همه خوردند و سیر شدند، با چشم خود هم دیدند که سر این را بریدند، با چشم خود هم دیدند که همین گوسفند از جا بلند شد و شروع به بع بع کرد، صدای بزغاله کرد.

این یک چشمه از قدرت پیامبر.

کدام ریاضت را کشیده بود؟ کدام چله نشینی را برای این‌کارها کرده بود؟ پیش چه کسی، کدام پیر دلیل مرتاض قوی‌النفسی بوده است که این پیغمبر رفته باشد و زیر دست آن کار کرده باشد و این قدرت نفسانی را پیدا کرده باشد؟

قتاده ؟؟؟ 1:00:40 بن نعمان در جنگ احد یک نیزه به چشمش خورد، حدقه چشمش بیرون پرید، چشمش را گرفت، پیش پیامبر آمد، یک عبارت شیرینی گفت، گفت: یا رسول الله نیزه به چشم من خورده است، من از کوری و زحمت بی‌چشم شدن، از این‌ها ناراحت نیستم، از این نارحت هستم که زنم بعد از این آن‌طوری‌که قبلا دوست می‌داشت، دوست نخواهد داشت و از من خوشش نمی‌آید. همین در دل من است. می‌خواهم چشم‌دار شوم.

پیامبر فرمود: برو حدقه را بیاور. حدقه را از روی زمین پیدا کرد و برداشت آورد، پیامبر چشم او را باز کردند و داخل چشم او گذاشتند، یک دستی کشیدند و چشم بینا شد.

این قدرت از کجا پیدا شده است؟ زیر دست کدام مرتاض ریاضت کشیده و این قوت نفس را پیدا کرده است؟ کدام مرتاض این چشمه‌های از قدرت نفسانی را داشته است؟

اگر بگویم شرح آن بی‌حد شود مثنوی هفتاد تن کاغذ شود

چهار هزار و چهارصد و چهار قدرت از این پیغمبر پیش از بعثت و بعد از بعثت بروز کرد، یک نکته را بگویم و از این راه هم وارد مصیبت شوم.

یک روزی یکی از انصار، پیغمبر را در ماه رمضان به افطار دعوت کرد. یا رسول الله، افطار به منزل ما تشریف فرما شوید، افطاری دادن ثواب دارد آن ‌هم به روحانیین، آن هم رئیس روحانیت. پیغمبر را برای افطار دعوت کرد، به خانه آمد، دید یک گوسفندی دارد، به خانمش گفت: ما پیامبر را وعده گرفتیم، همین گوسفند را سر ببریم، یک اب‌گوشت خوبی برای پیغمبر درست کنیم.

به به چه از این بهتر، جانم قربان پیامبر.

گوسفند را آوردند و سر بریدند، بعد هم گوشت آن را تکه تکه کردند. دو تا پسر بچه هم داشت که تماشا می‌کردند. مرد هم دنبال کار خود رفت.

زن مشغول طبخ شد، انواع غذاها را آماده می‌کرد، آرد را خمیر کرد و تنور را آتش کرد و همین‌طوری که مشغول بود ناگهان صدای عجیبی و جیغی را از بچه‌اش شنید، تا دوید دید برادر بزرگ به کوچه گفته که دیدی که چطور پدرمان گوسفند را سر برید، بیا من و تو هم همین‌کار را بکنیم. برادر کوچک را گذاشته و کارد را به گلوی او گذاشته و فشار داده و بچه مرده است!

این جیغ برای بچه بوده است.

ای خاک بر سر من! چرا این‌کار را کردی! آن برادر هم از ترس مادر به پشت بام رفت و از ترس از پشت بام افتاد و مُرد.

عجب پیش‌آمدی شد!

زن گفت: شیطان می‌خواهد ما را از اجر و ثواب باز بدارد، امشب پیامبر می‌خواهد به خانه ما بیاید، امشب این شرف و افتخار تاریخی می‌خواهد نصیب ما شود، عوض این‌که ما متشکر باشیم، در کیف و آسایش باشیم، شیطان این کارها را کرد که ما ناراحت بشویم، علی‌رغم شیطان من ابدا توجه به کشته شدن دو بچه‌ام نمی‌کنم، باید مشغول به آماده کردن مقدمات پذیرایی پیامبر شوم. جفت نعش را آورد و در صندوق‌خانه منزل خود گذاشت، در را هم بست و گفت قربان قدم پیامبر، مشغول شد.

نان دو آتشه را می‌پخت و گوشت را به انحاء مختلفه طبخ می‌کند، کان لم شی مذکورا، هیچ به روی خودش نیاورد و مشغول بکار شد.

مغرب شد و الان پیامبر می‌آید. سفره را در اتاق انداخت و نان تازه پخته را که مطابق میل پیغمبر باشد را سر سفره گذاشت و نمک را گذاشت، آب‌گوشت‌ها را مهیا کرد و منتظر پیغمبر است.

پدر بچه‌ها هم در خدمت پیغمبر دارد می‌آید. پیامبر از نماز مسجد که فارغ شد و خواست که به خانه این مرد انصار بیاید که جبرئیل نازل شد، یا رسول الله تشریف می‌برید خانه انصاری برای افطار، پیامبر فرمود: بله، حق متعال می‌فرماید بدون بچه‌های او افطار نکنی، باید بچه‌های این انصاری هم سر سفره با شما افطار کنند، مبادا بدون بچه‌های او افطار کنی. پیامبر هم فرمودند چشم.

پیامبر تشریف آمدند. زن خیلی خوشحال شد، پیامبر سر سفره نشستند، حالا پدر هم هیچی از واقعه خبر ندارد، به پیامبر می‌گوید: خوش‌آمدید یا رسول الله، قدم بر فرق ما گذاشتید، بفرمایید، آب گرم آوردند و اللهم لک صمت خواندند و افطار بفرمایید گفتند.

فرمودند: شما اولاد دارید؟ عرض کرد بله، دو تا بنده‌زاده، پیامبر فرمود: آن دو را بیاور که با آن‌‌ها افطار کنیم. خانم را صدا زد که به بچه‌ها بگو که بیایند خدمت پیامبر. زن هیچی نگفت. مرد گفت: یا رسول الله افطار را بفرمایید بچه‌ها پیش مادر خود هستند، پیامبر فرمودند: نه، باید بیایند تا افطار کنم. دید که پیامبر قرص دارد حرف می‌زند و می‌فرماید که تا بچه‌ها نیایند من افطار نمی‌کنم. آمد پیش زن خود که بچه‌ها کجا هستند تا ببرمشان پیش پیامبر.

زن گفت: برو هرطور هست پیامبر را منصرف کن، این دو بچه قابل نیستند که خدمت پیامبر باشند.

خلاصه از او اصرار و از او انکار، بالاخره زن مستاصل شد، گفت: نفست در نیاید، بیا برویم، جفت بچه‌های من قربان پیامبر شدند، واقعه از این قرار است و نعش آن‌ها هم الان در صندوق‌خانه است. هیچی نگو.

این آمد که یا رسول الله غذا را میل بفرمایید بچه‌ها را نمی‌شود آورد.

پیامبر فرمودند: نمی‌شود، تا نیاوری من افطار نمی‌کنم، من از قبل خدا مامور هستم که با بچه‌های تو افطار کنم.

واقعا بعضی از زن‌ها شیردل هستند، مرد هستند، زن طاقت آورده بود ولی مرد نتوانست، همین‌که پیامبر فشار آوردند که باید بیاوری، این منقلب شد و رفت از صندوق‌خانه نعش یک بچه را زیر یک بقل و نعش یک بچه را زیر بقل دیگر گرفت، آورد هر دو را انداخت پیش رسول الله و گفت یا رسول الله بچه‌ای من این هستند امروز این‌طوری شده است.

پیامبر فهمیدند ماموریتش برای چه بوده است، دو تا بچه را خوابانید و دست به دعا برداشت:

خدا تو به من امر کردی که بدون بچه‌ها افطار نکن، بچه‌های این هم در راه محبت این مرد و زن به من، این‌طوری شده‌اند، ای محی الموتی، ای زنده‌کننده مردگان، ای ایجاد کننده از لاشیء، این‌ها را زنده بفرما.

دفعتا دو تا بچه از جا بلند شدند، صحیح و سالم حضور مبارک پیامبر و پیامبر افطار کردند.

مراجعه کنید، علامه مجلسی رضوان الله علیه و دیگران به سندهای مستند و معتمد این‌ها را نقل کردند، این‌ها را بنده از جوهری و طریق البکاء و شعشعه الحسینیه و حمله حیدری و حزن المومنین و از این کتاب پوسیده‌ها نقل نمی‌کنم، از کتب علامه مجلسی و شیخ صدوق که این‌ها از بزرگترین شخصیت‌های حدیث ما هستند، با سندی که نقل کرده‌اند برای شما نقل می‌کنم، و از این ردیف فراوان، فراوان، در مکه، در مدینه، پیش از بعثت، بعد از بعثت، چهار هزار و چهارصد و چهارقدرت الهی از این پیغمبر ظاهر شده است.

این‌ها را پیامبر زیر دست کدام درویش به ریاضت تهیه کرده بود؟ نیست جز قدرت وهبی الهی.

پس نشانه پیامبری علم وهبی الهی و قدرت وهبی و موهوبی الهی، هر دو این‌‌ها بحمدلله و المنه در پیامبر ما وجود داشته است، شکر خدایی را که بینه پیامبر ما را آشکار کرده است که با اندک مراجعه‌ای به تواریخ و کتب حدیث معتمد بر ما مانند چراغ روشن می‌شود که این دارای علم الهی و قدرت الهی بوده است.

این نشانه پیغمبری او.

خدایا به حق پیامبر همه بشر را به صراط مستقیم اسلام رهنمایی فرما.

دل شما برای همه بشر بسوزد.

خدایا به حق پیامبر دنیا را به دین و آئین اسلام متدین فرما.

خدایا به حق پیامبر، نماینده پیامبر، دوازدهمین نشانه و نماینده پیامبر، امام عصر7 را به زودی برای ما آشکار فرما.

تا همین قدرت‌های الهی را از او ببینیم.

دو تا شعر در مورد پیامبر بخوانم. برای جامی است.

لی حبیب عربی مدنی قرشی که بود عشق رخش مایه رندی و خوشی

فهم رازش نکنم او عربی من عجمی لاف عشقش نزنم او قریشی من حبشی

من چه می‌فهمم که او که بوده و چه گفته است؟

مصلحت نیست من را سیری از آن آب حیات ضاعف الله به کل زمان عطشی


[1]حدید: 25
[2] بحارالانوار : ج 40 ص 318
[3] نحل : 16
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:56 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 12

https://drive.google.com/file/d/1dA1xcN ... jx6m0/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم‏ الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُون)[1]

یکی از بزرگان علمای شیعه که حق عظیمی به گردن شیعیان دارد، وجود مسعود مرحوم مبرور محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی، معروف به صدوق و معروف به ابن بابویه است. قبر مطهر ایشان در نزدیکی تهران است، بین شاهزاده عبدالعظیم و تهران، قبر ایشان معروف است.

این بزرگوار شخصیت مهمی در میان شیعه هستند. اولا به دعای امام زمان7 متولدشدند، پدر ایشان بوسیله حسین بن روح از ساحت مقدس امام زمان ارواحناه فداه درخواست کرد که حضرت دعا بفرمایند که خدا به ایشان فرزندی بدهد که مروج شرع و دین باشد، حضرت هم دعا فرمودند. فرمودند که خداوند دو فرزند به ایشان خواهد داد که فقیه باشند، یعنی عالم به احکام شرع باشند.

مرحوم حاجی نوری قدس الله سره که از بزرگان محدثین امامیه هستند، و مرحوم شیخ عباس مولف مفاتیح شاگرد کوچکی از شاگردان‌های ایشان است، و الا نسبت بین شیخ عباس و حاجی نوری، فاصله‌اش خیلی زیاد است، آن مردی بوده است ملا و مجتهد و متبحر، خیلی عظیم، یک دریایی بوده است.

ایشان در مورد صدوق می‌فرمایند: «عدالت الرجل من ضروریات المذهب» عدالت ابن بابویه از ضروریات مذهب شیعه است، یعنی هر شیعه‌ای در دنیا معتقد است که ابن بابویه عدل بوده است.

ایشان شخصیت بزرگی است، همین مقدار خواستم تذکر بدهم که اگر تهران تشریف بردید و به زیارت حضرت عبدالعظیم رفتید، مسلما به زیارت مرقد منور این بزرگوار هم بروید. اگر ما از سیادت حضرت عبدالعظیم قطع نظر کنیم که فرزند امام است، معلوم نیست که اهمیت ایشان از ابن بابویه بیشتر باشد، شاید ابن بابویه خدماتش به دین و مذهب بیشتر از حضرت عبدالعظیم بوده است.

ایشان یک ملایی مبارز بودند، یک ملایی بودند که مرز بین دین و مذهب را حفظ می‌کردند.

شنیدند که در نیشابور جمعی از شیعیان را اغوا کردند، رفتند و آن‌ها را به راه آوردند. خلاصه کلام این‌که مرد بزرگواری بوده است.

همان سفری که به مشهد رفته بوده و به نیشابور برگشته است و مدتی مانده است و خیلی افراد را به راه آورده است، به ری برمی‌گردد، یک مشکل مهمی داشته است، این قصه صرف تاریخ نیست، یک نظری هم دارم، خوب گوش بدهید.

شبی یک مشکل مهمی داشته است که آن مشکل به این زودی‌ها حل نمی‌شده است، یک گرفتاری سختی داشته است. شب در عالم رویا خواب می‌بیند که به مکه معظمه مشرف شده است، زاده الله شرفا و تعظیما، و در مسجدالحرام مقابل حجرالاسود ایستاده است، و آن دعایی را که وارد است که باید حجاج بخوانند، آن دعا را دارد می‌خواند و آن دعا این است که رو به حجرالاسود می‌ایستند،

خدا همه شما را با پول خودتان نصیب کند.

خدایا به حق پیامبر، پیش تو سهل است، و لو در نظر ما سنگین بیاید، به حق پیامبر همه این جمعیت مرد و زن این مسجد را در خدمت حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای کفعمی با پول خودشان مشرف به مکه بفرما.

خوب دعایی کردم!

خدایا من به امیدی دعا کردم، من به یک امیدواری گدایی در خانه تو را کردم، تو هم به آقایی خودت اجابت بفرما.

به حق پیامبر همه این افراد را با پول خودشان در خدمت حاج آقا، حاج آقا بفرما.

حاجی‌ها وقتی به مسجدالحرام می‌روند، جلوی حجرالاسود می‌ایستند، یک تکه سنگی است که شرحی هم دارد، خداوند متعال در عالم ذر از ما پیمان گرفته است بر یگانگی خودش و ان پیمان در یک کاغذ بهشتی نوشته شده است و آن کاغذ بهشتی در دل این سنگ است و روز قیامت این سنگ با کمال شعور و با کمال عقل و علم، در نزد خدا شهادت می‌دهد که این حاجی آمد، آن یکی آمد، آن یکی آمد، اظهار بندگی کردند، خدایا، من شاهد و گواه هستم، موضوع حجرالاسود هم این است.

یک وقتی خلیفه دوم از علی بن ابیطالب7 سوال کرد که این سنگ چیست که جلویش می‌ایستیم و این حرف را می‌زنیم، حضرت امیرالمومنین7 این قصه را بیان فرمودند، بعد خلیفه دوم گفت: خداوند نیاورد آن روزی را که علی7 نباشد و من باشم.

این حجرالاسود موضوعی است.

حاجی‌ها جلوی حجرالاسود می‌ایستند و این عبارت را می‌خوانند، «أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ»[2] امانت خود را ادا کردم، امانت توحید است، اقرار به یگانگی خدا، و با آن پیمانی که در عالم ذر با خدای متعال بسته بودم، آن میثاق و آن پیمان را به عمل آوردم، آمدم به این‌جا و اظهار بندگی خدا را کردم. تو شاهد باشد و روز قیامت شهادت بده که من بنده خدا هستم.

مرحوم ابن بابویه دید که در مسجدالحرام است و جلوی حجرالاسود ایستاده است و این عبارت را می‌خواند. یک‌مرتبه به یک طرف متوجه شد که حضرت بقیه الله امام زمان ارواحناه فداه آن‌جا تشریف دارند. به حضرت از گرفتاریش شکایت کرد که مبتلا به یک چنین گرفتاری سختی شده‌ام، لطف و عنایتی کنید و این مشکل و گرفتاری من را حل کنید.

حضرت فرمودند: «لم لا تصنف في الغيبه كتابا».

غرض من از ذکر این قصه این نکته است که می‌خواهم بگویم.

حضرت فرمودند: چرا در غیبت من کتابی نمی‌نویسی تا حل مشکلت بشود؟ یعنی اگر می‌خواهی گره از کارت برداشته شود، مشکلات تو آسان شود، خدمتی به من بکن.

این نکته حساس است که می‌خواهم به شما بگویم.

اولا بدانید که من نه سابقه‌ای با شما آقایان داشته‌ام و نه معلوم است که لاحقه‌ای پیدا کنم، اگر خدا عمری دهد، من یک ماه رمضان این‌جا هستم، بعد می‌روم و دعاگوی شما هستم، ممکن است که تا آخر عمر شما را نبینم، فقط به لطف و مرحمت حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای کفعمی که از پارسال اظهار می‌فرمودند و تلفن و غیرذلک می‌زدند، من شرفیاب شده‌ام، و امیدوارم خداوند از روحانیت مردم این شهر به بنده یک بهره‌ای بدهد. غرضی ندارم، در گفتن این حرف‌ها استفاده‌ای از شما در نظر ندارم، فقط و فقط خیرخواهی شما، رهنمایی شما، در آن اموری که خودم آزموده‌ام، تجربه کرده‌ام، رو بخار معده حرف نمی‌زنم، از روی فلان کتاب، یک عبارتی را از بر کرده باشم و بیایم این‌جا و به شما تحویل بدهم، این‌طور نیست، غالب مطالبی که عرض می‌کنم علاوه بر منطق علمی که در نظر خودم از جنبه علم و منطق ثابت است، تجربه کرده‌ام، مجربات خودم را به رایگان در اختیار شما می‌گذارم، آن هم از نظر اخلاصی که به شما دارم و از نظر صفایی که باید بین افراد مسلمین باشد، افراد مسلمین باید هریک آینه دیگری باشند، هرچه را که می‌دانند نقص است بگویند، هرچه را که می‌دانند کمال است بگویند، از این جهت است.

من آزمایش مکرر خودم کرده‌ام و رفقا و دوستانی که گوش به حرف من دادند و آزمایش کرده‌اند، آن‌ها هم آزمایش مکرر کرده‌اند، شاید آزمایش‌هایی که در همین یک موضوع به عرض شما می‌رسانم از صد متجاوز باشد، خودم و رفقایی که گوش به حرفم می‌دادند، هروقت یک گرفتاری سختی پیدا می‌کرده‌ام و می‌کرده‌اند، عوض این‌که این در بزنم، آن در بزنم، تقی را ببین، نقی را ببین، احمد چهار باغی را ببین، به این متوسل شو، به آن متوسل شو، این‌طرف بدو، آن‌طرف بدو، عوض این‌ها شروع به می‌کردم به یک رشته خدمت به امام زمان7. ده تا منبر برای امام زمان7 می‌رفتم، امام عصر7 را در دل مردم وارد می‌کردم و دل آن‌ها را به حضرت نزدیک می‌کردم، یا یک چیزی می‌نوشتم، یا یکی از خدمتگزاران امام زمان7 را کمک می‌کردم، یا عده‌ای را به عرض ارادت به ساحت امام عصر7 وا می‌داشتم. یک کاری‌که خدمت به امام زمان7 باشد، که این بزرگوار در دل یک شیعه‌ای درست وارد بشود، یک شیعه‌ای پیوندی با حضرت بگیرد، یکی از این کارها را می‌کردم.

باور بفرمائید، به جان خودم، به جان شما قسم نمی‌خورم، پدرم خاک شیر نبات خرج کرده است، مادرم زحمت کشیده که من بزرگ شدم، بی‌خود که به جان خودم قسم نمی‌خورم.

به جان خودم قسم است، هر وقت مشکلی جلوی من آمده است، مشکل مالی، مشکل خیالی، مشکل کاری، مشکل اجتماعی، انفرادی، فشار می‌آوردم روی خدمت به امام زمان7، مطالبی مربوط به حضرت درس می‌گفتم، می‌نوشتم و یاد می‌دادم، چهار تا منبر به نام امام عصر7 می‌رفتم و قلوب شیعه را متوجه به حضرت می‌کردم، یکی از این کارها را می‌کردم. ما آخوندها پول که نداریم پول خرج کنیم، از ما همین یک زبان است. آن رفقای من که پول‌دار بودند، پول خرج می‌کردند، یک سفره صبح جمعه به عنوان دعای ندبه می‌انداختند و عده‌ای از طلاب و محصلین و سادات را به نام امام عصر اطعام می‌کردند، اطعام‌های خوب خوب، نه گداگری‌، مرغ‌های متعدد، رزقکم الله، برنج‌های دم سیاه فرد اعلا، روغن کرمانشاه، کوکو شیرین، خوراکی‌های خیلی چرب و نرم پاکیزه، بنام امام زمان ارواحناه فداه پشت دعای ندبه می‌دادند، قصیده و مدیحه‌ای در مورد حضرت می‌خواندند، مشکلشان حل می‌شد. گرفتاری آن‌ها حل می‌شد، برای امام زمان نذر می‌کردند.

که ان‌شاءالله تعالی اگر زنده بمانم در روزهای آخر، هم در روز و هم در شب، چون عده شب کم در روز می‌آیند و عده روز هم کم در شب می‌آیند، من ناچار هستم یک قسمت از مطالب را تکرار کنم، خواهم گفت که بهترین نذرها از جنبه تاثیر و اثر و سرعت تاثیر، نذر برای امام زمان7 است.

از نذر بی‌بی سه شنیه و سفره ابودرداء و این خرت پرت‌هایی که زن‌ها دارند که مجتهد این فن زن‌ها هستند، از توسل به چنار و منار و سقاخانه و امثال ذلک بالاتر است، نذر به امام زمان7 است، در راه امام زمان7 پول مصرف کنید.

من و رفقای خودم بیش از صد مورد تجربه دارم که وقتی مشکلی جلوی ما می‌آمده است، عوض این‌که بدویم و متوسل به وسائل ظاهریه بشویم، این در بزن، آن در بزن، این را ببین، آن را ببین، البته یک مقداری هم جریان عادی را از دست نمی‌دادیم،

«با توکل زانو اشتر ببند»

ولی عمده متوسل به حضرت می‌شدیم و خدمت برای حضرت می‌کردیم، لااقل اسم او را به گوش چهار نفر برسانیم، لااقل چهار تا از خصائص حضرت و عنایاتش را بگوییم که شیعیان مهربان‌تر بشوند و علاقه آن‌ها بیشتر بشود، یا چهار خط بنویسیم، یا دو تا بچه را سه تا مطلب یاد بدهیم، مثلا، فوری مشکل حل می‌شد، معجز آسا. بسیاری بر خلاف ترغب و انتظار ما بوده است.

ببینید حضرت به صدوق چه می‌فرماید: «لم لا تصنف في الغيبه كتابا» تو گرفتاری داری، چرا کتابی در غیبت من نمی‌نویسی تا گرفتاری تو رفع بشود.

یکی از کلیدهای گشایش شما ای مردم زاهدان، بی‌ریا و خالص، و روی اخلاص به شما دارم می‌گویم، هیچ نظری هم ندارم، ممکن تا آخر عمر شما را هم نبینم، من که نمی‌خواهم شما را به چاه بیاندازم، کدام خبیث باشد که بخواهد برادران مسامانش را به چاه بیاندازد.

از سفارشات محکم من به شما این است: یکی از کلیدهای گشایش شما در گرفتاری‌هایتان، این است که عرض اخلاص به امام زمان بکنید، خدمتی به آن حضرت بکنید، خدمت مالی، خدمت قلمی، خدمت زبانی، نگهداری نوکران آن حضرت، تحکیم کردن مبانی آن حضرت در قلوب شیعه، این یکی از کلیدهایی است که اگر وارد شدید فوری گره از کار شما باز می‌شود.

من آن‌چه شرط بلاغ است با شما گفتم، شما می‌خواهید پند بگیرید، می‌خواهید ملال بگیرید، می‌خواهید عمل کنید، برو عمل کن تا ببینی همین‌طور است که من می‌گویم یا نه، حلوای طنطنانی است، تا نخوری ندانی است.

برو در میدان عمل، عمل بکن.

به جان خودم بچه مدرسه‌ای‌ها، دبیرستانی‌ها، چون من خیلی ارتباط با جوان‌ها دارم، کمتر آخوندی است که به قدر من ارتباط داشته باشد، این‌ها گاهی تجدیدی می‌آوردند، ما با آن‌‌ها قرار گذاشتیم که فلان خدمت را، خدمتی که در خور فهم و فکر و شرائط زندگی آن‌ها بود، این خدمت را امسال بکنید، اگر تجدیدی آوردید!

انجام دادند و ابدا تجدیدی نیاوردند.

بالاتر از این، در صد، هشتاد مایوس بودند که در کنکور قبول بشوند، خودشان یقین داشتند که رد می‌شوند، ما این‌ها را شارژشان کردیم و چند تا ؟؟؟ 22:20 به آن‌ها زدیم، در راه خدمتگزاری به حضرت، خدمت خاصی را به آن‌ها دستور دادم، انجام دادند.

به جان خود حضرت، این‌ها در کنکور قبول شدند، چطور قبول شدنی؟ میان بیست هزار نفر جمعیت، شاگرد ده و یازده شدند. خود آن‌ها حیران بودند و می‌گفتند: چطوری؟ می‌گفتم: آقا، آقای عجیببی است، امام زمان7 حلال مشکلات است.

به صدوق می‌فرماید: «لم لا تصنف في الغيبه كتابا». چرا در غیبت کتاب نمی‌نویسی تا حل مشکل تو بشود؟

عرض کرد: قربانت بروم، من در غیبت شما کتاب خیلی نوشته‌ام. راست هم عرض کرده است.

صدوق قدس الله سره خیلی، بیشتر از صد تا کتاب نوشته است، احادیث شیعه زنده شده قلم صدوق است، شیخ الطائفه است، شیخ مطلق در محدثین، حضرت صدوق، ابن بابویه است.

عرض می‌کند: من کتاب خیلی در عضر غیبت نوشته‌ام. می‌فرمایند: نه، مرادم این نیست، مرادم این است که در موضوع غیبت من چرا کتاب نمی‌نویسی؟ درباره غیبت من چرا یک کتاب علمی نمی‌نویسی که دل شیعه محکم باشد و در مقابل اجانب منطقی در دست داشته باشد. می‌گوید: چشم.

از خواب بیدار می‌شود، خواب حضرت صدوق هم مثل خواب بنده و شما نیست، از بیداری من وشما معتبرتر است، این را بدانید.

خواب اولیاء الله از بخار معده پیدا نمی‌شود، خواب اولیاء الله روی خیالات و اوهام و تخیلات خودشان نیست، متن واقع است، آن هم خواب شرفیابی خدمت امام زمان ارواحناه فداه.

بیدار شد و شروع به نوشتن کتاب کرد، کتاب کمال الدین و تمام النعمه یا اکمال الدین و اتمام النعمه در مورد غیبت امام زمان ، هنوز کتاب به کمر نرسیده و ربع آن نوشته نشده، مشکل صدوق حل شد.

این مقدمات را به دو نظر گفتم:

نظر اول این‌که پیشوایان مذهب خود را بشناسید و در مقابل آن‌ها سر تعظیم فرود بیاورید و از خدای متعال برای آن‌ها درود بخواهید، آن‌ها را ستایش و نیایش کنید، تعظیم کنید و از خدا برای آن‌ها اجر و مثوبت بخواهید.

این یک نکته.

حق بزرگان و پیشینیان خود را نگه بدارید.

نکته دوم همین است که عرض کردم که مفتاح گشایش شما، کلید باز شدن درهای مشکلات برای شما خدمت به امام زمان7 است، هرجا یک گرفتاری پیدا کردید که سخت شما را گرفتار کرده است و در زاویه حاده مثلث شما را به فشار آورده است، به خدمت به امام زمان بچسب، نوکری او را انجام بده.

اگر اهل منبر هستی، ده تا منبر، شلاقی، جانانه، جان‌دار، در مورد امام عصر7 برو و مردم را تکان بده، گریه کنند و متوجه حضرت بشوند. اگر اهل قلم هستی، یک جزوه بنویس در مورد یکی از خصوصیات حضرت و پخش کن. اگر اهل تدریس و تعلیم و تعلم هستی، ده تا مطلب در مورد حضرت حجت تعلیم اطفال بکن.

اگر هیچ‌کدام از این‌ها را نداری، پول داری، پول خرج کن، دعای ندبه را در خانه‌ات ببر، صبح شیر چایی فرد اعلای خوب، با کره و عسل، بنده همه را به شما می‌گویم، تخم مرغ و شیر چایی، پنیر اگر بود، بود، نبود، نبود، خوراک ما علما است، نان‌های شیرین و خوب و پاکیزه، یک صبحانه چرب و نرمی به آن‌ها بده، بعد از دعای ندبه هم، به قول یزدی‌ها یک نیم چاشتی به آن‌ها بده، گلابی و انار و سیب، بعد از دو ساعت دیگر هم یک سفره شاهانه برای آن‌ها بیانداز، بعنوان امام زمان7 به نوکران و خدمتگزاران امام زمان7.

حل مشکلت می‌شود، گره از کارت باز می‌شود.

خود حضرت به صدوق دستور داد.

صدوق رضوان الله علیه کتاب اکمال الدین و اتمام النعمه را در غیبت نوشته است، در موضوع غیبت و پنهانی امام زمان7 نوشته است.

من از دزدی در علم بدم می‌آید، دزدان علم را شقی‌تر و خبیث‌تر از دزدان مال می‌دانم، آن‌کس که دزدی کند و مال شما را بلند کند و بعد در جیب خودش بریزد و به نام خودش خرج کند، در نظر من این کار او آسان‌تر است از آن‌که یک مطلب علمی را یک نفری از کتاب دیگری دزدی کند و به اسم خودش بنویسد. این دزد علم به عقیده بنده خیلی شقی است، باید علم را از هرجا آدم می‌آموزد به نام آموزنده‌اش به خرج بدهد، نمک‌شناسی کند، حق‌شناسی کند.

من این مطلب را از صدوق دارم، لهذا قبلا اسم صدوق را بردم و توصیف و تعریفش را کردم، بعد یک نصیحتی هم شما را نسبت به مشکلاتتان از راه صدوق رضوان الله علیه کردم، حالا مطلب را می‌گویم که برای صدوق است.

این کتاب را بخرید، این کتاب دو جلد است، به عربی است، اخیرا به فارسی ترجمه کرده‌اند، یک طرف آن عربی است و طرف دیگر آن فارسی آن است، عربی‌اش را می‌پسندید از عربی استفاده کنید، نمی‌پسندید از فارسی آن استفاده کنید.

از این‌کتاب‌ها بخرید، عوض این‌که از این رمان‌های نجس نحس می‌خرید، از این مجله‌های کثیف می‌خرید، این‌کتاب‌ها را بخرید. هفت، هشت تا کتاب است که ان‌شاءالله در اثناء این ماه خواهم گفت، باید شیعیان در خانه‌هایشان این کتاب‌ها باشد، این کتاب اکمال الدین صدوق است، اکمال الدین و اتمام النعمه برای صدوق ابن بابویه است.

در اول این کتاب ایشان این‌طوری می‌نویسد: که غیبت امام زمان7 و اعتقاد ما به شخص غائب و ایمان آوردن ما به یک شخص غائبی این یک مطلب تازه‌ای نیست که به ذهن شما بزند، همه وقت ایمان ما در همه مراحل به غائب است، ایمان ما به موجود غائب و به موجود پنهان است، همه وقت. از همان اولین پایه ایمان بگیر.

پایه اول ایمان، ایمان به خدا است، خدا غائب است، خدا که با این چشم دیده نمی‌شود.

چند شب پیش گفتم و در روز هم اشاره‌ای کردم که خدا با چشم دیده نمی‌شود، خدا که با گوش صدایش شنیده نمی‌شود، خدا که بویی ندارد که با شامه کشیده شود، خدا که لمس نمی‌شود، هر محسوسی هم که بگوید من خدا هستم، دلیل بر بطلان آن همین مطلب است که خدای متعال محسوس نیست، بلکه موهوم هم نیست، بلکه متخیل هم نیست، بلکه معقول هم نیست، خدا را به عقل نمی‌توانیم در بیاوریم، خدا بزرگ‌تر از عقل ما است، بزرگ‌تر در کوچک‌تر نمی‌گنجد، این مسجد نمی‌تواند تمام زاهدان را در خودش بیاورد، زاهدان نمی‌تواند تمام این استان را در خودش بیاورد، این استان نمی‌تواند ایران را در خودش بگیرد، ایران نمی‌تواند آسیا را در خودش بگیرد، کوچک نمی‌تواند به بزرگ احاطه پیدا کند، عقل کوچک است و خدا بزرگ است، عقل نمی‌تواند احاطه به خدا پیدا کند.

خدا سوراخ عقلی ندارد که عقل بتواند از آن سوراخ وارد شود، خدا صمد است، پر است، جوف ندارد، ممکنات همه مُجوف هستند، «کل ممکن زوج ترکیبی له ماهیه و وجود»، همه ممکنات سوراخ دارند، آن‌که سوراخ ندارد و پر است، املس، صاف، پر، صمد، خدا است. می‌گویی: (اللهُ الصَّمَد)[3]، چون سوراخ عقلی هم ندارد، عقل هم نمی‌تواند به خدا راه پیدا کند، خدا خودش را به وجدان ما می‌شناساند. همین. بنابراین خدای متعال غائب است، ایمان ما به خدا، ایمان به امر غائب از ابصار است. (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير)[4] بصرهای ما نمی‌تواند خدا را درک کند.

حضرت امیرالمومنین فرمودند: من خدا را به حقیقت ایمان دیده‌ام، (وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ)[5] .

پس ایمان ما به خدا، ایمان ما به موجودی است که پنهان از حس ما است.

ایمان ما به پیغمبر، ایمان به غیب است، زیرا پیغمبری پیغمبر که به بدنش نبود، به روح نبوتش بود، و روح نبوت که با چشم‌ها دیده نمی‌شود مومن! آن چیزی که دیده می‌شود بدن پیغمبر است، همان افرادی‌که در زمان پیغمبر بودند مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفه و امثال این‌ها، مومنین به پیغمبر و دیگران و دیگران، این‌ها بدن پیغمبر را می‌دیدند، ایمان به نبوت ربطی به بدن ندارد، خیلی‌ها ایمان به پیغمبر داشتند، اصلا پیغمبر را یکبار هم ندیدند، و ایمان آن‌ها هم خیلی قوی بود.

یک نکته به قول فوکلی‌ها در پرانتز بگویم:

یکی از تابعین مومنین که شیعه و سنی او را قبول دارند و بزرگوارش می‌دانند و از زهاد ثمانیه است، هشت تا زاهد داشتیم که چهار تای آن‌ها در نزد ما از اخیار هستند، یکی از آن‌ها جناب اویس قرن است.

اویس قرن یک جوان شتربانی است، ساربان به اصطلاح بود، خیلی هم فقیر بود و خیلی هم لات و لوت است، شتربان است. یک لباس داشت که با روپوش شترش فرق نداشت، اما آن‌قدر به پیغمبر ایمان دارد!

پیغمبر گاهی رو به طرف یمن می‌کرد، می‌فرمود: من رائحه خدا را، رحمان را، بوی خدایی را از طرف یمن استشمام می‌کنم، وا شوقاه الیک یا اویس القرن، پیغمبر می‌فرماید: چقدر مشتاق هستم که تو را ببینم، ای اویس.

ایمانش این‌قدر قوی است که پیغمبر اظهار اشتیاق به دیدار او می‌فرماید. مرد عجیبی بود.

برای جوان‌ها این تکه را بگویم، چون من باید همه جهات را رعایت کنم، جوان‌های محترم مجلس من، متخلق به اخلاق اسلامی و آداب دینی شوند.

این اویس ساربان است، یک مادری دارد که مادرش خیلی او را دوست می‌دارد. مادرها نوعا دیوانه بچه‌ها هستند، عاشق بچه‌ها هستند، غیر از پدرها هستند. پدر می‌گوید: بچه، از زاهدان برو گم‌شو تهران درس بخوان، برو مشهد درس بخوان. مادر می‌گوید: ننه، پیش خودم باش، تکان نخور، بطوری‌که اگر بتواند می‌گوید: از خانه هم بیرون نرو. از بس به او عشق دارد.

مادر اویس هم همین‌طور. اویس به مادرش می‌گفت: اذن می‌دهی من پیش پیغمبر بروم. مادر می‌گفت: نه مادر، طاقت مفارقت تو را ندارم، همین‌جا باش، صبح دنبال شترهایت برو و عصر به خانه برگرد.

توجه کنید، معنی ایمان این است، چون پیفمبر فرموده است رضایت والدین را مسلمانان باید تحصیل کنند و رضایت والدین بعد از رضایت خدا مهمترین چیز است. در قرآن می‌فرماید: (وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا)[6] اول چیزی را که خدا به من و شما حکم کرده است این است که شرک نیاوریم و برای خدا شریک قائل نشویم، خدا را به یگانگی نپرستیم.

دوم این است که به پدر و مادر خود احسان کنیم، پدر و مادر خود را از خودمان راضی نگه داریم، مخصوصا مادر!

یک عربی پیش پیامبر آمد، عرض کرد یا رسول الله، «مَنْ أَبَرُّ»[7] به چه کسی نیکی کنم، پیامبر فرمودند: به مادرت، رفت و برگشت و گفت یا رسول الله، بعد از او به چه کسی نیکی کنم؟ فرمودند: مادرت، دوباره مرتبه سوم آمد و گفت: به چه کسی نیکی کنم؟ فرمودند: مادرت. در مرتبه چهارم فرمودند: پدرت.

سه نوبت پیغمبر توصیه به احسان به مادر فرمودند، در نوبت چهارم احسان به پدر.

حق مادر عظیم است، بهشت زیر پای مادران است، می‌خواهید به بهشت بروید، خاک پای مادر شوید، از آن‌جا به بهشت راه پیدا می‌کنید. می‌خواهید عمر شما زیاد شود، والدین از شما راضی باشند، مخصوص مادر. می‌خواهید بلیات از شما دور باشد، والدین از شما راضی باشند، مخصوصا مادر. می‌خواهید در دنیا وسعت رزق و روزی داشته باشید، والدین از شما راضی باشند، مخصوص مادر.

این حکم اسلام است.

اویس با عشق فراوانی که به پیامبر دارد، چون مادرش اجازه نمی‌دهد، می‌گوید: من اگردوست پیغمبر هستم، باید مطیع پیغمبر باشم، پیامبر فرموده: رضایت والدین، والده من رضایت نمی‌دهد، من نمی‌روم.

قرصی ایمان این است.

یک روز اصرار زیادی کرد، ننه جان، دلم برای پیغمبر تنگ است، اجازه بده بروم، ببینم همین‌قدر که صورت پیغمبر چه شکلی دارد، گفت: ننه، خیلی اصرار کردی، دوست هم دارم، می‌خواهی بروی، برو، اما نصف روز بیشتر در مدینه نمان. شش ساعت در مدینه بمان و پیغمبر را ببین و برگرد.

گفت: چشم.

حرکت کرد و از یمن به مدینه آمد. آن زمان هم طیاره جت هم نبوده است که نیم ساعت بیاید. قطار خط آهن هم نبوده، اتومبیل‌های سریع‌السیر که ساعتی 180 کیلومتر می‌روند هم نبوده است، با شتر، پیاده و سواره، لنگان لنگان، افتان و خیزان آمد، آمد، تا به مدینه رسید. تا رسید سراغ خانه پیغمبر را گرفت که کجا است؟ گفتند: فلان‌جا. رسید به خانه پیغمبر که گفتند: پیغمبر به سفر رفته است. پیغمبر در مدینه نیست.

ای وای! بعد از عمری به قصد دیدار پیغمبر آمدیم، این هم بدی شانس به قول فوکلی‌ها، کم اقبالی به قول قدما.

آمد در خانه پیغمبر و صورتش را به در می‌مالید، پیشانی‌اش را به دیوار خانه می‌مالید، بویی می‌کشید، می‌بوسید، اشک می‌ریخت.

محبت آثار دارد.

امرّ علی الدیار دیار سلما اُقبل ذا الجدار و ذا الجدارا

دیده گر بر در کنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود

من کی هستم لیلی و لیلی کیست من ما یکی روحیم اندر دو بدن

نمی‌دانید، محبت یک وادی مخصوی است، اگر در آن وادی وارد شوید، می‌فهمید.

یکی از نشانه‌های محبت این است که محب آثار منتسب به محبوب را دوست می‌دارد.

گفتند که زمانی مجنون سگی را به بقلش گرفته بود، می‌بوسید و می‌بویید و می‌لیسید، گفتند: آی مجنون، چه خبر است، تو 1300 سال تمدن را جلو آوردی، دوره سگ‌بازی برای 1300 سال بعد است، که سگ‌های مختلف داشته باشند، سگ پاچه کوتاه، سگ پاچه بلند، سک ابلق، سگ یک دست سیاه، سگ آلمانی، سگ پلیسی، سگ فلان، انواع و اقسام سگ‌ها. 1300 سال تجدد و تمدن را جلو انداختی! سگ کیست که تو به بقل گرفتی، 1300 سال بعد است که سگ‌ها را سر سفره می‌برند، با خودشان هم‌کاسه می‌کنند، به حمام می‌برند و لیف و صابون به آن می‌زنند، شب‌ها در بقلشان می‌خوابانند، عن قریب قوم و خویشی راه می‌اندازند، هنوز زود است، سگ را ول کن. تو نمی‌دانی سگ چه عیبی دارد؟

یکی از عیب‌های سگ این است که با زبان و دهانش در ما تحتش را می‌لیسد و ماتحت او مملو از میکروب است، سر و صورت او پر از میکروب است، میکروب او هم با آب زایل نمی‌شود، خاک لازم دارد، لذا شرع اسلام می‌گوید: ظرفی را که سگ به آن زبان زده و لیسیده، خاک‌مالش کنید، میکروب‌هایش بوسیله خاک برطرف شود و کشته شود. کیست که تو در بقلت گرفتی؟ مثل پسر عمو می‌بوسی و می‌بویی؟ مثل دختر عمو می‌بوسی و می‌بویی؟

گفت: تو نمی‌دانی، من به هر سگی که اعتنا ندارم.

این طلسم بسته مولاستی پاسبان کوچه لیلاستی

این سگ فرخ رخ کهف من است بلکه او هم درد و هم لحم من است

این سگ لیلا است، این نسبت به لیلی دارد، این شب‌ها دور خیمه لیلا پاس می‌دهد، این در کوچه خانه لیلا راه می‌رود، این نگه‌داری خیمه و خانه لیلا را می‌کند.

آن سگی که هست در کویش مقیم

بهتر از هزار تا طاووس است، چه می‌گویی تو! به سگ‌های دیگر اعتنا ندارم، این سگ لیلا است.

این‌ها نشانه‌های محبت است.

یکی از نشانه‌های محبت به شیء، حب به آثار آن شیء است. بنده شما را دوست بدارم، ولی بچه‌ات را دوست ندارم، ممکن نیست، به همان نسبتی که بچه محبوب شما است، چون محبوبِ محبوب هم محبوب است، باید من دوستش داشته باشم.

محال است کسی پیغمبر را دوست بدارد و اولادهای پیغمبر را دوست ندارد، اگر اولاد پیغمبر را دوست نداشت، قطعا پیغمبر را هم دوست نمی‌دارد و دروغ می‌گوید، چون یکی از نشانه‌های محبت، حب به شیء ملازم با حب آثار شیء است، نزدیکترین اثر فرزند است، فرزندان و خوسشان، همین‌طور برو تا آثار دیگر، خانه، لانه، و برو تا آخرش.

چرا ما ضریح پیغمبر را می‌بوسیم؟ چرا؟ حاجی‌ها، شیعه وسنی که مدینه می‌روند، خدا به همه شما نصیب کند، شریح پیغمبر را می‌بوسند، آن وهابی‌های علیهم ما علیهم هم آن‌جا ایستاده‌اند، مثل میرغضب، می‌گویند: برو، برو.

مگر من کُفر بالله می‌آورم. آهن در مدینه خیلی است، چوب هم در مدینه خیلی است، سنگ و خاک هم خیلی در مدینه است، نه شیعه و نه سنی آهن‌های در بازار را نمی‌بوسد، چوب‌های دم دکان‌ها را نمی‌بوسد، سنگ و خاک‌ها را نمی‌بوسد.

این‌جا که می‌بوسد از نظر این است که ضریحی است که روی زمینی قرار گرفته است که آن زمین بدن مبارک پیغمبر را فراگرفته است، از نظر انتسابش به پیغمبر، حب به شیء ملازم حب به آثار شیء است، چون این هم یکی از آثار و نمونه‌ها و نشانه‌های پیغمبر است، دوستش می‌داریم و می‌بوسیم، به احترام پیغمبر او را می‌بوسیم، و الا آهن این‌جا زیاد است. شما شده است که این آهن را ببوسید؟ هیچ دیوانه‌ای را دیدید که دم دکان آهنگری برود، لوله‌های آهن را بردارد ببوسد، تبرک به چشمم بکشد؟

ابدا، اما همین آهن وقتی ضریح برای پیغمبر می‌شود، درب حرم پیغمبر می‌شود، از نظر انتسابش به پیغمبر و از نظر تعظیم پیغمبر و محبت به پیغمبر، این هم محبوب می‌شود و می‌بوسی. آقایان منطق مطلب را فهمیدید! از عالم محبت بی‌خبر هستند.

اویس بنا کرد درب و دیوار خانه پیغمبر را بوسیدن و بوییدن، گِل‌ها، چوب در خانه را می‌بوسد، یا رسول الله، کجا هستی، به عشق تو آمدم، یا رسول الله جانم قربان تو شود، می‌خواستم تو را ببینم، بد اقبال و بدبختی که نبودی. گریه کرد، ناله کرد.

مردم هم آمدند و دیدند که یک ساربان شتربانی در خانه پیغمبر آمده است و رویش را به در می‌مالد، لب‌ها را پهلوی دیوار می‌آورد، دیوار را می‌بوسد، در را می‌بوسد.

این دیوانه است یا عاقل؟ چه کار می‌کند!

گفتند: چه کار می‌کنی؟ گفت: پیغمبر نیست، در خانه‌اش را می‌بوسم، پیغمبر نیست، دیوار خانه‌اش را می‌بوسم، بو می‌کشم، بوی پیغمبر را استشمام می‌کنم.

بعضی او را مسخره کردند.

اول صلاه ظهر شد، موذن گفت: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر ، نصف روز تمام شد، به محض این‌که نصف روز تمام شد، از جا بلند شد، شترش را عقال کرده بود و زانویش را بسته بود، زانوی شتر را باز کرد و سوار بر شتر شد.

مردم گفتند: ساربان کجا می‌روی؟ کفت: به خانه‌ام می‌روم. گفتند: صبر کن پیغمبر شب می‌آید، فردا می‌آید. گفت: نه، مادرم اذن نداده است. رضای پیغمبر در رضای مادر من است.

این‌ها قرصی ایمان است، این‌ها محبت به پیغمبر است، محبت به آقا این است که گوش به حرف آقا بدهی. یکی از نشانه‌های بزرگ محبت است.

گفت: مادرم اجازه نداده است، گفته نصف روز، بیشتر راضی نیستم. من اگر محبت به پیغمبر دارم باید فرمایش پیغمبر را گوش بدهم، باید اطاعت کنم، می‌خواهم پیش ننه‌ام بروم. من می‌روم اگر پیغمبر آمد، سلام من را به او برسانید، بگویید: یکی از دوستانت آمد و تو نبودی و رفت.

آن روز یا فردای آن روز، پیغمبر آمدند، فرمودند: نوری در خانه من مشاهده می‌شود. کسی آمده است؟ گفتند: یک شتربانی آمد و یک مشت دیوانه بازی از خودش در آورد، در را بوسید و دیوار را بوسید، اشک ریخت، بو می‌کشید، اول ظهر هم شد و رفت. گفتیم: صبر کن پیغمبر شب می‌آید، تو بیشتر از صد فرسخ راه آمده‌ای! گفت: مادرم اذن نداده است.

پیغمبر فرمودند: او اویس قرن بود، رفته است و نور خودش را این‌جا نهاده است. رو به طرف یمن کرد و فرمود: «وَا شَوْقَاهْ إِلَيْكَ يَا أُوَيْسُ الْقَرَنِي»‏ گاهی هم می‌فرمود: «انی لاستنشق رائحه الرحمان من طرف الیمن»[8] قریب به این عبارت. من بوی خدایی را از آن ناحیه استنشاق می‌کنم.

این مقدار را که گفتم مصلحت اقتضا می‌کرد که به شما بفهمانم اطاعت والدین و جلب رضایت والدین چقدر مهم است و بزرگان چگونه پیامبر را دوست می‌داشتند و اطاعت فرمایشات او را می‌کردند.

به بحث برگردم.

اویس ابدا پیغمبر را ندیده بود و ایمانش در درجه دو ایمان به پیغمبر بود، از بزرگان تابعین و از سادات تابعین است.

تابعین کسانی هستند که پیغمبر را ندیدند، درک صحابت پیغمبر را نکردند.

معذلک کله ایمان به پیغمبر دارد. پس ایمان به پیغمبر، ایمان به جسد پیغمبر نیست، ایمان به نبوت او است و نبوت او دیدنی با این چشم نیست، غایب است، نهان است، پس ایمان به پیغمبر هم، ایمان به غیب است.

ایمان به ولای امیرالمومنین7 داریم و دارند، ولای امیرالمومنین7 که با چشم دیده نمی‌شود، ولایت و امامت امیرالمومنین7 که دیدنی با چشم نیست، پس ایمان ما به ولایت و امامت ائمه هم، ایمان به غیب است.

ایمان به ملائکه که هستند هم ایمان به غیب است، چون با چشم دیده نمی‌شوند. ایمان به بهشت، که بنده به آن‌جا خواهم رفت، شما هم همان‌جا بروید، از همین الان هم شما را دعوت می‌کنم، یک میلیون سال به چلوکباب، مهمان من در بهشت هستید، آن‌جا از کیسه خلیفه می‌بخشی، بنده به غیر از بهشت هیچ جا نمی‌روم، چهارصد، پانصد نفر جمعیت، شاهد باشید، روز یازدهم ماره رمضان است، به غیر از بهشت هیچ جای دیگر نمی‌روم، مزاج من ضعیف است، آب و هوای غیر بهشت با مزاج من نمی‌سازد، شما هم پیش من بیایید، نوکرها پیش ارباب برویم، همان‌جایی که آقای ما علی7 است، آن‌جا بویم، محله‌اش را هم به شما یاد می‌دهم.

چون بهشت، محله‌های مختلف دارد، محله‌ای کهنه قدیم، محله‌های نو و خوش ساختمان، محله‌های پایین، محله‌های بالا، بهشت، جنات، درجات دارد، یکنواخت نیست.

گرچه سرطویله بهشت از قصور سلطنتی دنیا بهتر است، و لو طویله ندارد، ولی جاهای پست آن هم از قصور عالیه سلاطین عالم هم بهتر است، اما در عین حال دلیل ندارد، ما باید محله بالا برویم، اسم محله‌اش را هم یادتان می‌دهم.

آن محله‌ای که علی بن ابیطالب7 و پیغمبر9 و فاطمه زهرا3 و ائمه: هستند، اسم خاصی دارد، اسمش را یادتان می‌دهم، وقتی در بهشت در زدید، بگویید: ما باید به فلان محله برویم. محله فردوس اعلا اسمش است، جایگاه پیغمبر9 و ائمه: و فاطمه زهرا3 و همه خوبان، خوبانی که چسبیده به پیغمبر باشند، این جایگاه آن‌ها است.

بنده آن‌جا می‌روم، ان‌شاءالله تعالی شما هم آن‌جا خواهید آمد، اصلا مبادا به طرف جهنم بروید، هیچی، نگاه هم نکنید، خیلی بد جایی است.

ایمان به بهشت که جایگاه همه شما ان‌شاءالله است و به جهنم که جایگاه مشرکین و ملحدین است، ایمان به غیب است، چون بهشت و جهنم را که با این چشم نمی‌بینید.

پس ایمان به خدا، ایمان به غیب شد، ایمان به ملائکه، ایمان به غیب شد، ایمان به انبیاء و حضرت خاتم الانبیاء، ایمان به غیب شد، ایمان به ولایت و امامت اولیاء و ائمه هدی ایمان به غیب شد، ایمان به بهشت و دوزخ، ایمان به غیب شد، ایمان به برزخ، ایمان به غیب شد، هرچه هست، ایمان به غیب است، آن‌که متعلق ایمان و عقیده ما است، همه‌اش پنهان است، آن‌که آشکار است که متعلق عقیده نیست. بدن پیغمبر که متعلق عقیده نبوده است، و الا اگر بدن پیغمبر متعلق عقیده باشد باید فقط آن‌هایی‌که پیغمبر را دیده‌اند، آن‌ها فقط مومن باشند، حال آن‌که این‌طور نیست.

مطلب صدوق قریب به اتمام شد.

می‌فرماید: ایمان به امام غایب که بدنش را ما نمی‌بینیم یا نمی‌شناسیم، که ان‌شاءالله الرحمن فردا در مورد معنای غیبت حضرت صحبت می‌کنم، آن را مفصل آن‌شاءالله تعالی فردا عرض می‌کنم، که معنای غیبت امام زمان این نیست که هیچ دیده نمی‌شود، معنایش این است که شناخته نمی‌شود.

ایمان به امام غایب یعنی امامی که بدنش را نمی‌بینیم، یا می‌بینیم ولی نمی‌شناسیم، یک امر تازه‌ای نیست، ایمان به همه 11 امام گذشته هم، ایمان به غیب است، آن‌ها هم امامتشان و ولایتشان، غائب و پوشیده و غیب و پنهان بوده است.

بله، این بزرگوار روی علل زیادی که یکی از آن را دیروز شروع کردم و ان‌شاءالله علل دیگر را در منابر آینده خواهم گفت، روی علل و مصالحی، بدن مبارکش را اغلب مردم نمی‌شناختند، ممکن بود ببینند اما نشناسند.

چرا؟

چون حکومت وقت در کمین بود، که اگر پیدا کنند، بلاشک سرش را ببرند، بعد از فوت حضرت عسکری7، شیعه از هم نپاشید، هیچی.

جعفر کذاب پیش معتضد رفت، گفت: همان مقامی را که برادرم داشته، برای من قائل شو، پولی هم ما به دستگاه حکومتی می‌دهیم. گفت: احمق نافهم، آن مقام به اختیار ما نیست، اولا ما مخالف با آن حرف‌ها بودیم، یک دستگاهی مقابل دستگاه حکومتی درست شود، ما با برادرت هم مخالف بودیم، می‌خواستیم او را ریشه کن کنیم، تو می‌گویی باز دوباره بیاییم یک چوبی جلوی خودمان بتراشیم، اولا، ثانیا او به دست ما نیست، اگر مردم به تو ایمان داشتند، تو خودت به آن مقام مستقر خواهی شد، اگر نداشتند، من به زور چماق که نمی‌توانم بگویم که آقا این امام است، نمی‌توانم بگویم، برو دنبال کارت.

یک پس گردنی معنوی به جعفر زدند، او دنبال کار خودش رفت، معتضد دید که جمعیت شیعه از هم نپاشیده است، همان تجمعات و کارها را دارند، داغ و گرم است، فهمید محور دارند، فهمید میان‌دار دارند، فهمید این نوچه‌ها که دور دارند ورزش می‌کنند، میان‌دار دارند، فهمید این قشون سپهبد دارد و الا پراکنده می‌شود، فهمید که این جمعیت کانون و مرکز دارند، و الا می‌پاشیدند، فهمید که حضرت عسکری بچه‌اش به دنیا آمده است و پنهان است، و این شیع هبه او دسترسی دارند و بر گرد او می‌چرخند، شمع این پروانه‌ها روشن است.

گفت: باید پیدا کنیم و آن را خاموش کنیم.

آقا، اداره جاسوسی توسعه پیدا کرد، اگر مثلا ده تا کارآگاه داشتند، پنجاه تا کردند، اگر صد تا تامیناتی داشتند، پانصد تا کردند، جمعیت مفتشین زیاد شد، به جان شیعه افتادند، شیعه هم مردمان سست زبانی بودند، یک‌جا یک گوشه‌ای ظاهرا، پی بردند که حضرت الان در خانه‌اش است، حالا از چه راهی پی بردند را ما نمی‌دانیم، قطعا از همین راه بوده است که شیعه‌ای خدمت حضرت رسیده است، نقل کرده که پیش حضرت رفتم، او هم به دیگری گفته است، دومی، سومی، یا خودش مفتش بوده است یا به گوش مفتشین رسیده است، فوری گزارش به بغداد و دربار سلطنتی دادند که بچه حضرت عسکری در خانه خودش است. در زمان معتضد بود.

این قصه را هم شیعه نوشته است و هم سنی. ملاعبدالرحمان جامی در شواهد النبوه این قسمت را نوشته است، ملاعبدالرحمان جامی یکی از علمای بسیار ادیب عارف زبردست برادران سنی ما است، در کتاب شواهد النبوه نوشته است. علمای شیعه هم نوشتند.

غرض، این قصه که برای شما نقل می‌کنم از دو مدرک می‌گویم، هم ملاعبدالرحمان جامی در شواهدالنبوه نوشته و هم علمای ما در کتب خودشان نوشتند.

معتضد عباسی به محض این‌که فهمید که الان پسر حضرت عسکری الان در خانه‌اش در سامراء است، فوری سه نفر از آن چابک‌سوارهای نمره یک، آن‌ها که 24 ساعت روی اسب، اسب را به پرش می‌اندازند و چرتشان نمی‌برد و خسته هم نمی‌شوند، این‌ها را خواست. گفت: سه تا اسب را الان سوار می‌شوید، از اسب‌های مهم سلطنتی و دولتی، سه تا اسب هم یدکی بردارید، که اگر این سه اسب خسته شدند، سوار بر آن سه اسب شوید، الساعه و بی‌درنگ، یک‌سره به سامراء می‌روید، هیچ‌جا توقف نمی‌کنید، هیچ‌کس هم از قصد شما نباید آگاه شود، به سامراء می‌روید، وارد به محله عسکر می‌شوید.

در سامراء یک محله‌ای بنام عسکر بوده است، عسکریین، حضرت امام هادی و امام عسکری را که عسکریین می‌گویند، ساکن آن محله بودند، به مناسبت سکونت آن محله عسکریین می‌گویند.

به فلان کوچه می‌روید، در خانه‌ای به این شکل و شمائل است، وارد آن خانه می‌شوید، آن‌جا هر مردی را که دیدید، بی‌معطلی سرش را ببرید و برای من بیاورید، سوال و جواب و این حرف‌ها در بین نیست. هر وقت هم که به بغداد رسیدید ولو نیمه شب شد، یک‌سره به دارالحکومه و دارالسلطنه بیایید، من می‌سپارم که شما را پیش خودم راه بدهند.

سه تا از آن چابک سوارهای حسابی ؟؟؟ 1:06:35 سوار سه اسب شدند، سه تا اسب هم یدکی برداشتند، به تاز به تاز رفتند، با تاخت و تاز و پرواز به سامراء آمدند، وارد شدند، به محل معین رفتند، به کوچه معین رفتند، به در خانه معین رفتند، دیدند دری است به همان نشانه‌هایی که گزارش شده است، یک غلامی هم آن‌جا ایستاده است، یک دوکی دستش است، دارد ریسندگی می‌کند.

سه تا سواره دولتی از پایتخت و دربار سلطنتی آمده‌اند و سه تا اسب یدکی هم آورده‌اند، ولوله در سامراء راه افتاده است، شهر را تکان داده است، این غلام اصلا به این‌ها اعتنا نکرد!

پیاده شدند و گفتند: من بالدار؟ در خانه کیست؟

آن غالم همان‌طوری‌که نخش را می‌ریسید، اصلا اعتنا به آن‌ها نکرد که شما آدم هستید، برگشت و با کمال خون‌سردی و بی‌اعتنایی گفت: صاحب الدار، صاحب خانه در آن است. مشغول کار خودش شد. اگر سه تا مگس وزوز کنند، آدم تکان می‌خورد و صورتش را این‌طرف و آن‌طرف می‌برد، به قدر سه تا مگس هم به این‌ها اعتنا نکرد، خود این‌کار تو ذوق این‌ها زد که این دیگر کیست؟ سه نفر از دربار با این های و هوی آمده‌اند، او هیچ اعتنا نمی‌کند.

داخل خانه بزرگی رفتند.

خدا به حق پیغمبر همه شما را به سرداب آن خانه مشرف بفرماید.

همین محلی که الان مسجد است، بالای سر حضرت عسکریین، آن‌جا خانه امام زمان بوده است.

یک مطلبی است که البته زود است الان به شما بگویم، شاید روزهای آخر ان‌شاءالله بگویم، آن‌جا یک چیزی است که از اسرار و رموز است.

دیدیند یک خانه‌ای است که هیچی ندارد، یک پرده‌ای آویخته‌اند، پرده بلندی، پرده خیلی نو است، مثل این‌که الان از کارخانه در آمده است، پرده را بلند کردند، دیدند که هرچه می‌خواهی پس پرده است، یک سرداب بزرگی است به اندازه دو تا از این ستون‌ها، از آن‌جا تا آین‌جا، ولی این سرداب را آب گرفته است، آن آخر سرداب یک آقای نورانی که مثل ماه می‌درخشد، در سن جوانی، با یک قیافه آسمانی و جذاب، آن‌جا مشغول نماز است.

گفتند: خودش است، فهمیدیم، همان‌که سال‌ها است دولت و دربار در کمین او بودند که پیدایش بکنند و نمی‌توانستند، این همه دستگاه‌های عریض و طویل برای جستجوی او درست شده بود و نمی‌وانستند رد او را بجویند، پیدا کردیم. دیگر نان خودمان و هفتاد پشتمان در روغن است.

الان سر را می‌بُریم و پیش معتضد می‌بریم، بزرگترین خدمت را در کشور ما کرده‌ایم، بزرگترین کار تاریخی را که بنی‌امیه و بنی‌العباس در کمین بودند و گیر آن‌ها نمی‌آمد، حالا به دست ما جاری شده است. اگر سرلشکر هستیم، سپهبد می‌شویم، اگر سپهبد هستیم، ارتشبد می‌شویم، اگر یک خانه داریم، ده تا خانه هم می‌گیریم، خواهرزاده خودمان را هم وارد کار می‌کنیم، دایی‌زاده خودمان را هم وارد کار می‌کنیم. نان ما در روغن است.

گفتند: این آب چیزی نیست، لابد یک ذره آب است، یک نفر آن‌ها پاچه‌های خودش را بالا زد که در آب برود، شمشیر هم به کمرش بود، برود سر را ببرد.

ارواح ننه‌شان خیال کرده بودند!

به محض این‌که پای خودش را در آب گذاشت، به سلامتی شما، آب مثل لوله آسیاب، اما نه از این آسیاب پوسیده‌های شما، یک آسیابی که اقلا لوله‌اش ده متر طول داشته باشد و سه متر قطر دایره‌اش باشد، این‌چنین آبی پایین بیاید، چطور می‌کشد و می‌برد، دیدند مثل آسیاب به محض این‌که پای این به آسیاب رسید او را پیچاند و پایین برد.

داد زد من را بگیرید، آمدند دست و پای او را گرفتند و او را از آب بیرون کشیدند. آب تو حلقش رفته بود و یک گوشه‌ای افتاد. عجب! ایه چه آبی بود، معلوم می‌شود خیلی عمیق است و آب می‌کشد.

چون مطلب مهم است و پول، پول سنگینی است که به آن‌ها می‌رسد، مقام هم هست، آن دومی گفت: این شنا بلد نبود که رفت، من شنا بلد هستم و من می‌روم.

پاچه‌ خود را بالا زد و دامن را به کمر زد، تا رفت، دومی هم مثل اولی، آب او را گرفت، مثل این‌که یک مارماهی است.

داد و فریاد کرد که من را بگیرید، دومی را هم دستش را گرفتند و بیرون آوردند.

نفر سوم عاقل بود، گفت: پهلوان را زنده خوش است، طلسم است، این اگر به این راحتی بود، تا حالا صد مرتبه گیر افتاده بود، معلوم می‌شود یک چیز دیگری است، ما نه شیر شتر می‌خواهیم و نه دیدار عرب، نه مقامات و پول می‌خواهیم، نه این کشته شدن را، آن دو نفر را من خلاص کردم، اگر من بروم، چه کسی من را خلاص کند؟

از همان دور ایستاد، این عبارت را که هر دو نوشته‌اند، هم ملاعبدالرحمان نوشته است، هم علمای شیعه نوشته‌اند، از همان دور ایستاد، یک نگاهی کرد، صدا زد: «المعذره الی الله و الیک یا صاحب الدار» ای صاحب خانه از شما عذر می‌خواهم، از خدا عذر می‌خواهم، نفهمیدم و نفهمیدیم، از ما درگذر، پوزش ما را بپذیر.

دو تای دیگر را به حرکت آورد و سوار اسب شدند. از در خانه که بیرون آمدند، آن غلام نگفت شما که بودید؟ آدم بودید، سگ بودید، گربه بودید، پشه بودید، رفتید چه کار کردید، هیچ اعتنا نکرد.

سوار شدند و دم‌هایشان را گره زدند و برگشتند، خلیفه معتضد هم الان منتظر است در بغداد که الان سر را می‌آورند، سپرده بود که به محض آمدن فوری با بلندگوی طبیعی خبر بدهید.

سه نفری با اسب‌های یدکی آمدند، دم دروازه نگهبان صدا زد، تا این‌که خبر رسید به دربار که آمدند، معتضد هم نشسته بود و مهیا بود، شمع را هم روشن کرده‌اند، منتظر بود که سر را بیاورند.

دید دست خالی هستند!

پرسید سر کجا است؟ گفتند: معذرت می‌خواهیم. گفت: چطور شد؟ مگر کسی آن‌جا نبود؟ گزارش غلط داده‌اند؟

گفتند: گزارش درست بوده است. ما رفتیم و قصه از این قرار بوده است.

این دم شیر است به بازی نگیر عشق حقیقی است مجازی نگیر

او کسی نبود که ما بگیریم.

سبیل‌های معتضد پایین افتاد، صورتش گه مرغی شد! گفت: تا این‌جا که آمدید، کسی از قصه شما خبردار شده است؟ به کسی هم گفته‌اید؟ گفتند: نخیر، گفت: «انا ؟؟؟ 1:16:50 ابی»، هر دو درست است، گفت: من بچه پدرم نباشم، یعنی حرام‌زاده باشم، اگر این قصه را از جای دیگری بشنوم و شما سه نفر را زنده بگذارم، باید این قصه را جز من و شما سه نفر هیچ‌کس دیگر نداند.

البته تا معتضد زنده بود قصه را جرات نکردند که بگویند، چون حرام‌زادگی او مسلم نبود، ناچار آن‌ها را می‌کشت.

بعد از مرگ معتضد بروز دادند. هم شیعه و هم سنی نوشته‌اند. این‌طور در کمین حضرت بودند. ناچار باید این آدم پنهان باشد.

این مطلب تا این‌جا به دست شما سپرده تا فردا.

خدا را قسم می‌دهم به اسم اعظمش در قرآن که به زودی حضرت را آشکار بفرماید.

ما را در هجران غیبتش باقی نگذارد.

گفت که ای قوم، روح پیکرم این است، حجت کبرای روز محشرم این است،آن همه اکبر ؟؟؟ 1:19:05

وای بمیرم حسین7

آن همه اکبر ؟؟؟ 1:19:15 اصغرم این است،

رحمی چشم بر فنا است حال محول

یک بچه‌ای را که این بچه مثل آتش شعله می‌کشد،

یااباعبدالله7

از دور آثار عطش در او نمایان است، هرکه از دور می‌بیند، می‌بیند بچه در اضطراب و انقلاب است، گاهی سر روی دوش پدر می‌نهد، گاهی سر به سینه بابا می‌چسباند،

وای امان، های امان

معلوم است که تشنه است،

بر آن‌چه که ارباب مقاتل نوشته‌اند،

فرمود: «یا قوم اسقو هذ الرضیع»[9]

یا الله

«اما ترونه کیف یتلذا عطشا من غیر ذنب اتاه الیکم»[10]

مگر نمی‌بینید که بچه مثل آتش شده است، مگر نمی‌بینید که بچه مثل مشتعل شده است، تشنگی بچه من را کشته است،

وای

بر پسر فاطمه7 منت بگذارید، این بچه را سیرابش کنید، این بچه گناه ندارد.

چشمان شما تر شد من را کافی است.

یک آه و ناله و دعا بگویم،

هنوز داشت حرف می‌زد، بچه‌اش را بالای دستش گرفته بود، حرف آقا تمام نشده بود، یک وقت دید علی می‌لرزد، علی مثل مرغ سر کنده شده است،

یا الله

به محض این‌که نگاه کرد، دید تمام رگ‌های گردن بچه بریده است.

به حق امام حسین7 فرج امام عصر7 را نزدیک بفرما.

ما را به دیدار و به نصرت آن بزرگوار سرافراز فرما.

ما را در پناه امام زمان7 از هر خطا و خطری حفظ بفرما.

مشکلات ما را آسان گردان.

گره از کار همگان بگشا.

بیماران ما را لباس عافیت بپوشان.

قرض مقروضین ادا بفرما.

دردهای نگفته و نهفته ما را دوا فرما.

به حق محمد و آل محمد: نعمت ولایت را تا نفس آخر در ما باقی بدار.

در اولاد و اعقاب ما، نسلا بعد نسل جاری بفرما.

ما را به اخلاق پیغمبرت9، مودب و متخلق بفرما.

به حق امام عصر7 گناهان ما را ببخش.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا پایان عمر به ما عطا بفرما.

ذوی الحقوق ما، خاصه آن‌هایی که ما را به ولای اهل البیت هدایت کردند، همه آن‌ها را غریق رحمت بفرما.

آن‌هایی که در این مسجد و سایر مساجد صرف وقت کرده‌اند، بذل مال کرده‌اند، همت خود را بکار بردند، مساجد را بپا ساختند، نگهداشتند، و آن‌ها که در این مساجد بندگی تو کرده‌اند و مرده‌اند، همه آن‌ها را بیامرز.

به همه آن‌ها از ثواب‌های جلسات ما، سهم وافی عطا بفرما.

آقایان محترمین و محترمین مخدرات، هر حاجتی دارند و شرعی است، برآور.

عواقب امور بخیر بگردان.

بالنبی و آله

الفاتحه مع الصلوات.


[1]حدید: 25
[2] کافی : ج 4 ص 184
[3] توحید : 2
[4] انعام : 103
[5] الکافی : ج 1 ص 98
[6] اسراء : 23
[7] الكافي ج : 2 ص : 159 – حدیث: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ أَبَرُّ قَالَ أُمَّكَ قَالَ ثُمَّ مَنْ قَالَ‏ أُمَّكَ قَالَ ثُمَّ مَنْ قَالَ أُمَّكَ قَالَ ثُمَّ مَنْ قَالَ أَبَاكَ
[8]
[9]
[10]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:57 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 13

https://drive.google.com/file/d/1dk8mtr ... 2veNO/view
اعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّه غَفُورٌ رَحيمٌ)[1]

امشب یک مقداری از امام حسن7 باید صحبت کنیم، و لو سلسله مطلب ما یک رشته خاصی است، ان‌شاءالله زندگی باشد، به عهده فردا شب.

به عنوان مقدمه عرض کنم این آیه را برای چه خواندم؟

خدای متعال در قرآن مقدس متذکر ائمه ما شده است. چند روز قبل که روزها در مورد امام زمان صحبت می‌کنیم، این مطلب را به اجمال گفتم، نمی‌شود قرآنی که (وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ)[2] فیه، قرآنی که خدا می‌گوید: (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ء)[3] در قرآن هیچ چیز را فروگذار نکردیم، هر رطب و یابسی را گفتیم، نمی‌شود در قرآن به مساله وصایت و ولایت و امامت ائمه دوازدگانه اشاره‌ای نشده باشد، نمی‌شود، از اشاره بالاتر شده است.

در قرآن مقدس طبق آیه‌ای که در چهار پنج روز قبل روزها خوانده‌ام، به امامت ائمه اثناعشر تصریح شده است، خدا در قرآن گفته است که ما دوازده ماه داریم و دین پابرجا هم همین است، دین پابرجا در دانستن دوازده ماه ظاهری نیست، این را هر بچه‌ای می‌داند که سال دوازده ماه است، هیچ خری نگفته است که سال ده ماه است، هیچ احمقی نگفته است که نوزده ماه است، سال دوازده ماه است، چه شمسی و چه قمری، چه پیش یهودی‌ها و چه پیش نصرانی‌ها، چه پیش مسلمان‌ها و چه پیش مادیین، چه پیش الهیین، در نزد همه سال قمری دوزاده ماه است، سال شمسی هم دوازده ماه است، دوازده برج است، پس اینکه خدا می‌گوید (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّم)[4] (فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُم)[5] (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ الله اثْنا عَشَرَ شَهْرا)[6] این تاکیدهای پیاپی نشانه این است که مراد یک مطلب دیگری است که آن مطلب را هم در روایات ما گفته‌اند، پیغمبر هم اشاره کرده‌اند.

خداوند متعال سال شمسی نبوت شمس الضحی حضرت خاتم الانبیاء حضرت ابوالقاسم محمد9 بر مدار دوازده ماه دور داده است که آن دوازده ماه، ماه اولش علی بن ابیطالب7، (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها)[7] و از ثعلبی مفسر هم نقل کردم که پیغمبر فرموده‌اند: آفتاب من هستم و ماه علی7 است، وقتی‌که من از دست شما رفتم به علی7 بچسبید، علی7 که از دست شما رفت به «فرقدان» بچسبید، «فرقدان» را فرمود: حسنین8 هستند، «فرقدان» که از دست شما رفتند به «نجوه زاهره»، ستاره‌های درخشان که ائمه از اولاد حسین7 باشند.

این را علمای سنی نوشته‌اند، دوازده ماه ولایت مدار سال شمسی اسلام است، آن دوازده تا هم اولشان حضرت علی است و آخرشان هم حضرت مهدی است.

چنانچه از «سید علی همدانی» در کتب «موده القربی» نقل شده است. روزها من این بیانات را گفته‌ام، طبق این مدعای خودمان از کتاب‌های ملاهای سنی شافعی حدیث پیغمبر را نقل کردیم.

خدایی که در قرآن از هر مساله‌ای اجمالا یک تذکری داده است، نمی‌شود از امامت و ولایت ائمه دوازده‌گانه تذکر نداده باشد، نمی‌شود این‌ها را به عناوینی در قرآن ذکر نکرده باشد.

این آیه‌ای که خواندم، خدا تذکر به سه تا امام از دوارده امام ما داده است. یکی علی بن ابیطالب7، دو تا هم امام حسن7 و امام حسین7.

نهایت بنای قرآن بر این نیست که عامیانه و ساده و سطحی بگوید: «ان وصی رسول الله علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب بن عبدهاشم بن عبدمناف7» روی حکمت‌هایی بنا براین‌طور گفتن نیست.

اما اشاره می‌کند و در باطن قرآن معین می‌کنند که این اشاره به چیست.

در این آیه مبارکه از حضرت امیرالمومنین7 تعبیر به نور شده است، (نُوراً تَمْشُونَ بِهِ) و از امام حسن و امام حسین8 تعبیر شده است به (كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ).

يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّه غَفُورٌ رَحيمٌ

معنای ظاهر آیه این است: ای مسلمان‌ها، ای کسانی‌که شهادتین می‌گویید، (اتَّقُوا الله) از خدا بپرهیزید، خدا را مراقب باشید و در نظر بگیرید، شب‌های اول در مورد تقوی مقداری صحبت کردیم، (وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ) به پیغمبرش ایمان بیاورید، راستی راستی هرچه پیغمبر می‌گوید گوش بدهید و عمل بکنید، اگر این کار را کردید، یعنی پرهیز از خدا کردید و ایمان واقعی به پیغمبر آوردید، هرچه را که پیغمب گفت گوش کردید.

این را در بسته می‌گویم و رد می‌شوم، همه مسلمان‌ها به همه حرف‌های پیغمبر گوش ندادند، به همه حرف‌های پیغمبر عمل نکردند، یکی از حرف‌های عمده پیغمبر، حرف‌های روز غدیر خم وی بود، آن حرف را پشت سر و زیر پا انداختند، «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» با آن جزر و مدها و شش میخ مهر کردن‌های اول، در بیابان، در آفتاب تابان، هفتاد هزار، بلکه صد هزار، صد و بیست هزار هم گفته‌اند، حاجی را نگه داشت، گفت که از جهاز شتر منبر درست کردند، در زیر آفتاب داغ بیابان بالای منبر رفت، دو شبانه روز هم حاجی‌ها را آن‌جا نگه داشت، یک ساعت هم پیامبر خطبه خواند، در وسط‌های خطبه‌اش هم سوال کرد که «الست اولی منکم» آیا من اولویت بر شما از خودتان ندارم؟ من ولایت واقعیه نسبت به خود شما ندارم، همه گفتند: چرا. آن وقت فرمود: هرکس من اولای به او هستم، علی7 اولی به اوست، هرکس من ولایت بر او دارم، ولایت تکوینی و تشریعی، هر دو، علی7 ولایت بر او دارد، این‌ها را گفت.

بعد هم با علی7 بیعت کردند.

هفتاد طریق از طرق شیعه و سنی قصه غدیر را نقل کرده‌اند.

همه به قصه غدیر گوش نکردند.

ای کسانی‌که ایمان به خدا آوردید، خدا را بپرهیزید و به تمام حرف‌های پیغمبر ایمان بیاورید، و بر طبق گفته‌های پیغمبر عمل کنید، اگر چنین کردید، خدا به شما دو کفل رحمت را عطا خواهد کرد و خدا به شما یک نوری را می‌دهد که بوسیله آن نور و به راهنمایی و روشنایی آن نور، شما بتوانید این مسافرت خود را طی کنید.

آن وقت در باطن قرآن، می‌گویند مراد از ان نوری که راهنمای سلوک ما است در صراط مستقیم توحید، علی بن ابیطالب7 است.

خدا از علی7 در این آیه به نور تعبیر کرده است، و راستی هم علی7 نور است، هرکس دنبال علی7 را بگیرد، به صراط مستقیم توحید وارد شده است و به سر منزل حقیقت می‌رسد و به کعبه یقین وارد خواهد شد. علی7 هادی است، (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد)[8] فرمود: یا علی7، من منذر هستم و تو هادی هستی. به راهنما، هادی می‌گویند. نور و روشنایی راهنما است، راه را از چاه برای ما ممتاز و جدا می‌کند.

اگر تقوی را پیشه گرفتید و به گفته‌های پیغمبر صد در صد ایمان آوردید، خدا دو کفل از رحمت خودش را به شما می‌دهد، دو تکه و دو قطعه از رحمت خودش را می‌دهد.

آن وقت در روایات می‌گویند مراد از دو کفل رحمت که خدا به این امت داده است، امتی که مومن به پیغمبر هستند، مراد امام حسن و امام حسین8 هستند.

این‌ها دو قطعه از رحمت الهیه هستند که خدا به این امت مومن به پیغمبر عطا کرده است.

این دو بزرگوار، دو روایت داریم که به قول ابن شهر آشوب در کتاب مناقب خودش می‌گوید: تمامی اهل قبله، یعنی هرکس به طرف مکه نماز می‌خواند، یعنی همه مسلمان‌ها، حنفی، شافعی، حنبلی، مالکی، جعفری، هرکس به جانب کعبه نماز می‌خواند، اتفاق دارند بر این‌که این دو حدیث از دو لب مبارک پیغمبر بیرون آمده است.

این فرمایش ابن شهرآشوب در مناقبش است و درست هم می‌گوید.

اهل قبله اتفاق دارند بر این‌که پیغمبر در مورد حسنین، امام حسن و امام حسین8 دو تا مطلب را گفته است:

یکی این‌که پیغمبر فرموده است: «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه» امام حسن و امام حسین8 دو تا آقای جوانان اهل بهشت هستند.

این عبارت از دهان پیغمبر درآمده است، شیعه و سنی نقل کرده‌اند. ابن شهرآشوب مدعی است که اهل کتاب اتفاق بر این روایات دارند، امام حسن و امام حسین8 دو تا آقای جوانان اهل بهشت هستند.

پیرمردها نگویند پس آقای پیرمردها کیست؟ جواب این است که پیرمردها را به بهشت راه نمی‌دهند، این را بدانید، بهشت جای اَه و تف و عصا زدن و عینک زدن و سمع زدن و برای هر سوراخی یک چیزی تهیه کردن و این حرف‌ها نیست، بهشت جای این حرف‌ها نیست، جای سرفه و جای آی پایم درد گرفت و آخ کمرم درد می‌کند، در بهشت نیست.

در بهشت، اهل الجنه، شب عید و شام عید است، قدری بگوییم تا کیف کنیم.

«أَهْلَ الْجَنَّةِ جُرْدٌ مُرْدٌ مُكَحَّلُون»[9] همه خوشکل، قشنگ، موها را از پیازش جدا می‌کنند و دور می‌ریزند، آن‌جا جای مو که شما هر روز با ماشین خودتراش و ماشین برقی، ماشین کنید و نرمه‌هایش را دور بریزید، بهشت شهرداری ندارد، شهربانی هم ندارد، چون بهشت کثافت ندارد، لهذا سوپور و شهرداری ندارد.

بهشت یک‌پارچه مثل آینه می‌ماند، شهربانی هم ندارد، زیرا در بهشت جنگ و نزاع و دعوا و دزدی و چاقوکشی و این حرف‌ها نیست که احتیاج به پلیس و شهربانی داشته باشد.

اما جهنم شهرداری دارد، آن‌جا کثافت خیلی است، باید جمع بکنند و در طینت خبال بریزند.

در یک روایتی دارد که حضرت رضا7 است یا حضرت هادی7، دم در بهشت یک آرایشگاهی است، آن آرایشگاه برای امام رضا7 است ظاهرا، پیرمردها را در آن آرایشگاه می‌برند، این موها و کثافت‌ها را همه جدا می‌کنند و در می‌ریزند، با پارافین‌های بهشتی، صورت‌ها را چاق و سرخ و سفید و قشنگ و ملوس می‌کنند، قدها را هم مثل شمشاد راست می‌کنند، چشم‌ها را هم سرمه کشیده و نورانی می‌کنند، قوای جوانی را به آن می‌دهند، کلیه بیماری‌ها را هم از آن دور می‌کنند، هرچه میکروب ضد حیاتی در بدنش باشد همه را از او دور می‌کنند، چاق و لمبه و دمبه و سرخ و سفید و جوان و پرشهوت، او را به بهشت می‌برند.

در بهشت هم پیری نیست، آن‌جا نه غم است و نه غصه است و نه محنت است و نه زحمت است و نه عرق ریختن است. خوردن است و کیف کردن است و لمیدن. بهشت یک تمبل خانه عجیبی است.

خدایا به حق امام حسن همه جمعیت امشب من را از عالم و عامی و مرد و زن و پیر و جوان، من را هم تصدق سر این‌ها، همه ما را اهل بهشت بگردان.

همه ما را در جوار رحمت پیغمبرت9 و ائمه طاهرین: جایگاه و منزل عطا بفرما.

وقتی هم که به بهشت می‌روند و در بهشت که بسته می‌شود، صدا می‌زنند آهای بهشتی‌ها، اعلام عمومی، ؟؟؟ 17:30 متحدالمال، با بلندگوهای آخرتی، این‌جا جایی است که پیری ندارد، تا ندارد، بی‌پایان است، بی‌نهایت، تا خداوندی خدا است که تا ندارد، آخر ندارد، جوان هستید و پیر نمی‌شوید، صحیح و سالم هستید، ناخوش نمی‌شوید، غنی و ثروتمند هستید، گدا نمی‌شوید، زنده هستید و مرده‌ نمی‌شوید، دانا هستید و نادان نمی‌شوید.

آی جای خوبی است! آدم حظ می‌کند. یک کمی بیشتر تعریف کنم، پیرمردها همین الان دلشان می‌خواهد از همین‌جا بروند، دیگر به خانه نروند و یک سره به بهشت بروند.

دم در بهشت یک آرایشگاهی است که در آن آرایشگاه متعلق به امام رضا7 است، آن‌جا اهل بهشت را می‌برند، آرایش می‌کنند، جوانشان می‌کنند، مزاج جوانی قوی، آن وقت آن‌ها را به بهشت می‌برند.

پس در بهشت پیرمرد نیست، پیرمرد را به بهشت راه نمی‌دهند، دم در بهشت جوانش می‌کنند و می‌بردش.

«سیدا شباب اهل الجنه» که فرموده‌اند، به قول علمای علم اصول مفهوم ندارد، این‌جا نه مفهوم لقب است و نه مفهوم وصف است، این‌ها نیست.

چون غیر جوان در بهشت کس دیگری نیست، لهذا فرموده‌اند: حسن و حسین8 دو آقای جوانان اهل بهشت هستند، یعنی آقای بهشتی‌ها هستند، مخصوصا امام حسین7 که مالک بهشت هم هست.

با اذن امام حسن7 یک نکته امشب بگویم، از برادرشان امام حسین7 هم چشم نپوشیم.

بهشت مِلک امام حسین7 است، بهشت و حورالعین از نور امام حسین7 خلق شده‌اند، لهذا در بازار امام حسین7 بهشت الله داد است، بهشت به مفت و ارزان داده می‌شود، در مغازه و بازار امام حسین7 بهشت خیلی ارزان است.

«من بکی له الجنه»[10] «من ابکی له الجنه»[11] «من تباکی له الجنه»[12] «من انشد فی شعرا فابکی فله الجنه»[13]

با یک کاشه اشک می‌فروشند، اما در بازار امام جعفر صادق7 این حرف‌ها نیست، آن‌جا آن‌قدر گران است! «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاه»[14] کلی شرائط دارد، البته اگر آن شرائط پیدا بشود، آن بهشت هم خیلی عنبر سرشت است، جایش خیلی بالا است.

در دستگاه امام حسین7 بهشت الله داد است، یعنی مجانی و ارزان و به مفت می‌دهند، به یک گریه می‌دهند، سر عمده‌اش این است که بهشت مِلک امام حسین7 است.

این یک حدیث. این حدیث را به قول ابن شهرآشوب، اهل قبله اتفاق کرده‌اند که پیغمبر فرموده است.

حدیث دوم:

پیغمبر فرموده‌اند: «الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا»[15] حسن و حسین8 دو امام هستند و پیشوا امت هستند، خواه قیام به امر بکنند و یا قیام به امر نکنند و خانه نشین باشند.

از این عبارت پیغمبر همچین مفهوم می‌شود، که این دو تا، قیام و قعود دارند، همین‌طور هم هست، هم امام حسن7 قیام و قعود دارد و هم امام حسین7 قیام و قعود دارد.

یک عده زیادی از شما روزها هم تشریف دارید، اگر خاطر مبارک شما باشد، پریروز در مورد موضوع امامت، این مطلب را من گفتم و دیگر حالا نباید تکرار کنم، گفتم: اگر رعیت زیر بال امام را گرفتند و نصرت و یاریش کردند، واجب است که امام قیام به امر کند، زمام کارها را به دست بگیرد، اگر رعیت زیر بالش را نگرفتند، یاریش نکردند، بر او قیام به امر واجب نیست، آن وقت در خانه‌اش می‌نشیند، تا وقتی‌که زیر بالش را بگیرند.

پس زمامداری امام، منوط و مربوط به یاری مردم است، مردم اگر زیر بالش را گرفتند و گفتند: بیا کارها را در دست بگیر، باید بیاید، نمی‌تواند نیاید، آن‌وقت شهربانی و شهرداری و دارایی و دادگستری و تمام دوائر مربوطه کشوری، باید زیر نظر او باشند، ؟؟؟ 23:25 عسکر و لشکر و تنظیم ارتش و جمع آوری پول و مصرف کردنش در مصارف منافع عمومی، کل این‌ها را باید در دست بگیرد و مشغول کار بشود، مثل این‌که علی بن ابیطالب7 در چهار سال خلافتش کرد.

و اگر مردم زیر بال امام را نگرفتند، بر امام قیام به امر واجب نیست، بلکه باید در خانه‌اش بنشیند، اگر مطمئن در جانش بود در خانه‌اش بنشیند، اگر نبود غائب بشود، این‌ها را روز، پری‌روزها مفصل بیان کردم. این میزان عقلی است.

هر دو این دو امام، برای ایشان در یک مدتی از زمان، شرائط قیام پیدا شد و در یک مدت شرائط قیام نبود، قعود کردند، عبارت پیغمبر هم اشاره به همین مطلب دارد.

پیغمبر فرمودند: حسن و حسین8 امام هستند، خواه قیام به امر کنند و زمام کارها را به دست بگیرند، خواه به خانه‌شان بنشینند.

معلوم می‌شود هر دوی این‌ها هم قیام دارند و هم قعود دارند. و این معجزه پیغمبر است که خبر داده است، همین‌طور هم شد.

این نکات را بگویم بهتر از این است که مطالب عرفانی بگویم، این نکاتی است که مورد ابتلا جوان‌ها است و خوب است بدانند.

امام حسن7 بعد از دنیا رفتن علی بن ابیطالب7 در روز 21 ماه رمضان، همان روز با امام حسن7 بیعت کردند، مردم گفتند ما همان کاری را که با پدرت علی7 می‌کردیم، یاری می‌کردیم، کمکش می‌کردیم، پول به او می‌دادیم، امر که می‌فرمود، مجهز می‌شدیم و به جنگ می‌رفتیم، تمام این کارها را با تو هم خواهیم کرد.

چون مردم با امام حسن7 بیعت کرده‌اند، بر امام حسن7 واجب می‌شود که قیام به امر کند و زمام کارهای کشوری را در دست بگیرد.

حواس شما جمع باشد، کلماتی که می‌گویم همین‌طوری بی‌فکر و بی‌هدف نیست، کلمه به کلمه‌اش نکته دارد.

با او بیعت کردند، چون با او بیعت کردند، عده زیادی از وجوه اهل عراق، بزرگان قطر عراق، این‌ها بیعت کردند و گفتند: مثل پدرت ما تو را یاری می‌کنیم، چون گفتند: بر حضرت امام حسن7 واجب است که قیام به امر کند و زمام کارها را به دست بگیرد، ارتش را در قبضه بگیرد، فرماندهی کل قوی را بر عهده بگیرد، بلکه سرفرماندهی را بر عهده بگیرد، آن وقت تجهیز قشون کند، پول‌ها را بگیرد، سهم امام را بگیرد، زکوات را بگیرد، وجوه بریه‌ای که متعلق به خودش است، از مردم بگیرد، چون بی‌مایه فتیر است، بی‌پول هیچ کاری نمی‌شود کرد، خدا هم پول می‌خواهد، تا چه برسد به پیغمبرش، پیغمبر هم پول می‌خواهد، امام هم پول می‌خواهد، ملاها هم پول می‌خواهند، طلبه‌ها هم پول می‌خواهند.

خدا در قرآن می‌فرماید: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى)[16]

پول چیز خوبی است، چه کسی گفته بد است، بد خودت هستی، پول خوب است، اگر پول خدیجه نبود که اسلام رونق نمی‌گرفت، اگر پول نبود که پیامبر نمی‌توانست تجهیز قشون کند، اگر پول نباشد که مصالح عمومی را نمی‌توان به راه انداخت.

بالاخره گفتند: یا حسن بن علی8 یا ابامحمد، باید به میدان بیایی، به میدان آمد، پول‌ها را بیاورید و صندوق دارایی را درست کرد، اسمش بیت المال است، قشون را منظم کرد، دستور داد که قشون بروید در خارج کوفه باشید، تا حرکت کنیم و به جنگ با معاویه بروید، به طرف شام برویم، وارد در میدان شد، روز 21 ماه مبارک با او بیعت کردند، تا آخر ماه مبارک و ماه شوال و ماه ذی القعده و ماه ذی الحجه، یک چهار، پنج، شش ماهی بیشتر نبود که داخل در کار شد، یک وقت امام حسن7 فهمید که عجب حُقه‌هایی دور او را گرفتند، عجب پدرسوخته‌گی‌هایی دارند می‌کنند، عن‌قریب است که ریشه دین را به باد بدهند.

یک عده منافق مثل اشعث بن قیس بودند و بعضی دیگر از پول‌دارها و اعیان و اشراف کوفه، این افراد محرمانه با معاویه، خال المومنین، دایی مومنین، در گفتگو بودند و با هم قراردادی داشتند، معاویه دلال‌هایی را فرستاده بود که محرمانه با سران کوفه و سران افسران امام حسن7 مذاکره کنند که حسن بن علی8 را در میدان بیاورید و تسلیم ما کنید، در مقابل شما را نگه می‌داریم و حقوق شما را اضافه می‌کنیم و درجه شما را بالا می‌بریم، من باب مثل، اگر سرگرد هستید، سرهنگ می‌شوید، اگر سرهنگ هستید، سرتیپ می‌شوید، اگر فلان مقدار به شما می‌رسد ما آن را دوبل می‌کنیم.

از این وعده و وعیدها محرمانه به سران اشراف کوفه و سران افسران امام حسن7 داده می‌شد.

دنیا هم عجیب عافتی است!

خدایا به حق پیغمبر ما را از خطر حب مفرط دنیا خودت حفظ بفرما.

نوعا دین را دنیا دوستی و دنیاداری از بین می‌برد.

حضرت سیدالشهداء7 فرمودند: مردم بنده دنیا هستند و دین چسبیده به زبان آن‌ها است، «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُم‏»[17] هرجا پول بود، دینشان را هم دنبال او می‌برند. این را امام حسین7 فرمود و درست هم گفت.

این‌ها شروع کردند با معاویه بند و بست کردند، فهمیدند معاویه می‌خواهد از راه این‌ها حسن بن علی8 را بکوبد، ریش معاویه دست این‌ها است، موقع چانه زدن و دبه رفتن است، با دلال‌ها چانه می‌زدند، مثلا او می‌گفت که ماهی صد تومان به تو می‌دهیم، او می‌گفت: ماهی دویست تومان، در این گفتگوها بودند، یا می‌گفتند: سرتیپ می‌شوی، می‌گفت: نه، سپهبد باید بشوم.

این‌ها مثال‌هایی است که من می‌زنم. در این چانه زدن و دبه‌ها بودند.

امام حسن7 یک وقتی فهمید که همین عده که صورتا دور او را گرفته‌اند و اظهار ایمان می‌کنند و به جنگ با معاویه تحریص و ترغیبش می‌کنند، همین افراد باطنا با مشغول ساخت و پاخت هستند، این پدر نامردها هم از توبره می‌خورند و هم ا آخور، هم از این‌جا می‌خورند و هم دارند آن‌جا زمینه‌سازی و زمینه‌چینی برای خودشان می‌کنند و این خیلی خطر دارد.

دشمن اگر نمایان باشد و آدم دشمن نمایان را بشناسد، آدم خودش را جمع و جور می‌کند، یا اگر قدرت دارد می‌جنگد و یا اگر نمی‌جنگد، می‌رود در کنجی و پناهگاهی، اما وای به این‌که دوست انسان باطنا دشمن باشد و صورتا اظهار دوستی کند، این خیلی خطرناک است.

امام حسن7 دید که این‌ها این‌طوری هستند، این‌ها نقشه دارند که امام حسن7 را در میدان بیاورند و به چراغ وا بدارند و بعد از این‌که در میدان آوردنش، کتف بسته او را تسلیم معاویه بکنند. وای که اگر معاویه در داخل میدان غلبه پیدا کند. در داخل میدان اگر غلبه پیدا کرد، می‌دانید که چه کار می‌کند، می‌آید تا گاو و ماهی می‌رساند، تا هم فیها خالدون می‌رود، اگر تو میدان به عنوان یورش جلوروی و پیشروی کردند، به کشتن امام حسن7 تنها قانع نمی‌شوند، امام حسین7 را هم می‌کشند، نسل علی7 را از بین برمی‌دارند، ریشه شیعیان علی بن ابیطالب7 را از هفتم طبقه زمین می‌کَنند، و بعد آزادانه هرچه دلشان بخواهد عمل می‌کنند.

قانوش هم همین است. یک وقت شما تسلیم می‌شوید، یا با شرط و یا بلاشرط، با شرط اگر تسلیم شدی که هیچی، شرط هم می‌کنی که ماهی هزار تومان هم بدهی مثلا، بلاشرط تسلیم می‌شوی، نسبت به خود تو، دشمنت هرکار بخواهد بکند، می‌کند.

اما اگر در میدان آمدی و با دشمن جنگیدی و در جنگ او بر تو غلبه کرد، او ول نمی‌کند، او خانه‌ات را تاراج می‌کند، املاکت را هم مصادره می‌کند، تمام دوستان تو را هم قلع و قمع می‌کند، قانونش این است.

امام حسن7 دید که بد نقشه‌ای این پدر نامردها ریخته‌اند، نقشه آن‌ها این است که حضرت را به میدان ببرند، وقتی‌که آتش جنگ مشتعل شد، آن‌وقتی‌که قَع قَعه سنان و شیهه اسبان و داد دلیران و دلاوران بلند شد، همان‌جا عقب نشینی کنند و امام حسن7 را ول کنند، قشون هم بیاید امام حسن7 را بکشد و ایل و تبار امام حسن7 را از بین می‌برند، شیعیان علی بن ابیطالب7 را هم به کلی ریشه کن می‌کنند، تمام اموال این‌ها را می‌گیرند، آن‌چه را هم که از شئون روحانی این‌ها مانده است، همه را پایمال می‌کنند و دین در معرض خطر است.

فکر کرد که چکار کنیم؟

معاویه هم در عین این‌که دلال‌هایش با سران و افسران امام حسن7 در گفتگو بودند، فکر کرد که الان با خود حسن بن علی8 در میان بگذاریم، دردسر آن کمتر است، قال و قول آن کمتر است، با خودش در میان بگذاریم، پیغام داد که بیا با هم سازش کنیم، پدرت علی7 18 ماه جنگید، جز کشتار از طرفین و خون‌هایی که ریخته شد، نتیجه دیگر برده نشد، بیا با هم سازش کنیم.

چطور سازش کنیم؟ جوان‌ها نکته حساس این‌جا است، یاد بگیرید.

چطور سازش کنیم؟ امام حسن7 امامتش را به معاویه بدهد؟ نخیر. مگر امامت ملک امام حسن7 است که امام حسن7 به هرکس می‌خواهد ببخشد؟ امامت مانند نبوت، دو تا منصب خدایی است، خدا به هرکس که معین کرده است می‌دهد، خدا از هرکس بخواهد می‌گیرد و به هرکس بخواهد می‌دهد، خود پیغمبر اسلام مگر می‌توانست پیغمبریش را به کس دیگری واگذار کند؟ ابدا، این منصب برای او نیست که واگذار کند، منصب را خدا داده است، خدا حق دارد از پیغمبر به کس دیگری بدهد، خود پیغمبر حق ندارد، مگر پیغمبر خودش منصب امامت را به علی7 داد؟ ابدا، پیغمبر حق ندارد که منصب امامت را به علی بن ابیطالب7 بدهد، خدا داده است.

(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ الله اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ الله يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض)[18] منصب امامت را خدا به علی7 داده است، اگر هم بر سبیل فرض بنا بشود بگیرد، خدا می‌تواند بگیرد، کس دیگری نمی‌تواند بگیرد، علی7 نمی‌تواند منصب خودش را به کسی ببخشد، ملک او نیست، امام حسن7، امامتش برای خودش نیست که به دیگران ببخشد، بگوید: آقا ما با تو سازش می‌کنیم، ما امامت خود را به تو دادیم و تو پول به ما بده، ما خلافت الرسولی را به تو دادیم، تو پول به ما بده، امام حسن7 حق این کارها را ندارد، به دست تو او نیست.

جوان‌ها خوب این نکته را یاد بگیرید، کسی‌که جعل یک مقامی به دست او نیست، خلعش هم به دست او نیست، مگر مقام خلافت الرسولی به اختیار امام حسن7 است که حالا واگذار به معاویه کند، ابدا، این مقام را خدا به او داده است، بر فرض محال هم اگر قرار است گرفته شود، خدا باید بگیرد، خدا از این دوازده تا نگرفته است.

پس امام حسن7 چه را سازش کرد؟ امام حسن7 امامتش را به معاویه نداد، خلافت الرسولی خود را هم به او نداد، مقام روحانیتش را هم به معاویه نداد، چه چیزی را داد؟ امام اگر مردم زیر بارش بروند و یاریش بکنند، باید زمام تمام امور اجتماعی را در دست بگیرد، یعنی ارتش و شهربانی و ژاندارم و دارایی و سایر دوائر مربوطه، باید فرمان‌فرماییش با او باشد، باید رئیس و مدیر کل را او معین کند، باید وزیر اقتصاد را او معین کند، باید وزیر دارایی را او معین کند، به اصطلاح امروز می‌گویم، این‌ها را باید او معین کند، و رسیدگی به دوائر مربوطه اجتماع کند، اگر مردم زیر بالش را نگرفتند، در این امور دخالت نمی‌کند، یک امامی است که در خانه‌اش نشسته است، هرکس دین و مسائل دین را می‌خواهد، هرکس وظائف دینی‌اش را می‌خواهد بیاید خدمتش و از او بپرسد، او بگوید. اگر مردم زیر بالش را گرفتند، می‌آید و حسابی بر کرسی حکومت می‌نشیند، استاندار معین می‌کند، فرماندار معین می‌کند، فرمانده قشون معین می‌کند، پول‌ها را می‌گیرد، بیت المال یا اداره دارایی را زیر نظر می‌گیرد، رئیس دارایی و وزیر دارایی معین می‌کند، صندوق را مرتب می‌کند، پول از مردم بگیرید و در راه قشون مصرف بکنید، در راه دارالایتام مصرف بکنید، پل‌ها را بسازید و راه‌ها را شوسه بکنید، و چه وچه!

این کارهای اجتماعی را اگر مردم در دست گرفتند، یاری می‌کند، اگر یاریش نکرند، این‌ها را رها می‌کند.

امام حسن7 دید که مردم دور او را نگرفتند، این‌ها که دور او هستند، حُقه هستند، عن قریب است که معاویه را بر امام حسن7 مسلط می‌کنند بطوری‌که ایل و تبار هاشم را بکلی بکند، چون بنی امیه با بنی هاشم دشمنی صد ساله داشتند، اگر غلبه کنند این‌دفعه ریشه بنی هاشم را می‌کنند و تمام دوستان بنی هاشم را قلع و قعم خواهند کرد و این مصلحت نیست.

چه کار کرد؟ گفت: معاویه.

و خود معاویه هم گفت، بعد از خطبه‌ای که آمد در نزدیکی کوفه خواند. گفت معاویه تو چه می‌گویی؟

گفت: قشون دست من باشد، من باب مثل به زبانی می‌گویم که شما بفهمید، صندوق دارایی دست من باشد، رتق و فتق امور مملکی دست من باشد، جنگ و نزاعی با من نکنند، مخالفتی نکنند.

فرمود: ما با تو جنگ نمی‌کنیم، قشون هم نمی‌کشیم، نزاع هم با تو نداریم، کارها را هم تو برو بکن، خوب است!

گفت: بله.

شرط می‌کنیم تا زمانی‌که تو زنده هستی، وقتی خواستی بمیری باید همین کارها را به من بدهی.

این نکته دارد، روی موازین عقل و شرع امام حسن7 دارد حرف می‌زند.

خیلی خوب! حالا اگر با تو نخواهیم این سازش را کنیم، خون‌ریزی خواهد شد، انقلاب می‌شود، چه می‌شود و چه می‌شود، ریشه آل علی7 که از علی7 بروز کرده است، همه پایمال خواهد شد.

نه معاویه ما با تو سازش می‌کنیم، قشون کشی برای تو باشد، اداره شهرها برای تو باشد، این ریاست ظاهری هم برای تو باشد، با چند شرط:

اول این‌که به من و تمام بنی هاشم و تمام شیعیان علی7 به همه این‌ها امنیت کامل داده شود، امنیت اقتصادی داده شود، امنیت غذایی داده شود، امنیت جانی و مالی و ناموسی داده بشود که ما در امن و امان باشیم، ما بنی هاشم و شیعیان علی7.

کلا از هر جهتی در امن و امان باشند، امنیت مالی و جانی و اقتصادی و ناموسی و غذایی.

گفت قبول دارم.

شرط دوم: تو موقع مرگ همین ریاست را و همین قسمت سلطنت و زمامداری و حکومت اجتماعی را حق نداری به بچه‌ات یزید بدهی، حق نداری به دیگری واگذار کنی، باید به من واگذار کنی.

گفت قبول دارم.

نوشتند.

ببینید که امام حسن7 چقدر دقیق حرکت کرده است، چطور مطابق میزان عقل و درایت حرکت کرده است.

چند شرط جزیی دیگر هم بود که نوشتند.

کاغد نوشتند که امام حسن7 با معاویه بن ابی سفیان سازش کرده است در این‌که کارهای ظاهری و ریاست ظاهری، برای معاویه باشد و امام حسن7 دخل و تصرف نکند، حکومتی را عزل نکند، حکومتی را نصب نکند، قشونی نکشد، این کارها را امام حسن7 نکند، این‌ها همه برای معاویه است، امام حسن7 بنشیند و مشغول ترویج شرع و تبیین احکام و مشغول تربیت روحانی و روحانیین بشود، خودش و ایل و تبارش و شیعیان پدرش مشغول کارهای دینی خودشان باشند و از هر جهتی در امن و امان باشند و مرفه در زندگی از هر جهتی باشند. بعد از این‌که معاویه خواست بمیرد همین کارها را به امام حسن7 واگذار کند و به کس دیگری حق ندارد.

سازش نامه را طرفین نوشتند و مهر کردند.

این‌جا یک نکته به شما بگویم، لوطی‌ها، آن منافقانی‌که دو رویه دیوار را کاه‌گل می‌کردند، هم از توبره می‌خوردند و هم از آخور، هم از این‌طرف پول می‌گرفتند و خودنمایی می‌کردند، هم باطنا با دلال‌ها چانه می‌زدند، یک وقت دیدند که دلال‌ها گرم و داغ نیستند. دلال‌ها نیامدند صد تومان را به دویست تومان بالا ببرند، مطلب آن‌طوری‌که می‌آمد واین‌ها دبه و چانه می‌زدند و سنگ سنگین‌تری سر راه می‌گذاشتند، دیدند نشد، چه شد و چه شد.

یک وقت فهمیدند که معاویه با خود امام حسن7 سازش کرده است، او که سازش کرد، ماتحت همه این‌ها به زمین می‌خورد، این‌ها باید از ضد مافوقشان بخورند. دیگر آن پول و مقام و منصب و این حرف‌ها از بین رفت، تا فهمیدند یک مرتبه، پناه به خدا از مردمان منافق، دادشان بلند شد، وا اسلاماه، وادیناه، واقرآناه، حسن7 مشرک شد، حسن7 کافر شد، حسن7 دین را به دنیا فروخت، حسن7 رفت و با معاویه صلح و سازش کرد.

پدر نامردها، شما خودتان با معاویه داشتید چانه می‌زدید.

یک پدرسوخته‌ای گفت: «الله اکبر قد اشرک حسن7 کما اشرک ابوه من قبل»، حسن7 مشرک شد، همان‌طور که پدرت مشرک و کافر شد و از دین بیرون رفت، تو هم بیرون رفتی، رفتی با معاویه ساختی، ای وای دین را فروختی.

آقا این عوام رجاله هم که نمی‌فهمند، پناه به خدا، پناه به خدا از عوام رجاله، با یک سوزنی که به یک جای آن‌ها بزنی، یک‌مرتبه نوشادرشان برمی‌دارد و داد و فریاد و های و هوی، غوغا راه می‌اندازند، دیگر حساب نمی‌کنند که این سوزنی که به آن‌ها زده شده است برای چه زده شده است، به چه مقصدی زده شده است، این تحریک‌ها که می‌شوند، این محرکین چقدر دین دارند؟ چقدر دلشان برای دین می‌سوزد؟ چه هدفی دارند؟ این‌ها را دیگر فکر نمی‌کنند.

دو تا کلمه به گوش عوام برسان، یک‌مرتبه نهضت ملی راه می‌افتد. یک جنجالی.

یک مرتبه حرکت کردند، بر سر امام حسن7 ریختند، آی مشرک شدی، آی از دین بیرون رفتی، آی رفتی با معاویه ساختی، چنین کردی و چنان کردی، در خیمه امام حسن7 ریختند، بر سر امام حسن7، یکی آمد عبایش را کشید و برد، چند نفر می‌خواستند حضرت امام حسن7 را بکشند، اگر خواص از خویشان و اصحاب خاص امام حسن7 نبودند امام حسن7 را در خیمه‌اش کشته بودند، فرش زیر پایش را کشیدند، عبایش را کشیدند، غارت کردند.

بعد هم آن لامذهب، خنجری ؟؟؟ 49:10 در عصایش بود، امام حسن7 دید که قصه خیلی خراب شده است و تروریست‌ها ریخته‌اند و الان است که به اصطلاح امروز ترورش می‌کنند، بهتر است که از کوفه حرکت کند.

به محض این‌که خواست حرکت کند در ساباط مدائن چند نفر از این پدرسوخته‌ها هنوز دور و بر او بودند، یک نفر خنجر کشید و به ران امام حسن7 آن‌چنان زد که خنجر به استخوان امام حسن7 رسید. چند نفر دیگر هم پشت سر او بودند که تروریست‌ها بودند. خواص امام حسن7 ریختند، خود امام حسن7 هم با او که خنجر زده بود دست به گردن شد، از بالای اسب افتادند به زمین و هر دو گلاویز شدند، خواص امام حسن7 رسیدند و خنجر را از دست او گرفتند و در شکمش زدند و شکمش را پاره کردند، او از کار افتاد، دو تا رفیق او هم خواستند که حمله کنند، آن‌ها را هم گرفتند و کشتند.

امام حسن7 هم زخمی به خانه والی مدائن رفت، آن‌جا مدتی مشغول معالجه بود.

بعد هم بهتر شد، دید که کوفه جای مناسبی برای اقامت نیست. عمرو بن حریث و اشعث بن غیث و جماعتی از منافقین، این‌ها دیگر مار زخم خورده هم شدند، از آن منافع و فوائدی که چانه‌اش را زدند، افتاده‌اند، هرطور باشد امام حسن7 را خواهند کشت، این بود که امام حسن7 مدتی زیر لباس‌هایش زره می‌پوشید که مبادا در موقع نماز بر سر او بریزند و او را تکه تکه کنند.

حتی یک روز در نماز، یکی از این لامذهب‌های منافق، تیر را گذاشت، به خیال خودش زد که امام حسن7 را بکشد، تیر هم زد، ولی چون حضرت زیر لباسش زره پوشیده بود، تیر به حلقه زره گیر کرد و کارگر نشد.

حضرت دید که عراق جای ماندن نیست، به مدینه آمد. هم جان خودش، هم جان تمام بنی هاشم، هم جان همه شیعه را باقی گذاشت، شیعه توانست به آرامی اقلا چند تا عقاید شیعه را بگوید، چهار تا مسائل و فروع فقهی را نگه بدارد.

این‌کار امام حسن7 بود. این‌کار را با تمام موازین عقل و نقل و شرع حساب کنید، موافق است، آن‌وقت حمله به این مطلب که صلح امام حسن7 بیجا بوده است، چرا صلح کرد، چرا چنین کرد، این‌ها حمله‌های جاهلانه است!

تا آن زمانی‌که ناصر و یاور و کمک واقعی داشت، در چهار پنج ماه، قیام کرده بود، همان‌جا فهمید که این‌ها دروغ می‌گویند و ناصر و یاور ندارد، باید قعود کند و باید در خانه بنشیند.

در عراق مصون و مامون نبود، آمد به حجاز و در مدینه در خانه‌اش نشست. این‌کار امام حسن7 بود.

پس قیامش هم رحمت بود و هم قعودش هم رحمت بود. در حال قیام امام بود که زمام را می‌خواست به دست بگیرد و امام بود در حال قعود که در خانه نشسته بود. به معاویه هم هیچ چیز را نداد، نه امامت داد، نه خلافت الرسولی داد، نه ولایت داد، نه وصایت داد، نه روحانیت داد، به معاویه گفت ما کاری به کارهای اداری تو نداریم، مشروط به این چند شرط.

این صلح امام حسن7 بود.

و امام حسین7 تا زمانی‌که امام حسن7 بود، او قاعد بود، زیرا دو امام در یک زمان معنی ندارد، امام حسین7 تابع امام حسن7 بود، ، در سال دهم سلطنت معاویه، در سنه 50 هجری امام حسن7 از دنیا رفت، چطور؟ به او زهر دادند.

جعده دختر اشعث بن قیس، یک خانواده خبیثی بودند، محمد بن اشعث کسی بود که محمد بن مسلم را به کشتن داد، اشعث بن قیس هم کسی بود که با امام حسن7 دشمن بود، دخترش در خانه امام حسن7 بود، به جعده، دختر اشعث بن قیس وعده داده شد که این‌قدر پول به تو می‌دهیم، این‌قدر هم به تو باغ می‌دهیم، حسن به علی8 را بکش، مسموم کن، وقتی کشتی ما تو را برای یزید می‌گیریم.

ده قطعه از باغ‌های خیلی مهم و املاک خیلی مهم اطراف کوفه و بغداد را به نام جعده کردند، صد هزار درهم بنابر یک نقل و چند هزار دینار بنا بر یک نقل دیگر، پول برای او فرستادند، یک زهری هم فرستادند، او هم مراقب بود، در یک روزی که حضرت روزه داشتند و هوا گرم بود و عطش شدید داشتند، اول افطار آمدند و گفتند: که خیلی تشنه هستم، زهری بود که برای او فرستاده بودند و خیلی هم خفیف بود، مزه نداشت که فهمیده شود، اما برنده عجیبی بود، زهر را در شیر خنک کرده ریخت، اول افطار هم هست، روز هم داغ و گرم است، عطش هم شدید است، معده هم خالی است، زهر را در شیر ریخت و داد خورد.

خوردن همان و با فاصله یک ربع که حرارت معده به جنبش آمد، فهمید مسموم شده است، شروع به نفرین کرد.

خدا تو را بکشد ای عدو خدا که من را کشتی، بدان بعد از من که خلف و جانشین خوبی نصیب تو نمی‌شود. سه روز یا بیشتر زهر بر جگر مبارک اثر کرد و حضرت شهید شد.

وقتی کشته شد، شرط معاویه هم از بین برداشته شد، این بود که همان دستگاه ریاست را برای پسرش یزید درست کرد.

امام حسن7 که از دنیا رفت، نوبت امام حسین7 شد، امام حسین7 هم در ابتدای امر قیام نکرد، تا کاغذهای کوفه آمد،

دوازده هزار نامه آمد، امضای یک نفر و امضای دو نفر و امضای ده نفر که آقا ما حاضر هستیم در رکاب تو جان بدهیم، ما حاضر هستیم فدایی تو بشویم، چرا در خانه نشسته‌ای؟ حرکت کن بیا.

امام حسین7 هم پسر عمویش مسلم بن عقیل را فرستاد، عینا لهم، چشم باشد، گفت برو ببین که راست می‌گویند یا دروغ می‌گویند. مسلم آمد و هفتاد یا هشتاد هزار نفر با او بیعت کردند، کمتر یا بیشتر، قدر مسلم سی هزار نفر با او بیعت کردند.

نوشت که پسرعموجان راست می‌گویند، همه با من بیعت کردند و شمشیرهایشان هم محیا است و زود حرکت کنید.

حضرت سیدالشهداء7 دید که مردم زیر بالش را گرفته‌اند و برای نصرتش حاضر شده‌اند، وظیفه شرعی و عقلی امام حسین7 است که قیام به امر بکند. تا حال قاعد بود، حالا باید قائم بشود و قیام به امر کند، امر قشون و کشور را در دست بگیرد، حرکت کرد آمد. به نزدیکی قادسیه که رسید، معلوم شد که خیر، این مردم منافق عراق برگشته‌اند، از اولش این‌طوری بودند، الان هم همین‌طور هستند. این‌ها برگشته‌اند.

امام حسین7 به حر گفت: من که این‌جا نیامده‌ام، من به خودی خودم نیامده‌ام. نامه نوشتند و وعده نوشتند که ما حاضر هستیم تو را نصرت بکنیم. حر گفت: من که نامه ننوشته‌ام. فرمود: خیلی خوب، تو ننوشتی یا آن‌ها ننوشتند، من از این‌جا برمی‌گردم. حر با هزار سوار گفت: من نمی‌گذارم برگردی. من ماموریت داریم که شما را به کوفه ببرم. حضرت فرمود: روی این اصل من به کوفه نمی‌آیم. من به وطن خودم برمی‌گردم. امام حسین7 وظیفه شرعی ندارد برود و خودش را به کشتن بدهد.

بالاخره در زمانی‌که امام حسین7 سوار شد و سر اسب‌ها را به مدینه برگرداند، سپاه حر با شلاق تو صورت اسب‌های امام حسین7 می‌زدند، نزدیک بود جنگ بشود. حر دستور جنگ نداشت و جنگ نکرد. تسالم شد که حضرت نه به کوفه برود و نه به مدینه برود. منتظر می‌شویم که از کوفه دستور جدید بیاید. راه میانه را گرفتند. در راه میانه دائم قشون آمد، عمر سعد آمد، شمر آمد، خولی آمد، شبث بن ربعی آمد، حجار بن ابهر آمد، این‌ها کسانی بودند که با امام حسن7 وعده کرده بودند که یاریش بکنند. همین‌ها بعضی‌هایشان نامه به امام حسین7 نوشته بودند. که صبح عاشورا امام حسین فریاد زد: ای حجار بن ابهر، شبث بن ربعی، «أَ لَمْ تَكْتُبُوا إِلَيَّ أَنْ قَدْ أَيْنَعَتِ الثِّمَارُ»[19] شما برای من ننوشتید که باغ‌ها صبز شده است و میوه‌ها رسیده است و آب‌ها جاری است، بیا! خوب من آمده‌ام. چرا شمشیر به روی من کشیده‌اید؟

بعد این لامذهب‌های بی‌حیا گفتند: ما ننوشتیم. فرمود: نامه‌های شما موجود است. گفتند: بی‌خود می‌گویی، بیا به حکم پسر عمت، بیعت کن با پسرعمویت یزید، ابن زیاد. امام حسین7 فرمود: من بیعت کنم! من بیعت نمی‌کنم.

جلوی من را باز بگذارید تا بروم. این نکته را خوب دقت کنید، جوان‌ها.

چون وقتی‌که نصرت نکردند، بر امام قیام به امر واجب نیست. گفتند: نخیر، نمی‌گذاریم بروی، باید بیعت کنی. فرمود: محال است که بیعت کنم. من قرآن را به ابن زیاد بفروشم! دین را به یزید شراب‌خوار بفروشم! محال است، نمی‌کنم. گفتند: تو را می‌کشیم. فرمود: تا جان دارم، نمی‌گذارم، وقتی‌که قدرت نداشتم، بکشید.

همین‌طور هم شد، تا نفس آخر می‌فرمود: جلوی من را باز بگذارید تا با زن و بچه‌ام برگردم. گفتند نمی‌گذاریم. گفتند بیعت کن، فرمود نمی‌کنم. بیعت از ریشه بیع است و به معنی فروش است، من دین را و ناموس اسلام را به چهار روز زندگی دنیا نمی‌فروشم، زیر بار ابن زیاد نمی‌روم. «الا و ان ... اثنتین بین ... هیهات من الذله ؟؟؟ 1:00:45» به من می‌گویند یا مرگ یا ابن زیاد، مرگ شرافت دارد و من زیر بار ابن زیاد نمی‌روم، من را ول کنید تا بروم، گفتند: نه، تو را می‌کشیم. فرمود: تا شمشیر و دست دارم نمی‌گذارم. بعد به بچه‌ها و اصحاب و اهل بیتش گفت که شما بروید. شب عاشورا فرمود: که بروید و نمانید، این‌ها می‌خواهند من را بکشند، من را که بکشند دیگر به شما کار ندارند، شما خودتان را به کشتن ندهید، به برادرش ابوالفضل7 گفت: برو برادر.

آن‌ها گفتند که کجا برویم، ما زنده باشیم و تو کشته باشی، حاشا و کلا.

ما به آه خشک و چشم تر خوشیم یونس آب و خلیل آتشیم

اندرین دشت بلا تا پا زدیم پای بر دنیا و مافیها زدیم

جان کلاف ما عجوز عشق کیش یوسفا از ما مگردان روی خویش

تا نفس آخر ماند، تا جایی‌که بازویش بالا می‌رفت و پایین می‌آمد، از خودش دفاع کرد، بعد هم که افتاد و نتوانست کاری بکند، او را کشتند.

پس «الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا» به قول ابن شهرآشوب، این حدیثی است که اهل قبله، هر پنج مذهب، اجتماع بر صدور این حدیث از پیغمبر، و این خودش یک خبر غیبی از پیغمبر نسبت به حسنین8 بود، و حسنین8 هم قیامشان طبق وظایف امامت بود، قعود آن‌ها هم طبق وظایف امامت بود.

دیگر بس است، چیزی را که من در شب ولادت امام حسن7 لازم دانستم که به عرض مبارک شما برسانم، همین بود که بدانید صلح امام حسن7 روی چه میزانی بوده است، تمام آن مطابق عقل و شرع بود. جنگ امام حسین7 هم مطابق همان میزان بود، مطابق عقل و شرع بود.

شب عید است، یک اشاره به مصیبت به امام حسین7 کردم، بس بود، امشب نمی‌خواهم روضه بخوانم، شیرینی‌هایی را که آن‌جا گذاشتند هم چشم انتظار شما است، که از گلوی مبارک شما پایین بروند و آن‌ها آدم بشوند. شما هم چشمتان به سوی آن محبوب‌های نهانی که در کنج خزیده و ساکت هستند، باز و دراز است، من دیگر بیشتر دو محب و محبوب را در فراغ هم نگذارم.

شما به من کمک بدهید و دو تا صلوات بلند بفرستید.

یک صلوات سوم هم تکمیل بفرمایید.

شاهی که بود رویش بر چرخ ولایت ماه نامش حسن و حُسنش آیینه حسن الله

تا این‌ها شیرینی بدهند، من شعر برای شما بخوانم.

شاهی که بود رویش بر چرخ ولایت ماه نامش حسن و حُسنش آیینه حسن الله

فرمانده هفت اختر برپاکن نه خرگاه آن سید عالی‌قدر و آن سرور عالی جاه

آن شاه فلک اورنگ آن میر ملک افواج دریای حقیقت را هم کشتی و هم صاحب


[1]حدید: 28
[2] انعام : 59
[3] انعام : 38
[4] توبه : 36
[5] توبه : 36
[6] توبه : 36
[7] شمس : 1 – 2
[8] رعد : 7
[9] الاختصاص : ص 358
[10]
[11]
[12]
[13]
[14] الاحتجاج : ج 2 ص 458
[15]
[16] انفال : 41
[17] بحارالانوار : ج44 ص 383
[18] توبه : 36
[19] بحارالانوار : ج 45 ص 7
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 11:59 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 14

https://drive.google.com/file/d/1O7JYCA ... qe-Aq/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون)[1]

یک مقدمه عادی و سطحی که همه کس فهم باشد به عرض مبارک شما برسانم، و از این مقدمه وارد مقصدی که داریم بشویم.

این چراغی که بالا سر بنده و بالاسر شما روشن است و می‌بینید، این چراغ اول که روشن می‌شود، آن لامپی که سیم پلاتینی در آن است، اول آن روشن می‌شود، بعد هوا و فضای مجاور آن روشن می‌شود، بعد هوای دورتر، دورتر، دورتر تا هر درجه‌ای که شعاع این نور کشش پیدا می‌کند و می‌رود.

البته با سرعت خیلی عجیبی می‌رود که ما نمی‌توانیم سرعت سیر آن را اندازه بگیریم، ولی قطعی است که در درجه اول خود چراغ روشن می‌شود، بعد محیط دورش و بعد محیط دورتر، محیط دورتر. ممکن نیست که نور از آن پلاتین ظاهر بشود، اول این‌جا را روشن کند و بعد لامپ را روشن کند، محال است، این به قول حکما و علما تفره ؟؟؟ 4 است، و تفره محال است.

یک بخاری در این‌جا آتش می‌کنند، این بخاری که روشن شد، اول حلب خود بخاری گرم می‌شود، بعد هوای چسبیده به بخاری گرم می‌شود، بعد هوای دورتر، هوای دورتر، تا هر اندازه‌ای که قدرت و قوت این حرارت است. محال است که بخاری را که آتش می‌کنند، اول این‌جا را گرم کند، بعد آن‌جا گرم بشود، ممکن نیست، تفره و محال است، این‌ها خیلی خیلی روشن است، این بچه هم می‌داند، بخاری را که روشن کردند، اول کنار بخاری می‌رود، می‌گوید اول آن‌جا گرم می‌شود، یک قدری گرما که بیشتر شد، سرایت به این طرف می‌کند و عقب‌تر می‌آید، این دلیل این است که این بچه می‌فهمد که بخار یاول ممکن نیست که اول این‌جا را گرم کند، بعد آن‌جا را گرم کند و بعد تنه خود بخاری گرم بشود.

حرارتی که از بخاری می‌آید و نوری که از چراغ می‌آید، به حرارت و نور، به هر دو مثال زدیم. اول نزدیک را روشن می‌کند و از راه گرم شدن این نزدیک، دورتر گرم می‌شود. مثلا فضای یک متری واسطه است و حرارت را می‌رساند به فضای دو متری. دو متری که گرم شد، آن واسطه می‌شود برای متر سوم. حرارت را متر دوم به متر سوم می‌رساند، نور هم همین‌طور.

یک سنگی را که در آب می‌اندازید، اول دور خودش را موج کوچکی می‌دهد و دائره تشکیل می‌دهد، بعد دورتر را، بعد دورتر را، دائم دائره‌ها بزرگ‌تر می‌شود، تا به آن درجه‌ای که قدرت دست شما و نیروی ضربت شما، اقتضا کند، یک سنگ بزرگی را اگر محکم در یک دریای آبی زدید، این سی، چهل، پنجاه تا دائره تشکیل می‌دهد، و دائره‌ها دائم بزرگ‌تر می‌شود، دائم دورتر می‌شود و بزرگ‌تر می‌شود، ممکن نیست که شما سنگ را در آب بیاندازید، اول یک دائره بزرگی در بیست متری تشکیل بدهد و بعد دائره کوچک‌تر و بعد دائره کوچک‌تر، ممکن نیست.

این مثال‌ها را خوب فهمیدید، این حرف‌ها خیلی روشن است، هزارتا از این قبیل مثال داریم.

نور هستی که از آفتاب الوهیت بر ممکنات می‌تابد و ممکنات را روشن می‌کند به روشنایی هستی، وجود و هستی خودش یک نوری است، این نور، اول به آن ماده‌ای که قابل‌تر از همه ممکنات است و اشرف ممکنات است و نزدیک‌تر است به مقام قدس الوهیت، اول نور وجود به او می‌رسد، او موجود می‌شود، بعد آن‌که یک درجه پایین‌تر است، بعد آن‌که یک درجه پایین‌تر است، تا می‌رسد به موجودات پست، موجوداتی که از همه موجودات پست‌تر هستند. «الاشرف فالاشرف» اول اشرف ممکنات نور هستی را می‌گیرد، نور علم را می‌گیرد، نور قدرت را می‌گیرد، نور رحمت را می‌گیرد، این کمالات الهی همه انوار هستند، انوار معنوی هستند، خدای متعال محال است که اول به این پشه مثلا، به این کرم خراطین، ایم کرم‌هایی که در باغچه‌ها بوجود می‌آیند که یک حس لامسه بیشتر ندارند، نه چشم دارند و نه گوش دارند و بینی دارند، فقط حس لامسه دارند، انگشت که بالایش می‌گذاری، خودش را جمع می‌کند، به غیر از لمس، چیز دیگری در او نیست، این پست‌ترین حیوانات است.

محال است که اول نور وجود تعلق به این بگیرد و خدا این را موجودش کند، بعد طبقه بالاتر را موجود کند، بعد طبقه بالاتر را، بعد انسان را، بعد همین‌طور برو بالا، انسان کامل را، ممکن نیست. چرا؟ زیرا تفره لازم می‌آید، و تفره در تمام عوالم محال است.

بنده اول پای خودم را در پله اول منبر باید بگذارم، بعد پله دوم، بعد پله سوم، به پله چهارم بیایم، ممکن نیست که اول پای خودم را در پله چهارم بگذارم بدون این‌که پای من از این مسافت رد شده باشد، این مسافن فیمابین را اول باید پای من رد کند تا به پله چهارم برسد، آن‌ها مقدمه این هستند و مقدم بر این هستند و واسطه این هستند. این شد! همین‌طور بیا، محال است که نور وجود و نور علم، نور حیات، تعلق به یک موجود پستی بگیرد، و به موجود بالاتر در رتبه بعد برسد، این محال است، تفره است، پس هرچه که رسید اول به اشرف ممکنات می‌رسد، بعد از آن اشرف به شریف می‌آید، از شریف به خصیص می‌آید، یعنی پست، از آن به اخص می‌آید که پست‌تر است، همین‌طور به ترتیب. و هر رتبه‌ای که به خدا نزدیک‌تر است، او واسطه فیض خدا برای رتبه پایین‌تر است، مثل این‌که گفتم آن یک متری که چسبیده به بخاری است، واسطه فیض حرارت و گرمی است برای دو متری، دو متری واسطه فیض حرارت است برای ده متری، این هم همان‌طور.

نور اول لامپ را روشن می‌کند، آن وقت لامپ واسطه می‌شود برای این‌که فضای مجاور روشن شود، فضای مجاور واسطه می‌شود که فضای دورتر روشن شود، فضای دورتر برای دورتر، تا جاییکه نور کشش دارد، نور حیات هم همین‌طور است، نور علم هم همین‌طور است، نور وجود هم همین‌طور است، تمام کمالاتی که در عالم امکان است، همه‌اش از همین ردیف است.

این را «قاعده امکان اشرف» می‌گویند، که باید ممکن اشرف بگویند ولی امکان اشرف می‌گویند، و این قاعده در حکمت متعالی و در فلسفه متعالیه، برهانی شده است، یعنی دلیل برای آن اقامه کرده‌اند، مطابق منطق و دلیل است، حرف یاوه نیست، منطق و دلیل عقلی دارد، من هم ساده گفتم تا بچه مجلس هم بفهمند.

بنابراین هر شریفی واسطه فیض خدا است به ‌آن‌که از او پایین‌تر است. این مطلب را داشته باشید.

مطلب دوم:

در این عالم کائنات که نگاه می‌کنیم، سلسله صعود را ما خودمان به دست می‌آوریم، یعنی شریف و اشرف، دنی و ادنی، علی و اعلا، پایین و بالا را ما خودمان می‌توانیم تشخیص بدهیم. الان من می‌گویم و شما می‌فهمید.

جمادات پست‌تر از نباتات هستند، نبات که می‌گویم نبات خوردنی و شیرینی نیست، نبات یعنی روییدنی‌ها. انبات یعنی رویاندن، نبات یعنی روییدنی، از یونجه گرفته تا برسد به گلابی نطنزی که نوشه جان می‌فرمایید، از زاهدان که نمی‌آورند، گلابی‌های اینجا ترش است. از یونجه گرفته تا پرتقال‌های نمره یک بم و پرتقال‌های شهسوار که بهتر از بمی‌ها است و کمی مزه ترشی دارد و آن خوب است. از یونجه گرفته تا انار ساوه رزقکم الله و جمیع المومنین، این‌ها را نباتات می‌گویند، یعنی روییدنی‌ها. جمادات مثل چی؟ مثل آب و خاک و هوا و آتش، چهار عنصری که قدما قائل بودند، این عناصر زیادی را که آقایان قائل هستند از این چهار عنصر خارج نیست، آب و خاک و هوا و آتش را جماد می‌گوییم. روییدنی‌ها از یونجه تا گلابی نطنز، این را نباتات می‌گوییم.

ما خودمان می‌فهمیم که در این عالم نباتات، وجودش شریف‌تر و مهم‌تر است، و از پایین به بالا که می‌رویم، آن پایین پایین جمادات است، بالای آن نباتات است، نباتات از جمادات حاصل می‌شود، یعنی آب و خاک و هوا و آتش و امثال ذلک، این‌ها گیاه‌ها می‌شوند، آن رتبه دوم است و این رتبه پایین است، و ما جماد را فدای نبات می‌کنیم، اشرفیت را از این‌جا می‌فهمیم، ما جمادات را قربان نباتات می‌کنیم، هزار گالن آب را مصرف می‌کنیم تا گلی به عمل بیاید، هزار کر آب را مصرف می‌کنیم برای این‌که یک باغچه‌ای یونجه به ما بدهد، یا درخت به ما بدهد، پس ما آب را در راه گیاه فدا می‌کنیم و مصرف می‌کنیم، هیچ‌وقت نشده که ما گیاه‌های روییدنی را در راه جمادات مصرف کنیم، نه. ما آب و خاک و آتش را مصرف می‌کنیم برای پیدایش نباتات و گیاه‌ها و درخت‌ها، چون آن را فدای این می‌کنیم و در راه این مصرف می‌کنیم پس این اشرف است، این بالاتر است، آن پایین‌تر است.

بیا در نباتات، نباتات را ما فدای حیوانات می‌کنیم، جان می‌کنیم و یک سال زمین را کود می‌دهیم، شیار می‌کنیم، بذر افشانی می‌کنیم، آب بهش می‌دهیم، دور آن را حصار می‌بندیم، هزار زحمت می‌کشیم تا این یونجه به عمل می‌آید، سه ؟؟؟ چهر ؟؟؟ 16:35 یونجه به عمل آمده است، یک مرتبه علف‌درو را می‌زنیم و تمام یونجه‌ها را درو می‌کنیم، می ریزیم پیش گاو خودمان تا بخورد، بعد شیر بدهد و ما بخوریم. پیش گوسفند می‌ریزیم تا گوسفند بخورد و چاق شود و پرگوشت و پردنبه شود، بعد در زمستان سرش را ببریم و اذبحوا کنیم و علما را دعوت کنیم و بخوریم، چون بدون عالم خوردنش مزه ندارد، بدانید!

گل بی رخ یار خوش نباشد.

هیچ شده است که گوسفندها را بکشید، فدای یونجه بکنید، مثلا صدتا گوسفند را بکشید تا یونجه پیدا شود، ابدا! ولی با زحمت یونجه را به عمل می‌آوری، بعد یونجه را از بین می‌بری، پیش گاو و گوسفند می ریزی تا او بخورد.

از این ما می‌فهمیم که حیوانات درجه‌شان بالاتر از نباتات است، چون ما نباتات را فدای حیوانات می‌کنیم، حیوان را فدای نبات نمی‌کنیم، از راه تفادی و فدا کردن، پایین و بالا را تشخیص می‌دهیم، نبات درجه پایین است و حیوان درجه بالا است، درجات و رتبه‌ها و مرتبه‌ها را از این تشخیص می‌دهیم.

بیا به حیوان، حیوان را با انسان می‌سنجیم، می‌بینیم صد هزار حیوان را فدای انسان می‌کنیم، انسان را فدای حیوان نمی‌کنیم، گوسفند چاق شده است، پرواری شده است، پر دنبه شده و گوشت ران حسابی پیدا کرده است، بعد سرش را می‌بریم و می‌دهیم که بچه‌هایمان بخورند. گباب حسینی و کباب برگ و کباب قلقلی و انواع کباب‌ها که ما اهل علم آن هستیم و شما اهل عملش. ما علما هستیم و شما عاملین هستید، شما موفق بدارد شما را.

حیوان را در راه انسان فدا می‌کنیم، الاغ را می‌آوری و بار خودت را روی دوش او می‌گذاری و سوارش می‌شوی، هیچ‌وقت شده که الاغ را برداری و روی دوش خودت بگذاری و بکشی، یعنی الاغ را ببری؟ نه. تو سوار بر یابو می‌شوی و یابو را به دوشت نمی‌گیری. از این می‌فهمیم و امثال ذلک، صد میلیون مثال دارد.

از این راه ما می‌فهمیم که حیوانات درجه‌اش پایین‌تر است و انسان درجه‌اش بالاتر است، شریف و اشرف را، شریف و خسیس (پست) را از راه فداکاری در عالم طبع تشخیص می‌دهیم.

این را نه ما می‌کنیم، فطرت این عالم، غریزه این عالم، ناموس این طبیعت این کارها را می‌کند، ما هم طبق غریزه فطری و طبق ناموس طبیعی حرکت می‌کنیم.

پرنده‌ها را اذبحوا می‌کنی و می‌آوری، کباب می‌کنی و خودت می‌خوری، به زن و بچه‌ات می‌دهی و می‌خورند، بچه‌هایت را برای کبک سر نمی‌بری، بچه‌ات را فدای تیهو و دراج نمی‌کنی، دراج از همه پرنده‌ها لذیذتر است، اگر گیرتان آمد و خوردید به یاد ما هم باشید. در بین راه نجف و کربلا، خانه‌ظور آن‌جا زیاد است، در ترکمن صحرا هم زیاد است، این دو جا مرکز دراج است.

دراج را می‌گیری و می‌آوری و می‌کشی برای بچه‌هایت که بخورند و چاق شوند، بچه‌ات را برای چاق شدن دراج و تیهم و کبک و بوقلمون نمی‌کشی. پس می‌فهمیم که حیوان درجه‌اش پایین‌تر است و انسان درجه‌اش بالاتر است. شریف و خسیس معین شد.

بیا در انسان، انسان‌ها گرچه به صورت مثل هم هستند، همه دو پا هستند و همه پیشانی‌شان باز است، همه ناخنشان گرد است، چون انسان از سایر حیوانات سه تا ممیز دارد: یکی این است که انسان قد راست است و آن‌ها یا خم هستند و یا دراز کشیده‌اند، مارها دراز کشیده هستند، اسب و قاطر و گوسفند و گاو و شیر و پلنگ، خم هستند و به حال رکوع هستند، انسان مستوی القامه است و روی دو تا پا راه می‌رود.

حد انسان به مذهب عامه حیوانی است مستوی القامه

ممیز دوم ما این است که پیشانی ما باز است، نه مویی دارد و نه پشم دارد و نه کرک، حیوانات دیگر پیشان آن‌ها یا مو دارد، یا کرک دارد، یا پشم دارد، تمام حیوانات، یک چیزی دارد، پیشانی ما ندارد.

ممیز سوم این است که حیواناتی که ناخن دارند، ناخن آن‌ها دراز است، ؟؟؟ 22 ناخن ما پهن است، مثل بیل نمی‌ماند.

بعضی مثل خنجر ناخنشان را درست کرده‌اند، این چه ذوقی است! اه! والله ذوق هم رفته است، گرچه این حرف‌ها به مطلب ما مربوط نیست و من هم نمی‌خواهم به این حرف‌ها بیایم، بچه‌گانه است و منبر را نباید به این‌ها تضییع کرد، اما گاهی خلق من تنگ می‌شود، آخر ذوق هم یک چیزی است، هر غلطی که اروپا کرد، ما نباید بکنیم، بلکه اروپایی‌ها در دهان همدیگر نیز بشاشند، ما باید تبعیت بکنیم! این‌که نمی‌شود عزیزان. ذوق خودتان را از دست ندهید.

چشم در دنیا سیاهش خوب است، چشم چشم آهو است، در جذابیت، در گیرندگی، لهذا وقتی می‌خواهند چشمی را تشبیه کنند که خوب چشمی است، می‌گویند: مثل چشم آهو می‌ماند.

آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن رم کردن و استادن و واپس نگریدن

پروانه زمن شمع زمن گل زمن آموخت افروختن وسوختن و جامه دریدن

؟؟؟ 23:30 سیاه و خط و خال و زلف و چشم، سیاه که مسلم است که روز مرا سیاه کنی.

چشم سیاه آهویی قشنگ است.

آقا چشمش را کبود می‌کند، چون اروپایی‌ها رو منطقه جغرافیای طبیعیشان، چشمشان بور است، این هم می‌خواهد چشمش را این‌طور کند.

مو، موی مشکیی، حظ می‌کند، موی مشکین روی گونه گلگون، یک لطافتی دارد، یک جذابیتی دارد، آدم حظ می‌کند.

می‌روند موی خود را مثل موی بور می‌کنند، موی شغال! زیرا آن‌ها مویشان بور است، او هم مویش را بور می‌کند.

چرا ذوق را از دست می‌دهی عموجان.

ناخن یا سفید و یا آن‌طوری‌که شارع اسلام دستور داده است، حنا به آن ببند، خیلی هم قشنگ می‌شود.

ناخن را مثل بیل دراز می‌کنند، بعد هم رنگ‌های کثیفی به آن می‌زنند، مثل رنگ خون، زننده.

بگذرم.

انسان‌ها، همه در صورت مثل هم هستند، همه جمعیتی که این‌جا نشسته‌اید، همه مستوی القامه، همه عریض الظفره یعنی ناخن‌ها پهن است، همه ؟؟؟ 24:50 البشره پیشانی پهن است، همه حرف می‌زنید، همه می‌بینید، همه می‌شنوید، همه بو می‌کشید.

اما، بین شما تفاوت از زمین تا آسمان است. یک دسته انسانی پیدا می‌شوند، که راستی راستی، ناخن آن‌ها بر تمام بشر ترجیح دارد، داراری علم، دارای فضائل نفسانی، دارای تقرب به خدا، قداست معنویه، قدرت نفسی، اما صورتا مثل شما هستند.

در روایات هست که «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»[2] مردم معدن‌ها هستند مثل معدن طلا و نقره. معدن‌ها همه صورتا یک جور هستند، در جگر سنگ کوه یا خاک زمین هستند، اما وقتی می‌شکافی و بیرون می‌آوری و تراش می‌دهی، یکی یاقوت می‌شود، یکی زمرد می‌شود که قیراطش قیمت دارد، یکی فیروزه نیشابوری می‌شود، یکی دیگر هم خر مهره می‌شود، همه معدن هستند ولی زمین تا آسمان تفاوت دارد، معدن برلیان، معدن طلای سفید که در نواحی یزد داریم. در انارک یزد معدن طلای سفید داریم و چندین سال است که استخراج می‌کنند، یکی هم معدن مس است و یکی هم معدن آهن است، یکی آهن است و یکی هم طلای سفید است، عینا بشر هم همین‌طور است، یکی معدن طلای سفید است، یکی معدن آهن است.

آن‌که نه علم دارد و عمل دارد و نه فضیلت دارد و تقوا، نه قدرت نفسی دارد، هیچی ندارد، لبو فروش بی‌سواد بیابانی، این معدن آهن است. اما آن‌که دارای علم و حکمت و دانش و فضیلت‌های نفسانی است، این معدن طلای سفید است.

در همین بشر دو پا، ابوعلی سینا داریم، که حاوی کل علوم است، فلانی یخلی بقالی هم داریم که ته بیابان است که هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهد، هر دو هم به صورت، مستوی القامه، ؟؟؟ 17:30 البشره، عریض الظفره، هر دو، هم دست دارند و هم پا دارند، هم روی پا راه می‌روند.

پس انسان‌ها هم مختلف هستند، انسان‌ها هم درجات دارند، یک مهندسی است که فوق مهندس برق است، مکانیک برق است، یکی هم حمالی است که ذغال سنگ به دوشش می‌کشد، هر دوی این‌ها هم به صورت انسان هستند، بین این مهندس و او، در آدمیت تفاوت از زمین تا آسمان است، اگر بخواهیم درست دقت کنیم، همان‌طوری‌که حیوانات، نسبت به انسان، درجه پست را دارند، انسان‌های پست هم نسبت به انسان‌های عالی، کانّ یک نوع دانی و سافل و پستی هستند. شد!

اگر خانم‌ها حرف نزنید خیلی خوب است، شش تا زن نشسته‌اید، همه‌اش حرف می‌زنید، گوش بدهید، حیف است.

من چه مطالبی را به چه صورتی می‌گویم، پی‌ریزی می‌کنم، دو تا کربلایی ننه طیبه، آن‌جا همین‌طور لاینقطع حرف می‌زنند.

دو تا صلوات برای سکوت آن‌ها بفرستید.

چه خوب فرمایشاتی ائمه ما می‌فرمایند. «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة». این پیشوایان ما خیلی دانا بودند، قدر این مذهب و پیشوایانتان را بدانید. غربال کنید عالم را و آدم را.

یک مذهبی و دینی پیدا نمی‌نید که پیشوایانش مثل همین پیشوایان شما، یک هزارم پیشوایان شما باشند، در هرجا دهان باز کرده‌اند،جواهرات بیرون ریخته‌اند. «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة» مردم معدن‌ها هستند، مخفی هستند، معدن مخفی و پوشیده است. خاک یک صورت ظاهری دارد، اما نمی‌فهمند که در دلش چیست. مردم هم یک صورت ظاهری دارند، چشم و گوش و دهان و بینی، ام کسی نمی‌داند باطن آن‌ها چیست.

بیا برو بالا، در افراد انسان، بالاتر از همه انسان کامل است. انسان کامل کیست؟ انسان کامل کسی است که در تمام مراحل علم و ادب، حد اعلایی را که برای بشر ممکن است پیدا بشود، در او پیدا شده باشد و فعلیت گرفته باشد، این را انسان کامل می‌گویند. آن‌که تمام فضائل انسانی را دارا است، به حد اعلا. آن‌که علم و حکمت و دانش و خرد انسانی را به حد اعلا دارا است، آن‌که از خدای متعال لحظه‌ای منفصل نیست، دائما در مراقبه با خدا و در پیوند با حق تعالی و در اتصال به اقیانوس غیب است، این را انسان کامل می‌گویند. این انسان کامل بالنسبه به سایر افراد انسان، مثل انسان می‌ماند بالنسبه به حیوان. همان سمتی را که شما با حیوانات دارید، همین سمت را انسان کامل با این انسان‌های پایین دارد، چطور که شما از حیوانات درجه‌ان و رتبه وجودیتان بالاتر است، درجه و رتبه وجودی انسان کامل هم بالاتر از همه افراد انسان است، و ما از راه تفادی و از راه فداکاری باز شریف و اشرف در انسان را تشخیص می‌دهیم، صد تا حمال فدای یک مکانیک، صد تا زغال‌کش، فدای یک دانه مهندس تمام عیار، صدتا عوام یک آیت الله با علم و عمل، ما خودمان را فدا می‌کنیم، ما نمی‌آییم مهندس و دکتر و پروفسور را فدای چهار تا حمال بکنیم، به آن‌ها نمی‌گوییم بیایید بار بکشید و کمک به حمال بدهید تا حمال استراحت کند، اما حمال را فدای مهندس و دکتر و پروفسور می‌کنیم، این از راه فداکاری می‌فهمیم مهندس و دکتر و پروفسور اشرف هستند و طبقه بالاتر هستند. همین فدایی و فداکاری تا انسان کامل بالا می‌رود، یک میلیون انسان عادی فدای یک شاخ موی انسان کامل، او اشرف است.

پس در قوس صعود، جمادات از همه پایین‌تر هستند، نباتات از آن‌ها شریف‌تر هستند، حیوانات از نباتات شریف‌تر هستند، انسان از حیوانات شریف‌تر است، انسان کامل از همه افراد انسان شریف‌تر است، کانّ او نوعی است خودش، رشته شرافت، اشرفیت و اخصیت دست شما آمد! حالا بیا.

حالا دو مقدمه من را به هم بچسبان.

انسان کامل اشرف موجودات این عالم، و ما به قانون امکان اشرف گفتیم، فیض که از مبدا فیاض می‌خواهد برسد، اول به اشرف باید برسد، و از راه اشرف باید به شریف، و از راه شریف به خسیس، و از راه خسیس به اخس، رتبه، رتبه.

در قوس صعود، ما پایین و بالا را معین کردیم، انسان کامل بالاتر از همه است، زیرش انسان، زیرش حیوان، زیرش نباتات، زیرش جماد، به حکم مقدمه اول، در قوص نزول، فیض که می‌خواهد برسد به این مراتب مادون، باید از مراتب اول گرفته بشود، مرتبه اعلا، اول باید فیض به انسان کامل برسد و از مجرای او به نوع انسان، و از مجرای نوع انسان به نوع انسان، و از نوع حیوان به تنوع نبات، و از نوع نبات به جماد.

یعنی چه؟

یعنی حیات، قدرت، علم، اصل وجود، در عالم هستی و قوس نزول، اول موجودی که لباس وجود و خلعت هستی را می‌پوشد، باید انسان کامل باشد. اول باید او باشد. ذاتا او مقدم است، و اگر انسان کامل نباشد، یعنی به او فیض وجود نرسد، به انسان‌های دیگر فیض نمی‌رسد، و اگر فیض به انسان نرسد، به حیوان نمی‌رسد، فیض وجود را در مرتبه ابداء و خلقت می‌گویم، به حکم الاشرف فالاشرف که تفره محال است، مثال حرارات بخاری و نور چراغ، این‌جا می‌آید، باید کسی‌که نزدیک‌تر به مقام قدس الوهیت است، در درجه اول و رتبه اول، او خلعت هستی را بپوشد، او خلعت زندگی را بپوشد، او خلعت علم را بپوشد، او خلعت قدرت را بپوشد، او خلعت رحمت را بپوشد، در رتبه دوم، افراد انسان، نوع انسان، در رتبه سوم، نوع انسان، در رتبه چهارم نوع نبات، در رتبه پنجم نوع جماد، این قانون علمی است. که اگر فیض حیات به انسان کامل نرسد، به انسان اصلا نمی‌رسد، به حیوان نمی‌رسد، به نبات و جماد نمی‌رسد، چون تفره است و تفره محال است.

ارتباط به مطلب چیست؟

نتیجه این شد که اگر ما دیدیم که حیوان در عالم وجود است، لباس وجود را پوشیده است، قطع پیدا می‌کنیم که در رتبه قبل انسان لباس وجود را پوشیده است، اگر او لباس وجود را نپوشیده باشد، حیوان محال است بپوشد، چون تفره است، فیض باید از عالی به دانی برسد، اگر ما دیدیم که انسان هست، مسلم باید بدانیم که انسان کامل هم هست، چون فیض به انسان از راه انسان کامل می‌رسد، انسان کامل واسطه فیض است، انسان کامل اشرف است و اشرف در رتبه قبل باید لباس هستی و حیات را پوشیده باشد، اگر دیدیم که انسان هست، یقین پیدا می‌کنیم که انسان کامل هم هست، زیرا که اگر انسان کامل نباشد و او لباس هستی و حیات و زندگی را نپوشیده باشد، محال است فیض زندگی به انسان برسد، به حکم همان مثال اولی که برای شما گفتم، قانون و قاعده امکان اشرف.

بلکه اگر ما دیدیم که یک‌دانه درخت است، لباس هستی به نبات پوشیده شده است، مسلم باید قطع داشته باشیم که حیات به انسان رسیده است و از مجرای او به نبات رسیده است. نمی‌خواهم بگویم که الاغ واسطه فیض یونجه است، نه، نوع به حسب رتبه، محال است که نوع نباتات لباس هستی و زندگی را بپوشند، جز این‌که در رتبه جلوتر باید نوع حیوان لباس هستی را پوشیده باشد. چنانچه در رتبه مقدم، نوع انسان باید لباس هستی را پوشیده باشد، چنانچه در رتبه مقدم انسان کامل باید لباس هستی را پوشیده باشد، اگر انسان کامل نباشد، انسان نیست، اگر انسان نباشد، حیوان نیست، اگر حیوان نباشد، نبات نیست، اگر نبات نباشد، جماد نیست. به حکم امکان اشرف، لباس هستی به این قانون پوشیده می‌شود.

خوب، الحمدلله که انسان خیلی است، سه میلیارد و هفتصد میلیون جمعیت بشر است، پس مسلما انسان کامل هم هست، هیچ جای تردید نیست، و فیض از راه انسان کامل به انسان رسیده است، اگر یک دانه حیوان در دنیا باشد، مسلما فیض به انسان رسیده است، و پیش از او و در رتبه قبل از او فیض به انسان کامل رسیده است، اگر انسان کامل نباشد، لباس هستی و نبات را نپوشیده باشد، نه انسانی خواهد بود، نه حیوانی و نه نباتی، نه جمادی.

قربانت بروم جعفر بن محمد الصادق7 قربانتان بروم ای پیشوایان مذهب شیعه: که وقتی دهان باز می‌کنید، چه درها و گوهرهایی که مطابق منطق عقل است از دهان شما بیرون می‌آید، «لولا الحجه لساخت الارض باهلها»[3] اگر انسان کامل که حجه الله است نباشد، اصلا زمین همه‌اش از هم پاشیده می‌شود. درست گفتند و مطابق عقل فرمودند.

خوب، الحمدلله که انسان خیلی است، سه میلیارد و هفتصد میلیون نفر است، این‌ها لباس حیات پوشیده‌اند، نوع انسان لباس حیات گرفته است، خلعت حیات و هستی و زندگی را به خودش پوشیده است. در رتبه قبل از این باید انسان کامل باشد، انسان کامل کیست؟

انسان کامل حجه الله است، خلیفه الله است، همان‌که فلاسفه پهلوی کدخدا و کدبانوی عالم طبع می‌گویند، همان‌که حضرات مشائین عقل عاشر، عقل فعال اسمش را گذاشته‌اند. همان‌که اشراقیین کلمه قدسیه الهیه، نام نهاده‌اند، در لسان ادیان و دیانت‌ها، بنام حجه الله و خلیفه الله، خواه این خلیفه الله در کسوه نبوت باشد یا در کسوت وصایت و امامت باشد، باید باشد.

پس مسلما دنیا حجت دارد، شیعه هم همین را می‌گوید. غیر شیعه دهانش می‌چاید این حرف‌هایی که من گفتم، بگوید، این کتاب‌هایشان است، بروید نگاه کنید. غیر شیعه دهانش می‌چاید این حرف‌هایی که من هیچی بلد نیستم، یک بچه طلبه‌ای هم نیستم، از یم علم، یک نمی هم ندارم، همین را که من بیان کردم، غیر شیعه، بزگانشان، دهانشان می‌اید که همین حرف‌ها را یاد بگیرند، تا چه برسد که بگویند، پیشوایانشان.

این یکی از برهان‌های حقانیت مذهب ما است. چون پیشوایان ما و زمام‌داران ما، هرچه گفته‌اند، مطابق منطق عقل گفته‌اند، آن‌که منطق عقل اثبات می‌کند، پیشوایان ما: هم همان را دارند می‌گویند. اگر روشن شدید، با هم معامله می‌کنیم، مفت نمی‌گویم، بدهید و بستانید، سه تا از آن صلوات‌هایی که شایسته چهارده معصوم و شایسته امام زمان باشد، تقدیم کنید.

بر باد داده زلف مجعد را در بند کرده عقل مجرد را

در پیراهن لطافت اندامش باشد گواه روح مجسد را

این شعر برای انسان کامل است. در وصف او است.

گر پی بری به لعل روان ‌بخشش

خدا همه شما را نصیب کند، ان‌شاءالله ظاهر شود و ببینیدش،

گر پی بری به لعل روان ‌بخشش باور کنی حیات موبد را

زندگی جاوید را می‌فهمی.

زاهد به خواب بیند اگر رویش بتخانه کرد خواهد معبد را

کرد خواهد، یعنی خواهد کرد،

هرگز نبود جز زخط سبزش آرایش این رواق زبرجد را

در قبض و بسط نیست جز او مالک مصر وجود و ملک مخلد را

در طی و نشر نیست جز او حاکم سطح وجود و کون محدد را

طی و نشر، پیچیدن و باز کردن، رتق و فتق این عالم، جمع کردن و به هم زدن.

دور جهان به سلطنتش قائم

او محور است. او قطب است.

قطب او باشد که گرد او تند گردش افلاک دور او زند

این را قطب می‌گویند، قطب او است. پیردلیل او است، ولی او است، مرشد او است، محور او است، همه چیز زمین و آسمان خود او است.

دور جهان به سلطنتش قائم تا کی کند قیام مجدد را

«بهم تحرکت المتحرکات، و سکنت السواکن، بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء»[4]

روی گل روی او است، به اعتبار خال پهلوی لب او است که ما داریم زندگی می‌کنیم، اگر حجت خدا نباشد، ما هم نخواهیم بود، کوفت هم به ما نمی‌دهند، این سفره‌ای که خدا پهن کرده است برای بنده و شما نیست!

تو یک سفره‌ای می‌چینی، سر شب سر سفره‌ای بودیم که مالامال بود، واقعا قناعت شده بود، ده، بیست، سی رنگ بود که آدم نمی‌دانست چه بخورد. این سفره را برای که انداختند. برای چهارتا مهمان عزیز، برای آن مهمان عزیزی که دارد برای او، این پلوها و چلوها و حلواها و آش‌ها و فرنی‌ها وشیربرنج‌ها وشله‌زردها و ترشی‌ها ومرباها و آب‌لیموها و سوپ‌ها، همه این‌ها سر سفره بود، بعضی از مومنین هم شرف حضور دارند، آن‌جا بودند. این سفره را برای مهمان عزیز انداخته‌اند، البته تصدق سر این مهمان، مگس‌ها هم می‌نشینند بالای این‌ها و یک چیزی می‌خورند، پشه‌ها هم بالای ترشی‌ها می‌نشینند و یک چیزی می‌خورند، زنبورها هم می‌آیند و می‌نشینند و یک چیزهایی می‌خورند، گربه در خانه هم سبیل‌هایش را چرب می‌کند، موش‌ها هم یک چیزهای بیشتری گیرشان می‌آید، سگ‌های بیرون خانه هم، استخوان‌های گوشت‌دار گیرشان می‌آید، شغال‌ها هم همین‌طور. اما این سفره را برای سگ که پهن نکردند، برای گربه پهن نکردند، برای موش این سفره را پهن نکردند، این زحمت‌ها را برای پشه و مگس و زنبور نکشیدند، برای آقا است، برای آن مهمان است، این‌ها هم تصدق سر او لیس می‌زنند.

سفره این عالم که پهن شده است، این سماوات مرتفعه، این زمین مدحیه، این نباتات، این حیوانات، این موجودات عجیب و غریب نفیس شریف، این آفتاب تابنده، این ابر بارنده، این زمین رویاننده، این‌ها را برای بنده و شما، برای مگس‌ها و پشه‌ها خلق کرده‌اند! کوفت هم به ما نمی‌دهند.

این‌ها برای آن آقا است، حجه‌الله، انسان کامل، آن‌که در بندگی کامل است، طبق کمال خدا در الوهیت، این کامل در عبودیت است، آینه تمام نمای همه تجلیات جلال و جمال حق متعال است، و خدا را به هر نازی، نیازی دارد، به هر جلوه‌ای یک کرنشی دارد، به هر یک رنگی که او تجلی می‌دهد، تجلیات رنگارنگی که او دارد، از این طرف هم این کوچکی‌های رنگارنگ دارد.

محبوب ناز می‌کند و او هم نازش را می‌کشد، محبوب تغیر می‌کند، تغیر او را می‌گیرد، عقب می‌رود، محبوب می‌گوید بیا جلو، فرمان می‌دهد، با جان می‌رود، به هر جلوه محبوب، محب یک جوری نمایش می‌دهد، کوچکی و محبت خودش را.

انسان کامل نسبت به خدا، در عبودیتش حق تعالی را این‌طوری است.

شعرها برای مرحوم ادیب، استاد ادبیت بنده است.

این اول غزل او است.

باز از فراق بت نوشادی چشم من از دجله بغدادی

بعد به این شعر می‌رسد.

از او همه نمایش شیرینی وز من همه نیایش فرهادی

این انسان کامل، بنده خاص خدا.

یک عبارتی یادم آمد، بگویم. تو پرانتز به قول شما فکلی‌ها، بین الهلالین به قول ما آخوندها.

یک قصه شیرینی هم بگویم که تفریحی هم کرده باشید.

در حدود 37 سال قبل، سنه 11 و 12 بود تقریبا، ما کیفمان کشید که به خانقاهی برویم و سری بزنیم، آن‌جا به قول فقرا حالی بکنیم، من همه این سوراخ‌ها را سر زده‌ام، این را بدانید، خودم صاحب خرقه هستم، اگر عبا را بیاندازم یک ؟؟؟ 55:28 و از آن الا الله ‌های درویشی هم بگویم، خودم صاحب خرقه هستم.

رفتم خبری بگیرم، چون همه این‌ها برادران ما هستند. رفتم دم در یکی از خانقاه‌ها، آن زمان در تهران در بیایان بود، حالا در جگر شهر افتاده است. در را زدم و یک گل مولایی آمد، از آن گل و مولاهای عجیب و غریب بود، ؟؟؟ 56 چون نوعا گل مولاها چاق و فربه هستند، از آن گل و مولاها دم در آمد و گفت: کیست؟ گفتم: بنده خدا، تا گفتم بنده خدا، در را باز کرد و یک نگاهی به من کرد، من بودم و یک آشیخی هم سن خودم برده بودم تا آن روز به اصطلاح سیرش بدهم، گفتم به او که بیا برویم یک سیری تو را بدهم. او دید که دو آخوند آمده‌اند، آخوند با خانقاه میانه‌ای ندارد. یک نگاهی به من کرد و یک چند تا از آن قلمبه‌های عجیب غریب درویشی به من گفت. ای منافق.

ای منافق در اصطلاح درویشی، مثل ای خبیث، ای زندیق، ای ملعون است در اصطلاح شریعت. وقتی متشرعه و علما بخواهند کسی را خیلی عقب بزنند، می‌گویند: خبیث، زندیق. آن‌ها وقتی می‌خواهند او را عقب بزنند، می‌گویند: منافق.

گفت: ای منافق و در را بست و رفت.

من پیش این شیخ خیلی خفیف شدم. شیخ گفت: چرا همچنین کرد؟ گفتم، نمی‌دانم. من امروز تا این در را باز نکنم و نروم، دست بر نمی‌دارم. گفتم: آن‌طرف در بایست، من هم این‌طرف در می‌ایستم، من می‌گویم: هو، تو بگو: حق. تن صدا را هرچه من بلند می‌کنم، تو هم بلند کن، به هر آهنگی که من گفتم، تو هم بگو. گفت: خیلی خوب.

آقا این آشیخ را گذاشتیم آن‌طرف در و این را گذاشتیم این‌طرف در، ایستادیم و من گفتم: هو، او گفت: حق. هو ، حق، هو، حق. کم کم دو دانگش کردیم، هوهو حق، کم کم سه دانگ و چهار دانگ و پنج دانگ و شش دانگ، صدا رفت تو بیایان. هو حق، هو حق، شش هفت دقیقه هو حق گفتیم. گفتم من باید این در را باز کنم، خیال کرده‌اند این، ها، یک آخوند گیرشان آمده است.

یک وقت مرشد کل آن‌ها که الان هم زنده است و تقریبا الان شیخ کلی همه جای آن‌ها است، این پشت در آمد و در را باز کرد. یک نگاه کرد و دید که یک جفت آخوند ایستادند، یکی این‌طرف و یکی آن طرف. داد می‌زنند: هو حق، هو حق. یک سلامی درویشی به ما کرد و ما به او، به اصطلاح عشق اللهی به هم رساندیم. گفت: بفرمایید، رفتیم داخل. روز جمعه‌ای بود و خیلی از ما پذیرایی کرد. نمی‌خواهم شرح آن روز را بگویم. این شیخ را من سیرها آن‌جا دادم. غروبی شد.

به او گفتم: درویش، فقیر صبحی را بگو که بیاید این‌جا، آمد یک گلبانگی بر ما بست و ما الا اللهی گفتم، مرخصش کردیم و دستش را ول کرد.

گفتم: فقیر مولا، تو من را هیچ در عمرت دیده بودی؟ گفت: نه، اما به من غضبناک بود، شیخ کنار او هم غضبناک بود. گفتم من با تو آشنایی داشتم، گفت: نه. گفتم: پس چرا به من گفتی منافق؟ یک غر و غری با خودش کرد. گفت: ای منافق. دو مرتبه گفت. شیخش خیلی به من احترام می‌کرد، دو زانو پیش من می‌نشست. گفتم درویش بپرس چرا این منافق می‌گوید؟ گفت: پسر چرا می‌گویی منافق؟ به شیخ گفت: فقیر، این یک حرفی گفته که باید به او گفت منافق. گفتم: من چه گفتم، تو که آمدی گفتی کیست، من یک کلمه که بیشتر نگفتم، گفتم: بنده خدا. گفت: بله ای منافق. گفتم: این‌که منافقی ندارد. گفت: بنده خدا آقایم علی7 بود، هیچ‌کس دیگر حق ندارد این ادعا را بکند.

به جان همه شما و به مرگ خودم، آن‌چنان من مچاله شدم، آن‌چنان به زمین خوردم که در عمرم این‌چنین به زمین نخوردم. دیدم راست می‌گوید. خاک را بوسیدم و گفتم: ای ملافقیر حق با تو است، اگر خدا بنده‌ای دارد، علی7 است. ما که هستیم، راست گفت، بنده خدا علی است، ما نباید ادعای بندگی خدا کنیم، ما یک سگی هستیم، دور و بر اسطبل علی بن ابیطالب مشغول هاپ هاپ هستیم، بنده خدا علی است.

انسان کامل بنده خدا است که خدا را بجمیع صفات جمال و جلال می‌ستاید و در برابر هر جلوه‌ای از جلوات الوهیت، یک نوع خضوع و خشوع و استکانت و کرنش و کوچکی نشان می‌دهد و در آینه کوچکی خودش بزرگی خدا را می‌نماید، این انسان کامل است که عبد خاص خدا است، خدا او را دوستش می‌دارد، چون او تمام وجودش مستغرق در خدا است، خدا هم تمام نعمت را به او می‌دهد، آن وقت ما پشه‌ها هم تصدق سر او می‌خوریم.

ما شیعه‌ها مگس‌های دور شیرینی هستیم، بعضی‌های دیگر زنبورها هستند، یک عده هم سگ‌های هاپ هاپ کن هستند، آن‌ها که خارج از دین اسلام هستند، یک دسته هم گرگ‌های درنده هستند، مادیین، اما همه این‌ها سبیل‌هایشان چرب می‌شود، از تصدق سر آقا، اگر این عبد کامل، این انسان کامل، این حجت الهیه نباشد، کوفت را هم به ما نمی‌دهند، مرگ را هم به ما نمی‌دهند، مثل این سوری‌هایی که دنبال سر یک آقایی می‌افتند، آقا که در مجلس رفت، این‌ها هم به زور خودشان را می‌تپانند و می‌روند، صاحب خانه هم به احترام آقا هیچی نمی‌گوید، اگر آقا نباشد همچین می‌زند به دهان آن‌ها که دو تا ملق بزنند، به برکت وجود امام زمان7 است که نان می‌خوریم و آب می‌خوریم، زندگی می‌نیم. «بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء».

دور جهان به سلطنتش قائم تا کی کند قیام مجدد را

این فایده تکوینی او در غبتش.

می‌گویند غیبتش چه فایده دارد؟ این یک فایده‌اش. هزار تا فایده دیگر هم دارد.

خدایا به ذات مقدست به زودی ظاهرش بفرما.

به اسم اعظمت ما را جز یارانش قرار بده.

به حق پدرش مرتضی علی7، به زودی این فرزند ارجمند مرتضی علی7 را به ما برسان.


[1] قصص : 51
[2] الکافی : ج 8 ص 177
[3]
[4]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 12:00 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 15

https://drive.google.com/file/d/1-c14XB ... kLgEE/view

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

... و ولایت اوصیای آن‌ها بود، خلاصه‌اش را فهمیدیم که از نظر لطف، لازم است خداوند انبیاء و رسل را برای هدایت خلق و رهنمایی آن‌ها به تکالیف لازمه بفرستد.

نشانه انبیاء و حجج الهیه هم، دو چیز بود: یکی علم الهی، یکی قدرت الهی. قدرت الهی را در مواقعی که خدای متعال اذن و اجازه بدهد، این‌ها اعمال می‌فرمایند. در غیر آن موقع، پیروی هوی و هوس و امیال مردم را نمی‌کنند، در غیر آن موقع، انبیاء و رسل، حتی قدرت بر عمل هم ندارند. و این نکته خیلی حساس است، شاید ان‌‌شاءالله تعالی در بعضی شب‌های آینده شرح و توضیح این مطلب را بدهم.

دیشب یک اشاره مختصر برقی کردم و رد شدم، در موقعی‌که خدا اذن و اجازه ندهد، آن‌ها هم مثل ما بیکاره صرف هستند، معطل نشوید. خدا که اذن بدهد و مشیتش تعلق بگیرد، این‌ها دارای قدرت الهی هستند در کون و مکان و عالم امکان. ولی اگر خدا اذن نداد مثل ما هستند. حکمت این مطلب هم دو نکته بود که دیشب عرض کردم، چون می‌خواهم این بحث را سر و تهش را جمع کنم، و وارد موضوع ولایت شوم، یک نکته‌ای را لازم می‌دانم که تذکر بدهم.

در انبیاء و رسل و حجج الهیه، شیعه اثناعشری، این از مختصات شیعه است، و یکی از نشانه‌های حقانیت مذهب و روش ما همین است. شیعه اثناعشریه می‌ید: حجج الهیه، خواه پیغمبران، خواه اوصیای پیغمبران، این‌ها باشد معصوم باشند از خطا و گناه. به عصمت الهیه باید نگه‌داشته شده باشند از خطا و اشتباه و سهو و نسیان و فراموشی و از فسق و فجور و معصیت خدا. باید معصوم باشند، یعنی باید در آن‌ها یک ملکه‌ای باشد که بواسطه آن ملکه مرتکب هیچ گناهی، صغیره و کبیره در تمام دوران بعثتشان یا امامتشان و در قبل از بعثتشان هم نباید بشوند.این عقیده شیعه است.

شیعه می‌گوید: پیغمبر که شراب بخورد به درد نمی‌خورد، او پیغمبر نیست. پیغمبری که دروغ بگوید، پیغمبر نیست، پیغمبری که اشتباه بکند، پیغمبر نیست، پیغمبری که فراموش بکند، پیغمبر نیست.حجت الهیه، امام هم همین‌طور است، پیغمبر قبل از بعثت و بعد از بعثت باید معصوم باشد.

اول بعد از بعثت را بگویم: بعد از این‌که ایشان به پیغمبری برانگیخته شدند، یا به امامت، در این جهت فرقی نمی‌کند، اگر بنا شد که این پیغمبر یا این امام خطا کند، اشتباه کند، جایز باشد که اشتباه کند، مثل ما که اشتباه می‌کنیم. خوب، اگر اشتباه جایز شد، اطمینان امت از این پیغمبر در گفتارهایش به کلی سلب می‌شود، هرچه را که این پیغمبر گفت، می‌گوییم ممکن است که اشتباه کرده باشد. می‌گوید نماز بخوانید، ممکن است که اشتباه کرده باشد، خدا به او گفته است که بگو نماز نخوانید، حالا اشتباها می‌گوید که نماز بخوانید. اگر اشتباه بر پیغمبر جایز باشد، می‌گوید نماز صبح دو رکعت است، بر ما واجب نیست که گوش بدهیم، زیرا احتمال داده می‌شود که اشتباه کرده باشد، سر صبح آدم شنگول‌تر و تر و تازه‌تر است، و قوایش تجدید شده است، چهار رکعت بخواند، ظهر که قدری خسته است، سه رکعت بخواند، عصر که خسته‌تر است، دو رکعت بخواند، بله، شاید این پیغمبر اشتباه کرده است، و هکذا و هکذا.

در تمام احکام، در تمام گفتارهای ابواب معارف مبدئی و معارف معادی و معارف نفسانی، اگر جایز شد اشتباه بر پیغمبر، سلب اطمینان امت از آن پیغمبر در تمام مراحل می‌شود. اگر جایز شد پیغمبر دروغ بگوید، خوب هرچه را بگوید ما احتمال می‌دهیم که دروغ باشد. ضامنی نداریم، ضامن اجرایی در بین نیست، چون احتمال می‌آید، احتمال که آمد، اطمینان برداشته می‌شود، آن وقت هیچکس عمل به قول این پیغمبر نمی‌کند.

پس خطا و اشتباه و سهو و نسیان و کذب و امثال ذلک، قطعا در پیغمبران و امامان که حجج الهیه هستند، نباید باشد، که اگر بود، این شخص پیغمبر نیست. اگر ما دیدیم که کسی دروغ می‌گوید، و لو یک دانه دروغ، اگر کسی را دیدیم که اشتباه می‌کند، ولو یک اشتباه، یک کسی را دیدیم که سهو می‌کند، عوض یکی، دو تا می‌گوید، سه تا می‌گوید، مسلم باید حکم کرد که این آدم نه پیغمبر است و نه وصی پیغمبر، خلاصه‌اش این است.

این باب کذب و خطا و اشتباه و نسیان و این‌طور چیزها.

غیر این‌ها از محرمات دیگر، مانند فسق و جورهای عملی، نباید از پیغمبر و امام ظاهر و صادر شود. چرا؟

در علم اصول، علما ثابت کرده‌اند که قول و فعل و تقریر امام و پیغمبر، بر ما حجت است. یعنی چه؟ یعنی اگر پیغمبر به ما گفت: نماز صبح دو رکعت بخوانید، بر ما دو رکعت حجت است، باید دو رکعت بخوانی. اگر نگفت و خودش شروع به نماز خواندن کرد و دو رکعت خواند، بر ما لازم است که تبعیت از خود پیغمبر کنیم، فعل او و عمل او، برای ما حجت و دلیل است، آن‌چنان‌که قول و گفتار او حجت و دلیل است، مگر این‌که فعل از مختصات پیغمبر باشد، چون یک دسته از احکام است که مختص پیغمبر است، برای امت نیست، در این احکام مخصوصه پیغمبر تصریح می‌کند که این حکم مخصوص به خود من است، مربوط به شما نیست، 11 رکعت نافله شب بر پیغمبر واجب است، بر ما واجب نیست. 9 تا زن در یک زمان به عقد دوام نگه داشتن، برای پیغمبر جایز است، بلکه بیشتر آن، 10 تا، 20 تا، 30 تا. برای ما، خانم‌ها نشوند! تا 4 تا زن برای عقد دوام بیشتر جایز نیست.

ولی من یک نصحیت شما را بکنم، البته از نظر قانون‌گزاری حق با اسلام است، صحیح نیست که قانون در مملکت بگزرانند که همه مردم باید یک قرص نان بخورند، اگر یک چنین قانونی بگزارند، این قانون غلط است، زیرا مزاج‌ها و معده‌ها مختلف است، یک معده‌ای است که یک دانه نان آن را سیر می‌کند، ولی یک معده‌ای است که یک دانه نان نیم چاشت صبح آن نمی‌شود. پس محدود کردن به یک حد، از نظر قانون اجتماعی با اختلاف امزجه کار غلطی است. لذا اسلام هم محدود نکرد که یک زن بگیر، بیشتر از یک زن حق نداری. چرا؟ زیرا بعضی مزاج‌ها به یک زن نمی‌تواند قناعت کند، در ماهی چند روز آن زن ممنوع است با نزدیک شدن با مرد. این مرد هم از آن مردهای عجیب و غریب است، تخمه رستم است! او نمی‌تواند قناعت کند، لذا می‌گوید تو می‌توانی دو زن بگیری، اما با یک شرط، به قول عوام هرکه خربزه می‌خورد، باید پای لرزش هم بنشیند، هرکه بامش بیش، برفش بیشتر، «من کان له ؟؟؟ فعلیه ؟؟؟ 11 » تو که می‌خواهی دو تا زن بگیری، باید به عدالت رفتار کنی، یک سر سوزن یکی را بر دیگری ترجیح ندهی.

تو که معده‌ات دو تا نان می‌طلبد، می‌گوییم آقا تو باید هر دو نصف روز را کار کنی، تا دو تا نان به تو بدهیم، آن‌که یک نان کفایتش می‌کند، می‌گوییم نصف روز را کار کن، یک دانه نان به تو می‌دهیم، تو که دو تا نان می‌خواهی کار و بارت را بیشتر می‌کند، تو که دو تا زن می‌طلبی، بارت را سنگین‌تر می‌کنی، می‌ییم: عدالت، عدالت.

حالا در این بحث نمی‌خواهم وارد بشوم، یک بحثی است که خیلی شیرین است، ولی اگر وارد شوم، پنج الی شش شب مبتلا می‌شوم و از کار خودم می‌افتم.

اسلام برای پیغمبر مختصاتی قائل است، یکی از مختصات پیغمبر این است که پیغمبر، ده تا، پانزده تا، بیست تا زن هم می‌تواند به عقد دوام داشته باشد، ولی امت نمی‌توانند. پیغمبر ما از دنیا رفت در صورتیکه نه تا زن به عقد دوام داشت، اما می‌دانید چطوری؟ در مرگ پیغمبر همین نه تا شیون کردند، اشک ریختند و داد زدند، چنان با عدالت با این‌ها رفتار کرده بود که همه در فراغ پیغمبر مثل آتش می‌سوختند.

بنده و شما نمی‌توانیم. ما به آن عدالت پیغمبر نمی‌توانیم رفتار کنیم. اگر حکم رابیان نکرد و نگفت که جز مختصات خود من است، عمل پیغمبر برای ما حجت و دلیل می‌شود، او اگر دو رکعت نماز خواند، ما هم دو رکعت می‌خوانیم، پس فعل پیغمبر هم، مانند قول پیغمبر برای ما حجت و دلیل است.

تقریر پیغمبر هم حجت است، مثلا بنده دو رکعت نماز خواندم، پیغمبر هم هیچی نگفت، به من فرمود: تقبل الله، از این‌که گفته تقبل الله، معلوم می‌شود که وظیفه من دو رکعت بوده است.

پس قول پیغمبر و امام، فعل پیغمبر و امام، تقریر یعنی تثبیت کردن، تقریر پیغمبر و امام هر سه حجت است.

حالا اگر پیغمبر آمد و شراب خورد، چون فعل پیغمبر هم حجت است، برای من هم جایز است که شراب بخورم. اگر پیغمبر خودش گفت: شراب حرام است و خورد، من مردد می‌مانم که گفتارش را عمل کنم یا رفتارش را پیروی کنم.

در مطلق محرمات و در مطلق بلکه مکروهات شدیده، پیغمبر نباید مرتکب شود، زیرا ارتکاب پیغمبر فعل حرامی را، دلیلی بر جواز آن عمل برای من می‌شود، در صورتی‌که بر حسب واقع، این فعل حرام است و نباید مرتکب شد. بین قول پیغمبر و عمل پیغمبر مضاده و مناقضه می‌شود، تناقض پیدا می‌شود، امت در حیرت می‌مانند، یا امت معصیت کار می‌شوند، یا در حیرت می‌مانند، هر دو این‌ها با هدفی که از فرستادن انبیا در نظر گرفته شده است منافات دارد، بنابر این بیان، پیغمبران و امامان، در دوره منصبشان، نباید اشتباه کنند، نباید دروغ بگویند، نباید سهو و نسیان داشته باشند، نه در احکام، نه در معارف، و نباید هم پیغمبران و امامان در دوره منصب داری خودشان، کوچک‌ترین معصیتی را نباید مرتکب بشوند.

آیات قرآن هم، همین را می‌گوید، یکی همین آیه‌ای را که خواندم:

(وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدي وَ الْأَبْصارِ إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّار وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيار)[1] ابراهیم و اسحاق و یعقوب، این‌ها صاحبان بینش و قدرت هستند، ما این‌ها را پاک و پاکیزه و خالص کردیم، این‌ها انتخاب شده ما هستند و اخیار هستند، خوبان هستند.

یک بیان ساده‌ای بگویم که بچه‌های مجلس هم بفهمند. شما می‌خواهید پیغامی به کسی یا جماعتی بدهید، مثلا از تهران و مرکز دستوراتی را به مردم زاهدان بدهند، برای رساندن دستورات تهران چه کسی را انتخاب می‌کنند، «رَسُولُكَ تَرْجُمَانُ عَقْلِك»[2]

فرستاده تو مترجم عقل تو است. هرکسی مطابق عقل خودش یک فرستاده‌ای را معین می‌کند، آن کسی‌که طبق کش است و لبو فروش سر میدان است که هر را از بر تشخیص نمی‌دهد، این اگر بخواهد پیغامی به کسی بدهد، یک لاتی مثل خودش را معین می‌کند، یک بیسوادی، یک چیزی را این می‌گوید و یک چیزی را آن می‌گوید، پیغام می‌رساند، ولی اگر شاه بخواهد یک پیغامی بدهد، یک لاتی سر میدانی لات بیسوادی که حرف زدنش را بلد نیست، هزار نوع کارهای زشت هم می‌کند، آیا او را می‌فرستد؟ ابدا.

دو چیز است که مترجم عقل انسان و مبین دانش و خرد ما است، اندازه فهم و هوش و خرد ما را به دست می‌دهد:

یکی زبان است، «َلِسَانُكَ تَرْجُمَانُ عَقْلِك»[3]

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

دهان را ببند، زیرا دهان را که باز کردی و حرف زدی، چهار جمله که حرف زدی، اندازه موجودیت تو معلوم می‌شود. در حمام، که همه ممیزات رفته است و همه به شکل واحد هستند، همه برهنه هستند و غیر از یک لنگ به کمر چیزی ندارند، معلوم نمی‌شود که آقا آیت الله است یا حجت الاسلام است، آقا پروفسور است یا مهندس است، دکتر است، من باب مثلا، یا این‌که آقا لبوفروشی است. بخواهیم تشخیص بدهیم که او کیست، او را به سخن گفتن وا بدارید، بگذارید ده دقیقه به طبیعت خودش بنا کند به حرف زدن، لبو فروش از لبو و چغندر حرف می‌زند، مهندس از هندسه و معماری ساختمان‌ها، معماری مطابق علم اصول امروزه صحبت می‌کند، دکتر اگر پزشک است، از حالات روانی و امور بهداری صحبت می‌کند، حکیم، فیلسوف از فلسفه و حکمت الهی صحبت می‌کند، آیت الله از فرع فقهی صحبت می‌کند، از صحبت‌ها می‌فهمیم که آقا چکاره است، پس زبان ترجمه عقل است.

رسولی هم که می‌فرستید مترجم عقل شما است. پیغامبری را که برای رساندن پیغامتان به شخص یا به جماعتی می‌فرستید این ترجمان عقل شما است، از نحوه ادا مطلب، مردم اجمالا مقام فهم و هوش و فراست و کیاست شما را بدست می‌آورند، اگر آدم فهمیده باشی، یک فهمیده‌ای را انتخاب می‌کنی که برود، آدم فهمیده که نافهم را انتخاب نمی‌کند، اگر درست باشی، آدم درست را انتخاب می‌کند، آدم درست صحیح العمل که آدم فاسد را انتخاب نمی‌کند، شیخ مرتضی انصاری که نمی‌آید یک باباشمل شرابی کبابی چاقوکش قداره بند را بعنوان رسالت و پیغام برنده به یک شهری بفرستد، او یک حجت الاسلام فقیه عادلی را معین می‌کند که بیاید پیام شیخ انصاری را به زاهدانی‌ها برساند. آیت الله بروجرد و یا حکیم رحمه الله علیهما، یا آیات فعلی، اگر بخواهند یک پیامی را به شما مردم زاهدان بدهند، یک نفری را انتخاب می‌کنند که شبیه به خودشان لااقل باشد، در علم و عمل و نجابت و قداست و طهارت و صداقت و امثال ذلک، یک لات همه فن حریف، شطرنج‌باز قمارباز شرابی کبابی را که معین نمی‌کنند.

پس رسول انسان، ترجمان عقل انسان است، رسول انسان نماینده موجودیت و ارزش و وزن انسان است، همین در مورد خدا هم هست، خدا که می‌خواهد پیغمبر بفرستد تا پیامش را به خلق برساند، یک نفر فاسق فاجر کبابی شرابی، یک نفری که مرتکب معصیت می‌شود، او را نمی‌فرستد، یکی که اشتباه می‌کند، یکی که دروغ می‌گوید، خدا او را نمی‌فرستد، خدا اخیار و ابرار را انتخاب می‌کند. (إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيار)[4] قرآن را از دست ندهید. انبیاء در نزد مای خدا انتخاب شدند. آدم چیز خوب را انتخاب می‌کند. شما می‌روید سر بازار که سیب بخرید، سیب کرم زده است، سیب پوسیده است، سیب نارس هست، سیب سخت دندان شکن است، شما از میان یک جعبه سیب، دو تا یا سه تا را انتخاب می‌کنید، خوب‌ها را انتخاب می‌کنید. آن‌که مثل صورت ماه خودت، سرخ و سفید باشد، آن‌که باب دندان باشد، آن‌که رسیده باشد، آن‌که کرم نداشته باشد، آن را انتخاب می‌کنی. من و تو با این عقل کم خود، وقت بنابر انتخاب می‌شود، فرد خوب را انتخاب می‌کنیم، خدا هم وقتی می‌خواهد انتخاب کند، اصطفی یعنی انتخاب، خوب‌ها را انتخاب می‌کند. سیبی که حتی یک لک هم نداشته باشد، آن را انتخاب می‌کند، آن پیغمبر یا امامی که حتی یک دانه دروغ هم نگوید، یک نگاهی هم از روی شهوت به زن اجنبی نکند، یک کلمه نابجا، بهتانی، افترایی، دروغی، تهمتی، نمانی، این حرف‌هایی که همه‌اش معصیت است، حتی یکی از این معاصی از او سر نزند، خدا او را انتخاب می‌کند. این بدیهی است، مطلب از این چراغ‌ها روشن‌تر است.

در یک‌جا می‌گوید: (وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي)[5] ای موسی، تو را برای خودم درست کردم، خدا برای خودش کسی را که مرتکب معصیت بشود که درست نمی‌کند، کسی‌که آدم‌کش باشد، کسی‌که العیاذبالله زناکار باشد، دروغگو باشد، این را که خدا برای خودش درست نمی‌کند، استاد صنعتگر وقتی‌که می‌خواهد برای خودش یک سماوری درست بکند، یک سماور بی‌عیب قرص خوب برای خودش درست می‌کند. خدای متعال به موسی7 می‌گوید که تو را برای خودم درست کردم، (وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي) . این موسی7 باید منزه از تمام معاصی باشد: (إِنَّ اللّه اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض)[6]

انبیاء را از آدم تا خاتم که گرفته است و اولادهایی که وصی این انبیاء هستند، آل وصی آن‌ها را انتخاب کرده است، از میان مردم انتخاب کرده است، گوهر این‌ها را پاک یا پاکیزه کرده است، این‌ها از گوهرهای آلوده خلق نشده‌اند، طینت این‌ها از علیین برداشته شده است، آن وقت طینت علیینی روح پاک لازم دارد، رخش می‌باید تن رستم کشد، بدن انبیاء، طینت اصلیش، چنان‌چه یکی دو شب خواهم گفت، ماده عالم بالا است، از این‌جا نیست.

من از این خاک نیم زاد و هوای دگرم جامه عاریت است این‌که تو بینی ببرم

البته محدود به عوارض و اعراض دنیا هم شده‌اند، اما اصل بذر آن‌ها از یک مقام شامخ دیگری است، بدنشان پاک است. در بدن پاک، روح پاک را می‌نهند، (وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ) (الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ)[7] طینت علیینی را که زیر روح شمر نمی‌برند، متعلق روح شمر نمی‌کنند، بدن کسی‌که از شراب و زنا و ربا و هزار و یک کثافت درست شده است، او را متعلق روح مقدس اردبیلی بکنند. بین روح و بدن تناسب است آقایان. همان‌طوری که ما در عالم ظاهر این تناسب را رعایت می‌کنیم، زیر پای شاه، یابوی مرد سبزی فروش را، یابوی مرد پهن‌کش را، یابوی مرد لبوفروش را نمی‌اندازند. را که زیرپای شاه نمی‌برند. زیر پای شاه باید اسبی باشد که:

مکر مفر مقبل مدبر ؟؟؟ 28

امری القیس حجر کندی گفته است.

سرین سم و ساق و سینه و کتف و میان او ستبر و سخت و باریک و فراخ و فربه و لاغر

که اگر یک اسبی واجد این شرائط پیدا بشود، من آخوند به دو هزار تومان می‌خرم، اسب‌های یکه‌تاز ترکمنی، اسب‌های صاحب‌شناس عربی، که این صفاتی‌که در شعر خواندم در او موجود باشد، این را زیر پای شاه می‌اندازند، نه یابوی پهن‌کش را، آن‌وقت این اسب را نمی‌آورند که پهن بارش بکنند، اسب سلطنتی را پهن بارش نمی‌کنند، اسب پهن‌کش را هم زیرپای سلطان نمی‌اندازند، تناسب را ما رعایت می‌کنیم.

سابق که علمای اعلام که سوار می‌شدند، بر الاغ و قاطر سوار می‌شدند، یا بر مادیون، بر اسب‌های جهنده پرنده میدانی که سوار نمی‌شدند، زیرا آن سرکش است و این آشیخ هم ترسو است. برای علما قاطر می‌آوردند. از آن الاغ‌های سفید مصری می‌آوردند. بین راکب و مرکوب باید تناسب باشد، بدن مرکوب است و روح راکب است. بین روح و بدن باید تناسب باشد، روح مرد شجاع را که در بدن ضعیف القلب نمی‌گذارند، آن‌که قلبش ملایم است و کوچک است، با یک شیهه اسب قلب از کار می‌افتد، این قلب را که زیر پای افراسیاب، رستم، اسفندیار، نادر کلاتی نمی‌آورند.

خلاصه:

طینت انبیاء علیینی است، اوصیاء انبیاء هم طینتشان علیینی است، روحشان هم اعلا علیینی است، طینتشان از الواث و انجاس پاک است، «لم تنجسك الجاهلية بأنجاسها و لم تلبسك المدلهمات من ثيابها»[8] در زیارت امام حسین7 می‌خوانید.

آن وقت روحی هم که به انبیا ء و حجج الهیه می‌دهند، پاک است، گفتم: (الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ) (الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ)[9] روح معصیت‌کار را در بدن پیامبر نمی‌آورند، آن بدن پاک ؟؟؟ 32 که اگر سوء سابقه داشت، معلوم می‌شود که این آقا در ده سال پیش یک جایی اختلاس کرده است، یک ده هزار تومانی از جیب دولت دزدیده است، با نیش قلم در دفتر هم درست کرده است، اگر این را فهمیدند، و لو حالا بگوید من غلط کردم، بیجا کردم، حالا آدم شدم و از این کارها نمی‌کنم، معذلک کله، صندوق دارایی را به او نمی‌دهند، یک مقامی از مقامات ارتشی را به او نمی‌دهند، اگر بفهمند که وقتی‌که او سرگرد بوده است، فلان‌جا به ارتش و دولت خیانت کرده است، دیگر تا پایان عمرش و لو این‌که توبه کرده باشد، و لو این‌که انابه هم کرده باشد، دیگر منسب سرتیپی و سپهبدی و سرتیپی و ارتشبدی و سرفرماندهی کل قوی به او نمی‌دهند، زیرا سوء سابقه دارد.

یک زرگر مثال بزنم، زرگری که از اول عمرش بدرستی رفتار کرده است و هیچ غل و غش و تدلیس نکرده است، طلا را به همان عیاری که دارد به مردم فروخته است، در طلا مس داخل نکرده است، یک زرگری هم هست که حقه بوده است، این گاهی مس‌ها را طلا می‌کرده و قاطی طلا می‌فروخته است، اما حالا مومن شده و تائب شده،

مژده‌گانا که گربه عابد شد زاهد و مومن و مسلمانا

حالا مومن و تائب و مسلمان شده، بناگذاشته که غل و غش و تدلیس نکند، تو را بخدا قسم، شخص جناب‌عالی یک تکه طلایی می‌خواهی بخری، از کدام‌یک از این دو می‌خری؟ از آن‌که هیچ در عمرش غش و تدلیس و خیانتی نکرده می‌خری، یا از آن‌که خیانت کرده و حالا توبه کرده است؟ بلاشک از آن‌که هیچ خیانت نکرده می‌خری. این سوء سابقه دارد و آن ندارد.

یک بیان دیگر:

پولی را می‌خواهی به امانت بدهی، یک نفر آدمی که در دوران عمرش هیچ خیانت نکرده است، امانت‌ها را صحیح وسالم به صاحبانش رسانده است، یکی دیگر زیر می‌کشیده و به جیب می‌زده است، اما حالا مدتی است که توبه کرده و مسجدی شده است، تو اگر امانتی داشته باشی به کدام از آن‌ها می‌سپاری؟ مسلما به آن‌که هیچ خیانت نکرده می‌سپاری، این مثال‌ها خیلی زیاد است و روشن هم هست، من برای این‌که بچه‌ها خوب حالیشان بشود تکرار مثال می‌کنم.

آن کسی‌که شراب خورده است، کبدش معیوب شده است، کلیه‌اش معیوب شده است، ریه‌اش معیوب شده است، اعصاب دماغی او متشنج شده است، به فرض پیش دکتر برود و معالجه هم بکند، ترک شراب هم بکند، توبه هم بکند، معالجه هم بکند، این آدم مزاجش سالم‌تر است یا آن‌که هیچی شراب نخورده است؟ این‌ها خیلی روشن است، مطلب کُردی است.

آدمی‌که هیچ معصیت نکرده باشد، این اولی و حق و سزاوارتر است که امانت پیغمبری را خدا به او بدهد. امانت الهی که ولایت است به او بدهد. (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسان)[10] امانت ولایت را خدا به کسی‌که هیچ معصیت نکرده است، می‌دهد، به کسی‌که بت می‌پرستیده، و لو این‌که حالا توبه کرده باشد، نمی‌دهد. به آن‌که تا گلویش شراب می‌خورده است و حالا توبه کرده است، او را آمر و ناهی در امور مردم قرار نمی‌دهد. آن‌که «لم یشرک بالله طرفه عین» آن‌که لبش به لب پیاله هیچ نرسیده است، آن را خدا انتخاب می‌کند و امانت ولایت را خدا به او می‌دهد.

این‌ها مسلمیات است.

شیطان معلم همه ما یک عرضی به خدا کرده است، این استاد را نمی‌شود که شبی بگذرد و ما اسم او را نبریم، کور حقوقی در حق او نشده باشد. در محضر خدا او یک حرفی زده است. خیلی پهلوان است این بی پدر و مادر. در صریح قرآن است که گفته است: (قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ)[11] گفته است که ای خدا، من دست از سر کل این بشر بر نمی‌دارم، عالم، عامی، حجت الاسلام، شریعتمدار، تاجر، بنگدار، کاسب، مهندس، معمار، دکتر، پروفسور، مدیر کل، وزیر امیر، همه این‌ها را زیر جبه خودم می‌آورم. همه را در جیب خودم می‌کنم. الا یک دسته را که من نمی‌توانم به آن‌ها نزدیک بشوم، (عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ) آن بندگان مخلص تو، آن‌ها که خالص و پاک شده باشند برای تو، من به آن‌ها نمی‌توانم دست بزنم.

و انبیاء را خدا می‌گوید: (إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّار)[12] ما انبیاء و حجج خود را مخلِص و مخلَص کرده‌ایم، خالص و پاک کرده‌ایم، که تو به این‌ها دست پیدا نمی‌کنی، لذا این‌ها، قبل البعثه و بعد البعثه، قبل الامامه و بعد الامامه، مرتکب هیچ گناهی نمی‌شوند. این‌ها برای انبیاء و رسل و اوصیاء انبیاء و رسل عموما است.

اما نبی خاتم و رسول اکرم اعظم حضرت سید البشر ابوالقاسم محمد9 او مقامش بالاتر است. (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْض)[13] این یک مقام عجیب دیگری دارد، این حتی ترک اولی هم نمی‌کند. یعنی دو عبادت، یکی از آن‌ها بهتر و بالاتر است و یکی از آن‌ها پایین‌تر است، اما هر دو عبادت است، این پیامبر هیچ‌وقت بالا دست را نمی‌گذارد تا پایین دست را بگیرد، ترک اولی معنایش این است. مرتکب حرام که نمی‌شود به جای خود، گناه کبیره نمی‌کند، گناه صغیره نمی‌کند، به جای خود، مرتکب مکروهات هم نمی‌شود زیرا مرجوح هستند به جای خود. ترک اولی هم نمی‌کند. یعنی دو عمل مستحب، یکی بالاتر است و یکی پایین‌تر است، برای پایینی، بالایی را ترک نمی‌کند، آن بالایی را می‌گیرد. اولی را می‌گیرد و مرتکب می‌شود.

انبیاء قبل این‌طور نبودند، انبیاء قبل به این پایه لازم نیست که معتقد باشید. ولی این نبی این‌طوری است، این نبی به شیوخ مقام و بزرگی نفاست وجودی که دارد این‌طوری است، بلکه این پیغمبر اراده نمی‌کند مگر ما ینبغی را، این پیغمبر نه این‌که ترک مالاینبغی و فعل ما ینبغی می‌کند، برای علما این نکته را می‌گویم. پیامبر اراده نمی‌کند و نمی‌خواهد مگر ما ینبغی را، این پیغمبر این‌طور است.

حالا از این‌جا یک کلمه را بگویم. این عقیده ما شیعه است. و این عقیده مطابق عقل است، مطابق منطق است، مطابق دلیل و برهان است. غیر از ما این حرف را نمی‌زنند. دیگر قضاوتش با خود شما. غیر مسلمان‌ها که یک چرت و پرت‌های عجیبی دارند،

ان‌شاءالله فردا شب که شب چهارده ماه است، به حسب شرع، برای این‌که یک تفریحی کنید، بی‌میل نیستم، الان به فکرم رسید و به کِیفم آمد، فردا شب بیایید تا بگویم یهود چه می‌گویند و نصاری چه می‌گویند، ببینید که چه حرف‌های شاخ‌داری در مورد انبیاء می‌زنند، آه آه !

حرف‌های آن‌ها را که بشنوید، بزرگترین دلیل و منطق برای شما در بطلان آن‌ها کافی است. همین بزرگترین دلیل است. قرآن این‌چنین می‌گوید، فردا شب بیا تا بگویم تورات در مورد انبیاء چه می‌گوید. انجیل در مورد انبیاء چه می‌گوید تا بفهمی که

او به خاور زر نشیند این به ؟؟؟43 زین حسن تا این حسن فرقی است ؟؟؟

تا بفهمی بین اسلام و دینی که الان یهودی‌ها دارند، بین دینی که تو شیعه اثناعشری داری با دینی که نصرانی‌ها دارند چه فرقی است، ببین که چه چرت و پرت‌هایی در مورد انبیاء و حجج الهیه آن‌ها می‌گویند. این‌که ما گفتیم منطق عقل است. . و لو برادران ما به این پایه نمی‌گویند.

ما ملزم نیستیم که همه را وادار کنیم که آن‌چه ما می‌گوییم بگویند، ما می‌گوییم این را می‌گوییم و این هم مطابق منطق عقل است، مطابق برهان است.

خوب این‌جا یک جمله‌ای باقی ماند آن را هم بگویم. ممکن است در ذهن خیلی از شما باشد که آشیخ ما در قرآن می‌بینیم که خدا نسبت معصیت به بعضی ا زانبیاء می‌دهد، (وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى)[14] مثلا، یا به انبیاء دیگر قرآن نسبت‌هایی می‌دهد، این‌ها را چه کار کینم؟

در دعاها ائمه: بعضی جاها معترف به گناه شده‌اند، با این حرف‌های تو وفق نمی‌دهد. دعای کمیل و دعاهای دیگر که امیرالمومنین7 داشتند، مناجات‌های حضرت سیدالساجدین7 و دعاهای حضرت هادی7 و حضرت جواد7، اعتراف به گناه کرده‌اند، تو می‌گویی این‌ها گناه نکرده‌اند، این‌ها خودشان اعتراف به گناه کردند، پس این‌ها چیست؟

اما آیات قرآن، فضلاء خوب این‌ها را یاد بگیرید، می‌دانم که مورد سوال خواهید شد، اگر ابهامی برای شما ماند از بنده سوال کنید، بنده در اختیار شما، به قدری که بلد باشم، عرض خواهم کرد.

می‌گوییم آیاتی که در قرآن وارد شده است که نسبت معصیت به بعضی از انبیاء ذکر شده است، (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللّه)[15] ای پیغمبر، خدا را بپرهیز، مراقب ما باش، رضایت و خواهش خود را بر امر ما مقدم نداری، (تَبْتَغي‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ)[16] پیغمبر تو رضایت زنانت را بر رضایت ما مقدم ندار.

خیلی خوب.

اگر ما بخواهیم این آیات را به ظاهرش باقی بگذاریم، اهل علم توجه کنید، اگر این آیات را همان‌طور که هست، آدم معصیت کرد، گمراه شد، بسیار خوب.

به پیامبر خاتم می‌گوید: (وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى)[17] به پیامبر می‌گوید: ای پیغمبر، چرا تو گوش به حرف خدا نمی‌دهی، ؟؟؟ 46:50 اگر ما بخواهیم این آیات را به ظاهرش باقی بگذاریم، پیغمبران الوات‌ترین مردم هستند، زیرا که کارهایی که لوطی‌ها می‌کنند بر ظواهر این آیات نسبت داده شده است، به آدم می‌گوید که معصیت کرد و گمراه شد. این با (وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ)[18] نمی‌سازد، این با (إِنَّ الله اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ)[19] نمی‌سازد.

یک‌جا می‌گوید که آدم را من انتخابش کردم، از اعلی علیین طینتش را درست کردم، یک‌جا می‌گوید که آدم معصیت کرد و گمراه شد، از دین بیرون رفت، اگر ما بخواهیم که این آیه را به همین ظاهرش باقی بگذاریم، این پیغمبر یکی از گمراهان است، چطور پیغمبر است؟ چطور آدم گمراه را خدا انتخابش کرده است. با عقل درست در نمی‌آید!

یا اگر به پیغمبر اسلام می‌گوید: (إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينالِيَغْفِرَ لَكَ الله ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّر)[20] ما مکه را برای تو فتح کردیم، خدا می‌خواهد ببخشد به تو گناهان گذشته‌ات را و گناهان آینده‌ات را. فتح مکه سال آخر رسالت پیامبر بود، یک سال به آخر عمر پیغمبر، معلوم می‌شود که پیامبر گناه می‌کرده و در آن سال آخر عمر هم گناه می‌کند، این چه پیغمبری است؟ این چطور سید المرسلینی است؟ این چطور بشیر و نذیری است؟ این چطور سراج و منیری است؟ (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً وَ داعِياً إِلَى اللّه بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً)[21] مسلما این آیات تاویل دارد و باطن دارد و ائمه ما بواطن آن را گفته‌اند، و هر یک از این آیات را من حاضرم بپرسند در غیر منبر، چون نمی‌توانم در منبر همه را بگویم، تا یک یک را بگویم که هریک تاویلش چیست، باطنش چیست و نظر چیست؟

این برای آیات قرآن.

چون اگر بخواهیم به همین ظاهر باقی بگذاریم، مناقضه است، ضد و نقیض قرآن گفته است! یک‌جا می‌گوید: (وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي‏)[22] و در جای دیگر حضرت موسی7 را آدم‌کش می‌نامد، اگر موسی7 آدم‌کش و جلاد است، آیا خدا جلاد و آدم‌کش را برای خودش اختیار کرده است؟ برای خودش ساخته است؟ پس آن قتلی که در آن‌جا گفته شده است، موضوع خاصی است، نه فعل حرام بوده و نه فعل مکروه بوده است، بلکه بر حضرت موسی واجب بوده است که آن قبطی را بکشد.

و اما دعاها:

آقایان دعاها یک موضوع خیلی مهمی است.

یک عبارتی داریم که «حسنات الابرار سیئات المقربین» درجات قرب به خدا که زیاد بشود، احکام هم متبدل می‌شود. چطور؟ بنده و شما را همین‌قدر خواسته‌اند که نمازهای واجب خودمان را بخوانیم، اگر توانستیم نافله شب را، نوافل راتبه یومیه را هم بخوانیم، این‌ها را از من و تو خواسته‌اند، آن‌چیزی که از من و تو خواسته‌اند که 17 رکعت نماز را بخواینم و ترک نکنیم، که اگر ترک کردی وای بر تو است، ویل برای تو است.

اما آن‌ها که درجه‌شان بالاتر است و به خدا مقرب‌تر و نزدیک‌تر هستند، بر آن‌ها نافله شب حکم واجب را تقریبا دارد، آن‌ها ترک آن مستحب را گناه برای خودشان می‌دانند.

باز یک مثال عامیانه بزنم.

من و تو مقرب شاه نیستیم، نه نخست وزیر هستیم و نه وزیر دربار هستیم، نه وزیر اقتصاد هستیم و نه وزیر دارایی هستیم، یک رعیتی هستیم، من باب مثل اگر شاه به این‌جا بیاید و نرویم به دیدنش و نرویم به استقبالش، صف نبندیم، باکی بر ما نیست، از ما خواستند که کاسبی کنیم و شلوغ کاری نکنیم. اما از استاندار این شهر هم همین را خواستند؟ نخیر. استاندار باید تا ده فرسخی برود جلوی شاه، من و تو اگر به دیدن شاه نرفتیم کاری به ما ندارند، کار واجب خودمان را باید بکنیم، اما اگر او به دیدن شاه و به دیدن شاه و اعلی حضرت، پس گردنش می‌زنند و از کار می‌اندازندش، چرا؟ زیرا مقامش بالاتر است و خواسته‌ها از او لطیف‌تر و بیشتر است، آن‌چیزی که برای ما نه مستحب است و نه واجب است، برای او واجب است.

این یک مثال عامیانه ظاهرانه‌ای است که می‌گویم، تا معقول را به محسوس تشبیه کنم و شما بفهمید.

عینا دربار مقدس الوهیت، آن‌ها که به خدا تقرب دارند، مانند حضرت خاتم الانبیاء محمد9 و مانند شیر خدا علی مرتضی7 از آن‌ها یک توقعات عجیب دیگری است، مستحبات ما برای آن‌ها واجبات است، نافله شب برای من و تو مستحب است و برای پیامبر9 و علی بن ابیطالب7 واجب است، ترکش برای من و تو جایز است ولی ترکش برای علی7 با آن مقامی که دارد جایز نیست.

یک پرده بالاتر بیا، مطلب همین‌جا تمام نمی‌شود. پیغمبر و ائمه ما از این رتبه هم یک کمی بالاتر هستند، این‌ها باید دائما در استقرار جمال و در مشاهده حضرت ذوالجلال باشند، آنی علی بن ابیطالب7 می‌فرماید: «اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ»[23] خدا را آن‌طوری عبادت کن که گویا خدا را می‌بینی، و تو اگر نمی‌بینی، خدا تو را می‌بیند، یعنی دائم الحضور باش.

من یک استادی داشتم که این استاد من گاهی به حال حضور می‌آمد، عجیب بود، ای کاش‌که ببینید بزرگانی را، آدم وقتی مشک را ببیند، دماغش معطر می‌شود، آن وقت هم بین مشک و پشک خوب فرق می‌گذارد، آن وقت می‌فهمد که مشک یعنی چه. یک استادی داشتم که این استاد من گاه گاهی در حال حضور می‌بود، همان‌که فقراء و دراویش مراقبه می‌گویند، اسمش را بلد هستند طفلک‌ها! آقا این مثل چوب خشک بود. یک سفر با او کردم و در آن سفر نماز خواند، من هم پشت سرش بودم، آن‌جا من فهمیدم که نمازهایی که بنده می‌خواندم، با همه آب لعابش و روغن داغش، نماز نبوده، پیاز بوده است، نماز اگر این است که این می‌خواند آن‌ها چه بوده که ما می‌خواندیم.


[1] ص : 45- 46- 47
[2] نهج البلاغه : ص 528
[3] بحارالانوار : ج 74 ص 232
[4] ص : 47
[5] طه : 41
[6] آل عمران : 33 - 34
[7] نور : 26
[8] اقبال : ص 589
[9] نور : 26
[10] احزاب : 72
[11] ص : 82 - 83
[12] ص : 46
[13] بقره : 253
[14] طه : 121
[15] احزاب : 1
[16] احزاب : 1
[17] ضحی : 7
[18] ص : 47
[19] آل عمران : 33
[20] فتح : 2
[21] احزاب : 45 - 46
[22] طه : 41
[23] بحارالانوار : ج 25 ص 204
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 12:01 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 16

https://drive.google.com/file/d/1hJj0QN ... WurLz/view
أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط)[1]

دو سه مطلب را باید به عرض مبارک شما برسانم.

مطلب اول این است: در موضوع غرائب و عجائب و آثار غریبه‌ای که در این عالم پیدا می‌شود، اختلاف کلمه است از قدیم الایام، بین دانشمندان طبیعی و حکمای الهی. آیا آثار عجیبه و غریبه‌ای که پیدا می‌شود که علل و عوامل و اسباب آن نمایان نیست، چون یک دسته آثار است که اسبابش و علل و عواملش روشن و نمایان است، همه می‌دانند، دیگ آب را که بالای آتش بگذارند به جوش می‌آید و آب داغ می‌شود، به حال قلیان می‌آید، این حرارت و داغی آب را همه می‌دانند که برای آتش است. ظرفی را بالای یک یخی بگذارند، سرد می‌شود، آبی‌که در میان ظرف، بالای یخ نهاده شود، سرد می‌شود، این سردی را همه می‌دانند که مستند است به آن یخی که در زیر کاسه است. یک دسته آثاری پیدا می‌شود که علل و عوامل آن ظاهر و نمایان نیست، مثل این‌که یک خورده آهن بسیار بسیار سبکی، اگر در نزدیکی آهن‌ربا قرار بگیرد، اندک اندک این آهن کشیده می‌شود تا به آهن‌ربا می‌رسد، می‌بینیم که این آهن به طرف آهن‌ربا رفت، ولی علت این حرکت و سبب این حرکت بر عموم مردم مخفی است، جز بر دانشمندانی که می‌دانند که در آهن‌ربا یک قوه‌ای است که آهن را به سوی خودش می‌کشاند، برای آن‌ها این سبب و این عامل معلوم است ولی برای عموم مردم معلوم نیست.

سخنی است بین طبیعیین و الهیین، آیا کلیه آثاری که در این عالم پیدا می‌شود، علل و عوامل آن نمایان و آشکار نیست، همه آن‌ها مستند است به یک عوامل طبیعی و اسباب مادی، نهایت آن علل و عوامل در نظر عموم پوشیده و پنهان است، یا این‌که خیر، همه آثار این‌طور نیست، بلکه ممکن است آثار غریب و عجیب، در این عالم پیدا شود و مستند باشد به توجه شخصی از دون این‌که یک عامل خارجی و یک سبب مادی داشته باشد. این اختلاف است.

دانشمندان طبیعی که به غیر از ماده و به قول خودشان انرژی و قوه، چیز دیگکری قائل نیستند و یک عالمی ماورای عالم طبیعت باور ندارند، این‌ها می‌گویند: همه آثار و غرایب و عجایب که نمایان می‌شود، مستند به یک سبب طبیعی است، نهایت آن سبب طبیعی بر ما پوشیده است.

یک نکته را «ابوعلی مسکویه» که یکی از دانشمندان بزرگان اسلام است. دو تا ابوعلی داریم که این‌ها خیلی مهم هستند، یکی ابوعلی سینا است، رئیس العقلاء، یکی ابوعلی مسکویه است که در علم اخلاق این مرد خیلی مهم است.

یک چیزی ایشان نوشته‌اند که از غرائب و عجائب است، من شش سفر مکه مشرف شدم، نشده است که این موضوع را امتحان کنم، و این راستی غریب و عجیب است، همان‌طوری‌که خودش می‌نویسد.

می‌نویسد اگر سنگ‌های ته چاه زمزم را، آن‌جا سنگ‌هایی در ته چاه زمزم است، سنگ‌های همان کوه است، این‌ها را مقداری بگیرند، یک مثقال یا یک سیر مثلا، و با سنگ آهن‌ربا به همان مقدار، یعنی یک سیر از آن ؟؟؟ 6 زمزم، سنگ ته چاه زمزم، یک سیر هم سنگ آهن‌ربا، که سنگ آهن‌ربا در حوالی عمان و سواحل هند خیلی پیدا می‌شود. جاهای دیگر هم پیدا می‌شود. بگیرند و یک مقدار از این سنگ و یک مقدار از آن سنگ، و در آب سیر، سیر و پیاز خورده‌اید، در آب سیر این‌ها را ؟؟؟ 6:35 کنند، خوب نرم کنند، بعد یک تکه آهن را، البته خیلی سبک، به قدر پر کاه، که بتوانند عقربکش کنند، مثل عقربک‌های قطب‌نماها، یک تکه آهن خیلی خیلی سبک را، بیایند یک سر آن را در آب این تسقیه کنند، یعنی مثلا یک تکه آهنی به قدر سوزن اما خیلی سبک، یک سر آن را در آتش، داغ کنند و توی همین خلیط، این‌که با آب سیر مخلوط شده است، توی این خاموش کنند، این را در اصطلاح کیمیاگرها و شیمیست‌ها تسقیه می‌گویند، یعنی از آن آب به خوراک این بدهند، سه چهار نوبت این را در آتش یک سرش را داغ کنند و توی همان آبی‌که از سنگ زمزم و سنگ آهن‌ربا و آب سیر مخلوط شده، در آن خاموشش کنند خاصیتی در این آهن پیدا می‌شود که در روی آب، هرج که بیاندازی آن سرش که تسقیه شده است، رو به خانه کعبه می‌ایستد.

و این از غرایب است، روی قانون‌های علمی هم درست است، من قانون علمی آن را در دست دارم و درست است، چون در خود مکه یک جذابیتی در سنگ‌هایش است، یک مغناطیس خاصی در داخل کوه‌های مکه است، لهذا در مسجدالحرام عقربه قطب‌نما درست کار نمی‌کند، بلکه خارج مسجدالحرام هم درست کار نمی‌کند.

حالا آمدند و یک چنین چیزی هم ساختند، روی آب در جده می‌گذارند، آن سری که تسقیه شده است رو به خانه کعبه می‌ایستد، در ریاض آن را روی آب می‌گذارند، آن سری که تسقیه شده است رو به مکه می‌ایستد، یک قبله نمای بسیار عالی خوبی خواهد شد.

حالا این حرکت مستند به چیست؟ مستند به آن خاصیت مغناطیسی که در سنگ ته چاه زمزم بوده است، آن خاصیت مغناطیسی منشا می‌شود برای این‌که آهن را متوجه کند به مرکز مکه.

آن وقت طبیعیین می‌گویند هر اثری که در این عالم پیدا بشود مانند همین است، یک اسباب طبیعی دارد، نهایت ما به اسباب طبیعی آن آگاه نیستیم، این حرفی است که طبیعیین می‌زنند.

من این مطالبی را که می‌گویم بدانید که بیکار نماندم، عده‌ای فضلا هستند و میل دارند که یک قسمت حرف‌هایی را بشنوند، لذا این‌ها را مطرح می‌کنم، و الا چهار تا روایت می‌خواندم و رد می‌شدم.

الهیین می‌گویند که مطلب از این‌طور نیست، همه اثار غریب و عجیبی که در عالم پیدا می‌شود این‌چنین نیست، یک دسته آثار غریب و عجیب در عالم پیدا می‌شود که هیچ سبب طبیعی ندارد و برای آن یک عامل مادی نمی‌توانیم تصور کنیم، به هیچ وجه چاره نداریم مستندش کنیم به نفس انسانی.

این نفس انسانی عجیب و غریب است، اولا در نفس دو قول اساسی است، و الا اقوال زیاد است.

یک قول حرف ابوعلی سینا است، یک قول افلاطون و دیگران است. قول ابوعلی سینا و ارسطو اهمیتش بیشتر است و تقریبا می‌توان گفت که با منطق مطابق‌تر است، و آن این است که:

نفس انسانی جوهرا با بدن متباین است، دو سنخ مختلف هستند، نفس انسانی پیش از بدن خلق شده است، بدن را که خدا می‌آفریند، نفس انسانی را متعلق به بدن می‌کند، عاشق بدنش می‌کند، عشق به بدن پیدا می‌کند، آن‌قدر عشض دارد که به هزار میلیون درجه از عشق مجنون به لیلی بیشتر است. از عشق فرهاد به شیرین بیشتر است، آن‌قدر این بدن را دوست می‌دارد، مخصوص جوانان امروزی، هرصبح باید به آینه نگاه کنند، این زلف عنبرینشان، این موی مشکیشان را باید درست و حسابی تر و تمیزش بکنند و روغن به آن بزنند و پیچ و خمش را درست بکنند. صورت مبارکشان را که مثل ماه است باید به آینه نگاه کنند، اگر به قدر یک سر سوزن مویی از یک گوشه‌ای آمده فوری با تیغ خودتراش یا با ماشین برقی صافش کنند، خودشان را ملوس کنند، این از عشقی است که به خودش دارد.

یک لکه مختصری اگر در گوشه صورت مبارکش پیدا بشود، فوری آن را با سفیدآب باید پاکش بکند، یک خورده اگر فرورفتگی دارد، باید با سوزن‌های پارافینی باید بالا بیاوردش تا صاف شود و و و از چیزهایی که بنده هم بلد نیستم. نوع شما هم بلد نیستید.

این روی عشقی است که به بدنش دارد، این بدن اگر یک خورده لاغر بشود! آه آه، خودش را می‌کشد، مایع و جامد از پایین و بالا باید به خودش برساند، تا این‌که این بدن سرخ و سفید بشود. وَ و و، مثل بنده اگر پیر شد با زور حنا باید سیاهش بکنند.

این از زور عشقی است که به بدن دارد. خیلی این بدن را عاشق است. وای که اگر یک تب مختصری او را بگیرد، در خانه دکتر را از جا می‌کند، در دواخانه‌ها را می‌شکند، تا این‌که دوا به خودش برساند و این تب برطرف بشود، این‌ها روی عشقی است که نفس به بدن دارد، خیلی عاشق است، بی‌اندازه. و بدن را تدبیر می‌کند مانند تدبیر پادشاه مملکتش را و مانند تدبیر ناخدا کشتی‌اش را.

این عقیده ابوعلی سینا نسبت به نفس و بدن است، و این درست است، باقی حرف‌های دیگری که آخوند ملاصدرا و دیگران گفته‌اند، درش حرف است.

قرآن و روایات ما هم همین را می‌گویند، مطابق با همین است، آن‌وقت نفس، جوهرا با بدن مخالف و مباین است، آن یک جوهری است و این یک جوهری است، آن یک جنس است و این یک جنس است، آن یک سنخ است و این یک سنخ دیگری است، نهایت این دو را خدا به هم پیوند داده است، نفس را عاشق این کرده است.

عشق هم زنجیر عجیبی است، نمی‌دانید! به درد عشق مبتلا نشده‌اید. یک زنجیری است که آدم را چنان کنترل می‌کند و چنان مونوپول می‌کند، چنان محدودش می‌کند، که به غیر از معشوق به هیچی نظر ندارد. نفس را عاشق بدنش کرده است، به غیر بدن به هیچ چیز دیگری نظر ندارد، بدن را خیلی دوست دارد. صحبت یک روز و یک ساعت و یک شب و یک ماه و سال هم نیست. از آن ساعتی که این روح را بهش دادند، این نفس به آن تعلق گرفته است، سن یک سالگی است یا دو سالگی است، یا پنج سالگی است، مختلف است، تا پایان عمرش، شصت سال، هفتاد سال، در خواب، در بیداری، در حضر، در سفر، در شب، در روز، در بیماری، در صحت، در تمام احوال شش دانگ حواس نفس به بدن است، عاشق است دیگر! زنجیر عشق به بدنش افتاده است و تکان نمی‌تواند بخورد. همه‌اش در فکر بدن است، ببیند از راه چشم، ببیند از راه گوش، بخورد از راه دهان، و کارهای دیگر و کارهای دیگر.

بنابراین مذاق که حق است، نفس انسانی همان‌طوری‌که دیشب اشاره کردم و ابوعلی سینا در نمط دهم اشارات در باب اسرارالآیات این را بیان می‌کند، نفس انسانی خودش از دون هیچ سبب طبیعی تصرف در بدن خودش می‌کند، یک کمی قدرت هم که پیدا کند در بدن دیگری هم تصرف می‌کند، از دون هیچ سبب طبیعی.

برای این مثال خیلی است، یکی از مثال‌هایی که شیخ زده است را به عرض شما می‌رسانم. یک دیوار بیست متری، شاهق بلند مرتفع، آن بالایش هم به قدر نیم ذرع پهنا دارد، قطر دیوار پنجاه سانت. شما آن بالا می‌روید، تا نگاه به پایین می‌کنی، می‌بینی خیلی عمق دارد.

ما چند تا قوه داریم، قوای ظاهری داریم، حس لامسه، حس باصره، حس سامعه، حس شامه، حس ذائقه، پنج تا، یک حس ششمی هم آقایان گفتند، حالا بحث نداریم با آقایان متجددین که چه گفتند. این طفلک‌ها در روان، خیلی روان نیستند. آن‌چه مربوط به باطن است، حس ششم اسمش را گذاشتند. ولی باطن چیست و چطوری است، آن‌ها درست تحلیل نبردند و نفهمیدند چیست.

ما یک قوای باطنیه‌ای داریم، یکی از قوه‌های باطنیه ما قوه واهمه است، یکی قوه خیالیه است. قوه خیالیه آن قوه‌ای است که صورت‌های جزئی را درک می‌کند، مثلا صورت پسرت که الان این‌جا نیست و در مشهد است، الان فکر صورت پسرت را می‌کنی، آن‌که در نفس تو پیدا شده است، آن صورت خیالی پسر تو است، قوه‌ای که آن صورت را ایجاد کرده است، اسم آن را قوه خیالیه می‌گذارند.

یک قوه دیگر داریم، قوه واهمه. قوه واهمه درک معنای جزئی را می‌کند، مثل محبت تو به پسرت، محبت سنخ معنا است، مثل دشمنی تو با قاتل پسرت مثلا، مثل افتادن تو و یا برخواستن تو. این معانی را تصور می‌کنی. این را قوه واهمه می‌گویند، و آن‌چه را که ادراک کردی می‌گویند وهم.

یک دیواری است که سی متر ارتفاع دارد، پنجاه سانت هم قطر این دیوار است، پنجاه سانت جای ایستادن سه نفر است، الان بین این دو تا چوب منبر تقریبا پنجاه سانت است. شش تا پا این‌جا جا می‌گیرد، قدراقل چهار تا پا چا می‌گیرد، دو نفر می‌توانند بایستند، و اگر مستقیم بایستند، دو نفر می‌توانند بالای این راه بروند، خیلی وسیع است، تو یک نفری آن بالا ایستاده‌ای، تا به پایین نگاه می‌کنی و عمق و گودی زیاد را می‌بینی، یک مرتبه قوه واهمه تو، به وهم تو می‌اندازد که آی نیافتی، می‌افتی! می‌افتی! تا توهم کردی که می‌افتی، می‌افتی. هیچ معطلی ندارد. تا به فکرت درآمد که می‌افتی، می‌افتی.

همان معنای جزئی نفسی، منشا می‌شود که بدن تو سقوط کند و از بالای بلندی به پایین بیافتد. این مسلم است، برخلاف آن‌هایی که قوه واهمه را این‌جا کشتند، مثل بناها، مثل معمارها، مهندسین قدیم و مهندسین جدید، هنوز این قوه را پیدا نکردند، این‌ها خیلی نازک نارنجی هستند طفلک‌ها. معمارهای قدیم نه، دائم بالا رفتند و قوه واهمه را کشتند.

یک وقتی در مسجد گوهرشاد مشهد می‌خواستند بالای مناره را درست کنند. یک چوب به کمر مناره زدند، آن‌جایی‌که محل ایستگاهش است، این چوب از مناره به اندازه چهار متر دنباله داشت، یک چوب هم از بالا زدند چهار متر، خودم با چشمم دیدم، معمار رفته بود به کمر چوب پایینی و ایستاده بود، یک دستش هم به چوب بالایی گرفته بود، یک دستش هم تیشه بود و با تیشه می‌زد، من از پایین که نگاه می‌کردم بدنم می‌لرزید، او اصلا کک‌اش هم نمی‌گزید، کَان روی زمین صاف دارد راه می‌رود، او نمی‌افتد، زیرا قوه واهمه را کشته است، قوه واهمه این‌جا نمی‌تواند فعالیت کند، نمی‌تواند فکر افتادن را در خود ایجاد کند، نمی‌افتد، اما خود بنده، آن بالا که سهل است، همین منبر چهار پله بلندتر باشد، وقتی‌ه بلند شوم، قد خودم هم هست، تقریبا تا زمین سه متر می‌شود که نگاه که می‌کنم مواظبم که نیافتم، اگر این دو لبه نباشد، یک خورده هم باریک‌تر باشد، بنده هم می‌افتم.

حالا این افتادن معلول چه عاملی است؟ این سببش چیست؟ این اثر مستند به کدام موثر است؟ هیچ موثر مادی در خارج نداریم، جاذبه‌ای من را به زمین نمی‌کشد، جاذبه هم حساب دارد، جاذبه‌ای که نیوتن تکمیلش کرده است، قبل از نیوتن انگلیسی هم گفته بودند، جاذبه‌ای که او قانونش را تکمیل کرده و الان قانون شده و همه قانونش را قبول دارند و یک قانون علمی شده است، این جاذبه هم رو حساب است، الان زمین نمی‌تواند من را از این بالا بکشد و بیاندازد.

پس جاذبه من را نمی‌اندازد، چیز دیگری هم نیست، چه من را انداخته است؟ عامل و موثرش چیست، موثرش فقط فکر من است، قوه واهمه، توهم این‌که الان می‌افتم، می‌افتم.

با یکی از اساتیدم رفته بودیم سر کوه‌های چشمه سبز خراسان، یک‌جایی بود که از آن‌طرف نیشابور دیده می‌شد و از این‌طرف هم مشهد دیده می‌شد، البته با دوربین، کوه خیلی شیب داشت، استاد من جلو بود، پنج قدم که رفتیم نزدیک بود که توهم سقوط در من پیدا بشود و از آن‌جا کله معلق بشوم و بروم در قعر کوه و تکه تکه بشوم، فوری استاد من گفت که چشم‌هایت را به زمین بدوز. اولا بنشین، من هم نشستم، گفت که چشم‌هایت را به زمین بدوز، من هم به زمین دوختم. گفت: آهسته آهسته چشم بسته، شولون شولون نشسته بیا، زیرا که اگر بلند می‌شدم و یک نگاه می‌کردم، قوه واهمه در من توهم افتادن را می‌انداخت و می‌افتادم.

شما هم همه این‌طور هستید، غیر از معمارهایتان و بناهایتان و آن‌ها که این‌کار را کردند و قوه واهمه را کشته‌اند، هرکه قوه واهمه‌اش زنده باشد به محض این‌که در بلندی توهم سقوط را کرد، می‌افتد. با این‌که خیلی عریض است و پهن است، پنجاه سانت پهنای این است، دو نفر آدم می‌توانند به درستی راه بروند. گربه قوه واهمه‌اش را در این باب کشته است، سبیل‌هایش را هم میزان و تراز می‌کند، از آن باریک‌تر را هم می‌رود و نمی‌افتد.

پس بعضی آثار در این عالم است که مستند است فقط به هیات اعتقادی نفسی، فقط عاملش نفس انسان است و بس، این در همه است. این برای نمونه.

و ابوعلی سینا همین را مثال می‌زند، این را فهمیدید، پس ممکن است آثاری ظاهر شود در این عالم که آن آثار مستند باشد فقط و فقط به نفس انسانی از دون هیچ عامل خارجی. هیچ موثر خارجی در آن شرکت نداشته باشد، فقط و فقط موثرش خود انسان باشد و فکر و توجه انسان.

این هم نمونه‌اش که گفتم. نمونه‌ها صد تا دارد و همین یکی بس است.

اگر نفس قوی شد، قوت که پیدا کرد، همان‌طوری‌که به توجه تاثیر در خودش می‌کند، به توجه تاثیر در غیر هم می‌کند، زیرا که نفس با بدن، جوهرا متباین هستند و برای نفس فرق ندارد این بدن، آن بدن، این جسم، این جسم، هیچ فرق نمی‌کند، همه این‌ها جسم هستند و بدنش هم یک جسمی است. عشق به بدن داشته و حالا این عشق کم شده است، مثلا فرض کنید. قوت پیدا کرده است زیرا هرچه عشق به بدن کم بشود، نفس قوی می‌شود. یک شیری است که آن را در قفس کرده‌اند، هرچه این قفس را بشکند دست و پایش بازتر می‌شود، یک شهبازی است این نفس انسانی.

حضرت امیرالمومنین7 می‌فرماید:

ا تزعم انک جرم صغیر

قربانت بروم یا علی7، تو چی هستی، هر حقیقتی را که دست می‌زنیم می‌بینیم علی7 جلوتر از همه بشر به آن حقیقت رسیده است و راه کشف آن حقیقت را بیان کرده است. عجب مردی بوده است این علی بن ابیطالب7. ما بی‌خود نیست که جان فدای قنبرش می‌کنیم و خاک پای قنبرش، با علی بن ابیطالب7 که ما قوم و خویشی نداریم، از علی بن ابیطالب7 ‌که پولی و سوری و مقامی و چیزی به ما نمی‌رسد، چرا این‌قدر فدایی علی7 شدیم، برای این‌که علی7 شخصیت نفیس عجیبی است، موجودی بی‌اندازه ذی‌قیمت است، وجود علی بن ابیطالب7 خیلی ارزنده است، لذا ما در مقابل او خاضع می‌شویم. این شعرها برای امیرالمومنین7 است:

ا تزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی عالم الاکبر

دوائک فیک و ما تشعر و دائک منک و لاتبصر

درد تو از خودت است و آن را نمی‌بینی، داروی تو هم در خودت هست و شعورش را هم نداری. این هم یک بیانی دارد، یک شب مفصل همین بیان امیرالمومنین7 را برای شما ان‌شاءالله شرح خواهم داد.

آن‌وقت می‌فرماید: اتزعم آیا گمان می‌بری که تو یک جرم کوچولویی هستی، یک آدم کوچولوی یک متر قد، نیم متر پهنا، تو خیال می‌کنی همین هستی؟ خیر.

فیک انطوی عالم الاکبر، در تو گنجانده شده است تمام این عالم بزرگ. همه در تو گنجانده شده است.

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست از خود بطلب هرآن‌چه که خواهی که تویی

تو صد هزار سوراخ داری، این را بدان، غیر از این سوراخ‌های ظاهری، این‌ها که قابل ذکر نیست، صد هزار سوراخ، خودت داری، از هر سوراخ هم می‌توانی به یک عالمی بروی، از یک سوراخ به عالم فرشته، از یک سوراخ به عالم جن که ملکوت اسفل است، از یک سوراخ به عالم حیوانیت خودت برگردی، از یک سوراخ بالاتر از فرشته بروی، به عالم روح، روح بالاتر از ملائکه است.

یکی از اساتید بزرگ ما که خلع بدن می‌کرد، یعنی خودش را از خودش می‌کَند، نبض و قلب و همه این‌ها از کار می‌افتاد، یک مرده‌ای، بعد هم برمی‌گشت و این لباس را می‌پوشید، بدن را می‌پوشید، ایشان وقتی سیر نفسی و مراحل نفس را بیان می‌کرد، می‌گفت در فلان موقع که ‌رسیدید، آن‌جا دری باز می‌شود به عالم فرشته و با فرشته‌ها ارتباط می‌گیرید. می‌گفت: فرشته‌ها خیلی با نمک هستند، خیلی جذاب هستند، دل‌ربا هستند، مبادا جذابیت آن‌ها شما را در این موقف متوقف و واقف کند و از سیر در مراحل بالاتر شما را بیاندازد، هرچه در عالم هست، جوهر او در تو هست، نهایت، همین‌که گفتم، در قفس بدن رفتی و پر و بال بسته شده است، هرچه بشکنی، هر گوشه‌اش را بشکنی، پر تو باز می‌شود، پروازت آسان‌تر می‌شود.

تو این هستی بیچاره، فیک انطوی عالم الاکبر، خودت را گم کرده‌ای.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

(وَ في‏ أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُون)[2] قرآن می‌گوید که چرا به خودت نگاه نمی‌کنی؟ خودت را ببین.

«أعرفكم بنفسه أعرفكم بربه»[3] «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»[4]

این‌جا حرف خیلی است.

سنگ دل را

ای سنگ‌دل، دلت سنگ و سخت شده است.

سنگ دل را سرمه کن

نرم کن مانند سرمه.

سنگ دل را سرمه کن با آسیای درد و رنج

با ریاضت، البته با ریاضت شرعی.

سنگ دل را سرمه کن با آسیای درد و رنج سرمه‌ای ز این دیده پیدا کن کمال این است و بس

دیده را ز این سرمه بینا کن کمال این و بس

خودمان را گم کرده‌ایم. اگر تو خودمان برویم، یک‌قدری هم این زنجیرها را پاره کنیم، این شهوت بی‌پیر، شهوت شکم، شهوت آلت تناسل، مچاله کرده است، در خودش حضم کرده است.

یک نگاه به صورت یک زن خوش‌سیما، دل و دین و دنیا و همه را می‌برد، یک نگاه کردن به عمارت فوق‌اعلاده، یا به اتومبیل کادیلاکی که یک نفر سوار شده است، گم می‌کند ما را، دیوانه می‌کند ما را، از مسیر انسانیت می‌اندازد.

اگر پیرمرد هستی، یک نگاه کردن به باقلواهای رنگی یزدی دل تو را از حال می‌برد، و همچنین و همچنین. یک آواز خوش، یک ابوعطا، یک دستگاه همایون که برای تو بخوانند، یک سرپنجه با مضراب نرم بکنند، تو را از همه چیز می‌اندازد، دین و دنیا و عقل و فکر و کار و همه و همه، این‌ها همه زنجیرها است.

حالا که تو این وادی افتادیم، یک مقداری حرف بزنیم.

سه طلسم داریم، اگر این سه طلسم را شکستی، کره زمین چیست! منظومه شمسی چیست! کهکشان در قبضه تو است، بیچاره همین خودت.

طلسم اول، طلسم حس است، چشم تو را مسخره و مسخر نکرده باشد، چشم مسخر تو باشد، نه ؟؟؟ 37 چشم. تو چشم را بکشانی به جایی‌که دلت می‌خواهد و عقلت می‌گوید، نه این‌که چشم تو را بکشاند و هرجا و هر جهنم دره‌ای که او بخواهد.

حس تمام پنج تایش، گوش تو را به این‌طرف و آن‌طرف نکشاند، آوازه‌های رادیو و غیر رادیو تو را نکشاند و نبرد به دیار عدم. تو گوش را گرفته باشی و در اختیار گرفته باشی. ذائقه و دهان تو را به این‌طرف و آن‌طرف نکشانده باشد، تو ذائقه را تسخیر کرده باشی. این طلسم اول است. اگر این طلسم را شکستی، یک مقداری پر و بالت باز می‌شود.

بگوییم، علی الله.

اگر همین طلسم را بشکنی در همه این‌هایی که این‌جا نشسته‌اند تصرف می‌کنی، در تمام تصرف می‌کنی، همین یک طلسم را بشکنی. نوعا مرتاضین هند و مرتاضین شیطانی، همین طلسم را شکستند. چهار اربعین هیچی نمی‌خورد، یک مغز بادامی هر روز می‌خورد. چنان مشت به این شکم بی‌پیر زده است، لگدکوب کرده، این طلسم را شکسته است.

حرف نمی‌زند. یک درویشی بنام درویش خاموش در چهل سال پیش به مشهد آمده بود، اهل همدان بود، کفنکی داشت، چهل تاری داشت و هفده رشته درویشی را داشت، مردم را هم استعمار کرده بود، مردم هم عوام بیچاره، عوام را زود می‌شود جذبشان کرد.

دیک معرکه‌ای گرفته بود، در مسجد گوهرشاد منبر می‌رفت، مسجد را شلوغ از جمعیت می‌کرد، چهار تا کلمه هم سر دستمالی یاد گرفته بود، بعد دیگر حرف نمی‌زند، هیچ حرف نمی‌زد، نماز می‌خواند یا نه، نمی‌دانم، «العلم عند الله»، ان‌شاءالله نماز می‌خوانده است، ولی به غیر نماز اگر می‌خوانده است، دیگر حرف نمی‌زد، این ریاضتش بود.

شما نمی‌دانید، همین دهان بستن، اگر بنا بگذارید که دهان را ببندید و حرف نزنید، این چقدر تو را قوی می‌کند. دشوار هم هست، مخصوص پیرمردها که شهوتشان در چانه‌شان است و باید دائم حرف بزنند، و ما منبری‌ها که اگر منبر نرویم خفقان می‌گیریم! خود حرف نزدن و سکوت کردن و مقید به سکوت شدن، این طلسم دهان را شکستن، تو را قوی می‌کند، طلسم چشم را شکستن تو را قوی می‌کند.

طلسم خواب، بالاتر از خواب، شهوت تناسل، جوان‌ها را که دیوانه می‌کند.

شکستن این‌ها مشکل است، اگر همین شکستن‌ها باشد، همین ریاضت را بکشی، تو را قوی می‌کند و متصرف در همین جمعیتی که این‌جا هستند می‌شوی، این طلسم اول است. تازه به این طلسم تو به پرواز نمی‌افتی. یک‌خورده‌ای تکان خورده‌ای. مثل کبوتر که می‌خواهد پرواز کند یک این‌طوری می‌کند، این اولی است که این‌طوری کرده‌ای و هنوز به پرواز نیافتاده‌ای.

طلسم دوم، طلسم خیال است، دستم را ببوسند، بنده را جلو بیاندازند، بالا بالا بنشینند، پیش بنده آستین و عبا به سینه دست بگیرند، یا بالا بیاندازند، از این موارد. طلسم آقایی، حب جاه و حب ریاست، خودخواهی و استکبار و استعلا، (تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْض)[5] این خیلی مهم است.

بسا اوقاتی که یک کسی طلسم اول را می‌شکند برای رسیدن به آن دومی. چهل سال نان جو می‌خورد، از همه چیز هم پرهیز می‌کند برای این‌که او را بزرگ بدانند، گوش به حرف او بدهند، او را جلو بیاندازند، آن حب آقایی و استعلا، آن طلسمش از این محکم‌تر است. آن طلسمش در ما و در آن‌هایی‌که جاه‌طلب هستند، در آن‌ها قوی‌تر است. شکستن این دشوارتر است. می‌شود آدم چیزی نخورد، بعضی اشخاص، ده سال، بیست سال چیزی نمی‌خورند تا مرید درست بکنند.

یک کسی را بنده خودم دیدم که برای جلب مریدها، بی‌پیر چهل روز، پنجاه روز، کم می‌خورد، نان جو می‌خورد، بلکه جو هم اگر می‌دادی می‌خورد. برای این‌که چهار تا را مرید کند. جایی‌که صحبت مرید طلبی نبود، آن‌قدر می‌خورد. یک روز دستش را گرفتم و گفتم چه خبر است! خیلی زیاد خورد، پس چرا جلوی مریدها که می‌رسی و یا این‌که می‌خواهی یکی را مرید کنی آن بامبول‌ها را در می‌آوری. مشت به حس می‌زند، طلسم حس را می‌شکند برای رسیدن به آن هوی و هوس نفسی. حب آقایی، حب ریاست و استعلا، بالا بودن، دیگران زیر دستش بودن، دیگران مطیعش بودن، این خیلی دشوار است. این طلسم دوم است.

اگر این طلسم را شکستی، به پرواز می‌افتی، آن وقتی است که بال‌ها باز شده است و مرغ دارد پرواز می‌کند، اما آهسته آهسته اوج می‌گیرد، اوجش زمانی است که طلسم بالاتر از آن را بشکند که آن طلسمی است که این‌جا نمی‌توانم بگویم. یک طلسم بالاتر از این داریم.

بار دیگر از ملک پران شوم آن‌چه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم

فنای صفتی است نه ذاتی.

پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم انا الیه راجعون

راجع آن باشد که آید سوی شهر

مدینه الله.

راجع آن باشد که آید سوی شهر سوی وحدت آید از تفریق ده

این سه طلسم را که شکستی تو می‌فهمی که تو چه کسی هستی و چه هستی، زمین چیست و آسمان چیست.

نفس به حالت اولیه برمی‌گردد با یک قوت عجیب و غریبی، جایت را تکان می‌دهی.

اصحاب ائمه ما، بعضی‌ها به نور ولایت ائمه دو تا طلسم را شکسته بودند، کارهای عجیب و غریب می‌کردند. جابر جعفی یکی از اصحاب امام باقر7 است، این طلسم‌ها را شکسته است، محرم سر امام باقر7 شده است، هفتاد هزار حدیث امام باقر7 به او فرمودند، فرمودند که یک دانه از آن را حق نداری به کسی بگویی. چون کسی پیدا نمی‌شود که استعداد شنوایی این احادیث را داشته باشد، لذا خلجان در قلبش می‌کرد، به کسی هم اجازه نداشت بگوید، می‌آمد لب چاه و سرش را در چاه می‌کرد، می‌گفت: قال محمد بن علی الباقر7، این‌ها را به چاه می‌گفت که دلش یک کمی خالی بشود.

آن‌وقت یکی اهل کوفه بود، در مدینه به او رسید، اظهار دلتنگی کرد، چت شده است؟ مدتی است که ننه آقا مصطفی را ندیده‌ام، مدتی است که بچه‌های خودم را ندیدم، از زن و فرزندم در کوفه دور افتادم و نمی‌توانم بروم، وسایل فراهم نیست، پول ندارم، راحله ندارم، مگر رفتن از مدینه به کوفه آسان است، گفت دلت می‌خواهد که پیش زن و بچه‌ات باشی؟ گفت: بله، به او گفت: «کن فی الکوفه» معنی آن این است که: باش در کوفه. لفظ «کن» را در مدینه شنید و لفظ «فی الکوفه» را در کوفه شنید. لفظ باش ر ا در مدینه شنید و لفظ در کوفه را در کوفه شنید. بالاتر از کاری‌که آصف برخیا کرد، به حضرت سلیمان7 گفت: من تخت بلقیس را پیش از آن‌که چشمت را بگردانی و به هم بزنی می‌آورم. وقتی حضرت سلیمان خبر را از هدهد شنید، هدهد گفت: در سبا دیدم یک ملکه‌ای و زنی را که پادشاه است و ملت او را سجده می‌کنند، می‌پرستند، بالای تخت نشسته است. حضرت سلیمان7 فرمود: کدام‌یک ... 48:35 جن‌ها گفتند که ما می‌آوریم، آصف برخیا، (قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب)[6] آصف برخیا که یک جز از هفتاد و سه جز اسم اعظم را بلد بود، گفت: من پیش از آن‌که چشمت را به هم بزنی می‌آورم، همین‌طور هم شد، تا توجه کرد، تخت را از سبا برداشت و نزد حضرت سلیمان آورد، صد فرسخ راه.

«عُلَمَاءُ أُمَّتِي افضل أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيل»[7] آن علمای امت که در درجه اول ائمه هستند و در درجه دوم خصصین ائمه، آن‌ها بالاتر از بعضی از انبیاء بنی اسرائیل کار می‌کنند.

گفت: «کن فی الکوفه»، کن را در مدینه شنید و فی الکوفه را در کوفه شنید.

طلسم را که شکستی پر و بالت باز می‌شود، آن‌وقت می‌بینی که چه احاطه‌ای خودت داری.

اگر یک خورده قوی شدی، بیشتر از این نمی‌گویم، هنوز این‌جا حرف‌ها خیلی است، یک موج‌های دیگری هم هست، اما همین اندازه حالا بس است. اگر یک کمی طلسم‌ها را شکستی و خودت را قوی کردی، به توجه زیر و رو می‌کنی اجسام خارجیه را. صرف توجه، هیچی دیگر نمی‌خواهد.

به قول ابوعلی سینا در مقامات العارفین اشارات، می‌گوید: «العارف یخلق بهمته» «العارف ؟؟؟ 50:40» آن کسی‌که در او کمالی پیدا شده باشد، کمال عرفانی، او به همتش در خارج می‌آفریند. نفس انسانی این‌طوری است.

ای معلَّم زاده از آدم اگر داری نشان چون پدر تعلیم اسماء کن کمال این است و بس

انبیاء و اولیاء الهیه از دون ریاضت، این نکته را ملطفت باشید، این مطلب برای همه حاصل می‌شود، نه خیال کنی که هرکس مسلمان نبود و ریاضت کشید، هیچی گیرش نمی‌آید، نخیر، جوکی‌های هند که هنوز هم گوشه و کنار هستند، در پاکستان هم هنوز ملنگ‌هایی هستند که در ریاضت هستند. جوکی‌های هند خودشان را زحمت می‌دهند، ریاضت می‌کشند، یکی از این طلسم‌ها را می‌شکنند، یک قوت نفسی پیدا می‌کند، اخبار از ما فی الضمیر می‌کند.

یک زن کردستانی از خواهران اهل تسنن ما بود در اطراف گناباد، او بعد به مشهد آمد، او یک کمی ریاضت کشیده بود، زحمت کشیده بود. او چادرش را به سرش می‌انداخت، سرش را زیر چادرش می‌کرد و از دل شما خبر می‌داد، مطالب شما را جواب می‌داد.

این چیست؟ این ریاضت کشیده است، یک طلسم را شکسته است، این شاهباز به پرواز در آمده است، این تازه بال بال می‌زند، هنوز به پرواز نیامده است.

یک نکته این‌جا برای فضلا بگویم و رد بشوم‌.

نوع عرفا مثل بایزید بسطامی، مثل منصور حلاج، مثل جنید بغدادی و امثال این‌ها اگر حرف‌هایی دارند، شطحیاتی دارند، آن یکی می‌گوید انا الحق، آن یکی می‌گوید لا اله الا انا، آن یکی می‌گوید لوائی اعظم من لواء محمد9، آن یکی می‌گوید لیس فی جبتی سوی الله، این اشتباهات را می‌دانید از کجا مرتکب شده‌اند؟

یک کمی ریاضت کشیدند، این‌ها مردم بقال و چقال که نبودند، آن‌ها شکمو، بی‌سواد و شهوت‌ران نبودند، این‌ها مدت‌ها خودشان را ریاضت داده‌اند، اما به دلالت ولی الله نبوده است، پیوند با اقیانوس ولایت ولی وقت نگرفته‌اند، لذا چشمه‌های وجودشان شور شده است، تلخ شده است، پیوند با شجره لاهوتی اگر می‌گرفتند، شجره ملکوتی ولی وقت، امام زمان، میوه آن‌ها شیرین می‌شد، تلخ نمی‌شد. این‌ها ریاضت و زحمت کشیدند، یک‌خورده بندها برداشته شده است و در خودشان یک قوت عجیبی دیده‌اند، خیال کرده‌اند که خودشان خدا شده‌اند.

نه عمو جان، نه، خدا ؟؟؟ 55 از این حرف‌ها است، این، تو خودت هستی، یک سر سوزن خودت را شناختی.

حالا اگر این قوت‌ها از ریاضت به دست آمد، این قدرت کسبی است، اگر هیج ریاضتی در بین نبود، همین مردم عادی، آب‌گوشت هم می‌خورند، پلو هم می‌خورند، مهمانی هم می‌رود، مستحبات شب جمعه را عمل می‌کند، خنده هم می‌کند، کاسبی هم می‌کند، یک مرتبه در آمد با توجهش همه را منقلب کرد.

این قدرت، قدرت وهبی الهی است، این بینه است.

من مقید هستم که آن‌چه در قرآن و روایات گفته شده است بگویم. لفظ معجزه در قرآن نیست، این را برای برادران خودم بگویم.

لفظ معجزه را برادران اهل تسنن ما درآورده‌اند، در کلمات آن‌ها است، در روایات اهل البیت: اگر تمام روایات را زیر و رو کنید، یکی یا دو تا یا سه تا پیدا می‌کنید، چون ائمه ما پیرو قرآن بودند، در قرآن هم لفظ معجزه هیچ نداریم، در قرآن آیه، بینه، (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّنات)[8] (یا قوم لقد آتیتکم ببینه من ربی)[9] جئنا ببینه، هرجا که در قرآن نگاه کنی، در مورد هود7، در مورد نوح7، در مورد ابراهیم7، در مورد موسی7، (لقد ارسلنا موسی فی تسع آیات بینات)[10] آیه وبینه گفته‌اند، نشانه خدایی که انتساب این‌ها را به خدا روشن کننده باشد، لفظ بینه است.

ائمه ما هم وقتی می‌خواهند بفرمایند همان عبارت‌های قرآن را می‌گو‌یند. بینه الهی انبیاء و آیت انبیاء که برادران سنی تعبیر به معجزه می‌کنند، و ما تعبیر نمی‌کنیم برای یک عیبی که آن تعبیر دارد، می‌افتیم تو گیر فرق بین معجزه و سحر، و قیل و قال در این‌جا زیاد است.

بینه الهی انبیاء، قدرت الهی آن‌ها است، مثل سایر مردم هستند و یک‌مرتبه از آن‌ها بروز می‌کند، و علم الهی آن‌ها که مثل سایر مردم هستند، یک‌مرتبه فواره علم از آن‌ها فوران می‌کند، این نشانه انبیاء است.

مسلمان‌ها، دنیا را زیر و رو کنید، این دو نشانه را نمی‌توانید مثل این چراغ روشن کنید، در هیچ‌یک از پیغمبران گذشته، فقط و فقط می‌توانید این دو نشانه را آشکار، مثل چراغ، مثل روز بیابید در وجود مسعود اعلی حضرت عقل کل، خاتم رسل، احمد محمود ابوالقاسم محمد9.

این جنسی که الان به ما دادید بد نبود، خیلی خوب بود، دو تا دیگر از همین جنس، یک مقداری چرب‌تر به ما مرحمت بفرمایید.

سه شعر برای شما بخوانم، مزد سه تا صلوات شما.

شهباز فضای لامکانی غواص جواهر معانی

محجوبه گشای عالم غیب گنجور خزانه‌های لاریب

این پیغمبر پرده از عالم غیب برداشته است. معرکه است.

گنجینه کیمیای عالم پیش از همه پیشوای عالم

ان‌شاءالله برای شما دو شب این را بیان می‌کنم.

ذیل کرمش ز فتنه‌ها دور خاک قدمش به دیده‌ها نور

بر کنگره‌ای کشیده فتراک که آن‌جا نرسد کمند ادراک

خدایا توفیق بده، آقایان زنده‌ هستند، من را هم زنده و موفق بدار، دو سه شب در مورد پیغمبر دلم می‌خواهد یک چیزی برای شما بگویم تا بفهمید که شیعه چطور پیغمبر را معرفی می‌کند. دانایان دنیا دهانشان می‌چاید که آن‌طوری‌که شیعه پیغمبر را معرفی می‌کند، بتوانند معرفی کنند. ان‌شاءالله یک نمونه‌ای به شما می‌دهم که ما پیامبر را چگونه شناختیم. این پیغمبر ما چیست؟

این بزرگوار هر سه طلسم را شکسته است و خدای متعال به او علم الهی و قدرت الهی را عطا کرده است، یک مراجعه مختصر به کتب تاریخ می‌خواهد، شما حوالی میلاد پیغمبر، محیط عربستان و بلکه محیط دنیا را سیر تاریخی کنید، می‌بینید که پیامبر که آمد چه کرد. از تو زباله سنگ‌ها یک دفعه برلیان در آمد، از جگر ظلمات ثلاث چطور یک دفعه آفتاب نورانی در آمد، چطور دنیا را به علم روشن کرد و چطور دنیا را به قدرتش در هم کوبید.

همان روز خانه ابوطالب، اولین مرحله‌ای که پیغمبر به قوم و قبیله‌اش می‌خواهد بگوید من از طرف خدا آمده‌ام، همان روز، یک دست تو آن آب‌گوشت گذاشت، یک دانه ران گوسفند بیشتر نبود، یک تکه گوشت بود، دو کیلو، مثلا، چهل نفر بودند! این چهل نفر، این خوراک دو نفر آن‌ها بود، که فاطمه بنت اسد یک کمی مضطرب شد که این همه ریختند در خانه ما، ما چیزی نداریم. یک غالب آب‌گوشت است و ده تا نان.

آب‌گوشت را با گوشت آوردند و در کاسه‌ها دادند و این‌ها خوردند، دوباره آب‌گوشت را آوردند، چهل نفر از آن خوراک قلیل خوردند و سیر شدند،.

همین آیه و بینه الهی، همین قدرت نفسانی. پیامبر ریاضتی نکشیده بود، البته بعد از چهل سال در رشته درویشی خاکساری یا رشته‌های دیگر، اگر جان بکنید و راستی، قدم به درستی بردارید و ریاضت و زحمت و چه و چه، آن‌وقت به مقام صاحب تختی برسید، در موقعی‌که می‌خواهند به فقرا دیگ‌چه بدهند، آن‌جا می‌توانی با یک توجه و همتی گوشت‌های داغ را با دستت بیردن بکشی، تکه تکه کنی و در بشقاب‌ها بگذاری. همین، بیشتر از این نیست.

در دیگ‌چه که فقرا می‌گذارند شما نبودید. این احقر عبادالله همه این سوراخ‌ها را سر زده‌ام.

بعد از چندین سال یابو و اسب مرشد را آب دادن، جان کندن، پرسه زدن، گنج پر کردن و آوردن پیش درویش خالی کردن، بعد این پدرسوختگی‌ها و زحمت‌ها، ریاضت‌ها و فلان و این‌ها، حالا اگر یک مقامی پیدا کردی و شیخ شدی، آن‌وقت شرط دیگ‌چه این است که باید دستت را بالا بزنی، آن‌جا کف‌گیر و ملاقه و قاشق نباید باشد، با دستت گوشت‌ها را همان‌طوری که دارد می‌جوشد، گوشت‌ها را برداری تکه‌تکه کنی و با دستت در ظرف‌ها آب بریزی، همین، اگر غیر از این شد درست نیست.

این هم حقه شده است، این هم دوا به دست‌هایشان می‌مالند، دواهایی هست که می‌مالند که حرارت اثر نکند!

در هر حالت، نه درویشی دیده است و نه فقیری دیده است، نه ریاضتی، نه ذکر یا شنطیایی گفته است، هیچ این حرف‌ها نبوده است، این همان بچه عبدالله برادرزاده خودشان است، گوسفندهای خودش و عمو را می‌چراند، می‌خورد و می‌خوابید و با همه این حرف‌ها. عیال هم دارد، خدیجه هم دارد، پانزده سال است که عیال دارد، هیچ ریاضت مهر شدن هم ندارد که خودش را مهر کرده باشد، نه، مهرها را شکسته است. یک مرتبه دستش را گذاشت و کاسه آب‌گوشتی که دو نفر را بیشتر غذا نمی‌دهد، چهل نفر خورنده‌ها! عرب‌ها غیر از بنده و جناب‌ عالی هستند، اگر به آن‌ها بگویی: تفضل مولای، همچین زانوها را به زمین می‌زنند و دست را بر می‌دارند و لقمه‌های کله گرگی، به قدر شش تای من و شما می‌خورند، من این‌ها را در عربستان دیدم.

چهل تای این‌ها نشستند و خوردند باز هم غذا ماند، این قدرت از کجا است؟ این قدرت تصرف، کم و زیاد کردن که حالا چطوری است، این هم سه جور دارد که پیشکش شما، بماند.

به مدینه آمد، اولی که پیامبر به مدینه آمد مسجد ساخت. مسجد جای مهمی است، اسلام یک کانون دارد، اسلام یک مرکز دارد، اسلام یک محور دارد، و همه چیز اسلام در آن کانون باید باشد و آن مسجد است، مسجد در اسلام خیلی مهم است و آداب هم زیاد دارد. احترام هم فراوان دارد، دین در مسجد، علم در مسجد، انضباط دنیا در مسجد، همه چیز در مسجد است، به هر حالت، لذا پیامبر تا به قبا رسید مسجد ساخت.

خدا به حق پیامبر9 همه شما را با پول خودتان به مکه مشرف بفرماید.

بروید به مسجد قبا و نماز بخوانید، دو رکعت نماز در مسجد قبا مستحب است، حجاج محرم که می‌شوند به مسجد قبا می‌آیند و آن‌جا نماز می‌خوانند.

از قبا به مدینه آمد، رسیدن به مدینه، هنوز عرق بدنش خشک نشده است یک زمینی را که برای دو تا بچه یتیم بود خریداری کرد و آن را مسطحش کردند و مسجد بنا کرد، یک دیواری دور آن کشیدند، از گِل، همین‌که فقط محصور بشود، آن وقت جلو ایستاد، «قد قامت الصلاه» «قد قامت الصلاه»، پشت سر پیامبر نماز جماعت خواندند.

آقایان نماز جماعت خیلی اهمیت دارد، بزرگ شعار اسلام این نماز جماعت است، در آن مسامحه و مساهله نکنید، سستی نکنید، تنبلی نکنید، «لَا صَلَاةَ لِجَارِ الْمَسْجِدِ إِلَّا فِي الْمَسْجِد»[11] الا فی المسجد برای این است که بیایند و با جماعت بخوانند. یک روز و یک شب هم در جماعت یک حرف‌هایی را به گوش شما می‌رسانم.

نماز جماعت منعقد شد، مومنین و مومنات پشت سر پیغمبر اقتدا کردند، الله اکبر. پیغمبر بعد از نماز سخنرانی می‌کرد، نماز خالی خالی که امام جماعت بیاید بخواند و مومنین هم دنبال سر او و بعد هم بروند، فوق العاده خوب است اما آن اثر بیشتر ندارد، بعد از نماز هم باید یک گفتاری به گوش مستمعین و مامومین برسد، خواه خود امام جماعت بگوید یا یک گوینده‌ای بیاید بگوید.

پیغمبر خودش می‌گفت، بعد از نماز می‌ایستاد، اول می‌نشست پشت به قبله و رو به مامومین و شروع به حرف زدن می‌کرد، معارف الهی می‌گفت، اخلاق می‌گفت، احکام می‌گفت، موعظه و نصیحت می‌کرد. کم کم جمعیت یک کمی زیادتر شدند، نشستگی نمی‌شد، پیغمبر از جا بلند شد، ایستاد، تکیه به دیوار می‌داد و بنا می‌کرد حرف زدن، جمعیت زیاد شد، مسجد هم توسعه پیدا کرد. با همه توسعه‌ای که پیدا کرد و با همه اهمیتی که می‌دادند، مثل این مسجدهای شما نشده بود، این‌جا سقف و تیرآهن دارد، موزاییک جلویش کار کردند، ان‌شاءالله با همت شما بزرگ‌مردانی‌که این مسجدها را بنا کردید، امیدوارم به زودی صحن مسجد هم موزاییک بشود، یک کمی خاک‌هایش بالا بیاید، زیرش هم سیمان ریزی بشود، موزاییک بکنید، خیلی صفا دارد، برای تابستان که بیایید و آن‌جا بنشینید و نماز و دعا و این‌ها خیلی خوب است.

خدایا به حق پیغمبر به مومنین پول و توفیق مصرف کردن آن پول در راه عمران مسجد بیش از پیش به همه‌شان مرحمت بفرما.

آمین شما روغن‌دار نبود.

هرکس واقعا میل دارد که پولش را در این راه مصرف کند، آمین بگوید.

خدایا هرکه این مسجد را تمامش را موزاییک کرد، فرش خانه بهشتی او را یک‌پارچه طلا بفرما.

مسجد را ساخت و ایستاد و موعظه کرد، اتفاقا دیوار مسجد را که بالا برده بودند، چون علی شیرخدایی بود، مطابق اصول هندسه امروز که نبود، مطابق اصول معماری نبود، بتن آرمه نبود، این فشار‌ی‌های کذایی نبود، یک مخشت گل را گلوله می‌کردند و می‌زدند، یک تکه چوب هم بود برای تنه درخت خرما که از چندین سال آن‌جا افتاده بود، همان را برداشتند و لای دیوار گذاشتند، خود آن هم نیم متر در نیم متر دیوار را بالا می‌آورد، سر این چوب یک کمی از دیوار داخل آمده بود، آن‌جا که با شاغول مهندسی نمی‌کردند که یک سانتی‌متر دیوار جلو نباشد، پیغمبر هم تکه به همان چوب می‌داد، تکه به چوب می‌داد و شروع به صحبت می‌کرد، جمعیت زیاد شد، بطوری‌که صدای پیغمبر به همه نمی‌رسید و همه هم پیغمبر را نمی‌دیدند.

نجاری به پیغمبر عرض کرد یا رسول الله اجازه بده منبری بسازم، سه الی چهار پله داشته باشد شما تشریف ببرید بالا. منبر زمان پیغمبر سخته شد، پیغمبر فرمودند عیب ندارد. مومنین هم گفتند که خوب است، خدا خیرت بدهد مومن، بساز، آمد و یک منبر سه چهار پله‌ای ساخت که پیغمبر بالا تشریف بیاورند و بر صدر منبر بنشینند و همه را ببینند، وقتی گویند مسلط بر جمعیت شد، بهتر حرف می‌زند، وقتی گوینده مسلط شد دیگر مستمع چرت نمی‌زند، پینکی نمی‌زند، حرف نمی‌زند و خنده نمی‌کند چون از گوینده شرم می‌کند، گوینده هم اگر چشمش تا آخر به جمعیت افتاد بهتر به سخن می‌آید، پیغمبر مشغول سخن شود تا همه بشنوند.

آقا همان روز اول که منبر را گذاشتند کنار محراب، پیغمبر نمازش را خواند و از جا بلند شد و بالا منبر رفت و نشست، تا بالای منبر نشست، از آن تکه چوب یک صدایی بلند، یک ناله‌ای بلند شد که دل همه جمعیت مسجد را منقلب کرد. چوب می‌نالد، چوب فریاد می‌زند، جلب توجه همه را کرد، فریادی که مثل ناله زن جوان مرده بود. ناله می‌کشد.

استون حنانه از هجر رسول ناله می‌زد همچو ارباب عقول

ناله این جل توجه همه را کرد، خارق العاده است، چوب تو دیوار، صدا کند و آن هم این‌طور صدا، ناله جان‌گداز، پیغمبر فهمید که چه خبر است. از همان بالای منبر رو کرد، ای چوب، چرا ناله می‌کنی، چرا فریاد می‌زنی، عرض کرد یا رسول الله، مدتی به من تکیه می‌کردی، این افتخار را به من داده بودی، چرا این مباهات و فخریه را از من گرفتی.

چه مخالفت بدیدی که ملاطفت بریدی

یارسول الله.

چه کار کردم که از من دور شدی، آقاجان قربانت بروم،

چه مخالفت بدیدی که ملاطفت بریدی مگر این‌که پادشاهی و تو احتشام داری

قربانت بروم، چه بدی دیدی که از من جدا شدی، چه خلاف ادب کردم که به من تکیه نمی‌کنی، غیر من را اختیار کردی.

اصحاب کلام پیغمبر را می‌شنیدند ولی صدای او را نمی‌شنیدند که چه می‌گوید، زیرا آن‌ها منطق موجودات را نمی‌دانستند. موجودات منطقی دارند، شاید یک موقعی آن را مفصل برای شما صحبت کنم.

پیامبر فرمود: ای چوب آرام بگیر، من از تو خطایی ندیدم، از تو بی‌ادبی ندیدم، برای این‌که کلام خدا به سمع بندگان خدا برسد، این‌جا را اختیار کرده‌ام تا کلام حق را به گوش اهل حق برسانم، تو هم باید راضی بشوی، یعنی تو هم باید خوش‌دل باشی.

او دائم ناله می‌کشد، عاشق پیامبر است، در فراق پیغمبر می‌سوزد و می‌نالد و آرام نمی‌گیرد.

ای ستون، دل می‌خواهد آرام بگیر، دلت می‌خواهد تو را الان یک درخت خرمایی می‌کنم سبز و خرم و بارآور، خرماده شوی، گفت: نه یا رسول الله نمی‌خواهم، به فرض من سبز و خرم شوم، پس از چند سال دیگر دوباره فرسوده می‌گردم و به حالت کنونی برمی‌گردم، من نمی‌خواهم، من تو را آقاجان می‌خواهم.

فرمودند: ای چوب آرام بگیر، من به تو قول می‌دهم که تو را درخت بهشتی خواهم کرد و در جوار خودم در بهشت تو را نگه‌داری می‌کنم. وقتی این وعده را از پیغمبر شنید آرام گرفت.

فلسفی کو منکر حنانه است او ز راه انبیاء بیگانه است

نطق آب و نطق خاک و نطق گِل هست محسوس حواس اهل دل

این علم و قدرت الهی از کجا پیدا شده است؟ جز وهب خدا، هبه خدا، هدیه خدا، این بینه پیغمبر، این آیت پیغمبر.


[1]حدید: 25
[2] ذاریات : 21
[3] روضه الواعظین : ص 20
[4] بحارالانوار : ج 2 ص 32
[5] قصص : 83
[6] نمل : 40
[7]
[8] حدید : 25
[9] اعراف : 105 – آیه : قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُم
[10] اسراء : 101 – آیه : وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ
[11] مستدرک الوسائل : ج 3 ص 356
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه دسامبر 28, 2025 12:02 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 17

https://drive.google.com/drive/u/1/fold ... -KKHqcbbkw

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(لَقَدْ مَنَّ اللّه عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبين)[1]

خدای متعال در قرآن عظیم نهی فرموده است از این‌که در مقابل نعمتی که به کسی عطا می‌کنید، منت بر او بنهید. (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى)[2] (وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِر)[3] نهی می‌کند. اگر به کسی احسانی کردید، نعمتی و انعامی به کسی از ما رسید، بر سر او منت نگذارید. منت عمل شما را باطل می‌کند، اجر و ثواب و پاداش شما را یا از بین می‌برد و یا کم می‌کند. دو تومان به فقیر که دادی ده تا منت بر سرش بار نکن.

خدایی که ما را نهی می‌کند از منت گذاردن در مقابل نعمتی که به کسی می‌دهیم خود او نباید منت بگذارد، در این آیه مبارکه خدا منتی بر سر مردم نهاده است. می‌فرماید: (لَقَدْ مَنَّ اللّه عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبين) خدا بر مومن‌ها منت گذاشته است پیغمبری را از خودشان فرستاده است که این پیغمبر آیات خدا را برای این‌ها می‌خواند، به این‌ها علم و حکمت را تعلیم می‌کند، این‌ها را پاک و پاکیزه می‌کند، در مقابل فرستادن این پیغمبر، خدا به صراحه منت بر سر خلق و بر سر مومنین نهاده است.

خوب اگر در مقابل نعمت منت گزاردن بد است، خدا چرا خودش می‌کند و اگر خوب است چرا نهی می‌کند؟ این یک سوالی است.

جواب این سوال با یک مقدمه ساده و با یک مثال خیلی سطحی بر همه شما روشن خواهد شد.

همه شما به بچه‌هایتان احسان می‌کنید، همه ما. بچه‌هایمان را دوست می‌داریم، زندگی آن‌ها را اداره می‌کنیم، هرچه مایحتاج آن‌ها است برای آن‌ها می‌خریم، پول ته جیب هم به آن‌ها می‌دهیم، کت، شلوار، پالتو، پوتین، کلاه، پیراهن، دوچرخه، وسائل تحریر، پول مدرسه، همه این‌ها را می‌دهیم، شام، نهار، منزل، ماوی، در عین حال پول ته جیب هم به آن‌ها می‌دهیم، هیچی هم منت نداریم. چه منتی داریم؟ بچه ما است، خودمان را برای بچه خود می‌خواهیم، بچه وجود دوم ما است، ما خودمان در دنیا باقی نمی‌مانیم و می‌میریم ولی بوجود دوم ما که فرزندان ما است باقی در دنیا هستیم.

حضرت امیرالمومنین7 یک نامه‌ای به امام حسن7 نوشتند و فرمودند: تو بعض منی، بلکه کل منی، تو همه منی، اصلا تو منی، نهایت در دور دوم، به طور دوم.

بچه‌ها همان پدرها هستند برای دور آینده با یک طور دیگری. لهذا پدرها خودشان را فدای بچه‌هایشان می‌کنند و هیچ منتی هم ندارند، نه منتی و نه سنتی. خانه برایش می‌خری، سرمایه به او می‌دهی، دامادش یا عروسش می‌کنی، لوازم زندگی هم به او می‌دهی، خیلی هم خوشحالی که بچه تو این‌ها را قبول کرده است و به جریان زندگی افتاده است، خیلی هم خوشحالی و هیچ منتی هم نداری. ولی گاهی از اوقات منت بر سر فرزندت می‌نهی و به زبان هم می‌آوری، این منتی که تو بر سر فرزند می‌نهی در حقیقت منت نیست، به لسان منت و بعبارت منت می‌خواهی عظمت و بزرگی منت را به او بفهمانی.

بچه ده پانزده ساله است، قدر برلیان ده هزار تومانی را نمی‌داند، هرچه باشد بچه است، تو هم می‌خواهی یک برلیان ده هزار تومانی به انگشت فرزندت کنی، می‌خواهی فرزندت را آرایش بدهی به جواهرات قیمتی، رفتی یک برلیان پانزده هزار تومانی خریدی و آوردی و می‌خواهی به انگشت بچه پانزده ساله‌ات بکنی، می‌فهمی که این بچه است، بچه هرچقدر باشد عقلش به قدر بزرگتر و پدرش نیست، و لو بچه‌های این زمان شیطان شده‌اند، پدرهایشان را می‌برند لب آب و تشنه بر می‌گردانند، از حقه‌بازی و الواتی و الدنگی، ولی با تمام این مقدمات بچه، بچه است. تجربیاتی که پدر و مادر در دوران عمر دارند، او ندارد، چون بچه است و قدردان نیست، می‌ترسی که این انگشتر برلیان را مفت از دست بدهد، مثلا فرض بفرمایید برود و دو تا ساندویچ بخرد و بخورد، به ساندویچ خیلی علاقه دارد، به حلوا جوزی خیای علاقه دارد، یک پرده بالاتر بیا، به بستنی و شیرکاکائو خیلی علاقه دارد، می‌ترسی که از چنگال بچه‌ات این برلیان پانزده هزار تومانی را با چهار تا شیرکاکائو و بستنی و امثال ذلک از چنگش در ببرند. برای این‌که عظمت و بزرگی این انگشتری را به بچه‌ات بفهمانی که مفت از دست ندهد و قدرش را بداند و عزیزش بدارد، دائم بر سرش منت می‌نهی، بابا احمد خیلی تو را دوست می‌دارم، تو بدان که برای هیچ‌کسی این‌کار را نکرده‌ام، با جان کندن پول این را به دست آورده‌ام، این از آن‌های دیگر نیست که برای تو می خریدم، این ساعت پنجاه تومانی و صد تومانی نیست، این چاقوی سی چهل تومانی نیست بابا، این را برلیان می‌گویند، پانزده هزار تومان پول برایش دادم باباجان، بچه‌های دیگر این را ندارند، ملتفت باش که از انگشتت بیرون نیاورند، ملتفت باش که گم نکنی، ملتفت باش که به مفت نبازی، خیلی تو را دوست می‌‌داشتم که این کار را کردم. هی منت، سنت بر سر پسرت بار می‌کنی. آیا واقعا می‌خواهی منت بر سر بچه‌ات بگذاری؟ نخیر، منتی نداری بچه‌ات هست، آرایش و عظمت او، آرایش و عظمت خودت است، بزرگ شدن او بزرگ شدن خودت است، دلت می‌خواهد که بچه‌ات رونق پیدا کند، بزرگ بشود، اسم و رسم و عنوان پیدا بکند، یکی از عناوین، انگشتری پانزده هزار تومانی به انگشتش کردن است، ساعت طلا پانزده هزار تومانی به بقلش گذاشتن است.

برای این‌که عظمت این احسان را به او بفهمانی و قدر و قیمت او را بشناسانی، دائم به زبان منت بچه‌ات را متذکر به بزرگی این می‌کنی، این قیمت دارد، این از آن‌های دیگر نیست، مفت نبازی آن را.

خدای تعالی ما را خلق کرده برای این‌ه در حق ما لطف کند، این را بدانید، اصلا ما هیچ نبودیم، نبودن را نمی‌توانید فکرش را بکنید، اگر فکر نبودن را بکنید دیوانه می‌شوید که نبودن چیست؟ نبودن هیچی است، چیز نیست، خدای متعال ما را بود کرد، اولین نعمتی که خدا به ما داده است که فوق العاده ذی قیمت است نعمت هستی است، ما هیچی نبودیم، (هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُورا)[4]، «لا معلوم و لا مجهول»، خدای متعال ما را چیز کرد، ما را آفرید. بدون این‌که توقعی از ما داشته باشد.

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

فقط از نظر عطا و جود و کرم خدای متعال ما را از کتم عدم به میدان هستی آورد و کمالات زیادی به ما داد، علم داد، عقل داد، شعور داد، فهم داد، قدرت داد، رحمت داد، جمال داد، جلال داد، عزت داد، هیمنت داد، هیبت داد، برو تا آخر کمالات الهیه به ما رسیده است، هیچی هم توقع نکرده است، در مقابلش فایده و عائیده‌ای برای خدا ندارد، لهذا اگر در دنیا و در عالم وجود، جوادی باشد خدا است، باقی دیگر جواد نیستند، حتی خاتم الانبیا، حتی خاتم الانبیا اگر کاری می‌کند به منظور یک فایده معنوی است که به خودش برسد، پس او معامله‌گر است، کاری که می‌کند، جنسی را می‌دهد در مقابلش یک ثمنی است که می‌گیرد و آن ثمن کمال روحانی و کمال نفسی خودش است، حتی بندگیش خدا را، این شد!

آن‌که افاده و افاضه بدون عوض می‌کند و بدون غرض و هیچ غرضی که برگردد به ذاتش ندارد و هیچ عوضی در مقابل نعمت‌هایش ندارد، فقط خدا است، این‌که جواد یعنی صاحب جود منحصر به خدای متعال است.

خوب بنابراین خدا این همه نعمت‌ها را به ما داده است، منت ندارد، ما که هستیم که منت بر سر ما بگذارد، منت گذاشتن خدا بر سر ما چه فایده‌ای برای خدا دارد؟ عینا مثل همان مثالی که گفتم، ما برای بچه خود کت می‌خریم، شلوار می‌خریم، پالتو می‌خریم، چاقو می‌خریم، ساعت پشت دستی می‌خریم، دوچرخه می‌خریم، موتورسیکلت می‌خریم، لوازم درس خواندن از کتاب و کاغذ و قلم می‌خریم، اتاق برایش تهیه می‌کنیم، میز و مبل می‌گذاریم، خوشحال هم هستیم و هیچی هم منت بر بچه خود نداریم، بلکه در این دوره از بچه‌های خود ممنون هم هستیم که قبول کنند زیرا آن‌ها غرغر زیاد دارند، هرچه به‌آن‌ها می‌دهیم می‌گویند که کم است، نوع بچه‌ها این‌طوری هستند.

بنده گاه‌گاهی ممنون بچه‌ها می‌شوم که پارچه‌ای را که می‌خرم، پسر و دختر می‌یند که خوب است، غرغر نداشته باشند، به قول مشهدی‌‌ها لُندلُند نداشته باشند، ممنون بچه‌ها می‌شویم که قبول کنند، منتی بر بچه‌ها نداریم. خدا هم منتی بر ما ندارد.

پس این‌که می‌گوید: : (لَقَدْ مَنَّ اللّه عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ) خدا بر سر شما منت گذاشت ای مومنین که فرستاده است در میان این‌ها پیامبری را از میان خودشان، چه می‌خواهد بگوید؟ راستی می‌خواهد بر سر ما منت بگذارد؟ نخیر. ما که هستیم، هیچی، پف هم نیستیم که بخواهد منت بر سر ما بگذارد، می‌خواهد به زبان منت گذاری، همان‌طوری‌که در مورد انگشتر برلیان پانزده هزار تومانی گفتم به بچه‌ات، به زبان منت‌گذاری عظمت نعمت را بفهماند.

آهای مردم دنیا، این نعمتی را که من به شما دادم این غیر از نعمت‌های دیگر است، بدانید، این به هزار لطف و عنایت در حق شما کردم که این نعمت را دادم، این غیر از آن حرف‌ها است، این غیر از وجود شما است، این غیر از عقل و شعور شما است، این غیر از عزت و لذت‌هایی است که به شما داده‌ام و می‌دهم، تمام نعمت‌های وجودی که به شما عطا کرده‌ام یک لنگه، این نعمت هم یک لنگه، و این سنگین‌تر است، قدر این را بدانید. این را مثل مال دنیا که به شما می‌دهم نپندارید، مثل علم و دانایی که به شما می‌دهم نپندارید، مثل عزت و آقایی که به شما دادم و می‌دهم نپندارید، مثل هیچ‌یک از نعمت‌ها نپندارید این چیز عجیبی است. عظیم است. این را خدا می‌خواهد بفهماند.

به عبارت (لَقَدْ مَنَّ اللّه عَلَى الْمُؤْمِنينَ) می‌خواهد عظمت این نعمت و بزرگی آن را بفهماند که این با تمام نعمت‌های وجودی که در عالم به همه شما دادم طرف مقایسه نیست. این چیست؟ این کیست؟ می‌دانید این کیست؟ آهای عرب‌های سر و پا برهنه، آهای عجم‌های آتش‌پرست، آهای افریقایی‌های وحشی، آهای هندی‌ها، تبتی‌ها، در تمام دنیا، پیامبر برای همه دنیا است، آهای بشر روی زمین، می‌دانید چه به شما دادم؟ عرب‌ها از جنس خود شما، آی ذغال سنگ‌ها، از توی شما ذغال‌سنگ‌ها این برلیان را بیرون آوردم، می‌دانید چه به شما دادم، من حضرت خاتم الانبیاء ابوالقاسم محمد9 این را به شما دادم، این گوهر لالا و جوهر والای عرشی که تمام مخلوقات هم یک‌طرف و این یک‌طرف و همه مخلوقات هم در جنب این قیمتی ندارند این را به شما دادم، به شما آدم7 ندادم، موسی7 ندادم، عیسی7 ندادم، ابراهیم7 ندادم، نوح7 ندادم، هود7 ندادم، ادریس7 ندادم، برو 123999 پیامبر، این را به شما دادم، قدرش را بدانید.

پس به این عبارت می‌خواهد عظمت پیغمبر، عظمت غیرمتنهای و بی‌پایان او را به ما بفهماند و همین‌طور هم هست.

می‌خواهم یک سر سوزن و به قدر یک روزنه‌ای از مقامات عالیه این پیغمبر را امشب اشاره کنم، اگر بخواهم یک دره باز کنم هیهات است، فکرها تکان می‌خورد، راست می‌گویم، مغزها تکان می‌خورد، اگر یک ماه چهل روز در مورد این پیغمبر صحبت کنم، دائم مقدمه مقدمه، پله پله، افکار را نزدیک کنیم، آن‌وقت می‌شود که پرده‌های بالاتر را برداشت، حالا یک روزنه‌ای اشاره می‌کنم.

حکما می‌گویند: «الواحد لایصدر عنه الا الواحد» یک قاعده‌ای است در حکمت متعالیه و فلسفه الهیه به معنی الاعم، این با منطق و برهان ثابت شده است، تصادفا از جمله قواعدی که و ضوابطی که فلسفه متعالیه کاملا با منطق تطبیق داده و صد در صد هم درست هم هست یکی این قاعده است. خارج همین‌طوری شده است. «الواحد لایصدر عنه الا الواحد» از یکی که من جمیع الجهات، وحدت و یگانگی داشته باشد جز یکی بیشتر سر نمی‌زند، آن یکی هم که سر می‌زند ظل یکی بودن خودش است، یکی عددی نیست، یک یکی وسیع منبسط پهنی است، از این سر و آن سر قطع نمی‌شود کرد، واحد من جمیع الجهات سر نمی‌زند از او مگر واحد، زیرا که اگر دو تا سر زد، مصدریتش برای این یک غیر مصدریتش برای آن دیگری می‌شود، در آن واحد ترکیب پیدا می‌شود، تجزیه می‌شود به مصدریت و مصدریت، و او واحد از جمیع جهات است، این هم اجمال منطقش. مختصر خیلی خیلی کوتاه است، دلیلش هم همین است که گفتم.

خدا واحد است، من جمیع الجهات، به هیچ جور تجزیه و ترکیب در خدا راه ندارد.

در جنگ جمل بود، حضرت مشغول جنگ بودند، یک عربی آمد جلو و گفت یا امیرالمومنین7 سوال دارم. فرمودند: بگو، گفت: این‌که می‌گویند خدا واحد است یعنی چه؟ افسران ریختند دور او و گفتند که حالا وقت این حرف‌ها است. میدان جنگ و صدای نیزه‌ها و شیهه اسب‌ها و داد و فریاد گردان و دلیران، خاک و خون میدان را گرفته است،

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت

فردوسی می‌گوید.

یلان را بسی سر جدا شد ز تن

واقعا هم شعرهای فردوسی، پیرمرد را به حال جنگ می‌برد، نه پیرمردهای پای منبر من که چرتی هستند.

یلان را بسی سر جدا شد ز تن پر از خاک چنگ و پر از خون دهن

درآمد ز هر سو ده و دار و ؟؟؟ 22:55 درخشیدن تیغ و باران تیر

در این هیاهو و داد و فریاد و بزن، عرب آمده و می‌گوید معنی این‌که خدا واحد است یعنی چه؟ خیال کرده است که این‌جا کلاس درس دبیرستان است یا اتاق طلبه‌ها است، یا تالار دانشکده است که همان میدان جنگ است.

حضرت امیرالمومنین7 به افسرها فرمودند که عقب بروید، ولش کنید، او آن چیزی را از ما می‌خواهد که ما همان را از این قوم می‌خواهیم، ما از این قوم خداشناسی و خداپرستی و بندگی خدا را می‌خواهیم، او هم در مورد خداشناسی سوالی دارد.

بعد حضرت شروع کردند به معنی واحد.

واقعا هم این علی بن ابیطالب7 هم عجیب است، ان‌شاءالله اگر زنده ماندم، شما هم زنده هستید ان‌شاءالله، این چند روز یک کمی علی بن ابیطالب7 را با همین زبان الکن خودم معرفی می‌کنم، آدم حیران می‌شود که او کیست؟ این اول پروفسور و نابغه دنیا است در علم، یا اول شجاع و دلیر میدان است در جنگ. این چیست؟ نقطه مرکزی جنگ است یا راس مخروط فرهنگ است. یک مرتبه بنا به صحبت کرد مثل یک ادیب اریب خطیبی که یک هفته مطالعه کرده و خلاصه مطالعاتش را نوشته است و آورده و پشت تریبون ایستاده است و چند لیوان آب هم برای او گذاشتند، هر دو کلمه که می‌گوید آب می‌خورد، مسخره بازی است، بعضی سه کلمه حرف می‌زنند یک لیوان آب می‌خورد، چه خبر است! پس بنده باید یک خمره بخورم، فضا آرام، گربه‌ای هم صدا نکند و الا گوینده حواسش پریشان می‌شود. مثل یک خطیب ادیب اریبی که پشت تریبون ایستاده است، یک هفته هم مطالعه کرده است، مطلب را خلاصه و کلاسه کرده است، عصاره و کپسول کرده است، حالا از رو دارد تحویل می‌دهد و معذلک گاهی هم غلط دارند می‌خوانند.

حضرت علی7 یک مرتبه شمشیرش را در غلاف کرد و بنا به صحبت کردن کرد: واحد چهار معنی دارد، گاهی می‌گویند این یکی از آن است یعنی یک نوعی از جنس است، این معنی بر خدا درست نیست، گاهی می‌گویند یکی است یعنی یکه است، یعنی شبه ندارد، به این معنی بر خدا درست است، گاهی در مقابل مرکب می‌گویند یکی است یعنی ترکیب ندارد، خدا معنای واحدیتش همین است.

شروع به گفتن کرد، این عرب بهتش زد، عرب هم کربلایی زین العباس نبود، مرد دانشمندی بود، حیران شد که این مردی که دست‌هایش را بالا زد و شمشیرش خون چکان است، سر و صداهای گردان و یلان و دلیران میدان را پر کرده است، این چطور ایستاده و همچین قشنگ حرف می‌زند، مثل این‌که این‌ها را نوشته و از روی این‌ها دارد می‌گوید.

خدا واحد من جمیع الجهات است، به هیچ جهتی از جهات خدا، کوچک‌ترین شبهه و شائبه ترکیب و تجزیه و دوئیت نیست، محدودیت نیست، محدودیت خودش ترکیب می‌آورد، از وجدان و فقدان، فضلا فهمیدند که چه گفتم؟ وقتی می‌گوییم خط یک ذرعی، این خط یک ذرعی مرکب از داشتنی و نداشتنی، یک ذرع را دارد، زیاده را ندارد، آن که دارد وجودش است و آن‌که ندارد منشا ماهیتش است، لذا «کل ممکن زوج ترکیبی» هرچه محدود شد مرکب است، خدای متعال غیرمحدود است لذا به هیچ وجه ترکیب در او نیست، وحدت محضه است. آن وقت از این واحد محض سر نمی‌زند مگر واحد محض. این قانون علمی است.

در فلسفه متعالیه و حکمت الهی بالمعنی الاعم با منطق و دلیل و برهان این قاعده را تثبیت و تحکیم کرده‌اند، یک مختصری هم اشاره به منطق و برهانش هم کردم.

خدای واحد قهرا رسولش هم واحد خواهد بود، قهرا خلق اولش هم، یعنی اولیت عددی نیست، خلق او هم واحد خواهد بود، قرآن هم می گوید: (وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ)[5] امر ما یکی است، اما چه یکی؟ یکی که محدودش نمی‌شود کرد، ظل وحدت خود خدا است، وسیع، بسیط، گرفته بدو خلقت را تا پایان عوالم، در مقام تکوین، در مقام تشریع هم. آن وقت طبق تکوین یک خلق دارد و آن خلق عبارت است از نور موفورالسرور ذات عدیم المثال حضرت خاتم الانبیاء و الرسل، عقل کل، احمد محمود ابوالقاسم محمد9 خودش هم به جابر فرمود. فرمود: «یا جابر اول ما خلق الله نور نبیک»[6] خلق اول خدا نور پیغمبر تو بود، این نور هم می‌دانی چه نوری است؟ این نوری است که ازل و ابد را گرفته است، از بدو خلقت را تا پایان عوالم گرفته است، عوالم پایان ندارد.

در دعا می‌خوانیم: «برحمتک التی وسعت کل شیء» آن رحمتی که وسعت کل شیء همین نور است، آن نور منبسط و فیض مقدسی که حضرات عرفا اثبات کرده‌اند این است، آن عقل اولی که حکمای مشائیین می‌گویند که مبدا کل موجودات و مصدر کل ممکنات ... ؟؟؟ 30:25 تا مثل نزنم نمی‌فهمید.

نور آفتاب یکی است، این نیم کره، آن نیم کره، آسیا، افریقا، آمریکا، اروپا، همه را گرفته است و یکی است. اما یک یکی وسیع است، همه این نورهای کوچولو کوچولو همان است با یک تعینی. از این شیشه که می‌آید داخل مسجد، چهار گوش است، این چهار گوش این‌جا نورآفتاب است، غیر نور آفتاب نیست. آن سه گوش هم که در خانه تو است نور آفتاب است. آن‌که از پشت شیشه قرمز آمده است، او هم همان آفتاب است، آن‌که از پشت شیشه سبز آمده است، او هم همان آفتاب است. آفتاب یکی است، همه او هستند و همه غیر او هستند، همه تعینات و حدود کوچولو کوچولو او هستند، فهمیدید چه گفتم.

این مثال. ممثل هم همین‌طور است، یک نور خلق شد و همین نور همه را گرفته است و هرچه در عالم وجود است همه تعینات همین است، «یا جابر اول ما خلق الله نور نبیک ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ كُلَّ خَيْرٍ»[7] لذا این حجاب اعظم شده است، این کلمه «کن» وجودی شده است. قرآن می‌گو‌ید: (هُوَ مَعَكُم)[8] هو، خدا است، «کم» شما، معیتی که قیوم همه ما است باذن الله این است و این پیغمبر ما است، به مقام نورانیتش. مقامات خیلی دارد.

این یک مقامش که اشاره مختصر کردم و گفتم روزنه‌ای را بگویم. به جان خودش فکر می‌کنم که اگر مطلب را درست بخواهم فاش کنم و بالا ببرم، بعضی نفوس استعداد نداشته باشند، مغز آن‌ها یک خورده تکان بخورد، برای من شبهه دارد.

اجمال از این مثال فهمیدید، آفتاب یک نور دارد اما یک نوری است که همه انوار همان هستند، در شکم او هستند، بلکه او هستند، بلکه تعدد و تعین او هستند، خلقت هم همین‌طور است.

شمس احدیت، آفتاب احدیت، یک جلوه کلی دارد، یک تجلی منبسط دارد که عرفا می‌گویند: فیض مقدس، حکما مشاء می‌گویند: عقل اول، حکماء اشراق می‌گویند: قاهر عالی که راس قواهر اعلون است به قول خودشان. رحمت منبسطه و رحمت واسعه الهیه در آیات و ادعیه و روایات گفته شده است، این برای همین پیغمبر است. آن‌وقت مقام رسالت هم که فیض تشریعی خدا است همین‌طور است، خدا یک رسول دارد، یک پیغمبر دارد، باقی دیگر انبیاء النبی و رسل الرسول هستند، آن یک نبی که به تمام ما سوی مبعوث است و درجات مختلفه دارد، بعثت‌های مختلفه دارد این پیغمبر ما است به مقام نورانیتش.

شما خیال می‌کنید حضرت خاتم النبیین تنها مقامش و مرتبه‌اش همین مبعوث شدن برای ما است؟ ما که هستیم! شلغم‌ها! ما که هستیم. شب‌های اول نشنیدید که گفتم ملا مورچه چه گفت، شب‌های اول بود یا روزهای اول بود. ملا مورچه به ملتش گفت: (لا يَشْعُرُونَ) [9]، آی ملت بیدار 2500 ساله مورچه‌ها، هشیار باشید، بیدار باشید، سلیمان با قشونش دارد می‌آید پامالتان می‌کنند این‌ها که شعور ندارند، (وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ)[10]. ملامورچه ما را معرفی به بی‌شعوری کرده است. ملائکه هم گفتند: (أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ)[11] فرشته‌ها گفتند که این جنس دو پا کیست؟ یک مشت خون‌ریز آشوب‌گر.

غرض این‌که خیلی به خودتان نبالید، شان این پیغمبر این نیست که بر ما مبعوث شده است، او صف النعالش، آن دم در که کفش‌ها را می‌اندازند، بعثت دنیوی او مثل دم در است که کفش‌ها را می‌اندازند، یک مقام دیگری دارد.

حدیث دارد: «ان الله تعالی بعث محمدا و هو روح الی الارواح»[12] خداوند پیامبر را برانگیخت و فرستاد در موقعی‌که روح بود، علاقه به بدن ندادندش، نداده بودندش، در موقعی‌که هنوز علاقه تدبیری به بدن پیدا نکرده بود و روح بود، خدا او را بر ارواح فرستاد، ارواح می‌دانید چه کسانی هستند؟ ارواح یک دسته موجوداتی هستند که از ملائکه بالاتر هستند. (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ)[13] در سوره مبارکه اناانزلناه است. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي)[14] سوال از روح پوسیده بنده نیست! چیزی نیست! نخود و کشمش هم داخل موجودات است. سوال از روح می‌شود، بگو روح از امر رب است، آن بالاتر از فرشته‌ها است، همان‌طور که یک سنخ جن داریم، یک سنخ ملک داریم، یک سنخ بالاتر از ملک داریم روح است.

خداوند این پیغمبر را در موقع روحانیتش که هنوز تعلق تدبیری به بدن ندادندش، این را هم برانگیخت برای ارواح، گفت برو آن‌ها را به سوی ما بکش.

در عالم اظله، شما خیال می‌کنید که فقط دین و آئین فقط ما داریم، نخیر. خدا به هرکس عقل و شعور داده است، قدرت و اختیار داده است برای او دین و آئین درست کره است، ملائکه هم دین و آئین دارند، جن هم دین و آئین دارد، روح هم دین و آئین دارد.

دعاها را بخوانید، دعاها حالا دموده شده است، تا وقتی‌که روزنامه‌های لجن، این مجله‌های کثیف، این رمان‌های نجس، تا این‌ها هست کجا جوان‌های ما به دعا می‌رسند. می‌گویند آشیخ برو دنبال کارت، منبر نود سال پیش می‌روی عمو! قرن اتم است، قرن موشک است به ماه دارند می‌روند این آشیخ می‌گوید دعا بخوان! احمق، چه کس به ماه می‌رود؟ تو می‌روی، منم آن کسی‌که رستم افراسیاب را کشت، تو چه می‌گویی آخر، همچین من خُلقم تنگ می‌شود والله. یکی دیگر کارها را می‌کند به تو چه، تو چه می‌گویی، قرن اتم و موشک است، عصر رفتن به کره ماه و سفینه‌های فضایی است، به تو چه! تو اصلا بلد نیستی که چطوری این موشک را حرکتش بدهی، منم آن کسی‌که رستم افراسیاب را کشت! به تو چه! من از این بچه‌ها کوک می‌شوم و جرات هم نمی‌کنند با من میدان بیایند، چون می‌بینند که من همین‌طوری جسور و جری به آن‌ها حمله می‌کنم، حالا عصر موشک برای آن‌ها، هروقت تو موشکی شدی، حالا که گربیکی هستی! تو موشکی شدی به تو می‌گویم که این‌ها ربطی به موضوع روحانیت ندارد.

دو تا شعر می‌گویم، ملامحمد بلخی خوب می‌گوید:

این همه علم بنای آخور است که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استبقای حیوان چند روز نام آن کردن این گیجان رموز

من مخالف علوم جدید نیستم، بدانید، در 36 سال قبل، بلکه بیشتر، در سنه 10، 39 سال قبل، بنده در اجتماعات مهم داد می‌زدم که جوان‌های ما باید فیزیک بخوانند، شیمی بخوانند، حساب بدانند، هندسه بدانند باید در علوم طبیعی، علوم ریاضی، بالا دست اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها بروند، باید آن‌ها گدایی کنند. این‌ها را من گفتم. خیال نکنید که من آخوند خشکی هستم و به ضرب زید عمرا قناعت کرده‌ام، نخیر! ولی حساب دست شما باشد، تمام این علوم مربوط به بدن است، این همه علم بنای آخور است، از شتر به موتور رفتن برای راحتی بدن است، از چراغ نفتی و از پی سوز روغنی به چراغ برق رفتن برای بدن است، ربطی به عالم روحانیت ندارد، حواس شما جمع باشد.

همه این صنایع مستظرفه و اختراعات و اکتشافات و ترقیاتی که در تمدن کنونی دنیا پیدا شده است همه این‌ها مربوط به بدن است، ربطی به روح ندارد، روح را کامل نمی‌کند بلکه روح‌هایی ضعیف شده است. دعا و ثنا و این گفتارها در وادی روح است، ربطی به هم ندارد بچه‌جان.

دعاها را بخوایند، یک دریا معارف در دعاهای ما موج می‌زند، هر دعایی یک اقیانوسی است و امواجی از معارف دارد. انحا دعاها داریم، ان‌شاءالله در موضوع امام عصر روحی فداه روزها و شب‌ها بعد از لیالی احیا که صحبت کنم در این باب یک قدری اشاره خواهم کرد.

این دعاها گنجینه‌های معارفی است که برای ما ریخته‌اند، انحا دعاها داریم، همان‌طوری‌که باقلوا داریم، خدا نصیب شما کند، قطاب و پشمک داریم، هر سه این‌ها شیرینی است و سه مزه دارد، حلوا داریم، آن هم شیرین است و یک مزه دیگری دارد، عسل داریم، آن هم شیرین است و یک مزه دیگری دارد، نقل و آب نبات هم داریم، آن هم شیرین است و یک مزه دیگری دارد، ترنجبین هم داریم، آن هم شیرین است و یک مزه دیگری دارد، نیشکر هم داریم، آن هم شیرین است و یک مزه دیگری دارد، دیگر چقدر بگویم، کام شما شیرین شد، همه این‌ها شیرینی است اما هرکدام یک مزه‌ای دارد، همه دعاها، دعا است ولی هرکدامش یک خصوصیتی دارد، بیخود این همه دعا نگفتند، بیکار نبودند و ما را هم نمی‌خواستند که بیکار کنند، یک طبیعتی است که با پشمک مزاجش موافق است، یکی با حلوا جوزی، هم حلوا جوزی برای آن جوان گذاشتند که بخورد و هم پشمک برای آن پیرمرد بی دندان.

دلیل زیاد بودن دعاها بخاطر این نکات است، فهمیدید که به چه بیان ساده‌ای دارم چه مطلبی را می‌گویم، بیکار نبودند که این همه دعا در دست و پای ما بریزند، و بنای آن‌ها بر این نیست که از صبح تا شام تسبیح دست بگیریم و یک گوشه بنشینیم و دعا بخوانیم، نخیر، این هم نیست.

آن وقت انحا ادعیه داریم، تعقیبات، اوزات، احراز، قنوتات، هیاکل، دعاهای سر، به گوش شما هم نخورده است، ادعیه سر، انحا و اقسام دعاها است، در ادعیه سر در یک دعا قریب به این عبارت است: «یا من شرع لملائکه السماء دینا قیما» ای خدایی که برای فرشته‌های آسمان‌ها دین تشریع کردی، آئین وضع کردی، خیال کرده‌اید که فرشته‌ها همین‌طوری علی شیرخدایی هستند، هیچ حسابی کتابی آئینی قانونی، هیچی، نه آقا هست، نهایت آن‌ها به قانون عمل می‌کنند، (لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)[15] ما از هزار تا 999 تای آن را عمل نمی‌کنیم، یکی را شاید ناقص عمل کنیم، آن‌ها هزار در هزار را عمل می‌کنند، دین دارند، آئین دارند، روح هم همین‌طور، جن هم همین‌طور. آن‌وقت این‌ها پیغمبر می‌خواهند.

آن پیغمبری که پیغمبر ارواح و فرشتگان و اظله و اشباح، آن پیغمبری که برای همه این‌ها برانگیخته شده است پیغمبر ما است. او دارای مقاماتی است، در عین این‌که تو این بدن تدبیر این بدن می‌کند و با ابوجهل و ابولهب و ابوسفیان، سه تا ابوها، سر و کله می‌زند، در عین این حال که با این سه تا دارد صحبت می‌کند به مقام تجردش ... ؟؟؟ 46:40 در عین همین حال همین آدمی‌که در مکه است، همین آدمی‌که در مدینه است، همین‌که در جنگ احد سنگ زدند و به پیشانی او خورده است، همین‌که سنگ به پایش در طائف زدند و آن‌قدر خون آمد که ضعف گرفت، در همین حال به مقام روحانیتش، او فرمانده ملائکه است، به مقام اشباحیتش، پیامبر انبیاء است. خدا یک رسول دارد و آن رسولی است که جنبه جسمانی او و رتبه نازله‌اش و صف النعال سهقه وجودش پیغمبری برای ما پیدا کرده است و الا این ؟؟؟ 47:35

«كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّين»[16] نبی بودم زمانی‌که آدم بین آب و گل بود، هنوز او را خلق نکرده بودند، من نبی خدا بودم، من مُنبَا بودم، مُنبِا غلط است فضلا، من «مُنبَا عن الله» بودم.

دو تا شعر بخوانم:

اختران پرتَو مشکاه دل انور ما دل ما مُظهر کل، کل همگی مَظهر ما

اختران، ستاره‌ها، ماه و خورشید و زهره و عطارد این‌ها.

نه همین اهل زمین را همه باب اللهی

تنها برای مردم روی زمین نیامده است، این سه میلیارد و هفتصد میلیون قابل ذکر نیست، این سه میلیارد و هفتصد میلیون در یک کره دیگر ده برابر آن‌ها هستند، بر آن کره هم مبعوث است، هزاران برایر این‌ها در یک منظومه دیگر هستند، بر آن‌ها هم مبعوث است، حواستان را جمع کنید.

نه همین اهل زمین را همه باب اللهی


[1]آل عمران : 164
[2] بقره : 264
[3] مدثر : 6
[4] انسان : 1
[5] قمر : 50
[6] بحارالانوار: ج 15 ص 24- حدیث: وَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص أَوَّلُ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى مَا هُوَ فَقَالَ نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابِرُ خَلَقَهُ اللَّهُ ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ كُلَّ خَيْرٍ
[7] بحارالانوار: ج 15 ص 24- حدیث: وَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص أَوَّلُ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى مَا هُوَ فَقَالَ نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابِرُ خَلَقَهُ اللَّهُ ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ كُلَّ خَيْرٍ
[8] حدید : 4
[9] نمل : 18
[10] نمل : 18
[11] بقره : 30
[12]
[13] قدر : 4
[14] اسراء : 85
[15] انبیاء : 27
[16] بحارالانوار : ج 16 ص 402
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه دسامبر 30, 2025 3:59 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 18

https://drive.google.com/file/d/18DfXXS ... drive_link
أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط)[1]

احتیاج بشر، به فرستادن پیغمبر و مبعوثین از قِبل خدای متعال، ازجهات عدیده است. یک جهت را دیشب اشاره کردم. جهات متعدده‍ای هست که اگر بخواهیم بحث را پیرامون این جهات ادامه بدهیم، از مقصد اصلی که دارم که مساله وجود امام زمان ارواحنا فداه است، باز می‌مانم. لهذا مطلب را به اندازه اجمال و تا درجه‌ای که لازم است اشاره می‌کنم. یک اشاره مختصر دیگر کنم.

بشر به هر پایه‌ای که برسد، نسبت به جهات آسایش و آرامش و مصالح وجودی خودش، در این نشئه و در نشئات آینده جاهل است. خوب توجه کنید. دامنه علوم طبیعی امروز تا درجه‍ای بالا رفته است، قبول است. علوم طبیعی به نسبت چند قرن پیش، چندین صد پایه، بلکه هزار پایه ازجمیع جهات بالا رفته است. جهات بهداشتی، جهات اقتصادی، جهات سیاسی، جهات اجتماعی، از تمام این جهات بالا رفته است ولی در عین حال، یک میلیاردم از حقایقی را که مربوط به وجود انسان است، چه در این نشئه، چه در نشئات آینده، هنوز ناآگاه و جاهل است.

اولا بدانید ما برای دنیا خلق نشده‌ایم. این حسابتان را روشن کنم. این قدرسنگ دنیا را به سینه نزنید. این قدر برای دنیا جان ندهید. با دانشمندان بزرگ دنیا دارم حرف می‍زنم نه با شما. با پروفسورهای یگانه‌ای که استاد کرسی در دانشگاه‍های بزرگ دنیا هستند، طرف خطاب من آن‌ها است نه شما. این قدرسنگ دنیا را به سینه نزنید. «ماخُلقتم للفناء و انما خلقتم للبقاء و انما تُنقلون من دار الی دار»[2] . شما را برای دنیا نیافریدند. الاغ‍ها را برای دنیا آفریدند. الاغ برای این است که خوراک بخورد و بار ما را بکشد، ده سال پانزده سال بعد هم بمیرد، لاشه ‌اش را زیر خاک بیاندازند. من و شما مثل الاغ نیستیم. گاو و گوسفند را برای دنیا خلق کرده‌اند. بخورد، یونجه بخورد، شیر بدهد، شیرش را ماست و پنیر و کره وسرشیرکنید. بدهند شما نوش جان کنید. یک مدتی او بخورد و شیر بدهد و بعد بمیرد و زیرخاکش کنند. اما من و شما مثل گاو نیستیم. من و شما را برای عالم دیگری آفریده‌اند. «انماتنقلون من دار الی دار»

دنیا معبر ما است. دنیا مسیر ما است. دنیا خط سیر برای منزل آخرت ما است. (وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏)[3](وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوان)[4] دار حیات ما، نشئه زندگی ما، نشئه آخرت است نه نشئه دنیا. دنیا «متجر» ما است، محل تجارت ما است. دنیا مزرعه ما است. محل زراعت وکشت وکار ما است. ما برای آخرت آفریده شده‌ایم. درست، این را داشته باشید.

این علومی که امروز در دنیا پیدا شده است، جوان‌ها، عزیزان، من منکر علوم طبیعی و ریاضی نیستم و من مخالف با تحصیل آن‌ها نیستم، من معتقدم که تنها گوینده‌ای که ازچهل سال قبل علوم جدیده را ترویج می‌کرد و می‌گفت: باید بچه‌های ما علوم جدیده را تحصیل کنند، من بودم. ولی بدانید این علوم جدیده تمام فواید و ثمرات و نتایجش مال دنیای ما است.کاری با عالم آخرت مان ندارد. گیرم از چهار علم، فیزیک و شیمی و هندسه و حساب شما توانستید شتر را به موتور برسانید. این فایده‌اش چیست؟ فایده‌اش این است که سابق از خراسان تا بیرجند به بیست روز رفت و آمد می‌کردید، حالا به یک ساعت رفت وآمد می‌کنید. آسایش تن و بدن پیدا شده است. قبول است.خوب است، نمی‌گویم بد است، ولی بالاخره نتیجه این صنعت واین اختراع آسایش بدن ما شد. ربطی به روح ما و عالم آخرت ما ندارد. گیرم از چراغ نفتی یا از چراغ روغنی، ما به برق آمدیم. خوب است، کسی نمی‌گوید بد است. البته حالا زشت است. پیاله‌های سوفالی را روغن کنیم و فتیله و بعد فتیله را با سنگ و چخماق روشن کنیم و یک متر در یک متر نور کمی به ما بدهد، این می‍توان گفت کار مجنونانه و دیوانه‍گری است. یک شاسی می‌زند شهری را مثل روز روشن می‌کند یک شاسی می‌زند شهر روشنی را خاموش می‌کند. بسیار خوب است، کسی نمی‌گوید بد است، ولی بالاخره نتیجه اکتشاف برق چی شد؟ این شد که ما راحت هستیم، بدن مان یک قدری راحت است. کثیفی چراغ نفتی و روغنی دیگر نیست. آن زحمت‌ها و محنت‌ها و کم نوری‌ها و کوری‌ها نیست. این خوب است، اما ثمره این اختراع و اکتشاف چه شد؟ راحتی بدن ما شد. ربطی به عالم روحانیت و معنویت ما ندارد.

چند تا شعر می‌گوید ملا محمد بلخی بد نیست بگویم.

این همه علم برای آخور است که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استبقا حیوان چند روز ناز آن کردند این بیجان رموز

می‌گوید: تمام علوم طبیعی و ریاضی امروز دنیا، آخور ما را چرب کرده است. ما جنبه حیوانیت داریم. «الانسان حیوان ناطق». ما حیوان هستیم، جنبه حیوانیت داریم. خواب داریم، خوراک داریم، حرکت داریم، سکون داریم، آرامش داریم، جنبش داریم، بینش داریم، شنوایی داریم. این‌ها مال حیوانیت ما است. این علوم، حیوانیت ما را تقویت می‍کند.

این همه، علم برای آخور است. این آخور،کاه و جو و یونجه ما را درست می‌کند. خانه‍هایمان، خانه‍های عالی ده طبقه‍ای، ده پشت‌ کوبه‍ای شده است، بتن آرمه با آهن و سیمان. البته خوب است. این مربوط به بدن‌مان است. به روحانیت ما و به عالم معنویت ما و به عالم آخرت مان چیزی نیافزوده است. هیچ هیچ. نه ما، دنیای غرب، آن نیم‌کره دیگر آمریکا. این‌ها در علوم طبیعی و ریاضی سرآمد دنیا شده‍اند. اکتشافات، اختراعات، صنعت‌هایشان، چشم‍ها را خیره کرده است، درست است، چه کرده است؟ نتیجه‍‍اش چه شده است؟

نتیجه‌اش این شده فی‌الجمله آسایش بدنی دارند، همین. جنبه حیوانیتشان تقویت شده است. آیامعنویتشان، روحانیتشان، کمالات وجودیشان برای همین نشئه ؟؟؟13:05 تاچه رسد به نشئه آخرت، چیزی افزوده شده است؟ ابدا.

به بشر خدمت کرده‍اند، اما به حیوانیت بشر خدمت کرده‍اند ‍نه به انسانیت ومعنویت و روحانیتش. حتی دراین نشئه هم روحانیت تقویت نشده، تاچه برسد به نشئه آخرت.

این ؟؟؟ و اتومبیل و طیار هوا مثال ذلک و این‌ها، این‌ها کمال وجودی برای نشئه آخرت ما ندارد، ندارد. کمال صناعی برای بدن ما و برای جنبه ‍حیوانیت ما در عالم دنیا دارد. توجه فرمودید! منکر نیستم، سو استفاده نشود، نگویند این آشیخ اُمُله، نگویند این آشیخ از آن کهنه ‍پرست‌ها است، نگویند این آشیخ با مدارس جدیده و تحصیلات جدیه مخالف است. ابدا. من موافقم. من می‌گویم باید بچه‍های ما، در شیمی وفیزیک آن قدر مسلط شوند که از امریکا و اروپا بیایند این‌جا درس بخوانند و از اینجا اجازه بگیرند و بروند. ملتفت باشید. ولی با تمام این مقدمات این علوم کاری که می‍کند، بدن شما را نگه ‌داری می‍کند نه روحتان را. آسایش تن را زیاد می‍کند نه آرامش روح را. ؟؟؟14:40 و ارتقاع مادیش ما بالا می‍رود و اما جنبه روحانیتش ما را، اگر خراب نکند آباد نمی‍کند.

و ما برای دنیا و خوردن وخوابیدن و بدن را چاق کردن، نیامدیم. ما نیامدیم به دنیا که بخوریم و چاق بشویم. بخور، نمی‍گویم نخور، یک مقدار هم باید رعایت کرد، بدن را «المعاش ثم المعاد» این را قبول دارم، اما همه‍اش این نیست. ما برای این نیامده‍ایم که مثلا چهار نوبت لقاء بیشتری بکنیم و شهوت ‌را نیافزونتری بکنیم و بعد برویم، این برای گاوها است. گاوها برای این کار در دنیا آمدند و الاغ‌ها، نه انسان‌ها. ما آمده‍ایم برای این‌ که در این نشئه بذر بکاریم و نتیجه‍اش را در نشئه‍ بعد بگیریم. ما آمده‍ایم در این نشئه با خدا خرید و فروش کنیم، ما به خدا بفروشیم، خدا از ما بخرد. ما مالمان را، جوانی‌مان را، افعالمان را، اقوالمان را، به خدا بفروشیم، خدا از ما بخرد، در مقابلش بهشت به ما بدهد.(إِنَّ اللّه اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ)[5]. جنت جسمانی و روحانی هردو. تنهاجنت روحانی نیست،تنهاجنت جسمانی همنیست،درنشئه بعدهم باید راحت و لذاتروحانیداشتهباشیم.(وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَر)[6]،همراحت‍هاولذات‌هایجسمانی. حوروقصوروغلمانوانهارواشجاروآن‌هایی‌که« أَعْدَدْتُ لِعِبَادِيَ الصَّالِحِينَ مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر»[(علیه السلام)]،یکچیزهایخوبخوب. اگهفرصتشدیکشبشماراتوبهشتببرمکهببینیدبهشتچه‌طورجایی هست،بطوری‌کهپیرمردهاپروازکنندازپایمنبرمابهبهشت بروند،نعمت‌هایجسمانی،هملذائذجسمانی،هملذائذروحانی. مابرایآننشئهخلقشده‍ایم. «خلقتمللبقاءلاللفناءوانماتنقلونمندارالیدار». دردنیایکمقداربایدرسیدگیبهبدنمانبکنیم.

یکمثالبزنم. بامثالبچه‍هایمجلسبهترمطلبرامی‍فهمند. شماکهمی‌خواهیدسفریکنید،مثلامی‍خواهیدبرویدگناباد،یکمرکوبیدارید. یاالاغ است،یاشتر است،یاقاطر است،یاموتور است. همان‌طوریکهرعایتخودرامی‍کنید،زادوتوشهوراحلهبرایراهخودتهیهمی‍کنید،بایدزادوتوشه‍مرکوبتانراهمتهیهکنید. اگرباالاغمی‌رویدبایدکاهوجوبرداری. همبرایخودت،نانوروغنوبرنجبرداری،همبرایالاغتکاهوجو؟؟؟18:30برداری. همان‌طوری‌کهبایدبرایخودتخواب‌گاهدروسطراهمعینکنی،برایمرکوبتمحلامنیدرستکنی،قشوتیمارشکنی،خوراکشروبه اوبدهیکهاگراینمرکوبرارسیدگینکردی،اینراهرانمی‌توانیطیکنی.خردرمنزلاولمی‌ماند،توهمدربینراهمی‌مانی. برایاتومبیلت،بنزینوروغنولاستیکزاپاسبایدتهیهکنی. کههرگاهبینراهاتومبیلتبنزیننداشت،خوراکشرانخورد،روغنبهشنرسد،توراوسطراهمی‍گذارد. همان‌طورکهبرایخودتزادوراحلهتهیهمی‍کنی،برایمرکوبتهمبایدتهیهکنی. اماعمدهخودت هستی. توبایدبهگناباد بروی. آن‌جا کار داری. توبرایوسطراهرفتننیستی،برایرسیدنبهمنزل هستی. مابرایآخرتخلقشدیم. بدنمرکوبما است. بایدآنمقداریکهمرکوبازراهبازنماندومارابهزمیننگذارد،بههمینمقداررسیدگیبهمرکوبکنی. همینمقداریکهبدنازنمازخواندن عاجز نشودوبدنازروزهگرفتنعاجز نشود وبدنازمکهمشرفشدنعاجز نشود وبدنازسایرعباداتیکهمعینشده برایش عاجز نشود. همینقدربایدبهبدن رسیدگی کنی. دیگرسرتاپاهمترامصروفبهبدنکردنوازخوراکخودمانکهمعنویاتباشد غافل شدن،اینخطااست.

مثلاین است کهتوراهکهمی‌خواهیبروی،برایالاغتجووکاهبرداری،امابرایخودتهیچیبرنداری. درستنیست. می‌گوینددیوانهاست! تودراینمسافتدنیاودراینمسافرتدنیابهآخرت(وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُون)[8]بایددراینراهبرایخودتتوشهتهیهکنی. آنوقتبرایآخرتکهسرمنزلحقیقیاست،توشهراازاینجابایدبگیری. ایننمازتواستکهتوشهآخرت تواست،واینروزهتواستکهتوشهآخرت تواست،اینعبادت‌هایمالیوبدنیولسانیو مقالی وفعالیتواستکهتوشهعالمآخرتتاست،آن‌هارابایدتهیهکنی. حواستانپرتنشود.

این‌جابه قول فکلی‌ها تو پرانتز،یک گریزی بزنم.یکوقتی،یک آقایی،به اصطلاح غرب‌زده شده بود. این صنایع فرنگی‍ها او را تقریبا محکومش کرده بود. به من رسید گفت:دراین سیصدسال این آخوندها چه کردند؟ ببین فرنگی‌ها چه کردند.یک قدری از این قارتوقورت‌ها کرد،دستش راگرفتم،گفتم:خیلی ها رتوپورتن کن. فرنگی ها دراین سیصدسال برای تو چه کردند؟گفت:طیاره ساختند،چنین کردند،چنان کردند. گفتم این برای بدنت است،برای خرت کردند،برای خودت چه کردند؟تو را به چه کمالی رساندند؟تو را به چه معنویاتی واردکردند؟روحت و را چقدرتربیت کردند؟گفتم:آخوندهای ما،دراین سیصدسال،تربیت روحی کردند. مردم را به خدا نزدیک کردند،مردم را ازخدا ترساندند،مردم را به وظایف دینیشان آشنا کردند. همین مسایلی که جناب شریعتمدار،آقای«دیانی»به عرض‌های شما می رسانند که من آن ‌جا نشسته بودم،خیلی خوشحال شدم،خوب روحانیت،شما ها را تربیت کرده است. پیر و جوان، با کمال علاقه،مسأله را گوش می دهند. این خودش سعادتی است که نصیب این شهر شده است. این روح شما را دارد خوراک می ‍دهد. این دارد تربیت روح شما را می کند. وظیفه‍ شما را با خدا داردبیان می‍کند. عالم آخرت شما را داردتأمین می‍ کند.

گفتم آخوندهای ما دراین سیصد سال،تربیت روح مردم کرده ‍اند. اروپا تربیت بدن کرده است. اروپا خوراک برای خر درست کرده است .آخوندهای ما،خوراک برای خر سوار درست کرده‍ اند. روح،خر سوار است وبدن خر است. روح را که بما است و بدن مرک و بما است. آن‌ها جنبه‍ روحانیت را تقویت کرده ‍اند. عفت،غیرت،نجابت،عصمت،خداترسی،خداشناسی،عمل‌هایعبادی،این‌هارابهملتگفتندوملترابهاینراهکشاندند. اروپایی‍ ها طیاره درست کردند که بدن بنده راحت باشد،از این‌جا تا مشهد یک ساعته برود. خوب است،نمی‌گویم بد است،اما آن برای بدن بنده است وکاری که آخوندهای روحانی ما کرده‌اند،مال روح ما است و مابرای عالم آخرت آفریده شدیم نه برای دنیا. دنیا معبر است.

علی بن ابیطالب(علیه السلام)می‍فرماید:«فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ وَ لَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُم»[9]. قربان دهانت علی. ای شیرخدا. تو کی بودی؟ای صاحب تاج«لافتی»تو کی بودی؟شمشیرت،اسلام را به ظاهر پیش برد. زبانت،روحانیت اسلام را نافذ کرد.شمشیر زبان علی(علیه السلام) تاثیرش بیشتر از شمشیر دستش است. شمشیردستش،«مرحب خیبری»را کشت.«عمرو بن عبدود»راکشت.در چهار تا جنگ،چهار تا کفار و مشرکین را از بین برد. شمشیر زبانش آخ آخ آخ،درهرمرحله‌ای که علی بن ابیطالب مولای ما(علیه السلام) حرف زده است،دنیا را تکان داده است. در معارف مبدئی،دهان علی بن ابیطالب(علیه السلام) یک اقیانوسی است که موج موج عرفان از او می‌ریزد. باور ندارید؟بروید کتاب‌ها رانگاه کنید. بروید از دانشمندان دنیا بپرسید. در رشته اخلاقیات علی بن ابیطالب(علیه السلام) اولا خلاقی دنیا و اول مربی اخلاقی دنیا است. دررشته بیان حقایق علی‌ بن ‌ابی‌ابیطالب(علیه السلام)اول مبین حقایق دنیا است.

خدا را گواه و آگاه می‍گیرم که روی منطق علم می‌گویم. هرکس هم منکرباشد،جاه لاست،ناداناست،اگه وارد شود با من همراه می‌شود. بعد از پیامبر احدی مانند علی بن ابیطالب(علیه السلام) نداریم که مفتاح همه‍ حقایق علمی دنیا باشد. یک کلمه: «خُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ»یک دنیا مطلب تو همین یک کلمه ‍او است. دنیا معبر و ممراست. مقر و آسایشگاه ابدی ما عالم آخرت است. (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون)[10]دارحیات،نشئه ‍زندگی،نشئه‍ آخرت است. این دنیا چندروز است.

سه روز دوره عمر است و بیش از این نبود که آمدند و نشستند و بار بر بستند

سه روزکودکی است وجوانی وپ یری کهپَستاولوسستآخرومیانمستاست

تا وقتی بچه‍ است،سر و کونبرهنه است،درمجلس معلق می زند،صداهای مختلف از بالا و پایین درمی ‍آورد،جفت کمی‌زند، هیچ باکش هم نیست، پست است، نمی‌فهمد.

پیرهم که می‌شود،

ماسکندر اندر رکاب گشته حرم آشکار28:20

دو قد مرا همی‌رود کلی اه و اه دارد،جوان هم که هست دیوانهاست. این دنیا است!

سه روز دوره‍عمراست وبیش ازاین نبود که آمدند و نشستند و بار بر بستند

سه روز کودکی است وجوانی و پیری که پَست اولو سست آخر و میانمست است

این دنیا است و این می‌گذرد،ده سالش هم می‍گذرد،صدسالش هم می‍گذرد،پانصد سالش هم می‍گذرد. نوح پیامبر(علیه السلام) 1450 سال عمرکرد،آخرش مرد،بعدهم که از او پرسیدند دنیا را چه ‌طور دیدی؟ گفت:مثلا ز آفتاب تو سایه آمدن بود. عمدهآخرتاستعمدهنشئه‍روحانیتومعنویتاست. مثاللازمبودیکقدریشرحبدهم.

مابرای آخرت هستیم.
مابرایآخرت هستیم. مابرایتقویتروحانیتومعنویتبهدنیاآمدیم،نهبرایخوردنوجماعکردنومردن. اگراین‌هاخوشبختیوسعادتاست،می‍گویند:فلانیسعادتمند است،خوشبخت است،چه‌طورآقا؟اتومبیلیزیرپایشداردوویلاییداردومثلاباغیداردوچقدرپولدربانکدارد،آقااین‌هاخوشبختی است؟اگهاینخوشبختی استگاوهاازبندهخوشبخت‍تر هستند،سعادتمندتراست،چوناوبهترمی‍خورد،بهترهممی‍پردروماده‍اش! فلانیسعادتمند است،خوشمی‍خورد،خیالشراحت است.

ازاوخوش‌تروخیالشراحت‍ترخراستوالاغاست. یکخوردهیونجهکهپیششریخیتمخوردبه؟؟؟30:25می‌افتد.آنقدرخیالشراحتاست.این‌هاکهسعادتبشرینیستبیچاره‍ها! این‌هاسعادتحیوانی است. همین‌قدردراطرافاینموضوعبساست.

آقایان ما برای آخرت هستیم. روح ما بعد از انتقالش و بعد از قطع علاقه‍اش از بدن،در یک نشئه ‍دیگری الی الابد باقی است و در آن نشئه این روح ممکن است درعذاب و ناراحتی باشد و ممکن است راحت باشد. خوب این عرایض را به ذهنتان بسپارید.

روحمابعدازقطععلاقه‍ازبدنکهاسمشرامردنمی‍گذاریم،آنمردننیست،زندگی است،اینکهالانداریممرگاست،اینکهالانداریماحتیاج است،اینکهالانداریمعجز است،وقتیمنقطعازبدنشدیمقویمی‍شویم،وقتیمنقطعازبدنشدیم،زندگیواقعیداریم،وقتیمنقطعازبدنشدیم،روشنمی‍شویم،آنحیاتاست،اینمرگاست.آنبیداریاست،واینخواباست.علی7قرباندهانتبروم،«النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[11]،مردمهمهخواب هستند،وقتیمردندبیدارمی‍شوند،مردمهمهمرده‍اندوقتیکهمردندزندهمی‍شوند.

بمیر ای حکیم ازچنین زندگانی کزین زندگی چون بمیری بمانی

این یک مقدمه شد.

اما مقدمهدوم. اعمالمادرآرامشودراضطراب، درآسایشودرناراحتیروحوبدنمااثردارد. ممکن استعملیازماصادربشودکهبرایبدنماندراین نشئه بعد از بیست سال دیگرصدمه داشته باشد. نمونه هم خیلی دارد. ممکن یک خوراکی الان بخوریم که بعد بیست سال دیگر اثرش را ببینیم. همین سیگاری که خودبنده می‍کشم، بر پدر این سیگار لعنت،پدرشقلیوناستوننهاشچپقاست!اینصدمهدارد. ممکن است درسنجوانینفهمم،بعدابهپیریرسیدم، اثرشگرفتنسینهوسرفه‍هایزیادوتنگیسینهواخلاطلزجهوتنگینفسوفشارقلبوالیماشاءالله،این‌هاممکن استداشتهباشد. وممکن استهمینسیگاریکهبندهمی‍کشممنبابمثلدرروحمنهمسوءتاثیرداشتهباشد. یاازطریقبدن،چوناعمالبدنوروح،دریکدیگرموثراست،روحگاهیاعمالشدربدنموثرمی‍شود،مثلاین‌کهاگرخوفپیداکردی،رنگبدنتمی‍پرد. گاهیهمبدنموثردرروحمی‍شود. آدمیکهمریضشد،عقلشهممریضمی‍شود،روحشهمناتوانمی‍شود. پسمتعاکساست،پاره‍ایازآثارازبدنبهروحوهمچنینازروحبهبدن،ممکناستیکدستهافعالیازمنصادرشودکهاین‌هابرایروحمنمضرباشد. ضررشدرایننشئهیادرنشئه‍آخرتباشد. ما که از نشئه‍آخرتسردرنمی‍آوریم. ماکهنمی‍‌فهمیمنشئه‍آخرتچه‌طورنشئه‍ایاست؟وچهچیزاینعالمموثراستدرصدمه‍عالمآخرتوچهچیزاینعالمدرراحتیعالمآخرتموثراست؟ مانمی‍‌فهمیم،پدرماهمنمی‍‌فهمد،جدماهمنمی‍‌فهمد،بزرگ‍ترینپروفسوردنیادرتاثیراتاعمالایننشئهبهروح،درهمیننشئهجاهلاست،تاچهبرسدبهتاثیراتشبهروحدرنشئهآخرت. ماصلاحوفساداعمالواقوالمانرابرایروحماندرنشئهدنیانمی‍دانیم،تاچهبرسدبهنشئه‍آخرت. ممکناستیکعملیبرایبدنشخصبندهمضرباشد،ممکنبرایاولادمنمضرباشد،ممکنبرایهمسایه‌هایمنمضرباشد،ممکنبرایدوستانمنمضرباشد. یکگفتارممکناستمضرباشدبراییکشهری. یک گفتار ممکن است بالنتیجه یکمملکتیرابهبادبدهد.

جنگبین‌المللاولبراثریکگفتاردروغبودکهبهولیعهداتریشگفتهشد. چندینمیلیونجمعیترابهکشتنداد. یکگفتار،یکدروغ،یکغیبت،یکافترا،یکتهمت،ممکناستبرایبیستسالدیگر،یکمملکتیرابهآتشبکشد.

پسممکناستگفتاریبرایابدانیکجماعتییابرایبدنخود فرداثرداشتهباشد. منیککلمهبرایروحجماعتیبالایمنبربگویم،کجبگویم،پنجاهتاجوانرادرعقیده‍شان،درمعارفشانکجکنم. اینپنجاهتاجوانبافاصله‍پنجاه سال، پنج هزارجوان دیگرراکجمی‍کنند،روحآن‌هارادرعقایددینیومعارفمبدئیفاسدمی‍کنند. پسممکناستگفتارمنصدمهداشتهباشدبرایبدنخودم،بدنجماعتی،صدمهداشتهباشدبرایروحخودموروحجماعتیدرنشئه‍دنیا.ممکن صدمه داشته باشد برای روح و بدن خودم درنشئه ‍آخرت.

وقتی‌که این‌طور شد من که عالم نیستم، من که جاهلم، ناچار باید آن خدایی که آفریننده ‍من است، راه دوم «اثبات نبوت عامه» و مرا به دنیا آورده است برای کسب کمال نسبت به نشئه ‍آخرت،

دقیقه 34:30 عوض شد

حریت و آزادی و کمال و قدرت و اختیار خدا است، لهذا باید پیغمبری هم پایان پیدا کند، دوام فیض غلط است، هم فلاسفه اشتباه کرده‌اند، در ازلیت فیض و حدوث ممکنات را حدوث ذاتی گرفته‌اند نه حدوث زمانی که اهل علم می‌فهمند که من چه می‌گویم، اشتباه کرده‌اند، حق با اسطو است، ازلیت با مفعولیت و مخلوقیت منافات دارد، هم بعضی دیگر که می‌گویند باید علی الدوام فیض خدا بیاید، نخیر، نباید علی الدوام فیض خدا بیاید، باید فیض خدا در هر رشته‌ای هم بیاید و هم نیاید. نیاید تا بفهمیم که آمدن به قدرت خودش است، به اضطرار نیست، این دست باید هم حرکت کند و هم حرکت نکند، تا معلوم بشود که حرکت کردنش به اراده من است، اگر دائما این دست بلغزد و حرکت کند، مسلما همه می‌گویند که فلانی دستش رعشه دارد و نمی‌تواند نگه دارد، برای این‌که مفهوم و معلوم شود که بده می‌توانم و حرکت دست به قدرت من است دست را حرکت می‌دهم و بعد هم نگه می‌دارم، برای این‌که بفهمانند که نبوت انبیا به اراده خدا است، ارسال رسل فقط به حریت و آزادی است، می‌گوید فرستادم: آدم7 ادریس7 نوح7 ابراهیم7 موسی7 عیسی7 خاتم الانبیاء9، همه این‌ها را فرستادم، کوچک، بزرگ، صاحب کتاب، غیر صاحب کتاب، اولی العزم، غیر اولی العزم، در یک زمان ده تا، در یک زمان یکی، جور وا جور، فرستادم، حالا دیگر نمی‌فرستم، ختم کردم، در را بستم. فضلای مجلس فهمیدید! که پس باید رسالت پایان پیدا کند.

قطع فیض، خودش فیض است. خود قطع فیض از جنبه عرفان قدرت حق متعال، خودش یک فیضی بر ما است، که اگر قطع نشود آن فیض عرفان و معرفت قدرت خدا از ما مسلوب می‌شود و ما از آن فیض محروم می‌شویم.

خدا هم همین کار را کرده است، همان‌طوری‌که دنیا را خلق کرده است و بعد هم از بین می‌برد، آسمان‌ها را خلق می‌کند و بعد هم از بین می‌برد، بشر را خلق می‌کند و بعد هم از بین می‌برد، در قیامت کبری هم همه را می‌برد، دو مرتبه باز موجود می‌کند، همین‌طور انبیاء را دائم می‌فرستد و بعد هم از بین می‌برد، فرستادن نبوت را بکلی تعطیل می‌کند. ختم می‌کند و ختم کردن و پایان دادن به رسالت، خود یک فیض عظیمی است از جنبه عرفان و معرفت برای اهل عرفان.

الحمدلله رب العالمین دین مقدس اسلام در تمام جهات و از همه شئونش که نگاه می‌کنی، همه‌اش مطابق میزان عقل است، این نکته‌اش هم مطابق میزان عقل است که می‌گوید پیغمبر اسلام خاتم پیغمبران است و دیگر بعد از این پیغمبر نمی‌آید، در پیغمبری بسته شد. این خودش یکی از مطالب بزرگ است، خود همین‌که اسلام می‌گوید حضرت محمد خاتم انبیاء است که قهرا خاتم رسل هم خواهد بود، پایان دهنده نبوت است، چون رسالت بدون نبوت نمی‌شود، پایان دهنده نبوت است، یگر بعد از این نبی‌ای نمی‌آید، مُنبا عن الله و مخبر عن الله نخواهد آمد، تمام شد، دیگر در را بستیم. همین مطلب خود یک فیضی است از فیض‌های خدا. به همین معلوم می‌شود که انبیایی را که می‌فرستاده است به اراده و آزادی خودش می‌فرستاده است، در فرستادن انبیاء مجبور نبوده است.

پس ادعای ختمیت پیامبر اسلام که آیه‌اش را برای شما خواندم و روایاتش هم الی ما شاءالله.

یک روایت از ام المومنین عائشه برای شما نقل کنم. این خانم زن پیغمبر است، پیش برادران عامی ما هم خیلی و بی‌اندازه محترم هستند، ام المومنین، به منزله مادر خودشان می‌دانند. ار ایشان یک حدیث نقل کنم. ایشان از پیغمبر نقل می‌کند که پیغمبر فرمودند: دستگاه نبوت انبیاء مانند یک ساختمانی است که همه چیزش ساخته شده باشد، در آن و دیوار آن و سقف آن و همه چیز آن، نقیصه‌ای نداشته باشد، یک دانه آجر کمبود دارد که اگر این آجر را هم گذاشتند دیگر این خانه تمام، تام، کامل عیار، بنیانش خاتمه پیدا کرده است، آن وقت پیامبر می‌فرماید آن آجر آخری که گذاشته شد و سازمان نبوت به آن آجر پایان یافت من هستم. دیگر سازمان نبوت بعد از پیامبر احتیاج به هیچ‌کس دیگری ندارد.

این روایت را ام المومنین عائشه از پیامبر نقل کرده است.

آن‌وقت شیعه هم الی ماشاءالله روایت دارد، از یازده امام خود بلکه از هر دوازده امام خود. که این پیغمبر خاتم پیغمبران است، بعد از این پیغمبر، پیغمبر نمی‌آید، کتاب این پیغمبر آخرین کتاب آسمانی است، بعد از این کتاب قرآن دیگر کتابی از ساحت قدس حضرت سبحان نازل نمی‌شود، این دین و این آئین آخرین ادیان است، دیگر بعد از این دین، دین دیگر و آئین دیگری و احکام دیگری نخواهد آمد، هرکس هم آمد و مدعی شد امام رضا7 می فرماید بی‌معطلی او را بکشید. هرکس آمد و ادعا کرد که من از قبل خدا آمده‌ام، می‌خواهد به اسم نبوت، به اسم رسالت، به اسم مظهریت، به هر اسمی که دلش می‌خواهد، و کتابی آورد و گفت این کتاب الهی است و احکام و دین و آئینی آورد و گفت این آئین الهی است، «کائنا من کان» هرکس می‌خواهد باشد، بی‌درنگ حضرت رضا7 می‌گویند: «فاقتلوه». «لَقَدْ خَتَمَ اللّه بِكِتَابِكُمُ الْكُتُبَ وَ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ الْأَنْبِيَاء»[12] خداوند کتب آسمانی را به کتاب شما که قرآن است پایان داد، پیغمبران را پایان داد به پیغمبر شما، شرائع و ادیان را پایان داد به شریعت و دین شما، دیگر تا قیام قیامت، یعنی تا وقتی‌که آفتاب از مشرق سر بزند و در مغرب غروب کند، تا وقتی‌که جنبنده دو پا، مثل ما، روی زمین بجنبد، دیگر پیغمبری نمی‌آید و دیگر کتاب آسمانی نمی‌آید و دیگر شرع و دینی نمی‌آید، ختم شد و بسته شد.

نبوت بر او ختم و مهرش گواه که بر خط آخر رود مهر شاه

خیلی خوب گفته است. ظاهرا برای سپهر است.

مهر را آخر کاغذ می‌زنند. الان امضا را آخر کاغذ می‌کنی. حرف‌هایت که تمام شد، نوشته‌هایت که تمام شد، دیگر حرف تازه‌ای نداشتی، آن‌وقت پایش را مهر می‌کنی یا امضا می‌کنی، فکلی مابی امضا می‌کنی، قدیمی‌ها مهر می‌زنند.

نبوت بر او ختم و مهرش گواه که بر خط آخر رود مهر شاه

نبوت بر او ختم و مهرش، مهر ختم نبوت که بر پشت پیغمبر بود. شد ختم نبوت.

یک تکه استحسانی باز بگویم، پرده حرف را عوض کنم. این بیانی که من کردم را مغتنم بشمارید و کاملا در آن غور و غوص کنید و اگر ابهام و اجمالی در نظر مبارک شما بود سوال بفرمائید، ان‌شاءالله الرحمان امیدوارم که ابهامی برای شما نماند.

باید نبوت ختم بشود، باید این فیض قطع بشود، خود قطع این فیض، فیض خدا است، که اگر قطع نشود شبهه اجبار و شبهه اضطرار در فعل خدای تعالی می‌رود، رفع این شبهه نمی‌شود مگر به قطع شدن نبوت. این دلیل محکم.

این کجا پایان پیدا کرده است؟ در پیغمبر ما. انبیاء دیگر هیچ‌کدام نگفتند که ما خاتم النبیاء هستیم، دروغ می‌گوید هرکس نسبت به انبیاء دیگر بدهد. این‌که اگر زمین و آسمان به هم بخورد حرفی از تورات به هم نمی‌خورد، کدام حرف است؟ نه همه حرف‌ها است! آن حرف خاصی است که گفته است.

این نبوت در چه کسی ختم شده است؟ در همین کسی که خودش گفته است. لذا لقب «حبیب الله» به او داده‌اند.

این‌جا صحنه مطلب را عوض می‌کنم ؟؟؟ 46:35 قانون فلاحتی است که هر دانه‌ای را که شما به زمین بکنید و سبز بشود در سیر تصاعدی نباتی این دانه به خود این دانه می‌رسد، وقتی به این دانه رسید، دور نباتی تمام می‌شود.

مثلا گندم را می‌افشانی، گندمی را زیر زمین، رطوبت و حرارت زمین این گندم را نرم و ملایمش می‌کند، بعد از یک گوشه پوستش شکاف پیدا می‌شود، از دو گوشه‌اش، شکای این‌طوری پیدا می‌شود، از دو گوشه دو تا نیش بیرون می‌آید، یکی از این‌طرف رو به بالا می‌آید و یکی از آن‌طرف رو به پایین می‌آید. آن‌که رو به پایین می‌آید ریشه است، آن‌که رو به بالا می‌آید شاخه است. آن ریشه سرش است و شاخه دمش است. درخت‌ها، ریشه سرشان است و شاخه دمشان است، پایشان است. این هم یک چیز تازه‌ای است، دلیل بر این مطلب این است در این موجودات نبایت و حیوانی وقتی سرش را ببری نابود می‌شود اما پایش را که ببری نابود نمی‌شود. سر کسی را ببرند از بین رفته است اما پایش را قطع کنند، هیچ‌اتفاقی برایش نمی‌افتد، مخصوصا حالا که این جراح‌های ما معرکه می‌کنند، دست می‌برند، پا می‌برند، شکم پاره می‌کنند، همه این‌کارها را می‌کنند. نباتات هم همین‌طور است، شاخه‌اش را که ببری از بین نمی‌رود، اما ریشه‌اش را که ببری از بین می‌رود. ریشه درخت و گیاه را که ببری از بین رفته است، خشک است، اما شاخه را ببری تنه خشک نیست، پس معلوم می‌شود سرش آن است و دمش و پایش این است.

آن تکه‌ای که بالا می‌آید تنه است، بعد از تنه شاخه می‌روید، بعد از شاخه خوشه می‌روید، بعد در خوشه سنبل قرار می‌گیرد، کاسه‌ها، تو کاسه‌ها دانه می‌بندد، آن دانه گندم است.

گندم ز گندم بروید جو ز جو

همین‌که به گندم رسید، دیگر بعد از پیدا شدن گندم در سنبله این تنه، دیگر این گیاه سیر تکاملی نباتی ندارد، دیگر سیر نباتی آن تمام شده است، دانه به دانه رسیده است. عالم دولابی است، از همان‌جایی‌که شروع می‌شود به همان جا ختم می‌شود، دور می‌زند. در تمام مراحلو دانه زردآلو را به زمین می‌کنی، این می شکافد، یک سر آن ریشه می‌شود یک سر آن تنه می‌شود، تنه بالا می‌آید، بعد شاخه، بعد از شاخه غنچه، شکوفه به اصطلاح، بعد از شکوفه آن پوسته میوه، آن پوسته میوه در داخل آن میوه، همین که زردآلو پیدا شد، دانه زردآلو هم در جگر زردآلو پیدا شد و بسته شد، دیگر سید و حرکت تکاملی این درخت تمام شده است، دیگر بعد از میوه یک چیز دیگری در این درخت نیست. هرچه هست جلو است، دانه به دانه خورده است و دور زده است. مبدا به منتهی و منتهی به مبدا رسیده است، توجه فرمودید، به محض این‌که دانه به دانه رسید، منتها سنخاً با مبدا یکی شد، سیر تکاملی تمام است. حالا بیا.

دانه‌ای که افشانده شد و خلقت ممکنات به آن دانه شد و ممکنات از آن بوجود آمد، چه بود؟ محبت خدا. این بذر اولیه بود.

حدیث قدسی می‌فرماید: «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف»[13] گنج پنهانی بودم، محبت داشتم به این‌که معروف شوم، خلق کردم مخلوقات را تا معروف شوم. پس آن‌که بذر خلقت بود محبت الهیه بود به معروفیت. مبدا حب شد، این حب تنه پیدا کرد و شاخه پیدا کرد و خوشه پیدا کرد و شکوفه پیدا کرد و رسید و رسید و رسید تا به دانه محبت، ثمره شجره امکان، آن دانه محبت اللهی که وجود مسعود نورانی، مقام نورانیت، وجود مسعود نورانی حضرت خاتم الانبیاء حبیب الله ابوالقاسم محمد9، محبت الله به محبت الله خورد، دانه به دانه خورد، سیر تکاملی عالم امکان تمام شد، دوران وجود بر خودش شد، دور زد مبدا به منتها و منتها به مبدا، ختم شد. دیگر بعد از حبیب الله مقام دیگری نیست.

این هم بیان استحسانی که یک جنبه برهانی دارد، من نخواستم به صورت منطقی علمی برهانیش را بگویم، زیرا خیلی‌ها نمی‌فهمند، به صورت استحسان، ساده، دانه به دانه خورد، انتظاری نیست، لذا بعد از مقان این پیغمبر مقام دیگری نیست، وقت مقام دیگر هم نیست، نبوت دیگر هم نیست، پس ختم وجود هم به این سرور شده است، بدء وجود هم به این سرور شده است، بدء فیض به حب الهی، ختم فیض هم به حبیب اله و حب اله.

خدا به حق پیغمبر همه شما را با ایمان و اعتقاد و پیوند به این پیغمبر و اوصیایش از دنیا ببرد و تا پایان عمر شما را از این حضرت و اوصیایش منفک نکند سه تا صلوات بفرستید.

یکی خط است از اول تا به آخر در او خلق جهان جمله مسافر

در این ره انبیاء چون ساربان‌اند دلیل و پیشوای کاروان‌اند

و از ایشان

یعنی از انبیاء.

و از ایشان سید ما گشته سالار همو اول همو آخر در این کار

احد در نیم احمد گشته ظاهر

ظهور احدیت خدا در واحدیت حضرت خاتم الانبیاء9 شده است. لذا نظیر ندارد، عدیل ندارد، بدیل ندارد، دنباله ندارد.

احد در نیم احمد گشته ظاهر در این دور اول آمد عین آخر

یک نکته دیگر هم این‌جا دارد.

ظهور تجلیات وجوبی در نیم امکانی این پیغمبر شده است، حیفم آمد که این را اشاره نکنم.

اشعار برای نظامی گنجوی است.

پس دانه به دانه خورد. حب به حب خورد. این پیغمبر هم حبیب الله است، این حبیب صفت مشبهه است، طلبه‌ها، صفت مشبهه هم به معنی اسم فاعل می‌آید و هم به معنی اسم مفعول. این به هر دو معنی است. او حبیب الله است یعنی محب الله است، این حبیب الله است یعنی محبوب الله است. هم محبوب خدا است و خدا او را دوست می‌دارد، محبوب بالذات خدا است، این را ان‌شاءالله فردا شب برای شما شرح می‌دهم. هم محبوب بالذات خدا است و هم محب بالذات خدا است. غیر خدا هیچ کسی را دوست نمی‌دارد، هرچه را می‌خواهد برای خدا می‌خواهد و به وجهه خدا می‌خواهد، حتی خودش را که می‌خواهد برای خدا می‌خواهد، خودش را هم برای خودش نمی‌خواهد. خودش را می‌خواهد از نظر این‌که فرستاده خدا است، مخلوق خدا است و خدا به او توجه دارد، از این نظر خودش خودش را می‌خواهد، این مطلب درکش خیلی لطیف است. چون خدا من را می‌خواهد، من خودم خودم را می‌خواهم، او محبیتش به این پایه است. محبوبیتش هم عینا در همین رتبه است.

خدای متعال هم هرکه را می‌خواهد به گل روی این می‌خواهد، هرچه را می‌خواهد به طاق ابروی این می‌خواهد، همه را هم برای این می‌خواهد، همه را هم برای این خلق کرده است.

ثمره شد، دیگر بعد از ثمره فهمیدید که هیچ چیز دیگر نیست. ثمره چکاره است؟ یک تکه این‌جا بگویم.

میوه چکاره است؟ میوه عصاره درخت است، میوه شیره جان درخت است، میوه بهترین موجودیتی است که از درخت بیرون آمده است، درخت را برای میوه می‌خواهند، میوه را برای درخت نمی‌خواهند. درختی که میوه ندارد باید اره پایش بگذارند، آن را بکنند، بدهند به هیزم شکن بشکند و زیر دیگ پلو بسوزانند و بدهند ما علما بخوریم. این‌که گفتم ما علما بیخود نگفتم، ما علما شایسته هستیم که نعمت‌های الهیه را نوش جان کنیم.

به قول ناصر خسرو می‌گوید:

بسوزند شاخ درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری

بر، به معنی میوه است.

درختی که میوه ندارد می‌خواهند چه کارش کنند، درخت غیرمیوه‌دار و بی‌میوه حصار می‌خواهد چه کند، باغبان می‌خواهد چکار کند، ؟؟؟ 1:02:10 برش می‌خواهد چکار کند، کود و شیار می‌خواهد چکار کند، همه این‌ها برای میوه‌ای است که دارد.

پس میوه پدر درخت است، درخت بچه میوه است، و لو صورتا درخت بابای میوه است، ننه میوه است، میوه از درخت به عمل می‌آید، اما باطن مطلب را با دقت عقلی که نگاه می‌کنیم درخت را برای میوه‌اش می‌خواهند، پس او بابا است و او بچه است.

ملامحمد می‌گوید:

گر نبودی میل و امید ثمر کی نشاندی باغبان بیخ شجر

پس به معنی آن شجر از میوه زاد گر بصورت بودش از وی نهاد

به معنا میوه بابای درخت است. لهذا:

«و انی و ان کنت آدم صورتا و لی فیه معنی شاهد باُبوتی»

لذا پیغمبر صورتا پسر آدم ابوالبشر است ولی معناً بابای آدم ابوالبشر است.

گر به صورت من زآدم زاده‌ام پس به معنی جد جد افتاده‌ام

زاین سبب فرموده است آن ذو فنون رمز نحن الاولون، الآخرون

لذا پیغمبر فرمود: «آدم و من دونه تحت لوائی یوم القیامه»[14] آدم ابوالبشر و همه آن‌های دیگر زیر سایه پرچم من هستند. روز قیامت یک دستگاه بزرگی برپا می‌شود که جالب توجه همه اهل محشر است، یک منبری می‌گذارند، اما نه مثل منبر بنده، چی چی سه چهارتا پله دارد! جمعیت من هم صد تا، دویست تا، سیصد تا، نهایت است. یک منبری می‌گذارند که پله‌هایش نزیک عرش می‌رود، جمعیت هم خدا می‌داند، از اولین و آخرین، هرکس را که خدا آفریده است، همه را در آن سعید واحد و یک صحنه وسیع بسیط جمع می‌کند و این پیغمبر بالای منبر می‌رود، اسم آن منبر هم «منبر وسیله» است و آن مقام هم «مقام محمود» است، (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُودا)[15] این مقام محمود پیغمبر است و آن هم منبر وسیله است که آن بالا بالا رفته است، همه انبیاء هم آن پایین هستند.

آن‌وقت مولای ما، آقای ما، پیر ما، دلیل ما، مرشد ما، جان ما، جانان ما، ماه ما، شاه ما، ولی خدا، علی پسر ابوطالب، لیس بنی غالب، حضرت مرتضی علی، علی بن ابیطالب سلام الله علیه، با این همه انرژی که من مصرف کردم این صلوات شما درخور شان شاه مردان مرتضی علی7 نبود، دو تا صلوات علی7 پسند بفرستید.

یک شعر مستانه بخوانم:

خاک پایش تاج عزت بر سر روح الامین رهنمای انبیاء و پیشوای مرسلین

خاتم انگشت جان را نام او نقش نگین خاک پایش تاج عزت بر سر روح الامین

کاشف الاسرار قطب الدین امیرالمومنین

یک پرچمی به دست مولا علی7 گرفته است، اسم این پرچم «لوای حمد» است، پرچم حمد. این هم از لوازم ملزوم همان مقام محمود است، پرچم‌دار عالم امکان، پرچم حمد الحمدلله را به دست گرفته است، پای منبر وسیله، کنار مقام محمود پیغمبر ایستاده است، این پرچم هم آن‌قدر بزرگ است و سایه زیاد دارد! همه انبیاء زیر سایه این می‌آیند، هر پیغمبری که زیر سایه این پرچم آمد در امن و امان و راحت است و الا ناراحت است، همه انبیاء داد می‌زنند زیرا روز قیامت از آن روزهای عجیب است، روز قیامت روزی است که تمام انبیاء و مرسلین می‌لرزند، همه داد می‌زنند: «رب نفسی، رب نفسی، رب نفسی» خدا به دادم برس، خدا به دادم برس، خدا به دادم برس. همه انبیاء می‌گویند.

عیسی مسیح7 اسم قیامت را شنید، صیحه زد و لرزید و افتاد و غش کرد.

جبرئیل، ملکی را دید که می‌خواهد بیاید، احتمال داد که این ملک اسرافیل باشد برای اقامه قیامت دارد می‌آید، آن‌چنان لرزید، آن‌چنان رنگش پرید پای منبر پیامبر. آن‌چنان وحشت کرد!

قیامت چیز عجیبی است!

همه داد می‌زنند، «رب نفسی» خدا به دادم برس، خدا به فریادم برس. جز یک نفر ک از همان بالای منبر صدا می‌زند: «رب امتی، رب امتی، رب امتی» خدا به داد امتم برس، خدا نظر لطف به امتم بنما، خدا امتم را ببخش.

همه انبیاء زیر سایه او می‌آیند. پیغمبر هم فرمود: «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي يَوْمَ الْقِيَامَة»[16] آدم و پایین‌تر از آدم تا به موسی و عیسی، تا به همه اولیاء و اصفیاء، همه زیر سایه پرچم من هستند در روز قیامت.

که اگر چنان‌چه زیر سایه آن پرچم نیایند راحت نخواهند بود.

این مقام پیغمبر ما در نشئه اولی و نشئه عقبی و نشئه دنیا، در سه نشئه مقام پیامبرتان را اجمالا دانستی که هرچه هست این است، آن‌های دیگر همه جوجه‌های زیر پر این پیغمبر هستند، از آدم گرفته تا آخر. ابراهیم پدر وی است، بسیار خوب، صورتا پدر جسمی پیامبر است، معنا بچه پیغمبر است، آدم پدر جسمی پیغمبر ما است، ولی معنا بچه پیغمبر است. صورتا پدر است و معنا بچه است و در پناه این پیغمبر، هم در نشئه قبل و هم در نشئه بعد، هم در نشئه دنیا، در ظل ولای کلی و در ظل وجود سِعی ؟؟؟ 1:14:10 احاطی این پیغمبر ما است.

خدایا به حق این پیغمبر پیوند ولایت ما را با این پیغمبر و اوصیائش قطع مفرما.


[1]حدید : 25
[2]بحار الانوار : ج 58 ص 78 عبارت: مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ وَ إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ
[3]اعلی : 17
[4]عنکبوت : 64
[5]توبه : 111
[6]توبه : 72
[7]بحارالانوار : ج 8 ص 92
[8]مومنون : 100
[9]نهج البلاغه : 320 کلام 203
[10]عنکبوت : 64
[11]بحارالانوار : ج 4 ص 43
[12] الکافی : ج 1 ص 177
[13]
[14]
[15] اسراء : 79
[16] بحارالانوار : ج 16 ص 402
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه دسامبر 31, 2025 11:04 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 19

https://drive.google.com/drive/u/1/fold ... -KKHqcbbkw

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين

الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)[1]

سخن چند روز ما در موضوع غیبت و پنهانی وجود مسعود اعلی حضرت بقیه الله ارواحناه فداه بود، چند مطلب را مفصل و مشروح برای شما آقایان محترم بیان کردیم.

یکی این‌که معنای غیبت چیست. امام پنهان است یعنی چه؟

برای شما گفتیم که معنای پنهانی او این است که یا در میان مردم نمی‌آیند و او را نمی‌بینند، یا می‌آید و او را نمی‌بینند، این معنای غیبت است.

دوم این‌که برای شما مبین و معین کردیم که غیبت منحصر به این بزرگوار نیست، در خیلی از انبیاء و اوصیاء انبیاء هم غیبت و پنهانی در دوران نبوت و وصایت آن‌ها بوده است، مانند حضرت ادریس7 و یونس7 و صالح7 و یوسف7. این‌ها را گفتیم.

سوم این‌که برای شما حکمت غیبت امام زمان7 را بیان کردیم، که فائده غیبت حضرت و آن چیزی‌که تا درجه‌ای سبب غیبت حضرت شده است چیست؟

گفتیم برای این‌که جان آن حضرت محفوظ باشد و بیعت طاغوتی بر گردنش نباشد، خلاصه رعیت پادشاهی نباشد، تا ملزم به اجرای مقررات و قوانین خلاف شرع نشود.

بحثی که امروز شروع می‌کنیم که خیلی مورد ابتلا و حاجت است، پیر و جوان، مخصوصا جوان‌ها، احتیاج به دانستن این مطلب بیشتر از پیرها دارند، این است:

سوال می‌شود:

این امامی که ما او را نمی‌بینیم، یا او را نمی‌شناسیم، فرقی نمی‌کند، فائده این امام برای ما چیست؟ چه فائده‌ای دارد؟ لااقل به قدر این پیش‌نمازهای ما باید فائده داشته باشد. پیش‌نمازها جلو می‌ایستند و ما اقتدا می‌کنیم، نماز جماعت با آن‌ها می‌خوانیم، درک ثواب جماعت را می‌کنیم، این پیش‌نمازها برای ما استخاره می‌کنند، این پیش‌نمازها ساعت تحویل منزل را می‌بینند مثلا، کارهای آخوندی حالا همین چیزها شده است. استخاره است و تعبیر خواب است و ساعت دیدن برای ؟؟؟ 4:10 برای تحویل منزل.

پیش‌نماز ما لااقل یک تلفنی به فلان اداره می‌کند، در یک گره‌ای که در کار ما وارد شده است وساطتی می‌کند، این امامی که نه پیش نمازی برای ما می‌کند، نه مساله ما را می‌گوید، نه استخاره برای ما می‌کند، نه او را می‌بینیم، نه می‌دانیم کجا است، این چه فائده‌ای دارد؟ وجود و عدم این آدم، بود و نبود او یکسان است. بود او برای ما مثل نبود او است، لغو و لهو است. چه امامی است؟

امام خوب است که بشناسیم او را و بدانیم کجا است، جای او را بلد باشیم، در خانه او برویم، یک استخاره بگیریم، یا بیاید نماز بخواند و ما پشت سر او اقتدا کنیم. او که همین‌ها را هم ندارد، پس هیچی، خلاصه این‌که وجودش بی‌فائده است.

این یک شبهه‌ای است که در ذهن اغلب جوان‌ها می‌آید، یک شبهه‌ای است که دشمنان مذهب ما، این شبهه را زیاد تعقیب می‌کنند.

ابن تیمیه، رئیس وهابی‌ها، یک فرقه‌ای هستند که پیدا شده‌اند، این‌ها هم با سنی مخالف هستند و هم با شیعه، خیلی هم خبیث هستند، حرمین مکه و مدینه را در قبضه گرفته‌اند، زوار را خیلی اذیت می‌کنند، چه شیعه و چه سنی. و یک مذاق کثیف پلید بی‌منطقی هم دارند که بنده در هشت یا نه روز قبل، دو الی سه روز در مورد بطلان مذهب و مسلک آن‌ها صحبت کردم، هرکس بود و درک کرد خوشا بر احوالش.

احمد بن تیمیه رئیس این‌ها می‌نویسد:

امام رافضی‌ها هیچ فائده‌ای ندارد.

یکی دیگر از این آخوندهای سنی می‌نویسد:

جاهل‌ترین مردم شیعه هستند، برای این‌که معتقد شده‌اند به وجود امامی که هیچ فائده‌ای ندارد، نه او را می‌بینند و نه او را می‌شناسند، نه پشت سر او نماز می‌خوانند، نه با او گفتگو می‌کنند، نه از او مساله می‌پرسند، نه پیش او استخاره می‌کنند، نه برای آن‌ها در کاری وساطت می‌کند، فائده او چیست؟ بودنش مثل نبودن او است.

جواب:

ما دو جواب می‌دهیم. یک جواب نقضی به قول علما و یک جواب حلی.

جواب نقضی را اول بدهیم، سبک‌تر است و بعد به جواب حلی می رسیم که قدری دامنه دارد.

جواب نقضی این است که بنابرفرموده شما وجود حضرت ادریس7 در زمان غیبتش لغو بوده است، حضرت عزیر پیغمبر7 صد سال از امتش غیبت کرد، حضرت یوسف7 از رعیت و امتش غیبت کرد، حضرت یونس7 غیبت کرد حضرت صالح7 غیبت کرد، پس در زمان غیبت همه این‌ها پیغمبری ایشان لغو است.

پیغمبر خود ما آن شبی که از خانه بیرون آمد، شبی که دور خانه را گرفته بودند که او را بکشند، علی بن ابیطالب7 را بجای خود خواباند، بیرون آمد، با ابوذر غفاری و بعد هم ابوبکر به پیغمبر رسید، پیغمبر ابوبکر را هم با خودشان بردند، که سر و صدای مطلب بلند نشود، هیچ‌کس نفهمد، تا 15 روز بلکه بیشتر، مسلمان‌های اهل مکه هیچ نمی‌دانستند که پیغمبر زنده است یا مرده است. اگر زنده است کجا است؟ تا وقتی‌که حضرت به قبا رسیدند، به امیرالمومنین علی7 پیغام دادند که فواطم را بردار بیاور، آن‌وقت علی بن ابیطالب7 فهمید که پیغمبر کجا هستند، فاطمه بنت اسد و فاطمه زهرا3 و بقیه را برداشت و برد، پیغمبر به مدینه رفتند، آن‌وقت همه فهمیدند که پیغمبر به مدینه رفته است.

آیا در این مدت غیبت وجود پیغمبر لغو و بی‌فائده است؟

می‌گویند: خوب بله! زیرا امت نمی‌دانند کجا است و دسترسی به او ندارند!

و لغو بودن، چه یک ساعت و چه یک روز آن و چه یک ماه و یک سال و یک قرن، هیچ فرق ندارد،

همان‌طور که صد سال پنهان بودن اسباب لغو بودن وجود ولی می‌شود، صد ساعت پنهان بودن او هم اسباب لغویت است، و لغو بودن در هر دو صورت غلط است.

بیا بالاتر.

ائمه: از حضرت امیرالمومنین7 علی گرفته تا حضرت امام حسن عسکری7، این‌ها دائما در غیبت بودند.

امام جعفر صادق7 در مدینه است، برای مردمی که در مکه هستند غایب است، حالا مکه را نگو. برای مردمی که در قندهار هستند، در بلخ هستند. در بلخ شیعه داشتند، این شیعه ممکن است که سه پشت بگذرد و امام جعفر صادق7 را نبینند، نه خودش ببیند و نه بچه‌اش ببیند و نه نوه‌اش ببیند.

آن زمان که مثل حالا طیاره‌های جت که دو ساعته از تهران تا جده می‌رود، یک ساعت و ربع از مشهد تا زاهدان می‌آید، یک چنین طیاره‌هایی که نبود، از مشهد مردم به کربلا می‌رفتند، دو ماه در راه بودند، از مشهد تا تهران می‌آمدند یک ماه سفرشان طول می‌کشید، با کجاوه و پالکی، که از مشهد به تهران بیایند. یک ماه هم از تهران تا کربلا طول می‌کشید.

حالا از مشهد 55 دقیقه طیاره به تهران می‌آورد، از تهران هم در حدود 50 دقیقه به بغداد می‌برد، دو ماه به دو ساعت آمده است، آن زمان‌ها که این‌طور وسائل نقلیه نبود.

شیعه در بلخ است، در تمام 50 سال دوره عمرش اصلا امام صادق7 را ندیده است، هیچ، برای او هم امکان ندارد که خودش را به امام صادق7 برساند، پس امام صادق7 برای شیعه بلخ غائب است، چون غائب است شما هم می‌گویید وجود امام غائب لغو است، پس باید امام صادق7 وجودش لغو باشد.

خوب بله! چون شیعه بلخ دسترسی ندارد!

بیا بالاتر.

همین امام صادق را منصور گرفت، برد در رهبه حبس کرد، حبس نظر کرد، در خانه‌ای حضرت را جا دادند، دور تا دور خانه هم قراول‌ها ایستاده‌اند، از اداره شهربانی، پلیس‌های مخفی و مراقب، اداره آگاهی و اطلاعات هم جاسوس دارد که مرغ از روی هوا بر سر امام صادق پرواز نکند و نامه‌ای نیاندازد، به این شدت.

یک نکته‌ای بگویم کیف کنید و بخندید.

در همان زمانی که امام صادق7 در رهبه نزدیک کوفه حبس بودند، بین یک زنی و شوهرش اختلاف شد، داد و قال و جنگ و نزاع در گرفت، همین جنگ و نزاع‌هایی که بین زن و شوهرها در می‌گیرد، گاهی سر یک قوطی کبریت جنگ و نزاع در می‌گیرد. شوهر خلقش تنگ شد و گفت: «انت طالق ثلاثا» تو سه طلاقه هستی! برو که سه طلاقه‌ات کردم.

بعد از دو سه روز پشیمان شد که این چه غلطی بود که کردم، زن را که نمی‌شود از او دست برداشت. بالاخره زن‌ها مسلط بر مردها هستند، این را بدانید، (الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساء)[2] مردها قیم زن‌ها هستند، ولی آن باطن را که حساب کنید، زن‌ها قیم مردها هستند، هرچه می‌خواهند باید چشمت کور شود و عمل کنی، و الا نه روز برای تو می‌گذارند نه شب، نه شام می‌توانی بخوری و نه نهار. در را روی تو باز نمی‌کنند، بچه‌ها را علیه تو تحریک می‌کنند، بنا به گریه و داد و فریاد می‌کنند، زندگی را برای تو تلخ می‌کنند تا اطاعت نکنی و آن چیزی را که خانم خواسته است برای او نخری نمی‌توانی به آن خانه بروی، پس آن‌ها قیم ما هستند، آن‌ها مسلط بر ما هستند.

بعد از 3 روز مرد پشیمان شد، رفت و رجوع کرد، زن گفت: نخیر تو من را سه طلاقه کردی و در سه طلاقه رجوع محلل نیست، احتیاج به محلل خارجی دارد. مرد گفت: من شیعه هستم و به مذاق شیعه این سه طلاقه نیست، سه طلاقی که محتاج به محلل است، آن سه طلاقی است که طلاق بدهند و بعد عده تمام شود و یا در بین عده رجوع کند یا عده تمام بشود و دوباره عقد کنند، باز دوباره طلاق بدهد، در عده دوم رجوع کند یا این‌که بگذارد عده تمام شود و عقد دومی و عقد سومی بکند، آن‌جا اگر طلاق داد، طلاق سوم، آن‌جا احتیاج به محلل دارد، اما اگر در یک مجلس گفت: «انت طالق ثلاثا» تو سه طلاقه هستی، بر مذهب شیعه این سه طلاقه نیست، این بر مذهب برادران سنی ما است.

زن گفت: نه، این مطلب را من قبول ندارم، تو من را سه طلاق کردی و من به تو دست نمی‌زنم.

مرد هم زور به زورش آمده است.

چه باید کرد؟

زن گفت: اگر آقا امام جعفر صادق7 فرمودند که این سه طلاقه نیست و یک طلاق است، من حاضر هستم با تو همبستر شوم و الا خیر، گور تو به گور سیاه! خلاف شرع نمی‌کنم.

مرد گفت: دست ما به امام صادق7 نمی‌رسد، امام صادق7 را بردند و در کوفه حبس کرده‌اند، مرغ از بالا سر او نمی‌تواند پرواز کند.

زن گفت: همین است که به تو گفتم، چشمت کور می‌خواستی این عبارت را نگویی. حالا برو بسوز. الا این‌که امام صادق7 بفرمایند که این سه طلاقه نیست، دیگر راه دیگری ندارد.

گفت: خدایا چه کنم، چه کسی برود پیش امام صادق7؟ گفت: خودت برو بپرس.

مرد هم زور به زورش آمده است. از این‌طرف هم زن سخت ایستاده است و می‌گوید تا امام صادق7 نگویند من حاضر نیستم.

علی الله، هرچه شد بشود، حرکت کرد و به رهبه آمد، جایی‌که حضرت را حبس کرده‌اند، در فکر رفت که خدایا چه کار کنم؟ از هر طرف جاسوس‌ها مواظب هستند که مرغی از هوا بالا سر امام صادق7 نرود، پلیس‌های مخفی هم دور تا دور را گرفتند، بخواهم نزدیک در خانه‌اش بشوم این‌ها بند دست من را می‌گیرند و به اداره می‌برند و پدر من را در می‌آورند، حالا خر بیاور و معرکه بار کن.

از کجا آمدی؟ چه قصدی دارد؟ کاغد از چه کسی دارد؟ پیغام از چه کسی دارد؟ پول چه همراه داری؟ پرونده من معلوم نیست که چه بشود!

در این حال دید که یک خیار فروشی دارد می‌آید، طبق خیاری را به سرش گذاشته است، یک پیش بندی را هم به کمرش بسته است، دارد داد می‌زند، آی خیار دارم، خیار دارم، خیار خوب دولاب دارم، دانه‌ای یک قران می‌دهم، مثلا.

40 الی 50 تا خیار خوب را در سبد گذاشته است و دارد خیارفروشی دوره‌گردی می‌کند. همین‌جا به فکر او یک مطلبی رسید، صدا زد: آهای خیار فروش جلو بیا. او هم آمد. پرسید: خیار دانه‌ای چند است؟ گفت: دانه‌ای ده شاهی. چند تا است؟ صد تا. من همه این صد تا خیار را یک‌جا از تو می‌خرم، پولش را هم یک‌جا به تو می‌دهم به یک شرط. گفت: چه؟ گفت: شرطش این است که این طبق خیار را به من بدهی با پیش بند خودت.

پیش من را من زیاد می‌کنم.

یک ساعت بنشین و استراحت کن، طبق خیار را به من بده و بع داز یک ساعت طبق را بگیر. الان پول نقد می‌دهم. او هم از خدا خواسته گفت: چه از این بهتر، من باید تا شب بگردم که آیا چهل تای آن را بفروشم یا نه، یک مقدار آن هم برای من بماند برای فردا، این الان یک‌جا می‌خرد و پول هم می‌دهد، بعد از یک ساعت هم می‌دهد.

من حرفی ندارم، بیا.

پول را داد و او هم طبق را به زمین گذاشت، پیش‌بند را به کمر بست و طبق را بالای سرش گذاشت و شروع کرد به گفتن این‌که خیار داریم، خیار داریم، شروع به خیار فروشی کرد و رفتن به کوچه‌ای که خانه امام جعفر صادق7 آن‌جا است.

حضرت دم در خانه بودند، از دور چشم آن حضرت به او افتاد و فرمودند: آهای خیارفروش بیا این‌جا.

خیارفروش هم آن‌جا رفت، حالا کارآگاهان هم گوشه و کنار پرسه می‌زنند و مراقب هستند، اما خیارفروشی است که دارد خیارفروشی می‌کند، غریب هم هست. صدا زدند که خیار بخرند. این‌جا دیگر مطالب سیاسی در بین نیست که بروند و آن‌جا بایستند. خیارفروشی است که خیار می‌فروشد و رد می‌شود.

خیار فروش رفت و حضرت از دور به او فرمودند که: خوب حقه‌ای سوار کردی. به زنت بگو به این‌که این سه طلاقه نیست، بر مذهب ما یک طلاق بیشتر نیست. او از تو اطاعت کند. خیارها را دانه‌ای چند می‌دهی؟ چند تا خیار بده. بارک الله عجب نقشه‌ای ریختی؟ سلام من را به زن برسان. چند تا خیار هم از او خریدند.

بعد طبق را با خیارها به آن فرد برگرداند و برگشت.

حضرت امام جعفر صادق7 در این محاصره شدید بود، آن هم این مرد فشار به او آمده است و چاره ندارد و زن دیگر هم نمی‌تواند بگیرد، خودش را به مهلکه و عذاب انداخته است، آن هم با این نیرنگ و حقه خودش را به حضرت رسانده است، یک مساله را سوال کرده و رد شده و آن‌جا نایستاده است.

در این مدت مردم مدینه دسترسی به امام صادق7 نداشتند، امام صادق7 را نمی‌دیدند، نمی‌توانستند پشت سر او نماز بخوانند، نمی‌توانستند از او مساله بپرسند، نمی‌توانستند پیش او استخاره کنند، نمی‌توانستند حوائج شرعی جزئی که شما دارید از حضرت برآورند. پس امامت حضرت لغو است؟ پس وجودش برای شیعه مثل عدم است؟ در این مدت او امام نیست؟ مدتی که امام حسین7 در محاصره بودند، هیچ‌کس به سیدالشهداء7 دسترسی نداشت، تمام راه‌‌های کوفه را بسته بودند، طرق و شوارع به روی امام حسین بسته بود، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، این‌ها پنهانی آمدند، و الا در مسیر هرکه را می‌دیدند می‌گرفتند، تمام راه‌ها بسته بود، کوچه به کوچه کوفه بسته بود، در دروازه کوفه اجازه عبور لازم بود، دست احدی به دامان امام حسین7 نمی‌رسید، پس آیا وجود امام حسین7 لغو است؟

اگر آن ائمه وجودشان لغو نیست پس وجود امام زمان هم لغو نیست.

مثلا شما خیال می‌کنید در زمان ائمه هر شیعه‌ای، هر وقتی که می‌خواست پیش امام خود برود آیا می‌توانست برود؟ و هرچه هم سوال می‌کرد جواب می‌نشنید؟ هر حاجتی هم داشت برآورده می‌شد؟ اینطور نیست!

اولا همه وقت خدمت ائمه نمی‌شد برسند، همه نمی‌توانستند که برسند.

گفت فردی که در شهر بلخ است و امام در مدینه است، دو الی سه ماه راه است، مرد کفاش است، خباز است، عطار است، بقال است، نه تاجر است، مگر برای این مردم ممکن بود که هر سال حرکت کنند و بیایند بروند مدینه تا امام را ببینند و مساله خود را از امام بپرسند؟

نخیر.

از چه کسی مسائل خود را می‌پرسیدند؟

از نائب امام. در هر شهری یک وکیلی از قبل امام بود، «أَ فَيُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ثِقَةٌ آخُذُ عَنْهُ مَا أَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْ مَعَالِمِ دِينِي فَقَالَ نَعَمْ»[3] «الْعَمْرِيُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتَانِ فَمَا أَدَّيَا إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّيَانِ وَ مَا قَالَا لَكَ فَعَنِّي يَقُولَانِ فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا»[4] در هر شهری یک ملایی بود از طرف امام صادق7 که مسائل و فتاوای امام صادق7 را برای مردم می‌گفت، مردم اگر وجوهاتی برای امام خود داشتند به آن وکیل و نائب امام می‌دادند و او می‌فرستاد.

اگر در دوران عمر خود یک وقتی عبورشان به مدینه می‌افتاد می‌رفتند و امام خود را هم می‌دیدند و دست او را می‌بوسیدند، والسلام و الا این‌طوری نبود که همیشه ببینند.

این امام هم مثل همان ائمه است.

اگر بگویی این امام را نمی‌شناسند؟ می‌گویم ائمه دیگر را هم نمی‌شناختند. حضرت موسی بن جعفر8 در شهر مدینه، حضرت بچه همان شهر است، بزرگ هم شده است، امام شیعیان هم هست، اولاد زیادی هم دارد، حضرت با این‌که حداقل 4 تا 10 سال در زندان بودند 37 اولاد داشتند، سیدهای موسوی از جد امجد خود یاد بگیرید!

37 اولاد دارند، آقا هستند و در مدینه هستند، حضرت رضا7 بنابریک نقلی می‌فرمایند: روزی با پدرم راه می‌رفتم، یکی از اهالی مدینه پرسید که این شخص کیست که با این جلالت و مباهت می‌رود؟ گفتم: «شیخ من اشیاخ قریش» بزرگی از بزرگان قریش است.

در مدینه آن مرد حضرت موسی بن جعفر8 را نمی‌شناسد.

مگر خیال می‌کنید که همه شیعه همه ائمه خود را حسابی می‌شناختند که وقتی ببینند احترام او کنند؟ نخیر.

بالاتر بیا.

حضرت امیرالمومنین علی7 در کوفه پادشاه است، فرمانفرما است، زمام امر کشور به دست علی بن ابیطالب7 است، مع ذلک کله بعضی بقال و عطارهای کوفه او را نمی‌شناختند. علی بن ابیطالب7 رسم او این بود که در بازار می‌آمد، چیز عجیبی بوده است.

ان‌شاءالله در روزهای متعلق به امیرالمومنین7 برای شما قدری صحبت خواهم کرد.

امیرالمومنین هم سر فرمانده قوی بود، هم پادشاه بود، هم رئیس شهربانی بود، هم رئیس شهرداری بود، همه چیز بود، هم پدر یتیمان بود، هم شوهر بیوه زنان بود، هم مربی کسبه بازار بود، هم خودش مفتش بازارش بود، می‌آمد در بازار تفتیش می‌کرد، جنس‌ها را نگاه می‌کرد تا کسی تقلب نکرده باشد.

یک روز دست حضرت چوبی بود، آمد دید که ظرف خرمایی را گذاشته‌اند که خرماهای خیلی خوبی دارد، چوب را به زیر خرما زد که ببیند زیر آن چطور است، دید زیر آن خراب است. فرمود: این غش و تدلیس‌ها را نکنید، مسلمان این خیانت‌ها را نمی‌کند که خرمای خوب را بالا بریزد و خرمای بد را این زیر قرار بدهد. مشتری چشمش به خرمای خوب می‌افتد و پول می‌دهند، تو از زیر خرمای بد را می‌دهی.

حضرت تمام جزئیات را مراقبت می‌کرد.

می‌ایستاد تا ببیند که این بیع و شراء که می‌کنند، خرید و فروشی که می‌کنند چطور خرید و فروشی است، بی سر و صدا است، بی چند و چون است، یا حرف در آن است!

یک روز دید زنی با بقال و خرما فروشی جر و بحث می‌کند، این می‌گوید: بگیر، او می‌گوید: برو دنبال کارت، جنسی که دادیم پس نمی‌گیریم.

بعضی در دکان خود می‌نویسند: جنسی که فروخته شد پس گرفته نمی‌شود. این حرف یعنی چه؟ یعنی اگر آب در گوش شما کردیم بعد از یک ربع ساعت فهمیدی دیگر ما دم به دست تو نمی‌دهیم، و الا چرا؟ جنسی که فروختی را مشتری نمی‌خواهد، برمی‌گرداند تو هم بگیر عمو.

گفت: این خرما را نمی‌خواهم، او هم گفت: نمی‌شود به تو فروختم. جر و بحث شد.

حضرت رسیدند و پرسیدند: چه می‌گویی ای امه الله، کنیز خدا.

گفت: خرمایی است که از این خریدم و بردم برای خانم خودم، من کلفت هستم، خانم نپسندیده است و گفته است برو پس بده. حالا پس آوردم و او پس نمی‌گیرد.

حضرت فرمودند که چرا پس نمی‌گیری؟ گفت: به تو چه! برو دنبال کارت.

حضرت فرمودند: من دارم نصیحت و موعظه تو را می‌کنم. این برای خودش نخریده است، برای خانم خود خریده است و او نپسندیده است، حالا برگردانده است.

گفت: به تو می‌گویم که برو دنبال کارت. چرا در کاسبی مردم دخالت می‌کنی.

چند نفر آمدند و رد شدند و گفتند: السلام علیک یاامیرالمومنین.

بقال فکر کرد که این مرد کیست. فهمید که حضرت است.

ترازو را انداخت و به دست و پای حضرت افتاد که آقا غلط کردم، 25 خوردم، نمی‌دانستم که شما هستید. بیا خانم خرما را بده و پول خودت را بگیر.

حالا از من راضی شدید؟ فرمودند: وقتی او را از من راضی کردی البته من هم راضی هستم.

ببینید او پادشاه کوفه است، کوفه هم مثل تهران امروز بزرگ نبوده است که دو میلیون و هشتصد هزار جمعیت داشته باشد، البته شهر بزرگی بوده است و به کوچکی زاهدان شما نبوده است، پنج شش برابر زادهان بود مثلا. شهر به این کوچکی، امیرالمومنین7 که فرمانفرما و حاکم وقت، این هم شیعه حضرت است، در همین شهر دارد کاسبی می‌کند، با این وجود حضرت را نمی‌شناسد!

مگر همه ائمه را همه شیعه می‌شناختند؟ نخیر.

نکته تیزتر:

مگر همه ائمه حاجت همه شیعه را برمی‌آوردند؟ شیعه هر روز می‌توانست برود پیش امام و بگوید آقا این حاجت را دارم و امام هم بگوید چشم! شیعه برود و بگوید آقا پیرمرد شده‌ام و از کار افتاده‌ام، کاسبی من نمی‌چرخد، یک ده هزار تومان مرحمت کنید که بشینم بخورم و بخوابم، امام هم بگوید چشم بگیر! این حرف‌ها نبوده است.

از صد تا یک نفر، وقتی می‌رفته است و از آن‌ها عرض حاجت می‌کرده است، از صد نفر یک نفر را اگر مجاز و ماذون از قبل خدا بودند که حاجت او را برآورند. این‌طور نبوده است که در را باز کرده باشند، یک صندوق پول هم آن‌جا گذاشته باشند، هرکس رفت فوری بگویند این هزار تومان را بگیر عمو. یا هرکس هر دردی داشت برود آن‌جا و فوری دستی به سر او بگذارند و خوبش کنند، یک آب دعایی به او بدهند که بخورد یا دعایی بخوانند، بعد بگویند برو.

این حرف‌ها نبوده است.

اگر آن یازده تا امام این‌طور بودند یک نفر یهودی باقی نمی‌ماند! زیرا یهودی‌ها هرجا پول باشد چهار نعل می‌دوند و می‌تازند و می‌روند. دین آن‌ها جایی است که پول باشد، اگر امام‌ها صندوق پر پولی می‌داشتند و دست بده به شیعیان داشتند، یهودی‌ها همه شیعه و مسلمان می‌شدند، هر هفته هم با یک نیرنگی می‌رفتند که هزار تومان از امام بگیرند!

اگر بنابود که هر بیماری را امام چاقش کند، تمام یهودی‌ها مسلمان می‌شدند، تمام سنی‌ها شیعه می‌شدند، زیرا یک دکتر مفت، دواهای مفت، علاج‌های مفت، چرا دست بردارند، تا درد دل، درد سر، درد شکم، سرطان، آنفلونزا، هر مرضی از این مرض‌ها رخ داد فوری در خانه امام می‌رفتند، امام با یک دعایی و با کشیدن دست بر سر آن‌ها را خوب می‌کرد.

یک سنی نمی‌ماند، یک نفر خارج اسلام نمی‌ماند، همه می‌آمدند و مسلمان می‌شدند، این حرف‌ها هم نبوده است.

طرف خدمت امام زین العابدین7 می‌آمد و می‌گفت فقیر هستم، معیل هستم، چیزی ندارم. حضرت شروع به گریه کردند. گفت: چرا گریه می‌کنید؟ فرمودند: گریه برای همین روزها است، آدم برادر دینی خود را مبتلا ببیند و نتواند رفع ابتلا او را کند، گریه برای همین موقع‌ها است.

از خانه بیرون رفتند، یکی از آن دم‌دارهای سه گوش سم‌دار هم در مجلس بود. بنا کرد به توهین و استهزاء کردن که این‌ها چه می‌گویند، گاهی می‌گویند که فرمان آسمان و زمین در دست ما است، گاهی می‌گویند که هر کاری که بخواهیم بکنیم می‌کنیم، گاهی اوقات برای احتیاج و ابتلا یک شیعه خود زار زار گریه می‌کنند، آن حرف شما چیست؟ این حرف شما چیست؟

این حرف‌ها را مرد شیعه شنید، برگشت و آمد خدمت حضرت زین العابدین7 و گفت: آقا دل من داغ برداشت، سینه‌ام آتش گرفت، آن دشمن این حرف‌ها را زده است، این شماتت دشمن خیلی من را سوزانده است.

حضرت یک تاملی کردند و فرمودند: «لقد اذن الله بالفرج» تا آن دقیقه ما اذن نداشتیم که کار کنیم، حالا خدای متعال در فرج و گشایش تو اذن داد، ما تابع اذن خدا هستیم.

اگر نظر شما باشد چند روز و شب قبل من عرض کردم که ائمه اوعیه مشیت الله هستند، خدا اگر بخواهد این‌ها همه کاره هستند، زمین و اسمان در قبضه آن‌ها است، اگر خدا نخواهد این‌ها هیچ کاره هیچ کاره هستند.

خدا الان به امام زمان در فرج و گشایش اذن نمی‌دهد، چون او اذن نمی‌دهد امام زمان هیچ کاره صرف است، هیچ کاری نمی‌تواند بکند.

فرمودند: تا آن موقع خدا اذن نداده بود، الان خدا اذن داده است، بیا جلو. دو تا قرص نان خشک را به او دادند و فرمودند: بگیر و برو، گشایش تو پیدا شد. طرف دو تا نان جو خشک سبوس نگرفته را و آمد بیرون و آن شیطان چموش بی پدر و مادر هم که همه جا وسوسه می‌کند، شروع کرد به وسوسه کردن در دل این، ای عمو! سر تو را شیره مالید، دو تا قرص نان خشک چیست؟ ده هزار تومان قرض داری، زن و بچه‌ات از گرسنگی داد و فریاد می‌کشند، این دو تا قرص نان چیست؟

شیطان وسوسه می‌کرد تا رسید به یک ماهی فروش که ماهی‌ها را فروخته بود و یک دانه ماهی گند خراب ته دکان وی مانده بود، یک نگاهی به آن ماهی کرد و گفت: این ماهی که به درد نمی‌خورد، لااقل بهتر از نان خشک است، همین را بگیریم. آمد جلو و گفت: عمو ماهی فروش، من یک دانه نان می‌دهم، آیا همین یک دانه ماهی را می‌دهی؟ او هم دید که ماهی مانده است و الان متعفن می‌شود، باز این نان به درد می‌خورد، لااقل می‌شود خیس کرد و برای مرغ ریخت، گفت: باشد و نان خشک را با ماهی عوض کرد.

چند قدمی رفت و دید نمک فروشی نمک‌ها را فروخته است و مقداری نمک رطوبتی او باقی مانده است. گفت: نان من را بگیر و قدری نمک بده، او هم دید باز نان فائده دارد و این نمک‌ها مانده است، گفت: بگیر.

نمک را گرفت و آمد در خانه و در زد، با دماغ سوخته و سبیل‌های پایین افتاده و شیطان هم دارد وسوسه می‌کند، به زنش گفت: رفتم پیش آقا حضرت زین العابدین7 دو تا نان خشک داد، دو تا نان خشک به چه درد می‌خورد؟ ده هزار تومان نقرض دارم، بیا بگیر، این ماهی و نمک را لااقل امشب بخوریم.

زن گفت: آقا بی‌خود نفرمودند، یک چیزی هست، ماهی را پختند و نمک را ریختند و شروع به خوردن کردند، یک دفعه صدای در بلند شد.

گفتند: کیست؟

ماهی ‌فروشم.

بدن مرد لرزید که الان ماهی فروش می‌گوید ماهی من را بدهید.

گفت: بعد از رفتن تو من فکر کردم که تو خیلی مستاصل و فقیر هستی، نان خوردن تو این است، نان جوی سبوس نگرفته خشک، من هم ماهی را به تو بخشیدم قربه الی الله، نوش جانت، بگیر نان تو هم مال خودت. نان به درد نمی‌خورد.

چند دقیقه بعد دوباره در زدند، پرسید: کیست؟

گفت: نمک فروش هستم، تو مرد فقیری هستی از نان و خوراکی تو معلوم شد که خیلی دست و پای تو تنگ است، من هم نمک را به تو بخشیدم بیا نان برای خودت.

بعد از چند از دقیقه دیگر کسی در زد، پرسید کیست؟ گفت: نوکر حضرت زین العابدین7 هستم، می‌فرمایند: فرج به تو رسید، نان ما و خوراک ما را به خودمان بده کس دیگر نمی‌تواند آن را بخورد.

بعد فرمودند: اولیاء خدا مطیع خدا هستند.

بعد مرد آمد پیش زین العابدین7 و قصه را گفت. حضرت فرمودند: اولیاء خدا بر محنت‌ها صبر کردند، بر بلایا صبر کردند و مطیع امر خدا هستند، خدا وقتی به آن‌ها اذن ندهد هیچ کاری از آن‌ها ساخته نیست و هیچ کار نمی‌کنند و چون خدا به آن‌ها اذن بدهد همه کار را می‌کنند. خدا در این نوبت دوم در فرج تو اذن داده بود.

این قصه را برای این مطلب شاهد آوردم که:

مگر شما خیال می‌کنید که شیعیان امیرالمومنین7 تا امام حسن عسکری7 هر وقت می‌رفتند و هرچه می‌خواستند آن‌ها می‌گفتند: بگیر، که حالا تو بگویی که امام خود را نمی‌بینم که هرچه می‌خواهم بروم و از او بگیرم. نخیر آن‌ها هم این‌طور نبودند.

نتیجه این‌که:

غیبت برای آن 11 امام دیگر هم بوده است، اگر در سفر می‌بودند غائب بودند برای شیعیانی که در حضر هستند. اگر در حضر بودند غائب بودند برای شیعه‌ای که در حضر است یا در شهر دیگر است. پس همه شیعه، همه وقت، دسترسی به وجود مقدس امام وقت خود نداشتند، و اگر هم یک وقتی می‌رسیدند، این‌طور نبوده که همه خواسته‌هایشان را امام فوری برآورد. این امام هم مثل آن‌ها است. چه فرق می‌کند، یک ماه غائب باشند، یک سال غائب باشند، یک قرن غائب باشند، ده قرن غائب باشند، به قول علما که می‌گویند: «حکم الامثال فی ما یجوز و فیمالایجوز واحد» اگر غیبت صد ساله مانع از امامت و منشا لغویت امام می‌شود، غیبت صد ساعته هم همان‌طور است، و اگر در آن مانع از امامت نیست، این هم مانع از امامت نیست.

این جواب نقضی شد.

اما جواب حلی:

جواب حلی یک منطقه وسیعی دارد که ان‌شاءالله الرحمان فردا شروع می‌کنم، امشب نمی‌شود شروع کنم وقت خیلی گذشته است، یک گوشه آن را می‌گویم.

شما می‌گویید: این امام را ما ؟؟؟ 48:10 شیعیان زمان ائمه دیگر این شیعه از این امام استفاده کرده و الان هم می‌کنند، در فائده رساندن امام به رعیت، شرط آن‌که دیدن نیست، خیلی فوائد به ما می‌رسد، که ما نمی‌فهمیم از کجا رسید، خیلی کارها در ما می‌شود که ما نمی‌فهمیم.

یک نکته برای شما بگویم.

یک استادی داشتم، این یک اقیانوسی از علم و عمل بود. گاهی مراقبت خدا را آن‌چنان داشت که مثل چوب خشک می‌شد، گاهی که ذکر خدا را در بین درس می‌کرد ما به گریه می‌افتادیم، آخر طلبه و گریه! شما نمی‌دانید زیرا طلبه نبودید، طلبه اجل شانا از این است که گریه کند، آن هم از خوف خدا، آن هم در درس، گریه طلبه فوق العاده سنگین است، از معجزات است!

این بزرگوار در درس وقتی سخن از خدا در بین می‌آورد، ما طلبه‌های قسی القلب را می‌گریاند، همه از خوف خدا به گریه می‌افتادیم، چون خودش خیلی مراقب خدا بود و خائف عن الله بود، دریایی از علم بود، به جایی خودش را رسانده بود که از بدن بیرون می‌آمد، قطع علاقه تدبیری می‌کرد، بدن مثل مرده‌ای افتاده است، مثل لباسی که شما شب از تن جدا می‌کنید، سر میخ می‌آویزید، صبح می‌پوشید، همین‌طور. گاهی بدن را جدا می‌کرد و باز بدن را می‌گرفت، به مقام خلع بدن رسیده بود.

ایشان برای من نقل فرمودند: یک وقتی کنار شط کوفه بودم.

خدا ان‌شاءالله به حق پیغمبر همه شما را به کربلای معلی مشرف فرماید.

نجف که می‌روید آن‌وقت به شریعه کوفه می‌روید، برای اعمال اعمال مسجد سهله و مسجد کوفه و زیارت قبر حضرت مسلم بن عقیل، آن‌جا شریعه کوفه، نهر بزرگ فرات است.

فرمود: کنار شریعه در عالم سیر نفسی خودم بودم، نشسته بودم و در سیر بودم، در خودم بودم، گون مسافرت کردن در خود کمال است، مسافرت خارجی خیلی کمال نیست، چهار وادارها شب و روز مسافرت خارجی می‌روند، راننده‌ها شب و روز مسافرت خارجی می‌روند، خلبان‌ها که هواپیما را می‌برند، شب و روز مسافرت خارجی می‌روند، عمده مسافرت در خودت است عزیزم، سیر در خودت بکن. خودت را در خودت پیدا کن.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

خودت را گم کردی، خودت را در خودت پیدا کن که چه کسی هستی! چی هستی!

از کجا آمده‌ام آمدنم بهره چه بود به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم

مرغ بال ملکوتیم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته‌ام از بدنم

گفت در خودم بودم و سیر در خود می‌کردم، یک‌وقت به خودم آمدم که دیدم چهار تا نخلستان آن‌طرف‌تر هستم، چشم‌هایم را مالیدم، آیا خواب هستم؟ بیدار هستم؟ مست هستم؟ هشیار هستم؟ در نخلستان چه کار می‌کنم، من کنار شریعه بودم، از کنار شریعه تا این‌جا یک کیلومتر راه است، من حالا آخر نخلستان هستم. عقلم به هیچ جا نرسید.

بعد به مسجد سهله و کوفه آمدم و بعد هم به نجف آمدم و گذشت، فردا روز جمعه بود و گذشت، پس فردا که روز شنبه بود یکی از آیات عظام بزرگ که اسم او را من نباید ببرم، از دنیا رفته است، خدا او را رحمت کند.

اگر بزرگواری هم داریم که پهلوان باشد و خودش را از آب و گل گرفته باشد باز هم در همین آخوندها است، بی‌خود این‌طرف و آن‌طرف نروید، این سوراخ و آن سوراخ نزنید، دنبال بوق‌‌علی‌شاه‌ها دستمال برندارید، خاک کفش آن‌ها را پاک کنید، به جان مولا مرتضی علی قسم است که باز هم اگر خبری باشد و حکایتی باشد کسی سری از عالمی در آورده باشد، چشمی به عالمی بازکرده باشد در همین آخوندها است، در همین فقها و محدثین است، نه حکما و عرفای آن‌ها، قدر این‌ها را بدانید. البته من نمی‌خواهم بگویم هرکس عمامه به سر گذاشت مقدس اردبیلی است، هرکس عبا به دوش گرفت شیخ مرتضی انصاری است، این را نمی‌گویم. ولی می‌گویم شیخ مرتضی انصاری هم از داخل همین صنف درآمده است، مقدس اردبیلی هم در همین صنف بوده است، علامه بحرالعلوم در همین صنف بوده است، رجالی که خودشان را از خودشان بیرون کشیده بودند و زائیده شده بودند و به مرگ دوم مرده بودند، در همین صنف بوده‌اند، من سر به سوراخ‌های دیگر هم زده‌ام، من از جمعیت‌های زیادی با اطلاع هستم در بین آن‌ها رفته‌ام، اگر یک چیزی باشد تو دست همین آخوندها است.

ایشان می‌فرماید: یکی از علمای اعلام روز شنبه در بازار نجف به من رسید، فرمود: فرزند جان، بعد از این اگر خواستی در سیر نفسی خودت و عالم مراقبه خودت باشی، یک‌جایی باش که کسی تو را نبیند، در یک محل خلوتی برو، در جایی‌که مردم آمد و شد می‌کنند نرو، مردم فکر می‌کنند که تو درویش شده‌ای و قلندر شده‌ای، به تو سوء نظری پیدا می‌کنند، برو در یک جای خلوتی. من پریروز عصر می‌آمدم، دیدم تو کنار شریعه نشسته‌ای، دو سه نفر هم از گوشه و کنار چشم‌هایشان را به تو دوخته‌اند، تو را بلند کردم و گذاشتم آن پایین داخل نخلستان که تو را نبینند.

او نفهمیده چه کسی او را گذاشته و بلندش کرده است.

از ردیف این‌ها من خودم چیزهایی دیده‌ام!

در حرم مطهر امام رضا7 یک قصه‌ای است.

اگر یادتان باشد من یک روز گفتم که این حرف‌ها را بنده از روی کتاب حفظ نکرده‌ام بیایم به شما تحویل بدهم، یا روی بخار معده هم حرف نمی‌زنم، بی‌اساس صحبت نمی‌کنم، نیامده‌ام که اهل زاهدان را گمراه بکنم، خودم 70 تا 80 چشمه چیزهایی را دیده‌ام که اگر یکی از آن‌ها را شما ببینید تکان می‌خورید.

یک آقای هندی بود، خدا رحمتش کند مرد خوبی هم بود، مدتی مشهد آمده بود و ساکن بود، مشغول ریاضت بود و چهله‌نشینی می‌کرد، یک اربعین در حرم امام رضا7 مشغول شده بود.

شرط ریاضت‌ها وحدت زمان و مکان است، 40 روز یا 40 شب در ساعت معین و در مکان معین، مثلا هزار مرتبه فلان اسم را ببرد، «یا حی یا قیوم» بگوید، مثلا «سبوح و قدوس» بگوید، آیه قرآن بخواند، یا ؟؟؟ 58:50 چرت و پرت‌هایی که نه سر دارد و نه ته دارد، اتفاقا خواندن این «مَنتر» و یک اربعین ریاضت کشیدن آن، در ؟؟؟ خیلی موثر است.

در حرم مطهر امام رضا7 در پشت سر در یک نقطه معین، بعد از نماز مغرب چهله گرفته بود تا ذکر بگوید. من هم شب‌های جمعه را به حرم می‌رفتم. بنده هفته‌ای یک شب به حرم می‌رفتم، شب‌های جمعه یکی دو ساعت بودم.

چند تا از این زوارهای داهاتی برای گُراخ، چند فرسخی مشهد، آمده بودند، این‌ها بعد از عمری به ریاضت امام رضا7 آمده‌اند و حالا دور گشته‌اند و ضریح را بوشیده‌اند و قفل را بوسیده‌اند، نشسته و لم داده‌اند. قندیل طلا را نگاه می‌کنند، شمشیر و خنجرهای مرصع را نگاه می‌کنند، حرم امام رضا7 را دارند نگاه می‌کنند و کیف می‌کنند. وقتی برگشتند به وطن خود بگویند که حرم امام رضا7 این‌طور بوده است. همان‌جایی که این آقا چله گرفته است آن‌ها همان‌جا نشسته بودند. من هم آن کنار بودم.

یک‌وقت آقا وارد شد، دید که چند نفر جای او را گرفته‌اند، آمد کناری و زیارت امین الله خواند تا اذان را شروع کردند، حالا وقت این هم بعد از نماز مغرب است، اذان را شروع کردند و این‌ها نشسته بودند و تکان نخوردند، موقع نماز شد باز این‌ها نشسته بودند و تکان نخوردند و جای آقا را گرفته بودند. چند دقیقه مانده بود به وقت شروع آقا و دید که این‌ها تکان نمی‌خورند، با یک توجه همه آن‌ها را بلند کرد. مثل این‌که اتش زیر پای آن‌ها را بسوزاند یک دفعه همه از جا بلند شدند و از حرم بیرون رفتند و آقا آن‌جا نشست.

بعد از فراقت به او گفتم: فقیر مولا، برو چله‌ات را بشکن. گفت: چرا؟ گفتم: سه تا زوار امام رضا7 را حرکت دادی، از کجا معلوم که نشستن آن‌ها پیش خدا اجر و ثوابش بیشتر از ذکری که تو گرفته‌ای نباشد، زوار از جا حرکت دادی، این‌ها را از کیف و لذتی که می‌بردند محروم کردی که تو می‌خواهی آن‌جا بنشینی که یا قُرنوس بگویی!

برو بشکن.

اتفاقا رفت و اربعین خود را شکاند. زیرا این را خلاف فهمید و رفت شکست و از نو شروع کرد.

با یک توجه آن‌ها را بلند کرد و آن‌ها هم نفهمیدند، یک‌مرتبه در مغز آن‌ها القا کرد.

از این ردیف اگر بگویم آن‌چه را که دیده‌ام و آن‌چه را که از بزرگان شنیده‌ام، یک همبون می‌شود که شما به پشت خودتان بگیرید و از مسجد بیرون بیایید، ولی همین دو تا بس است شما را.

مگر شرط در تاثر از مبادی عالیه، علم ما به موثر ما است؟ نخیر.

مگر شرط در تاثر از مبادی عالیه، دیدن ما است آن‌ها را؟ نخیر.

تو چه خبر داری، چه کسی در تو چه تاثیری می‌کند و چه اثری در مغز تو و یا در بدن تو می‌اندازد.

امام زمان ارواحناه فداه نظر دارد مخصوص به شیعیان خود نظر دارد، شرط آن دیدن من و تو، او را نیست و شرطش فهمیدن من و تو هم نیستو ممکن او هزار تا عنایت در شب و روز داشته باشد و ما نفهمیم که از کجا شده است.

این اجمال، دنباله آن به عهده فردا ان‌شاءالله الرحمان با مقدماتش خواهم گفت که حضرت در همین عصر غیبت فوائد وجودیش برای ما بیش از اندازه احصا است.

خدا را به حق خاتم الانبیاء قسم می‌دهم که به زودی برای همه ما حضرتش را ظاهر و آشکار فرماید.

چه شود به چهره زرد ما نظری برای خدا کنی

ای مولا، آقا،

چه شود به چهره زرد ما نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد ما به یکی نظاره دوا کنی

ای مولا،

تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

چه شود اگر ز ره وفا نظری به سوی گدا کنی

یابن العسکری7،

چه شود اگر ز ره وفا نظری به سوی گدا کنی

به حق مادرت فاطمه زهرا3 نظر لطفت را امروز شامل حال همه ما بفرما.

ما را از دربار ولایت مدارت برخوردار نما.


[1] بقره : 1-2-3
[2]
[3] وسائل الشیعه: ج 27 ص 147
[4] وسائل الشیعه: ج 27 ص 138
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 01, 2026 11:05 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 20

https://drive.google.com/file/d/1EFK0bm ... drive_link


أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون)[1]

در دنباله عرائض روز گذشته، یک مقدمه ظاهر عامیانه خیلی واضح به عرض مبارک شما می‌رسانم که حتی بچه‌های مجلس هم بفهمند، آن‌وقت از این مقدمه وارد مقصود می‌شویم.

اگر کسی سنگی را به طرف شما پرتاب کند، این سنگ به طرف چشم شما بیاید، سنگ بخواهد که به چشم شما بخورد، شما چه کار می‌کنید؟ دست خود را جلو می‌آورید که سنگ به دست شما بخورد و چشم محفوظ بماند. با این‌که می‌دانید این سنگ به دست بخورد، دست را مجروح می‌کند، دست هم متالم می‌شود، ولی می‌گویید که دست تا چشم زمین تا آسمان تفاوت دارد، این سنگ اگر به چشم من بخورد، کور می‌شوم، اگر کور شوم، زندگی من تقریبا باطل می‌شود، اما به دست اگر بخورد، دست مجروح می‌شود، متاثر و تالم می‌شود، ولی هم قابل علاج است، هم بر فرضی که زخم دست معالجه نشد، طوری نمی‌شود، به زندگی من لطمه می‌خورد ولی نه آن‌طوری‌که از زندگی بیافتم، ولی اگر به چشم بخورد کور می‌شوم و از زندگی می‌افتم، چشم عضو بسیار شریفی است، اصلا طرف مقایسه با دست نیست.

آیا شده است که کسی سنگی را به دست شما بزند و شما برای محفوظ ماندن دست خود چشم را جلو بیاورید و هدف سنگ کنید؟ نخیر، هیچ عاقلی این کار را نمی کند که چشم را سپر دست یا سپر پا بکند، چشم را فدای دست و پا بکند، هیچ عاقلی این کار را نمی کند، بلکه تمام عقلا، بچه‌های دنیا هم این‌طور هستند، بچه ممیز هم اگر سنگ به طرف چشمش بزنی، دست خود را سپر می‌کند. دست را سپر چشم می‌کند زیرا چشم عضو عالی است، دست عضو دانی و پست است، پست را فدای عالی می‌کنند، عالی را فدای پست نمی‌کنند.

یک مثال دیگر:

از پشت بام خودت افتادی یا این‌که تو را بلند کردند و با سر انداختند، می‌بینی که اگر با مغز بیافتی می‌میری، ولی اگر با دست پایین بیایی، ممکن است دست تو بشکند. دست اگر شکست قابل علاج است، شکسته‌بندها هستند و می‌بندند، اگر دست به صورت اولیه خود برنگردد، یک دست از کار افتاده است. یک دست از کار بیافتد بهتر از این است که مغز از بین برود، زیرا که مغز آسیب ببیند خطر مرگ است، و در شکستن دست مرگ نیست. مغز عضو عالی است، دست عضو دانی و پست است، این عضو دانی و پست را فدای عضو عالی می‌کنید، عالی را فدای دانی نمی‌کنید، اگر با دست رو به زمین بیایی، دست خود را عقب نمی‌کشی که سرت را جلو بیاوری، مغز را فدای دست نمی‌کنی، دست را فدای مغز می‌کنی.

بر آن‌چه در حکمت متعالیه ثابت شده است، حسا و وجدانا هم خود شما باور دارید و عمل شما بر آن است، عالی را فدای دانی نمی‌کنند، مهندس و پروفسور را فدای حمالی که بارکشی می‌کند، نمی‌کنند. یک مهندس فوق‌العاده‌ای را که در ماشین و اتومبیل‌ها متخصص است، این را فدای حمال گاراژ نمی‌کنند. می‌گویند 100 تا حمال فدای یک مهندس، یک پروفسور، یک دکتر. چون او عالی است و این دانی است، او بلند است و این پست است. پست را فدای عالی می‌کنند، عالی را فدای پست نمی‌کنند.

مقدمه من به اندازه‌ای که بفهمید تمام شد.

حالا بیاییم در ذی‌القدمه.

انبیاء و حجج الهیه عالی هستند، طبقه عالیه از افراد بشر هستند، در هر دوره‌ای پیغمبر آن دوره، انسان کامل آن دوره است، انسان کامل کل ادوار، وجود مقدس حضرت خاتم النبیین و سیدالمرسلین ابوالقاسم محمد9 است و سپس حضرت امیرالمومنین7 و الان هم امام زمان7 است. انبیاء قبل هرکدام در دوران خود انسان کامل زمان خود بودند. این‌ها اشرف موجودات و مخلوقات زمان خودشان بودند. در عصر حضرت ابراهیم7، انسان کامل ابراهیم7 است، تمام افراد بشر زیر دست او و در درجه پایین هستند، بشر که در درجه پایین باشد، حیوانات و نباتات و جمادات به طریق اولی هستند. در زمان حضرت نوح7، نوح7 انسان کامل است، این‌ها اشرف افراد بنی‌آدم هستند. سایرین اخس هستند، یعنی پست هستند، پیامبران، اوصیاء پیامبران، موجودات اشرف اعلی هستند، دیگران که امت آن‌ها و پیروان آن‌ها باشند، موجودات اخس ادنی هستند، آن‌ها را به منزله چشم بگیر و این‌ها را به منزله دست بگیر. آن‌ها را به منزله مغز بگیر و این‌ها را به منزله پا بگیر.

خدای متعال انبیاء را فدای مردم نمی‌کند، اوصیاء انبیاء را فدای مردم نمی‌کند، مردم را فدای انبیاء و اوصیاء می‌کند نه بعکس. در مثالی که گفتم برای شما روشن است، گفتم مغز را قربان پا نمی‌کنیم، پا و دست را قربان مغز و چشم می‌کنیم، انبیاء برای بشر به منزله مغز هستند، بشر به منزله دست و پا و سائر اعضا برای انبیاء هستند، عضو عالی را فدای دانی نمی‌کنند، دانی پست فدای او باید بشود.

خوب، قبول دارید! چه می‌خواهم بگویم؟

این مطالب خیلی روشن است و 2 ضرب در 2 مساوی 4 است. بچه‌های مجلس هم می‌گویند همین‌طور است که تو می‌گویی.

این حرف‌ها را برای یک نکته می‌گویم:

انبیاء در این دنیا برای ما نیامدند، ما در این دنیا برای انبیاء آمده‌ایم، خدا ما را برای انبیاء آفریده است و به دنیا آورده است نه این‌که انبیاء را برای ما آفریده باشد و به دنیا آورده باشد.

به دنیا آوردن، خودش یک تنزلی است، چنان‌چه در شب‌های گذشته در این مجلس بیان کردم که روح ما پیش از آن‌که تعلق به بدن بگیرد، در یک عالم شامخ عالی مرتفعی بوده است، در یک عالم نورانی، در یک عالم لطافت، در عالم فهم وشعور و درایت، عالم آزادی و حریت، روح را تعلق به بدن که دادند، آن را عاجز کردند، ضعیف کردند، آن را مقید کردند، آن را نادان کردند، آن را ناتوان کردند، اگر روح از این بدن کَنده بشود، خودت اگر بتوانی بکَنی خیلی عجیب است، مرد باشی، در این حمام عالم وجود لخت بشوی، بدن را از خودت بکنی، دو دقیقه روی پای خودت بایستی، آن‌وقت می‌فهمی که تو کیستی و چیستی.

تو را در این هولوف‌دانی بدن آورده‌اند، تو را محبوس کرده‌اند، تو را به بدن متعلق کرده‌اند، علاقه تدبیری. آن‌وقت زنجیر پیچ شده‌ای، تو در عالم خودت که عالم روحانیت است، آزاد بودی، فعال بودی، شرق و غرب و این کره و کرات دیگر، این منظومه و منظومات دیگر را، این کهکشان و کهکشان‌ دیگر را به طرفه‌العینی طی می‌کردی، الان هم اگر خودت را از بدن بتوانی بکنی، همان‌طور هستی. این‌چنین فعالیت، نورانیت، لطافت، فهم و درایت، به محض این‌که تو را تعلق دادند به بدن، همه این‌ها از تو گرفته شد.

شیخ الرئیس ابوعلی سینا که رئیس العقلاء وی را می‌گویند، از جمله نوابغ دنیا است نه نوابغ شرق و آسیا. او یک قصیده عینیه دارد:

هبطت الیک من المحل الارفـع و ارقاع ذات تـعـزز و تـمـنـع

قصیده در همین باب مفصل است، که روح انسانی و نفس ناطقه انسانی، تنزل داده شده است به عالم ماده و بدن آمده است. آن‌وقت می‌گوید من گیج هستم که چرا به این عالم آن را آوردند. حکمتش چیست؟

ان کان اهـبـطـه الاله لحـکـمه طویت علی الفتن الذی بالاورع

عالم قبل از بدن، عالم آزادی و حریت و علم و دانائی و قدرت و توانائی بوده است. به این دنیا که آورده‌اند، آن را پائین آوردند، انبیاء را هم همین‌طور. انبیاء را از آن عالم به این عالم آورده‌اند، پایین آورده‌اند. چرا؟ برای چه؟ برای چه انبیاء را آورده‌اند و دچار این بلایا و شکنجه‌ها و رنج‌ها و گرفتاری‌ها کردند. خاتم‌الانبیاء را از آن عالم قدس اثنا و عالم اعلا، جبروت اعلا، در این نشئه آورده‌اند، که عرب‌های سرو کون برهنه این‌قدر به پاهای پیامبر سنگ بزنند تا پاهای او پر خون بشود، او را فحش بدهند، به سرش خاکستر بریزند، او را ساحر بخوانند، او را مجنون بخوانند، او را در به در بکنند، بعد هم در شب بر کشتنش اجماع کنند که ناچار بشود فرار کند از مکه و به مدینه بیاید، این بلایا و شکنج‌ها را بر سر این پیغمبر آوردند، چرا؟ برای چه؟

از آن عالم آزادی، عالم قدس اعلا و جبروت اثنی و قرب حق تعالی، او را آورده‌اند در این نشئه و به چنگال عرب‌ها گرفتارش کرده‌اند، این طاووس را آورده‌اند به چنگال گرگ‌ها، گرگ‌های درنده بشری نافهم انداخته‌اند، چرا؟

برای این‌که بنده و شما آدم بشویم؟

می‌خواهم هرگز نباشیم. عالی را که فدای دانی نمی‌کنند. آیا شده که شما بچه‌ات را در راه چاق شدن گوسفند به کشتن بدهی؟

گوسفند را تربیت می‌کنند و چاق می‌کنند، پردنبه و لمبه‌اش می‌کنند، برای این‌که بعد از زمستان سرش را ببرند، قورمه بکنند و بدهند تا آقازاده‌ها و ما علما بخوریم. دانی را فدای عالی می‌کنند، بچه را که فدای گوسفند نمی‌کنند.

آیا دیده‌اید که گوسفند را فدای یونجه بکنند؟ گوسفندی را در راه نمو یونجه بکشند. نخیر! برای یونجه زحمت می‌کشند و کود می‌دهند، آب‌یاری می‌کنند، نگه‌داری می‌کنند، وقتی‌که سبز شد، خرم شد، بالا آمد، علف‌درو پای او می‌گذارند، یونجه‌ها را درو می‌کند، می‌برند پیش گاو و گوسفند که بخورد. زیرا گوسفند اعلا است، یونجه ادنی است. این پست است و او شریف و عالی است. گوسفند را فدای بچه‌ها می‌کنند، بچه‌ها را فدای گوسفند نمی‌کنند. اگر هم بچه را می‌فرستند که گوسفندها را بچراند، برای این است که بالنتیجه گوسفندها چاق بشوند و سر بریده شوند و همین بچه بخورد و چاق شود. چراندن گوسفند توسط بچه، مقدمه برای این است که این گوسفند در نتیجه ماکول و خوراک همین بچه شود و این بچه چاق شود، پس زحمتی که بچه می‌کشد در راه چاق شدن خودش است نه در راه چاق شدن گوسفندان.

انبیاء را که در این نشئه آورده‌اند برای ما نیاورده‌اند، انبیاء را برای خودشان آوردند. آوردند که انبیاء را تکمیل کنند، اوصیاء انبیاء را تکمیل کنند، درجه آن‌ها بالا برود، برای این آن‌ها را آوردند.

یک شعر از نظامی یادم آمد، خیلی خوب گفته است. بخوانم:

خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک

می‌گوید: می‌دانی چرا آفتاب و ماه، دور زمین می‌چرخند؟

بنابرقول قدماء که زمین ساکن بوده است و افلاک و کواکب متحرک در دور زمین بودند، نظامی بنابر آن قول گفته است.

می‌گوید: می‌دانی چرا آفتاب و ماه، دور زمین می‌چرخند؟ این‌ها نوکر تو که نیستند، این‌ها خودشان را فدای تو نمی‌کنند، این‌ها در راه بندگی خدا مامور به حرکت و جنبش هستند، برای این‌که اطاعت امر خدا کنند و به مقام قرب بندگی برسند، می‌چرخند، آن‌وقت بالتبع از چرخیدن آن‌ها، از پخش کردن نور آفتاب و مهتاب، ما هم بهره می‌بریم.

خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک

که می‌خواهند از این منزل بریدن چه می‌جویند از این محمل کشیدن

در این محراب گه معبودشان کیست و از این آمد شدن مقصودشان چیست

آن‌وقت جواب می‌دهد:

همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار

و کل ما هناک حی ناطق و للجمال الله ؟؟؟ 21:50 عاشق

به عکس سعدی. سعدی در این‌جا اشتباه کرده است.

ابر و باد و مه و خورشید فلک در کارند تا تو نانی به کف آوری و به غفلت نخوری

جناب سعدی اشتباه فرمودی، آفتاب و ماه را در دنیا برای بنده نیاوردند. آفتاب و ماه هم برای بندگی خودشان است، آن‌وقت بندگی آن‌ها در چرخ زدن و دور زدن و حرکت کردن و اضائه و اناره و تشعشات است، بالنتیجه از تشعشعات و اشعه آن‌ها ما بهره می‌بریم.

انبیاء و اوصیاء را در دنیا نیاوردند که گوسفندها بچرند و چاق شوند. آن‌ها را برای این آوردند که رشته بندگی خودشان را ادامه بدهند و در بندگی سخت بیافتند و کمال اکمل پیدا کنند، برای این آوردند.

حضرت خاتم الانبیاء را به دنیا آوردند که خود پیغمبر کمال بیشتر پیدا کند، نه برای این‌که 4 تا عرب سیاه و سوسک آدم بشوند، البته راه تکمیل پیغمبر، یک راهی است که عرب و عجم هم تکمیل می‌شوند.

پیغمبر را آوردند که زحمت بکشد. در این زحمت، مشمول رحمت خدا بشود، به قول شعرای عوام می‌گویند که:

کباب پخته نگردد مگر به گردیدن

او را بگردانند و چرخ بدهند. او را به رنج بیاندازند. آینه وقتی صیقلی می‌شود که تراش بخورد، یاقوت و فیروزج و عقیق وقتی جلا پیدا می‌کنند که با چرخ تراش بدهند، تو را هم اگر تراش بدهند جلا پیدا می‌کنی.

این ماه رمضان یکی از آن چرخ‌های تراش است، یکی از آن به قول عرب‌ها مکینه‌ها، ماشین‌های تراش است. تو را می‌تراشد. حیوانیت تو را کم می‌کند. گرسنه هستی، خود گرسنگی نفس انسانی را تراش می‌دهد، جوع و گرسنگی روح انسانی را صیقلی می‌کند، به شرط این‌که شب 6 برابر نخوری، ماه رمضان برای این است که کمی گرسنگی بکشی، نه برای خوردن تا ترش کردن.

یکی از رفقای ما شوخی می‌کرد، می‌گفت که شما افطار می‌خورید و سحر می‌خورید، دو نوبت در شبانه‌روز غذا می‌خورید، من یک نوبت می‌خورم. آن‌وقت می‌گفت که یک نوبت من شروع آن از این اذان است، ختم آن به آن اذان است.

زولبیا بخور، سیب بخور، هندوانه بخور، انار بخور، خرما بخور، همه چی بخور. چه خبر است! 12 ساعت که بیشتر به شکمت مشت نزدی، 12 ساعت روزه بودی و 12 برابر شکم را پر می‌کنی، این آن روزه‌ای که خواستند نیست. روزه‌ای که خواستند این است که گرسنگی بکشی، یک مقدار حیوانیت تو کاسته شود، روح تو تراش بخورد و صیقلی بشود. این عبادت‌ها و این رنج و شکنج‌ها همه به منظور صیقلی شدن تو است و به منظور ترقی کردن تو است، کمالی بیشتر پیدا کنی، تو را به دنیا آوردند برای این‌کار، پیغمبر را هم برای همین کار به دنیا آوردند. همه پیغمبران را، امام زمان را هم همین‌طور. این‌ها را در این دنیا آوردند تا رنج بکشند، متحمل زحمت بشوند و درجات قرب آن‌ها بالا برود.

مگر این‌ها ترقی هم می‌کنند؟

بله.

مگر پیغمبر خاتم هم ترقی دارد؟

بله.

مگر پیغمبر خاتم از همه ممکنات بالاتر نیست؟

چرا، هست. از همه ممکنات بالاتر است، در عین این‌که یک ناخن پیغمبر بر تمام ممکنات ترجیح دارد و وزن آن سنگین‌تر است، در عین حال پیغمبر گدا است. گدا چه کسی است؟ گدای خدا است. برای همیشه، برای ابد، تا خداوندی خدا است، این پیغمبر گدای خدا است، دائم از خدا به او فیض می‌رسد، دائم درجه‌اش بالا می‌رود، دائم فیض می‌رسد، دائم درجه‌اش بالا می‌رود. در این تشهد چه می‌خوانید؟ بعد از آن‌که شهادتین را به زبان جاری می‌کنید و صلوات می‌فرستید، می‌گویید: «و تقبل شفاعته فی امته و ارفع درجته»[2] خدایا شفاعت این پیغمبر را در مورد امتش قبول کن و درجه پیغمبر را بالا ببر. پس معلوم می‌شود که پیغمبر قابل ترقی است.

خود این صلواتی که می‌فرستید، این صلوات به این معنی است که خدایا پیغمبر را یک درجه بالا ببر، آل او را هم بالا ببر. «اللهم صل»، یعنی خدایا به پیغمبر توجه کن، صلاه از توجه است، توجه لطف و عنایتی به پیغمبر و آل پیغمبر کن و این دعا از دعاهای مستجاب است.

در دعاها هیچ دعایی نیست که قطع و یقین به اجابتش داشته باشیم جز این صلوات. صلوات دعایی است که برای مزید درجه پیغمبر می‌کنیم، برای این‌که خدا تجلی کند و توجه به پیغمبر کند، توجه خدا به پیغمبر، بالا رفتن پیغمبر است و خدا این دعا را مستجاب می‌کند. به هر صلواتی که یک نفر از شما بفرستد، یک درجه پیغمبر ترقی کرده است.

بناء علی هذا، دو تا صلوات بفرستید.

در یکی از دعاها دارد: «اللَّهُم أَعْطِ مُحَمَّداً الْوَسِيلَةَ وَ الْفَضْلَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الدَّرَجَةَ الرَّفِيعَة»[3] خدایا به پیغمبرت محمد9 فضل را بده، فضیلت را، زیادی را، به او بده، به او بده وسیله را و درجه او را بالا ببر.

پس پیغمبر الی الابد قابل ترقی است، دائم ترقی می‌کند، ترقی می‌کند.

پیغمبران و اوصیاء پیغمبران در دنیا آوردند برای این‌که این‌ها خدا را بندگی کنند و در اثر بندگی درجات آن‌ها بالا برود.

بندگی هرکس به نوعی است، بندگی تو تنها به نماز خواندن است، کسب و کار کردن تو است، لقمه نان و پنیر برای زن و بچه‌ات تهیه کردن است، بندگی دیگری به این است که نماز و روزه‌اش را بگیرد و بخواند و بیاید موعظه و نصیحت کند، تربیت اخلاقی و روحی مردم کند.

بندگی پیغمبر در این است که اعمال عبادی خودش را بجا بیاورد و شب و روز خود را صرف تربیت عرب و عجم کند، این بندگی پیغمبر است.

بندگی پیغمبر از یک راهی است که در آن راه دیگران ترقی پیدا می‌کنند، من باب مثل بگویم:

شما در دبیرستان یک شاگردی را دلتان می‌خواهد که ترقی کند، خیلی هم ترقی کند، آخر سال نمره 20 بگیرد، تجدیدی نداشته باشد، شاگرد اول دبیرستان بشود، شاگرد اول زاهدان بشود، علاقه دارید و او هم استعداد هم دارد، چه کار می‌کنید؟ 4 تا بچه عقب افتاده تجدیدی ‌دار را زیر دست او می‌اندازی، او را مکلف و ملزم می‌کنی، می‌گویی که بنیه علمی این بچه‌ها را تقویت کنی تا تجدیدی که دارند، بعد رفوزه نشوند.

این فرد را به زحمت می‌اندازی، نظر تو از رحمت انداختن او این است که او پخته شود، او کامل بشود، نهایت پخته و کامل شدن او در راه تربیت و تکمیل آن‌ها است، تو این پسر را فدای آن‌ها نمی‌کنی، این پسر را می‌خواهی که بالا ببری، راه بالا بردن او این است که سر و کله با آن بچه‌ها بزند و آن بچه‌ها را تکمیل کند. خود سر و کله زدن و زحمت کشیدن این طفل، اسباب کمال خودش است، تو هم می‌خواهی که خود او کامل بشود، به تبع، به سبیل تبعیت، بالنیابه، آن بچه‌ها هم تکمیل می‌شوند.

قصه پیغمبران و انبیاء و اوصیاء انبیاء هم این‌طور است. پیغمبر را می‌خواهند که خودش بالا برود، راه بالا رفتن او این است که زحمت بکشد و عرب‌ها و عجم‌ها را به راه بیاورد، در این زحمت پیغمبر بالا می‌رود و مقصودم بالا رفتن خود پیغمبر است، بالتبع طفیلی و غفیلی، عرب و عجم هم بالا می‌آیند.

پس ما برای انبیاء و اوصیاء انبیاء خلق شده‌ایم، آن‌ها برای ما خلق نشده‌اند، ما را در دنیا برای آن‌ها آورده‌اند، آن‌ها را برای ما نیاوردند، آن‌ها را برای خودشان آوردند، راه ترقی خودشان سرپرستی از ما است.

ما باشیم یا نباشیم، امام زمان ما را تربیت بکند یا نکند، آوردن امام زمان در دنیا، برای تربیت من و شما نیست، آوردن امام صادق7 و باقر7 را در دنیا، برای تربیت ما نیست، برای تربیت خودشان است، راه تربیت خودشان این است که درس بدهند، «محمد بن مسلم» و «زراره بن اعین»، امام صادق7 4 هزار شاگرد درست کرده بود، درست کردن این‌ها راه کمال خود امام صادق7 است، امام زمان هم همین‌طور است.

حالا اگر امام زمان هیچی برای ما فائده نداشته باشد، آیا وجودش لغو است؟ نخیر. مگر وجود او برای فائده رساندن به ما است؟

فهمیدید نکته چقدر حساس بود! این نکته را خیلی مغتنم بشمارید که جایی نمی‌توانید بدست آورید. خیلی کم. چه در کتب و چه در گفتارها این بیان را کم می‌شنوید و می‌بینید. این نکته را مغتنم بدانید و قدر بدانید.

وجود امام زمان برای خودش است، من و تو، باشیم، باشیم، اگر نباشیم به قیر و کبریت که نباشیم، او را که برای ما نیاوردند، او را برای خودش آوردند.

بله، اگر بخواهند او را از راه تربیت ما بالا ببرند، باید تربیت ما را بکند، این هم الحمدلله هست. امام زمان، اولا وجودش برای خودش است نه برای ما، ما در دنیا باشیم یا نباشیم، ذره‌ای به مقام موجودیت او لطمه‌ نمی‌زند. گفتن این مطلب که چون ما بهره نمی‌بریم پس وجودش لغو است، این حرف غلط است، وجود او برای بهره‌وری ما نیست، برای بهره‌برداری خودش است، ممکن است خودش از طریق عبادت‌های شبانه بهره‌برداری کند و به کمال لائق برسد، تفضلا گفته‌اند که به ما هم عنایتی کند.

ثانیا:

وجود امام زمان برای ما فائده دارد. فائده‌اش چیست؟

فائده‌اش این است که مجرای فیض ما، ناودان رحمت است، آب باران الهی از این ناودان می‌آید، ابر رحمت است، آب رحمت خدا از این ابر جاری است، خدای متعال که می‌خواهد باران به ما بدهد از راه ابر می‌دهد، خدا وقتی بخواهد که به ما زراعت بدهد از راه آب و زمین بدهد، این آب حیات زمین امکان ما است، اگر او نباشد به ما هیچ فیضی از فیض‌های خدا نخواهد رسید، «بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء» خداوند متعال به یمن امام زمان به من و تو نان می‌دهد! اگر او نباشد کوفت را هم به ما نمی‌دهند، این گلابی‌های فرد اعلایی که سر بازار می‌آورند برای زنبورها نمی‌آورند، برای پشه و مگس‌ها نمی‌آورند، این را برای شما مومنین می‌آورند که سر افطار بگوئید «اللهم لک صمت و علی رزقک افطرت» و دو تا از آن گلابی‌ها را بخوری.

زولبیایی که می‌سازند برای تو است که بعد از افطار بیاورند و کام خود را شیرین کنی، آن‌وقت زنبور بگوید من که از این زولبیا بهره نمی‌برم پس وجود این زولبیا لغو است. آقای زنبور و آقای پشه مگر زولبیا را برای تو درست می‌کنند.

چند تا مثال بزنم که تر و تازه بشوید.

سفره‌ای که پهن می‌کنید و ما علما را دعوت می‌کنید، از هرچه بگذرد سخن دوست خوش‌تر است، سخن خوراکی!

سفره‌ای که پهن می‌کنید و دو نفر عالم را دعوت می‌کنید، بوقلمون می‌کشید، کباب برگ درست می‌کنید، کره نمره یک می‌آورید.

در ضمن به شما یاد می‌دهم که چکار کنید.

جوجه بادمجان‌ها را درست می‌کنید، خورشت فسنجان مرغ را درست می‌کنید، این‌ها را برای چه کسی درست می‌کنید؟ برای آن آقایی که مهمان تو است، به احترام او این‌ها را پخته‌ای و سر سفره چیده‌ای. البته به برکت آن آقا پشه‌ها هم می‌آیند و چیزی می‌خورند، مگس‌ها هم بالای این خوراک‌ها می‌نشینند، آن‌ها هم یک بهره‌برداری می‌کنند، زنبورها هم، گربه‌های منزل هم سبیل‌هایشان را چرب می‌کنند، همه به برکت آقا است، سگ‌های در خانه و داخل کوچه هم، آن‌ها هم مست می‌شوند و استخوان‌های پر گوشت بدست می‌آورند، این‌ها همه به برکت آقا است.

من باب مثل، به گربه گوشتی نرسیده است، آیا می‌تواند بگوید که این مهمانی چه فائده‌ای دارد؟ مهمانی لغو است؟ زیرا که به من گوشت و دمبه‌ای نرسیده است!

مگر سفره را برای تو پهن کرده‌اند ای گربه!

با امشی مگس‌ها را کشته‌اند، بالاتر از این! بمب اتم آمده و بشر را از بین برده است! با امشی مگس‌ها را کشته‌اند، مگس‌ها بگویند چون ما نیستیم سفره لغو است! زیرا به ما نرسیده است.

مگر برای تو است؟

این‌ها تصدق سر آقا سفره را پهن کرده‌اند، اگر آقایی نباشد سفره‌ای نخواهد بود.

این سفره کائنات، این نیرات و سیارات، این تابش‌ها و ریزش‌ها، این روییدن گیا‌ه‌ها، این جنبش جنبندگان، تمام این نعمت‌های ارضی و سمائی که در سفره امکانی گسترده شده است، همه برای خال کنار لب محبوبش، برای گل روی محبوبش، حضرت بقیه الله فی الارضین و حجه الله علی العالمین، حضرت مهدی7 فرزند عسکری7 است.

تصدق سر او ما مگس‌ها هم وز و وزی می‌کنیم و از این خان نعمت خدا بهره‌برداری می‌کنیم.

زنبورها، منافقین گزنده هستند، سگ‌ها، که این کمونیست‌ها و ماتریالیست‌ها و مادیین باشند، این‌ها سگ‌های درنده هستند که پاچه ارباب را می‌گیرند. این‌ها که می‌چرند و می‌خورند و استخوان پرگوشت به آن‌ها می‌رسد، تصدق سر آقا است، سفره برای آقا پهن شده است، «بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء» به یمن او و به برکت او، تمام دنیا مرزوق هستند، همه روزی می‌خورند، همه دنیا، نه تنها ما بشر.

که اگر لحظه‌ای نباشد از هم فروریزند غالب‌ها.

فائده او چیست؟

این فائده او است. این فائده امام زمان است، که اگر نباشد تمام عالم از هم می‌پاچد.

پیغمبر فرمودند: ستاره‌ها امان هستند برای اهل آسمان‌ها و اولاد من و اهل بیت من امان هستند برای اهل زمین.

این معنای خیلی لطیفی دارد، وقت نیست که بگویم پیامبر چقدر عالی فرموده است. این‌ها را به ستاره تشبیه کرده است، ستاره ماوی جنبندگان است، ستاره محل زیست و ایست جنبندگان است، نگهبان جنبندگان است.

الان زمین به قوه جاذبه نگهبان ما است، آن‌وقت می‌خواهد بگوید که برای اهل زمین هم، اهل بیت من ماوی هستند، نگهبان آن‌ها هستند. البته مراد اهل بیت معصومین هستند که 12 امام باشند.

این‌ها مسکن و ماوی، این‌ها ملجا و مرجع، این‌ها حافظ و نگهبان بشر هستند، اگر لحظه‌ای نباشند، بشر از هم می‌پاشد، دنیا از هم می‌پاشد. این معنی امان بودن آن‌ها است.

آن‌وقت می‌گویند امام زمان غائب چه فائده دارد؟

فائده‌اش این است که اگر نباشد تو نیستی، نه این‌که تو نباشی، حیوانات هم نیستند، نه تنها آن‌ها نیستند، گیاهان هم نیستند، نه تنها آن‌ها نیستند، اصلا کره زمین هم نیست. «بهم تحرکت المتحرکات و سکنت السواکن» جنبش بالا و زیر بوجود مسعود این بزرگوار است. کدام فائده از این بالاتر است.

در قبض و بسط نیست جز او حاکم سطح وجود و کون محدد را

در طی و نشر نیست جز او مالک مصر وجود و ملک مخلد را

دور جهان به سلطنتش قائم تا کی کند قیام مجدد را

پس فائده امام غائب، فائده کون و مکان است، فائده زمین و زمان است، فائده‌اش بقای انسان و حیوان و جماد و نبات است.

این فائده آن است.

اما آن فائده‌ای که استخاره پیش او بگیری، پشت سر او نماز بخوانی، این فائده‌های جزئی را هم دارد. این‌ها را هم دارد.

تو اهل آن نیستی! تو لیاقت پیدا نکرده‌ای!

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

خودت را پاک کن جانم. آدمی که پر گند و بو است به تالار مهمانی راه نمی‌دهند! آدمی که در مستراح افتاده است، سر تا پایش کثافت شده است، بوی تعفن از سر و صورت و بدنش می‌آید، مثل این ؟؟؟ 49:25 سر و پایش غرق نجاست شده است، آیا این را به قصر سلطنتی به حضور اعلی حضرت می‌برند؟ آیا این را به تالار آینه می‌برند؟ آیا این را به قصر مرمر می‌برند؟

ابدا. او را باید به طویله ببرند. مگر این‌که پاک بشود و از کثافت بیرون بیاید، وقتی‌که پاک شد و از کثافت بیرون آمد و لیاقت و استعداد هم داشت، به خدمت شاه می‌برند، مثلا. به خدمت آیت الله می‌برند.

عمو جان، من و تو سر تا پایمان کثیف است، با این‌که کثیف هستیم، مع ذلک کله فیض او به ما می‌رسد، گاهی که توجه کنیم، دست خالی ما را نمی‌گذارد، دست خالی محال است که بگذارد. با همین کثافتی که داریم اگر برویم، به اندازه‌ای که شیعه در زمان 11 امام بهره‌برداری می‌کردند، ما بیشتر بهره‌برداری خواهیم کرد.

یک جمله سربست و دربست به شما بگویم، به قدری‌که آن 8 امام، یعنی از حضرت زین العابدین7 تا حضرت عسکری7 این‌ها کارگشایی و مشکل‌گشائی شیعه را کردند، همین آقا یک نفری اگر بیشتر از آن‌ها تا حالا نکرده باشد کمتر نکرده است،

چه گداهایی پول‌دار کرده است. چه نادان‌هایی را دانا کرده است. چه گرفتارانی را خلاص کرده است. با یک توجه به او.

این قصه «یاقوت» را بگویم . تمام کنم.

یک جوانی بود که مادرش شیعه بود و پدرش سنی بود و در حله بود.

مکتب تربیت مادر خیلی مهم است، مادرش «یاقوت» را به منزل اقوام پدرش می‌برد، از همه چیز صحبت می‌کردند از جمله صحبت مذهب. مادر «یاقوت» به اقوام پدر «یاقوت» می‌گفت: حق با ما است. ما شیعه درست می‌گوییم. دلائل خود را نقل می‌کرد. می‌گفت: ما الان یک آقائی داریم که آن آقا مشکل‌گشای ما است، شما چه کسی را دارید؟ کسانی‌که شما دارید، اولی‌الامرهای شما نمی‌توانند مشکل‌گشایی کنند.

مثلا پادشاه حجاز، اولی الامر می‌گویند. یک زمانی در مدینه بودم، ضریح مطهر پیغمبر را بوسیدم.

خدا به همه شما قسمت کند.

یکی از این وهابی‌ها آمد و یک حمله‌ای کرد و گفت: «رُه». گفتم: چرا منع می‌کنی؟ گفت: ممنوع است. گفتم: چه کسی ممنوع کرده است؟ گفت: اولی الامر. گفتم: اولی الامر کیست؟ گفت: ملک.

برادر این کسی‌که الان هست.

گفتم: اولی الامر من، به من امر کرده است. گفت: اولی الامر تو کیست؟ گفتم: اولی الامر من، ملک ایران است.

او در جواب معطل ماند.

اگر او اولی الامر است، خوب این هم هست، اگر این نیست، او هم نیست.

چون از این اولی الامرها خیلی است، آن اولی الامری که ما شیعه می‌گوییم آن در دنیا یکی است و نظیر ندارد و الا اولی الامرهای این‌ها خیلی زیاد هستند.

معطل ماند و هیچی نتوانست بگوید.

گفتم اگر نهی اولی الامر واجب الاطاعه است، امر اولی الامر هم واجب الاطاعه هست. اگر این اولی الامر است آن هم اولی الامر است. اگر او اولی الامر نیست، این هم نیست. سر به سر، بی دردسر.

معطل ماند.

مادر «یاقوت» به اقوام پدر «یاقوت» می‌گفت که ما یک آقایی داریم که مشکل‌گشا است، اربابی داریم که مشکل‌گشا است، هر گره‌ای در کار ما پیدا بشود، وقتی توسل به او بجوییم او آن گره را باز می‌کند. مخصوصا در راه‌ها که گم می‌شویم، وقتی به او استغاثه می‌کنیم ما را به زودی نجات می‌دهد، شما چه کسی را دارید؟

آن‌ها کسی را ندارند که بگویند، اولی الامرهای این‌ها همین‌طور هستند. یک کار از آن‌ها ساخته نیست!

اقوام پدرش به او حمله می‌کردند که نخیر، مذهب ما بر حق است.

این نزاع و اختلاف بود. اتفاقا «یاقوت» در 7 سالگی مادرش را از دست داد. در چنگال اقوام پدر افتاد و در دستگاه این‌ها بزرگ شد و او را سنی کردند. حالا جوانی 20 تا 30 ساله شده است، مشغول روغن‌فروشی شده است و کنار جسر حله کار می‌کند و سالی یک الی دو بار روغن به صورت عمده می‌خرند و جزئی می‌فروشند.

یک سال با رفقا حرکت کرد و روغن مفصلی خریدند تا جزئی به مردم بفروشند و سود ببرند. به سمت حله رفتند. بیابان عربستان هم که خدا نصیبتان کند به مکه بروید و ببینید، مثل سر کچل طاس است، 100 فرسخ در 100 فرسخ نه آب است و نه آبادی است. مثل کویر مرکزی ما است، بلکه بدتر است، کوه هم ندارد. اگر هم کسی گم شد دیگر حساب او با کرام الکاتبین است، زیرا راه معینی نیست که از این راه برود، نشانه‌ای هم نیست که طبق نشانه برود، یک بیابان شوره‌زار که سرتاسر آن مثل سر کل پر شوره که یک مو هم ندارد. باد می‌وزد و شوره‌ها را از این‌جا بلند می‌کند، خاک‌های گوگردی را چند کیلومتر آن‌طرف‌تر می‌برد و کوهی می‌شود، فردا آن که بلند می‌شود و چند کیلومتر آن‌طرف می‌رود. بیابان عجیبی است. بیابان عرب‌ها هم عرب بیابان‌ها است! اگر کسی گم شد، دیگر باید «اشهد» خود را بگوید.

با رفقایش به طرف حله می‌آمد، به یک منزلی رسیدند و پیاده شدند و استراحت کنند، یک‌مرتبه «یاقوت» از خواب بلند شد، دید رفقایش رفته‌اند و او تک مانده است.

پریشان شد که چرا رفقایش او را بیدار نکردند؟ یا بیدار کردند ولی شدت خستگی من را به خواب انداخته است؟ تنها مانده‌ام، راه را هم بلد نیستم، خدا نکند که بادی بوزد، اگر بادی بیاید حساب من پاک است، گم شده‌ام و باید بمیرم.

بلند شد و مشک‌های روغن را به اسب بست و به راه افتاد. چند کیلومتر که دنبال جای پای اسب رفقا که آمد، بادی آمد و راه‌ها پاک شد و صاف شد و او معطل ماند.

از کدام سمت باید برود؟ دیدی راه را گم کردم. دیدی از آن‌چه که می‌ترسیدم در آن واقع شدم! دیدی جوانی من از بین رفت.

از هر سمت می‌رود اثری از رفقای خود نمی‌بیند. پریشان شد و روز هم دارد تمام می‌شود، آفتاب نزدیک افق است و اضطراب «یاقوت» زیاد می‌شود.

از آن‌جایی که عموم ما تا دم ما به تله نیافتد، خدا خدا نمی‌گوییم، تا بیخ گلوی ما را نگیرند به یاد خدا نمی‌افتیم، (فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّه مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون)[4] وقتی‌که در دریا بودیم و موج زیاد بود و نزدیک است که غرق شویم، می‌گوییم ای خدا، نذر حضرت عباس7 و نذر امام حسین7 می‌کنیم، به محض این‌که نجات یافت باز همان چموشی و سه‌گوشی و جفتک زدن ‌ها را شروع می‌کند.

نوعا وقتی متوجه خدا می‌شویم که گرفتار باشیم.

«یاقوت» حالا گرفتار شده است، دم او به تله افتاده است و در زاوبه حاده مثلث در تنگنا است، صحبت جان است، صحبت بادمجان نیست، راه را گم کرده است، اگر راه را پیدا نشود او باید از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

این‌جا شروع کرد که ای خدا به دادم برس.

خدای متعال به داد می‌رسد ولی از راه ولی وقت. ملتفت باشید. یک روز به شما می‌گویم که امام زمان «مقدس اردبیلی» را به ولی وقت ارجاع دادند. داخل مسجد می‌شود آمد ولی از در آن.

ولی خدا، باب الله است، از این در که «باب الله الذی منها یوتی». از این در باید رفت.

خدا جوابش را نداد.

یا رسول الله گفت ولی روسل الله جواب او را نداد.

یا چاریار نبی ؟؟؟ 1:01:20، چاریا هم جوابش را ندادند.

او معطل ماند که چه کند. همین‌طور که در انقلاب و اضطراب بود یک‌مرتبه یادش آمد که حرفی که مادرش به اقوام پدرش می‌گفته است.

«العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر»[5] سخنانی که در کودکی به گوش انسان می‌رسد، مانند نقش در سنگ باقی می‌ماند.

من که لوح ساده‌ام هر نقش را آماده‌ام تا کی نقاشان قدرت برچه تصویرم کنند

یک‌مرتبه یادش آمد که مادرش می‌گفت: ما یک آقایی داریم، هرجا گرفتار شویم دست به دامن او می‌زنیم او به داد ما می‌رسد، او به فریاد ما می‌رسد.

مادرم چه می‌گفت؟ فکر کرد، کلمات یادش آمد.

یک‌مرتبه ایستاد و رو به یک‌طرف، فریاد زد: «یا صاحب الزمان ادرکنی».

به به. شما هم دل‌هایتان را مثل «یاقوت» بفرستید.

«یا فارس الحجاز ادرکنی» «یا اباصالح المهدی ارشدنی»

سه نوبت صدا زد، فاصله اندک شد، یک‌وقت دید که یک آقایی پیدا شد. چقدر بامهابت، چقدر با جلالت، سوار بر اسبی، صورتی نورانی دارد.

جانم فدای خاک پایت یا صاحب الزمان.

یک صورت نورانی دارد، یک نیزه‌ای هم به دست دارد، سر پنج قدمی جلوی اسبش را کشید.

یاقوت متعجب شد! در این بیایانی که مرغ پر نمی‌زد، این از کجا آمده؟ از زمین جوشید یا از آسمان افتاد؟

یک‌مرتبه صدا زد: «یاقوت» لبیک لبیک. فرمود: «یاقوت» راه را گم کرده‌ای؟

گفتم: بله قربانت بروم. راه را گم کرده‌ام.

فرمود: «یاقوت» از این‌طرف بگیر و برو، یک مقدار که رفتی، به یک قبیله‌ای می‌رسی که آن‌ها شیعیان ما هستند، امشب را آن‌جا پیش شیعیان بمان، فردا با رفقایت روانه راه شو. ای «یاقوت» برو مذهب مادرت را اختیار کن.

مو به تن من راست شد، بدنم به لرز افتاد، این آقا کیست؟ از کجا از مذهب من خبر دارد؟ از کجا راه را می‌داند؟

جلو رفتم و قسمش دادم و گفتم: تو را به آن خدایی که تو را آفریده است، به آن خدایی‌که این مقام را به تو داده است، خودت را برای من معرفی فرما. آقاجان چه کسی هستی؟

یک وقت دیدم که فریاد زد، «یاقوت» من صاحب الزمان هستم، یعنی من دستگیر پافتادگان هستم.

من هستم غمخوار بی‌کسان، من هستم پشت و پناه شیعیان.

این‌ها معانی آن عبارتی است که فرمود.

این کلمه را که گفت «یاقوت» منقلب شد. گفتم دیدم که به اسب ؟؟؟ 1:07:00 زد.

دل‌های شما متوجه شده است، در این کلمه همه تکان می‌خورید، ان‌شاءالله.

اسب را به حرکت آورد تا برود، دویدم جلو و گفتم آقا قربانت بروم کجا می‌روی؟دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی؟ قربانت بروم آقا، بیا امشب برویم همین‌جا. خودت فرمودی این قبیله شیعیان شما هستند، بیا امشب پیش شیعیان برویم، من هم خدمت تو باشم.

اگر مختصر علاقه داشته باشی، این کلمه دل همه شما را تکان می‌دهد، ناله شما را بلند می‌کند.

فرمود: «یاقوت» تو برو، من نمی‌توانم بیایم.

قربانت بروم چرا نمی‌توانی بیایی؟

فرمود: الان در 1000 نقطه زمین شیعیان من به من استغاثه کرده‌اند، باید به داد همه آن‌ها برسم.

مولای مستعان آقا یا صاحب الزمان

آقاجان.

الغوث و الامان آقا یا صاحب الزمان

خدایا به حق قرآن عظیم، به حق خاتم النبیین دست ما را به دامان آقا برسان.

آقا را به فریاد ما برسان.

سایه‌اش را بر سر ما مستدام بدار.


[1] قصص : 51
[2]
[3] بحارالانوار : ج 83 ص 167
[4] عنکبوت : 65
[5]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 02, 2026 1:01 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 21

https://drive.google.com/file/d/1S_M-jE ... drive_link
أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون)[1]

آقایانی که در شب‌ها و روزهای اول ماه در این مجلس مقدس تشریف داشتند، در مورد موضوع ولایت و قدرت الهیه که خداوند به اولیاء خودش به عنوان نشانه ولایت عطا می‌کند، عرایضی را از بنده استماع فرمودند که خلاصه و عصاره آن عرائض در دو سطر این شد که:

خداوند متعال حجج الهیه را و خلفای خودش را دو نشانه می‌دهد تا به این دو نشانه از مدعیان به دروغ، ممتاز و جدا شوند، ریاست آش گلوسوزی است و هرکسی میل دارد که دارای ریاست باشد، آن‌وقت یک عده به طمع ریاست روحانی بر خلق، مدعی نبوت می‌شوند در حالی که از نبوت بهره‌ای ندارند، یک عده مدعی ولایت می‌شوند، چه ولایت کلیه و چه ولایت‌های جزئی، در حالی‌که لیاقت و استعداد هیچ کدام از این دو مقام را ندارند.

خدا برای این‌که راست‌گویان را از دروغ‌گویان ممتاز کند و جدا کند به حجج خودش دو نشانه می‌دهد:

علم الهی
قدرت الهی
قدرت وهبی الهی یکی از نشانه‌های حجج و خلفای الهیه است، لازمه داشتن قدرت الهی این است که بتواند تصرف در ممکنات و موجودات بکنند.

حضرت امیرالمومنین7 به دیوار اشاره می‌کند و به مرد یهودی می‌گوید: اگر بخواهم این دیوار طلا شود، طلا می‌شود، نفرمودند که طلا شو، فرمودند اگر بخواهم این را طلا بکنم، طلا می‌کنم، یک‌مرتبه دیوار یکپارچه طلا می‌شود.

این همان چیزی است که فلاسفه هم در فلسفه متعالیه نیز گفته‌اند: «العارف یخلق بهمته» عارف که همان ولی خداست به همتش ایجاد می‌کند.

یک نکته جزئی در این‌جا یادگار بگویم، این‌ها را مفصل بحث کرده‌ام.

شما در مملکت خودتان خیلی توانایی دارید، مملکت شما وجود خود شما است. در کشور خودتان خیلی قدرت و توانایی دارید، با یک توجه اشیاء زیادی را خلق می‌کنید، مثلا دلت می‌خواهد که یک باغچه داشته باشی یک کیلومتر در یک کیلومت، آبشار داشته باشد، گل و لاله داشته باشد، آلاچیق تابستانی داشته باشد، خیابان کشی داشته باشد، یک توجهی می‌کنی و یک چنین باغی را فوری در نفس خودت موجود می‌کنی، در قوه خیالیه خودت یک باغی را که یک کیلومتر طولش و یک کیلومتر عرضش، دارای صد هزار درخت پرتقال و هزاران چیزهای دیگ، تا توجه و خیال کردی در موطن خیالت موجود می‌شود و تا زمانی که توجه تو به آن است آن هم در خیال تو موجود است. همین‌که توجه‌ات را به طرف دیگر منحرف و منصرف کردی او هم از بین می‌رود و به جایی‌که عرب نی انداخت می‌رود. این قوه خلاقیت تو در کشور وجود تو می‌باشد.

الان به یک توجه ایجاد کردی در کشور وجودت یک باغ یک کیلومتر در یک کیلومتر را با صد هزار درخت با آبشارها با استخر با آلاچیق با همه چیز. تا وقتی به آن متوجه هستی آن هست، به محض این‌که توجهت را به این‌طرف و آن‌طرف کردی او هم می‌رود.

ولیّ خدا به همین توجه در عالم خارج موجود می‌کند. تو در موطن نفس خودت و در مرحله خیالت موجود می‌کنی، بدون هیچ زحمتی، هیچ زحمت برای تو ندارد، فکرش را کردی و او هم در نفس تو موجود است، عین همین کار را ولیّ در عالم خارج می‌کند.

شیر پرده‌ای که امام رضا7 فرمان دادن که آن مردی‌که ساحر را بخورد همین بود، توجه به شیر می‌کند، تو به یک شیر درنده‌ای توجه می‌کنی و در نفست موجود می‌شود. ولیّ چون احاطه به ممکنات دارد، چون همه این عالم مملکت او است، روحش آن‌قدر وسیع و آن‌قدر قوی و آن‌قدر بزرگ است، که همه این عالم، هیولای این عالم در فرمان او است و مملکت او است. همان‌طور که تو توجه کردی و شیر در نفست موجود شد، او توجه می‌کند و شیر در خارج موجود می‌شود و مادامی‌که متوجه به شیر است، شیر در خارج هست، به محض‌ این‌که توجهش را منحرف و منصرف کرد، آن شیر به دار عدم می‌رود.

شیر پرده را که حضرت رضا7 گفتند بگیر این ملعون را، او که از جا حرکت نکرد، او یک نقشی بر پرده بود. نقش در پرده موجود بود، او از جای خودش تکان نخورد، پا که در نیاورد. توجه حضرت او را ایجاد کرد در عالم خارج و عَرض داد به او و او شیر شد، تا زمانی هم که حضرت به آن متوجه هستند او هم هست، همین‌که حضرت توجه‌اش از او برداشته شد آن نابود است. عین همان کار را که تو در کشور بدن خودت و در موطن خیال خودت می‌کنی ولیّ خدا همان را در کشور خارج و در موطن این دنیا می‌کند.

آن ساحر هم که شیر او را خورد، همراه شیر رفت به همان جایی که شیر رفت. شیر وجودش قائم بود به توجه حضرت رضا7 به محض این‌که توجه حضرت از او منصرف شد رفت به دار عدم و نیست شد و آن ساحر هم که توسط شیر خورده شده بود مثل شیر رفت به دار عدم و نیست شد.

این یکی از نشانه‌های حجج و خلفای الهیه می‌باشد که هیولای عالم کون و ماده طبیعت و به اصطلاح حضرات، این سیال اِتر این در فرمان و کشور اوست، هرچه که من و تو در نفسمان می‌توانیم بکنیم او با توجه‌اش در عالم خارج می‌کند، زیرا عالم خارج هم برای او به منزله نفس است برای ما. همان‌طور که کشور خیالمان در قدرت خودمان است، این عالم کون و مکان، این زمین و زمان در تحت قدرت و سلطه و تسلط او است.

ولیّ این است.

بیا پایین‌تر. روح‌هایی که دارای این ولایت نیستند، یک کمی‌فشار به خودشان داده‌اند، باز این مطلب را گفتم:

هست حیوانی که نامش اسقر است او به ضرب چوپ لفت و لنبر است

تا که چوبش می‌زنی به می‌شود او ز ضرب چوب فربه می‌شود

روح تو هم همین‌طور است روح تو حیوانی است اسق، چوب که او را بزنی چاق می‌شود، ریاضت که روح را بدهی روح قوی می‌شود، خواه ولی باشی یا ولی نباشی، کسانی‌که به ریاضت و حبس حالت و محاصره نفس، نفس خود را قوی کرده‌اند تصرف در اجسام خارجیه می‌کنند، تا چه برسد به مقام ولایت کلیه الهیه. این‌ها را که دانستید حالا بیایید.

قطع نظر از تمام حرف‌هایی‌که دیشب و امروز و پریروز در مورد حضرت بقیه الله7 به عرض شما رساندم، حضرت بقیه الله7

روحش، روح قوی است، روح ولایت کلیه است.

امروز گفتم که شیخ اشراق می‌گوید: اصحاب تجرید، طیران در هوا می‌کنند آن‌هایی‌که به رتبه تجرید رسیده‌اند بدن را آن‌قدر سبک می‌کنند که از اِتر هم سبک‌ترش می‌کنند، و از نور سریع السیرتر آن را می‌کنند، نور در هر ثانیه 50 هزار فرسخ حرکت می‌کند، این‌ها بدن را از نور هم سریع السیرتر می‌کنند و از اتر هم سبک‌تر می‌کنند.

چه کسانی؟ اصحاب تجرید، کسانی‌که یک مقدار خودشان را از خودشان کنده‌اند و کسانی‌که یک مقدار از منجلاب بدن بیرون آمده‌اند و از این آب وگل ماده و طبیعت خودشان را بالا کشیده‌اند، همان‌هایی که روی پای خود ایستاده‌اند. من و تو حالا خوابیده‌ایم بیچاره، در بدن خوابمان برده است یک خواب عجیبی. بیایی بیرون آن‌وقت بیدار می‌شوی، آن‌وقت روی پای خودت می‌ایستی، آن‌وقت می‌فهمی که چه هستی.

«موتو قبل أن تموتوا»[2] را که علی بن ابیطالب7 فرمود باشاره به همین است.

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی که از این زندگی چون بمیری بمانی

آن‌هایی که فی الجمله تجرید کرده‌اند بدن را پرواز می دهند به هوا، پروازی که سیرش و طیرش و پروازش از نور سریع‌تر است و از اتر آن را سبک‌تر می‌کنند، از نور آفتاب نورانی‌تر آن را می‌کنند. این‌‌ها یک عوالم عجیبی است که بنده اشتر چران هستم و از این عوالم خبر ندارم.

آن‌وقت بیا به مقام ولایت کلیه و حجت الهیه. حضرت بقیه الله ولی خدا است، نگه داشتن بدنش به حال جوانی و به نیروی جوانی این پیش او آب است. از همه آن حرف‌ها گذشتیم، از جنبه بهداشت گذشتیم، از توجهات روحی که بعضی‌ها دارند و بر اثر آن کارهایی می‌کنند گذشتیم، از حبس نفس و قلب و نبض نود روز، خواباندن و بعد بیست سال جلو رفتن در صحت و سلامتی و نیرو، گذشتیم، هیچی نمی‌گوییم. او امام است، از این‌ نکته که امروز گفتم، بدن ما غیر از این بدن است، ماده بدنی آن‌ها از علیین است، طینت این‌ها طینت علیینی است،از این هم گذشتم، اصلا این امام است، این حجت الله است، این ولی الله است، این تمام عالم ماده و مُده، مانند بدن ما است برای ما. تمام این عالم برای او مانند بدن ما است برای ما.

بنده الان دستم را حرکت می‌دهم، حرکت دادن دست یک توجه بیشتر نمی‌خواهد، الان چشمم را به این‌طرف می‌اندازم، دیدن این دیوار یک توجه بیشتر نمی‌خواهد.

برای او زیر و رو کردن کره زمین مثل توجه کردن من است به دیوار. ولی را نشناختیم، اولیاء جز را ندیدید که اگر ببینید یک نمی از یم ولایت کلیه را خواهید دید.

ولی خدا و بدن نگه‌داشتن که پیر نشود و ضعیف نشود، زمین‌گیر نشود، برای او هیچی نیست، هیچ هیچ.او به توجه بدن‌های دیگر را به سلامتی برمی‌گرداند.

دو تا حکایت بگویم:

اگر او را ببینید، تا همین نزدیکی‌ها او را دیدند. از ده سال به این‌طرف، فاصله ده سال نیست تا این ساعتی که من دارم می‌گویم، او را دیدند، با همین چشم دیدند، جوان، سرحال، قوی. این‌بچه‌ها چه می‌گویند!

ندیدند حقیقت ره افسانه زدن

«اسماعیل هرقلی» در زمان «سید بن طاووس» است، یعنی در هفتصد و خورده‌ای سال قبل. «اسماعیل هرقلی» ران چپش یک دانه‌ای می‌زند و قرحه‌ای می‌شود بنام توسه، مثل توت، عرب به توت توسه می‌گوید، و بزرگ، به اندازه یک قلمبه‌ای که در دست جا بگیرد. هرسال در فصل بهار هم، چرک و خون و کثافت می‌آمد و درد و الم و رنج و خیلی ناراحت است. به حله می‌آید خدمت سید بن طاووس.

سید بن طاووس از اشخاص بزرگ شیعه است، از کسانی است که مکرر خدمت امام زمان رسیده است و قضایایی هم دارد که الان فصل گفتنش نیست، حالا نمی‌خواهم وارد بحث سید بن طاووس شوم. پیوند زیادی دارد، آن‌قدر صدای حضرت را شنیده است که تن صدای حضرت را می شناسد. در حله می‌باشد.

«اسماعیل» می‌آید پیش سید و می‌گوید که این دانه خیلی من را ناراحت کرده است، چند سال است و هرچه هم معالجه می‌کنم علاج‌پذیر نیست، یک فکری بفرمایید.

سید دکترها و جراح‌های حله را می‌خواهد ران اسماعیل را به ایشان ایشان می‌دهد، پزشکان می‌گویند عمل کردن روی این جراحت خطرناک است، زیرا که این دمل و این توسه بر روی رگ أکحل است، بخواهیم ببریم رگ اکحل بریده می‌شود و برای زندگی این آدم خطرناک است، و ما از معالجه آن عاجز هستیم.

سید چون علاقه دارد به اسماعیل لذا او را می‌آورد بغداد، دکترهای بغداد که به درجاتی استادتر از دکترهای حله هستند اسماعیل را پیش آن‌ها می‌برد. تمام دکترها و متخصصین و جراح‌های نمره یک، همه می‌بینند و همه همین حرف را می‌زنند، می‌گویند این باید صبر کند و تحمل کند، بخواهیم این را معالجه کنیم و این دمل و توسه را برداریم رگ اکحل بریده می‌شود و او می‌میرد، خطر اعدام دارد.

اسماعیل خیلی متأثر می‌شود و به سید معرض می‌کند: من می‌روم به سامرا تا به امام زمان متوسل بشوم، زیرا از همه جا امیدم ناامید شده‌است. از مراحل عادی مایوس هستم و می‌روم که متوسل بشوم به آقا امام زمان.

پیشینیان مثل ما نبوده‌اند که امام زمان را فقط به همان لفظ بشناسند، واقعا امام زمان را امام خود می‌دانستند و در مواقع شدائد جدا و مجدا به حضرت متصل می‌شدند و دست به دامن حضرت می‌انداختند، سید هم می‌گوید: برو به امان خدا.

ایشان به سامرا می‌آید، خدا به حق امام زمان همه شما را به زیارت عتبات عالیات مشرف بفرماید.

زیارت حضرت عسکریین.

چون پای او مجروح بوده است و چرک و خون و این‌ها می‌داده است، پا و شلوارش نجس می‌شده است، پیراهنش نجس می‌شده است. او روزها می‌آمده است و قدری شست و شوی مختصری می‌داده است و می‌رفته است، آن روزهای قریب به آخ، کنار دجله در خارج شامرا آمده است، لباس‌ها را درآورده و همه را خوب شسته است، صابونی و تمیز کرده است که چرکی و خونی و کثافتی نداشته باشد، طاهر و پاک واقعی باشد. بعد هم در آب می‌رود و شست و شویی می‌کند، اطراف جراحت را پاک می‌کند و غسل زیارت می‌کند، بیرون می‌آید و بدنش را خشک می‌کند، لباس‌های تمیز طیبش را می‌پوشد، رو به سامرا می‌آید، رو به حرم مطهر می‌آید تا یک زیارتی بکند و برود. ده روز است که این‌جا مانده است و توسلش را هم انجام داده است. البته خیلی هم افسرده است که ده روز است ما این‌جا هستیم و توسل جسته‌ایم اثری ظاهر نشد.

شیعیان سابق زود نتیجه می‌گرفتند. خیلی حرف‌ها را من پرهیز می‌کنم از گفتنش برای یک شبهه‌هایی و الا آن‌چه را که خود من و مستمعین پای منبر من از توسلات به حضرت حجت دیده‌اند، اگر می‌گفتن بر شما از این چراغ روشن‌تر می‌شد که حضرت هست و دستگیری هم از همین شیعه می‌کند، از همین شیعه.

اسماعیل متاثر است، ده روز است که با سامرا آمدیم و زیارت کردیم و توسل جسته‌ایم، هنوز این زخم باقی است، خدایا چه کنم! رو به حرم دارد می‌آید، خارج قلعه سامرا است. سامرا پیش از سلاطین آل عثمان یک قلعه کوچکی بود، یک دیری در بیابان بود.

راه که می‌افتد یک‌مرتبه می‌بیند که چهار تا سوار پیدا شدند، دو تا جوان، ؟؟؟ 21:52 یک پیرمردی هم نیزه‌ای به دست گرفته است، یک‌ جوان دیگری هم هست، او یک ؟؟؟ برش است، نیم تنه مانندی بر او است، شمشیر هم به کمرش است، دست او هم یک نیزه‌ای است.

دو تا جوان جلوی اسب‌ها را کشیدند و طرف راست راه ایستادند، پیرمرد طرف دست چپ آمد و نیزه‌اش را به زمین زد جلوی اسبش را کشید و ایستاد.

آن دیگری که نیزه‌ای به دستش بود و شمشیری به کمرش بود و بالای 22:36 ؟؟؟ بود، او وسط راه آمد.

اسماعیل می‌بیند که این‌ها ایستادند، جلو که آمد و به اندازه ده قدم مانده است، کسی‌که نیزه دستش بود و ؟؟؟ جلوی اسبش را کشیده بود، صدا زد اسماعیل پایت مجروح است؟

بهتش می‌زند که از کجا فهمید که من اسماعیل هستم.

قبلا خیال کرده بود که این‌ها چهار نفر از شرفای عرب هستند، در این اطراف از ساداتشان، از آقازاده‌هایشان، آقاهایشان، شریف‌ها و بزرگانشان.

گفت: جلو بیا. اسماعیل یک مقدار خودداری می‌کند، من خودم رفتم و از صبح جان کندم، بدنم را پاک کردم، لباس‌ها را شسته‌ام، تمیز کردم، این‌ها هم عرب هستند و نجاست پاکی حالیشان نمی‌شود، این‌ها که پرهیز از پاکی و نجسی ندارند، حالا من بروم جلو، اینها دست به لباس‌های من بزنند، لباس‌های من رطوبت دارد و ممکن است که نجس بشود، ای خدا این چه شری بود که گیر کرده‌ایم.

جلو نمی‌رود.

آن مرد به اسماعیل می‌گوید: ای اسماعیل بیا جلو، اسماعیل جلو نمی رود.

بعد خود او اسبش را جلو می‌آورد، خم می‌شود و دست را به طرف پای چپ اسماعیل می‌آورد، همان‌جایی را که این دانه و توسه را زده است می‌گیرد و یک فشاری می‌دهد، یک کمی او متالم می‌شود. خلق او خیلی تنگ می‌شود که دیدی بالاخره دست این عرب به بدن و لباس من خورد، چه وضعی بود، روز آخر ماه هم هست. دوباره باید برگردم و لباس‌ها را بشورم.

خیلی خلقش تنگ است.

آن پیرمرد صدا می‌زند: «قد افلحت اسماعیل، اسماعیل، قد افلحت»، خوب شدی، رستگار شدی.

خیال می‌کند که او دارد دعایی می‌کند، رسم عرب است که وقتی به هم می‌رسند دعا در حق هم می‌کنند.

مثل ما که جوان‌ها به یکدیگر می‌رسند، می‌گویند: زنده باشی، او هم می‌گوید: زنده باشی.

او هم خیال می‌کند که می‌گوید: أفلحتم، أفلحتم، یعنی شما رستگار باشید. مثلا به عبارت فارسی او می‌گوید که زنده باشی، او هم می‌ید زنده باشی، من باب مثل.

باز چیزی نمی‌فهمد!

پیرمرد می‌گوید: اسماعیل، امام، امام.

به محض این‌که می‌گوید: امام، امام، یک مرتبه تکان می‌خورد که ایشان حضرت بقیه الله هستند.

چون امام زمان7 که ظاهر بشوند یا الان ظاهر می‌شوند همیشه که یک عمامه‌ای. یک عبایی و یک عصایی ندارد، این را ملتفت باشید، گاهی در لباس نظامی‌ها بروز می‌کند، گاهی در لباس عرب‌های بادیه نشین بروز می‌کند، گاهی هم در لباس آخوندی بروز می‌کند، در همه لباس‌ها حضرت را دیده‌اند، در حرم امام رضا7 و پشت سر امام رضا7 حضرت را به لباس عربی دیده‌اند، چپیه و عقال و عبا، عینا مثل عرب‌ها.

دم دروازه کربلا به صورت یک طلبه ایرانی که عبا و عمامه ایرانی در سرش است حضرت را دیدند، به صورت‌ها و لباس‌های مختلف می‌بینند.

این جلو می‌رود و رکاب حضرت را می‌گیرد و پای حضرت را می‌بوسد و می‌فهمد که حضرت بقیه الله هستند و دردش هم خوب شد، خوب خوب شد، می‌بوسد و گریه می‌کند. حضرت اسب را راه می‌اندازند، این هم می‌دود که دنبال بدود، به او می‌فرمایند که برگرد، می‌گوید من برنمی‌گردم و دست از شما برنمی‌دارم، مدت عمرم در آرزوی دیدار شما بودم، حالا که به زیارت شما نائل شدم و دستم به دامن شما رسیده است، شما را رها نمی‌کنم، دوباره حضرت می‌فرمایند که برگرد، او برنمی‌گردد و می‌گوید که دلم نمی‌آید برگردم. آن پیرمرد تنی می‌شود و صدا می‌زند: اسماعیل، شرم کن، امام چند مرتبه می‌فرمایند برگرد اطاعت کن، چرا مخالفت امام می‌کنی؟

این حرف را که می‌شنود حالت ادبش به جنبش می‌آید و می‌ایستد.

راه می‌افتند و حضرت برمی‌گردند و می‌فرمایند: اسماعیل، خلیفه اگر به تو پولی داد قبول نکنید، خلیفه در زمان سید بن طاووس مستنصربالله است، اگر خلیفه به تو پولی داد قبول نکنید، ما به علی بن عوض سفارش تو را کردیم یا می‌کنیم، هر چه خواستی برو از علی بن عوض بگی، به خلیفه اعتنا نکن.

این مطلب را می‌فرمایند و تشریف می‌برند.

اسماعیل نگاه می‌کند: خوب خوب شده است، چاق شده است! ران او مثل آینه صاف و پاک، بی درد و بی دمل و بی توسه شده است. نگاه می‌کند و می بیند آن‌ها هم در مدت یکی دو دقیقه از نظرش غائب می‌شوند.

به شهر سامرا می‌آید، دم دروازه آن‌جا دو سه نفر بودند، می‌گوید: این سه چهار نفر را دیدید؟ می‌گوید: بله، این‌ها کیستند؟ این‌ها از شرفا هستند، در عرب‌ها از این شرفا خیلی است. می‌گوید: خاک بر سرت او امام زمان بود و این‌کار با من شده است و قصه‌اش را می‌گوید. مرد می‌گوید: راست می‌گویی؟ بله، خبر می‌دهد که ای شیعه‌ها، بیایید که امام زمان این‌جا تجلی فرمو‌ده است و این بیمار را خوبش کرده است.

شیعه می‌ریزند بر سر جناب اسماعیل و دست ببوس و پا ببوس و صورت ببوس و لباس‌های او را تکه تکه می‌کنند و بعنوان تبرک می‌برند.

این هم یک دردی است که اگر کسی مورد نظر این خانواده شد مردم او را می‌چاپند، به اسم تبرک لختش می‌کنند.

لباس‌هایش را تکه تکه کردند و هر تکه را کسی بعنوان تبرک برد و در سامرا صدا بلند شد، به گوش فرماندار رسید، به اصطلاح امروز آن‌جا بخش بوده است، بخش‌دار یا فرماندا، شهرستان بوده است. او قصه را می‌فهمد و هیاهوی مردم را می‌بیند خبر را به وزیر در بغداد می‌دهد، وزیر یک شخص قمی بوده است که یک چنین واقعه‌ای شده است، یک چنین معجزه‌ای این‌جا شده است و غوغایی در سامرا راه افتاده است.

اسماعیل هم می‌آید و زیرات وداع را می‌کند و حرکت به سمت بغداد می‌کند، چون خبر به بغداد رسیده بود که اسماعیل این‌چنین شده است و رو به بغداد می‌آید، وزیر عده‌ای را می‌فرستاد که بیایند سر پل بغداد که وقتی اسماعیل آمد او را ببینند و پیش وزیر ببرند.

از جمله کسانی‌که می‌آید خود سید رضی، رضی الدین علی بن طاووس سلام الله علیه، این بزرگوارار هم خبر را می‌شنود و وزیر پیغام به سید رضی علی بن طاووس می‌دهد، خبر می‌دهد که یک‌چنین چیزی شده است، اسماعیل نامی شنیده‌ام که با شما مربوط بوده است، سید می‌فرماید بله، معجزه شده است و این خوب شده است و امروز یا فردا وارد می‌شود.

سید هم جز مردمی‌که به استقبال اسماعیل می‌آمدند، می‌آید. در این زمان اسماعیل می‌رسد، اسماعیل را می‌شناسند و به سر او می‌ریزند، باز آن‌جا هم یک دست لباسش را پاره پاره می‌کنند و بعنوان تبرک و تیمن می‌برند، وقتی سید بن طاووس چشمش به پای اسماعیل می‌افتد، این پایی است که چند سال است مبتلا است و خودش پیش سی چهل تا دکتر در حله و بغداد برده است، می‌بیند صاف مثل سنگ مرمر و آینه شده است، از این پای دیگرش هم بهت، سید زیاد گریه می‌کند و از زیادی گریه از حال می‌رود، از لطف و عنایت امام زمان ارواحنا فداه، بعد به حال می‌آورندش.

بر می‌دارد اسماعیل را پیش وزیر می‌برد، شرح حال را اسماعیل به وزیر می‌گوید، وزیر می‌فرستد دنبال دکترها، هفت یا هشت تا دکتری که دیده بودند که یکی از آن‌ها هم نصرانی و مسیحی بود، دکترها را وزیر می‌خواهد، دکترها هم می‌آیند زیرا وزیر شاه است و بغداد پایتخت است، نخست وزیر دکترها را می‌خواهد، البته که می‌آیند. اسماعیل را نشان می‌دهد و می‌گوید: این را دیده‌اید؟

می‌گویند: بله او ناخوش بود.

می‌گوید: آیا پای او این‌طوری بود؟ شما خود پا را دیده‌اید؟

می‌گویند: بله

می‌گوید: خود او جراحت را دیده‌اید؟

می‌گویند: بله

می‌گوید: اگر این جراحت بنا بشود خوب بشود راه علاج آن چگونه بود؟

آن‌ها می‌گویند‌: بریدن آن بود که البته خطرناک هم بود.

گفت: به غیر بریدن ممکن است؟

آن‌ها می‌گویند: خیلی بعید است نه، دارویی که آن را خوب بکند نداریم.

می‌گوید: بر فرض دارویی که آن را خوب بکند چند روزه خوب می‌شود؟

می‌گویند: خیلی سریع که خوب بکند دو ماه سه ماه، بعد از آن هم که خوب بشود جای آن سفید می ماند مویی هم نمی‌روید و اثرش نمایان است.

وزیر می‌گوید: پای او را نگاه کنید.

ران چپ را نگاه می‌کنند. همه بهتشان می‌زند، مسیحی فریاد می‌زند می‌گوید: والله این کا، کار عیسی مسیح7 است. این معالجه رسمی طبی نشده است، توجه عیسی مسیح7 شده است چون او مسیحی است.

دیگران هم می‌گویند: این توجه غیبی شده است، علاج غیبی است، علاج ظاهری نیست.

خبر را به مستنصر می‌دهند، مستنصر اسماعیل را اظهار می‌کند، اسماعیل می‌رود و جریانات را به مستنصر می‌گوید. مستنصر هم خوشحال می‌شود که یک چنین واقعه‌ای در مملکتش اتفاق افتاده است دستور می دهد یک کیسه‌ای هزار اشرفی و هزار دینار طلا بیاورند و به او بدهند.

وقتی می‌آورند اسماعیل می‌گوید: من نمی‌خواهم.

می‌گویند: چرا؟

می‌گوید: نمی‌خواهم.

چرا نمی‌خواهی، پول هستش، پول چیزی نیست که کسی نخواهد.

می‌گوید: من دستور دارم پول از شما نگیرم.

مستنصر می‌گوید: چه کسی به تو دستور داده است؟

می گوید: همان‌که این مرض من را چاق کرد همان آقا، همان دستور داد که من از تو پول نگیرم.

مستنصر خیلی متأثر می‌شود که این چه بی سعادتی است این چه شقاوتی است که پول ما را غدقن کنند که گرفته نشود و می‌رود.

این قصه به سندهای معتب، معتمد و به سندهای متعدد نوشته شده است. از این ردیف تا صبح اگر بگویم تمام نمی‌شود.

«سید عطوه حسنی» «زیدی مذهب» است، با فرزندانش مخالف هست، در حله هم هست، بچه‌های او شیعه اثنی عشری هستند، اما او زیدی است.

بین بابا و بچه‌ها در مورد مذهب اختلاف کلمه هست.

به بچه‌های خود می‌گوید: مذهب شما باطل است، امام زید بن علی بن حسین8 است. بچه‌ها می‌گوید: نخیر. امام محمد بن علی بن حسین8، امام باقر است7. و بعد از او هم امام صادق7 است و بعد از او امام کاظم7 هست، همین‌طور امروز هم حجه الله، حضرت بقیة الله، صاحب الزمان، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است. فیمابین آن‌ها اختلاف است.

سید به بچه‌ها می‌گوید: اگر حق با شما است، ارباب شما بیاید من را شفا دهد تا من ایمان بیاورم و با شما همراه بشوم.

بچه‌ها هم که اختیار امام زمان7 که با آن‌ها نیست. البته از این حرف متأثر می‌شوند، آن‌ها هم که نمی‌توانند قول بدهند که ما قول می‌دهیم که امام ما می آید و تو را شفا می‌دهد، ساکت می‌شوند!

یک چند روزی می‌گذرد،یک شب بچه‌های «سید عطوه» در خانه دور هم جمع هستند، مهمانی یا سوری بوده است که دیگر بنده نمی‌دانم. معین هم نیست. همه بچه‌ها جمع بودند و نشسته بودند. یک دفعه فریاد «سید عطوه» بلند می‌شود که بچه‌های خودش را صدا می‌زند که ای حسن، ای حسین، ای تقی، ای نقی، هرچه که اسم بچه‌هایش بوده است. بدوید بیایید! بدوید بیاید!

بچه‌ها با خود می‌گویند: چه شده است که پدرمان فریاد می‌زند؟ از جا بلند می‌شوند، دوان دوان به سمت اتاق می‌روند و می‌گویند: چه شده است بابا؟

سید عطوه می‌گوید: آقا، آقا، آقا. بروید دست آقا را ببوسید.

بچه‌ها می‌گویند: کدام آقا؟

می‌گوید: آقا امام زمانتان.

می‌گویند: امام زمان کجاست؟

می‌گوید: الان از اتاق بیرون رفت. بروید بروید دم در.

بچه‌ها می‌آیند دم در، کسی را نمی‌بینند. برمی‌گردند و می‌بینند که پدر آن‌ها چاق و چله و سرحال و سرنشاط شده است. کسی‌که تکان نمی‌توانست بخورد، با دو تا عصا و زیر بقل هم تکان نمی‌خورد، حالا مثل کبک به این‌طرف و آن‌طرف می‌پرد.

می‌گویند: بابا چطور هستی؟

می‌گوید: خوب. حق با شما است.

می‌گویند: چطور؟

من در اتاق الان نشسته بودم یک مرتبه دیدم یک آقایی وارد شد که خیلی نورانی و با مهابت بود، به من فرمود: سید عطوه.

گفتم: بله،

فرمود: تو درد و بیماری داری؟

گفتم: بله.

فرمود: بدنت درد می‌کند؟

گفتم: بله.

آمد یک دستی کشید. رسیدن دست او به بدن من همان و همه این دردها رفت مثل آبی که روی آتشی بریزند و آتش را خاموش کند راحت شدم.

گفتم: تو چه کسی هستی آقا که این‌طور دستت موثر بود.

فرمود: من امام زمان، من امام زمان بچه‌های تو هستم، مذهب بچه‌هایت را قبول کن، من امام زمان هستم.

قربانت بروم آقا، خواستم خودم را بچسپانم که بیرون رفت.

«و کم لها من النوائب»

یک قدری این کتاب‌ها را بخوانید، از من به شما سفارش، کتاب های مربوط به امام زمانتان را بخوانید، اگر عربی بلد هستید، عربی بخوانید، اگر عربی بلد نیستید، فارسی‌ها بخوانید.

کتاب «نجم ثاقب» مرحوم «حاجی نوری» قدس الله سره، اقیانوس حدیث، اقیانوس علم، «مجلسی» قرن ما رضوان الله علیه است، را بخوانید. یک باب نجم ثاقب، در مورد کسانی است که به شرف لقای امام عصر7 مشرف شدند و به عناوین مختلفه از وجود مسعود حضرت استفاده‌ها و بهره‌برداری‌ها کرده‌اند.

صد قضیه را حاجی نوری در کتاب نجم ثاقب می‌نویسد، به غیر آن‌چه که علامه مجلسی رحمه الله علیه در جلد سیزدهم بحارالانوار نوشته است، آن‌ها را هم ایشان نقل فرموده است و قضایای دیگری را اضافه کرده است.

نجم ثاقب او را بگیرید، دارالسلام شیخ محمود عراقی را بگیرید، کتاب منتقم حقیقی را بگیرید، آن‌هایی که سواد عربی دارند کتاب منتخب الاثر را بگیرند، آن‌هایی که سواد عربی ندارند، کتاب کمال الدین صدوق را بگیرند، ای‌نها کتاب‌هایی است که مربوط به حضرت است، بخوانید، خدا می‌داند که اگر یک دوره کتاب‌ها را بخوانید روح شما عوض می‌شود، امام زمان را بهتر از آن‌چه که الان می‌شناسید، خواهید شناخت و پیوند شما با حضرت محکم‌تر خواهد شد، اگر پیوند ندارید پیوند خواهید گرفت، و اگر پیوند با امام زمان دارید پیوندتان محکم‌تر و بارورتر می‌شود.

«محی الدین اربلی» نقل می‌کند که پیش پدرم در خانه نشسته بودم، یک نفر داخل شد و سلام کرد و من هم جواب سلام او را دادم. نشست. در خانه باز است، در خانه حجت الاسلام شهر است، مردم رفت و آمد می‌کنند، مسافر و مجاور. این فرد هم مثل بقیه وارد شد، غریبه‌ای بود و سلام کرد من هم جوابش را دادم. نشست.

اتفاقا مثل پیرمردهای پای منبر روز من هم بود. همین که یک ربع ساعتی که می‌نشیند و آرام می‌شود، چرتش می‌گیرد و پینکی می‌زند.

این شروع کرد به پینکی زدند. همین که یک پینکی، دوم یا سوم را زد، کلاه او از سرش به زمین افتاد. همین که سر او را دیدیم، عجیب است، چه سری است، شکاف وسط آن خورده است و مثل یک خندقی گود شده است و مشخص است که این سر ضربت خورده است، در خلقت اولیه این‌طور نبوده است، این وسط جمجمه‌ مثل این‌که شق شده و به هم آمده است.

ما از این مشاهده تعجب کردیم. این چه سری هست؟ پدرم رو کرد به آن مرد و به او گفت: ای مومن مقدس، آیا سر تو خلقتا این‌طور بوده است یا عارضه‌ای بر آن وارد شده است؟

پاسخ داد: خیر، سانحه‌ای بر آن وارد شده است.

پدرم گفت: چه شده است؟

جواب داد: این ضربتی است که در «صفین» در رکاب امیرالمومنینعلیه السلام بر سر من خورده است.

مشکل یکی بود، حالا دو تا شد.

مشکل اول این بود که این بود این ضربت چطوری به این خورده است و او زنده مانده است و چطور چاق شده است؟

مشکل دوم این بود که از الان تا زمان امیرالمومنین علی7 چهارصد، پانصد سال می‌گذرد، او چه می‌گوید؟ یعنی او پانصد سالش است؟

پرسیدند که سن تو چقدر است؟

این مطالب را من می‌گویم مثلا.

گفت: مثلا، فلان مقدار.

پرسید: پس چطور می‌گویی من در رکاب امیرالمومنین7 در جنگ صفین بودم؟

گفت: من قصه‌ای دارم.

گفت: قصه را بگو.

شروع کرد به تعریف قصه کرد.

من در مصر پیله‌وردی دوره‌گرد بودم، پیله ورد به کسانی می‌گویند که یک جنسی از شهر بخرند و به روستا بیاورند و بفروشند، و یک جنسی از روستا بخرند و بیاورند به شهر، دو سره استفاده می‌کنند، تومانی دو قِران.

از این بهره‌ها زندگی خود را اداره می‌کنند. این فرد را پیله‌ورد می‌گویند.

من از مصر حرکت کردم که بیایم به روستاهای اطراف برای فروش جنس، یک هم فردی از قبیله «أزه» به محض این‌که از شهر بیرون آمدم با من بیرون آمد و رفیق راه شد، ظاهرا او هم مثل همین پیله‌ورد بوده است.

رفیق نیمه راه هم خوب است و آدم دلش به او گرم است.

شروع کرد به صحبت کردند، زیرا وقتی رفیق در راه بود راه زود طی می‌شود و با هم صحبت می‌کنند، زود به منزل می‌رسند.

گفت شروع به صحبت کردیم، از این‌طرف، از آن‌طرف، از زمین و آسمان و ریسمان و گذشته و آینده و اسلام و مسلمان‌ها، تا صحبت ما به علی بن ابیطالب7 و معاویه و جنگ صفین رسید. صحبت ما به این‌جا رسید.

وقتی صحبت جنگ صفین شد دندان‌هایش را روی هم گذاشت و گفت: من در جنگ صفین نبودم، اگر من درجنگ صفین بودم شمشیرم را از خون سر علی بن ابیطالب7 سیراب می‌کردم.

معلوم شد که او از سگ‌های ناصبی است.

بدانید که دشمن علی بن ابیطالب7 محال است که حلال زاده باشد، این کلمه را داشته باشید، هرکه دشمن علی7 است مسلم بدانید که حرام زاده است. هیچ جای تردید نداشته باشید.

گفت: دیدم این از آن حرام زاده‌هایی است که دشمن علی بن ابیطالب7 است.

من هم سر رگ افتادم و به غیظ و غضب آمدم و گفتم: من هم در جنگ صفین نبودم و گرنه شمشیرم را از خون معاویه سیراب می‌کردم.

این حرف را که زدم تعصب او هم به جوش آمد، گفت: اصفهان دور است و منزلش نزدیک است! بسم الله. الان این بیابان را میدان صفین فرض می‌کنیم. تو برو آن طرف میدان و فرض کن علی7 آن طرف است و من هم می‌روم این طرف و فرض می‌کنم معاویه این طرف است، دو تایی به یکدیگر می‌زنیم. من هم گفتم: بسم الله.

سابق‌ها هم اسلحه قدغن نبود، البته الان هم در نزدیک مرزها قدغن نیست، قاچاق خیلی است ولی در داخل مملکت اسلحه قدغن است. آن موقع هم اسلحه قدغن نبود، مخصوصا مسافرین با خود شمشیری داشته‌اند که اگر دزدی یا دقلی یا گرگی حمله کرد از خود دفاع کنند.

گفت: دو تایی شمشیر را به جان یکدیگر کشیدیم من از این طرف، علی علی گویان و او از آن طرف، معاویه معاویه گویان، من علی می‌گفتم و او «عین» و «واو» می‌گفت! من ضربه می‌زدم او می‌زد، من ضربه می‌زدم او می‌زد، تا این‌که او هفت هشت تا جراحت برداشت و من نیز ده الی بیست جراحت کاری برداشتم، وقتی شمشیر را به این‌جای من زد من دیگر طاقت نیاوردم و دستم سست شد و روی زمین افتادم و هیچی نفهمیدم.

یک وقت به خود آمدم، دیدم یک سر نیزه‌ای به بدن من می‌خورد و من را تکان می‌دهد، چشم‌هایم را باز کردم و دیدم یک اسب سواری است، خیلی با جلالت و مهابت، بر اسبی سوار است و یک نیزه‌ای هم در دست دارد و با سر نیزه بدن من را تکان می‌دهد.

به من فرمود: از جایت بلند شو، خوب من هم که نمی‌توانستم بلند شوم.

جلو آمد و خم شد و دستش را روی سرم و بدنم گذاشت. این دست چه بود من نفهمیدم، آبی بود بر روی آتش ریخته شد.

دست عیسی مسیح7 بود که بر بدن مفلوج خورد.

همچین که دستش به من رسید، تمام درد و ألم و ناراحتی‌ها از من رد شد، تمام جراحت‌های من خوب شد، خوب خوب شد.

به من گفت: همین‌جا باش و از جایت تکان نخور.

گفتم: چشم.

من نشسته‌ام و دارم سیر می‌کنم به قول درویش‌ها، این هم یک سیری است که پیش آمده است فقیر مولا.

دفعتا خوب خوب شدم. سرحال و سرکیف و همت پیرش مرتضی علی7 و دل او می‌خواهد که حرکت بکند و شنگول شده است ولی به او گفته‌اند که حرکت نکن، سرجایت بنشین و تکان نخور. چاره ندارد و نشسته است.

همین‌طور در شش و پنج است که این پیشامد چه بود، یک‌مرتبه دید از دور سواری دارد به تاخت می‌آید، سوار آمد و آمد و مرد دید که همان است و یک دانه اسب هم دنبال او هست که دارد آن را می‌آورد.

به او رسید و سر آن را پیش من انداخت، تا نگاه کردم دیدم این فرد همان مرد ازه‌ای هست، همان که از اصحاب معاویه بود همان که با او من می‌جنگیدم. دیدم گرد و گرد سر او را بریده است، انداخت جلوی من و فرمود: بیا این سر دشمنت، بگیر. این اسب هم برای اوست با تمام داراییش برای تو، آن را بگیر، «مَنْ قَتَلَ قَتِيلًا فَلَهُ سَلَبُه»[3] این اسب و دارایی را بگیر، همه‌اش برای تو است، برو دنبال کارت و مشغول کارت باش، بعد از این هرکس از تو پرسید که این ضربت بر سر تو در کجا رسیده است بگو در صفین، در رکاب امیرالمومنین7.

در کتب بابی بنام «أنما الاعمال بالنیات» «و انما لکل إمرء ما نَوی» داریم و همچنین بابی داریم به نام «من رضی بعمل قوم فهو منهم»

و همچینین آیه داریم که می‌فرماید انسان عملش طبق شاکله اوست و به هر شاکله و نیتی که عمل کنی عمل تو در آن دفتر و در آن ستون و در آن حساب محسوب خواهد شد: (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبيلاً)[4]

او نیتش این بوده است که یاری امیرالمومنین7 کند و به عنوان جنگ صفین قدم در میدان گذاشت.

حضرت فرمودند بگو: در صفین در رکاب امیرالمومنین7 من این ضربت را دیدم.

به همین دلیل است که من می‌گویم ضربت را در صفین خورده‌ام.

این قصه را برای دو مطلب عرض کردم:

یکی شاهد مقصودم که متمم کلمات من باشد. که این‌ها دارای این قدرت ولایتی هستند که با یک دستی بدن مرده را و بدن مجروح شده را با یک دست چاق می‌کنند، با یک دست آن توسه را خوب می‌کنند، با یک دست زدن سید عتوه را به حال می‌آورند و صحیح و سالمش می‌کنند. این دستش با بدن غیر است حال خودش با بدن خودش، آیا نمی‌تواند بدنش را نگه بدارد؟

که این بدن پیر نشود، این بدن ضعیف نشود، این بدن نیرویش از بین نرود، این بدن در حال شباب و جوانی بماند؟

چرا! می‌تواند آقاجان.

کسی‌که او را با یک دست زدن آن‌طورش می‌کند، خود دستش را و بدنش را به طریق اولی می‌تواند.

خدا بیامرزد، میرزا عبد الجواد ادیب نیشابوری استاد من بود پیش او ادبیات می‌خواندیم، این قصیده او است. وی قصیده مفصلی دارد.

گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم شهنشاه کند سلطنت فقر، گدا را

سلطنت فقر دارند، فقیر الی الله هستند.

در دایره خدا پرستی بگرفته لوای پیش دستی

از جان زده پشت پا به هستی

در عرصه عشق رایت افراخت دل‌ها همه برد و جان خود باخت

در این فقیر الی الله شده است، خودش را در مقام بندگی خدا فانی کرده است، خدای متعال به او سلطنت می‌دهد. به این فقیر سلطنت می‌دهد بر سلاطین جهان.

گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم شهنشاه کند سلطنت فقر، گدا را

جم عرش بساطیم و سلیمان اولی الامر هوا گر نشود بنده، ببندیم هوا را

خدایا به اسم اعظمت در قرآن، الهی به سر سینه امیرمومنان، به روح مقدس خاتم پیامبران، به زودی این آقا را به ما برسان.

ما را به دیدارش و به نصرتش و به خدمت‌گزاریش سعادتمند بفرما.


[1] قصص: 51
[2]
[3] بحارالانوار : ج 41 ص 72
[4]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 02, 2026 8:59 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 22

https://drive.google.com/file/d/10nKQnQ ... drive_link
أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون)[1]

شاعری شعری برای مقصودی گفته است و من همان شعر را مفتاح مطلب خودم قرار می‌دهم.

می‌گوید:

خَنفَسا و مگس حمار قبان همه با جان و مهر و مه بی‌جان

مقصود شاعر این است:

خدای متعال به مگس روح و جان داده است، به خنفسا روح داده است، خنفسا آن حیوانات سیاه کثیفی که در پشکل‌ها زندگی می‌کنند، حیات و زندگی آن‌ها به بوی بد پشکل است که اگر یک ذره عطر به بینی آن‌ها برسد، فوری آن‌ها می‌میرند.

مخلوقات خدا نوع عجیبی هستند. متضاد هستند.

اگر یک ذره بوی تعفن به بینی ما برسد، متنفر و متاثر می‌شویم و ناخوش می‌شویم، چه بسا که می‌کشد. و این حیوان ارتزاقش و لذت بردنش از بوی کثافت و گند پشکل‌ها است. مثل این‌که اگر دست ما به آتش برسد، می‌سوزد ولی سمندر حیوانی است که زندگی و کیف و لذت او در آتش است. ما در آب بیافتیم غرق و هلاک می‌شویم، ماهی حیاتش به آب است. خداوند از این ضد و نقیض‌های در خلقت را دارد.

می‌گوید: این حیوان کثیف متعفن که پست‌ترین حیوانات است، از حیث و ذوق و سلیقه که در پشکل‌ها زندگی می‌کند، خدا به او جان داده است، روح مدبری که بدنش را تدبیر کند و بدنش را به حرکت بیاورد و این‌طرف و آن‌طرف ببرد. خدا به این حیوان روح داده است ولی به آفتاب و به ماهی که درخشنده هستند و به این عظمت هستند، آیا به این‌ها جان و روح نداده است؟ حاشا و کلا!

این مقصود شاعر از این شعر است.

حالا من همین شعر را مفتاح مطلب خودم قرار می‌دهم.

می‌گویم: خداوند متعال به پشه جان داده است، به مگس روح داده است، به ذرات و حیوانات کوچکی که با میکروسکوپ دیده می‌شوند و در آب و هوا هستند، به این‌ها خدا جان و روح مدبر داده است، به این عالم بزرگ، به این کَون کبیر، که یک بچه کوچک آن، زمین ما است.

این آفتاب مثل مادر می‌ماند، بچه‌هایی می‌زاید، یکی از بچه کوچک‌هایی که زاییده است، زمین ما است. کمربند زمین 6600 فرسخ است، 40 هزار کیلومتر دور این زمین است، زمین به این بزرگی بچه کوچک آفتاب است، بچه‌های بزرگ‌تر از این دارد و آن‌ها را نگه‌داشته است. بچه را از بقل خود پرتاب کرده است ولیکن در مسافت معینی به قوه جاذبه نگه داشته است. این‌ها دور خودشان می‌چرخند، دور مادر می‌چرخند، خود مادر هم در حرکت است. (وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليم)[2] یا به قرائت اهل البیت: (لا لِمُسْتَقَرٍّ لَها). این مادر و بچه‌هایش در دریای عمیق که در دعای سمات می‌خوانید: «وَ انْزَجَرَ لَهَا الْعُمْقُ الْأَكْبَر»[3] عمق اکبر این فضایی است که به قول متجددین، سیال اِتِر تعبیر می‌کنند، این فضای بی‌پایانی که در کهکشان ما است، این آفتاب با بچه‌هایش و این مادر با بچه‌هایش به سمت ستاره ؟؟؟ 8:20 حرکت می‌کنند.

خدایی که به مورچه جان می‌دهد، روح مدبر می‌دهد، یک روح بافهمی داده است که آن روح بدن مورچه را حرکت می‌دهد، این‌طرف و آن‌طرف می‌برد، اتفاقا حیوان حریصی هم هست. به اندازه حرص مورچه شما در حیوانات پیدا نمی‌کنید. تمام عمرش که معلوم نیست به دو سال برسد و خوراک او هم بسیار اندک است، از بوی اشیاء ارتزاق می‌کند، سر تا پای دو سال عمر مورچه را یک سیر گندم کفایت می‌کند، ولی آن‌قدر حریص است که یک انبار گندم را خالی می‌کند و می‌برد، عجیب حیوانی است. و چه شعوری خدا به او داده است. گندم‌ها را که می‌برد نصف می‌کند، برای این‌که اگر درسته باشد رطوبت زمین آن را نصف می‌کند و بعد، از مصرفی که او دارد می‌افتد. نصف می‌کند و در تابستان با آفتاب خوب می‌سوزاند که قابل سبز شدن نباشد، آن‌وقت می‌برد در سیلویی که در خانه‌اش درست کرده است انبار می‌کند.

بعضی گیاه‌ها و بذرها هستند که این‌ها اگر نصف هم بشوند باز هم سبز می‌شوند، آن‌ها را 4 قسمت می‌کند که خوب بسوزند و سبز نشوند.

سیلویی را هم که درست کرده است در وسط است، زیر آن خالی است و هواکش دارد که رطوبت نگیرد، خانه‌اش هم دو درب دارد که اگر از یکی درها سیل آمد، از در دیگر فرار کند.

اگر یک روزی فرصت باشد من در مورد شعور حیوانات بلکه در شعور جمادات هم صحبت می‌کنم.

خدا به این مورچه به این کوچکی که هزار تا آن را زیر یک پا لگد می‌کنید و از بین می‌برید، به او روح مدبر داده است، روح با شعور، که به اندازه زندگی و اداره او، روحش می‌فهمد، و آن روح بدن را حرکت می‌دهد، به جنبش و جوشش می‌آورد، به این در و آن در می‌اندازد، به حمل ارزاق و آوردن سیلو و نگه‌داشتن می‌کند.

آن‌وقت این عالم به این عظمت را و این زمین به این بزرگی را، مادر این زمین و خواهر و برادرهای این زمین، زهره، عطارد، مشتری، این‌ها خواهر و برادرهای این زمین هستند، آیا خدای متعال به این‌ها روح مدبر نداده است؟

حاشا و کلا.

یک کلمه این‌جا عرض کنم. در 5 یا 6 روز قبل مفصل این بحث را کردم، ولی با یک اسلوب دیگری.

خدای متعال قادر بر هر چیزی است. هر شیئی که ممکن باشد، متعلق قدرت خدا است، (إِنَّ اللّه عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير)[4] ولیکن خداوند کارها را روی حکمت نهانی که دارد با یک اسلوب معینی می‌کند، «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها»[5] خدا می‌تواند بنده را دفعتا ایجاد کند، ولی از طریق پدر و مادر ایجاد می‌کند، خدا می‌تواند بدن من را نشو و نما بدهد، بنده من را بزرگ کند، به حرکت بیاورد، ولی از طریق روح من می‌کند، به من روح مدبر می‌دهد، آن‌وقت به روح من فهم می‌دهد، شعور می‌دهد، عقل عملی می‌دهد، و روح من را تقویت می‌کند تا روح من بدن من را حرکت بدهد، تا روح من بدن من را حرکت بدهد، روح من که بدن من را حرکت می‌دهد به حول خدا است، به قوه خدا است، به اذن خدا است، روح من که به حقایقی عالم است، این به تعلیم خدا است، به افاضه خدا است علم را، خدا بدن را از طریق روح مدبر چاق و فربه می‌کند، خدا بدن را به حرکت و سکون وا‌می‌دارد ولی از طریق روحی که به این بدن عطا کرده است.

آن‌وقت این عالم را که می‌چرخاند، این سیارات و نیرات و این حرکت‌های عجیب و غریبی که دارند که اگر شرح بدهم مبهوت می‌شوید، چه حرکت‌هایی در این کرات است و از مجموع این حرکات چه آثار و نتایج کلی در این کون کبیر گرفته می‌شود.

خدا این بدن بزرگ را بی‌روح گذاشته است؟

حاشا و کلا.

برای این عالم هم روح خلق کرده است و روح این عالم هم عبارت از آن است که حکمای پهلوی تعبیر به کدبانو و کدخدای طبیعت می‌کردند.

بین 1500 تا 2000 سال قبل، یک‌دسته دانشمندانی در ایران پیدا شدند و به قول بسیاری از بزرگان مورخین این‌ها اهل قوچان مشهد بودند، پهلوی‌ها اهالی قوچان بودند، پارت‌ها که سلسله سلاطین اشکانیان را تاسیس کردند اهل قوچان بودند، پرتو، پهلو، ؟؟؟ 15:10 بعد پهلوی شدند. سلاطین پارت قوچانی بودند، اشکانیان که اسم پدر بزرگ آن‌ها اشک بوده است، اهل قوچان بودند. آن‌وقت یک دسته دانشمندانی در بین این‌ها پیدا شد به نام حکمای پهلوی.

«البهلویون وجود عندهم حقیقه ذات تشکک تعم» که حاج ملاهادی سبزواری می‌گویند این‌ها هستند.

آن‌وقت این حکمای پهلوی که بر حکمای هند هم تفوق جسته‌اند و تا درجه‌ای هم‌دوش حکمای یونان رفتند، این‌ها قائل هستند که این عالم یک کدبانویی دارد.

کدبانو زنی است که منزل را اداره می‌کند، خوشا به حال کسی که کدبانوی خانه‌اش عاقل باشد، عاقله باشد، کلفت را به راه می‌برد، نوکر را به راه می‌برد، بچه‌ها را به راه می‌برد، شوهر را به راه می‌برد، آشپزخانه را اداره می‌کند، زیاد اسراف و تبذیر و خراب‌کاری نمی‌کند. این را کدبانوی خانه می‌گویند.

کدخدا هم کسی است که کارهای قلعه و اهالی قلعه را تدبیر می‌کند، او را کدخدا می‌گویند. حکمای پهلوی روی موازین و دلائل عقلی، قائل بودند که این عالم کدبانو دارد، کدخدا دارد، و آن کدخدا و کدبانو این عالم را می‌چرخاند و به آن‌چه که صلاح و هدف کمال این‌ها است این‌ها می‌رساند.

همین‌که حکمای پهلوی اسم آن را کدبانو گذاشته‌اند و حکمای اشراق به نام کلمه قدسیه الهیه تعبیر می‌کردند، همین را دین اسلام و بخصوص مذهب شیعه.

ما این مذهب را بی‌جهت اختیار نکرده‌ایم، ما به صرف تقلید، چون پدر و مادر ما شیعه بوده‌اند و ما هم شیعه هستیم، شیعه نشدیم، بنده خودم را عرض می‌کنم.

بنده سیر علمی در مباحث اعتقادی زیاد کرده‌ام، دیدم که شیعه هرچه را از اصول و ارکان مذهب دارد می‌گوید مطابق موازین عقل است، مطابق حرف‌های حکما و دانشمندان است، لذا آن را قبول کردم.

اگر همین موازین را در غیر این مذهب می‌یافتم و یا بیابم، آن مذهب را قبول می‌کنم.

مذهب شیعه است که می‌گوید: دنیا دائما باید یک روح کلی داشته باشد.

مذهب شیعه است که می‌گوید: این عالم یک لحظه بی‌کدبانو نیست. از زمان خلقت بشر، آدم ابوالبشر تا الان و تا روز قیامت، یک لحظه این عالم بی‌کدبانو نمی‌شود.

کدبانو کیست؟

این کدبانو اسامی مختلف دارد. حکمای مشائی به عقل فعال تعبیر می‌کنند، اشراقیون، کلمه قدسیه الهیه تعبیر می‌کنند، حکمای پهلوی، کدبانو و کدخدا تعبیر می‌کنند.

اسلام و شیعه می‌گوید: اسم آن کدبانو حجت الله است. تا وقتی‌که پیغمبر در دنیا بود، کدبانو این عالم و روح کلی این عالم که تمام جنبش‌ها و جوشش‌ها باذن الله به دست او بود، پیغمبر بود. پیغمبر که از دنیا رفت می‌گویند کدبانو باید باشد، محرک ارض و سما و مدبر ارض و سما به اذن خدای سبحان باید باشد، و تا قیام قیامت خواهد بود و لحظه‌ای زمین از او خالی نمی‌شود.

این حرف، اعتقاد شیعه است و این حرف مطابق موازین علمی است که حکماء پهلوی و مشائی و اشراقی گفته‌اند، مذاهب دیگر این حرف را ندارند. مسالک و مذاهب دیگر اصلا قائل به این مطلب نیستند، حتی خود پیغمبر را هم یک انسانی می‌دانند که کمی بهتر از ما است. می‌گویند: پیغمبر یک آدمی مثل ما بود، نهایت یک مقدار پاک‌تر بود، خدا به او وحی می‌کرد. دیگر این حقایق ولایت کلیه که ما در پیغمبر قائل هستیم و روح پیغمبر را روح ارواح و جسد او را حسد اجساد می‌دانیم «و بهم تحرکت المتحرکات و سکنت السواکن» می‌گوئیم، این را نه مذاهب دیگر اسلام و نه ادیان غیر از اسلام، هیچ‌کدام قائل نیستند، و همین دلیل بر این است که آن‌ها بر حق قابل از برای قبول نیستند.

زیرا اصول و ارکانی را که عقل لازم می‌داند آن‌ها به آن ملتزم نیستند، و اگر ملتزم به ارکانی و اصولی نشدند که عقل به آن‌ها ملتزم است، قابل قبول و پذیرش نیست. مذهب شیعه است که ملتزم به این اصول است، مذهب شیعه است که می‌گوید: «إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة»[6] ، مذهب شیعه است که می‌گوید: لحظه‌ای زمین و آسمان اگر از حجت الهیه خالی باشند، زمین از هم می‌پاشد، اهل خود را فرو می‌برد، به کل از بین می‌رود، «اهل الارض» تنها ما نیستیم.

این نکته را برای فضلاء بگویم.

«لَوْ لَا الْحُجَّةِ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا»[7] که کلام امام باقر7 و امام صادق7 و ائمه: دین ما است.

عجب مردانی بودند، به خدا خالی از تعصب می‌گویند، به قرآن عظیم خالی از نظر و اغراض شخصی می‌گویم.

اصلا این 12 امام ما اگر هیچ دلیلی نداشته باشیم بر این‌که این‌ها حجج الهیه هستند، جز همان کلماتی که از آن‌ها نقل شده است، کافی است. هر دو سطر از کلمات آن‌ها کافی است برای این‌که ما، آن‌ها را حجت الهیه بدانیم.

زیرا می‌بینیم کلمات مثل فولاد است و پشت آن به کوه عقل است. هرچه را که عقل گفته است، این‌ها هم گفته‌اند. ادیان دیگر این‌طور نیست، مذاهب دیگر این‌طور نیست. بروید و دقت کنید. مطالعه علمی بکنید.

می‌گوید: «لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا» اگر حجت یک لحظه نباشد زمین اهل خود را از بین می‌برد، اهل زمین ما که تنها نیستیم، ما یک دسته از اهل زمین هستیم، حیوانات دسته دیگر هستند که بیشتر اهل زمین هستند، گیاه‌ها دسته بیشتر از حیوانات هستند و آن‌ها هم اهل زمین هستند، معدن‌ها، یاقوت‌ها، فروزج‌ها، عقیق‌ها، دُرها، الماس‌ها، زمردها، این‌ها همه اهل زمین هستند، همه موجودات این زمین اهل زمین هستند، حضرت می‌فرماید: اگر حجت نباشد، آن روح مدبر، آن کدبانو و کدخدا نباشد، اهل زمین از بین می‌روند، یعنی زمین نیست می‌شود، آسمان هم همین‌طور.

این چیست؟ این همان موضوعی است که حکمای پهلوی گفته‌اند، این همان موضوعی است که حکمای اشراق در رصدهای روحانی و زیج‌های معنوی نشسته‌اند و مشاهده و مکاشفه کرده‌اند و گفته‌اند، این همان موضوعی است که حکمای مشاء در مقام بیان عقول عشره، عقل عاشر، عقل فعال، گفته‌اند، این همان موضوع است.

این برای مذهب ما است.

ان‌شاءالله اگر دو یا سه شب دیگر زنده بمانم، وارد بحث رسالت ان‌شاءالله می‌شوم، یک‌مقدار در مورد پیغمبر خواهم گفت، گوش بدهید و بشنوید. ببینید که شیعه در مورد پیغمبر چه می‌گوید، چطور پیغمبر را توصیف و تعریف می‌کند. اگر در یک مسلک و مذهب و روش دیگری یافتید که این‌طور از پیغمبر تمجید کرده باشند، بنده به آن روش می‌روم.

پیغمبر ما یک آدم بیابانی، ابن القِفار، به قول مستر ؟؟؟ 25:40 انگلیسی که از پیغمبر تعبیر به ابن القِفار می‌کند. پیغمبر ما یک بچه بیابانی و بچه حجازی که فی الجمله آدم خوبی بوده است، 4 تا آیه قرآن به او نازل شده است، همین نیست. حواس تو کجا است.

پیغمبر ما یک موجودیتی عظیمی و یک وجود نفیس شریفی است که این عالم جسمانی دور انگشت او مثل انگشتر می‌چرخیده است و می‌چرخانده است. پیغمبر ما این است. دارای مقام ولایت کلیه است. بی‌خود نگفته‌اند که نبوت به این پیغمبر ختم شد، اگر این پیغمبر هم همین‌طوری بود که دیگران تعریف می‌کنند که یک آدم خوبی بوده است و 4 تا آیه به او نازل شده است، این اشرف ممکنات نمی‌شد، این خاتم دائره نبوت نمی‌شد. این معلوم می‌شود که یک موجود عظیم و عجیب دیگری است.

وقتی‌که پیغمبر از دنیا رفت، امیرالمومنین7 مشغول غسل دادن او بود، در غسل پیغمبر، علی بود و عباس بود و یک یا دو نفر از بچه‌های عباس بودند، فرد دیگری نبود. مشغول غسل دادن پیغمبر شد. اشک می‌ریخت و پیغمبر را غسل می‌داد، می‌توانم بگویم که به اندازه‌ای که به بدن پیغمبر آب می‌ریخت همان‌قدر هم اشک به بدن پیغمبر می‌ریخت. گریه می‌کرد و پیغمبر را غسل داد. بعد هم کفن کرد. از یاران پیغمبر، علی7 بود و عباس بود و یک یا دو نفر از بچه‌های عباس بودند. غسل داد و کفن کرد و بعد یک کلماتی امیرالمومنین7 گفت.

آن کلمات عجیب است. من بی‌اطلاع صِرف صرف از پاره‌ای از مبانی حکمی و عرفانی نیستم، درس آن را خواندم. بزرگان حکمای در مقابل همین دو سطر از کلمات علی بن ابیطالب7 زانو به زمین زده‌اند.

هرچه می‌گویم روی مبنا و مدرک علمی دارم به شما تحویل می‌دهم.

بزرگ فیلسوف شرق که 400 سال است فلسفه شرق را در قبضه گرفته است و هرکس بعد از او آمده است مقلد او و شاگرد او بوده است و غرب در مقابل او زانو به زمین زده است، یعنی ملاصدرای شیرازی، او به عبارات علی بن ابیطالب7 که می‌رسد، یک سطر عبارت عربی علی را نقل می‌کند، دو ورق مطلب می‌نویسد، بعد هم می‌گوید: من که سهل است، پدر جد من هم نمی‌تواند به عمق کلام علی7 برسد. علی7 این است.

ما علی بن ابیطالب7 را تنها به شجاعت و پهلوانی و این‌که عمرو بن عبدود را کشته است و مرحب خیبر را کشته است و در بدر و حنین و احد جنگ می‌کرده است، تنها به این مقام او را نمی‌ستاییم، این یک شان کوچکی از شئون علی بن ابیطالب7 ما است.

پهلوان بودن و شجاع و دلیر و دلاور بودن او، این یک کمی از مقامات علی7 است، بزرگی مقامات علی7 به علم علی7 است.

من می‌گویم؟ من چه قابلیتی دارم که بگویم، بنده یک بچه طلبه‌ای هم نیستم، بزرگان فلاسفه دنیا می‌گویند. به شما هم ماخذ نشان می‌دهم.

شرح اصول کافی که آخوند ملاصدرای شیرازی نوشته است. تفسیری که ملاصدرای شیرازی نوشته است. ببینید در خطبه‌های توحیدی علی بن ابیطالب7 که می‌رسد، دو سطر از خطبه‌های توحیدی علی بن ابیطالب7 را ذکر می‌کند، دو ورق مطلب می‌نویسد، از مبانی علمی و عقلی و فلسفی، بعد هم می‌گوید: من که سهل است، بزرگان عالم کوچک هستند از این‌که به عمق کلمات علی7 برسند.

علی7 این است.

این است که ما نوکر قنبر او هستیم، این است که ما خاک پای ؟؟؟ 30:25 او را برمی‌داریم و به چشم خود، طوطیا می‌کنیم. او ملا است! ملا است! و بنده خدا است.

بندگی او را ان‌شاءالله در شب‌های نزدیک به احیاء خواهم گفت که چه بندگی‌هایی دارد.

بنده خدا، ملا.

البته شجاع هم بوده است، پهلوان هم بوده است.

دو سطر در کنار بدن پیغمبر گفت. کتاب‌ها در اطراف این دو سطر باید نوشته شود.

اول این بود:

«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا اول العدد»[8] بزرگان عالم عاجز هستند که همین مطلب را از جنبه علم تحلیل ببرند و شرح و بسط بدهند.

«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا اول العدد و صاحب الابد»

می‌گوید: اول عدد است، مبدا اعداد است. مبدا اعداد، مادر همه اعداد است.

یک، مبدا عدد است. یکان، دهگان، صدگان می‌گوئید. آحاد و عشرات و مئات.

یک، اول عدد است. دو تا، دو تا یک است. پس دو همان یک مکرر است. سه تا چیست؟ سه تا یک است. ده تا چیست؟ ده دانه یکی است. برو تا میلیارد و بالاتر و تریلون و کاتریلون، به هرجا بروی همان یکی است، همان یکی است که تطور دارد. همان یکی است که روح همه است، همان یکی است که متجلی در همه است.

احد است و اگر تو بشماری واحدیت رساندت به هزار

همه یک قطره است این دریا همه یک دانه است این خروار

یک خروار گندم چیست؟ یک دانه گندم، دو شده است، سه شده است، صد شده است، هزار شده است، همان یک، دائم تکرار شده است و خروار شده است.

همه یک قطره است این دریا همه یک دانه است این خروار

اسب و پیل و پیاده و فرزین به تن واحد آن سپهسالار

این‌ها حرکت‌های شطرنجی است.

روح ولایت کلیه پیغمبر، جان جهان است. این پیغمبر اسلام است. این یک نمی از یم مقامات پیغمبر است. این یک سر سوزنی از اقیانوس آتلانتیک مقامات پیغمبر است. این پیغمبر خاتم است، این است که او را معراج جسمانی می‌برند، اگر پیغمبر هم مثل سائرین بود، همین اندازه یک آدم خوبی بوده است، 4 تا آیه قرآن به او گفتند، این چه شد؟

عیسی7 از او بالاتر است، عیسی7 روح الهیه است و به نفس غیبی به دنیا آمده است، پیامبر پدر جسمانی داشته است.

اگر پیغمبر همین باشد که رفقای ما تعریفش می‌کنند که موسی7 از این پیغمبر بهتر است، زیرا (كَلَّمَ اللّه مُوسى‏ تَكْليما)[9] در طور، از شجره جلوه خدا بر موسی7 شد. چه می‌گوئی؟

سال‌ها باید زانو بزنند، در مکتب امام جعفر صادق7 و امام محمدباقر7 تا یک ذره پی ببرند که این پیشوایان چه دارند می‌گویند، اگر فرمایشات این‌ها را فهمیدند، آن‌وقت یک ذره پی می‌برند که پیغمبر کیست.

«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا اول العدد و صاحب الابد» تا به ابد هست. «وجه الله الباقی بعد فناء کل شیء» آن هم باقی به بقاء الله به قول ملاصدرا نه به ابقاء الله. تا در قیامت کبری و فناء کلی دنیا، آن فانی نشود، باقی به بقاءالله.

این نکته خیلی دقیق بود، اهل حکمت می‌فهمند که چه گفتم.

پیغمبر این است.

یک زیارتی بنام زیارت جامعه کبیره است. دو زیارت داریم که خیلی معتبر هستند، یکی مفصل است و یکی مختصر است. مفصل آن بنام زیارت جامعه کبیره، مختصر آن بنام زیارت امین الله است. پیشوایان و ائمه ما به ما دستور دادند که در مقابل قبور ائمه: این زیارت را بخوانید. از علی بن ابیطالب7 تا امام حسن عسکری7، هر 11 تا امام، هم زیارت امین الله می‌شود، خواند، هم زیارت جامعه. نهایت زیارت جامعه که می‌خوانیم، در عبارت «وَ إِلَى جَدِّكُمْ بُعِثَ الرُّوحُ الْأَمِين»[10] در زیارت امیرالمومنین7 باید بگوییم: «وَ إِلَى اخیک بُعِثَ الرُّوحُ الْأَمِين». در امام حسن7 و امام حسین7 و تا برسد به حضرت عسکری7 «وَ إِلَى جدکم بُعِثَ الرُّوحُ الْأَمِين».

این زیارت جامعه عجیب است.

مضامین زیارت جامعه خودش دلالت می‌کند بر این‌که این زیارت صادر از مخزن‌های وحی است، این زیارت صادر از دستگاه وحی ائمه است.

در این زیارت چند تا عبارت است. این‌ها را برای فضلای مجلس می‌گویم.

در عبارت است:

گواهی می‌دهم که شما چنین و چنان هستید، یک شرحی از مقامات این‌ها را ذکر می‌کند. بعد می‌گوید: «وَ أَسْمَاؤُكُمْ فِي الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ وَ أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ وَ آثَارُكُمْ فِي الْآثَارِ وَ قُبُورُكُمْ فِي الْقُبُور»

آقایان فضلا در موقع خواندن زیارت جامعه فکر کردید که معنی این عبارت‌ها چیست. در مقابل قبر علی بن ابیطالب7 می‌ایستید، در مقابل قبر امام جعفر صادق7، امام محمد باقر7، البته اگر اجازه بدهند.

الهی خدا بعضی‌ها را هدایت کند. نمی‌گذارند که آدم زیارت حسابی سر قبر ائمه: بکند.

اگر زیارت جامعه را در برابر قبر این‌ها می‌خوانی، وقتی به این عبارت می‌ایستید فکر کردید که چه دارید می‌گوئید؟

شهادت می‌دهم ای علی7، ای امام حسن7، ای امام حسین7، ای امام باقر7، شهادت می‌دهم که روح شما در ارواح است، جسم شما در جسم‌ها است، قبر شما در قبرها است، اسم شما در اسم‌ها است.

یعنی چه؟

اسم من هم در اسم‌ها است، حسن و تقی و نفی و احمد چهارباغی و محمود مشهدی. جسم بنده هم در جسم‌ها است. الان 500 نفر زن و مرد نشسته‌اند، یکی هم بدن بنده در میان بدن‌ها است. قبر بنده هم که بعد از 300 سال بمیرم، در قبرستان است، در بین قبرها است.

شوخی کنم، به قول فوکلی‌ها یک پرانتز کوچک باز کنم و ببندم.

یک‌وقتی من بالای منبر گفتم که ان‌شاءالله بعد از 120 سال عمر طبیعی به بهشت خواهید رفت، یک پیرمرد 80 سال دیدم که آن‌جا غرغر می‌کند و با خودش یک چیزهایی بلند بلند می‌گوید و دیگران هم گوش می‌دهند.

گفتم: چه می‌گویی؟ گفت: شاه بخشیده است شاه بچه چرا بخل می‌کند؟ گفتم: نفهمیدم. گفت: خدا تا 250 سال عمر داده است، در روزنامه‌ها می‌نویسند، خدا عمر می‌دهد و تو بخل می‌کنی؟ چرا می‌گویی 120 سال عمر طبیعی؟

یک زمانی در روزنامه‌ها می‌نوشتند که چه کسی مثلا در ترکیه و روسیه و چین، 180 سال و 240 سال عمر کرده است.

فهمیدم چه می‌گوید. «يشيب ابن آدم و يشب فيه خصلتان الحرص و طول الأمل»[11] هرچه آدم عمرش طولانی می‌شود، آرمان‌های درازتری دارد، پیرمردها بیشتر مایل هستند که عمر دراز کنند تا جوان‌ها.

گفتم: خدا بعد از 300 سال عمر طبیعی ان‌شاءالله شما را به بهشت ببرد. دیدم که خوشحال شد و خندید!

بنده هم که بمیرم و من را دفن کنند، قبر من در قبرها است. قبر همه در قبرها است، اسم همه در اسم‌ها است، جسم همه در جسم‌ها است، روح همه در روح‌ها است. این چیست که در زیارت جامعه در مقابل این 11 نفر، از علی بن ابیطالب7 تا امام حسن عسکری7 می‌ایستید و می‌گوئید:

گواهی می‌دهم که، آسمان‌ها و زمین‌ها به برکت شما خلق شده است، شما انواری در عرش خدا بودید، خدا شما را نازل کرد.

مقامات را می‌گویید تا شهادت می‌دهم که روح شما در روح‌ها است و جسم شما در جسم‌ها است، نفس شما در نفس‌ها است، اسم شما در اسم‌ها است.

چه شد؟ اسم شما در اسم‌ها است؟ قبر شما در قبرها است؟ این مقامی است؟

این را باید بفهمید.

به اصطلاح اهل علم این ؟؟؟ 42:40 ظرف و مظروف جسمانی نیست، ؟؟؟ ملک و ملکوتی است.

می‌گویند فلانی روح در بدن دارد، این روح در بدن مثل آب توی کاسه نیست. می‌گویند: آب در کاسه است، پلو در دیگ است، رزقکم الله جمیعا! این یک در و ؟؟؟‌ است که آب در کاسه است، پلو در دیگ است، شما در مسجد هستید، این یک در است، این را ؟؟؟ ظرف و مظروف می‌گویند. یعنی کاسه ظرف است و آب مظروف آن است، کاسه احاطه کرده و آب را در داخل شکم خود گرفته است. یعنی دیگ ظرف است، ان برنج‌های پخته‌ای که در ته چین هم در آن است، خدا به همه شما در افطارهای ماه رمضان نصیب کند، آن مظروف آن است، این ؟؟؟ جسمیه است.

اما می‌گویند که فلانی روح در بدن دارد، عقل در سر دارد. عقل که مثل نخود و کشمش نیست و سر هم مثل ظرف باشد که عقل در آن باشد. فلانی روح در بدن دارد، روح که مثل نخود و کشمش و آب نیست که در ظرف کنند و بدن هم مثل ظرف نیست.

؟؟؟ دیگر است.

یعنی چه؟

؟؟؟ ملکوتی در ملک است، یعنی این دارای روح است، یعنی محاط روح است. می‌گویند که نور در این چراغ است: نور در چراغ نیست، چراغ در نور است.

این‌جا مثال بگویم:

لامپ را ملاحظه بفرمائید، نور داخل لامپ نیست، اشتباه نکنید، و لو می‌گویند نور در چراغ است، اما نور در چراغ نیست، چراغ در نور است، نور، لامپ را احاطه کرده است، مخصوصا سیم پلاتین را، آن نور گرفته سیم را و در خودش غرق کرده است.

اما در اصطلاح می‌گویند: نور در چراغ است، روشنایی در این چراغ است.

روح و بدن هم تقریبا همین‌طور است، روح در بدن نیست، بدن داخل روح است.

قربانت بروم امام صادق7، ای ملای عوالم، نه تنها این عالم.

وقتی سوال از روح پرسیدند، فرمود: «الروح جسم لطیف البس قالبا کثیفا»[12] بعد فرمود: روح نسبت به بدن مثل مِکبّه است. مکبه دری است که بالای یک چیزی می‌اندازند که خوب تمام اطرافش را می‌گیرد آن را مکبه می‌گویند.

می‌گوید: روح بالای بدن است و تمام بدن را گرفته است. داخل و خارج بدن غرق در روح است، نه این‌که روح غرق در بدن باشد.

بله، مغز سر در بدن است، در جمجمه است، مغز قلم در استخوان ما است و در قلم ما است، ریه و شش در بدن است، کبد و قلب و معده در بدن ما است، مثل آب که در کاسه است، آن‌ها هم در بدن است.

اما روح در بدن مثل این در نیست، یک نوع در دیگری است، روح در بدن یعنی محیط بر بدن است، یعنی بدن در آن غرق است، یعنی بدن را او می‌چرخاند، این معنای ؟؟؟ است. ؟؟؟‌ را ؟؟؟ ملک و ملکوتی. آن ؟؟؟ آب در ظرف، نخود و کشمش در بشقاب، آن را می‌گویند ؟؟؟ ‌ظرف و مظروفی.

این‌که می‌گویید: ای علی7، شهادت می‌دهم که ارواح شما در ارواح است، ای امام صادق7 و باقر7، ای امام زین‌العابدین7، ای امام جواد7، ای حضرت رضا7.

خدایا به حق حضرت رضا7 همه این جمع را به زیارت امام رضا7 مشرف بفرما.

مقابل قبر او می‌ایستی و می‌گویی که: شهادت می‌دهم که روح شما در روح‌ها است، جسم شما در جسم ها است، اسم شما در اسم‌ها است.

؟؟؟ ملک و ملکوتی است، یعنی روح شما، روح ارواح است، یعنی جسم شما، روح اجسام است، یعنی جسم شما، جسم ملکوتی شما تمام اجسام را در خودش غرق کرده است و همین‌طور هم هست.

ان‌شاءالله برای شما یک روز یا یک شب، چه پیش بیاید، مفصل بیان خواهم کرد اجسام لطیفه این بزرگواران را که ماده اولیه آن‌ها، آن است. در رتبه روح ما است. جسم ملکوتی آن‌ها در رتبه روح ما است، در مرتبه روح ما است، روح ما از فاضل طینت آن‌ها خلق شده است. لذا آن بدن‌ها چون در مرتبه روح ما است، به منزله روح است برای بدن‌های ما که اگر در دنیا، این نکته خیلی دقیق است، فضلا یاد بگیرید. که اگر در دنیا لحظه‌ای باشد که بدن امامی در دنیا نباشد همه بدن‌ها از هم می‌پاشد.

مخصوصا روایت داریم که قبر آن‌ها هم همین‌طور است، اگر در روی زمین قبر ولی خدایی نباشد، همه قبرها مضمحل می‌شوند، روایت داریم.

پس بدن آن‌ها در رتبه روح برای بدن ما است، یعنی روح بدن ما است، «أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ» یعنی جسدهای شما روح جسدها است، اسم‌های شما، روح اسم‌ها است.

اسم این‌جا، اسم لفظی مراد نیست، اسم به معنی سِمت و نشانه و علامت و خصوصیات است.

علم آن‌ها، روح علم ما است، قدرت آن‌ها، روح قدرت ما است، رحمت آن‌ها روح رحمت ما است. همه کمالات که اسماء آن‌ها هستند، روح کمالات ما است.

این‌ها این‌چنین هستند.

این است معنای «اَشهَدُ انکم»:

«وَ أَسْمَاؤُكُمْ فِي الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ وَ أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ وَ آثَارُكُمْ فِي الْآثَارِ وَ قُبُورُكُمْ فِي الْقُبُور»

«فما احلی اسمائکم».

این‌ها روح برای این عالم هستند.

پس خدایی که مگس روح داده است، به خنفسا روح داده است، به پشه به آن کوچکی روح مدبر داده است، به این کون کبیر هم روح مدبر داده است، روح مدبر این کیان کبیر وجود مادی، وجود مُلکی حجت خدا است. کدبانوی این عالم و کدخدای این عالم حجت خدا است.

تا پیغمبر اسلام بود، پیغمبر بود، بعد از پیغمبر چنین کدبانویی در این عالم باید باشد و الا از هم می‌پاچد. این را شیعه می‌گوید. این از مختصات مذهب شیعه است. آن‌وقت معین هم شده است، کدبانوی اول علی است، کدبانوی دوم امام حسن است، کدبانوی سوم امام حسین است. منافات هم ندارد که این کدبانو روی ماموریت‌های الهیه او را کتک بزنند، فحش هم بدهند، در خانه او را بنشانند، حبس هم بکنند. این‌ها منافات با این مقامش ندارد.

ان‌شاءالله خواهم گفت در زمانی‌که بخواهم مقام جمع الجمعی این‌ها را بیان کنم که وحدت آن‌ها در کثرت و کثرت آن‌ها در وحدت است، ربوبیت آن‌ها در عبودیت و عبودیت آن‌ها در ربوبیت است.

منافات ندارد که موسی بن جعفر8 در زندان هارون باشد، او را کتک هم بزنند.

روزها آن لامذهب‌ها حضرت را کتک هم می‌زدند. «المعذب فی قعر السجون». در زندان که بود او را عذاب می‌کردند، او را آرام نمی‌گذاشتند. مخصوصا «سندی بن شاهک مجوسی». منافات ندارد که پایش در زنجیر و در زندان و آن مجوسی حضرت را اذیت کند و در عین حال بیاید و «صالح بن واقد طبری» را هم خلاص کند.

«صالح بن واقد طبری» یکی از شیعیان و اصحاب موسی بن جعفر8 بود.

یک روزی حضرت موسی بن جعفر8 او را خوستند، اهل طبرستان یعنی مازندران است. مازندران را طبرستان می‌گویند، زیرا که مردم آن‌جا سر و کار با تبر داشتند، تبر هیزم‌شکنی، به عکس زاهدان و شرق ایران، که سبزی برای خوردن هم پیدا نمی‌شود، آب شیرین برای شستن رو هم کم پیدا می‌شود، در مازندران کوه‌های آن هم یک‌پارچه درخت سبز است، اصلا زمین و آسمان آن همه گلستان است چمنستان است. کوه‌ها مملو از درختان سبز است. کار مازندرانی‌ها این بود که این درخت‌ها را بکنند و زغال کنند و بفروشند، یا تخته کنند و به این‌طرف و آن‌طرف روانه کنند و بفروشند. شکستن آن درخت‌ها با تبر است، لهذا آن‌جا را طبرستان نامیدند.

«صالح بن واقد طبری» اهل مازندارن است، از خواص شیعیان است. یک روزی حضرت موسی بن جعفر8 او را خوستند و فرمودند: هارون تو را می‌طلبد و خصویات من را از تو درخواست می‌کند، خلاصه تو را به استنطاق می‌کشند تا از تو مطالبی بپرسند، اگر تو را طلبید تو اظهار ناآگاهی بکن. اصلا بگو موسی بن جعفر8 را نمی‌شناسم. دروغ هم نگفته است، زیرا موسی بن جعفر8 و ائمه: را کسی نمی‌تواند بشناسد، شناسایی آن‌ها برای خودشان است.

چشم.

هارون «صالح بن واقد طبری» را طلبید. پرسید موسی بن جعفر8 کجا است؟ گفت: نمی‌دانم. پرسید: راست بگو چه می‌کند؟ پول از کجا برای او می‌رود؟ گفت: من هیچ اطلاعی ندارم. خود اعلاحضرت بیشتر اطلاع دارند. پدر تو را در می‌آورم، راست بگو. گفت: همین است که عرض کردم.

گفت: او را به زندان بیاندازید تا وقتی‌که بروز بدهد.

او را به زندان انداختند. چندین شب گذشت.

زندان هم بد جایی است، خدا نصیب دشمنان دین کند. خیلی بد آب و هوایی است، خوراکی حسابی آن‌جا پیدا نمی‌شود.

او را به زندان انداختند و خیلی هم به او سخت گذشت.

شب دهم بود که یک‌مرتبه تکان خورد که ما در راه این بزرگوار این‌طور شدیم، تا توجه کرد یک‌مرتبه دید که در زندان باز شد.

یا «صالح بن واقد»، بلند شو.

دید حضرت موسی بن جعفر8 است.

از جا بلند شد.

حضرت فرمود: تو را به زندان انداختند؟

گفت: بله.

حضرت فرمود: بلند شو برویم.

گفت: آقا این زندان‌بان‌ها هستند.

آن زمان که چراغ برق و چراغ توری نبوده است، هیزم را دم در زندان آتش می‌زدند که روشن باشد و زندانی‌ها فرار نکنند. زندان‌بان‌ها هم پاس می‌دادند.

حضرت دست او را گرفتند و بیرون آوردند. هیچ‌کدام آن‌ها هم ندیدند.

در این مورد من حرف‌هایی دارم که در مورد امام زمان ان‌شاءالله الرحمن به شما می‌گویم که از نظر قواعد جسمی و مادی و از نظر قواعد ماوراء ماده، هر دو نوع آن می‌شود که بدن از چشم حضار پنهان شود.

حضرت دست او را گرفت و آورد و از زندان بیرون برد.

فرمود: به مازندران برو.

گفت: می‌ترسم دنبالم بیایند و من را بگیرند و جرم من بدتر شود.

فرمود: از فکر او بردیم که مادام العمر به یاد تو نیافتد.

این‌ها مقاماتی دارد، ان‌شاءالله مفصل با یاری خود خدا بیان خواهم کرد که تداخل مقامات نشود.

گهی بر طارم اعلا شینم گهی تا پشت پای خود نبینم

این‌ها در هر لحظه دارای مقامات هستند، تجلی به مقام جسمی ملکی که می‌کنند، در زندان می‌برند و کتک می‌زنند و فحش می‌دهند، در همان لحظه تجلی به مقام ملکوتی خود می‌کنند، «صالح بن واقد» را از زندان خلاص می‌کنند.

آن فرد دیگر طالقانی را از داخل جزیره خلاص می‌کنند.

این‌طوری است.

برگردم و خلاصه کنم:

این عالم روح مدبر می‌خواهد، خدایی که به پشه روح مدبر داده است، به این عالم هم باید بدهد، حکمت اقتضا نمی‌کند که حمارقبان و مگس روح مدبر داشته باشد و این کیان کبیر و این عالم بزرگ نداشته باشد!

دارد. و همان روح مدبر کدخدا است به اصطلاح حکمای پهلوی است، کلمه قدسیه الهیه است به اصطلاح عرفا و اشراقیین، عقال فعال است به اصطلاح حکمای مشایی.

به حکم براهین عقل وجود چنین روحی برای این کون کبیر لازم است، شیعه هم همین مطلب عقلی را می‌گوید.

خدایا به حق پیغمبر همه ما را صراط مستقیم علم و معرفت، خودت رهبری بفرما.

ما فقیران که بی‌سر و پائیم

برای فضلا می‌گویم: بی‌سر و پا یعنی از آن‌طرف اول نداریم و از این‌طرف هم آخر نداریم. به اولیت خدا است اولیت ما، و به ابدیت خدا است ابدیت ما. معنای سر و ته نداریم این است.

ما فقیران که بی‌سر و پائیم کارفرمای چرخ مینائیم

لا و الا است ورد صوفی ما ما از آن سوی لا و الا هستیم

چرخ با ما ستیزه نتواند کو به زیر است و ما به بالا هستیم

«بهم تحرکت المتحرکات و سکنت السواکن»

آن‌وقت شیعه می‌گوید: امروز کدخدا و کدبانو و روح این پیکر بزرگ وجود مسعود حضرت مهدی7، پسر امام حسن عسکری7 است، و دیگر بنا شد که دنباله این مطلب را روزها یک قدری بگویم و در این باب مطالبی به عرض شما برسانم.

خدایا به حق ذات مقدست به زودی ظاهرش بفرما.


[1] قصص : 51
[2] یس : 38
[3] جمال الاسبوع : 533
[4] بقره : 20
[5]
[6] الکافی : ج 1 ص 179
[7]
[8]
[9]
[10] من لایحضره الفقیه : ج 2 ص 615
[11]
[12]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » شنبه ژانويه 03, 2026 11:20 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 23

https://drive.google.com/file/d/14-LArH ... drive_link


أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيم)[1]

حق خدمت را رعایت کردن و زحمت اولیه موسسین هر سازمانی را در نظر گرفتن، از امور وجدانی انسانی است. بر فرض که هیچ اثری بر او بار نشود، وجدان آدمی قضاوت و حکومت می‌کند به این‌که کسی‌که زحمت یک موسسه‌ای را کشید و پایه آن را با رنج و تعب بنا گزارد، باید زحمت این آدم منظور باشد، باید حق خدمت او رعایت شود.

وجدان این مطلب را قضاوت می‌کند، خواه بر این حق شناسی و رعایت کردن حق، اثر خارجی هم بار شود یا نه.

و به حکم تجربه و آزمایش، آن هم نه در یک جا و دو جا و صد جا و نه در یک قرن و دو قرن، بلکه در دوران تاریخ گذشته بشر این مطلب مسلم شده است و آزموده شده است که اگر رنج رنجبران و زحمت زحمت‌کشان نسبت به موسسه‌ای را رعایت کنیم آن موسسه سیر تصاعد و تکاملش سریع‌تر می‌شود و به کمالات لایقه زودتر می‌رسد.

یک کسی به عنوان مثال در این شهر که 50 یا 60 سال پیش هیچ خبری از او نبوده است، 60 سال قبل که زاهدانی نبود، 60 سال قبل بنایی این‌جا نبوده است، چند تا چادر نشین، اگر هم دو تا خانه گلی، شاید بوده یا نبوده است، بعدا با تغییر نام، زاهدان شده است.

اشخاص اولیه‌ای که زحمت کشیده‌اند و این شهر را بنا کرده‌اند و خشت اول و سنگ اول سازمان این بنا را گذارده‌اند، اگر این‌ها حق تقدمشان حق اسبق بودن ایشان، حق زحمت کشیدن ایشان رعایت شود، مسلما هم آن‌ها تشویق می‌شوند و هم دیگران به میل خدمت و زحمت می‌افتند.

یک بنیانی را شما بر پا می‌کنید بنیان فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، هر یک از این‌ها که باشد، یک سازمانی را شما بر پا می‌کنید اگر قدردانی از خدمات شما کردند، مسلما، هم شما به شوق می‌افتید و بیشتر در این راه می‌کوشید و هم دیگران به میل و رغبت می‌افتند و آن‌ها هم به عشق و شوق در می‌آیند.

اروپا یک جهت ترقی فوق العاده‌ای که در مدت کم کرده است، اروپا در سیصد تا سیصد و پنجاه سال قبل مثل وحشی‌های آفریقا بودند. ترقی که در آن‌جا پیدا شده است از نظر مدنیت و تمدن و حضارت، این در ظرف این دو سه قرن واقع شده است. ترقی که پیدا شده است از نظر تمدن و حضارت، یک عامل عمده‌اش این هست که حقوق زحمت‌کشان علمی و عملی کاملا رعایت شده است.

فرض کنید یک نفر از دانشمندان آن‌ها، این کشف از یکی از نوامیس طبیعت را می‌کند، آن‌قدر او را تجلیل می‌کنند، برتول ؟؟؟ 5:40 یک نفر فرانسوی هست، این شخص سه چهار تا از همین حقایق شیمیایی را کشف کرد، بدانید برای این فرد چه حساب‌هایی باز کردند و چه تشویق و تقدیرهای عجیب و غریبی کردند، در مدرسه سوربن پاریس خود شخص شخیص پادشاه، رئیس جمهوری آمد، وزرا آمدند، از ممالک دیگر اروپا نمایندگانی از طرف دولت آمدند، یک مجلس عجیبی به پا کردند، دوهزار نفر شخصیت‌های برجسته فرانسه و سایر ممالک اروپا آمده‌اند و نشسته‌اند، آن‌وقت خطیب به ستایش این شخص حرکت می‌کند، وزیر فرهنگ به ستایش این شخص حرکت می‌کند و خطابه آتشینی ایراد می‌کند و تعظیم عظیمی از برتول می‌کند، چرا؟

زیرا او دو تا از حقایق شیمیایی را کشف کرده است، بعد به عنوان او، سرودی خوانده می‌شود، بعد مدال‌هایی از سلاطین اروپا برای او می‌آید، مدالی از طرف رئیس جمهوری به او می‌دهند، او را می‌آورند کنار دست رئیس جمهوری جایش می‌دهند، خلاصه آن‌قدر برای او سلام و صلوات می‌فرستند که اگر این یک تکه کلوخ هم باشد به جنبش و حرکت می‌آید. این قهرا برتول را ده برابر به حرکت در می‌آورد و دیگران را به شوق کار می‌اندازد.

حق‌شناسی و سپاس‌گزاری، نمک نگه‌داری هر کسی، اسباب رواج و ترویج آن سازمانی که در آن واردهستند می‌شود. این مسلم هست.

بر خلاف این‌که اگر کسی در یک موسسه‌ای زحمت کشید، خون دل خورد، موسسه را به راه انداخت و حق خدمتش رعایت نشد، چهار تا بچه آمدن جلو، لگد به سینه او زدند، این موسسه مسلم بدانید می‌خوابد، دیر یا زود از بین می‌رود، هم دماغ آن کسانی که سابقه خدمت داشتند می‌سوزد و هم دیگران که به میل و رغبت خدمت در نمی‌آیند، برای همین هست که این سازمان از هم خواهد پاشید.

خوب.

اسلام یک سازمان نوینی است که در 1400 سال قبل پی‌ریزی آن شد، در یک دورانی که دنیا غرق در توحش بود، نه تنها عربستان، به سلامتی شما عجمستان هم کمتر از عربستان نبود. کهر هم کم از کبود نمی‌آورد. سگ زرد هم برادر شغال بود.

اگر شما تاریخ حوالی ولادت پیغمبر، تاریخ دنیا را نگاه کنید، می‌فهمید که دنیا در اضطراب و انقلاب و توحش بود، حتی دو تا دولت متمدن آن تاریخ، که یکی دولت و امپراطوری ایران، یکی هم امپراطوری روم یعنی ایتالیا، حتی این‌ها هم غرق در اضطراب بودند. وحشیت و بربری‌گری و جهالت و نادانی، سرتاسر دنیا را گرفته بود، در آن دوران تاریک، یک سازمانی به نام اسلام شروع شد، از مکه معظمه سرچشمه گرفت که مکه خودش یک شهر دور افتاده درون کوه‌های خشک، که صد درجه خشک‌تر از کوه‌های زاهدان. باز این‌جا اقلا یک گوربند پیدا می‌شود ولی آن‌جا یک گوربند هم نبود. یک‌دانه درخت وجود نداشت.

ما را چند روز قبل بردند به یک محلی و گفتند چند تا روستا این‌جا نگاه کنید، وقتی که رفتیم به سلامتی شما، روستا عبارت بود از دو تا چادری که زده بودن، سه تا هم سوسک زیر آن چادرها زندگی می‌کردند، آیا یک درخت گزی هم در آن‌جا به هم می‌رسید یا نمی‌رسید!

و جبال مکه و کوه‌های حجاز به درجاتی خشک‌تر و بدتر، تازه خود حجاز یک بیابان قفری، که پریروز اشاره کردم که مثل کله کچل، صاف و تاس پر شوره بود. از یک چنین نقطه‌ای سازمان اسلام سرچشمه گرفت و شروع به کار کرد. واقعا هم سازمان عجیبی هست، با همه ضربت‌هایی که خورده هست باز دنیاگیر شده است. شما نمی‌دانید چقدر ضربت خورده، الان یک ضربتش را می‌گویم البته خیلی مختصر می‌گویم و رد می‌شوم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

با آن همه ضربت‌هایی که به اسلام رسیده و الان هم می‌رسد، از جمیع طبقات ضربت به آن می‌رسد مع ذلک کله، دنیاگیر شده است، 600 میلیون جمعیت پیرو پیدا کرده است و اسم آن هر دو نیم‌کره را گرفته و پر کرده است با این همه ضربت‌ها، که اگر این ضربت‌ها به اسلام نمی‌خورد تمام روی کره مسلمان شده بودند.

خدا را آگاه و گواه می‌گیرم که اگر طبق موازین وجدان بعد از پیغمبر حرکت می‌کردند، الان یک نفر یهودی، یک نفر نصرانی، یک نفر زردشتی، یک نفر مادی و طبیعی در دنیا وجود نداشت. بر سازمان اسلام ضربت خیلی رسیده که یکی از آن را الان خواهم گفت.

این سازمان شروع شد، سنگ اولش را چه کسی گذاشت؟ سنگ اولش را یک آقازاده یتیمی‌ که پدرش مرده بود و زیردست جدش، بعد هم زیردست عموش بزرگ شده بود، به نام نامی و اسم گرامی حضرت محمد9 این سازمان شروع شد.

این سازمان یک معاون‌ها و کارمند‌های خیلی عجیب و غریب داشت، خیلی عجیب و غریب.

اولین کارمند مهم که سمت وزارت و سمت معاونت و سمت وردستی و هر چه دلت می‌خواهد اسمش را بگذار، نسبت به موسس این سازمان داشت وجود مقدس علی بن ابی طالب7 بود. سنگ اول را پیغمبر با بازوی علی7 گذاشت. آن وقتی‌که از هیچ قبیله‌ای خبری نبود، نه این قبیله مسلمان شده بود، نه آن قبیله مسلمان شده بود، نه از این قبیله کسی بود، نه از آن قبیله کسی بود، همه بت می‌پرستیدند، همه و همه بدون استثناء، به غیر بنی‌هاشم که این‌ها بر سنت و ملیت حضرت ابراهیم7 باقی بودند و بعضی از همین بنی‌هاشم هم جز اوصیاء حضرت اسماعیل7 بودند، به غیر از بنی‌هاشم همگی بت می‌پرستیدند، معطل نشوید.

همین بزرگانی که بعدا آمدند و مسلمان شدند، همین بزرگواران هم بت می‌پرستیدند، مقابل بت می‌ایستادند، تعظیم می‌کردند، تجلیل می‌کردند، باران آسمانی از بت‌ها می‌خواستند، شفای بیماران خود را از بت‌ها می‌خواستند، پول و عزت و سایر لوازم زندگی را از بت‌ها می‌خواستند، همین بزرگواران همگی بدون استثناء.

تنها کسی که از درون رحم مادرش تا وقتی‌که رفت به رحم قبر، بت نپرستید، علی7 بود.

یک دعایی هست که دعای عجیب و غریبی است و تاثیرات فراوانی دارد که مضمون آن دعا این هست که:

خدا را سوگند می‌دهند به مقام علی7، آن علی7 که طرفة العینی به خدا شرک نورزیده است.

این خاصه آقای ما علی7 هست، باقی دیگر همگی بت می‌پرستیدند و این چیز پوشیده‌ای نیست. چیز پنهانی نیست.

علی7 بود که در رحم مادرش با بت طرف بود.

دو نکته را بگویم.

قدری نسبت به امیرالمومنین7 روشن‌تر بشوید.

یک روز حضرت ابوطالب7 به منزل تشریف آوردند و به حضرت فاطمه بنت اسد3 عیال خود که مادر امیرالمومنین7 هست فرمودند: آخرش که این بچه، علی7، یک سر نخی به ما خواهد داد، آخرش یک آشوب و انقلاب بزرگی در مکه راه می‌اندازد.

حضرت فاطمه بنت اسد3 عرض کردند که چطوری؟ بچه 8 ساله؟ این بچه آشوب در مکه راه می‌اندازد؟

حضرت ابوطالب7 فرمودند: بله.

حضرت فاطمه3 عرض کردند: چطوری؟

حضرت ابوطالب7 فرمودند: این پسر روز‌ها می‌رود به مسجد الحرام داخل کعبه، وقتی که خلوت می‌شود، سنگ بر می‌دارد و بت‌ها را تکه تکه می‌کند، گوش یک بتی را می‌شکند، دهان یک بتی را چاک می‌دهد، چشم یک بت را کور می‌کند، با سنگ می‌زند.

دست امیر المومنین7 از این دست‌های من یا شما نبوده است. علی7 «مظهرالعجایب» هست در همه چیز خود. این چند روز از امیرالمومنین7 قدری می‌گویم.

می‌دانید دست امیر المومنین7 چقدر قوی بود؟

«ابن ابی الحدید» و دیگران می‌نویسند: بازوی هر پهلوانی را که علی7 می‌گرفت و می‌فشرد، او به زمین می‌نشست، هر پهلوان بازوش را که می‌گرفت و یک فشار می‌داد، آن پهلوان از شدت درد به زمین می‌نشست.

حضرت ابوطالب چهار تا پسر داشت، بزرگتر از همه طالب، بعد عقیل، بعد جعفر، بعد هم علی بن ابیطالب7. علی7 از همه کوچک‌تر بود. بین هر یک از چهار تا برادر هم، ده سال فاصله بود. این از همه کوچک‌تر بود.

به رسم اشراف عرب، حضرت ابوطالب7 بچه‌هایش را به کشتی گرفتن وا می‌داشت.

پیشینیان بچه‌هایشان را نمی‌آمدند دستکش مامانی به دستش بکنند و شلوارهای اتو کشیده به پایش بکشند و پودر به صورتشان بمالند و تو خیابان‌ها عروس وار بگردانند و بچرخونند. بچه‌هایشان را به رنج و شکنج و کشتی‌گری و شمشیربازی و اسب‌تازی و میدان‌داری، به این کار‌ها وامی‌داشتند.

غرض.

ابوطالب7 به رسم اشراف عرب بچه‌هایش را به کشتی می‌انداخت.

علی7 10 ساله 12 ساله است. می‌آمد به میدان، با برادر بزرگتر از خودش کشتی می‌گرفت و او را به زمین می‌زد، با برادر بزرگ‌تر کشتی می‌گرفت و او را به زمین می‌زد. با برادر بزرگ‌تر بزرگ‌ترش، طالب، کشتی می‌گرفت و او را هم به زمین می‌زد. بچه‌ها و جوانان می‌آمدند با علی7 کشتی بگیرند و تمام آنها را به زمین می‌زد و می‌گفتند: تو زورت خیلی هست و دو نفری می‌آمدند با امیرالمومنین7 کشتی می‌گرفتند و حضرت هر دو را به زمین می‌زد. می‌گفتند: سه نفری می‌آییم. حضرت یکی را بر می‌داشت زیر یک بغلش و یکی دیگر را زیر آن بغل می‌گرفت و سومی ‌را با پایش به زمین می‌زد.

قوه جسمانی حضرت علی بن ابی طالب7 عجیب و غریب بوده است.

دایه‌ای برای او گرفتند به رسم اشراف عرب، عرب برای بچه‌هایش دایه می‌گرفت. مرضعه‌ای از دهات مکه برای حضرت گرفتند و علی بن ابی طالب7 را آن‌جا بردند. علی7 بچه‌ای یک سال و نیم بود، آن دایه هم بچه‌ای داشت 2 ساله.

جلوی آن چادری که این دایه منزل داشت، یک قلیبی بود، قلیب در حجاز است، چاه‌های فراخ، سه متر، چهار متر گاهی، قطر دایره این قلیب هست، 5 یا 6 متر عمق داشت، چاه‌های خیلی وسیع و گود را قلیب می‌نامند. نزدیک خیمه دایه یک قلیبی بود. دایه مشغول خمیر کردن بود و آتش درست می‌کرد که برای خود نان درست کند، بچه‌اش و علی7 هم تو خیمه بودند.

آن بچه چهار و دست پایی به جلو می‌رود و علی7 هم پشت سرش می‌آید. ناگهان دایه متوجه می‌شود که دو تا بچه نیستند. این‌جا تماشایی هست!

متوجه می‌شود که هر دو تا بچه کنار چاه و قلیب آمدند. بچه خودش، دستش را درون چاه کرده است و نزدیک هست بیافتد،

شاهد عرضم این قسمت هست:

علی7 که بچه کوچک‌تر است، با دهانش یک دست بچه را محکم نگه‌داشته است و با یک دستش هم پای بچه را گرفته است و خود علی7 هم به عقب ایستاده است.

این دایه بهتش زد، اولا از هوش علی7، این چه هوشی دارد! بچه خودش توی چاه رفته است. علی7 از پشت سر رسیده است، آن‌وقت با یک دستش یک پای بچه را گرفته و با دهان هم آن یکی دست بچه را قرص و محکم نگه داشته است و یک دست خودش را هم به زمین ستون کرده و به اصطلاح لنگر ایست خودش کرده است.

اولا از هوش علی7 تعجب کرد، دوم از زور و بازوی علی7 تعجب کرد.

تو چادر قبیله فریاد بلند کرد: آهای بیایید، «المبارک میمون» «المبارک میمون» بیایید ببینید چه بچه با برکتی و با یمنی خدای متعال نصیب من کرده است که شیرش بدهم. اهل قبیله آمدند و همه از دیدن این صحنه حیران ماندند.

اولا از عقل علی7 حیران ماندند و دوم از زور علی بن ابی طالب7 در حیران شدند.

در این‌جا بود که دایه دوید بچه را گرفت و علی7 را گرفت، دیگر بوسه باران کردند با ان صورت کثیف و لب‌های پر تف آن‌ها! دست و پای امیرالمومنین7 مملو از بوسه کردند و از همان‌جا، آن بچه به نام میمون و مبارک نامیده شد و آن قلیب را قلیب میمون و مبارک گفتند.

علی7 زور عجیبی داشت.

امیرالمومنین7 سنگ‌های بزرگ را بلند می‌کرد و از پایین به بالا می‌برد و به کمر کوه می‌گذاشت. می‌گفت: هرکس پهلوان هست برود آن را پایین بیارود. با این‌که آوردن به پایین زحمت چندان نداشت، ولی دو یا سه نفر هم نمی‌توانستند به پایین بیاورند.

وقتی حضرت 4 یا 5 روزه یا یک ماهه در گهواره بود، یک روز مادرش آمد فاطمه بنت اسد3 و تعجب کرد، انگشت به دندان گزید، معطل ماند، دید یک مار بلند شده و آمده روی گهواره علی7، حالا می‌خواسته چه کار کند؟ دست حضرت یا پای حضرت را ببوسد یا بگزد ما نمی‌دانیم.

حضرت امیرالمومنین7 با این دو انگشت، نه شصت و سبابه، زیرا این دو قدرت دارند،دو انگشت سبابه و میانی که قدرتش کم هست، گلوی مار را گرفته است آن‌چنان فشار داده که مار دهانش باز شده و مانده است.

مادر علی7 تعجب کرد. مادر به قربانت برود، ماشالله این‌چه قوه‌ای است و چه عقل و فراستی هست که خدا به تو داده هست!

از این قبیل داستان‌ها اگر بگویم تا غروب طول می‌کشد.

هفت تا بند دور دست امیرالمومنین7 پیچید، با یک تکان بند‌ها را پاره کرد، که بعد دیگر دست علی7 را با ؟؟؟ 26:35 بند نکردند.

خیلی زور علی7 زیاد بود.

حضرت ابوطالب7 فرمود: که این بچه می‌رود روزها تو مسجدالحرام داخل کعبه و پیش بت‌ها، 360 تا بت آن‌جا آورده بودند، بت سنگی و چوبی و آهنی و فولادی و مفرقی و مثلث و مربع و دراز و گرد و گلوله و انواع و اقسام بت‌ها.

حضرت سنگ بر می‌دارد یکی یکی این‌ها را خراب می‌کند، معیوب می‌کند، یکی را چشمش را کور می‌کند، یکی را گوشش را می‌شکند، یکی را دهانش را پاره می‌کند و بعد بیرون می‌آید.

قریش نمی‌داند. خیلی مگسی شدند مثل خرهای مگسی، خیلی خلقشان تنگ شده است و می‌پرسند که چه کسی این کارها را کرده و کیست که بت‌های ما را خراب می‌کند؟

مسلما این‌ها جاسوس خواهند گذاشت و علی7 را می‌گیرند. جاسوس‌های این‌ها و مفتش‌های این‌ها عاقبت علی7 را به دست می‌آ‌ورند و یک کتکی او را می‌زنند که آن سرش ناپیدا باشد. من هم که پدرش هستم نمی‌توانم طاقت بیاورم، قوم وخویش‌های ما هم که نمی‌توانند طاقت بیاورند و به حمایت بچه بلند خواهیم شد و جنگ و نزاع در مکه درخواهد گرفت و معلوم نیست چند هزار خون ریخته شود.

این عبارتی بود، تقریبا، مضمون این مطلب را حضرت ابوطالب7 به حضرت فاطمه بنت اسد3 فرمودند.

وقتی این جملات را حضرت ابوطالب7 فرمودند، حضرت فاطمه بنت اسد3 فرمودند: حالا که تو این‌ها را گفتی، بگذار من هم برایت بگویم، این بچه عجیب است و دشمنی عجیبی با بت‌ها دارد.

بعد دو قصه را تعریف کرد.

یکی این‌که فرمودند: وقتی من حامل بودم به علی7 و وقتی تو شکم من بود، زمانی که می‌رفتم داخل کعبه برای عبادت، چون این خانه از زمان حضرت ابراهیم7 محل عبادت بود، مطاف و معبد ملت ابراهیمی7 بود، معبدی در دنیا الان، قدیم‌تر از مکه نداریم، 4000 هزار سال است که این خانه معبد هست و مطاف بندگان خدا است.

فرمود که داخل خانه می‌رفتم برای عبادت و زمانی که نزدیک بت می‌شدم، بت‌ها را آن‌جا ریخته بودند 360 بت آن‌جا بود، نزدیک یک بت که می‌شدم، می‌خواستم بایستم، دلم به درد می‌آمد، یک دفعه دل درد می‌گرفت مثل آدمی که قولنج می‌شود، از بت‌ها که دور می‌شدم دلم آرام می‌گرفت و راحت می‌شدم. متوجه نمی‌شدم علتش چیست؟

تا این‌که یک روز، این قصه خیلی شنیدنی هست، عقیل را با خودم همراه کردم، با عقیل رفتیم درون خانه، عقیل بچه ده ساله هست، به محض این‌که رفتیم در خانه کعبه من مشغول عبادت شدم و عقیل دستش را گذاشت بالای یکی از بت‌ها، از درون رحمم صدا بلند شد که:

داداش عقیل، دستت را بردار!

عقیل پرسید: این صدا از کجا آمد؟ نفهمیدم از درون رحم هست. دست گذاشتم روی رحم و گفتم مادر قربانت برود، تو هنوز به دنیا نیامده‌ای این سروصدا‌ها را راه انداخته‌ای، مادر جان، اگر به دنیا بیایی چه کار خواهی کرد!

این از درون رحم با بت‌ها دشمن بوده است.

مادرش که نزدیک بت می‌رفته است با آن بازوی یداللهی به شکم فشار می‌آورده است و درد می‌گرفته است و مادرش هم به هوای دل درد که کنار می‌آمده و خوب می‌شده است.

برادرش عقیل که دست بالای بت می‌‌گذاشته است از درون شکم مادر نهی می‌کرده است.

«لم یشرک بالله طرفة عین»[2]

فهمیدید.

این حال اولیه علی7 است.

آن وقت این کسی‌که «لم یشرک بالله طرفة عین» مثل خود پیغمبر، که پیغمبر هم آنی به خداوند شرک نورزید و یک دقیقه هم پیش یک بتی گردن خم نکرد، معاونش هم باید مثل خودش باشد، وزیرش هم باید مثل خودش باشد، وردستش هم باید مثل خودش باشد، نائب و خلیفه‌اش هم باید مثل خودش باشد.

ایشان معاون و به اصطلاح پزشک‌یار بودند، پیغمبر پزشک بود، «طبیب الدوار بطبه» علی7 هم پزشک‌یار بود.

این کسی‌که «لم یشرک بالله طرفة عین» در سازمان اسلام از قدم اولی که پیغمبر برداشت، این شخص شرکت داشت، از همان قدم اول شریک پیغمبر بود.

تازه از راه آمده بود، بچه‌ای 8 یا 9 ساله، یا کمتر یا هنوز ده ساله نشده بود، پیغمبر که می‌‌آمدند، پیغمبر ادعا کرده بودند و می‌آمدند تو این کوچه و بازار مکه، بچه‌ها می‌آمدند.

برای بچه نمی‌شود ابوطالب7 بیاید با بچه‌ها حرف بزند، یا قوم و خویشان بیایند، چون بچه بودن، بچه که شعورش نمی‌رسد، این راه خوبی بود برای کفار، بچه‌ها را می‌فرستادند، بچه‌ها را می‌‌آمدند، فحش می‌دادند به پیغمبر، سنگ می‌زدند به پیغمبر، اذیت می‌کردند پیغمبر را.

امیرالمومنین7 وقتی فهمید به پیغمبر عرض کرد من را هم با خودتان ببرید. پیغمبر امیرالمومنین7 را زیر عبا خود، با خودش می‌برد، وقتی آن بچه‌ها می‌دیدند پیغمبر می‌آید، از دور حمله می‌کردند و سنگ و فحش می‌دادند، علی7 از زیر عبای پیغمبر بیرون می‌آمد، آقا چشمتان روز بد نبیند! یک اردنگی به یکی می‌زد، یک پس گردنی به آن یکی می‌زد، دهان یکی را می‌گرفت، گوش یکی را می‌گرفت، این‌ها مثل سگ زوزه می‌کشیدند، یکی گوشش دریده شده بود، یکی دهانش دریده شده بود، یکی جای دیگرش، یکی دستش شکسته، یکی سرش شکسته، مثل سگ زوزه کشان می‌رفتند طرف خانه‌هایشان، هر کدام از بچه‌ها به سمت خانه خود فرار می‌کرد، وقتی پدر و مادرها می‌‌دیدند بچه‌هایشان یا گوشش خونی هست یا دهانش یا صورتشان سیاه شده یا دندانش شکسته است.

می‌‌پرسیدند چی شده است؟

بچه می‌گفتند: «قصمنا علی» «قصمنا علی» علی7 پدر ما را در آورد، علی7 ما را شکاند، قصم به معنای شکاندن هست، پدر ما را به دست ما داد.

این اواخر که این بچه‌ها بزرگ شده بودند و به جنگ‌ها می‌‌آمدند، مورخین همه نوشته‌اند، در جنگ‌ها همان کسانی که در بچگی از علی7 کتک خورده بودند برق چشمشان گرفته شده بود، این‌ها در جنگ‌ها چشمشان که به علی7 می‌‌افتاد، فریاد می‌زدند و به همدیگر می‌گفتند: قصم قصم، اسم علی7 را قصم گذاشته بودند، جلو نروید، یعنی این همان کسی هست که در بچگی ما را کتک زد.

این لقب علی بن ابی طالب7 شده بود در جنگ‌ها که یل‌ها و گردان و دلیرانی که در کودکی از علی7 ضرب شصت خورده بودند، اسمش را قصم گذاشته بودند، می‌گفتند: قصم قصم، جلو نروید.

از بچگی در سازمان اسلام علی بن ابی طالب7 شرکت داشت، حامی ‌پیغمبر بود، حافظ پیغمبر بود.

علی7 14 ساله بود یا 13 ساله یا بزرگتر، پیغمبر را کفار قریش در محاصره اقتصادی گذاشتند ، وقتی که دیدند چاره زبان پیغمبر را نمی‌توانند بکنند، در مقابل قرآن نمی‌‌توانند عرض اندام کنند، حریف زبان پیغمبر نمی‌شوند، مسلمین هم عددشان زیادتر می‌شود، کم و بیش مسلمان می‌شوند، مخصوصا ابوبکر در همان سال اول بود که مسلمان شد، عمر دو یا سه سال بعد مسلمان شد، مسلمان شدن عمر هم تاثیر بسزایی داشت. باباشمل‌ها از او حساب می‌بردند. این بود که دیدند اسلام ترقی می‌کند، گفتند خوب است که مسلمانان را در محاصره اقتصادی بگذاریم. از این راه این‌ها را محاصره کنیم، یا برگردند از اسلام یا از این‌جا بروند یا بالاخره بمیرند.

اعلام عمومی کردند و کاغذها نوشتند، کاغذ را مهر کردند و در خانه کعبه گذاشتند که خلاصه بچه پدر و مادرش نیست آن کسی‌که با مسلمانان معامله کند، نه آب بدهید به آن‌ها و نه نان بدهید به آنان، نه جنس بفروشید به آنان، هیچ معامله و معاشرت با آن‌ها نکنید، سلام و کلام را قطع کنید.

امیرالمومنین می‌فرماید: «؟؟؟ 38:30 » احدی حق مکالمه با مسلمانان را ندارد، حق فروش جنس، و لو یک دانه لپه یا نخود حق ندارد. هرکس که معامله کند سرش ؟؟؟ به قول خاقان ؟؟؟

این‌ها معطل ماندند. خطر جان هم شدید شد.

حضرت ابوطالب7 یک دره‌ای داشت در مکه به نام شعب ابی طالب.

من سال اول که مشرف شدم مکه سنه 1321 خورشیدی، حجة الاسلام خودم را رفتم 29 یا 28 سال قبل، آن شعیب نمایان بود، خارج مکه بود، دره کوهی بین مکه و منی است. ولی حالا دیگر جز مکه شده است آبادی مکه تا نزدیک منی رفته است.

حضرت ابوطالب7 مسلمانان را برد به شعب، فرمود برویم به آن‌جا که آن‌جا حصاری و دژی هست و این‌ها نمی‌توانند شبی خون بزنند.

پول خدیجه3 هم این‌جا به کار افتاد، خدیجه3 هم پول‌هایش را کامل در اختیار پیامبر گذاشت.

هم جا، هم پول. کجاست پهلوانی که حالا بتواند آذوقه تهیه کند؟ کجاست؟

اگر کسی 5 سیر آرد می‌خواست به مسلمانان بدهد، تکه تکه‌اش می‌کردند. اگر می‌فهمیدند کسی یک کاسه مثلا آب یا ماست یا خوراکی دیگری به این‌ها داده است، سوراخ سوراخش می‌کردند.

در این زمان، سه سال، صحبت یک روز و یک هفته نبود، بلکه سه سال آن‌جا بودند.

حضرت علی7 مکه می‌آمد، پدرش ابوطالب7 یک رفیقی داشت، البته ابوطالب7 از بزرگان بود و رفیق زیاد داشت، سرسلسله بنی‌هاشم هم هست، رفقای خوار و بار فروش داشت به اصطلاح، که این‌ها آرد و گندم و حبوبات داشتند. پول خدیجه3 را به علی7 می‌داد، در همین موقع‌ها ابوبکر هم بود، عمر هم بود، عثمان هم بود، دیگران هم بودند، قریب هفتاد، هشتاد نفر بلکه بیشتر بودند، ولی هیچ کدام این‌ها جرأت نمی‌کردند بیایند، هیچ کدامشان، و هیچ کدامشان این از خود گذشتگی را نداشتند، علی7 را پدرش ابوطالب7 می‌گفت: بابا، بگیر پول را و برو مواد غذایی را بگیر و بیاور، علی7 می‌‌گفت: چشم.

هر یک قدمش با جانش بازی می‌کرد هر یک قدم. اگر علی7 را می‌دیدند و پیدا می‌کردند، سوراخ سوراخش می‌کردند، تکه تکه‌اش می‌کردند، مع ذلک کله، می‌آمد، خوار و بار می‌گرفت به دوشش، با آن بازوهای قوی زورآور و زورمند، این‌ها را به دوش خود می‌گرفت و سر شب به شعب می‌آورد. سه سال خوراک مسلمانان آن‌جا را علی7 با از خودگذشتی و جانثاری می‌داد.

به خدا من کباب می‌شوم، به قرآن عظیم من گاهی، غالبا من صحبت‌های امیرالمومنین7 را کم می‌کنم، گاهی که من خدمات علی7 را می‌‌بینم و می‌خوانم و بعد آن مظلومیت!

برو کناری بنشین، آتش می‌گیرم.

سه سال نان مسلمانان را هر روز با قیمت جانش علی7 می‌آورد.

تاریخ شیعه و سنی نوشته است، تمام تواریخ دنیا نوشته‌اند، نه خیال کنید چهار تا شیعه این‌ها را نوشته‌اند.

هر 5 مذهب این تواریخ را قبول دارد، اروپایی‌ها با این کاوش و کوشش و تحقیقات عمیقی که کرده‌اند همین تاریخی که الان من می‌گویم را قبول دارند.

هر یک قدمی ‌که علی7 می‌آمد با جانش بازی می‌کرد.

اگر ابوجهل یا حتی ابولهب عمویش و دیگران و ابوسفیان و کفار دیگر می‌دیدند، همان‌جا فریاد می‌زدند که علی7 دارد غذا می‌برد، کفار می‌ریختند تکه تکه‌اش می‌کردند.

مع ذلک کله، اعتنا نمی‌کرد، جانش را در کف دستش گرفته بود، در راه اسلام، در راه سازمان قرآن و ابقا و نگهبانی مسلمانان، هر روز جانش را در کف می‌گرفت تا برای مسلمانان خوراک بیاورد.

مگه تنها همین بود!

قربان خاک پای ابوطالب7 بروم، ای حقوق ناشناسی که نسبت به ابوطالب7 بی ادبی کند.

ابوطالب7 هم مرد عجیبی بود، خیلی از این صفات و سمات و از خودگذشتی‌های علی7 مولود و تربیت پدرش ابوطالب7 بود، ابوطالب پیغمبر را نگه‌داشت.

شب که می‌شد ابوطالب7 سر شب پیغمبر را می‌آورد می‌خواباند این‌جا، وسط شب که می‌شد می‌آمد عمو جان عمو جان بلند شو عمو جان، دست پیغمبر را می‌گرفت و می‌برد در یک گوشه‌ای مخفیانه که احدی نداند، حالا سر شب این‌جا خوابیده همه دیدند، حالا نیمه شب که نماز عشاء را خوانده‌اند و خوابیدند، در حالی که همه دیدن که پیغمبر این‌جا خوابیده است. حالا نیمه شب که می‌شد می‌آمد و می‌گفت: عمو جان بلند شو، بغل می‌کرد پیغمبر را یا حرکت می‌داد پیغمبر را و می‌برد به کنجی که هیچ کسی نداند و آن‌جا می‌خواباند.

چرا؟

برای این‌که مبادا جاسوس‌ها سر شب دیده باشند و نیمه شب شبیه خون بزنند و بیایند پیغمبر را بکشند، آن‌وقت جای پیغمبر، علی7 را می‌خواباند.

جای پیغمبر علی7 را می‌خواباند، بابا علی7، لبیک، بیا بابا جان، بیا این‌جا بخواب.

که یک شب امیرالمومنین7 به حضرت ابوطالب7 گفتند بابا، این کاری که تو می‌کنی آخرش ما را به کشتن می‌دهد. حضرت ابوطالب7 گفتند: ای نور چشمان من، از مرگ می‌ترسی؟ بچه مرد که از مرگ نمی‌ترسد، حال امیرالمومنین7 منقلب شد و گفت: ابدا من از مرگ وحشتی ندارم، مرگ برای همه هست. خواستم بگویم این کار این‌طوری خطری هست و راستی هم خطری بود.

سه سال، شب و روز علی7 جانش به کف دستش و در راه اسلام از خودگذشتگی نشان می‌داد. سه سال نان آن‌ها را علی7 داد.

آخر حساب این‌ها را بکنید ای با انصاف‌ها، ای با وجدان‌ها، ای دنیای با شرف و با وجدان و با انصاف، حساب این مطالب را بکنید، آن وقت ببیند باید علی7 را زد عقب و گفت تو برو بنشین تو خانه‌ات!

سه سال نان آن‌ها را داد با جان خودش، سه سال شب‌ها جانش را نثار پیغمبر کرد.

آن شبی که پیغمبر از مکه به سمت مدینه حرکت کردند و هجرت کردند و علی7 را جای خودشان خواباندند، این خواباندن یک چیز تازه‌ای نبوده است. یک مطلب تازه‌ای که حالا نوبر باشد نبوده است. این کار سه ساله علی بن ابیطالب7 بوده است. سه سال علی بن ابیطالب7 این کارها را به تربیت و تعلیم پدرش حضرت ابوطالب7 کرده است، شخصیت بزرگ اسلام، ابوطالب7 به گردن همه مسلمانان جهان حق دارد، حق دارد، چون سه سال عادی شده بود به این کار، آن وقت آن شب برای امیرالمومنین7 چیزی نبود که در بستر پیامبر بخوابد

از جا بلند شد، همه دیدند علی7 هست، تعجب کردند این چه کار می‌کند این‌جا، یک مقداری هم ترس از امیرالمومنین7 داشتند.

پرسیدند: ای علی7 پسر عمویت کجاست؟ فرمود: نمی‌دانم، رفت. کجا رفت؟ نمی‌دانم کجا رفت. کجا رفت راستش را بگو؟ گفت نمی‌دانم.

خوب به علی7 هم نظری نداشتند که ب او را کشند.

بزرگ‌تر شد. مدینه آمد.

امانت‌های پیغمبر را چه کسی داد؟ پیغمبر به چه کسی اطمینان داشت که امانت‌های مردم را به او بسپارد و بعد بگوید به صاحبانش پس بدهید؟ به چه کسی داد؟ به علی7‌. پیغمبر اطمینان به احدی جز علی7 نکرد، امانت‌های مردم که دست پیغمبر بود، پیغمبر به علی7 داد و به علی7 گفت امانت‌ها را به صاحبشان برسان.

نوامیس پیغمبر را چه کسی از مکه به مدینه آورد؟ علی7. همان‌جا هم با جانش بازی می‌کرد. اگر علی7 را همان موقع با فواطم گیر می‌آوردند سوراخ سوراخ می‌کردند، علی7 را تکه تکه می‌کردند اگر می‌دیدند فاطمه‌ها را برداشته و می‌برد به طرف پیغمبر. از جانش گذشت، سه تا فاطمه را برداشت آورد تا خودش را رساند به پیغمبر. قدم به قدم علی7 جان نثاری کرده است، قدم به قدم علی7 سرش را در راه قرآن داده است، قدم به قدم علی بن ابیطالب7 اسلام و قرآن را مانند شمعی و خودش را مانند پروانه می‌زده به شعاع اسلام و می‌سوزانده است.

بزرگ‌تر شده و حالا به مدینه آمده است.

مدینه جنگ‌ها شروع شد. شروع جنگ‌ها از وقتی‌ شروع شد که پیغمبر به مدینه آمد.

جنگ اول، جنگ بدر بود. در جنگ بدر چه کسی سینه سپر کرد و زخم‌ها برداشت و کشتار‌ها کرد و زخم‌ها و جراحت‌ها داد تا پیش برد؟ علی7 بود. همه نوشته‌اند، مختص به شیعه نیست، تمام مورخان دنیا نوشته‌اند.

از جنگ بدر که کفار شکست خوردند و عتبه و شیبه و دیگران، همه را علی7 کشت و آن‌ها را انداختند به قلیب بدر، در آن چاه بزرگ، و خیلی کیف داشت، وقتی‌که فتح می‌کردند فتح‌ها را علی7 می‌کرد و کیف‌هایش را پیغمبر.

این هم شیرین هست.

ضربت‌ها را علی7 می‌زد و کیف ولذت‌ها را پیغمبر می‌کرد. البته علی7 بچه پیغمبر هست، علی7 تربیت شده پیغمبر هست. پیغمبر هم که وقتی علی7 به دنیا آمد و از خانه کعبه بیرون آمد، مادرش فاطمه بنت اسد3 بیرونش آورد، اولین کسی‌که علی7 را به بغل گرفت پیغمبر بود. از دست مادرش گرفت به بغل خود. برد به گهواره گذاشت و می‌آمد پای گهواره علی7 می‌نشست پیغمبر، برای علی7 سرود خواب می‌گفت: گهواره علی7 را تکان می‌داد، گاهی مادرش شیر می‌دوشید در ظرف می‌گذاشت و پیغمبر می‌‌آمد پهلوی علی7. شیر به دهان علی7 می‌گذاشت. علی7 را سیر می‌کرد. علی7 را به بغلش می‌گرفت، این طرف و آن طرف می‌برد تا زمانی‌که علی7 روی پا آمد، دست علی7 را می‌گرفت، قدم به قدم با خودش می‌برد، در کوه‌های حرا که محل اسرار پیغمبر است، علی7 را با خود می‌برد، اسرار و رموز غیب را به چشم علی7 می‌کشاند.

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت

شب‌ها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت

پیغمبر هم با علی7 این‌طور بود. آن‌وقت زحمت را علی7 می‌کشید و پیغمبر هم لذت می‌برد، چون دست پروده خودش هست. این‌ها را که کشتند پیغمبر آمد جلو و فرمود: این کشته‌ها را بلند کنید، شیبه و عتبه و همین سگ‌هایی ‌که در مکه پیغمبر را اذیت کردند، سنگ زدند، فحش دادند، خاکستر روی سرش ریختند، آزار دادند، حالا کشته شدند.

فرمود این‌ها را بلند کنید. بلند کردند و نشاندند، پیغمبر یک نگاهی کرد و فرمود: «قد وجدتما وعدنی ربی حقا فهل وجدتم ما وعدکم ربکم حقا» فرمود: یافتم آن‌چه را که خدا به من وعده داده بود، آیا شما هم یافتید آن‌چه را که خدا به شما وعده داده است؟

خلیفه دوم جلو آمد و گفت یا رسول الله، با این مرده‌هایی که روح ندارند و کبوتر نفسشان پریده و رفته است، چرا با این‌ها صحبت می‌کنی؟ این‌ها که چیزی نمی‌‌فهمند. حضرت فرمودند: این‌ها با فهم‌تر از شما هستند، این‌ها زودتر از شما می‌شنوند کلام مرا و زودتر از شما می‌بینند من را، تا وقتی من این‌جا هستم، عذابی نیست، ولی تا من از این‌جا دور بشوم آن‌چنان خدا عذاب کند این‌ها را که نعره‌ ایشان به آسمان برود.

چه کسی کشت؟ علی7.

بعدش جنگ احد شد. در جنگ احد که چه عرض کنم چه فضاحتی به بار آوردند جمعی و چه ایستادگی علی7 کرد.

یک تیپ از یک طرف حمله می‌کردند، علی7 آن‌جا بود و پیغمبر داد می‌زد: علی علی7 از این طرف آمدند. می‌تاخت امیرالمومنین7 حمله می‌کرد، می‌زد «اذا ؟؟؟ 57:30»

افسوس که روز گذشت و وقت هم نشد از شجاعتش بگویم. اگر از شجاعتش بگویم مست می‌شوید. ارباب شما هست ؟؟؟ «کانت ضرباته بکر» این را همه نوشته‌اند ضربت‌های علی7 بکر بود، یعنی یکی بود، هیچ‌وقت علی7 به کشته‌ای دو تا شمشیر نزد، وقتش را حرام نمی‌کرد به هرکس یک شمشیر می‌زد. به بالا که می‌زد، دو نیم می‌کرد از عرض. به کمر که می‌زد، دو نیم می‌کرد از طول. ؟؟؟

در «لیله الحِریق» یعنی شب سرد. دیدند صدای «الله‌اکبر» علی7 بلند است، شمردند دیدند که ششصد و خورده‌ای «الله‌اکبر» گفت. صبح شمردن تعداد کشته‌ها را، دیدند به عدد هر یک «الله‌اکبر» یکی را کشته است.

وقتی که می‌زد، سرها را به هوا می‌پراند. سر را که ؟؟؟ 59 ترکمن‌تاز، آن «دُلدُل» معرکه بود، «دُلدُل» هم واقعا عجیب بود، مثل مرغ می‌پرید، چه طاقتی داشت آن حیوان، تیر به او می‌خورد، نیزه به او می‌زدند، ولی صبر می‌کرد. وقتی سوار بر این «دُلدُل» می‌شد و سر‌ را به پوست زین می‌گذاشت و حمله می‌کرد، حملات عجیبی می‌کرد. «و کان له ؟؟؟ 59:40 الاسد»

همه نوشته‌اند که شیر وقتی در غضب می‌شود یک غلغله‌هایی در گلویش می‌اندازد.

گاهی دیدید درویش‌ها غلغله‌هایی به گلویشان می‌اندازند، این تصنعی هست، یک غلغله‌ای شیر در گلوش دارد.

دارد علی بن ابیطالب7 وقتی غضبناک می‌شد در جنگ، در گلویش صدایی و غلغله‌ای بود مثل صدا و غلغله شیر. این رگ‌های گردن پر می‌شد، این شمشیر را بدست می‌گرفت و می‌رفت تو دل لشگر. ؟؟؟ 1:00:50 می‌زد از راست، از چپ و برگشت هم نداشت. خودش گفت «لو العری ؟؟؟ 1:01:00» اگر تمام عرب پشت به پشت بنهند و یکسره به من حمله کنند، من پشت نمی‌کنم، فرار نمی‌کنم.

آن روزی که عمرو عاص می‌خواست در جنگ صفین معاویه را به کشتن بدهد یکی آمده بود تو میدان فریاد می‌زد: معاویه بیاید می‌خواهم با او جنگ کنم.

عمرو عاص سیخ زد به معاویه و گفت برو. معاویه گفت کجا بروم؟ نمی‌دانی این کیست؟ گفت نه. گفت این علی7 هست.کسی دیگری جرأت ندارد که بیاید. عمروعاص گفت: نه این علی7 نیست و کسی دیگر هست، برو با او بجنگ.

خلاصه عمرو عاص می‌خواست معاویه را از بین ببرد. معاویه هم که از او رندتر و زرنگ‌تر بود گفت این علی7 هست. من از جانم سیر نشدم که بروم جلو.

اختلاف بالا گرفت.

از کجا بفهمیم علی7 هست یا خیر، چون مرد میدان‌دار نقاب به صورت داشت.

گفت از کجا بفهمیم علی7 هست یا نه.

معاویه گفت: فرمان می‌دهیم همه قشون، پیاده نظام و سواره نظام، همه یورش ببرند به سمت او. اگر فرار کرد علی7 نیست، اگر ایستاد علی7 هست. یک فرمان و بسیج عمومی ‌داد تا همه یورش همگانی به سوی او ببرند. از همه طرف از راست و چپ و قلب لشگر، دریای لشگر به جنبش درآمد رو به او، ولی دیدند آن شخص همین‌طور ایستاده هست و فرار نکرده است.

اسب‌ها شیحه کشان و‌ های و هوی لشگر، ولی آن شخص همچنان ایستاده است. وقتی‌که نزدیک شدند دیدند نقاب را برداشت و شمشیر را کشید و دیدند که علی7 هست.

به محض این‌که چشمانشان به علی7 افتاد همه فرار کردند همه.

معاویه به عمروعاص گفت: تو می‌خواستی من را به کشتن بدهی!

مرد جنگی و دلاور عجیبی بود.

وقتی در جنگ احد از هر سویی که به پیغمبر حمله می‌کردند هیچ کسی نبود، معطلتان نکنم تعارف ندارد تاریخ تعارف ندارد، بروید نگاه کنید، ببینید کجا بوده‌اند پهلوان پنبه‌هایی که در مسجد‌ هارت و هورت می‌کردند، این‌ها کجا بودند. پهلوان پنبه‌ای‌های تو مسجد همه زدند به چاک، فقط علی7 بود مثل پروانه، 90 زخم خورده به جلوی بدن علی7، 3 تا چاقو به خودت بزن تا بفهمی چطور بوده است. چاقو که هیچ، دو تا سوزن به خودت بزن شب خوابت نمی‌برد. 90 زخم خورد، از پا در آمده بود، خودش می‌گوید، افتاده بودم رمق حرکت نداشتم، یک سفید پوشی که جبرئیل بوده است می‌آمد، زیر بغل من را می‌گرفت می‌گفت: علی7 از جا برخیر پسر عمویت غریب هست. علی7 از جا برخیز، پیغمبر یاور ندارد، معین ندارد.

آن روز جبرئیل آمد و گفت: «لاسیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی7»

شاه مردان شیر یزدان قدرت پرودگار لافتی الا علی7 لاسیف الا ذوالفقار

این ذکر جبرئیلی دراویش است.

شاه مردان شیر یزدان قدرت پرودگار لافتی الا علی7 لاسیف الا ذوالفقار

ناد علی7 هم همان روز آمد.

جبرئیل گفت: «ناد علیا7 مظهر العجایب»

پیغمبر علی7 را فریاد کن، علی7 را فریاد کن، این بود که از هر طرف می‌آمدند پیغمبر می‌گفت: علی7 از این طرف آمدند، علی7 مثل پروانه می‌دوید و می‌رفت، با جانش بازی کرد، عجب قدردانی از زحماتش کردند، عجب قدردانی از خدماتش کردند، 26 سال تو خانه نشاندن او را.

این بچه‌هایش دور علی7 بودند، با عیال غم دیده‌اش، با زن دلشکسته‌اش، با محبوبه اشک ریزانش.

باز تا زهرا3 زنده بود یک چیزی بود. و چهار نفر به آبروی زهرا به علی7 سلام می‌کردند، وقتی زهرا3 از دنیا رفت، دیگر علی7 غریب شد، علی7 گوشه نشین شد، علی7 خانه‌نشین شد، دل علی7 را خون کردند.

ای امان، ای امان.

«فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا»



[1] زخرف : 4
[2]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » دوشنبه ژانويه 05, 2026 12:20 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 24

https://drive.google.com/file/d/1j5chni ... drive_link
أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ)[1]

اگر دریاها مرکب شوند و درخت‌ها همه قلم شوند و جن و انس هم نویسنده تیزدست تندنویس شوند و بخواهند فضائل و مناقب حضرت مولا امیرالمومنین علی بن ابیطالب7 را احصا کنند، نمی‌توانند، اگر از اول دنیا تا آخر دنیا، جن و انس تمام روییدنی‌های قلم کنند، تمام مایعات دنیا را مرکب کنند و بخواهند احصا کنند و بشمارند فضائل علی7 را نمی‌توانند. (قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَدا)[2]. کلمه الله العلیا که اگر دریاها مداد شوند نمی‌توانند حدود و شئون آن کلمه را احصا کنند، وجود مقدس امیرالمومنین است، ما هم نمی‌توانیم مناقب آن حضرت را آن‌طوری‌که هست عرض کنیم، گرچه به قدر نمی از یم هم بیشتر بلد نیستیم، بزرگان ما، بنده که قابل نیستم. ولی افق فهم اکثریت مردم پایین‌تر از این است که بتوانند میل کنند که علی7 کیست.

دیشب در همین منبر عرض کردم که بی‌خود نیست که مدعی الوهیت او می‌شوند، «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها». چرا در مورد دیگران کسی مدعی الوهیت نشده است، پیغمبر اصحاب خیلی داشت، تنها علی7 که نبود، در مورد هیچ‌یک از اصحاب علی7 مدعی الوهیت نشده‌اند غیر از امیرالمومنین علی7 با آن همه دشمن‌هایی که داشت، آخر یک چیزهایی بوده است. در مورد دیگران حتی مدعی ولایت هم نشده‌اند، مدعی امامت هم نشده‌اند، چیزی نداشتند، معطل نشوید.

یک حدیث شروع کنم و از همین حدیث ببینم تا آن‌جا که مقتضی است و خدا به زبانم جاری می‌کند، راست می‌گویم در این مرحله بنده جلوی زبانم را می‌کشم و ترمز می‌کنم، به عقب می‌زنم، چون می‌ترسم که یک خورده جلو رفت بعضی مغزها تکان بخورد.

یک روزی پیغمبر بالا منبر بودند. این حدیث را «ابن ابی جمهور احسائی» در کتاب «مُجلی» می‌نویسد، «ابن ابی جمهور» از اشخاصی است که ثقه و مورد اعتماد است و علامه مجلسی رضوان الله علیه و دیگران از او احادیث نقل می‌کنند، خیلی هم ملا است، این کتاب «مُجلی» هم کتاب علمی بسیار خوبی است.

یک روزی پیغمبر بعد از نماز صبح بالای منبر بودند، پیغمبر هم نماز می‌خواندند و هم منبر می‌رفتند و موعظه می‌کردند، هم پیش‌نماز بودند و هم واعظ بودند، نماز بدون وعظ هم خیلی نتیجه زیاد فراوان ندارد، نتیجه دارد و خیلی هم خوب است اما چرب‌تر اگر بخواهند بکنند بعد از نماز جماعت یک موعظه‌ای هم باشد، یا خود امام منبر برود یا یک نفر دیگری. بعد از نماز حضرت منبر رفته بودند و اصحاب هم نشسته بودند، در این بین دیدند که یک هیولای عجیب و غریب، ابوالهول، از در مسجد آمد، چیزی مثل چنار قد کشیده‌ای دارد و پهن است و چشم‌هایش مثل کاسه زیت می‌درخشد، یک قیافه خیلی هولناک مهیب ترساننده‌ای دارد، از در مسجد آمد، از جنس و سنخ ما نیست، یک چیز درشتی از این در با زحمت می‌آید، صورتش هم گرفته است و چشم‌هایش هم قرمز است، لب و دهان مخصوصی دارد و خلاصه به هیکل او که نگاه می‌کردند می‌ترسیدند، بدون سلام و کلام و بدون انسانیتی آمد و پای منبر پیامبر رفت و با پیامبر شروع صحبت کرد، در همین حال پیامبر دیدند که او می‌لرزد و حال او عوض شد، ترس او را برداشته است، دائم خودش را به پناه منبر پیامبر می‌آورد و دارد لاغر و باریک می‌شود، رنگ او عوض می‌شود، رعب او را گرفته است، لرز به بدن او افتاده است، پیغمبر تعجب کردند، اشخاصی هم که نشسته بودند تعجب کردند، هیولا به این بزرگی ترسیده و خودش را به کنار منبر پیامبر می‌کشد و باریک و کوتاه می‌شود.

پیغمبر فرمودند: چه شده است؟ چه خبرت است؟ گفت: آن‌جا را نگاه کنید. وقتی نگاه کردند، دیدند از در مسجد امیرالمومنین7 وارد شد، او چشمش به امیرالمومنین7 افتاده است و زهره‌اش آب شده است، لرزش برداشته و ترسش برداشته است و به پناه منبر پیامبر رفته است و خودش را به منبر می‌چسباند.

پیامبر فرمودند: وحشت نکن چیزی نیست، پسر عم خود ما است، چرا از این می‌ترسی؟

گفت: یا رسول الله من قصه‌ای با او دارم، در عهد حضرت سلیمان یا جلوتر، من و چند تا از نمرودها، جن‌های طاغی یاغی،

اولا آقایان بدانید جن در دنیا است، خیلی گوش به حرف‌های بی‌پر‌ و پاچه این حکما و عرفا ندهید، در صد تا، نود و نه تا از این عرفا و حکما خبط ؟؟؟ 9:50 کرده‌اند، به غلط رفته‌اند که منکر جن شده‌اند، منکر ملک هم شده‌اند، ملک را قوه عقلیه می‌دانند، جن را عبارت از قوه خیالیه می‌دانند، و من را در این باب حرف به اندازه ده تا منبر است که اگر بخواهم مفصل و مبسوط، مبدا خلقت آن‌ها، آیات و روایات، قصص و حکایات، بگویم.

اجمالا بدانید همین‌طوری‌که ما موجوداتی جنبنده هستیم دارای عقل و شعور و قدرت و اختیار و مکلف به تکالیف، یک عده موجوداتی هستند که جنس آن‌ها از آتش است، ما از خاک هستیم، لهذا میل به زمین هم می‌کنیم، جاذبه زمین ما را می‌کشد، آن‌ها از آتش هستند، دائما هم در پرش هستند، آن‌ها مثل نور چراغ لطیف هستند، این نور چراغ از داخل شیشه رد می‌شود، از منافذ دیوار رد می‌شود، آن‌ها هم رد می‌شوند، گاهی هم متغلظ می‌شوند، غلیظ می‌شوند، غلیظ شدن لطیف سهل است، لطیف شدن غلیظ دشوار است، و الا غلیظ هم می‌تواند خودش را لطیف بکند. علی بن ابیطالب7 که سهل است، نوکرهای او این کار را کردند، ولی ذشوار است، اما غلیظ شدن لطیف دشوار نیست، یک مقدار از اعراض به خودش می‌گیرد و غلیظ می‌شود.

جن یک جسم لطیف ناری است، از آتش است، گاهی غلیظ می‌شود، به صورت ما در می‌آید، گاهی به صورت حیوانات مختلفه در می‌آید، و این‌ها هم طوائف و فرقی دارند، دین دارند، آئین دارند، شرع و مذهب دارند، الان هم پیغمبر آن‌ها پیغمبر ما حضرت محمد بن عبدالله9 است، این پیغمبر هم مبعوث به انس است و هم مبعوث به جن است، هم مبعوث به ملک است، یک شب بالای همین منبر به این مطلب اشاره کردم، البته با ما، به صورت ما است و با آن‌ها هم به سنخ خود آن‌ها می‌شود و برانگیخته بر آن‌ها است، این‌ها موافق دارند و مخالف، مومن دارند و فاسق، مومنین آن‌ها مانند مومنین شما، نمازخوان و عبادت کن و بی‌آزار، فساق و فجار آن‌ها لاابالی و آزاردهنده بشر هستند.

یک نکته این‌جا بگویم و لو این‌که خیال نمی‌کنم در این شهر آمده باشد اما در مغز بعضی جوان‌ها هست، این هیپنوتیزم و اسپرتیزم که آقایان دارند، این خواب مغناطیسی که دارند ارواح را حاضر می‌کنند بوسیله میزهای گرد و میزهای حرکت‌کننده، یا بوسیله وسیط‌ها و مدیوم‌هایشان، این ارواح همین جن‌ها هستند. همین‌ها می‌‌آیند، روح پدر شما نمی‌آید، روح شیخ مرتضی انصاری نمی‌آید، این بزغاله‌های شلغم کوچک‌تر از این هستند که روح شیخ مرتضی انصاری بیاید.

همین جن‌های دور و بر هستند که اغلب آن‌ها لاابالی و بدکاره و فضول هستند، این‌ها برای خراب کردن ما می‌آیند، اصلا لاابالی‌های آن‌ها خوششان می‌آید از این‌که ما را به انواع و اقسام، اغوا و اذیت کنند.

خود بنده یک زمانی قبل از اذان صبح بلند می‌شدم و ناچار بودم وضو بگیرم، یک مقدار دعا و ثنایی داشتم و بخوانم، این صحبت 40 سال قبل است، هوا سرد بود و من می‌آمدم لب چاه آب که آب از چاه بکشم، آب آن گرم بود، وضو بگیرم و بعد مشغول نماز و دعا بشوم، این بی‌پیرها سر به سر ما می‌گذاشتند، سطل آب را که یک من یا یک من و نیم بیشتر آب نمی‌گرفت، به قدر پنج من سنگینش می‌کردند، من با زحمت این را بالا می‌کشیدم، به محض این‌که لب چاه که می‌رسید، کانّ دو نفر این سطل آب را می‌گیرند، درست وارونه‌اش می‌کنند که حتی یک مثقال آب هم نمی‌ماند، تمام را تو چاه می‌ریزند، این‌ها سر خود من آمده است.

قضایا خیلی دارم، یکی را برای نمونه گفتم.

دوباره من مجبور می‌شدم که سطل را به چاه پنج متری بیاندازم، آب می‌کردم بازحمت، با سنگینی بالا می‌آمد، باز دوباره می‌ریخت. خیلی من ناراحت می‌شدم، ناچار بودم که بیایم لب حوض و یخ را بشکنم، در مشهد سرد می‌شد، وضو بگیرم و بروم، بعضی اوقات هم نزدیک بود از پاره‌ای از دعاهایم بیافتم.

یک استاد بزرگواری داشتم به او شرح دادم که چند شب است این‌طوری دارد می‌شود. فرمود: امشب لب چاه بگو: بگو فلانی دارد می‌گوید، اسم خودش را گفت، اگر شوخی با ما است بس است، اگر برای فضولی است که من را از کار بیاندازید، فلانی گفته است که پدرتان را می‌سوزانم.

من هم عین این عبارت را گفتم. سطل اول و دوم که خالی شد، گفتم من به فلانی گفتم، فلانی می‌فرماید: اگر شوخی است بس است دیگر و من را ول کنید. به قول بچه‌ها من را به حضرت عباس ببخشید، و اگر جدی است و می‌خواهید من را از کار بیاندازید فلانی گفته است که پدرتان را می‌سوزانم.

تمام شد! راحت شدم.

گفتم قصص زیاد دارم. این‌ها موجوداتی هستند اغلب آن‌ها هم از این‌که تماس با بشر به طرق مختلفه می‌گیرند، سابق هم بوده است و چیز تازه‌ای نیست، از هزار سال یا دو هزار سال قبل بوده است.

ارواح نمی‌آیند، جن‌ها می‌آیند، همین‌ها می‌آیند و با مدیوم‌ها حرف می‌زنند، همین‌ها می‌آیند و میز را تکان می‌دهند، همین‌ها خبر می‌دهند، تا یک مقدار بیوگرافی پدر تو را می‌دهند، کارهایی که پدرت کرده است، می‌دهند، حالا سرش چیست؟ رمزش چیست؟ چطوری؟ پیشکش شما.

آن عالم مثل آینه است، یک صورتی‌که در آینه دیگری است وقتی آینه را جلوی آن گرفتید تو این هم می‌افتد، این‌ها خودشان را با روح پدر تو روبرو می‌کنند، منتقش در آن می‌شود، بعضی قسمت‌ حالات او و نیات او و افکار او، آن‌ها می‌گویند.

این هم کلمه‌ای که برای فضلای مجلس گفته باشم.

غرض آن‌ها هم خراب کردن ما است، الان یک عده از جوان‌ها را در ایران، این پدرسوخته‌های جن‌ها، تناسخی کرده‌اند، که عقیده جوان‌ها این شده است که وقتی‌که روح از بدن خارج می‌شود به بدن دیگری می‌رود، یا بدن آدمی‌زاد یا بدن حیوان یا بدن جمادی، این مطلب را از بس که دروغ گفته‌اند به این مدیوم‌ها و وسیط‌ها ؟؟؟ 19:50، حالا جوان‌ها باور کرده‌اند. نه آقا این‌ها نیست، روح از بدن که رفت، دیگر به بدن دیگری نمی‌رود، نه بدن حیوان و نه بدن انسان. دور و کور نیست.

جن هست، به شکل‌های مختلفه هم متشکل می‌شود، «حتی الکلب و الخنزیر»، حتی به شکل سگ و خوک در می‌آید، این‌ها دو دسته هم هستند، یک دسته ‌آن‌ها مومن و مقدس هستند مثل شما هستند، کاری به این کارها ندارند، فضولی نمی‌کنند، بلکه تقلید علما می‌کنند، یک عده مقلد مرحوم حاج میرزا حسین و حاج میرزا خلیل بودند، در آن خلوتی‌که در مسجد کوفه چهل روز رفته بود، مساله‌گوی آن‌ها می‌آمد و فتواهای حاج حسین را می‌پرسید، می‌گفت: من مقلد شما هستم، یک عده هم مقلد دارید، بعضی فتاوی مشکل شده و آمده‌ام از شما بپرسم. چهل روز در آن خلوت پیش حاج میرزا حسین و حاج میرزا خلیل آمد فتاوی را می‌پرسید و می‌رفت.

یک عده آن‌ها هم منافق و کافر هستند که علی بن ابیطالب7 به امر پیغمبر یک زمانی حرکت کرد و از زمین با ابری بلند شد و رفت و با ابری به زمین آمد.

این‌ها حرف‌های علمی خیلی دارد.

وقتی از او پرسیدند که کجا بودی؟ فرمود: یک دسته از جن‌ها منکر ولایت من بودند و دشمن بودند، یک دسته آن‌ها هم مومن بودند، رفتم با کفار آن‌ها جنگیدم، یک عده کشته شدند و یک عده فرار کردند.

جن‌ها کافر و مومن دارند، صالح و طالح دارند، قرآن می‌گوید: (قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِن)[3] کسی گفت: یا رسول الله، من و 9 یا 10 نفر دیگر از نمارده، از آن یاغی و طاغی‌ها، از آن شیطان‌ها جنس جُلت، چون شیاطین از جن هستند، گفت به استراق سمع رفتیم. به آسمان رفتیم.

حالا آسمان کجا است این پیشکش شما، آسمان همین که بالای سر شما است، تا صد متر و هزار متر و پانصد هزار متر و یک میلیارد متر نیست، تمام آن‌چه که از ستاره‌ها می‌بینید، خواه با چشم بدون اسلحه، خواه با چشم مسلح، عینک‌دار، دوربین، تلسکوپ، تمام ستاره‌هایی که می‌بینید در این کهکشان، لااقل در این منظومه شمسی، تازه این آسمان اول است.

استراق سمع می‌کردند، ملائکه لوح محو و اثبات، سخنانی می‌گفتند، شیاطین به آسمان‌ها می‌رفتند و دزدکی گوش می‌دادند، ببینند ملائکه و فرشته‌های مدبرات امر چه می‌گویند. می‌گویند مثلا که هفته آینده می‌رویم آب دریا را سی متر بلند می‌کنیم و هفتصد هزار جمعیت را در پاکستان غرق می‌کنیم، یا دویست هزار نفر را مجروح می‌کنیم، دویست هزار نفر دیگر را از بی‌کسی می‌کشیم، من باب مثل.

خدا به حق پیغمبر بر این برادران مسلمان پاکستانی ما خودش ترحم بفرماید.

خدا به حق پیغمبر این شکنجه و بلایی که به این‌ها توجه کرده است ترمیم و جبران بفرماید.

من خیلی کباب شدم که امروز شنیدم.

ششصد هزار نفر مسلمان از دست رفتند. آب طغیان کرده است.

ملائکه این خبر را می‌دهند، این شیطان‌ها، جن‌های پلید که شیطان هم این‌ها هستند، این‌ها دزدکی گوش می‌دهند، یاد می‌گیرند، می‌آیند این‌جا و به رفقایشان می‌گویند، (إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ)[4] کاهن‌ها و ساحرها و رمال و چمال‌ها و جن‌گیرها و این ردیفی که بودند، آن‌وقت این‌ها به مردم می‌گویند، چهار تا خبر را می‌گویند که راست در می‌آید، مردم مرید این‌ها می‌شوند، آن‌وقت یک دروغ اعتقادی را می‌گنجانند، یک خورده ؟؟؟ 25:40 باقلوای پنجم می‌ریزند، چهار پنج تا باقلوا می‌دهند می‌خورد، چاق می‌شود و به حال می‌آید و سر کیف می‌شود، تجدید قوی و نیرویش می‌شود، در باقلوای پنجم یک ذره هم ؟؟؟ می ریزند، او می‌خورد و بعد می‌میرد. این پدرسوخته جن‌ها این‌طور هستند، این شیاطین.

گفت: به آسمان اول رفتیم، من و نه نفر یا ده نفر دیگر برای استراق سمع رفتیم، همین‌که به آن‌جا رسیدیم و رفتیم گوش بدهیم که ملائکه چه می‌گویند، خبرها را بگیریم، یک وقت دیدیم که همین جوان آمد.

از عهد سلیمان تا عهد پیغمبر، حدود 2000 سال فاصله است.

همین جوان آمد. یک نیزه‌ای هم به دستش است، یک نهیب به ما زد. فرار کردیم. یک عده ما به فضا و هوا رفتند، من به سمت دریا رفتم.

حالا دریا کدام است؟ آیا همین دریاهای کره زمین ما است یا دریاهای دیگری در این فضا و جو؟

گفت: من به سمت دریا رفتم. با سرعت هرچه تمام‌تر.

سرع حرکت آن‌ها از نور بیشتر است. نور در هر ثانیه‌ای پنجاه هزار فرسخ حرکت می‌کند، سیصد هزار کیلومتر. این لنگرهای ساعت را دیدید که این‌طوری می‌شود، هر یک حرکت آن یک ثانیه است، نور در هر یک ثانیه پنجاه هزار فرسخ حرکت می‌کند، و این‌ها حرکتشان گاهی از نور هم سریع‌تر است.

گفت: یا رسول الله ترسم برداشت، زدم به طرف دریا با سرعت هرچه تمام‌تر، به محض این‌که به آن‌جا رسیدم، دیدم او همان‌جا ایستاده است و نیزه در دست دارد. با نیزه به پای من زد، پای من مثل یک خندقی شکافته و مجروح شد، زدم به دریا و در رفتم. هنوز از آن تاریخ تا الان اثر آن زخم به پای من باقی است و هنوز چرک و خون می‌دهد، آن‌وقت پایش را دراز کرد که هم پیغمبر و هم بعضی از اصحاب اثر جراحت را دیدند. این است که از آن تاریخ ترس برداشتم.

چشم من که به این می‌افتد زهره‌ام آب می‌شود.

اولا این در آسمان‌ها چه می‌کرد، بعد با چه سرعتی آمد، بعد چطور نیزه را زد که زخمش 2000 سال است خوب نشده است.

پیغمبر فرمودند: نترس این پسر عموی خودمان علی7 است، کاری به تو ندارد.

شکر خدایی را که پسر عموی ما را نگهبان آسمان‌ها کرده است.

این همان علی7 شما است، همان علی7 که ریسمان به گردنش انداختند.

در همان حالی که دست‌هایش را این‌طوری کرده است، هرچه بکنند راضی است و تسلیم امر خدا است، زیرا با پیغمبر عهد بسته است که تکان نخورد، هرچه بر سرش بیاید هیچ تکان نخورد، از جاده خارج نشود، تند نشود. با پیغمبر این معاهده را کرده است، آرام! هر بلایی که بر سرش بیاورند، در عین همین حال، حافظ سموات است، نه از حالا، از قدیم، بزرگواری علی7 به بدنش نیست، آن هم این بدنی که از رحم فاطمه بنت اسد3 آمده است، علی7 برای خودش بدن‌ها درست می‌کند، از هوای مجاور می‌گیرد و عرض به آن می‌دهد، کم و کیف می‌دهد، ؟؟؟ 32 اهل علم ملتفت می‌شوند که من چه می‌گویم، فعل و انفعال می‌دهد، اضافه به آن می‌دهد، از نه مقوله عرض، عرض می‌دهد به این هوا، به شکل خودش، تدبیر می‌کند و فرمان می‌دهد.

در یک شب چهل جا رفتن او این است. یکی آن بدنی است که از رحم فاطمه بنت اسد3 بیرون آمده است، همان بدنی که دیشب برای آقایان گفتم که در رحم مادرش حرف می‌زد و عقیل را منع کرد از این‌که دست بالای بت بگذارد، در رحم مادر صدا زد که برادر دستت را از بالای بت بردار، که مادرش به لرز آمد، حضرت به شکمش گفت: مادرت به قربات برود، هنوز از رحم بیرون نیامدی قال و قول راه انداخته‌ای، دنیا را داری به هم می‌زنی، وقتی بیرون بیایی چه کار می‌کنی، مادر قربانت برود.

این یک بدن او است. 39 تا بدن دیگر هم می‌گیرد و فرمان می‌دهد، علاقه نفس به بدن، علاقه تدبیری است، در روزهای اول برای فضلای مجلس می‌گویم، وقتی علاقه، علاقه تدبیری شد نه اتحاد، اتحاد نبود، علاقه تدبیری شد دیگر فرق نمی‌کند این بدن یا این هوا، از هوا بدن درست می‌کند. این کار نوکرهای علی بن ابیطالب7 است، نه این‌که مقامی برای علی7 باشد.

بعضی نوکرهای علی7 از هوا بدن درست می‌کنند، به صورت خودشان فرمان می‌دهند.

شیخ الرئیس می‌گوید: «العارف یخلق بهمته» اگر کسی قوی شد، روحش قدرت و نیروی زیادی پیدا کرد، با همت و اراده‌اش خلق می‌کند، همان‌طوری‌که من و شما الان چشم‌هایمان را روی هم می‌گذاریم، توی نفس خود مثلا یک باغچه‌ای را فکر می‌کنیم، فکر می‌کنیم یک گلستانی را که یک فرسخ در یک فرسخ کشش آن است، آبشار دارد، چمن‌زار دارد، آلاچیق ارد، نهرها دارد، گل‌ها دارد، بلبل‌ها دارد، تا فکر ما متوجه است آن باغچه در فکر ما موجود است، هیچ معونه‌ای هم ندارد، تا متوجه هستی، آن باغچه در فکرت هست، صرف نظر که کردی باغچه هم می‌رود.

همین عمل را بزرگانی که قوی النفس هستند در خارج می‌کنند، یعنی یک باغچه خارجی را فکر می‌کند، موجود می‌شود، مادامی‌که این متوجه باغچه است باغچه در خارج موجود است، تا این بزرگ توجه خود را منصرف کرد باغچه هم نیست می‌شود.

شیر پرده امام رضا7 از این ردیف است، نقشی که در پرده بود، نقش تکان نخورد، از پرده چیزی کنده نشد، یک نگاه به پرده کرد، و «العارف یخلق بهمته» شیری در خارج مورد توجهش شد، تا مورد توجهش شد، شیر موجود شد و باقی به توجه حضرت رضا بود، به محض این‌که توجه خود را منصرف کرد، شیر هم رفت به جایی‌که عرب نی بیاندازد.

علی بن ابیطالب7 نه همین است که با چشم زید و عمرو و بکر دیده شد، ضربت و شمشیر به او زدند، ریسمان به گردن او انداختند، به او بد گفتند، در خانه او را نشاندند، این یک پرده از پرده‌های پست علی7 است، علی7 یک جوهر بالاتری است، علی7 حافظ آسمان و زمین است.

یک روزی به سلمان خواست یک سر سوزن از احاطه وجودی خود را بنمایاند، یک تصرف کرد و چشم ملکوتی و برزخی او باز شد، نگاه کرد و دید علی بن ابیطالب7 هفت آسمان و زمین را در دستش گرفته است و با آن بازی می‌کند، مثا هفت تا گردویی که دست یک جوانی باشد بیاندازد به هوا و بعد بگیرد. پای علی علی بن ابیطالب7 هم معلوم نیست کجا است، سلمان نگاه کرد دید علی علی بن ابیطالب7 روی زمین نیست، البته علی علی بن ابیطالب7 روی پای خودش ایستاده است، زمین روی پای علی7 است، و دارد آن را حرکت می‌دهد، با هفت طبقه آسمان و زمین دارد بازی می‌کند.

علی7 این است.

خدا همه را با مرتضی علی7 محشور فرماید.

این نعمت بزرگی که ولایت علی است و به شما داده است از شما نگیرد.

در اولادهای شما جاری کند.

سه تا صلوات بفرستید.

دیروز گفتم که خضر7 و موسی7 کنار دریا نشسته بودند و مرغ آمد و چهار قطره برداشت، این‌ها حیران بودند و بعد یک جوانی راعی به صورت راعی آمد، در روایاتی دارد که من هستم آن راعی که رفتم و موسی7 و خضر7 را آگاه بر سر مطلب کردم.

فرعون یک آدم پول پرست و طلادوستی بود و در عین حال خیلی متکبر و متفرعن. حضرت موسی7 و هارون7 که خواستند پیش فرعون بروند مقداری وحشت داشتند، حضرت موسی7 به آن تند زبانی و چرب زبانی هارون7 نبود، هر دو حرکت کردند تا فرعون را دعوت کنند، فرعون هم از آن پدرسوخته ها بود از آن امپراطورهای قلدر خودخواه خودبینی که داد الوهیت و ربوبیت می‌زند و می‌گوید که مردم همه باید من را بپرستند، چه کسی جرات دارد که در مقابل او حرف بزند. یکمرتبه دید یک سواری آمده است که تمام زین و برگ و آلات و ادوات این اسب همه طلا است، لباس خود این عالم طلا است، سر تا پا غرق طلا است، خود این طلاها فرعون را جذب کرد و توجه او را برانگیخت، زیرا خیلی طلا دوست بود.

بنده و شما هم دوست می‌داریم، بدمان نمی‌آید، نهایت گیر ما نمی‌آید، و الا مثل جان آن را می‌خواهیم.

خیلی دوست می‌داشت، او غرق توجه به این جوان شد و رعب این جوان گرفته شد، در سایه این توجه و رعب موسی7 و هارون7 وارد شدند. موسی7 و هارون7 که اسکورت نظامی نداشتند، آجدان مخصوص نداشتند، زیر بقل بگیر و سلام و صلوات بفرستی نداشتند، موسی7 و هارون7 مثل دو نفر از شما کسبه متوسط، یک لباس‌های نسبتا فقیرانه‌ای داشتند. چه کسی این‌ها را به قصر فرعون راه می‌دهد؟

این دو که آمدند، آن طلایی، ؟؟؟ 42:10 به فرعون کرده بود، فرعون مثل آدم سر جای خودش بنشیند تا این‌ها بیایند و حرف‌هایشان را بزنند. این‌ها هم آمدند و حرف‌هایشان را زدند، فرعون به حرف‌ها گوش داد، ؟؟؟ 42:20 کوچک‌ترین تخطی بخواهی بکنی پدرت را در می‌آورم، طلاپوش هم هست.

به حرف‌های این‌ها گوش داد، این‌ها که رفتند، آن یارو طلاپوش هم رفت، سواره‌ای که آمده بود آن هم رفت، بعد فرعون به خود آمد، آن‌وقت ؟؟؟ پیش خدمت را خواست، گفت: پدرسوخته‌ها، این چه کسی بود که به این‌جا آمد؟ گفتند: کسی را ندیدیم. گفت: سواره‌ای که طلاپوش بود؟

در روایتی نقل کرده‌اند که حضرت امیرالمومنین7 فرمود: من بودم آن کسی‌که نزد فرعون رفتم، فرعون را تهدید کردم، ارعاب و تخویف کردم تا گوش به سخنان موسی7 و هارون7 بدهد.

مصلحت نمی‌دانم تندتر بروم، جلوتر بروم، فعلا تا همین‌جا بس است.

؟؟؟ 44 قدرت آن‌که دم زنم از جلال تو یا علی7

نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی7

مولاجان.

شده ماتِ عقل موحدین همه در جمال تو یا علی7

چون نیافت غیر تو آگهی ز مقام حال تو یا علی7

نبرد به وصف تو ره کسی به جز از مقال تو یا علی7

مولاجان. مولاجان. علی7 جانم.

تو همان ملیک مهیمنی که به هشت جنت و نه فلک

شده ذکر نام مقدست همه ورد السنه ملک

پی جستجوی تو عارفان به طریقت آمده یک به یک

به خدا که احمد مصطفی به سما نزد قدم از سمک

مگر آن‌که داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی7

هله ای موله عاشقان تو چه شاهدی تو چه منظری

مولا جان.

به دو دیده‌ام چه تو گوهری چو تو جوهری

چه در انبیاء چه در اولیاء نه تو را است عِدلی و همسری

به کدام کس مَثلت زنم که بود مثال تو یا علی7

سرهای شما تکان خورد، دل‌ها رفت، من خیال می‌کردم که تکان بیشتری می‌خورید و همه به زبان می‌گویید: یا علی7.

چه در انبیاء چه در اولیاء نه تو را است عِدلی و همسری

به کدام کس مَثلت زنم که بود مثال تو یا علی7

یا علی، یا ایلیا، یا بالحسن، یا باتراب7.

حل مشکل سرور دین شافع یوم الحساب

یا علی7.

یک عمر یا علی7 گفتیم، یک دقیقه جواب ما را بگو. از بچگی تا جوانی، از جوانی تا پیری، در هر گره و مشکلی گفتیم و می‌گوییم: یا علی7.

آقا به حق پسر عمه‌ات خاتم انبیاء لحظه مرگ گوشه چشمی به ما بفرما.

ما را از لحظه مرگ تا پایان محشر در سایه ولای خودت نگه بدار.

روز بیستم است، آقای ما در خانه افتاده است، آقا نمی‌تواند حرکت کند و مسجد بیاید، حال آقا خیلی سخت است، برویم و احوال او را بپرسیم.

حسب گفته «سپهر»، جمعا 36 فرزند علی7 دارد، 28 فرزند حسب فرمایش علامه مجلسی، 18 پسر دارد و چند دختر دارد، این‌ها همه دور بستر پدر هستند، بچه‌های فاطمه زهرا3 بالین بابا نشسته‌اند، بچه‌های دیگر پایین پای بابا هستند،

به به! عاشقانه اشک می‌ریزید، خوشا بر احوال شما. بچه‌ها عقب طبیب فرستادند، جراح بیاید، جراحت سر علی7 را معالجه کند، یک پزشک جراح مهم، صاحب کرسی، استاد در جراحی، در عراق نمره یک است، بنام «عصیر بن عمرو»، دنبال او فرستادند، بیا که پادشاه عراق و حجاز زخم برداشته است، بیا معالجه و مداوا کن، طبیب را آوردند، بچه‌ها همه نگران هستند، جراح چه بگوید، همه منتظر هستند که جراح بگوید ان‌شاءالله معالجه می‌شود، غصه نداشته باشید، ان‌شاءالله این زخم بهبودی پیدا می‌کند.

«عصیر بن عمرو» آمد، دستمال را از سر علی7 باز کرد.

من نمی‌خواهم امروز شما آرام باشید، می‌خواهم ناله‌های شما بلند شود، نمی‌دانم بچه‌های علی7 چه حالی داشتند.

وقتی دستمال از سر پدرشان باز شد، چشمشان به آن فرق شکافته افتاد، آن صورت پر خون، آن محاسن غرق به خون.

زخم سر را باز کرد، صدا زد بروید ریه گوسفند بیاورید، ریه‌ای که تازه باشد، ریه گوسفند آوردند، از وسط آن رگی را بیرون کشید، رگ را گذاشت بالای جراحت، در آن رگ دمید، رگ میان جراحت فرو رفت، رگ را بیرون کشید، همه بچه‌ها ایستادند، بی‌بی‌ام‌کلثوم3 و زینب3، دخترهای علی7، همه گوش به آواز هستند که ببینند طبیب چه می‌گوید، این کلمه را که طبیب گفت، خانه علی7 مثل محشر شد، پسرها و دخترها ناله افتادند.

می‌خواهم شما مرد و زن، بچه‌های علی7 هم بلندبلند بنالید، داد وا علیاه شما بلند شود.

به محض این‌که رگ را بلند کرد، صدا زد علی7، وصیت خود را بکن.

ای وای!

شمشیر لامذهب به مغز سرش کارگر شده است، علی7 دیگر چیزی از عمرت باقی نیست، داد بچه‌ها به «وا ابتاه» بلند شد.

یک کلمه دیگر بگویم و دعا کنم، می‌خواهم شما را کربلا ببرم.

بگویم این‌جا بچه‌های علی7 دور بستر پدر جمع شدند، یک جراحت به فرق پدر دیدند، ناله و فریاد می‌کنند، قربان دل اولاد حسین7، صبح روز یازدهم، کنار بدن برهنه،

«و راینه و شمر جالس صدره»[5]

روز جمعه است، خانه خدا، بعد از انجام وظیفه نماز و توسل مولا امیرالمومنین7.

خدا یک مشت گدا هستیم، به امید لطف و عنایت تو به خانه‌ات آمده‌ایم، دست توسل به ذیل ولای ولیت زده‌ایم، دور از کرم تو است که ما را ناامید کنی، «یا ارحم الراحمین و یا اکرم الاکرمین»

این صیغه استغفار را بر زبان جاری کنید، بعد هم چند نوبت آیه مبارکه (امن یجیب) به منظور فرج امام عصر7، فرج امام عصر7 مهمترین هدف این عالم است.

من این مقصد و هدف را مقدم می‌دارم بر حوائج شخصی خودم، خود من وجودم قیمت ندارد، فرض کنید در زاهدان یک پشه نباشد، چه می‌شود؟ هیچی. یک پشه باشد یا نباشد چه تاثیری دارد، در این عالم هر نفر ما از پشه هم حکم ما کمتر است، ولی وجود مسعود امام زمان7 قیم زمین و قیوم آسمان، رکن زمان و مکان به اذن خدای سبحان، این بزرگوار است که ظهورش با غیبتش، تفاوت به قدر وجود و عدم در اصلاح عالم دارد، دعا کنید خدا حضرت را برساند، عالم از این منجلاب‌ها بیرون بیاید، عالم اصلاح بشود، به فرض من و تو ناخوش باشیم یا سالم، زنده باشیم یا مرده، خیلی اثری ندارد، در این عالم اثری ندارد.

من حاجتم فرج امام زمان است، شما هم اگر مانند من حاجت اولیه خود را فرج و ظهور امام زمان بدانید و به آن منظور آیه را بخوانید، در گشایش کارهای شخصیتان هم بهتر و سریع‌تر موفقیت حاصل خواهید کرد.

مع ذلک به منظور فرج امام زمان و حاجات شرعیه خودتان چند نوبت آیه مبارکه (امن یجیب) را بخوانید تا بعد در خانه خدا برویم.

با حال ناله و با صدای بلند، یکنواخت که همه بدانید چه می‌گویید و از خدا چه می‌خواهید، تا آن‌جایی هم که ممکن است با خودتان کاری کنید که چشم‌هایتان اشک آلود شود، کار یکنید که دلتان هم متوجه مطلب باشد.

خدایا به حق قرآن این جمع را از در خانه‌ات ناامید برنگردان.

(بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحيم)

(أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء)[6]

باسمک الاعظم، الاعز الاجل الاکرم، بموالینا المعصومین و ساداتنا الاطهرین و بمولانا و سیدنا الحجه المنتظر و امام الثانی عشر

با حال استغاثه و التجاء به درگاه خدا،

ده نوبت بلند:

یا الله

خدایا به اسم اعظمت در قرآن وبه سر سینه امیرمومنان7 و به روح مطهر خاتم پیغمبران همین ساعت امر ظهور امام زمان7 را اصلاح فرما.

دنیا را به ظهور موفورالسرور او دار عدل و امن و امان گردان.

همه این جمع را در رکاب ولایت انتساب آن، حضرت به خدمتگزاری و نصرتش موفق بفرما.

همه را در پناه امام عصر7 از جمیع خطرات و خطئات حفظ بفرما.

مشکلات همگانی همه ما را به حق حضرت بقیه الله7 سهل و آسان گردان.

گره از کار همه بگشا.

همه مسلمانان جهان را در پناه امام زمان از شر کفار حفظ فرما.

فتنه و فساد و آشوب کفار را به خودشان برگردان.

دول و ملل و ممالک اسلامی در حصار ولایت امام زمان7 مصون و مامون بدار.

بیماران ما را شفا بده.

قرض‌های ما را ادا بفرما.

پریشانی از کسب و کار و زرع و کشت ما دور گردان.

رفاه و رواج به کسب و کار، خیر و برکت به کشت و زرع، امن و امان به شهر و بیابان ما، عطا بفرما.

به حق امام زمان7 این نعمت ولایت را در اولاد ما هم جاری بفرما.

آن‌ها را هم در پناه صاحب الزمان7 از شرور و آفات شیطان حفظ فرما.

دین و ایمان ما و بچه‌های ما را تا دم مرگ صحیح و سالم نگهداری فرما.

گناهان ما را ببخش.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا آخر عمر به ما عطا بفرما.

رفتگان ما را بیامرز.

ذوی الحقوق ما را بیامرز.

هرکس به ما حق عقلی و شرعی و عرفی داشته و از دنیا رفته است، مخصوصا آن‌ها که ما را تعلیم و تربیت به ولایت اهل‌البیت کرده‌اند، همه را بیامرز.

هرکس در این مسجد به قدر یک آجر کمک کرده است، زمین داده، آجر داده، سیمان داده، آهن داده، دو قران پول داده، برای ساختمان این مسجد یا در بقا این مسجد یا فرش و چراغ و سایر لوازم این مسجد، به قدر دو قران هرکس داده است و از دنیا رفته است، خدایا به حق محمد و آلش: او را بیامرز.

مطابق شئون عظمت خودت در آخرت به او عطا بفرما.

هرکس این‌جا به عنوان بندگی تو یک یا الله گفته است و از دنیا رفته است، خدایا به اسم اعظم الله خودت او را بیامرز.

به همه این از دنیا رفته‌ها از ثواب‌های مجالس ما سهم وافی عطا بفرما.

آن‌ها را با ما شریک در ثواب گردان.

آن‌هایی که زنده هستند، آن‌هایی‌که خدمت می‌کنند، به ظاهر این مسجد، پول می‌دهند، کمک می‌دهند، فرش می‌خرند، الان یک بدنه مسجد که این مخدرات محترمان، زن‌ها هستند قالی ندارد، مگر زن‌ها، بیچاره‌ها، چه تقصیری دارند، با مردها چه فرق دارند، آن‌ها هم خواهران مسلمان ما هستند، اتفاقا اهتمام و اهمیت و جدیت آن‌ها بیشتر از مردها است، این روا نیست که آن‌ها روی قالی باشند و شما روی زیلو باشید.

خدایا آن‌ها که پول داده‌اند و می‌دهند و فرش مسجد را آبرومند می‌کنند، سایر جهات مسجد را کمک می‌کنند، به ذات مقدست، عز دنیا و سعادت آخرت، مطابق شئون خودت به آن‌ها مرحمت بفرما.

آن‌هایی‌که باطن این مسجد را حفظ می‌کنند، به نماز جماعت می‌آیند، به قرائت قرآن می‌آیند، به پای موعظه و مساله می‌آیند، این‌ها عمران باطن مسجد است، باطن آن‌ها را از هر پلیدی و از هر تیرگی و تاریکی حفظ بفرما.

مومنین حاضرین، مومنات مخدرات، غیر از آن‌چه که گفتم، هر حاجت شرعی که دارند برآور.

عواقب امور را به خیر بگردان.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.


[1] زخرف : 4
[2]
[3] جن : 1
[4] انعام : 121
[5]
[6] نمل : 62
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه ژانويه 06, 2026 1:49 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 25

https://drive.google.com/file/d/1ZcxIpB ... drive_link

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ)[1]

این دو سه روز یک مقدار کمی اشاره به شئونات وجودی حضرت امیرالمومنین علی7 شد و ان‌شاءالله امشب و فردا و فردا شب هم باز مقداری اشاره می‌شود.

امروز من باید سفارش امیرالمومنین علی7 را به شما برسانم، حضرت امیرالمومین7 33 سال در تحت تعلیم و تربیت پیغمبر بوده است، از همان بچگی، از همان زمان شیرخوارگی در تحت سرپرستی پیغمبر بود. اول کسی‌که علی7 را از روی دست مادرش گرفت، پیغمبر بود، به بقلش می‌گرفت و پهلوی گهواره‌اش می‌نشست، گاهی علی7 را به سینه می‌چسباند، شیر به دهان علی7 می‌ریخت، موقعی‌که شیر از پستان مادر در ظرفی می‌دوشیدند، پیغمبر شیر به دهان امیرالمومنین7 می‌کرد، با خودش قدم به قدم راه می‌برد، تا وقتی بزرگش کرد و تا وقتی‌که توانست همراه پیغمبر به کوه حرا بیاید، تا وقتی‌که بزرگ شد، ایمان به پیغمبر آورد و بعد هم جان‌فشانی کرد، خلاصه تا آخر عمر پیغمبر، علی7 از اول عمرش تا آخر عمر پیغمبر تحت تربیت پیغمبر بود. خود پیغمبر هم فرمودند: «أَنَا أَدِيبُ اللّه وَ عَلِيٌّ ع أَدِيبِي»[2] من تربیت شده خدا هستم، شاگرد دبستان حق تعالی هستم، و علی7 هم تربیت شده مکتب من است، شاگرد من است، راستی هم پیغمبر شاگردی بهتر و گوش به حرف بده‌تر از امیرالمومنین علی7 نداشت.

دو چیز در ترقی شاگرد شرط است، اگر این دو چیز پیدا شد با استعداد شاگرد، شاگرد زود ترقی می‌کند، آن دو چیز یکی عبارت است از علاقه شاگرد به استادش، دل به استاد بدهد، علاقه‌مند به استادش باشد، خود علاقه و محبت او را به استاد نزدیک می‌کند و به رسیدن به مطالب استاد هم نزدیکش می‌کند، شاگرد باید علاقه به استاد داشته باشد، محبت داشته باشد تا روی محبت گوش به حرف استاد بدهد.

دو: متقابلا استاد هم علاقه به شاگرد داشته باشد و بخواهد شاگردش ترقی کند. اگر علاقه دو طرف به یکدیگر ثابت شد شاگرد زود ترقی می‌کند. اگر علاقه طرفین به یکدیگر ثابت و محکم شد هم استاد هرچه بلد است دلش می‌خواهد به شاگرد کپسول کرده و خلاصه کرده و عصاره کرده بفهماند و هم شاگرد روی علاقه‌ای که به استاد دارد دلش می‌خواهد هرچه استاد دارد بگیرد. مثل این‌که یک دبیری بچه خودش را بخواهد تعلیم و تربیت کند، مسلما روی علاقه فطری که به فرزندش دارد، دو برابر تا سه برابر آن مقداری‌که رسما در کلاس مدرسه تعلیم به اطفال می‌کند به بچه‌اش تعلیم خواهد کرد، سه منزل یکی او را می‌برد، بچه هم چون علاقه به استاد دارد، علاقه به پدرش دارد، دل می‌دهد که زود حرف‌هایش را از پدرش یاد بگیرد، این است که اگر معلم پدر شد و متعلم پسر صلبی شد این شاگرد زودتر و بهتر و بیشتر جلو می‌رود.

پیغمبر آن‌قدر به امیرالمومنین7 علاقه داشت که به ما سوی الله، به احدی آن علاقه را نداشت، دلش می‌خواست تمام حقایق موجوده‌ای که در کانون نفس مقدسش وجود پیدا کرده است همه را دفعتا به علی القا کند، حریص بود به تعلیم علی بن ابیطالب7، تا دم آخر عمرش هم از لب‌های مبارکش، تتمه و بقیه‌ای که مانده بود به صورت کفی به دهان امیرالمومنین علی7 وارد کرد، ته کاسه هرچه بود از علوم که باقی مانده بود هنگام رحلتش به امیرالمومنین7 داد، خیلی علاقه داشت، از خدا هم درخواست کرده بود که خدا یک حافظه قویی به علی بدهد (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ)[3] در ذیل این آیه این حدیث وارد شده است که «اذن واعیه» علی بن ابیطالب7 است. پیغمبر از خدا در خواست کرد که به علی یک حافظه قویی بده که هیچ‌چیزی از ذهنش نرود و دست مبارکش را هم بر سر امیرالمومنین7 گذاشت، خدای متعال گوش شنوا و حافظه گیرا به علی بن ابیطالب7 دارد که هیچ چیز را فراموش نکرد، یک کلمه را فراموش نکرد.

صحابه‌های دیگر گاهی بیچاره‌ها آیه‌های قرآن را بیچاره‌ها فراموش می‌کردند، آیه تیمم را فراموش می‌کردند، آیه‌های دیگر را فراموش می‌کردند، اما علی7 هیچ چیزی را فراموش نکرد.

هیچکدام از صحابه پیغمبر نبودند که پیغمبر هزار یک علاقه علی7 را به آن‌ها داشته باشد، یک هزارم علاقه‌ای را که به علی7 داشت به هیچیک از آن‌های دیگر نداشت، ذی علاقه به آن‌ها نبود اما چقدر؟ یک میلیونم علاقه به علی7 هم نبود، این برای آن‌طرف.

متقابلا علی7 هم فانی در پیغمبر بود، محو در پیغمبر بود، چطور عشاق محو در معشوق خود هستند، علی7 هم محو در پیغمبر بود، پا نمی‌گذاشت جز به جای پای پیغمبر، حرف نمی‌زد جز دنباله حرف پیغمبر و به روش حرف پیغمبر، نمی‌خورد جز به نحو خوراک پیغمبر.

زمانی خوراکی آوردند، اصحاب هم بودند، امیرالمومنین فرمود: بخورید، شروع به خوردن کردند، خودش هم دستش را زد، وقتی نزدیک دهان آورد نخورد، پرسیدند که یا علی چرا نخوردی، حرام بود یا مکروه بود، مرجوح بود؟ اگر مرجوح بود چرا به ما گفتی و اگر مرجوح نیست چرا نخوردی؟ فرمود: مرجوح نیست، مکروه نیست، حرام نیست، بخورید، نوش جان شما.

من نزدیک دهان که آوردم، یادم آمد که از این خوراک پسرعمم پیغمبر نخورده است، نمی‌خواهم خوراکی را در دوره عمرم بخورم که پیغمبر نخورده باشد.

این‌طور محو در پیغمبر بود، نه این‌که مقابل حرف پیغمبر حرف بزند که بگوید او گفته است پس من هم می‌گویم، این حرف‌ها نبود.

در گفتارش، در رفتارش، در خواب و بیداریش، در سفر و حضرش، در علم و عملش، آینه تمام نمای پیغمبر و تابع محض پیغمبر بود، اصلا فانی بود.

آن‌وقت 30 سال تمام شاگردی که محو در استاد است و استادی که شاگرد را از جان بهتر دوست می‌دارد، هرآن‌چه که پیغمبر از حقایق علمی، معارف مبدئی، معادی، نفسی، معارف طبیعی، معارف الهی، هرچه که بلد بود به علی7 یاد داد، علی7 هم تا آن‌جایی که می‌توانست گرفت.

33 سال با پیغمبر بود، 30 سال بعد از پیغمبر هم آن‌چه را که می‌دانست ؟؟؟ 11:20 در عالم داد، علاوه بر آن‌چه که بر خودش بعد از مرگ پیغمبر می‌رسید، آن‌چه را که داشت آزمایش کرد در میدان اجتماع تجربیاتی مهمی بدست آورد، معلوماتش را با قضایای حاضره تطبیق می‌کرد و نتیجه می‌گرفت بعد از 63 سال آن‌چه را که بدست آورده، شیره کشیده و جوهر گرفته، عصاره کرده، این‌ها را در ده دوازده سطر خلاصه کرد و دم رفتنش به بچه‌های صلبی و به بچه‌های روحیش نتیجه عمرش را گفت. یک عمر علم و عمل، یک عمر تجربه و آزمایش، قربال کرده، درشت‌هایش را جمع کرده، خلاصه و عصاره نموده، این‌ها را در طی ده دوازده سطر به محبوب‌ترین اشخاص که فرزندانش و سیما فرزندان حضرت فاطمه3 یعنی امام حسن7 و امام حسین7 که این‌ها را از همه بچه‌هایش بیشتر دوست می‌داشت، بچه‌های دیگر را دیروز وصیت کرد که باید نوکری این‌ها را بکنید، این‌ها آقای شما هستند، این بچه‌های فاطمه زهرا3 آقای شما هستند، این‌ها بچه‌های پیغمبر هستند، شما باید غلامی و نوکری این‌ها را داشته باشید. خیلی علاقه به حسنین8 داشت، روی انتساب این‌ها به حضرت زهرا3.

در درجه اول به حسنین8 و بعد به اولادهای دیگرش، 36 اولاد داشت بنا برآن‌چه که بعضی‌ها گفته‌اند، 28 تا بنابر قول بعضی. 18 پسر و 18 دختر از زن‌های مختلفه، در درجه اول به حسنین سفارش کرد و خلاصه عمرش را گفت و در درجه دوم به بچه‌های دیگرش سفارش و وصیت کرد، در درجه سوم به بچه‌های روحانیش تا دامنه قیامت.

هرکس در نماز و اذان و اقامه‌اش می‌گوید: «اشهد ان علیا ولی الله» این بچه امیرالمومنین8 است، این فرزند روحانی امیرالمومنین8 است، شما عده‌ای که این‌جا نشسته‌اید از زن و مرد، پسران و دختران روحانی امیرالمومنین8 هستید، علی8 در پایه سوم به بچه‌های روحانی و معنویش، پسرهای روحانی او که شما هستید و مانند شما، و دخترهای روحانی او زن‌ها که این‌جا هستند و مانند این‌ها در هرجا که هستند، به این‌ها رسانده و خلاصه و نقاوه 63 سال عمر خودش را، «و من بلغه کتابی هذا» یا «کلامی هذا».

من حساب کردم که امروز فضائل امیرالمومنین8 را یک پرده بالاتر از دیروز، دیدم مصلحت نیست، گفتم اگر زنده باشیم امشب فردا شب، پس فردا، می‌توانیم مجدد از فضائل امیرالمومنین8 و مناقب و شخصیت آن‌ها و شئون وجودی او صحبت کنیم، امروز بر من لازم است که پیام علی8 را به بچه‌هایش برسانم.

شما بچه‌های امیرالمومنین8 هستید، آهای پسرهای علی8، آهای دختران علی8، پدر شما امیرالمومنین8 بعد از 63 سال زندگی، بعد از 63 سال آموزش، 7 الی 8 تا جمله خلاصه کرده است هرچه را که لازم می‌دانسته است خلاصه و عصاره کرده و به شما سفارش کرده است، اگر یک نفر به شما الان بگوید که پدر مرحوم شما دم مرگ یک سفارشی کرده است که من به شما بگویم، چطور گوش‌هایتان را باز می‌کنید و فرا می‌دهید که ببینید پدر شما دم مرگ چه گفته است، چه وصیت و سفارشی داشته است و شش دنگ وجود شما مهیا و مستعد می‌شود که سفارش پدرتان را به عمل بیاورید و جامه عمل به آن بپوشانید.

آیا این‌طور نیست؟

پدر شما علی8 در 1360 سال قبل یا افزون‌تر به شما سفارش داده است و پیغام داده است، 7 الی 8 تا کلمه هم بیشتر نیست. من پیام علی8 را به شما می‌رسانم.

امیدوارم خدا به شما سعادت و توفیق عمل به وصیت و سفارش پدرتان علی8 را عطا بفرماید.

علی8 دم مرگ بعد از شهادتین، شهادت به یگانگی خدا و عبودیت و نبوت حضرت خاتم الانبیاء، بعد از ایراد و اظهار شهادتین به زبان،

خدایا به حق علی8 زبان همه این جمع را هنگام مرگ به ذکر شهادتین جاری بفرما.

خدایا همه ما دم مرگ برطبق مرگ امیرالمومنین8 و به روش مرگ امیرالمومنین8 بمیران.

بعد از ایراد شهادتین، «أُوصِيكَ يَا حَسَنُ وَ جَمِيعَ أَهْلِ بَيْتِي وَ وُلْدِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي»[4] بابا حسن8، به تو و به بچه‌های دیگر من و به اهل بیت خودم، قوم و خویش‌های خودم و عیال‌هایم و به هرکس‌که این نامه من برسد، که الان دارد به شما می‌رسد، سفارش می‌کنم به:

خوب گوش بدهید که پدرتان دم مرگ سفارش کرده است، آهای بچه‌ها، آهای دخترها، پدرتان دم مرگ، دیشب سفارش کرده است.

سفارش اول: «بِتَقْوَى اللّه رَبِّكُم وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون» آهای پسران علی8، جوان، پیر، بچه، بزرگ، عالم، عامی، سید، هر که و هرچه هستی، اداری، بازاری، کشوری، لشکری، در هر لباسی که هستی، آهای کسی‌که می‌گویی «اشهد ان علیا ولی الله» علی8 دیشب دم مرگ به تو گفته است از خدا بپرهیز، خدا را فراموش نکن، خدا را در تمام آنات عمرت در نظر داشته باش، در خانه خلوت اگر زن اجنبیه‌ای بود خدا را در نظر داشته باش و از خدا بترس و بصورت او نگاه نکن، پشت ترازو که نشسته‌ای و اگر یک داهاتی ساده بیابانی آمد، جنس قلب را به او نده، کم به او نده، گران به او نده، خدا را حاضر بدان، خدا حاضر است، (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصاد)[5] (يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُور)[6] (وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّه نَفْسَه)[7] این‌ها آیات قرآن است که برای شما می‌خوانم، (إِنْ تُبْدُوا ما في‏ أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ الله)[8] اگر پنهان کنی، اگر آشکار کنی خدا می‌داند، (اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ)[9] هرکاری که انجام دهید خدا خبیر است، بصیر است، بینا است، می‌بیند و حساب محفوظ است، به قدری‌که از یک بچه‌ای ملاحظه می‌کنی و در حضور یک بچه‌ای مرتکب عمل خلاف نمی‌شوی برای این‌که می‌گویی که این بچه می‌بیند و بعد من را رسوا می‌کند، به قدر یک بچه‌ای خدا را حاضر بدان و از خدا بترس.

ای گوینده بالای منبر از خدا بترس، در مجلست خدا را حاضر ببین، حرفی را به مردم بگو که خدا را خوش آید و خدا را پسند باشد، مبادا حرفی گویی که خدا ناراضی باشد و لو رضایت خلق در آن حرف باشد، رضای خلق و پسند خلق را بر پسند خدا مقدم مدار، خدا را حاضر ببین و حرف بزن، برای خدا حرف بزن، از خدا بترس و حرف بزن، به خدا امیدوار باش و حرف بزن، ای شنونده از خدا بترس، ای کاسب، ای اداری که قدرت دست تو است، قدرت مالی، قدرت سیاسی، قدرت نظامی، قدرت اقتصادی در دست تو است، از خدا بترس ای بچه علی8، پدر تو گفته است که از خدا بترس، قدرت خودت را در از بین بردن ضعیف مصرف نکن. قدرتت را در نگهداری زیر دستان و حفظ ضعفا و مظلومین مصرف کنید، نیرویت را برای تقویت ضعفا و مظلومین بکار ببر، خدا را در نظر بگیر.

در اداره که پشت میز نشسته‌ای مخصوصا قاضی محکمه، موقعی‌که قلم تو می‌خواهد به قضاوت در یک موضوعی جاری بشود خدا را در نظر بگیر، از خدا بترس، مخالف رضای خدا، طبق هوی و هوس و تمایلات نفسی خودت و دیگران مبادا قلمت جاری بشود، و هکذا آقای نظامی و ارتشی، و هکذا بازاری و هکذا روحانی، به کسی‌که نظر نداریم هرکس بچه علی8 است، پدرش به او سفارش کرده است، آهای فرهنگی، خدا را در نظر داشته باش، بچه علی که تحت تعلیم و تربیت تو هستند خوب این‌ها را پرورش بده و تربیت کن، روی دل‌سوزی برای آن‌ها درس بگو، نه روی انجام وظیفه ظاهری و تمام شدن برج و گرفتن حقوق، این‌ها بچه‌های علی8 هستند که به دست تو سپرده شده‌اند، خوب تربیت کن، درست تعلیم کن، دل‌سوزی در حق این‌ها کن، رعایت اخلاق آن‌ها را بکن، و همه و همه.

از آن نقطه راس مخروط مملکت تا قاعده مملکت همه و همه هرکس بچه علی بن ابیطالب8 است و خودش را شیعه علی8 می‌داند علی8 دیشب دم مرگ به او پیغام داده است که از خدا بترس باباجان، در هر مقامی‌که هستی، وزیری، امیری، دبیری، مدیر کلی، مهندسی، دکتری، پروفسوری، آخوندی، حجت الاسلامی، آیت اللهی، عماد الخطبا هستی، هرچه هستی و هرکه هستی، اگر می‌خواهی پدرتان از شما راضی باشد، اگر می‌خواهید که عاق امیرالمومنین نباشید، وای بر آن کسی‌که عاق والدین باشد، روی بهشت را نمی‌بیند، علی پدر ما است، «انا و علی ابوا هذه الامه» اگر می‌خواهید عاق پدرتان علی8 نباشید خدا را فراموش نکنید.

جوان‌ها به هرجا می‌خواهید بروید اول ببینید پدرتان راضی است که به آن‌جا بروید، خدا راضی است که به آن‌جا بروید؟ اگر دیدید خدا راضی است بروید، اگر دیدید مسجد است، محراب است، منبر است، حسینیه است، تکیه است، مجلس روحانی است، ذکر خدا است، فردا است، موعظه و نصیحت است، خدا راضی است، بروید، اگر غیر از این شد، خدا ناراضی بود عاق پدرتان علی هستید.

یا بزن زیر حساب! خدا چیست؟ فردا چیست؟ پیغمبر و دین چیست؟ علی چیست؟

خوب ما با تو حرفی نداریم، شما که زیر حساب نزده‌اید، شما که معتقد به خدا هستید، شما که به آقایتان علی8 عقیده دارید، مواظب باشید که عاق پدر نشوید، عاق این پدر شدن یعنی علی8 به صددرجه کیفرش بالاتر است از عاق پدر جسمانی شدن، این وصیت اول است.

خدایا شاهد باش من در زاهدان در روز 21 ماه رمضان برای انجام وظیفه خودم و برای این‌که عاق پدرم علی8 در تبلیغ نشده باشم گفتم، خدا شاهد باش، و لو این‌که خودم عامل نیستم نواری هستم اما این نوار به پیچ آمد گفته‌های ضبط شده در آن، سفارش‌های علی8 به بچه‌هایش که در این نوار ضبط شده بود، پس داد و گفت. «اللهم انی بلغت».

هشیار باشید، بیدار باشید، مرگی که برای علی8 بوده است برای من و شما هم هست، (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)[10] پدر ما علی8 که رکن بزرگ عالم وجود است، پدر ما علی8 که محور آفرینش است، پدر ما علی8 که دیورز یک کلمه اشاره کردم، ان‌شاءالله زندگی باشد فردا بیشتر حرف‌های دیروز را دنباله می‌کنم، اصلا این عالم جسمانی در قبضه او مثل یک گردویی در قبضه شما است، این علی8 از دنیا رفت، این علی8 در مرگ از خدا ترس داشت، من و شما هم می‌میریم، این علی8 تا دم مرگ می‌ید: خدا خدا خدا، خدا را در نظر بگیرید و از خدا بپرهیزید، کاری نکنید که عاق این پدر بشوید، کاری نکنید که این آقای دم مرگ صورتش را از شما برگرداند. دم مرگ چه مومن و چه منافق، علی8 را می بیند.

علی نمی‌آید،. یک نکته علمی برای فضلای مجلس بگویم. فرمود:

یا حار همدان من یمت یرنی من مومن او منافق قبلا

ای حارث همدانی که از قبیله همدان بود، ای حارث همدانی، هرکس بمیرد من را می‌بیند، نه این‌که من بالا سرش می‌روم، این هم یک نکته‌ای است، هرکس از این اتاق بیرون برود آفتاب را می‌بیند، نه این‌که آفتاب برای افراد مختلف می‌آید، آفتاب آمده و هست، آفتاب پهن است، تمام این فضا را گرفته است، هرکس از زیر سقف بیرون بیاید آفتاب را می‌بیند، وارد در زیر آفتاب می‌شود، آفتاب ولایت علی8 آفاق ملکوت را پر کرده است، تا وقتی در بدن هستی مثل این است که زیر سقف هستی، تا در عالم ماده هستی مانند این است که در زیر سقف هستی، در اتاق هستی، به محض این‌که در و دیوار اتاق را شکستی و بیرون رفتی زیر آفتاب ولایت علی8 می‌افتی و علی8 را می‌بینی.

خوشا به حال آن‌که هنگام مرگ علی8 را با پیشانی باز و با صورت خندان و قلب راضی و خشنود ببیند، اگر می‌خواهید علی8 از شما راضی باشد موقع مرگ به صورت خندان به شما نگاه کند، تقوی، تقوی، پرهیز از گناه، اول خدا است، وسط خدا است، آخر خدا است، همه چیز خدا است.

این وظیفه قلبی شما.

دوم: (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا)[11] همه به حبل الله چنگ بزنید، حبل الله به منطق صحیح که ما یک مقدارش را هم ثابت کردیم و مدلل کردیم دو چیز است:

یکی قرآن، یکی ولای امیرمومنان و فرزندان آن بزرگوار، این‌ها حبل الله هستند، فرقه فرقه نشوید، شعبه شعبه نشوید، تکه تکه نشوید، به قول ترک‌ها ؟؟؟ 33:30 نشوید، حیدری نعمتی نشوید، یک درجه بالاتر بگویم، این فرقه و آن فرقه نشوید، در سینه یکدیگر نزنید، لگد به همدیگر نپرانید، همه دست برادری بدهید، همه دست اتفاق و اتحاد و یگانگی بدهید، همه به قرآن، ظاهر قرآن و باطن قرآن بچسبید، به همان‌که پیغمبر شما را سپرده است دست برندارید، جدا از یکدیگر نشوید.

آقایان دزدان متحد سعادتمندتر هستند در اهداف مادی خود از پارسایان مختلف. وقتی ده تا دزد با هم متحد شدند برای این‌که پول بدست آورند به یکدیگر خیانت نمی‌کنند، دروغ نمی‌گویند، وارو نمی‌زنند، ظاهر و باطن آن‌ها یکی است، غیاب و حضور آن‌ها یکی است، چون هدف مشترک دارند و آن لخت کردن مردم و پول‌ها را تقسیم کردن و همه سود بردند، چون هدف مشترک دارند که سود و منافع باشد با هم متحد می‌شوند، وقتی‌که متحد شدند دیگر به هم خیانت نمی‌کنند، به هم دروغ نمی‌گویند، یک دستی به هم نمی‌زنند. اما چهار تا پارسای زاهد، مختلف هستند، این به او نیش می‌زند، او بد این را می‌گوید، این زیرآب او را می‌زند، این می‌خواهد او را در بین مردم خراب کند، او می‌خواهد او را در بین مردم خراب کند، هردو از سعادت مادی محروم می‌شوند. مردم به هر دو بدبین می‌شوند، مردم به هر دو بی‌اعتنا می‌شوند. علاوه بر این‌که سعادت معنوی آن‌ها نیز از دست رفته است.

پس اتفاق ولو در دزدی به نفع تمام می‌شود، اختلاف و لو در پارسایی به ضرر تمام می‌شود، هم ضرر مادی و هم ضرر معنوی.

فرمودند: «وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة»[12] من ناچار هستم بعضی حرف‌ها را بگویم.

دور شوید و بپرهیزید از جدایی، امروز همه برادر هم هستید، پشت به پشت هم بدهید و دشمن مشترک را از بین ببرید، تیشه را برداشتند به ریشه اسلام می‌زنند، مین‌ها زیر سازمان اسلام گذاشتند که اگر بترکد یک‌پارچه سقف و بنیان را از بین می‌برد، توپ‌های قلعه‌کوب را از اطراف به اسلام میزان بندی کردند و می‌زنند، طیاره‌های جت ایشان اسلام را بمباران می‌کند. به قلم، به زبان، به پول، به سایر شئون مادی شهوی، ریشه اسلام را می‌خواهند بکنند، حالا وقت این نیست که من و آقا دو تایی بگوییم این شیخی این صوفی آن شیعی آن سنی، این فلان آن فلان، حالا وقت این حرف‌ها نیست. این اختلافات فعلا احمقانه است، عاقلانه این است که:

ما پنج برادریم و از یک پشتیم در پنجه روزگار پنج انگشتیم

چون فرد شویم در نظرها عَلمیم چون جمع شویم بر دهان‌ها مشتیم

امروز روز این نیست که بنده و آقا سر یک مطلب، یا اصولی یا فروعی به کله هم بزنیم، دشمن دارد ریشه هر دو ما را می‌کند، دشمن ما را به پشت گرفته که ببرد و در دریا بریزد و همه ما را غرق کند، ما به هم می‌پریم!

«وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة» «وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة» علی8 گفته است. پیغمبر گفته است، ائمه گفته‌اند.

مهوشان آینه‌دار رخ تابان هم هستند

خوب‌رویان، این آینه می‌گیرد که او ببیند و او آینه نگاه می‌دارد که این. این در صورتش آینه او است و او در صورتش آینه این است.

مهوشان آینه‌دار رخ تابان هم هستند آفتاب هم و ماه هم و حیران هم هستند

چون گل و سبزه همه باعث رنگینی هم

گل به برگ‌های سبز طراوت می‌دهد، برگ‌های سبز جلوه به گل می‌دهد، باید مسلمان‌ها این‌طور باشند، این گل او باشد و او سبزه این باشد، هر دو دست به دست هم بدهند، این مایه جلا و رونق او باشد او مایه جلا و رونق این باشد.

چون گل و سبزه همه باعث رنگینی هم شبنم آتش خرمن هم، شبنم بستان هم هستند

(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا)[13] به قرآن که حبل الله است به ظاهرش و باطنش بچسبید، از همدیگر جدا نشوید (وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّه عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانا)[14]

دو قبیله اوس و خزرج نام‌ داشت هریک از یک، قلب خون آشام داشت

پیغمبر این دو قبیله را با هم موتلف کرد، متحد کرد، دو قبیله خونی به برکت الفت اسلام و تالیف قرآن همه برادران شدند، (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)[15].

فهمیدید چه گفتم!

سر بست و در بست امروز روز تفرقه نیست. پدر شما به شما گفته است. نه این‌که حالا نباشد، از سابقش هم نبوده است. روز جدایی و سر و کله هم کوبیدن نیست، البته برادرانه و دوستانه نصیحت کردن و دلالت کردن، هدایت کردن، موعظه کردن، راه حق نشان دادن، با کمال مهربانی، با نهایت برادری، او به جای خودش. دستگاه وعظ و هدایت و تبلیغ و این حرف‌ها نباید بخوابد. اما وعظ و تبلیغ و هدایت و راهنمایی به خیر یک مطلب است، تو کله هم زدن یک مطلب دیگر.

(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا)[16].

آن‌وقت فرمود که از پیغمبر شنیدم: «فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ الله يَقُول‏ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَام»[17] بین برادران مسلمان را با هم اصلاح کردن، سازش دادن، برادران و خواهران مسلمان را با هم سازش دادن، ثوابش از نمازها و روزه‌ها بیشتر است، «وَ أَنَّ الْمُبِيرَةَ الْحَالِقَةَ لِلدِّينِ فَسَادُ ذَاتِ الْبَيْن» آن چیزی‌که دین شما را از بین می‌برد، ریشه دین شما را می‌کند، شما را نابود می‌کند، فساد و آشوب میان مسلمانان است، آشوب راه انداختن، این دسته را به جان آن دسته، آن دسته را به جان این دسته، این عده با آن عده، آن عده با این عده، آتش روشن کردن خواه به زبان علم باشد یا به زبان‌های دیگر باشد، این دین شما را از بین خواهد برد، ریشه خود شما را می‌کند، فرمایش پدر شما است.

می‌خواهم چند تای دیگر را بخوانم دیگر خسته شدم وقت هم گذشت.

«انْظُرُوا ذَوِي أَرْحَامِكُمْ فَصِلُوهُمْ يُهَوِّنِ اللّه عَلَيْكُمُ الْحِسَاب» بابا حسن و حسین، بچه‌های من، آهای بچه‌های 1340 سال بعد که می‌آیید، به شما دارم می‌گویم من که پدر شما هستم، می‌گویم صله رحم کن، برو از برادر ضعیفت خبر بگیر، برو از خواهر زاده و برادرزاده و قوم و خویش‌های نسبی، مخصوصا نسبی ذوی الارحام، خودتان را به آن‌ها متصل کنید و بچسبانید، ماه مبارک رمضان است، آیا ارحام فقیرت را به خانه‌ات آوردی؟ به آن‌ها افطاری دادی یا نه؟ اگر دادی خوشا بر احوالت. آیا ارحام فقیرت را دعوت کردی؟ یک سحری به آن‌ها اطعام کردی یا نه؟ اگر کردی خوشا بر احوالت. آیا یک کیسه برنج، یک مقدار روغن، بردی در خانه برادرزاده فقیرت و خواهر زاده فقیرت و قوم و خویش فقیرت یا نه؟ اگر بردی خوشا بر احوالت، اگر نبردی وای بر تو، «إِنَّ الرَّحِمَ مُعَلَّقَةٌ بِالْعَرْش»[18] رحم یک حقیقت ملکوتی دارد، او به عرش خدا آویخته است، درباره کسی‌که به او وصلت نکند، صله نکند، رحم نکند، او درباره این به خدا شکایت می‌کند، خدا عمر آن کسی‌که قطع رحم کرده است کوتاه می‌کند.

دو چیز عمر را طولانی می‌کند: یکی صله رحم. خبرگیری، کمک کردن، تو هر شب پلو می‌خوری با کباب و گوشت جوجه، آن‌وقت قوم و خویش‌های فقیرت، این بیچاره‌ها روزه‌گیر هم هستند، پنج شیر گوشت نمی‌توانند بخرند تا یک آب‌گوشتی کنند و سحر بخورند، چطور مسلمانی تو هستی؟ چطور شیعه علی7 هستی؟

حضرت علی فرمود:

چگونه من بخوابم با شکم سیر و حال این‌که در حجاز یا یمامه یک شکم گرسنه باشد. اسم خودم را امیرالمومنین7 بگذارم و در سختی‌های زندگی با آن‌ها شریک نباشم.

شیعه علی7 چطور تو می‌توانی شب بخوری و سحر و افطار و فیمابینهما، یک نوبت می‌خوری نه دو نوبت، یعنی از این اذان شروع می‌کنی و به آن اذان ختم می‌کنی! یک نوبت مفصل این‌قدر می‌خوری و خویشان فقیری داری که بوی طعام به آن‌ها نرسیده است. جواب خدا را چه خواهی داد.

عاق علی7 است کسی‌که رحمش را قطع کند.

اگر تا امروز که بیست و یکم است نشده است که از ارحام خود خبر بگیرید، از امروز در مقام برآئید، هرکدام شما به مقدار توانایی و قدرتی که دارید، قدرت مالی، قدرت خوارو باری، قدرت‌های دیگر، در این 9 روز آینده، از ارحام خود خبر بگیرید، به خانه آن‌ها بروید و یک آب گرمی افطار کنید، پنجاه تومان به او بده، برو به خانه آن‌ها و یک افطاری و یک پیت روغن به او بده، یک کمکی در زندگی او بکن، خدا را خوش نمی‌آید که تو روزه‌دار و او هم روزه‌دار باشد، تو غرق در نعمت‌ها باشی و او خوراک افطار و سحر خود را نداشته باشد.

فرمود: «صلوا ارحامکم»، «انْظُرُوا ذَوِي أَرْحَامِكُمْ فَصِلُوهُمْ يُهَوِّنِ اللّه عَلَيْكُمُ الْحِسَاب‏» حساب روز قیامت شما یسیر خواهد شد، آسان خواهد شد.

حساب دو نوع است، کسانی‌که می‌آیند تا مالیات بر درآمد بگیرند، بعضی‌های آن‌ها نه همه آن‌ها، اگر جبرئیل در جیب آن‌ها نازل شد، وحی مادی در جیب آن‌ها وارد شد، آن‌وقت یک نگاهی در دفترها می‌کند، ورق اول و وسط و آخر را یک نگاه می‌کند، می‌گوید: ای بابا شما که کسبتان ضرر داشته است و بدهی ندارید، فوری می‌نویسد که آقا طبق دفتر ؟؟؟ 51:20 امسال هیچی عائدات نداشته است، اما پناه بر خدا که اگر جیرئیل به او نازل نشود، چنان صفحه به صفحه، خط به خط را با دقت می‌خواند که از اول دفتر تا به آخر دفتر، یک گوشه نقطه ضعفی را پیدا کند و آن را مستمسک کند و به دست بگیرد و تو را به زحمت بیاندازد.

حساب روز قیامت هم قریب به همین‌ها است، به این شوری نیست، قریب به همین است، آن‌جا رشوه نیست، ولی بعضی‌ها را شفاعت می‌کنند، کسی یک عمل خیری کرده است، صله رحم کرده است، ماه رمضان هرشب به خانه ارحامش رفته است، کمکی به آن‌ها کرده است یا آن‌ها را دعوت کرده است.

می‌گویند که حسابش را زود ببندید، ملائکه‌ای که موکل حساب هستند یکی از اول و یکی از وسط و یکی از آخر، می‌گویند بسته شد، این سیئات زیادی ندارد، (حِساباً يَسيراً)[19] اما کسی را که می‌خواهند نسبت به او سختگیری بکنند، مته را به خشخاش می‌گذارند، یک‌جا، یک روزنه پیدا کنند پدرش را در می‌آورند، حساب، حساب شدیدی می‌شود.

حضرت می‌فرماید: صله رحم کنید حساب شما در قیامت یسیر و آسان می‌شود، «الله اللّه فِي الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُم» خدا را بپرهیزید، خدا را درباره ایتام ملاحظه کنید، بچه‌های یتیم بی‌پدر.

اسلام یتیم قائل نشده است، در ملت اسلام بچه یتیم معنا و مفهوم ندارد، زیرا اسلام آن‌قدر سفارش کرده است که بزرگان باید پدر باشند، همه برای همه کودکان. کودکان همه باید به منزله فرزند باشند برای همه بزرگان. اگر کسی پدر صلبیش مرد، این غصه ندارد، برادران مسلمان عموی مقامی او هستند، پدر مقامی او هستند، او را نگهداری می‌کنند، او را پرستاری و پذیرایی می‌کنند، او را مانند بچه خودشان تربیت می‌کنند.

من والله به حق خدا، برای این نیست که در سلسله نسب خودم یک افتخاری را برای شما ذکر کرده باشم، نخیر، نظرم فقط واقع و راهنمایی است.

پدر من یک کاسبی بود، البته منبر هم می‌رفت، سواد عربی هم نداشت، منبر او هم منبر متوسط بود، روضه‌خوانی بود، ولی روی یک تقوا و قداست و واقعیتی که داشت، عموم اهل خراسان به او ارادت داشتند. یکی از کارهای پدر من این بود، دائما یک بچه یتیم، اگر می‌شد از ارحام و خویشان ما، خویشان نسبی یا خویشان سببی، این‌ها را در خانه می‌آورد، عین لباسی که به ما می‌پوشاند به آن‌ها هم می‌پوشاند، عین خوراکی که ما می‌خوردیم او هم می‌خورد، در همان طرف کرسی که ما می‌خوابیدیم طرف دیگرش او می‌خوابید، ما را به حمام می‌برد، او هم با ما. وقتی می‌آمدیم خوراکی می‌داد، میوه و شیرینی و آجیل و گوشت و غیر ذلک، یک دستمال دست من می‌داد و یک دستمال دست او می‌داد، آن یتیمی که در دوران تربیت و بزرگ شدن من با من بود، در دوران برادران دیگر من هم همین‌طور. به بنده پول ته جیبی، روزی سنار می‌داد، در آن تاریخ سنار برابر یک تومان حالا بود، به هم می‌داد، با این تفاضل که او را به دکان می‌برد و کاسبش می‌کرد، از ماه اول که فی الجمله کسب را قائل می‌شد برای او مزد قائل می‌شد، یک قلکی در دکان درست می‌کرد و شب به شب مزد او را به او می‌داد و می‌گفت: بریز در قلک و او هم می‌ریخت. آن‌وقت هر پنج شش ماه یک نوبت مزدش را بالا می‌برد و می‌گفت که تو بهتر از حالا کار می‌کنی. بعد از دو سال قلک پر می‌شد و در می‌آورد و ده تومان پانزده تومان، پانزه تومان آن تاریخ برابر هزار تومان حالا بود.

مزد او را زیاد می‌کرد و می‌کرد و می‌کرد تا این‌که سه سال خوب پخته می‌شد، خرجش هم بالتمام با ما بود، آن‌وقت پول‌های او را برمی‌داشت و شریکش می‌کرد با یک نفر کاسبی، می‌رفت یک بابی، نیم بابی دکان برای او درست می‌کرد، هفته به هفته در شب جمعه می‌رفت و حساب آن شریکش را تصفیه می‌کرد، سال برای آن قائل می‌شد، همان اول پول را مخمس می‌کرد، یعنی سهم امام را می‌داد، یعنی سهم سادات را می‌داد، آهای گردن‌کلفت‌هایی که از جیب امام می‌زنید، از خزینه شاه می‌دزدید، ندادن سهم امام دزدی از خزانه شاه است، یک‌وقتی جیب من آخوند را خالی می‌کنی، اهمیتی ندارد، من آخوند هستم، زوری هم ندارم، قوه‌ای هم ندارم، نفس من هم در نمی‌آید، یک‌وقت می‌روی جیب اعلاحضرت را می‌زنی! پدر آدم را به دستش می‌دهند، سهم امام خوردن یعنی جیب اعلاحضرت بقیه الله را زدن! فهمیدید! معنی سهم امام ندادن یعنی جیب شاهنشاه عالم امکان حضرت بقیه الله را زدن! پدر آدم را به دستش می‌دهند. روز قیامت تا شاهی آخر سهم امام را از تو می‌گیرند، حق سادات، منافعی که بردید، صریح قرآن است: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلّه خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى)[20] هر منفعتی که بردید، تومنی یک قران آن برای سید‌ها است، بنی‌هاشم، اولاد پیغمبر، البته فقرای آن‌ها نه اغنیاء آن‌ها، تومنی یک قران برای آن‌ها است، خدا گفته است، تومنی یک قران آن هم برای مصارف روحانی و دینی برای سهم خدا و سهم پیغمبر و سهم امام. فهمیدید!

غرض، وجوهات را مرتب می‌داد، مال مخمس، آن‌وقت ماه به ماه هم رسیدگی می‌کرد، بعد از دو سال سه سال این بچه سرمایه پیدا کرده است، کاسب شده، این را دامادش می‌کرد، نام فامیلی که پدرم برای ما گرفته است تولایی است، الان در مشهد چند خانوار تولایی هستند، این‌ها همان بچه یتیم‌هایی هستند که پدرم بزرگشان کرد، کاسبشان کرد، دامادشان کرد، نام تولایی برای آن‌ها گرفت، الان آن‌ها بیشتر از ما که اولاد صلبی او هستیم سر قبر پدر من می‌روند، خدا به بچه‌های پدر من ترحم کرد، پنج برادر ماندیم و سه خواهر، در صورتی‌که اندوخته‌ای پدر برای ما نگذاشته بود، خداوند روز به روز عزت ما را لذت ما را زندگی ما را آبروی ما را بیشتر کرده، این‌ها همه در نتیجه آن کاری است که پدرم می‌کرد، ایتام را نگه‌داری می‌کرد.

پیغمبر فرمود: «لَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُم» این‌جا عبارت امیرالمومنین «لا تغیروا» دهانشان را تغییر ندهید، اگر یک بچه مسلمانی پدرش مرد، آهای مسلمان‌های دیگر شما هم بمنزله پدر او هستید، شما عموی او هستید، او به منزله فرزندان شما است، مبادا اجازه بدهید که دهان او تغییر کند، یعنی اگر پلو می‌خورده است به او پلو بدهید، نگذارید به نان و آب‌گوشت خوردن بیافتد، اگر نان و آب‌گوشت می‌خورده است نگذارید به نان و پنیر خوردن بیافتد.

پیغمبر فرمود: اگر کسی دست بر سر یتیمی از روی رحمت و رافت بگذارد به هر مویی که از زیر دستش بگذرد خداوند یک حسنه بر حسناتش می‌افزاید یک درجه بر درجاتش می‌افزاید، یک سیئه از سیئاتش را محو می‌کند، و نوری در روز قیامت طالع و لامع خواهد شد که رهبر او بشود.


[1] زخرف : 4
[2] مستدرک الوسائل : ج 7 ص 32
[3] حاقه : 12
[4] الکافی : ج 7 ص 49
[5] فجر : 14
[6] غافر : 19
[7] آل عمران : 30
[8] بقره : 284
[9] فصلت : 40
[10] زمر : 30
[11] آل عمران : 103
[12] بحارالانوار : ج 22 ص 395
[13] آل عمران : 103
[14] آل عمران : 103
[15] حجرات : 10
[16] آل عمران : 103
[17] الکافی : ج 7 ص 51
[18] الکافی : ج 2 ص 151
[19] انشقاق : 8
[20] انفال : 41
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

Re: مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه ژانويه 07, 2026 11:48 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 26

https://drive.google.com/file/d/1zqou_m ... drive_link


اعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(يَرْفَعِ اللّه الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ)[1]

در همه مطالب دنیا بین طبقات بشر اختلاف شده است، هر موضوعی که از آن واضح‌تر نباشد بین بشر اختلاف شده است، در مباحث علمی، مطالب سیاسی، مطالب طبیعی، معارف الهی، در هر موضوعی اختلاف شده است.
توضیح مبانی عقلی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
یکی دو موضوع است که بین تمام طبقات بشر، از قدیم و جدید و سیاه و سفید و عالم و عامی و بچه و بزرگ، هیچ اختلافی نشده است، همه در او متفق هستند، و یک‌چنین مطلبی که تمام بشر دنیا از گذشته و موجود و آینده متفق در آن باشند، این بدون هیچ دلیلی قابل پذیرش است، دلیل نمی‌خواهد، دلیل آن اتفاق بشر است. آن مطلبی که مورد اتفاق است چیست؟ آن این است که علم و دانایی، کمال است و شرف و فضیلت است، جهل و نادانی، نقص و وبال و اسباب پستی و رذیلت انسان است، علم کمال است. حالا در کدام علم؟ علما و متجددین قبول دارند که علم است، کدام را قبول ندارند، در این بحث نداریم، همه، قدیم و جدید متفق هستند که دانایی فضیلت است و نادانی رذیلت است، [/color]حتی همین بچه‌های کوچولو که پای منبر نشسته‌اند که تازه اول رشد و تمییز این‌ها هست، تازه می‌خواهند سری بیرون بیاورند و چشمی به حقایق عالم باز کنند، همین بچه‌ها هم قبول دارند که علم و دانایی شرف است و مایه سربلندی و مایه افتخار است و جهل و نادانی رذیلت است و پستی است و مایه سرشکستگی است. چطور؟

مثلا مساله‌ای را از این دو تا بچه سوال می‌کنی، از چهار عمل اصلی و خیلی هم مساله سبک سستی را، می‌گویید 3+4+2 چند می‌شود؟ این عمل جمع دارد، دو تاعمل، می‌گویید 3+3+3-2 چند می‌شود؟ این دو تا عمل دارد، یک جمع دارد و یک تقسیم دارد. می‌پرسید می‌دانید؟ بچه‌ای که می‌داند سرش را بلند می‌کند و می‌ید بله آقا، قلم و کاغذ را فوری در می‌آورد با یک سربلندی عجیبی شروع می‌کند 3+3+3-2 الباقی 7 می‌شود، خیلی هم سرفراز، با یک گردن شاخی عجیبی.

آن‌کس که نمی‌داند مِن مِن می‌کند، آهسته می‌گوید کفش کجا شد کلاهم کجا شد؟ بعنوان کفش کجا شد کلاهم کجا شد؟ به کوچه حسن چپ می‌زند و فرار می‌کند، خود همین بچه‌ها هم تصدیق دارند.

این سرفرازی آن یکی که می‌زند در سینه‌اش و می‌گوید بله آقا می‌دانم، فوری قلم و کاغذ را برمی‌دارد، و آن کسی‌که آهسته از کنار منبر در می‌رود به هوای این‌که مادرم صدا زد و یا کفشم چطور شد، این دلیل بر این است که هر دو تا، علم را مایه فضیلت و شرافت و موجب افتخار خود می‌دانند و جهل و نادانی را مایه سرشکستگی و ذلت و خواری خود می‌پندارند، این یک امری فطری است.

مبانی عقلی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
عالم مقدم بر جاهل است بلاشک، عالم فضیلت و شرافت دارد بر جاهل بدون هیچ شکی، آن بچه‌ای را که یک راهی را بلد است، او جلو می‌افتد، باقی بچه‌های دیگر بالطبیعه جلو او می‌افتند، معنای این حرف چیست؟ معنای آن شرافت علم است، معنایش این است که او چون دانا است باید مقدم بر ما راه برود، این منحصر به بچه‌های ما نیست، در حیوانات هم این‌طور است. بز که نوعا در گله گوسفند است، من یک وقتی مشغول زراعت کاری بودم، وارد امر فلاحت بودم، هشت نه سال در کار کشت و زرع وارد شدم، انواع کارهای ملک‌داری را بلد هستم، گله‌داری، باغ‌داری، زراعت‌کاری، اجرای قنوات، همه این‌ها را بلد هستم، در تمام این مراحل اندیشه و سیر داشته‌ام، سیرهای علمی، همان‌وقتی‌که هم مشغول زراعت کاری بودم در شعبه‌های کشت و زرع جنبه‌های علمی را زیر نظر می‌آوردم.

در رمه و گله گوسفند، بز جلو می‌افتد، گوسفندها هم تن به او می‌دهند، زیرا بز جانور داناتری از گوسفندان است، گوسفندها خیلی احمق هستند، لهذا به کسی‌که می‌خواهند بگویند خیلی احمق است ببعی است، او را به گوسفند تشبیه می‌کنند، خیلی احمق است، رفیقش را دراز کرده‌اند و سرش را می‌برند، او خرخر می‌کند، خون از بدنش می‌آید و دست و پا می‌زند آن دیگری یونجه می‌خورد و اعتنا نمی‌کند، شعورش نمی‌رسد که الان این قصاب از او که فارغ شد من را دراز می‌کند، ابدا این مطلب را نمی‌فهمد، او را می‌کشند و این مشغول خوردن است، این نشانه احمقی او است. در بشر هم اگر کسی را پایمالش کنند، بشر دیگر اعتنا نکند این هم ببعی است.
گوسفندان خیلی نافهم هستند، بزها الوات و الدنگ و زرنگ هستند، بزها آبچر و علفچر را از گوسفندها بهترتشخیص می‌دهند، می‌دانند کجا چمنزار است و قابل چرا است، کجا چشمه‌سار است و آب دارد، چون دانا هستند آن‌ها جلو می‌افتند، گوسفندها چون نادان هستند دنبال او را می‌گیرند و خیلی هم احترامش می‌کنند.

یک چیز شیرینی بگویم و بخندید. بزها از بس که پدرسوخته هستند در آن‌جایی که خطرناک است، شب‌های سرد، مخصوصا که برف هم ببارد یا باریده باشد، در آن شب‌ها خطر گرگ خیلی است، گرگ‌ها خوراک ندارند به دشت می‌زنند برای این‌که طعمه‌ای بدست بیاورند، هیچ طعمه‌ای هم بهتر از گوسفند نیست، چاق است و گوشت دارد و دمبه دارد، ملایم هم هست و باب طبع آن‌ها است، باب طعم ما هم هست، کباب حسینی درست کنند و کوبیده بکنند. در این شب‌ها که رمه در بیابان می‌خوابد و در معرض خطر گرگ است بزها در وسط گوسفندها روی گُرده گوسفندها می‌خوابند. برای این‌که اگر گرگ آمد، گرگ به گوسفندان بزند و این‌ها محفوظ بمانند و گوسفندان سپر او باشند و دیگر این‌که این گوسفندا پشم دارند و گرم است، این‌ جای گرمی خوابیده باشد. گوسفندها هم تن می‌دهند، زیرا او ملا و پیشوای آن‌ها است، زیرا او آبچر و علفچر بهتر از آن‌ها تشخیص می‌دهد، چون آبچر و علفچر بهتر تشخیص می‌دهد «هادی الاغنام» است، راهنمای گوسفندها است، به همین ملاکی که راهنما است هم او را جلو می‌اندازند هم روی گرده خودشان جا می‌دهند هم سپر بلای او می‌شوند این ناشی از یک امر فطری و ارتکازی و غریزی حیوانات است، این امر غریزی که در نهاد حیوانات نهاده شده است این است که عالم مقدم و علم فضیلت و شرافت دارد و هر حیوانی‌که علمش بیشتر باشد باید آن‌هایی که علمشان کمتر است باید از او پیروی کنند و او را بر خودشان مقدم بدارند و او را نگهداری کنند.

از علمای خود احتشام می‌کنند از دانایان خود احترام می‌کنند پس معلوم می‌شود حیواناتی که به رتبه خیال رسیده‌اند آن‌ها هم تصدیق دارند که علم فضیلت است و جهل رذیلت است و عالم باید مقدم بر جاهل باشد، جاهل باید پیروی از عالم کند نه این‌که عالم پیروی از جاهل، این موضوع ارتکازی همه ما است، فهمیدید!

توضیح مبانی عقلی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
ما روی همین مطلبی که ارتکازی و غریزی و فطری همه شما است حرف می‌زنیم.

پیغمبر از دنیا رفته است، فرض می‌کنیم که پیغمبر کسی را معین نکرده است، با این‌که محال است پیغمبر کسی را معین نکند، پیغمبری که احکام دماء ثلاثه زن‌ها را معین کرده است، پیغمبری که حکم شکیات و سهویات را معین کرده است، پیغمبری که حکم مستراح ما را معین کرده است، وقتی وارد می شوی پای چپ خود را جلو بگذار، پای راستت را جلو بگذار وقتی بیرون می‌آیی، وقتی می‌نشینی تکیه به ران چپت بکن، فلان دعا را بخوان، این‌ها دستورایت است که پیغمبر داده است، پیغمبری که این ریزه‌کاری‌ها را گفته است، می‌شود در مورد امر زمام‌دار مسلمان‌ها هیچی نگفته باشد!

کسی‌که این مسجد را بنا می‌کند، تمام ریزه‌کاری‌ها را مراعات کرده است، این ستون آهنی باید رنگ و روغن بشود، چطور رنگ و روغن هم بشود، این اطراف باید کاشی‌کاری بشود، کاشی‌های آن هم چه نقشه‌ای باشد، تمام این جزئیات را رعایت کرده است، اما محراب مسجد را معین نکرده است؟ معین نکرده است که به کدام طرف نماز بخوانید؟ همه جزئیات را معین کرده است، حتی کاشی‌کاری این‌جا را معین کرده است، که کاشی‌های باید معرق باشد یا غیر معرق باشد، نقشه آن چه نقشه باشد، این‌ها را همه معین کرده است، پایه‌ها و سقف و چراغ، لوسترها، همه را معین کرده است، اما محراب مسجد را که به کجا بایستید و به کجا نماز بخوانید این را معین نکند! سازنده این مسجد عجب احمقی است!

پیغمبر اسلام همه چیز را معین کرد، نگفت بعد از من زمام شما به دست کیست؟ فرمان امت دست کیست؟ آیا این را نگفت، عقل شما باور می‌کند؟ یا این‌که گفت که خودتان بروید معین کنید؟ سوال علمی است، بحث علمی است، نظری هم نداریم و همه ما برادر هستیم، همان‌طور که امروز گفتیم جان خود را فدای هم می‌کنیم، هرکس به یکی از برادران مسلمان ما بخواهد کوچک‌ترین اهانتی کند با مشت به دهان او می‌زنیم. اما صحبت علمی که از بین نمی‌رود.


یک تجارت‌خانه بزرگی را تاجری دائر می‌کند، هزار و یک رقم خورده کاری را بکار می‌اندازد تا مشتری جمع کند و با تجارت‌خانه‌های خارج ارتباط بگیرد، تا با بانک‌ها ارتباط بگیرد، اعتبار بانکی برای خودش درست بکند، مشتری‌هایی برای فروش جنسش، خریدارانی برای فروش جنسش، فروشندگانی برای خریداری خودش، این‌ها را همه معین کرده است، تجارت‌خانه را هم به راه انداخته است، اسم تجارت‌خانه هم بلند شده است، حالا می‌خواهد یک سفر ده ساله‌ای برود.

هیچی نمی‌گوید! آن لحظه آخر می‌گوید که آی من رفتم، میرزا، منشی، قهوه‌چی، پیش‌خدمت، دلال‌ها، شما بیایید بعد از من یک نفر را معین کنید که جای من بنشیند و تجارت‌خانه را به راه بیاندازد، آیا این‌طور می‌کند؟
یا این‌که اگر فهمید که ده سال می‌خواهد سفر کند، یک نفری که با استعداد باشد، باهوش باشد، با علاقه باشد، به تجارت‌خانه علاقه داشته باشد، به خرید و فروش علاقه داشته باشد، به توسعه شعاع تجارت‌خانه علاقه داشته باشد، او را می‌آورد و تربیتش می‌کند، سوراخ و سنبه ها را به او حالی می‌کند، فوت و فن‌ها را به او می‌گوید، جزئیات را درست حالیش می‌کند، بعد هم به منشی و دلالش و مشتری‌های خود و به خریدارانش، به فروشندگانش و به بانک‌ها، همه جا می‌گوید که اگر من سفر کردم امضای فلانی بجای امضای من است، به شعبه‌های خود خبر می‌دهد که اگر من رفتم و کاغذی به امضای فلانی آمد، کاغذ برای تجارت‌خانه است جنس بدهید یا پول بدهید، این کارها را همه می‌کند تا فردا که خواست برود تجارت‌خانه نخوابد، نه این‌که ده روز یا پانزده روز پیش از رفتنش بگوید که آقا من می‌روم، شما جمع بشوید، دلال، منشی، تحصیل‌دار، همه این‌ها که اطراف من هستید، جمع بشوید و یک نفر را بیاورید و جای من بنشانید تا او همه این‌کارها را بکند.

مطلب علمی
ببینید من خیلی ساده دارم می‌گویم، هیچ نظری هم ندارم، نظر این است که مطلب از جنبه علمی روشن بشود. خوب از این گذشتیم، حالا پیغمبر معین نکرد، پیغمبر واگذار کرد که ما معین کنیم، مثلا گفت (وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُم)[2] ، البته این آیه برای این قضایا نیست.

خوب ما چه کسی را باید معین کنیم؟ همین مقدمه‌ای که من گفتم ما را کافی است، ما باید بگردیم و ببینیم که بعد از پیغمبر ملاتر و عالم‌تر و داناتر کیست، دنبال او بیفتیم، این دیگر جای تردید نیست.

روی همین مقدمه‌ای که گفتم، که علم بر جهل فضیلت دارد، عالم بر جاهل مقدم است، روی همین مقدمه هرکس ملاتر بود، احکام را بهتر می‌دانست، معارف الهی را بهتر می‌دانست، معارف نفسی را بهتر می‌دانست، به حقایق عالم وجود آشناتر بود، او مقدم است. لذا می‌گویند تقلید اعلم کنید، تقلید عالم کنید، جاهل باید از عالم تقلید کند و تقلید اعلم بکند. ملاک آن چیست؟ ملاکش این است که آن‌کس که اعلم است فضیلتش بیشتر است، مقدم‌تر است، این ملاکش است.
[/color]
یک قالی می‌خواهی بخری، تو خبره نیستی، به آنکس که خبره است مراجعه می‌کنی، هرچه خبره مورد اطمینان گفت طبق گفته او عمل می‌کنی، این پیروی تو، شخص جاهل از آن مرد عالم است. حالا اگر دو نفر بودند و یکی خبره بودنش خیلی بیشتر بود، سی سال است که در کار قالی وارد است، قالی کرمانی، قالی کاشانی، قالی آرانی، قالی اراکی، قالی تبریزی، قالی خراسانی، همه این‌ها را خوب می‌شناسد، تمام را زیر و رو کرده است، کدام قالی رنگش ثابت است، کدام یکی رنگش می‌پرد، کدام یکی تایی است، کدام یکی بطون است، قالیچه بلوچی، قالیچه ترکمنی، قالیچه ‌آرانی، همه این‌ها را می‌داند و خبره است و پنجاه سال است که استخوان خرد کرده است، یک کسی هم هست که خبره است و چهار سال است که در کار رفته است، شما به کدام مراجعه می‌کنید؟ برای خرید قالی و این‌که کلاه سر تو نرود، مغبون نشوی، قالی خوب با پول ارزان گیر تو بیاید، به کدامیک مراجعه می‌کنی؟ به کسی‌که خبره‌تر است، این است که می‌گویند اعلم.
حالا بیا.
توضیح مبانی عقلی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
ببین بعد از پیغمبر اعلم امت کیست؟ کسانی‌که دور پیغمبر بودند، از اصحاب دور او، بعد از مرگ پیغمبر، مراجعه به کتاب‌ها بکنید، حرف من را گوش ندهید، به حرف من قناعت نکنید، به کتاب‌های خود ما هم که شیعه هستیم و نوشته‌ایم قناعت نکنید، به کتاب‌هایی که همه برادران مسلمان ما، خداوند مسلمان‌ها را از جمیع بلیات حفظ بفرماید.
به کتاب‌های همه نگاه کنید. ببینید بعد از پیغمبر ملاتر از همه چه کسی بود؟ هرکس بود او جلو است، معطلی ندارد، هیچ معطلی ندارد.
ابن عباس حبر امت است، ابن عباس بزرگترین شخصیت در میان همه فرق مسلمان‌ها است، یعنی هر پنج مذهب، حنفی، مالکی، شافعی، حنبلی، جعفری، همه ابن عباس را یک شخصیت ممتاز بزرگ مسلمان‌ها بعد از پیغمبر می‌دانند. از ابن عباس می‌پرسیم که جناب ابن عباس، عبدالله بن عباس، شما که حبر و دانشمند امت هستید، بعد از پیغمبر ملاتر از همه کیست؟ شما به چه کسی مراجعه دارید؟ می‌گوید: علی (علیه السلام) می‌گوید: من خودم چند سال پیش علی (علیه السلام) درس خواندم، ابن عباس پیش آقایان دیگر درس نخوانده است، هیچ، هیچ. اگر شما آوردید که یک مکتب، یک مدرسه‌ای غیر از علی(علیه السلام) کس دیگری از اصحاب پیغمبر داشته باشد، بنده التزام می‌دهم که حرف نزنم، مدرسه دیگری، مکتب دیگری، معلم دیگری که درس بدهد، مطلب یاد بدهد، چه از احکام و چه از تفسیر قرآن، چه از معارف الهیه، چه از قصص انبیاء و رسل، اگر شما آوردید که یک مکتب دیگری غیر از مکتب علی(علیه السلام)، بعد از پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بوده است و چند تا شاگرد می‌رفتند و آن‌جا درس می‌خواندند، مطلب یاد می‌فتند، بنده همه حرف‌هایم را می‌شورم و در آب می‌ریزم. نداشتیم و مکتبی نبوده است. مکتب، مکتب علی (علیه السلام) بود، شاگردهای بزرگ بزرگ برای علی (علیه السلام) است، ابن عباس می‌گوید که آقا من خدمت علی (علیه السلام) درس خواندم، چندین سال رفتم و قرآن را پیش علی (علیه السلام) خواندم، معنی قرآن را از علی (علیه السلام) یاد گرفتم، تفسیر قرآن را از علی (علیه السلام) یاد گرفتم، اول ملایی که شروع به تفسیر قرآن کرد و معانی آیات قرآن و شان نزول آیات قرآن و تاویل و تنزیل قرآن و محکم و متشابه قرآن و عام و خاص قرآن و مطلق و مقید قرآن و حقایق و مجازات قرآن را یاد داشت و همه را می‌دانست و یاد داد، علی (علیه السلام) بود.

شاهی که به سر نهاد، دیهیم از افسر انما علی بود[/color]

همین ابن عباس می‌گوید: یک شب پیش علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) رفتم، شب بود و بیکار بودیم و به قول شاعر: «شب دراز است ایهاالقاضی بیا بازی کنیم» با علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) نشسته بودیم حدیث کنیم، شب نشینی کنیم، شب نشینی ابن عباس با علی بن ابیطالب(علیهماالسلام) که به شطرنج و نرد و فوکر و گنج پا نیست که! شب نشینی ابن عباس با علی بن ابیطالب (علیهماالسلام)به علم است و به اخلاق است و به مواعظ است و به نصائح است و به دعا است و به ذکر است.
اتفاقا شب هم بلند بود، نشستیم که چه کار کنیم، فرمود بهتر این است که قدری قرآن را برای تو تفسیر کنیم.
چون ما مسلمان‌ها هرچه داریم همین قرآن ما است، یک گنجینه عجیبی است، ان‌شاءالله یک روز دو روز، یا شب و یا روز در مورد قرآن صحبت خواهم کرد یک مطالبی که کم شنیده باشید.

توضیح مبانی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
علی بن ابیطالب فرمود: قرآن کتاب خدا، آن را قدری بیان کنم و برای تو تفسیر کنم، ابن عباس گفت: چه از این بهتر. از کجا شروع کنیم؟ از همان سوره الحمد که ام الکتاب است، هم فاتحه الکتاب است و هم ام الکتاب است، ننه قرآن است، مادر قرآن است، مادر کسی را می‌گویند که بچه‌ها همه در شکم او باشند و بیرون بیایند، همه از ان بیرون می‌آیند.
دو نوبت هم بر پیغمبر نازل شد، از اهمیتی که دارد،[/color] یک نوبت در مکه نازل شد و یک نوبت هم در مدینه نازل شد، لهذا حمد را سبع المثانی می‌گویند یعنی هفت تا آیه‌ای که دو نوبت بر پیغمبر نازل شده است، و سوره عجیبی هم هست، حالا که به زبانم آمد یک کلمه‌ای بگویم، این نکته را قدر بدانید.
مباحث علمی
برای شفای بیمار نظیر ندارد، در روایات داریم که اگر حمد را بر مرده بخوانید و زنده بشود، تعجب نکنید، این خاصیت در حمد است، در تمام سوره‌های قرآن، حتی سوره «انا اعطیناک» که از همه کوچک‌تر است، سه آیه است، (إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَر فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ)[3] دیگر از این کوچک‌تر نداریم. در تمام سوره‌های قرآن سوره‌ای نیست که حرف «فاء» نداشته باشد، همین سوره‌ای که خواندم، (إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَر فَصَلِّ) حرف «فاء» دارد، سوره «قل هو الله» حرف «فاء» دارد، (لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ)[4] تمام سوره‌های قرآن دارد، سوره حمد ندارد، این روایت است، مضمون روایت است. «فاء» حرف فنا است، در این سوره این حرف نیست با این‌که 7 آیه است، این اشاره به این است که این سوره حیات است نه فناء، روی این اصل این خاصیت در سوره حمد است، می‌گویند 7 حمد برای مریض بخوانید، گریبانش را بگیرید و 70 تا یا 7 تا یا یک حمد بخوانید، سوره عجیبی است، شرح این سوره زیاد است حالا بگذرم.

ابن عباس، از سوره حمد شروع کنیم. ابن عباس گفت: عیب ندارد خیلی خوب است. حضرت فرمود: سوره حمد اولش بسم الله است.

توضیح مبانی این مطلب از بیانات عرفاء
بسم الله هم جز سوره‌ها هست، 114 سوره است و 114 بسم الله است و هر بسم الله سر هر سوره‌ای یک خصوصیتی دارد و یک رمز و معنایی دارد غیر آن است که سر سوره دیگر است.

بسم الله نوزده تا حرف دارد، با و سین و میم و الف دو لام و ه و الف و لام و ر و ح و م و ن و الف و لام و ر و ح و ی وم، از همان حرف اولش شروع کنیم.

قربان این ملا! از حرف حرف شروع می‌کند، هر یک حرفی از حروف قرآن معنایی دارد، عجیب است، یک حرف در دو جا قرار گرفته است، مثلا (بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم) حرف اولش «باء» است، بعد (الْحَمْدُ لِلّه رَبِّ الْعالَمينَ) یک «با» هم این‌جا است، این «با» این‌جا که حرف ششم و هفتم الحمد است، با آن «با» آن‌جا که حرف اول بسم الله است، یک خصوصیاتی دارند و یک معانی و رموزی در آن است که در این نیست و یک معانی و رموز و اشاراتی در این است که در آن نیست، قرآن شما این‌طور است، هیچ قرآن را شناخته‌اید؟ هر حرفی مکرر نیست، هرکدام در محل خودش یک ممیزاتی و یک اشاراتی و یک کنایاتی و یک اسراری و یک رموزی دارد.

ابن عباس از «باء» بسم الله شروع کنیم. عرض کرد: شروع کن قربانت بروم.

مبانی این مطلب از بیانات عرفاء
شروع به بیان «باء» (بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم) اول الحمد کرد، گفت، گفت، گفت! ابن عباس می‌گوید: این اقیانوس به موج آمد! موجی بالای موجی، موجی بالای موجی، ابن عباس محو شده است، گیج شده است، مثل ماهی کوچکی که در اقیانوس آتلانتیک بیفتد، مثل یک پشه‌ای که در اقیانوس آرام بیفتد.

گفت: تا به صبح علی (علیه السلام) حرف زد، نزدیک‌های اذان صبح شد، عمود صبح بلند شد، آن سفیدی، فجر کاذب نمایان شد، و علی (علیه السلام) همین‌طور داشت در اطراف «باء» (بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم) الحمد حرف می‌زد، شب تمام شد و سخن علی (علیه السلام) در «باء» (بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم) ناتمام ماند، [/color]خودم را مثل ظرف کوچکی یافتم، مثل یک نهر و حوض کوچکی در مقابل یک اقیانوس متلاطمی.

ابن عباس این‌جا خیلی برای خودش شخصیت قائل شده است، خودم را مثل یک حوض کوچکی یافتم. چه می‌گویی این عباس؟ مثل یک سرسوزنی، نمی از اقیانوس اطلس هم نیستی، این ملایی او.

چه کسی این حرف را گفته است؟ کربلایی علی قلی گفته است؟ ملاخدابخش گفته است؟ نخبر، ابن عباس گفته است، حبر امت و ملایی که هر پنج مذهب به بزرگی قبولش دارند و تفسیرهایی که برای قرآن بعدا منتشر شده است از ناحیه ابن عباس منتشر شده است و ابن عباس می‌گوید این‌ها را همه در مکتب علی درس خواندم.
این علی (علیه السلام) ما است، یکی دیگر نظیر او بیاورید و ما نوکر او هستیم.
عمار یاسر می‌گوید: یک روزی با علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) در یک صحرایی می‌رفتیم، اتفاقا در آن صحرا مورچه خیلی بود، بعضی صحراها بواسطه زیادی زراعت جو و گندم و حبوبات و این‌طور چیزها، مورچه فراوان است، هرجا جنس زیاد بود طالب آن هم زیاد است و مشتری آن هم زیاد است.

زاهدان چرا زاهدان شد؟ برای این‌که این‌جا محل تجارت مال التجاره بود، از هندوستان و پاکستان به ایران می‌آمد و از ایران به هندوستان و پاکستان می‌آید، محل نقل و انتقال جنس‌ها بود و بشر برای پول گرفتن جمع می‌شدند.

مورچه‌ها هم همین‌طور، هرجا که خوراکی زیاد باشد مورچه‌ها هم جمع می‌شوند و شهرستان درست می‌کنند، یک مورچه فراوانی، سواره و پیاده و به هم ریختن، اردوهای زیادی، دارند می‌روند

توضیح مبانی این مطلب از بیانات عرفاء
و عمار و حضرت علی هم رد شدند، چشم عمار به آن مورچه‌ها افتاد، صحبت یک و ده و صد و هزار و میلیون و میلیارد و تریلون و کا تریلون و چیزهایی که سابق‌ها می‌گفتند، صحبت این حرف‌ها نیست، فوج فوج، هنگ هنگ، تییپ تیپ، پیاده نظام، سواره نظام، آتش‌بار کوهستانی، همین‌طور همه مورچه‌ها ریختند.

عمار چشمش به این‌ها که افتاد رو به امیرالمومنین (علیه السلام) کرد گفت یاابالحسن آیا در دنیا کسی پیدا می‌شود که عدد این مورچه‌ها را بداند و بتواند این مور‌چه‌ها را بشمارد و بگوید که چقدر هستند؟ مثل قطرات بارانی که از آسمان می‌آید آیا می‌تواند کسی قطرات باران آسمان را بشمارد که چه عددی هستند؟ قطراتی بارانی که در مسجد می‌آید، کار نداریم به قطرات بارانی که در زاهدان می‌آید، قطره‌های بارانی که در این استان می‌آید، قطره‌های بارانی که در ایران می‌آید. کسی می‌تواند بشمارد؟ نخیر، مورچه‌ها هم همین‌طور.

گفت یاعلی آیا کسی پیدا می‌شود که عدد این مورچه‌ها را بداند و بتواند این مور‌چه‌ها را بشمارد؟ حضرت امیرالمومنین دیدند که او خیلی از عدد مورچه‌ها استعجاب می‌کند، حضرت فرمودند بله، یک کسی هست که هم می‌داند این‌ها چند تا هستند و هم می‌داند که چند تای آن‌ها نر هستند و چند تا ماده. عمار به شگفتی آمد، تشخیص نر و مادگی را دادند دشوار است.

می‌شود مورچه‌ها را جمع کرد و در یک ظرفی ریخت و بعد دانه به دانه از ظرف بیرون انداخت و شمرد، اما نر و مادگی آن‌ها سخت است! عمار معطل ماند که کیست؟ فرمود: مگر در قرآن نمی‌خوانی (وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ في‏ إِمامٍ مُبين)[5] هر چیزی را احصا کردیم در امام مبین نهادیم، امام مبین محیط به همه است. عرض کرد: امام مبین کیست؟ فرمودند: همین کسی‌که پهلوی تو ایستاده است، یعنی خودم، هم می‌دانم مورچه‌ها چند تا هستند و هم می‌دانم که چند تای آن‌ها نر هستند و چند تای آن‌ها ماده‌اند.

تعجب نکنید، یکی از بچه‌های امیرالمومنین امام جواد (علیه السلام) می‌فرماید: ما در رحم مادرمان که هستیم در چهل روزی صداهای خارج را می‌شنویم، به چهار ماهگی که می‌رسیم تمام قطرات بارانی که از آسمان به زمین می‌آید ما تعداد قطرات باران را می‌دانیم و می‌دانیم که کدام قطره‌اش نافع است و کدام قطره‌اش مضر است، مثلا قطره بارانی که بالای انگور بخورد آن را می‌شکافد و خرابش می‌کند، بعضی اوقات آمدن باران برای زراعت ضرر دارد، این قطرات مضر، موقعی‌که نافع است قطرات نافع را می‌دانیم. این ملا است!

فرمود: «لَوْ ثُنِيَتْ لِيَ الْوِسَادَةُ»[6]

مبانی برهانی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
یک‌وقت بنده می‌روم در خانه حرف می‌زنم، این چیزی حساب نمی‌شود، یک‌وقت پیش زن و بچه‌ام بلوف می‌روم، من چنین هست، من چنان هستم، من فیلسوف هستم، من حکیم هستم، من دانشمند هستم! زن و بچه من چه می‌فهمند! جرات نفس کشیدن ندارند، یک‌وقت در مقابل اینطور بچه‌ها ادعا می‌کنم، می‌گویم: بچه‌ها نمی‌دانید چه کسی هستم، من چنین هست، من چنان هستم، من ملای دنیا هستم، از این ادعاها می‌کند، بچه‌ها هم چیزی سرشان نمی‌شود، اگر عمامه بزرگی و ریش بلندی و قد بلندی هم داشته باشم، یک قدری هم جَهوَری الصوت هم باشم، قار قار بکنم، بچه‌ها می‌گویند: بله آقا بله.

اما یک‌وقت پیش شما قار قور می‌کنم، باز شما نسبتا عوام هستید، در مقابل هزار تا طلبه و مدرس و حجج اسلام و آیات عظام داد می‌زنم، آن‌جا دیگر نمی‌شود، این‌جا بی‌مایه فطیر است، این‌جا اگر نتوانم از عهده برآیم، فوری یک بچه طلبه، چون بچه طلبه‌ها خیلی جری هستند، یک بچه طلبه از جا بلند می‌شود که «اُشتُرتُنّ» چه صیغه‌ای است؟ بنده معطل می‌مانم.

می‌گویند بیا پایین.

آشیخ بگو خشت پشت بام مدرسه از چند فعل است و چند باب است؟ بنده معطل می‌مانم.

شش باب را برای من معین کن.

حرف‌های ابتدایی بچه‌گانه آن‌ها.

بنده نمی‌توانم.

سه باب اصولش و سه باب فروعش. این‌ها برای جلد اول امثله است، جلد اول «جامع المقدمات» امثله است. مثل الف به صدای زیر، ای به صدای بالا، همین‌که شما می‌خوانید، او در این رتبه است.

بنده نمی‌دانم، می‌گویند بیا پایین. باید در مقابل طلبه و اهل علم اگر بنا شد داعیه‌ای داشته باشد باید مایه‌اش را هم داشته باشد، و الا رسوایش می‌کنند.

علی بن ابیطالب7 در مقابل عموم مردم، نه در خانه، نه پیش زن و بچه‌اش، اتفاقا زنش هم از آن ملاهایی بود که علی (علیه السلام) پیش زنش هم نمی‌توانست هر حرفی را بزند و بی‌مایه حرف بزند، چون زنش هم اول بحر علم دنیا است. پیش روی دشمن‌هایی که در کمین بودند که نقطه ضعفی از علی (علیه السلام) بجویند و او را بکوبند. در ملا عام، بالای منبر، در حضور دانشمندان علی (علیه السلام) می‌گفت: «سلونی قبل ان تفقدونی» از من بپرسید پیش از آن‌که بمیرم. اگر از دست شما رفتم دیگر مثل من کسی را گیر نمی‌آورید، از هرچه دلتان می‌خواهد بپرسید.

می‌فرمود: «لَوْ ثُنِيَتْ لِيَ الْوِسَادَةُ لَحَكَمْتُ بَيْنَ أَهْلِ التَّوْرَاةِ بِتَوْرَاتِهِمْ، وَ بَيْنَ أَهْلِ الْإِنْجِيلِ بِإِنْجِيلِهِمْ» اگر برای من مسند را پهن کنند، یعنی زیر بغل من را بگیرند و بجای خودم بنشانند، آخر آقایان، ملا جا دارد، آقایان، ملا مسند دارد، ملا را نمی‌شود مانند بقال عقبش انداخت، باید بالا بالا سرجای خودش نشاند، باید پیش او کوچکی کرد، زبان مسئلت و درخواست مسائل و حقایق پیش او باز و دراز کرد.

مباحث عرفانی و معرفتی
فرمود: اگر من را بالای مسند خودم بنشانند، سرجای خودم، آن‌وقت بگویند که آقا حکم کن، اهل تورات بیایند من به تورات آن‌ها حکم می‌کنم، اهل انجیل پیش من بیایند به انجیل آن‌ها حکم می‌کنم، اهل قرآن نزد من بیایند به قرآن آن‌ها حکم می‌کنم.

یعنی محیط به همه کتاب‌های آسمانی هستم.

قربانت بروم، دیگران قرآن را بلد نبودند، همین قرآن را که پیغمبر در مدت 23 سال برای آن‌ها خواند، همه آن‌ها همه قرآن را بلد نبودند. کجایی؟ بعضی دو تا سوره را بلد بودند، بعضی سه تا آیه را بلد بودند، بعضی پنجاه تا آیه را بلد بودند، بعضی صد تا آیه را بلد بودند. همه قرآن را بلد نبودند! همه قرآن را نمی‌فهمیدند، خاص آن کجا است؟ عام آن کدام است؟ مطلق آن کدام است؟ مقیدش کدام است؟ مجازش کدام است؟ قرینه مجازش چیست؟ حقیقتش کدام است؟ ظاهرش کدام است؟ نصش کدام است؟ تنزیلش چیست؟ تاویلش چیست؟ قرآن دریای مواجی است. این‌ها را نمی‌دانستند تا چه برسد به این‌که حکم بخواهند بکنند.

حالا حضرت می‌فرماید: هم قرآن را بلد هستم هم تورات و هم انجیل را. دیگران نمی‌دانستند تورات با ت منقوت است یا با طین است. حضرت سر تا پای تورات را محیط و مسلط است. از همان اول تا به آخر «کتاب ملاکی»، همه را علی (علیه السلام) در ذهنش دارد، انجیل را هم همین‌طور. یکی هم نبود که مچ او را بگیرد.

این همه بودند و ادعا و داشتند، یک مرد پیدا نشد که یک کلمه را از علی (علیه السلام) بپرسد و علی (علیه السلام) به زمین بماند، آن‌وقت حمله کنند که چی قار و قور می‌کنی، نتوانستند.

این ملای ما علی (علیه السلام) است.
مبانی عقلی و علمی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
اگر بخواهم قضایای قضاوت‌هایش را بگویم، نمی‌دانید! هنگامه می‌شود.
دو نفر رفیق در راه افتادند، یکی پنج قرص نان داشت و یکی سه قرص نان. هشت تا. رفیق راه شدند و رفتند. سر ناهار که سفره را پهن کردند یک نفر سومی هم آن‌جا آمد و مهمان آن‌ها شد، آمد جلو و سلام کرد و او هم آمد و شروع به خوردن کرد. سه تایی نان‌ها را خوردند، هر هشت قرص نان را خوردند.

وقتی بلند شد هفت، هشت دینار داد و گفت: من غذای شما را خوردم، این هم از طرف من، برگ سبزی است تحفه درویش، سر سفره شما باشد. رفت.

یکی گفت: این پولی است که خدا رسانده است، بیا چهار دینار برای تو و چهار دینار برای من. دیگری گفت: نخیر، من بیشتر می‌خواهم، گفت: بیشتر حق تو نیست، او گفت: نخیر بیشتر می‌خواهم. او گفت: با هم نصف می‌کنیم، من پنج قرص نان داشتم و تو سه تا داشتی، حالا نصف کنیم. او گفت: نخیر. جنگ حقوقی درگرفت، پیش امیرالمومنین رفتند. امیرالمومنین فرمود: به آن سه قرصی یک دینار بدهید و باقی برای او. داد و فریاد کرد که برای چه؟ حضرت فرمودند: هشت تا نان بوده و سه نفر خورده‌اید، این‌ها را باید تجزیه به کسر آن‌ها کنیم و در سه ضرب کنیم، هشت، ضرب در سه، بیست و چهار می‌شود، آن‌وقت از این بیست و چهار تا، هشت قسمت را تو خوردی و هشت قسمت را او خورده و هشت قسمت را دیگری خورده است.

هر نانی سه قسمت است، سه تا نان او داشته است، سه در سه می‌شود نه تا، تو پنج تا نان داشتی، پنج سه تا می‌شود پانزده تا، پانزده با نه می‌شود بیست و چهار. بیست و چهار تقسیم بر سه، هشت می‌شود، هشت تا را که تو خودت خوردی، پس هشت ثلث از سه نان را تو خوردی، یک ثلث باقی می‌ماند، یک دینار.

او هم از پانزده تا، هشت تای آن را خورده است، هفت ثلث باقی می‌ماند، هفت دینار.

هفت دینار برای او و یک دینار برای تو.

نفس نتوانستند که بکشند. این در زمانی بوده است که حساب و مثلثات و جبر و مقابله و این حرف‌ها هیچی نبوده است، هیچ هیچ.[/color]

چطور سریع مطلب را حل و عقل و تجزیه و ترکیب علمی کرد و بیرون انداخت و دیگران نفس نتوانستند بکشند. الان هر محاسبی برود حساب کند.

هر نان را سه قسمت کن، چون هر قسمت را یک نفر خورده است، هشت تا نان است، هشت در سه می‌شود بیست و چهار تا، هر نفری هشت قسمت از این بیست و چهار قسمت را خورده است. این سه تا نان داشته و سه در سه می‌شود نه تا. هشت قسمتش را خودش خورده است و یک قسمتش را مهمان‌ خورده‌اند. آن پنج سه تا داشته می‌شود پانزده تا، هشت قسمتش را خودش خورده است و هفت قسمتش را مهمان خورده است.

مهمان هفت قسمت از این را خورده و یک قسمت از آن را خورده است، هشت قران هم داده است، هفت قرانش برای این می‌شود و یک قرانش برای او می‌شود.

از این ردیف مسائل گر بگویم شرح آن بی‌حد شود، مثنوی هفتاد تن کاغذ شود، در فروع مختلفه از علی بن ابیطالب(علیهماالسلام) علم‌های جمعی جملی بروز کرده است که دیگران به خواب شب خود هم ندیده‌اند، فکرش را هم نمی‌توانند بکنند.
مبانی عقلی و علمی این مبحث از بیانات حکماء و فلاسفه
قانون نحو را چه کسی درست کرد؟ قرآن بی‌اعراب بود، فاعل و مفعول در کتابت معین نبود. یک روزی یک نفر خواند: (أَنَّ اللّه بَري‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُوله)[7] «رسولِه» را مجرور خواند، معنای آیه بنابراین عبارت این‌طور می‌شود: خدا از مشرکین بیزار است و از پیغمبرش هم بیزار است و حال این‌که معنی آیه این نیست. معنی ایه این است که خدا و پیغمبر دو تایی از مشرکین بیزار هستند، این با یک اعراب فرق می‌کند، اگر بخوانی (أَنَّ اللّه بَري‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُه) «رسولُه» بخوانی، معنایش این می‌شود که خدا و پیغمبر بیزار از مشرکین هستند، اگر «رسولِه» بخوانی، معنایش این می‌شود که خدا از مشرکین بیزار است و از پیغمبرش هم بیزار است.

یک نفر «رسولِه» خواند، حضرت امیرالمومنین (علیهماالسلام) دیدند که کار خراب شده است، آن‌وقت «ابوالاسود دوئلی» را خواستند و دستور قانون علم نحو را به او دادند.

گرامر عربی و لغت عربی از علی (علیه السلام) درآمد. تفسیر از علی (علیه السلام) درآمده است. فقه و احکام از علی (علیه السلام) درآمده است. هرچه به امت رسیده است از علی (علیه السلام) رسیده است، علی (علیه السلام) اعلم امت است، پس بر آن مقدمه‌ای که گفتم علی (علیه السلام) اقدم امت است.


خدایا ما را از علی (علیه السلام) جدا نگردان.

خدایا ما را با ولای علی (علیه السلام) زنده بدار.

با ولای علی (علیه السلام) بمیران.

با علی (علیه السلام) و اولادش محشور گردان.

این مبحث از بیانات و اشعار عرفا

مرا پیر طریقت جز علی نیست که هستی را حقیقت جز علی نیست

علی آدم، علی موسی و عیسی که در دور نبوت، جز علی نیست

در آن حضرت که دم از «لی مع الله» زند احمد معیت جز علی نیست

شنیدم عاشقی مستانه می‌گفت خدا را حول و قوت جز علی نیست

اگر کفر است اگر ایمان بگو فاش که در روز قیامت جز علی نیست

نخیر، کفر هم نیست.

چه باک از آتش دوزخ که در حشر قسیم نار و جنت جز علی نیست

راستی همین است.

چشم همه انبیا ز پیغمبر ما است از گرمی آفتاب محشر غم نیست

تا سایه مرتضی علی بر سر ماست


[1] مجادله : 11
[2] شوری : 38
[3][3] کوثر
[4] توحید
[5] یس : 12
[6]
[7] توبه : 3
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 08, 2026 12:21 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 27

https://drive.google.com/file/d/1hWFi1w ... drive_link


أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ الله اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ الله يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُم)[1]

یک حدیثی است که برادران اهل تسنن ما از پیغمبر نقل کرده‌اند، محدثین ما شیعه اثناعشریه هم نقل کرده‌اند. این حدیث بین خاصه و عامه متفق علیه است و آن حدیث این است که پیغمبر فرمودند:

«مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ يُقَرِّبُكُمْ الی الله و الی الْجَنَّةِ وَ يُبعّدُكُمْ عنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ يبعّدکُمْ عنَ الله و عن الجنه وَ يقربکم الی النار إِلَّا وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْه‏»[2] این عبارت حدیث است.

یعنی هیچ چیزی که شما را به خدا نزدیک کند و به بهشت نزدیک کند و از آتش دوزخ دور کند، هیچ چیزی را فروگذار نکردم مگر این‌که امر کردم و گفتم. هرچه که شما را به خدا و به بهشت نزدیک کند و از آتش دور کند، امر کردم به شما و گفتم،

و هر چیزی که شما را از خدا و بهشت دور کند و به آتش نزدیک کند، من همه شما را از آن‌ها را نهی کردم، گفتم فلان کار را نکنید که شما را از خدا دور می‌کند، از بهشت دور می‌کند و به آتش نزدیک می‌کند، تمام آن‌چه در سعادت نشئه آخرت شما لازم بود همه را گفته‌ام، هیچی فروگذار نکرده‌ام. راست هم می‌گوید.

از خواب شما، خوراک شما، پوشاک شما، نگاه کردن شما، حرف زدن شما، گوش دادن شما، راه رفتن شما، خوابیدن شما، در مسجد آمدن شما، در مستراح رفتن شما، چطوری بروید، وقتی می‌روی پای چپ را جلو بگذار، وقتی بیرون می‌آیی پای راست را بیرون بگذار، وقتی برای تطهیر می‌نشینی تکیه به ران چپ بده، فلان دعا را بخوان. تمام این جزئیات را پیغمبر گفته است.

از آن رکن اول آئین و دین، خشت و سنگ اول که شناسائی خدا است، توحید حق تعالی است تا این جزئیات را همه را پیغمبر فرموده است. این یکی.

در قرآن مقدس که کتابی است مهیمن بر همه کتب آسمانی، ان‌شاءالله الرحمن اگر زنده باشم و خدا توفیق بدهد، یک، دو الی سه شبی، این دیگر برای شب‌ها است، در مورد این کتب آسمانی که الان در دست است و یهود و نصاری مدعی هستند که کتاب خدا است، برای شما صحبت خواهم کرد که قدر قرآن را بدانید، بدانید که این قرآن چیست.

این قرآن مقدسی که مهیمن بر تمامی کتب است و کتاب دینی ما مسلمان‌ها تا روز قیامت است خود این قرآن می‌گوید: (لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مُبين‏)[3] تر و خشکی نیست که مورد حاجت شما باشد جز این‌که در این کتاب است. (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ء‏)[4] ما در قرآن از هیچ چیز فروگزار نکردیم، همه را گفتیم، یا به نحو اجمال یا به نحو تفصیل.

دو الی سه روز ان‌شاءالله در مورد قرآن صحبت خواهم کرد که بدانید قرآن شما فوق العاده است.

خود قرآن می‌گوید: (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ء‏)[5] در این قرآن ما هیچ چیز را که مورد لزوم و احتیاج مسلمان‌ها بود فروگزار نکردیم، گفتیم، یا سر رشته را به دست دادیم و بعد تفصیل آن را به دهان پیغمبر و یا اوصیای پیغمبر گذاشتیم، یا تفصیلش را هم گفتیم.

آیات دیگر هم خیلی است ولی همین دو آیه بس است. روی این آیات و آن حدیثی که پیغمبر فرموده است، مسلما قرآن و پیغمبر در مورد اصول اولیه و ارکان این دین صحبت کرده‌اند، قرآنی که مساله حیض زن‌ها را می‌گوید، (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحيض‏)[6] از حیض سوال می‌کنند، بگو این یک آزاری است، در زمان حیض نزدیک نشوید. این حکم را قرآن گفته است، پیغمبر هم شرح داده است، دماء ثلاثه را پیغمبر بیان کرده است.

خوب! قرآن و پیغمبری که مساله دماء ثلاثه که یکی از ارجاس و پلیدی‌های زن‌ها است، این را می‌گویند و مبین و معین می‌کنند نمی‌شود ارکان دین را هیچی نگویند، محال است.

مساله وصایت از ارکان دین است. یک تاجری تجارت‌خانه‌ای باز کرده است، زحمتی کشیده است و اجناسی را وارد کرده است، مشتری‌هایی را برای خودش تهیه کرده است و شروع به خرید و فروش کرده است و اسمی و رسمی هم در مملکت ایران پیدا کرده است، یک تاجر زاهدانی فرض بفرمایید شروع به تجارت کرده است و خرید و فروش و مشتری‌ها و مشتری‌ها و دلال‌ها و اعتبار بانک و شعبه‌هایی را هم در گوشه و کنار باز کرده است، مثلا در تربت یک شعبه دارد، در مشهد یک شعبه دارد، خیال دارد که در پاکستان و افغانستان و ترکیه و عراق هم شعبه باز کند، خیال دارد که از خاورمیانه به شرق اقصا برود، چین و ژاپن، از آن‌طرف به خاور دور برود، باختر دور، یعنی اروپا. از آن‌طرف به آن نیم‌کره زمین برود، می‌خواهد تجارتش همه دنیا را بگیرد، این تاجر اگر یک مسافرت چند ساله برایش پیش بیاید تجارت‌خانه را همین‌طوری رها نمی‌کند. یک مدیری برای تجرات‌خانه معین می‌کند که در نبود خودش تجارت‌خانه را به چرخ بیاندازد، مسلم است و هیچ جای تردید نیست.

یک مدیری که او شایسته بداند و بداند که او می‌تواند تجارت‌خانه را بچرخاند معین می‌کند. مساله مدیریت تجارت‌خانه خیلی مهم است، خیلی خیلی! اسلام هم یک تجارت‌خانه‌ای است، خدا بوسیله پیغمبر باز کرده است، (إِنَّ الله اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة‏)[7] خدا شروع به خرید و فروش کرده است، جنس آورده است، جنس او آیات قرآن است، بندگی و ایمان را از ما می‌خرد، این تجارت‌خانه است. این تجارت‌خانه باز شد و هفت میلیون جمعیت هم مراجعه کردند، آیا می‌شود که پیغمبر این تجارت‌خانه را بی‌تعیین مدیر برود؟ نخیر. هیچ‌جای تردید نیست.

می‌شود قرآن این موضوع را هیچ نگفته باشد؟ نخیر. موضوع مهمی است، چطور می‌شود قرآن ساکت باشد.

این آیه‌ای که خواندم از آن آیاتی است که به حسب باطن مدیریت تجارت‌خانه اسلام را تا روز قیامت معین می‌کند.

اگر اسلام مثل دین حضرت موسی برای 1500 سال می‌بود یا مثل دین حضرت عیسی برای 500 سال بود، خوب یک حرفی! اما این می‌گوید: (تَبارَكَ الَّذي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً)[8] قرآن آمده است تا روز قیامت همه مردم را به خدا نزدیک کند و از خدا بترساند، خودش می‌فرماید: (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ الله وَ خاتَمَ النَّبِيِّين)[9] می‌گوید: محمد خاتم پیغمبرها است، پایان دهنده نبوت انبیاء است، دیگر بعد از او پیغمبر نمی‌آید، این کتاب برای همه مردم است تا روز محشر. چون برای همه مردم است تا روز محشر پس باید مدیریت اسلام تا روز محشر معین باشد، همین کتاب باید بگوید، اگر نگوید این کتاب ناقص است و کتاب خاتم الانبیاء نمی‌شود که ناقص باشد، این پیامبر اکمل انبیاء است و کتابش هم کامل‌ترین کتاب‌ای آسمانی است، باید بگوید.

آیا گفته است؟ بله. همین آیه که گفتم، به حسب ظاهر نگفته بلکه به حسب باطن گفته است. قرآن باطن دارد، قرآن همین ظاهر تنها نیست، اگر ظاهر قرآن تنها باشد سنگ روی سنگ قرار نمی‌گیرد، زیرا ما از ظاهر قرآن نماز خود را نمی‌فهمیم، قرآن گفته است: (أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاة)[10] نماز بخوانید و زکات هم بدهید، دو رکن بزرگ اسلام است، نماز و زکات، بعد از نماز، اهم تمام فرائض و واجبات اسلام زکات است، لذا در قرآن هم نوعا هرجا اسم نماز برده شده است پشت سر آن هم زکات گفته شده است.

قرآن همین‌قدر گفته است که نماز بخوانید و زکات بدهید، (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُودا)[11] همین‌قدر گفته است که از دلوک شمس یعنی وسط روز تا تاریکی شب، ثلث آخر شب، نماز را برپا بدار، حالا این مرادش نماز ظهر است و عصر است و مغرب است و عشاء است، (وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ) نماز صبح است، اما نماز ظهر چند رکعت است؟ چه زمان وقت فضیلت آن است؟ در سفر حکمش چیست؟ در حضر حکمش چیست؟ در حال بیماری، در حال سلامتی، در حال یافتن آب، در حال نیافتن آب، این‌ها را دیگر قرآن نگفته است، هیچی قرآن نگفته است، پس ما به ظاهر قرآن تنها نمی‌توانیم قناعت کنیم، خوب هشیار باشید که من چه دارم می‌گویم. یا دبگیرید.

قرآن می‌گوید: زکات بده، زکات برای چند چیز است، گاو و گوسفند و گندم و غلات اربع و انعام ثلاثه و نقدین زکات دارند، این‌ها را دیگر قرآن نگفته است، نصاب این‌ها را که دیگر قران نگفته است، نگفته که گندم چند تا نصاب دارد، گوسفند چند تا نصاب دارد، گاو چند تا نصاب دارد، این‌ها را قرآن نگفته است.

قرآن گفته است که روزه بگیرید، اما مبطلات روزه و واجبات روزه نگفته است، سر زیر آب کردن مبطل روزه است که در قرآن نیست، جنب کردن انسان خودش خودش را عمدا وسط روزه مبطل روزه است این‌ها را در قرآن نگفته است، همین‌طور تمام احکام، از اول طهارات تا آخر دیات بیایید قرآن یک اجمالی گفته است، تفصیلش را در زبان پیغمبر گذاشته است، پیغمبر هم یک مقدار را مفصل گفته است، یک مقدار را مجمل گفته است، تفصیلش را در زبان اوصیایش گذاشته است. این هم حکمت دارد.

پس قرآن ظاهری دارد و باطنی دارد. ظاهر قرآن همین 30 جز کلام الله است که تقریبا1370 سال است که یک حرف آن تکان نخورده است. وقتی خلیفه سوم قرآن‌ها را جمع کرد و نوشت، هشت نسخه نوشت، یک را به یمن فرستاد، یک را به بصره فرستاد، یک را به شام فرستاد، یک را به کوفه فرستاد، یک را به مکه فرستاد، یک را هم در مدینه نگه‌داشتند، بعد از روی این هشت نسخه، نسخه‌های دیگر نوشته شد، «امام عثمان» نامیده شد، از آن تاریخ تا به الان یک اعراب قرآن دست نخورده است، یک حرف قرآن دست نخورده است، یک کلمه قرآن دست نخورده است، این هم از بزرگواری مسلمانان است و اهمیت دادن آن‌ها به قرآن است که قرآن خود را این‌طور حفظ کرده‌اند.

پس این ظاهر 30 جز ما را کفایت نمی‌کند، یک چیز دیگری است که آن باطنش است.

پیغمبر هم وقتی که خواست از دنیا برود مکرر گفت: «انی تارک فیکم الثقلین» من دو چیز می‌گذارم و می‌روم، شما را به دو چیز می‌سپارم، دو مضوع مهم است، بنابر روایاتی که ما نقل کرده‌ایم و پیشینیان ما، «کتاب الله و عترتی» قرآن خدا و عترت من، بنابر آن‌چه که ابوعبدالله بخاری در صحیح خود نقل کرده است، «کتاب الله و سنتی» کتاب خدا و گفته‌های من.

ابوعبدالله بخاری مهم‌ترین محدث عامه است. عامه شش تا محدث خیلی بزرگ دارند که کلمات این 6 نفر و کتاب‌هایشان مثل وحی منزل برای آن‌ها می‌ماند.

اول آن‌ها ابوعبدالله بخاری است اهل بخارا بوده است و در سنه 256 هجری از دنیا رفته است. سال ولادت امام زمان7 ما ابوعبدالله بخاری از دنیا رفته است در «خرتنگ» که یک قریه‌ای نزدیک سمرقند است، او کتابی نوشته است که چهار هزار حدیث از پیغمبر بدون تکرار در این کتاب است. البته حدود 15 هزار حدیث است ولی مکرر خیلی دارد، بلاتکرار آن چهار هزار حدیث است، و این معتبرترین کتاب‌های برادران سنی ما است، دیگر از این کتابی معتبرتر ندارند، بعد از قرآن رجوع آن‌ها به صحیح بخاری است.

دیگر کتاب صحیح مسلم نیشابوری است.

سنن ابوداوود سیستانی، سجستانی، اهل سیستان بوده است.

سنن ترمذی، ترمذ در نزدیکی بخاری یا سمرقند است طرف ترکستان است.

سنن ابن ماجه، او قزوینی بوده است.

سنن نسائی که اهل نساء بوده، نساء قریه‌ای است بین ابیورد و سرخس در اطراف مشهد.

این شش نفر شش تا کتاب نوشته‌اند، در نظر برادران عامی ما از همه کتاب‌های دنیا معتبرتر است.

ابوعبدالله بخاری در صحیح خود همین حدیث را نقل کرده است که پیغمبر فرمودند: «انی تارک فیکم الثقلین» من می‌روم و دو پناهگاه و دو سند برای شما گذاشتم، یکی کتاب خدا و یکی سنت من، ایشان «سنتی» نقل فرموده است، سنت یعنی حدیث و گفته‌های من. گفته‌های پیغمبر سند.

قبول! روی چشم ما!

شیعه عبارت حدیث را این‌طور نقل می‌کنند: «کتاب الله و عترتی» بعضی از علمای عامه هم «کتاب الله و عترتی» نقل کرده‌اند، من حالا به حرف آن‌ها نظر ندارم، همین حرف ابوعبدالله بخاری را می‌گیرم.

پس معلوم می‌شود که غیر از کتاب خدا و غیر از قرآن ما یک سند دسگری هم داریم، او باید ضمیمه بهقرآن بشود تا هم احکام ما، هم معارف ما، هم اخلاق ما، تکمیل بشود، به قرآن تنها نمی‌شود قناعت کرد زیرا قرآن کافی نیست، اگر بخواهیم به قرآن تنها قناعت کنیم نماز چطوری است؟ نمی‌دانیم. زکات چطوری است؟ نمی‌دانیم. مناسک حج چیست؟ نمی‌دانیم. قرآن این‌ها را نگفته است.

باید به گفته پیغمبر و اوصیای پیغمبر مراجعه کنیم تا این‌که روشن بشود، نماز صبح دو رکعت است، نماز ظهر در حضر چهار رکعت است، در سفر دو رکعت است، نماز عصر در حضر چهار رکعت است، در سفر دو رکعت است، نماز مغرب در سفر و حضر سه رکعت است، نماز عشا در سفر دو رکعت است، در حضر چهار رکعت است، و احکام دیگر.

نماز چهار هزار مساله دارد، این‌ها را باید به سنت پیغمبر و گفته معصومین مراجعه کنید.

حالا ما به باطن قرآن مراجعه می‌کنیم، گفته معصومین.

این آیه مبارکه‌ای که خواندم خوب یاد بگیرید، آیه در سوره برائت است، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ الله اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ الله يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُم)[12] معنای تحت اللفظی این آیه چیست؟ به درستی و به یقین و به تحقیق، میخ‌کوب و شش میخ مطلب را می‌کند، به درستی و به یقین عدد ماه‌ها در نزد خدا دوازده تا است، روزی که آسمان‌ها و زمین را خدا آفرید، عدد ماه‌ها را دوازده تا کرد، چهار تا از این‌ها محترم هستند، معظم هستند، ای مردم دین پابرجا همین است، از این دین دست برندارید، (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ). دین پابرجا همین است که عدد ماه‌ها دوازده تا است، چهار تای آن هم محترم هستند، (فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُم) درباره این ماه‌ها بر خودتان ستم نکنید، این مطلب را منکر نشوید.

این ظاهر آیه است.

سه چهار تا میخ‌های این‌طوری کوبیده است که مطلب درز پیدا نکند، یکی این‌که اول می‌گوید: «انّ» که حرف تحقیق است، آقایان طلبه‌ها تشریف دارند، یعنی به یقین، به تحقیق.

دوم این‌که می‌گوید: روزی که آفرینش را ایجاد کردیم و این عالم را بوجود آوردیم این کار را کردیم. بعد می‌گوید دین پابرجا همین است، از این دست برندارید، باز می‌گوید که در این باره بر خودتان ستم نکنید، منکر این مطلب نشوید.

این ظاهر آیه بود که برای شما مطرح کردم. شما از این چه می‌فهمید؟ آیا راستی خدا می‌خواهد بگوید که سال‌‌های شما دوازده ماه است؟ کدام خر می‌گوید که سال یازده ماه است، چه کسی گفته است؟ کدام احمق در دنیا تا بحال گفته است که سال یازده ماه است؟ نه سال قمری و نه سال شمسی. کور که نیستیم، چشم داریم، می‌بینیم که دوازده نبوت ماه هلال می‌شود مثل ابروی یار، بعد هم قرصی مثل سپر مردان جنگی می‌شود، بعد هم مثل پیرمردهای خم شده کج می‌شود، بعد هم گم می‌شود و زیر آفتاب محال پیدا می‌کند، دو مرتبه مثل ابروی یار کمانی از این‌طرف افق غربی طلوع می‌کند، این را با چشم خود می‌بینیم.

این سه تا شش میخ کردن!

ماه شمسی هم همین‌طور است، ماه شمسی هم دوزاده تا است، می‌بینیم که سال چهار فصل است، شش فصل که نیست! سال را هیچ خری نگفته است که سه فصل است، همه گفته‌اند که چهار فصل است.

همه فصول را همه منجمین دنیا، منجمین دنیای یهود، نصاری، زردشت، طبیعی، الهی، همه گفته‌اند هر فصلی سه برج است. دو اعتدال داریم، دو انقلاب داریم، اعتدال ربیعی، اعتدال خریفی، انقلاب صیفی، انقلاب شتئی، و بین هر اعتدال تا انقلابی سه برج است، چهار در سه می‌شود دوازده تا، هیچ خری در دنیا نگفته است که سال سیزده ماه شمسی است.

همین ایرانی‌ها، نیاکان پاک ما! باز غرور من را گرفت! بچه‌های سیروی و داریوش، در دو هزار سال قبل این‌ها سال شمسی را دوازده تا می‌دانستند.

به فروردین چه بگذشتی مه اردیبهشت آید دگر خرداد و تیر آن‌گه که مردادت بیافزاید

پس از شهریور و مهر و ابان و اذر و دی دان که بر بهمن جز اسفندار ؟؟؟ 26:50 ماهی نیافزاید

همان عرب‌های سوسک سیاه! آن‌ها دوازده تا ماه شمسی داشتند، حمل و ثور و جوزا و سرطان و اسد و سنبله و میزان و عقرب و قوس و جدی و دلو و حوت. ماه‌های هلالی را هم که با چشم خود می‌بینیم که دوازده تا هستند، الان ماه مبارک رمضان است، ان‌شاءالله به سلامتی برای 20 تا 21 روز دیگر ماه شوال شما می‌آید، عیدی‌ها را می‌دهید و فطرها را می‌آورید، تقدیم می‌کنید به حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای کفعمی دامت برکاته که به فقرا بدهند، بعد هم می‌خورید و می‌نوشید و کیف می‌کنید، باز بعد از 29 تا 30 روز دیگر ماه ذی‌العقده می‌آید، بعد ماه ذی‌الحجه می‌آید، دوزاده ماه است.

اگر مراد از آیه مبارکه همین دوازده تا ماه ظاهری باشد که شش میخ کردن لازم ندارد، به درستی و به تحقیق دین پابرجا این است! که هرکس گفت سال سیزده ماه است دین ندارد! یا هرکس گفت که دین سیزده ماه است او دین پابرجا دارد، خوب الان بولشویک‌ها هم می‌گویند سال دوازده ماه است، فرنگی‌ها هم الان دوازده تا ماه دارند، هم هلالی و هم شمسی. پس این‌ها هم دین دارند، یهود هم دوازده ماه قائل هستند:

دو تشرین و دو کانون پس آن‌گه شباط و آذر و نیسان عیار است

حزیران و تموز و آب و ایلول نگه‌دارش که از من یادگار است

در نصاب الصبیان خوانده‌ایم.

پس این‌ها دین پابرجا دارند! اگر این باشد!

آب بر آب می‌رود، قسم به خدا، قسم به پیغمبر، قسم به شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه قرآن که آب وقتی راه می‌رود رو به نشیب می‌رود و آب رو به سربالا نمی‌رود، مگر خری گفته است که آب به سر بالا می‌رود که تو قسم به خدا می‌خوری آشیخ!

گفت از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد گفت شیرین است

یک کرامات دیگری دارد برف را دید و گفت می‌بارد

یک حکایتی یادم آمد، برای چرت شکنی پیرمردها، پیرمردها به جرت می‌افتند، حق هم دارند.

مرحوم فخرالاسلام که یکی از کشیش‌های معتبر نصرانی‌ها بود، در مقام تحقیق برآمد و فهمید که حق با اسلام است، مسلمان شد و اسلام را قبول کرد، بعد کتاب‌هایی بر ضد نصرانیت نوشته است که بهترین کتاب‌ها است، به مانند کتاب‌های این بزرگوار کسی بر رد نصاری کتاب ننوشته است، البته بر رد یهود هم نوشته است، بعد هم نصرانی‌ها او را بردند و معدومش کردند و معلوم نشد که او را چه کردند. در هفتاد سال قبل بوده است.

این بزرگوار در یکی از این کتاب‌هایش که ظاهرا «بیان الحق» است، این قصه را می‌نویسد:

یک زمانی به ترکیه یا عثمانی رفتم، این دولت ترکیه فعلی قبلا دولت عثمانی بود، سلطنت مهم اسلامی بود، خدا لعنت کند این فرنگی‌ها را، دولت عثمانی برای اسلام شوکتی بود، یک امپراطوری مهمی بود، از ترس این‌که مبادا این امپراطوری به هم بزند و اروپا را بگیرد جنگ بین الملل اول را راه انداختند و بعد دولت عثمانی را تکه تکه کردند، یک قسمت ترکیه شد، یک قسمت عراق شد، یک تکه حجاز شد، یک تکه یمن شد، یک تکه سوریه شد، یک قسمت عمان شد.

می‌گوید در اسلامبول بودم، آن‌جا نصرانی‌ها زیاد بودند، الان هم هستند، یک روز اعلام کردند که بزرگترین کشیش نصرانی‌ها می‌خواهد سخنرانی عمومی کند، یک کشیش نود ساله می‌خواهد سخنرانی عمومی کند لابد حرف‌های عالی خواهد گفت. گفت که من هم رفتم که گوش کنم. گفتند که از فلان کلیسا می‌آورند او را و به فلان کلیسا می‌برند، هوا هم یک‌قدری نمناک بود. «نم نم باران به میخاران خوش است» نم نم بارانی داشت می‌آمد. گفت من رفتم، دیدم که کشیش‌ها و قسیس‌ها، عرب می‌گوید قسیس، ما می‌گوییم کشیش. این کشیش‌ها کشیش بزرگ را برداشتند بالای یک تخت گذاشتند و روی دوش خود آوردند و قریب دویست تا هم از نصاری دور او را گرفتند و او را تا چهارراه بزرگی آوردند، نه از این چهارراه‌های کوچه زاهدان شما، بلکه یک چهارراه بزرگی. آن‌جا کشیش را نگه‌داشتند. کشیش پیر شده و ابروهایش روی چشم‌هایش افتاده است، وقتی آرام گرفتند چشم‌هایش را باز کرد و نگاهی به جمعیت کرد و گفت: ؟؟؟ 33:10 همه گفتند: ؟؟؟ 33:10 شما نفهمیدید. گفت: باران می‌بارد زمین‌تر می‌شود، همه گفتند: ؟؟؟ قسیس راست می‌گوید.

این شکرشکنی و بلبلی اول او بود، بعد چشمش را روی هم گذاشت و نطق این چهارراه تمام شد.

کشیش را بردند.

گفت من گیج شدم که این مرد دیوانه شده است چه دارد می‌گوید؟ ؟؟؟ بارانی می‌بارد و زمین تر می‌شود، مگر کسی می‌گفت که زمین خشک می‌ماند! کدام خر گفته است که وقتی باران می‌بارد زمین خشک می‌ماند.

خوب برویم نطق دوم.

آقا را سر یک چهارراه بزرگ دیگری نگه داشتند، آن‌جا دوباره چشم‌هایش را باز کرد و یک نگاهی به جمعیت کرد، جمعیت هم زیاد شده بود، با صدای بلند گفت: ؟؟؟ 34:20 مرغ سیاه تخم سفید می‌کند! کشیش‌ها همه دست زدند و گفتند ؟؟؟ کشیش راست می‌گوید.

سر یک چهارراه دیگر دوباره یک مزخرف دیگر گفت: ریسمان دو سر را که پاره کنی چهار سر می‌شود! همه گفتند: ؟؟؟ بعد کشیش را به آن کلیسا بردند.

حالا همه شما خندیدید، مگر کسی گفته است که مرغ سیاه تخم سیاه باید بکند، خوب معلوم است که تخم سفید می‌کند، این‌ها چیست که می‌گویی؟ این دکان چیست؟ بار کردن و بردن به این‌جا و آن‌جا چیست؟ اعلام عمومی چیست؟ مطالب عمومی واضحه که این‌قدر آب و روغن نمی‌خواهد.

اگر خدا در این آیه فقط می‌خواهد بگوید که سال دوازده ماه است، دیگر این‌قدر روغن داغ نمی‌خواهد، دین پابرجا این است، در این‌باره بر خود ستم نکنید، یقینا مطلب این‌طوری است، از این محکم‌کاری‌ها وشش میخ کردن‌ها می‌فهمیم که یک مطلب دیگری را می‌خواهد بگوید.

می‌خواهد بگوید: سال و سنه نبوت شمس محمدی9 که خدا در قرآن از این پیغمبر تعبیر به شمس کرده است، (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها)[13] از تفسیر ثعلبی برای شما چند روز پیش نقل کردم، وی از علمای عامه است که او گفت: پیغمبر فرموده‌اند: آفتاب من هستم، من اگر از دست رفتم به ماه بچسبید، علی7 ماه است.

معلوم می‌شود که مراد از دوازده ما سال، سال وجود مسعود، سال نبوت و رسالت و دوره دین و آئین حضرت خاتم الانبیاء است و دوازده ماه هم دوازده نفر وصی او است.

چند تا حدیث روزهای قبل از کتب برادران عامی ما نقل کردم، دو تا حدیث هم امروز بگویم تا کیف کنید.

هرچه می‌گویم روی سند می‌گویم، یک کتابی است بنام «وفاء الوفا فی تاریخ مدینه المصطفی» مدینه پیغمبر، این کتاب چاپ شده است من خودم در تهران دارم، سفر بیت الله که مشرف شدم،

خدا به حق پیغمبر همه شما را با پول خودتان به مکه مشرف بفرماید.

این کتاب را تهیه کردم، دو جلد است و در مصر چاپ شده است، سنه طبع آن در نظرم نیست، این کتاب را یکی از علمای بزرگ شافعی مدینه بنام «سید علی سمهودی» نوشته است. دو جلد است که در جلد اول آن این حدیث را نقل کرده است.

حدیث را «سید علی سمهودی شافعی مدنی» که از علمای بزرگ اهل سنت است و در مدینه بوده است ایشان نوشته‌اند و خود برادران عامی ما در مصر چاپ کرده‌اند. حدیث را از جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند.

جابر می‌گوید: یک روزی با پیغمبر و امیرالمومنین7 در نخلستان‌های مدینه راه می‌رفتیم. مدینه خوش آب و هوا است و آب زیادی دارد، باغستان زیادی هم دارد، برعکس مکه که خشک است «؟؟؟ 39:40» ولی مدینه روی آب می‌غلطد، ده متر که زمین را حفر کنی آب بیرون می‌آید.

گفت با پیغمبر و امیرالمومنین7 در نخلستان‌های مدینه راه می‌رفتیم، دست علی7 به دست پیغمبر بود، به یک نخلستانی رسیدیم، یک وقت دیدم که صدایی از درخت خرما بلند شد که گویی آن درخت به درختان دیگر هشدار می‌داد. می‌گفت: «هذا محمد سید الانبیاء9»[14] آهای درخت‌ها، ملت نخل، «أَكْرِمُوا عَمَّتَكُمُ النَّخْلَةَ وَ الزَّبِيبَ»[15] فرمودند، ایشان که دارد می‌آید نام نامی و اسم گرامیش محمد9 است و آقای همه پیغمبرها است، پشت سرش گفت: «و هذا علی7 سیدالاولیاء ابوالائمه الطاهرین» این عین عبارت است یک حرف آن را کم و زیاد نمی‌کنم، کتاب موجود است بروید نگاه کنید. آهای ملت خرما آن یکی دیگر علی7 است که آقای همه اولیاء است، هرجا خدا ولیی دارد علی7 سید ولی الله ‌ها می‌باشد، آقای آن‌ها است و علی7 پدر ائمه طاهرین است، پدر امام‌هایی است که آن امام‌ها پاک هستند، گناه ندارند.

این صدا را پیغمبر شنید و من هم شنیدم. رد شدیم.

چند قدم دیگر رفتیم و یک درخت خرمای دیگر از این‌طرف صدا کرد، صدای حسابی از داخل درخت، همان‌طوری‌که صدا از داخل درخت برای موسی7 ظاهر شد، «هذا محمد رسول الله9» این محمد9 رسول خدا است. «و هذا علی7 سیف الله» این هم علی است و شمشیر خدا است.

پیغمبر رو به امیرالمومنین کردند و فرمودند: «سمه الصیحانی» اسم این خرما را صیحانی بگذار، چون بنام من و تو صیحه زدند و مقام من و تو را گفتند و به اصطلاح امروزی در مقابل جمعیت نسبت به من و تو شعار دادند، اسم این خرما را خرمای صیحانی بگذار.

از آن تاریخ به این‌طرف آن خرما به خرمای صیحانی معروف شده است، الان هم در مدینه خرمای صیحانی خودش یک خرمای خاصی است که این‌ها درخت‌هایش از نسل همان درخت‌های خرمای زمان پیغمبر بودند، و لو خیلی کم است و بنام صیحانی، مئنی‌ها قالب می‌اندازند ولی هست. من در سفر چهارم خودم بود که مشرف شدم یکمرتبخ متذکر این شدم به رفقایی که در کاروان ما بودند گفتم که از این خرما بخرید و تبرکی ببرید و به خانواده خود بدهید، شاید آن روز کاروان ما 50 من خرما خریدند همه‌اش را بنام صیحانی خریدند، آن مدنی‌ها هم فهمیده بودند که حاجی‌ها صیحانی می‌خواهند اسم هر خرمایی را صیحانی می‌گذاشتند.

این حدیث.

در و دیوار به بزرگواری علی7 شهادت می‌دهد و این‌که علی7 پدر امامان معصومین است، هنوز بچه‌های علی7 روی کار نیامده بودند، اولا معلوم نیست که هنوز حسنین8 به دنیا آمده باشند زیرا این حدیث را نقل نکرده است که در سال چندم هجرت بوده است، پیغمبر که از دنیا رفتند، امام حسن7 هفت سالش تمام شده بود و وارد هشت شده بود، امام حسین7 شش سالگی را تمام کرده بود و وارد هفت شده بود. حضرت ام کلثوم3 شش ساله بود و حضرت زینب3 هم پنج ساله بود، این‌ها چهار بچه پیغمبر از فاطمه زهرا3 هستند.

معلوم نیست که چه سال‌هایی بوده است، اگر در سال‌های آخر عمر پیغمبر هم بوده است تازه علی بن ابیطالب7 دو تا بچه کوجک داشته است یکی چهار ساله و یکی پنج ساله، معلوم نبوده که این بچه‌ها اولاد داشته باشند یا نداشته باشند، اولادهای آن‌ها آیا امام باشند یا نه؟ کسی خبر نداشت.

درخت از قبل خدا خبر می‌دهد: «هذا علی7 سیدالاولیاء ابوالائمه الطاهرین»، «هذا علی7 سیف الله»

جان من قربان خاک پای قنبر علی7 شود.

این یک حدیث.

از این‌جا می‌فهمیم که علی7 همه کاره است، او و بچه‌هایش امامان هستند، در چند روز پیش گفتم که پیغمبر فرمودند: «الائمه بعدی من قریش» در چند روز پیش از صحیح مسلم برای شما نقل کردم که مسلم نیشابوری نقل کرده است، ابوداوود نقل کرده است، ترمذی نقل کرده است که پیغمبر فرمودند: این دین محترم است مادامی‌که دوازده ولی بر آن ولایت کنند.

در یک روایت دارد که بعد از دوازده ولی دنیا به هم می‌خورد، این روایات را از کتب برادران عامی خودمان نقل کردم.

حدیث دیگر:

«سید علی همدانی شافعی» از علمای بزرگ شافعیه است، یک کتابی بنام «موده القربی» نوشته است، او در این کتاب نقل می‌کند که پیغمبر فرمودند: «انا سید الانبیاء و علی7 سیدالاولیاء» من آقای پیغمبرها هستم، علی7 آقای اوصیاء پیغمبرها است،

«و ان اوصیائی بعدی اثناعشر» پیغمبر فرمودند: اوصیای بعد از من دوازده تا هستند، «اولهم علی7 و آخرهم المهدی7» چون من در مهدی7 صحبت می‌کنم ناچار هستم مطالب را روی روایاتی که عامه و خاصه نقل کرده‌اند برای شما بگویم، این احادیثی که گفتم همه مقدمه این بود.

پیغمبر فرمودند: من آقای پیغمبرها هستم.

«سید علی همدانی شافعی» از علمای شافعیه در کتاب «موده القربی» نوشته است که پیغمبر فرمودند: من آقای پیغمبرها هستم علی7 آقای وصی‌های پیغمبرها است و اوصیای بعد از من دوازده تا هستند، اولشان علی7 است و آخرشان مهدی7 است. مهدی7 را هم به شما گفتم، برادران عامی ما قبول دارند، منکر مهدی7 نیستند، آخر الزمان مهدی7 باید بیاید و زمین را پر از عدل و داد کند، آن‌ها هم قبول دارند، نهایت اختلاف ما با آن‌ها در دو تا مطلب است که مهدی7، حسنی است یا حسینی است و این‌که متولد شده است یا متولد نشده است. فقط اختلاف در همین است.

شارح «غایه الاحکام» یکی از علمای بزرگ سنی‌ها است، او می‌گوید: پیغمبر فرمودند: اوصیای بعد از من دوازده تا هستند به عدد نقبای بنی اسرائیل و به عدد حواریون حضرت عیسی7.

حواریون حضرت عیسی7 دوازده نفر بودند، اسباط اسرائیل و نقبا و سران سبط‌های بنی اسرائیل هم دوازده تا بودند، همه دنیا این را می‌دانند.

آن وقت آیه می‌فرماید: (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ الله اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ الله)[16] ماه‌های ولایت دوازده تا است، روزی که آسمان و زمین را خلق کردیم دوازده تا معین کردیم، چهار تای آن‌ها هم محترم هستند، در روایت است آن چهار تایی که اسم خدا روی آن‌ها است.

ائمه ما شش تا اسم دارند، علی، حسن، حسین، محمد، جعفر، موسی است. باقی تکرار است.

چهار تا علی است: علی بن ابیطالب7، علی بن الحسین7، علی بن موسی الرضا7، علی بن محمد الهادی7.

دو تا هم حسن است: حسن بن علی بن ابیطالب7، امام حسن عسکری7. این شش تا اسم شد.

یک حسین7 است. سه تا محمد است، محمد باقر7، محمد جواد7، حضرت بقیه الله روحی فداه که نام مبارکشان محمد است.

موسی7 یازده تا و جعفر7 دوازده تا.

دوازده نفر هستند که شش تا اسم دارند. یکی از این شش اسم، اسم خدا است، حسن وحسین و موسی و جعفر و محمد اسم خدا نیست، اما علی اسم خدا است. (وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيم)[17]

و اسمه من شامخ علیٍ علیٌ اشتق من العلی

چهار تا اسم علی داریم و چهار تا محترم است، این چهار تا را هم روایت داریم. چون اسم آن‌ها اسم خدا است، محترم هستند، از جنبه اسم این چهار ماه محترم هستند چون اسمشان اسم خدا است.

حالا می‌فهمیم که اگر آیه این‌طور باشد خوب شد.

آن میخ‌هایی که کوبیده است، به درستی و به یقین، روز آفرینش آسمان‌ها و زمین، عدد ماه‌های سنه نبوت پیغمبر ختمی را دوازده تا قرار دادیم، دین پابرجا هم همین است، در اینباره بر خود ستم نکنید و انکار نکنید و از این مطلب منحرف نشوید، آن وقت آیه روشن می‌شود.

پس آیه هم گفته است، پیغمبر هم گفته است، پیغمبری که احکام استنجا را می‌گوید، احکام حیض و نفاس را می‌گوید، احکام شکیات و سهویات را می‌گوید، احکام چشم به هم زدن تو را می‌گوید، نمی‌شود پیغمبر احکام وصایت را نگفته باشد، نمی‌شود قرآنی که (لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مُبين‏)[18] از این موضوع ساکت باشد، این‌ها گفته‌اند. روی گفته خدا و گفته پیغمبر مذهب شیعه اثناعشریه، طبق کتاب الله و سنت پیغمبر است، دوازده وصی پیغمبر دارد، یازده تا آمده‌اند و رفته‌اند که اولشان علی7 بوده، دوازدهمین که «آخرهم المهدی7» است در دنیا مولود است و موجود است و پنهان است.

مذهب ما همین است، معتقد ما همین است، الحمدلله که عقیده ما مخالف کتاب و مخالف سنت پیغمبر نیست، موافق کتاب و موافق سنت است.

خدایا به حق قرآن عظیم همه مسلمانان جهان را به صراط مستقیم، خودت هدایت بفرما.

همه ما را از لغزش‌های دینی و ایمانی و از وسوسه‌های شیطانی حفظ بفرما.

آن‌وقت این دوازدهمی در سنه 256 مطابق کلمه نور یا 255 مطابق کلمه نحر، در شهر سامراء از رحم حضرت نرجس خاتون، کسی که دختر یشوعا است، یشوعا یکی از شاهزاده‌های ایتالیایی است، رومی، از اولادهای پادشاهان روم، از قیاصره روم.

پادشاهان ایران را اکاسره می‌گفتند، پادشاهان روم را که ایتالیای فعلی باشد قیاصره می‌گفتند، پادشاهان مصر را فراعنه می‌گفتند، یشوعا پدر حضرت نرجس خاتون از اولاد پادشاهان ایتالیا است و از طرف مادرش منتسب می‌شود به حضرت شمعون صفا وصی حضرت عیسی، و شمعون صفا از اولاد داود پیغمبر بوده است، این مادر امام زمان است.

بنابراین امام زمان ما سه تا شاه‌زادگی دارد.

آقایان استخوان‌داری یک چیزی است در دنیا، به قول فوکلی‌ها پرنسیو دارد، به قول ما مشهدی‌ها، بوته دارد، ریشه دارد، به قول بزرگان، استخوان دارد، فلانی عظامی است یعنی استخوان دارد، مادر و پدر دار است.

بچه طبق‌کشی که شلغه فروش و لبو فروش سر میدان است، من باب مثال، یا شاگرد قهوه‌چی که با لات و لوت‌های سر میدان مربوط است، بچه این تا بچه شاه، تا بچه امیر، تا بچه یک بزرگ، زمین تا آسمان فرق دارند، شرائط و امکانات زندگانی آن بچه با این بچه از نظر محیط خانوادگی در جنبه علم و ادب و تربیت و بزرگواری زمین تا آسمان فرق دارد.یک بچه حمال طبق‌کش لات سرمیدانی که نان ندارند شب بخورند، سواد ندارند، علم ندارند، این بچه در این محیط بزرگ بشود یا یک بچه‌ای که در محیط پول و آقایی و عنوان و علم و کمال و ادب و مقام.

آن بچه که نوکر و دایه از اول داشته است، بعد نوکر شخصی داشته است، بعد اتومبیل شخصی داشته است، کلفت داشته است، پدر او رئیس الوزرا یا وزیر یا امیر فلان یا مدیر کل بوده است، سفره هم پهن کرده‌اند، در خانه‌اش باز بوده است، مردم می‌آمدند و می‌خوردند و می‌بردند، این بزرگواری که در این بچه پیدا می‌شود یک هزارم آن در آن بچه طبق‌کش نیست!

این را می‌گویند: فلانی را می‌گویی، پدر و مادر دار است، سر سفره پدرش نان خورده است، فلانی را می‌گویی بی پدر و مادر است رهایش کن، این از اول پشت حمام این‌ها بزرگ شده است، بین کسی‌که پشت حمام بزرگ شده و انبار پا می‌زده است تا آنکس که آقازاده بوده و شاهزاده بوده است و نوکر و راننده و کلفت داشته است و بالا بیاندازها از چپ و راست داشته است، بین این‌ها خیلی تفاوت است.

این‌ها یک حقایق غریزی فطری خارجی است، این را دانستید.

چند روز از امتیازات امام زمان7 به شما بگویم. این امام ما نسبت به آن یازده تا امام گذشته خیلی امتیازات دارد.

یکی از امتیازات ایشان این است که ایشان سه تا شاهزادگی دارد.

امیرالمومنین7 و امام حسن7 و امام حسین7 یک شاهزادگی داشتند، این‌ها پادشاه‌زاده عرب بودند، جد ایشان عبدالمطلب، ؟؟؟ 59:30 تقریبا سمت سلطنت داشته است، جد اعلای آن‌ها هاشم، تقریبا سمت سلطنت داشته است،جد اعلای اعلای آن‌ها نضر بن کنانه، که سر سلسله قریش است و هرکس به او برسد او را قریشی می‌گویند، او یک عنوان بزرگی در عرب داشته است، شاهزادگی عرب. پیغمبر، علی7، امام حسن7 و امام حسین7، این چهار نفر آقازادگی و شاهزادگی عربی را داشتند. استخوان شاهانه عربی در آن‌ها بوده است، لذا بذل و بخشش و در خانه باز و این حرف‌ها مخصوص امام حسین7 که.


[1] توبه : 36
[2]
[3] انعام : 59
[4] انعام : 38
[5] انعام : 38
[6] بقره : 222
[7] توبه : 111
[8] فرقان : 1
[9] احزاب : 40
[10] بقره : 43
[11] اسراء : 78
[12] توبه : 36
[13] شمس : 1
[14]
[15] مستدرک الوسائل : ج16 ص 391
[16] توبه : 36
[17] بقره : 255
[18] انعام : 59
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه ژانويه 28, 2026 10:06 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 28


https://drive.google.com/file/d/1UPmZ3a ... p=drivesdk

أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين

الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)[1]

یکی از آیات مربوطه به اعلی حضرت بقیه الله ارواحناه فداه امام زمان، این آیه مبارکه است، در قرآن متجاوز از 20 آیه داریم که متعلق به حضرت مهدی7 امام زمان ما شیعه اثناعشریه است.

یکی از آیات، این آیه مبارکه است که آیه اول سوره بقره است، ظاهر آیه را معنی کنم. خدا می‌فرماید:

«الم» ما معنای آن را نمی‌فهمیم، حروف مقطعه قرآن مثل «الم» «الر» «طس» «طسم» این‌ها یک معانی دارد که خود پیغمبر و اوصیاء پیغمبر می‌فرمایند، کلیدهای رمز قرآن است. ان‌شاءالله یک روز و یک شب به این مطلب اشاره خواهم کرد و شرح می‌دهم.

(الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ) این قرآن هیچ شکی در آن نیست، کلام خدا است، جای هیچ‌گونه تردیدی و شکی در این‌که این قرآن کلام خدا است، نمی‌باشند.

(هُدىً لِلْمُتَّقين) این قران رهنمای پرهیزکاران است، آن‌هایی که دلشان می‌خواهد که به منزل برسند، آن‌هایی که دلشان می‌خواهد به حقیقت واصل شوند، این قرآن رهنمای آن‌ها است.

البته کسانی‌که میل ندارند به واقع و حقیقت برسند، قرآن علاوه بر این‌که رهنمای آن‌ها نیست، اسباب زیادی خسران و زیان آن‌ها است، (وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا)[2] باقلوا در مزاجی که مستعد است مقوی می‌شود، یک جوان 25 سال صحیح البنیه ورزشکار، باقلوا برای او خوب است، باقلوای یزد که روغن آن هم هیچ تغییر نکرده است، بهترین باقلواها و قطاب‌ها و پشمک‌ها برای یزد است، وارد کنید این‌ها برای اول افطار ماه رمضان خیلی خوب است، این باقلوا برای جوانی که مزاجش مستعد است و هاضمه‌اش می‌تواند هضم کند خیلی خوب است و قوت او را زیاد می‌کند، ولی برای پیرمرد از کار افتاده مثل بنده، ثقل معده می‌آورد و او را ناخوش می‌کند. اگر یک هبه از باقلوای یزد را در حلق بچه دو ماهه بکنی، او را می‌کشد، باقلوا است و خوب است، برای چه کسی؟ برای آن هاضمه‌ای که بتواند هضم کند و برای آن مزاجی که مستعد باشد، اگر مزاج مستعد نشد همین باقلوا استرکنی می‌شود و کشنده او می‌شود.

قرآن باقلوا است، برای آن‌هایی‌که استعداد دارند و طالب حق و حقیقت هستند و معده معنوی آن‌ها مهیا است، قرآن شفا است، اما برای آن‌هایی‌که استعداد ندارند و در این صراط نیستند قرآن زهر و قاتل است، (لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا) قرآن زیاد نمی‌کند ستمگران را مگر خسران و زیان.

پس قرآن (هُدىً لِلْمُتَّقين) است، راهنمای پرهیزکاران است، رهبر پرهیزکاران است. حالا پرهیزکاران چه کسانی هستند؟ سه تا نشانه در این آیه مبارکه برای پرهیزاران خدا بیان می‌کند:

اول: (الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) پرهیزکاران آن‌هایی هستند که ایمان به غیب دارند، مراد از ایمان به غیب به حسب باطن و تاویل قرآن، ایمان به وجود مسعود امام زمان ارواحنا فداه می‌باشد.

خدا این حضرت را در قرآن به اسم‌های مختلفی نام برده است، یک اسم «عصر» است، (وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي‏ خُسْرٍ)[3] عصر در این آیه اسم امام زمان7 می‌باشد.

یک اسم «جمعه» است، یک اسم «غیب» است. خداوند در قرآن او را به لفظ «غیب» نامیده است. «غیب» یعنی پنهانی، یعنی پنهان.

آن‌هایی‌که متقین و پرهیزکاران، آن‌هایی هستند که ایمان بوجود حضرت مهدی دارند و نماز را هم برپا می‌دارند و بندگی خدا می‌کنند و (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ) زکات مال خود را می‌دهند و از آن‌چه که ما به آن‌ها انفاق کرده‌ایم به مردم هم می‌دهند.

این سه علامت پرهیزکاران.

یکی بدنی است، یکی مالی است، یکی قلبی است.

آن عبادت مالی، انفاق آن‌ها است، عبادت بدنی، نماز خواندن و بندگی کردن خدا است. عبادت قلبی ایمان آوردن در قلب به وجود امام عصر است. این معنی آیه به حسب تاویل آن است.

در این باب یک یا دو روزی ان‌شاءالله صحبت می‌کنم.

سوال اول:

به ما گفته می‌شود اگر امر مهدی7 شما به این آشکاری است که شما می‌گویید پس چرا در موضوع ولادتش آن‌طوری‌که ولادت ائمه دیگر شما روایات و تواریخ و احادیث زیاد ذکر شده است، چرا در موضوع ولادت ایشان آن مقدار ذکر نشده است؟

سوال دوم:

چطور شده است که این امام شما در میان این دوازده امام دیده نمی‌شود؟

سوال سوم:

این امامی که دیده نمی‌شود فائده‌اش چیست؟

خوب گوش بدهید، ان‌شاءالله سه الی چهار روز اطراف این موضوعات صحبت می‌کنم، و خیلی هم دلم می‌خواهد آقازاده‌های محترم، آن‌ها بیایند و گوش بدهند، این پیرهای زوار در رفته آردشان را ریختند و ؟؟؟ 9:50 آویختند، این‌ها اگر کج باشند با هیچ آهنی نمی‌شود آن‌ها را راست کرد. چناری که کج است با آهن و فولاد نمی‌شود آن را راست کرد و اگر هم راست باشد باد عاد و ثمود هم که بیاید نمی‌تواند آن را کج کند. عمده این نونهال‌های تازه هستند که با دوتا باد کج می‌شوند و با یک چوبی که دو ماه زیرش بزنی راست می‌شود، نهال‌های جوان‌های ما هم همین‌طور هستند. این است که من خیلی میل دارم که آن‌ها بشنوند، ما پیرمردها دیگر کار ما گذشته است، آفتاب لب دیوار هستیم، بینی ما را بگیرند نفس ما در می‌رود.

چهار الی پنج تا سوال است، این سوال‌ها را می‌کنم و بعد یکی یکی ان‌شاءالله الرحمان به جواب‌هایش می‌پردازیم.

اول:

چطور شده است که در مورد ولادت این امام دوازدهم که شما می‌گویید متولد شده است، آن‌طوری‌که تواریخ و اخبار درباره یازده امام دیگر نوشته‌اند و معروف و مشهور است، چرا در مورد این بزرگوار آن‌طوری‌ها نیست؟

دوم:

چطور شده است که همین دوازدهمین را شیعیان نمی‌بینند؟

سوم:

این امامی که او را نمی‌بینند فائده‌اش چیست؟

چهارم:

این صحبتی که شما می‌گویید 1136 سال است از عمر مبارکش می‌گذرد، چطور شده 1136 سال از عمرش می‌گذرد! نوع عمرهای مردم بین 50 تا 60 سال است، از وقتی‌که کارخانجات درآمده است و زندگی ماشینی شده است، نوع عمرها بین 40 تا 50 به قدرت خدا شده است، بهداشت خیلی بهتر شده است، آب لوله‌کشی شده است، اما عمرها کمتر شده است. اداره بهداری و وزارت بهداشت ما خیلی عریض و طویل و پر دامنه شده است، در هر کوچه دکتر داریم، به قدر بیماران دکتر داریم! با این همه دکترها به قدرت خدا عمرها کم شده است.

نوع عمرها بین 50 و 60 و 70 است، در میان صد نفر اگر کسی به 80 برسد، در میان ده هزار تا یکی اگر به نود برسد، چطور می‌شود 1136 سال کسی عمر کند؟ این آدم باید استخوانش الان خاک شده باشد.

نکته مهم‌تر: شما می‌گویید وقتی بیاید جوان است، این دیگر عجیب‌تر است، معلوم نیست شاید هزار سال دیگر آمد، این عمر کند و بعد هم جوان و تر و تازه، نه ریش‌هایش سفید شده باشد، نه قدش خم شده باشد، نه چروکی به پشت دستش و پیشانیش افتاده باشد!

این‌ها سوالاتی است که می‌شود. این سوالات یکی یکی آن جواب‌های وافی کافی، مفصل و مبسوط دارد.

یک مطلب را اول باید بدانید تا جواب چند تا از این سوالات برای شما مطرح بشود، آن مطلب این است:

خداوند متعال به حکمت بالغه‌اش معین فرموده است که این دنیا روزگاری را که در ان روزگار بین زمین و آسمان آشتی شده باشد، آن روزگار را بیاورد.

مگر بین زمین و آسمان قهر است؟

بله، قهر است، الان بین زمین و آسمان قهر است، آن پدر ما است و این مادر ما است.

من چو ابر و تو زمین، موسی7 نبات حق شه شطرنج و ما ماتیم، مات

این قول پدر حضرت موسی7 به مادر حضرت موسی7 است.

آباء سبعه، امهات اربعه، موالید ثلاثه.

بین این مادر و این پدر آسمانی قهر است، زیرا فرزندانشان ناصالح هستند، یک بچه ناصالح نادرست که در خانه پیدا می‌شود، بین پدر و مادر را به هم می‌زند و آن‌ها را به قهر می‌اندازد. در خانه می‌آید، شیطنت می‌کند، از مدرسه درآمده است، می‌زند استکان را می‌شکند، شیشه در را می‌شکند، ساعت را بلند می‌کند و به زمین می‌زند، چیزی می‌خواهد، مادرش هم یا ندارد یا نمی‌تواند، بنا به فحش دادن می‌کند، اذیت کردن، آزار کردن، مادر می‌گوید ای بر آن تخم‌های پدرت لعنت، چه جنس بدی به عمل انداخت.

می‌رود پدر را اذیت می‌کند، از پدر پول و دوچرخه می‌خواهد، هزار چیز، پدر بدش می‌آید و می‌گوید بر آن شیر مادرت لعنت.

پدر، بدی پسر را به مادر نسبت می‌دهد، مادر نسبت به پدر می‌دهد، کم کم بین پدر و مادر سر این بچه اختلاف پیدا می‌شود، از بس که شیطنت و خراب‌کاری کرده است، بین پدر و مادر به هم می‌خورد.

مادر می‌گوید این نتیجه تخمه بد و خبیثی است که پدرش داشته است پدر هم می‌گوید این نتیجه آن شیر نحس نجسی است که مادر داده است.

بچه بد منشا می‌شود که پدر دلسرد از خانه شود، دلسرد که شد دیگر هر روز و هر شب یک بقل شیرین و میوه و آجیل نیاورد. وقتی‌که نیاورد مادر هم از خانه‌داری دلسرد می‌شود، طبخ نمی‌کند، شست و شوی لباس‌ها را نمی‌کند، اوضاع خانه به هم می‌خورد.

اما اگر بچه صالح و سالم بود، سر به راه بود، هم پدر میل می‌کند که از بازار هرچه می‌واند بخرد و برای خانه بیاورد که بچه‌اش بخورد، قهرا تصدق سر بچه، مادر بچه هم می‌خورد، بچه چون صالح است، مادر دائم میل دارد که خانه را تمیز کند، پخت و پز را مرتب کند، شست و منظم کند، قهرا شوهر دلگرم‌تر به او می‌شود، پس صلاح بچه اسباب صلاح پدر و مادر می‌شود و فساد و آشوب بچه، منشا فساد و آشوب خانواده می‌شود، این از مسلمیات است.

ما بچه هستیم، مادر، مادر وطن، زمین ما است، پدر، سیارات آسمانی است، آفتاب و سایر آن‌ها. آن‌ها و این‌ها، آن پدر و این مادر به صلاح و فساد ما قهر و آشتی می‌شوند.

ان‌شاءالله یک روز مفصل این بیان اخلاقی را از نظر وظیفه شرعی که دارم به عرض مبارک شما می‌رسانم.

قرآن هم می‌گوید:

(ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ)[4]

(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضَ)[5]

قرآن می‌فرماید: اگر اهل قری، شهرستان‌ها، ایمان بیاورند و پرهیزکار بشوند، ما ابواب برکات آسمانی را به روی آن‌ها می‌گشاییم.

روایت دارد که فردی که زکات خود را نمی‌دهد، مومنی که مال زکوی دارد و زکات مالش را نمی‌دهد آسمان جلوگیر ابر می‌شود که ابر نبارد، ابر که نبارید خشک‌سال می‌شود، قحطی می‌شود، مردم به شدت و به مضیقه می‌افتند. چرا ابر نباریده است؟ چرا پدر قهر کرده و آجیل و پلو و میوه و شیرینی نمی‌آورد؟ برای این‌که این بچه فضول شده است، بچه زکات مالش را نداده است. روایت است.

زنا می‌کنند، منشا می‌‌شود که مادر بلرزد، زمین به زلزله می‌آید، «إِذَا فَشَا الزِّنَا كَثُرَتِ الزَّلَازِل‏»[6] وقتی زنا شیوع پیدا کرد، شهرنو پیدا شد و رسما رفتند و زنا کردند، زمین لرزه زیاد می‌شود.

مادر می‌لرزد، ای کره خر، این چه کاری که می‌کنی! مثلا به تنش می‌لرزد!

روایت داریم که اگر یک قاضی بر خلاف آن‌چه که خدا گفته است قضاوت کند یا اهلیت برای قضات نداشته باشد، برود بر مسند قاضی شرع یا حاکم شرع بنشیند و حکم بکند، از حکم او، آسمان برکات و بارش خودش را منع می‌کند، می‌گوید: مردک تو قابل نیستی، تو شایسته قضاوت بر مسلمین نیستی، تو چرا جای قاضی‌های به حق را غصب کرده‌ای یا چرا قضاوت به ناحق کرده‌ای. ابر نبار، ابر هم نمی‌بارد.

بین زمین و آسمان، نزاع و آشوب و قهر است، دنیا روز خوش ندارد، یعنی شما خیال می‌کنید که زندگی دنیا همین است؟ این‌که زندگی نیست، ان‌شاءالله زمان امام عصر7 خواهید فهمید که زندگی چیست. (يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْض)[7] باید یک استان بزرگ و یک منطقه مهم بی‌آب و زراعت بماند. باید یک قطر دنیا غیر ذی زرع باشد، این برای این است که پدر و مادر قهر کردند، او برکات خودش را نمی‌فرستد، این هم برکاتش که در دل و جگر خود است و باید بیرون بیاندازد، نمی‌اندازد، بخاطر سرناسلامتی و نادرستی بچه‌ها.

مراد از بچه‌ها ما هستیم، حیوانات هم بچه‌ها هستند، اما آن‌ها بچه‌های بی‌شعور هستند، از بچه بی‌شعور گلایه‌ای نیست، بچه دو ساله، در خانه هر فضولی که بکند، گلایه از او ندارید، البته جلویش را می‌گیری ولی گلایه نداری. حیوانات مثل بچه‌های یک ساله و دو ساله هستند، انسان است که بچه بالغ است و رسیده است و به عقل و شعور آمده است.

این‌ها فاسد شدند، ظلم می‌کنند، تعدی می‌کنند، مال یکدیگر را می‌خورند، با همدیگر دشمنی می‌کنند، جنگ و نزاع و آشوب راه می‌اندازند، خون‌ریزی، همان‌که ملائکه گفته‌اند، (أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماء)[8] خون‌ریزی می‌کنند، فتنه و آشوب می‌کنند، فضولی می‌کنند، امر خانه را به هم زدند، پدر و مادر هم قهر شدند.

خدا وعده کرده است که یک روزی این زمین را غیر از آن‌ چیزی‌که الان هست بکند، (يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْض)[9] خدا وعده کرده است که این زمین را به نور رب الارض و مربی ارض روشن کند، حالا تاریک است، تمام جهات زندگی الان تیره و تاریک است، همه مردم از زندگی خود روی کره ناراحت هستند، همه در ابهام و جهالت هستند، چه کنیم؟ فردا چه شود؟ آیا خانه برای ما بماند یا زیر بمب‌های اتمی از بین برود، آیا بچه‌های ما زنده خواهند ماند یا در جنگ‌های اسلحه‌های شیمیایی بچه‌ای ما را می‌برند و می‌کشند و یا در شهر کشته می‌شوند و از بین می‌روند؟ ابهام در زندگی است. جهل و تیرگی بر روی زمین است.

خدا وعده کرده است روزی را که زمین به نور رب الارض و مربی زمین روشن بشود، زندگی روشنایی باشد و روشن باشد، این را وعده کرده است.

این وعده چه زمانی انجام می‌شود؟

خوب مطلب را متسلسل با حلقه‌های زنجیرش یاد بگیرید.

زمین و آسمان قهر هستند، آسمان آب‌ها را به فصلش نمی‌دهد و این هم برکاتش را بارز نمی‌کند.

یک نکته در پرانتز بگویم. گرچه الحمدلله زاهدان زراعت ندارد، نه زمین زراعت دارد و نه آب زراعت.

من یک وقتی مشغول زراعت‌کاری بودم، هشت سال در کشاورزی رفتم، یک مزرعه را اجاره کرده بودم که پنج صحرا داشت، صحراها یک سالارهایی و سرسالاری داشتند، هر صحرایی یک دستگاه خاصی بود، یک صحرا سر سالارش خیلی متدین بود، سالارها متدین شده بودند، دهقانان هم متدین شده بودند، «الناس علی دین ملوکهم».

ماهی از سر گنده گردد نی ز دم

رئیس یک جمعی که خوب شد، آن جمع هم خوب می‌شود، رئیس که بد شد آن جمع هم بد می‌شود، معطلی ندارد.

این سرسالار آدم متدینی بود، یک مثقال آب صحرای دیگر را نمی‌دزدید، یک وجب به زمینی که برای این‌ها معین شده است تعدی نمی‌کرد، خیلی مرد صالح و سالمی بود، زکات می‌داد. چهار تا سالار و دهقان هم زیردستش بودند، در حدود 15 نفر در هر صحرایی بود.

یک سال قرار شد که زیره سبز بکاریم، کرابیه. رفتیم و 5 من زیره خریدیم و آوردیم و به عنوان نمونه به هر صحرایی یک من دادیم و گفتیم بکارید تا ببینیم که چطوری در می‌آید.

این صحرایی که سر سالارش متدین بود، نمازخوان بود، دزد نبود، زکات بده بود، در این صحرا یک من زیره، سه خروار زیره به ما داد، هر تخمی، 300 تخم درآمد، آن‌های دیگر 4 من داد، 5 من، 6 من، یک زمین، یک آب، یک هوا، رگ‌های زمین هم فرقی با هم نداشت، یک ارباب که بنده بودم، 5 من زیره به 5 صحرا دادم، آن صحرایی که متدین بودند و دزد نبودند، نمازخوان بودند، روزه بگیر بودند زکات بده بودند، از یک من بذر معادل سه خروار عائد ما شد، یعنی تخمی 300 تخم داد، و دیگران که متقلب بودند، 5 من، 6 من، خوب خوب آن‌ها 20 من داد. در آن صحرایی که متدین بودند، نوعا گندم ما و جو ما، سفید برگ و سبز برگ ما، چغندری که می‌کاشتیم و جالیزی‌که داشتیم، همه آن‌ها یک بر ده با صحراهای دیگر فرق داشت.

چرا؟

زیرا او دین و ایمان داشت. قرآن هم می‌فرماید: (وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض)[10] بچه ناصالح هستند، زراعت‌ها خیلی که خودش را بکشد تخمی 5 تا، نه 10 تا می‌دهد.

قرآن وعده کرده است زراعت را تخمی 700 تخم بدهد بلکه بیشتر. (مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في‏ سَبيلِ الله كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في‏ كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ الله يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاء)[11] تخمی، 700 تخم.

این بربری‌های خراسان، بربری‌ها آدم‌های خوبی هستند، دو صفت در این‌ها هست، یکی این‌که در ایمان و عقیده‌ای که دارند خیلی متصلب و قرص هستند، و دیگر این‌که نوعا این افراد اهل زکات هستند، زکات بده و وجوهات بده هستند. آقا این‌ها در مشهد می‌آمدند کنار کوه سنگی در دامنه آن، دیم کاری می‌کردند، تخمی 70 تا 90 تخم برداشت می‌کردند، مردمان خوبی هستند.

خود من چند تا روستا در اجاره من بود، چند مزرعه. خودمان را می‌کشتیم، به روش دیم تا 20 تخم می‌داد، روش آبی ما تخمی 8 تا می‌داد.

این برای چه بود؟

ایمان، ایمان.

بشر خراب شده است، بچه‌های عاقل خراب شدند، زمین و آسمان برکاتشان را گرفتند. خدا هم گفته است که زمین غیر از این زمین بشود، برکات زمین ظاهر شود و آن موقعی است که این بشر صالح شود. این بشر را یک مصلح صالح می‌کند که آن مصلح بسیار قوی است، خیلی توانا است و قدرت دارد.

در دعای ندبه می‌خوانیم، «بنفسی انت من عقید عز لایسامی» جانم قربان تو ای آقایی که خداوند پرچم عزتی برای تو افراشته است که بالا دست ندارد.

شغل امام زمان شغل عجیبی است، اصلاح کل روی زمین را، کل بشر روی زمین را به عهده او گذاشته است. شغل امام زمان این است که در پنج قطر و قاره دنیا باید کلمه توحید و رسالت پیغمبر و ولایت علی بن ابیطالب7 مشهور جهان بشود، معطلی ندارد. در اول ظهر پیچ رادیو آمریکا، نیویرک و واشنگتن را که باز کنی می‌بینی که آن‌ها هم می‌گویند: «اشهد ان لااله الا الله اشهد ان محمدا رسول الله»، چین کمونیست هم می‌گوید: «اشهد ان لااله الا الله اشهد ان محمدا رسول الله»، ژاپن هم می‌گوید، آفریقا هم می‌گوید، اروپا هم همین‌طور، آسیا هم همین‌طور. تمام 5 قطعه زمین باید مسلمان بشوند، تا این‌طور نشود صلاح کلی پیدا نمی‌شود، اصلاح کلی نمی‌شود، تمام بایستی متوجه خدا باشند.

دوم: تمام قادری‌ها و ستمگری‌ها برداشته بشود.

این‌کار خیلی مشکلی است، هرکسی نمی‌تواند عهده‌دار این‌کار بشود، کار هم خیلی بزرگ است، خیلی بزرگ است. چنان‌چه ان‌شاءالله در در آینده خواهم گفت، این بزرگوار با دو قدرت فرهنگی و جنگی می‌آید.

قدرت فرهنگی او ده برابر علم امروز دنیا، علم از او بروز می‌کند، 12.5 برابر. تا الان یک الی دو تا از اسرار طبیعت کشف شده است، به دو تا از خانه‌های طبیعت راه پیدا کرده‌اند، الکتریسیته و اتم. دنیا زیر و رو شده است. از چراغ پی که قدما داشتند آمدیم به برقی که با یک شصتی که می‌زنیم شهری مانند روز روشن می‌شود، از شترها به موتورها آمدیم، از یابوها به طیاره‌ها آمده‌ایم، به کلی زندگی ما عوض شده است. چرا؟ برای این‌که یکی از نوامیس طبیعت کشف شده است. یکی از اسرار و رموزی که پنهان در عالم بوده است، آشکار شده است.

سابق، سر کوه هیمالیا هم نمی‌توانستند بروند، حالا به کره ماه می‌روند، این‌طور زندگی عوض شده است، چرا؟ چون دو الی سه تا از نوامیس طبیعت روشن شده است، از اسرار و رموز پنهان در این عالم آشکار شده است.

امام زمان 12.5 درجه بالاتر از این اسرار طبیعت و رموز عالم ماده را کشف می‌کند. علم 27 حرف است که دو حرف آن ظاهر شده است، 25 تا را آن می‌آورد، این روایت است.

یک ناموس دیگر از نوامیس را کشف کند، جلو تمام این قوی را بگیرد، هیچ مانعی ندارد. ممکن رمز دیگری در این عالم باشد آن رمز را آشکار کند، تمام این اسلحه شیمیایی که دارند همه از کار بیافتد، همه همه، ممکن و ایرادی هم ندارد. یا بالا دست این‌ها را بیاورد، مانعی ندارد.

علم قوی دارد، علم او تنها به مساله شکیات و سهویات و مقدمات و مقارنات نماز و حیض و نفاس زن‌ها، منحصر به این که نیست، این‌ها که چیزی نیست.

در معارف حقیقیه آن‌چنان بشر را روشن می‌کند، مخصوصا خواص را که مانند سلمان و ابوذر در آن‌ها زیاد پیدا می‌شود. در حقایق علمی طبیعی، ممکن است اصراری را کشف بکند که بالادست همه این‌ها باشد و همه این‌ها را بخواباند، یا همه را از کار بیاندازد یا این‌که اگر همه را از کار نیانداخت، بالادست این‌ها خودش با یک عوامل قوی‌تری مبارزه کند. این قدرت جنگی او است.

یک دسته یارانی دارد که شیر هستند، مثل ما بزغاله نیستند که بترسند، از یک شیهه اسب می‌ترسیم.

یک نفر پای منبر بنده بود، دائم می‌گفت: یا صاحب الزمان بیا، بیا تا یاریت کنم، بیا تا در خدمت تو باشم، بنده هم می‌دانستم که او عرضه آن کارها را ندارد.

یک موقعی در دهه عاشورا، روز عاشورا بود، از خانه آمدم تا حرم امام رضا بروم، دسته خونی ترک‌ها می‌آمد، قمه‌زن‌های قفقازی می‌آمدند، دو دسته خونی می‌آمد، یکی صبح برای ترک‌ها بود و یکی عصر برای کرمانی‌ها بود، من ایستاده بودم جلوی یک ؟؟؟ 39:30 کشیده بودند، یک دسته رد شد. دیدم آن مومنی که دائم می‌گفت یا صاحب الزمان زودتر بیا، کنار من ایستاده است، دسته جلوی او آمد، یدک‌ها آمد، علم‌ها آمد، علامت‌ها آمد، سینه‌زن‌های لباسی هم آمدند، تا قمه‌زن‌ها رسیدند، هنوز قمه هم نزده بودند، می‌رفتند طرف صحن تا آن‌جا قمه بزنند، بعضی‌ها، چند نفری قمه زده بودند، او چشمش به این قمه‌ها و خون‌ها که افتاد، چند مرتبه گفت: های های، رنگش پرید و افتاد! او را به دکانی بردند و به او نبات داغ و شربت و مالش دادند تا او به حال آمد، خوب که به حال آمد، من به او گفتم: ای کربلایی دیگر بعد از این نگویی یا صاحب الزمان بیا تا من یاریت کنم، تو با این قوت قلبی که ارواح ننه‌ات داری، دو تا قداره و قمه و کفن و یک مقدار خون را دیده‌ای، خودت را باختی، خیال می‌کنی امام زمان که میدان بیایند برای تو حلوا می‌آورند، کباب برگ یک وجبی می‌آورند، آن‌جا شمشیر و نیزه و تیر و تفنگ و این‌ها است، برو دنبال کارت، تو قابل نیستی.

یک مردان دلیر قوی‌ای که درباره آن‌ها آمده است: «رُهْبَانٌ بِاللَّيْلِ لُيُوثٌ بِالنَّهَار»[12] در روز شیر هستند، همه نوع مردان جنگی دارد، قدرت‌های نظامی او فوق العاده است.

قدرت فرهنگی او عجیب است، نطق و بیان او، قلم او، زبان او.

دنیا بر دو قسم است: آن‌ها که قابل هستند که به قلم و زبان و بیان به راه بیایند، به راه می‌آورد، آن‌هایی را هم که قابل نیستند،

گر نباشد چوب تر فرمان نیارد گاو و خر

گاو و خرها را هم با قدرت نظامی پدرشان را به دستشان می‌دهد. این‌جای قلدرها را می‌گیرد، پدرسوخته، خون مردم را خوردی! پدرشان را در می‌آورد.

و این شغل خیلی عظیم است، صحبت سنار و سه شاهی نیست آقایان، یک روستایی که دارای پنجاه خانوار باشد، شما اگر بخواهید سالم و صالح کنید که هیچ‌یک به دیگری تعدی نکند و همه هم رو به خدا بروند، 50 سال باید خون دل بخوری، به این مفتکی‌ها که نمی‌شود.

این حضرت شغلش این است، این شغل عظیم است، چون شغل عظیم است، دشمن فراوان هم پیدا می‌کند.

«هرکه بامش بیش، برفش بیشتر».

دشمن زیاد دارد. نترس.

برای نمونه و مثال بگویم، مثال به خودم می‌زنم، به شما بی‌ادبی نمی‌کنم.

اگر بیاید و به من بگوید آشیخ، تو لیاقت منبر نداری، تو خودت خراب هستی، تو خودت ستمگر هستی، تو به مستعمعین خود ظلم می‌کنی، چند روز پیش ظلم منبری به مستمع را گفتم، می‌فرماید: آشیخ بیا پایین، برو ریسمان را بردار و سر میدان حمالی کن، اگر این را به من بگوید، بنده چه می‌گویم؟ آیا حاضر هستم؟ چه عرض کنم. از این مقام و رتبه و طیب الله انفاسکم و دست ببوس و التماس دعا گفتن و 500 نفر شبانه روز پای منبر بنشین و دو ساعت گوش بده و از همه این لذت‌ها و عزت‌ها و همه این‌ها دست بردارم و بروم یک ریسمانی بردارم و سر میدان حمالی کنم! نمی‌دانم! الان که نفس بنده حاضر نیست.

شما را عرض نمی‌کنم، ممکن است به شما بگوید تمام مال شما از حرام بوده است، رها کن و بیا برو حمالی کن. شما بگویید چشم، اما همه چشم بگو نیستند. با او دشمن می‌شوند، مخالفت می‌کنند.

فرمان‌فرمایان دنیا، همه آن‌ها عادل و صالح و معتدل نیستند، یعنی همه فرمان‌فرمایان دنیا به حق و عدالت رفتار می‌کنند؟ از صد تا نود آن‌ها ستمگر هستند، بیدادگر هستند، همه این‌ها را سرجایشان می‌نشاند، این قلدرهای چموش را می‌برد و در طویله می‌اندازد، به ؟؟؟ 45:10 می‌بندد، به این دلیل قلدرها با او دشمن هستند، همه دشمن هستند.

خوب، مقدمات من دارد ریزه ریزه تمام می‌شود تا به نتیجه برسد.

همه این حرف‌هایی که من الان برای شما گفتم، پیغمبر تحت عناوین کلی به امتش فرمود.

فرمود: در دنیا باید روزی بیاید که غیر دنیای کنونی باشد، باید روزی بر دنیا بیاید که عدل عمومی، عدل همگانی در سرتاسر دنیا حکومت‌فرما بشود، حکم‌فرما شود، و آن را یکی از فرزندان من در آخرالزمان اجرا خواهد کرد، این را پیغمبر گفته است.

سلاطین ستمگر از اموی و غیر اموی، این‌ها هم این کلمات را از پیغمبر شنیده‌اند. شنیده‌اند که پیغمبر گفته است یک نفر مصلحی از اولادهای من می‌آید، در بعضی احادیث لفظ آخرالزمان را دارد و در بعضی احادیث ندارد، می‌آید و دنیا را مملو از عدل می‌کند، ستمگرها را سر جایشان می‌نشاند.

ستمگرها شنیدند، خودشان هم می‌دانستند که ستمگر هستند، پیغمبر هم فرموده است آن کسی‌که می‌آید مصلح از اولاد من است.

گفتند شروع کنیم بچه‌های پیغمبر را بکشیم، که همین‌ها نمانند تا آن مصلح نیاید.

یک علت این‌که امویه و عباسیه سیدها، ذراری فاطمه3 را کشتند، آن هم چطور کشتنی! این است.

بعضی بنی العباس سیدها را 60 نفر 60 نفر سر می‌بریدند، در یک شب 60 نفر را در یک حجره که حبس کرده بودند سر بریدند و بدن‌هایشان را در چاه انداختند. سیدها را لای جرز دیوار زنده بین آجر و گچ می‌گذاشتند تا او همان‌جا بمیرد، بین جرز دیوار بچه‌های فاطمه زهرا3 را خفه مرگ کردند.

این امام‌زاده‌هایی که در ایران پیدا شده است می‌دانید از کجا است؟ بنی‌هاشم، بچه‌های فاطمه زهرا3، از ترس سلاطین جور فرار می‌کردند و به ایران می‌آمدند، ایران کشور پهناوری بود، نسبتا هم در امن و امان بودند، و لو این‌که تحت حکومت آن‌ها بود، ولی دور دست بود و کشور بزرگی بود، می‌رفتند در گوشه و کنار و مشغول زراعت و کسبی می‌شدند، تا دستگاه جاسوسی حکومت می‌فهمید، آن‌ها را می‌گرفت و می‌کشت، قالب این قبرهای امام‌زاده‌های اطراف ایران برای این است.

تا توانستند کشتند. مخصوصا بنی العباس. برای این‌که آن مهدی موعود که از بچه‌های فاطمه زهرا3 است و ریشه‌کن ظلم ظالمین و ستم ستمگران است بوجود نیاید.

کم کم دائره تنگ‌تر شد، در زمان امیرالمومنین7، امام حسن7، امام حسین7، این‌ها می‌دانستند که او از اولاد فاطمه3 است، اما از کدام نسل است و پدرش کیست، این‌ها را نمی‌توانستند تشخیص بدهند، می‌دانستند از اولاد امام حسن7 یا از اولاد امام حسین7 است، اما کدام‌یک را نمی‌دانستند. کم کم که ادعای مهدویت زیاد شد، بعضی‌ها در مورد محمد حنفیه ادعای مهدویت کردند، گفتند که مهدی موعود اسلام او است، حضرت زین العابدین7 بیان کردند که او مهدی موعود نیست.

بعضی از عباسیه می‌خواستند که ادعای مهدویت بکنند، مثل مهدی بالله عباسی، البته او مجال نیافت.

بعضی‌ها ادعای مهدویت نسبت به حضرت صادق7 کردند.

ائمه ناچار بودند که دائم معین کنند که مهدی این‌جا نیست، فلان‌جا است، بالاخره آخر سر معلوم شد که مهدی از اولاد امام حسن عسکری7 است، معین شد.

تصمیم گرفتند که امام حسن عسکری7 را بکشند، سه تا از حکام بنی العباس تصمیم قطعی گرفتند که حضرت امام حسن عسکری را بکشند، تا آن مهدی که بچه این است و به هم زن تاج و تخت ستمگران است بوجود نیاید و اتفاقا نتوانستند. هرکدام که اقدام کردند خدای متعال آن‌ها را مجال نداد، یکی از آن‌ها عزل شد، دو تا از آن‌ها هم از بین رفتند، به این کار نرسیدند.

در مقام برآمدند که اولادی اگر دارد اولاد او را بکشند، در کمین بودند، خودش را بکشند، حالا که خودش کشته نشده است مراقبت کنند اولادی از او به عمل نیاید. اگر اولاددار شد سر او را ببرند، چون مهدی7 مسلم شده است که از صلب او است.

روی این اصل جاسوس‌ها اطراف حضرت عسکری7 گذاشته بودند.

روی این اصل خدای متعال ولادت این حضرت را مخفی کرد، حمل او مخفی بود، تا آن شبی که حکیمه خاتون به خانه حضرت عسکری آمد و خواست که غروب برگردد، حضرت عسکری7 فرمودند: ائمه امشب را در خانه ما بمان. امشب مولود ما متولد می‌شود، فرزند من به دنیا می‌آید، حکیمه عرض کرد: از کجا؟ فرمودند: از نرجس، نرجس کنیز خود حکیمه بود، به حسن عسکری7 تقدیم کرد، قربانت بروم عمه جان، در نرجس که اثر حملی نمایان نیست، هیچی! فرمودند: حمل او مانند حمل مادر حضرت موسی7 است، چون همین بلا را مادر حضرت موسی7 مبتلا بود، به بنی اسرائیل وعده داده شده بود که یک مهدی می‌آید و شما را از شکنجه فرعونیان خلاص می‌کند و پدر فرعون را به دستش می‌دهد، این به گوش فرعون و فرعونیان رسیده بود، فرعون گفت: مگر من می‌گذارم که بوجود بیاید. گفت: مردها را از زن‌ها جدا می‌کنم که اصلا به هم نزدیک نشوند تا اولاد به عمل بیاید، لذا مردها را از شهر بیرون کرده بود، مردها به زن‌ها نمی‌توانستند که نزدیک شوند.

از آن‌جایی‌که:

خدا کشتی آن‌جا که خواهد برد و اگر ناخدا جامه بر تن درد

خدای متعال هم در خانه خود فرعون نطفه موسی7 را منعقد کرد. در اتاق خوابش، در قصر او، مادر موسی7 به پدر موسی7 عمران نزدیک شد، اسم مادر موسی7 را هم، آن اسم اصلیش را می‌گویند هرکس بداند می‌تواند قفل را باز کند. یک قصیده‌ای هم از پیشینیان است که در باب اسم ام موسی7 گفته‌اند:

هست در مصحف ما بعد سه میم در میان سوری از حا میم

؟؟؟ 55 مادر موسی7 به پدر موسی7 عمران نزدیک شد، که مدتی است که قران سعدین نشده است، «جُمِع الشمس و القمر» نشده است، گفت: زن این حرف‌ها را نزن، پادشاه دستور داده است که زن‌ها از مردها جدا شوند، گفت: پادشاه غلط کرده است، به حرف او نیست، پادشاه بالاتر که خدا باشد اجازه داده است، خلاصه شروع کرد. کنار قصر فرعون پدر و مادر جمع شدند و نطفه حضرت موسی7 منعقد شد.

گر شود ذرات عالم حیله پیچ با قضای آسمان هیچ است هیچ

چون گریزد این زمین از آسمان چون کند او خویش را از وی نهان

هرچه آید زآسمان سوی زمین نی مفر دارد نه چاره نه کمین

نطفه بسته شد، منجمین به داد و فریاد آمدند، چون همه روز و همه شب رصد بسته بودند، ای داد، ستاره آن مولود طالع شد، معلوم شد که نطفه‌اش بسته شده است.

فرعون گفت: با این شدّ و مدّ من؟ گفتند بله، تو چه کسی هستی.

گفت خیلی خوب. زود تمام زن‌ها ماما بین زن‌ها بگردند هر زنی که اولاد داشت، حامل بود، شکمش بالا آمده بود، مراقبت او کنند، بلکه بزنند و شکم او را پاره کنند، بچه را از شکمش بکشند و اگر پسر است بکشند. آن‌هایی‌که حملشان نزدیک وضع هستند موقع وضع بروید اگر پسر بود سر او را ببرید و اگر دختر بود رها کنید، چون زن قابل نبوت نیست، زن نمی‌تواند بر هم زننده باشد.

کلی کشتند!

صد هزاران طفل سر ببریده شد تا کلیم الله صاحب دیده شد

خدا حمل حضرت موسی7 را پنهان داشت، مادرش را هرکس نگاه می‌کرد می‌دید شکمش بالا نیامده است، تا ساعت ولادت، ساعت ولادت که خبردار شد، آن‌جا بچه به دنیا آمد، بعد هم عجیب است می‌ترسید که چکار کند، وحی به او شد که (وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيهِ فِي الْيَم)[13] بچه را شیر بده و در دریا بیانداز. آن‌کسی‌که روی زمین نگه بدارد در دریا هم نگه‌دار است. آن‌کسی‌که روی زمین نگه‌دار است در آتش هم نگه‌دار است، آن‌کسی‌که روی زمین نگه بدارد در هوا هم نگه می‌دارد.

آب و باد و خاک در فرمان او است نقش ایوان نقشی از ایوان او است

قطره‌ای که از جویباری می‌رود در پی انجام کاری می‌رود

به دریا بیاندازش.

انداخت و خدا همین بچه را در بقل خود فرعون بزرگ کرد، کار خدا این بود.

در دامن خود فرعون ریش فرعون را می‌گرفت.

بزرگ شد. آخر سر هم پدر فرعون را به دستش داد.

خدای متعال سنتی در حضرت مهدی7 قرار داده است شبه سنت حضرت موسی7، چون بنی العباس تصمیم داشتند بر این‌که بچه‌ها را بکشند، مخصوصا بچه حضرت عسکری7 را که فهمیدند راه ولادت این‌جا است، خدای متعال حمل مادر امام زمان را پنهان داشت تا شبی که خواست به دنیا بیاید خدا پنهان داشته بود تا احدی در حضرت نرجس3 اثر حمل ندید، حتی حکیمه خاتون3، صبحی هم که به دنیا آمد بنابر این شد که به احدی جز خواص گفته نشود، قوم و خویش‌های نزدیک که مورد اطمینان هستند آن هم نه عموی حضرت یعنی جعفر کذاب، حتی جعفر نباید بفهمد، چون جعفر اگر بفهمد فوری می‌رود به معتضد می‌گوید بچه برادرم به دنیا آمد بیایید سر او را ببرید.

جعفر بسیار خبیث بود و ائمه از او پرهیز می‌کردند، حتی خود حضرت هادی هم بی عنایت به خود جعفر، پسر ایشان بودند، لازم نیست که بچه همه خوبان خوب باشند.

حضرت نوح7 پیغمبر است ولی بچه‌اش از اراذل و اوباش‌ها است، وقتی گفت: (رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ)[14] خدا بچه من از اهل من است، تو وعده کردی که اهل من را نجات بدهی، خطاب آمد که (إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِك إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ)[15] او بچه تو نیست، رهایش کن. (يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَي)[16] از آتش خاکستر به عمل می‌آید به قول عوام.

از حضرت هادی7، جعفر کذاب به عمل آمده است، برادر امام حسن عسکری7، ولادت حضرت مهدی7 از جعفر هم پوشیده بود، او هم نفهمد، مبادا به دستگاه حکومتی خبر بدهد و از دستگاه حکومتی بریزند در خانه و بچه را سر ببرند یا لااقل ایجاد زحمت فوق العاده برای اهل خانه بکنند.

بله، خواص شیعه، آن‌ها که مامون بر دین و دنیا بودند، مثل جناب عثمان بن سعید عمری، و امثال این بزرگوار، این‌ها را حضرت عسکری طلبیدند و گفتند که مولود ظاهر شد، بعد تصریح کردند که بنی العباس کشتند از ما را تا این ظاهر نشود، قصد قتل خود من را کردند تا این ظاهر نشود، غافل از این‌که خدای متعال شیشه را در بقل سنگ نگه می‌دارد، خدای متعال حجت خودش را نگه‌داری کرد، ظاهر شد، نشان داد، بعد حضرت مهدی7 را آوردند، 40 نفر از خواص شیعه، حضرت آمدند و او را نشان دادند.

بعد هم فرمودند که دیگر این مولود را این‌طور نمی‌بینید که چهل نفری یک‌جا جمع باشید، بیاید و همه شما جمع باشید و بشناسید، بنابر اختفا است، اسم او را این‌طرف و آن‌طرف نبرید.

این‌جا یک نکته برای اهل علم عرض کنم:

اسم او را این‌طرف و آن‌طرف نبرید، این‌که می‌گویند اسم او را نبرید، ملعون است هرکس میان جمعیت اسم او را ببرد، مراد این نیست که لفظ «م ح م د» را نگویید، اسم‌های دیگر را بگویید، این اشتباه نشود، چون اسم مبارک حضرت بقیه الله7 اسم پیغمبر است، یعنی نام نامی ایشان محمد7 است، آن‌وقت لقب‌های زیادی هم دارند، خلف، صالح، حجت، مهدی، حضرت خیلی لقب دارد.

این‌که در روایات ما گفته‌اند که اسمش را نبرید، نفرین بر آن کسی‌که اسمش را در مجمع مردم ببرد، مراد این نیست که لفظ محمد نگویید! خودشان هم می‌گفتند.

اسمش را نبر یعنی ذکرش را این‌طرف و آن‌طرف نگویید، مثل این‌که قضیه فلانی چطور شد؟ می‌گویی: اسمش را نبر!

یعنی هیچی نگو. یعنی در این باب حرفی نزن. نه این‌که اسم علم را به زبانت جاری نکن. معنا ندارد، مهدی بگویید، خلف بگویید، صالح بگویید، حجت بگویید، همه این‌ها را بگویید، فقط اسم او را که محمد7 است نگویید! فائده این چیست.

مراد این است. در روایاتی که می‌گوید اسم او را نبرید، آن اوائل امر به شیعه می‌گفتند که ذکر او را این‌طرف و آن‌طرف نکنید، زیرا اداره حکومتی جاسوس‌های زیادی معین کرده است، رکن 2، ستون 5، اداره کارآگاهی، اطلاعات، سازمان، چندین رقم جاسوس معین کرده بود برای این‌که یک روزنه‌ای پیدا کنند برای پیدا کردن مهدی7. زیرا بعد از مرگ حضرت عسکری7 دیدند شیعه از هم نپاشید، شیعه باقی است و به جعفر هم شیعه اعتنایی ندارد، جعفر خراب‌کار بود، شرابی بود، کبابی بود، مجلس لهو و لعب و ساز و تنبور داشت.

دید شیعه به او اعتنا ندارند و از هم نپاشیدند، فهمید که محور دارند، فهمید کانون گرفتند، فهمید مرکز دارند، مرکز آن‌ها هم مسلما بچه حضرت عسکری7 است، شخص دیگری نیست، این بود که تعداد زیادی مفتش آماده کردند، حتی روز شهادت حضرت عسکری7 در خانه امام حسن عسکری7 پر از مفتش و کارآگاه بود، صندوق‌خانه را بگرد، آن اتاق را بگرد، همه طرف را بگرد، هر اتاقی را که تفتیش می‌کردند، حتی در صندوق‌ها. خوب تفتیش می‌کردند و بعد می‌آمدند در اتاق را قفل می‌کردند که دیگر از این‌جا خیالشان راحت باشد، روز وفات امام حسن عسکری7 می‌کردند، از دستگاه حکومتی ریخته بودند. برای چه؟ برای این‌که آن بچه را بدست بیاورند، فهمیده بودند که بچه متولد شده است، به دستش بیاورند. اما به دست نیاوردند. یک قصه‌ای هم دارد که فردا ان‌شاءالله به شما می‌گویم، دیگر الان وقت نزدیک به انقضاء است.

دائم تفتیش می‌کردند که بدست بیاورند، و بدست نیاوردند، چون حضرت در این شدت بوده‌اند بنابر اختفا حمل مادرش و بنابر پنهان بودن وضع حمل خودش و بنابر پنهان بودن خودش از دستگاه حکومتی بوده است، لهذا به شیعه گفته شده است که ملاقاتش کردید، یک‌جایی خدمتش رسیدید، فی مابین شما واقعه‌ای واقع شد، اسمش را نبرید! خون خودتان را به در می‌کنید و به هدر می‌فرستید، خون خودتان را به ریختن می‌دهید، چون جاسوس‌ها در مقام هستند، همین‌که یک نفر گفت که من مثلا آقا را دیدم، آن‌وقت فوری گزارش می‌دهند، می‌آیند او را می‌برند و حالا خر بیاور و معرکه بار کن. چه کسی بودی؟ چند نفر بودی؟ کجا بودید؟ که دیدید؟ یک پرونده قطوری درست بکنند و بعد افراد مختلف را بگیرند، استنطاق کنند که چند نفر بودید!

جمعی به زحمت می‌افتند بخاطر این‌که یک شیعه زبان لقی کرده است و یک‌جا که اگر امام را دیده است به زبان آورده است، این بود که گفتند اسم او را نبرید، ذکرش را نکنید، در مجامه عمومی نفرین بر آن کسی‌که او را ذکر کند و اسم او را ببرد، یعنی اگر‌گاهی پنهانی و نهانی او را دیدید، نگویید، از این جهت امر ولادت حضرت از نظر دستگاه حکومتی و از نظر عموم ملت پنهان شد، این است علت این‌که موضوع ولادت این حضرت به آشکارایی ولادت علی7 و حسن7 و حسین7 و سائر ائمه نبوده است.

همین نکته منشا شد که باید پنهان هم باشد. بویی ببرند که او کجا است آن خانه را زیر و رو می‌کنند، مثل این‌که یکبار در دوره معتضد عباسی از دهان یک شیعه حرفی درآمد که این‌ها فهمیدند که حضرت در خانه‌اش است، فرستادند که سر حضرت را ببرند، که نهایت موفق نشدند و قصه‌اش را فردا می‌گویم.

پس جواب سوال اول این شد.

چرا ولادت او مانند ولادت سائر ائمه آشکارا برای همه نبوده است؟ آن‌قدری‌که تواریخ و روایات در مورد ولادت آن 11 امام دیگر گفته‌اند در مورد این چرا نگفته‌اند سرش این بود که گفتم.

بنابراین بوده که این ولادت پوشیده و پنهان بماند، جز از نظر شیعیان خاص. و الا همان روز دوم، عثمان بن سعید عمری که ثقه و امین حضرت هادی7 و امین حضرت عسکری7 است، «الْعَمْرِيُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتَانِ فَمَا أَدَّيَا إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّيَانِ وَ مَا قَالَا لَكَ فَعَنِّي يَقُولَانِ فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا»[17] حضرت عسکری7 فرموده است، آن را خواستند و گفتند بچه به دنیا آمده است، برو چند تا گوسفند چاق بگیر. مخصوصا دو تا گوسفند خوب بگیر.

دو تا گوسفند عقیقه حضرت مهدی7 کردند، بعد هم فرمودند: گوشت‌هایش را ببر خانه قوم و خویش‌ها و آن‌جا بده و بگو عقیقه مولود است.

حضرت دستور دادند: ده هزار رتل نان و گوشت به همین عثمان بن سعید و دیگران، که برو بخر و بین هاشمیین پخش کن، سور ولادت این حضرت بود، البته به همه نگفتند که سور ولادت است، به جناب عثمان بن سعید گفتند، این سور ولادت بچه‌ام مهدی7 است.

ظلمه می‌خواستند او را از بین ببرند ولی غافل از قدرت خدا بودند، خدا او را نگه داشت، این سر پنهانی ولادت او.

و همین حکمت برای غیبت صغرای حضرت است و یک مقدار از غیبت کبرای او که ان‌شاءالله به عهده فردا.

خدایا به ذات مقدست به زودی آن پنهانی ما را آشکار فرما.

به زودی چشم ما را به جمال نازنینش روشن فرما.

احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب

ای روی تو خاقان روز و ای موی تو سلطان شب

شمس الضحی ایوان تو بدرالدجی دیوان تو

فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب

بر نه قدم ای شمع دین بر شهپر روح الامین

پر عدل کن روی زمین بشکن طلسم روز و شب

مولاجان، آقاجان.

خورشیدوار اندر مهی

پشت ابر غیبت هستی.

خورشیدوار اندر مهی هم صدر و بدر درگهی

آقاجان.

از درد دل‌ها آگهی ای عنصر علم و ادب

به حق مادرت فاطمه زهرا3 به درد دل همه ما برس.

به حق مادرت فاطمه زهرا3 کلیه گره‌های شیعیانت، گرفتاری‌های مسلمانان، همه را از خدای متعال کشفش را و حل و سهولتش را بخواه.

بچه‌ها را کنار گودی قتلگاه آوردند.

بچه نمی‌تواند بدن سوراخ سوراخ پدرش را ببیند.

یک وقتی من در تهران در بازار چهارسو بزرگ، بین الحرمین، می‌رفتم، یک حمالی می‌رفت و جعبه‌ای پشتش بود یک چیز تیزی از آن جعه بیرون بود و به صورت من گرفت و کمی خراش داد و خون‌آلود شد، چند قطره روی ریش من ریخت، خواستم بروم در مسجد شاه یا مسجد جمعه بشویم، گفتم تازه است و ممکن نجس کند، می‌روم در خانه می‌شورم. با همان صورتی که دو قطره خون بالای ریش خودم بود رفتم به خانه و در زدم.

یک دختری دارم که آن زمان کوچک بود، 5 ساله بود، در را باز کرد، تا چشمش افتاد به این صورت من که چند قطره خون بالای ریش من آمده است، یک فریادی زد! دوید رفت خانه پیش مادرش و گفت مادر خدا من را مرگ دهد، صورت آقایم چرا این‌طوری شده است؟ چرا ریشآقای من خونی شده است؟ دائم به صورت من نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت و ناله می‌کرد!

گفتم: چیزی نشده است! سیخی به صورتم خورده است، ولی او دائم نگاه می‌کند و گریه می‌کند، بالاخره رفتم لب حوض و شستم و تمیز کردم و یک‌قدری هم پنبه آن‌جا گذاشتم، آمدم، بچه دیگر راحت شد.

بعد از چند دقیقه به فکر افتادم، گفتم بچه من یک قطره خون بالای محاسن من دیده است، یک گوشه صورت من را خون‌آلود دیده است، این‌طور بی‌طاقت شده است؟

خدا به داد دل بچه‌های حسین7 برسد، خدا به داد دل سکینه3 ناز دانه برسد،

واویلا،

بدن پدرشان برهنه است، چاک چاک، آغشته به خون و خاک است،

«ابتاه من الذی قطع وریدک؟»

همه بلند بنالید.

بابا، کدام ظالم این رگ‌های گردن تو را بریده است؟

وای،

«من الذی ایتمنی علی صغر سنی؟»

بابا، چه کسی من را به کوچکی یتیم کرده است؟

این کلمه را برای زن‌ها بگویم که بنالند.

بابا برخیز ببین که عمه‌ام را تازیانه می‌زنند.

حضرت حجه الاسلام و المسلمین، جناب آقای کفعمی فرمودند در مورد روا شدن حاجت شرعی یک مومنی از برادران دینی خود چند نوبت آیه شریفه (أَمَّنْ يُجيبُ) را تلاوت نمائید و چند تا دعا کنیم و مرخص شویم.

(بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ)[18]

به حق قرآن عظیم فرج امام زمان را نزدیک فرما.

ما را به دیدار آن بزرگوار سعادت‌مند فرما.

دل ما را از نور معرفت خودت و ولایت ولیت، ممتلا و متجلی فرما.

قلب مطهر آن بزرگوار را از ما خوشنود گردان.

همه مسلمانان را زیر سایه امام زمان از بلیات و خطرها و آفت‌ها حفظ فرما.

مشکل همه را بگشا.

به حق محمد و آلش: نعمت ولایت این خانواده را از ما زوال نیاور.

در اولاد ما و اعقاب ما جاری بفرما.

گرفتاری‌های ظاهری و معنوی همه ما را برطرف فرما.

بیماران ما لباس عافیت بپوشان.

سیئات اخلاقی ما را اصلاح بفرما.

ما را به اخلاق پیغمبرت متخلق بگردان.

گناهان ما را بیامرز.

توفیق ترک گناه تا آخر عمر به ما عطا بفرما.

خیر و برکت و رواج و رفاه به کسب و کار و کشت و زرع همه مسلمانان مرحمت بفرما.

پیشینیان ما را که در این معبد تو را پرستش کردند و از دنیا رفته‌اند بیامرز.

از ثواب‌های مجالس ما به آن‌ها عطا بفرما.

حاضرین مجمع ما، غیر آن‌چه گفتم، هر حاجت شرعی دارند روا بفرما.


[1] بقره : 1-2-3
[2] اسراء : 82
[3] عصر : 1 - 2
[4] روم : 41
[5] اعراف : 96
[6] وسائل الشیعه : ج 8 ص 13
[7] ابراهیم : 48
[8] بقره : 30
[9] ابراهیم : 48
[10] اعراف : 96
[11] بقره : 261
[12] بحارالانوار : ج 52 ص 304
[13] قصص : 7
[14] هود : 45
[15] هود : 46
[16] روم : 19
[17] وسائل : ج 27 ص 138
[18] نمل : 62
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه ژانويه 28, 2026 10:11 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 29

https://drive.google.com/file/d/1Se0-hH ... LhBF6/view


أَعُوذُ بِاللهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ.

صاحِبِ الهَيْبَةِ العَسْکَريَّةِ وَ الغَيْبَةِ الإلهِيَّةِ، سَيِّدِنا وَ مَوْلانَا وَ أمامِنا وَ هادِينا بِالْـحقِّ القائِمِ المُنْتَظَرِ وَ لعنة الله عَلى أعْدائِهِمْ أَبَدَ الابِدينَ و دَهرَ الداهِرینَ.

(ِبَقِيَّتُ اللّه خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين)[1]

به حکم عقل از چند راه اثبات شد که این عالم بدون انسان کامل، بدون حجه الله ثبات و دوام و استقرار ندارد. دو الی سه دلیل را در روزهای قبل از احیا این‌جا گفتم، یک دلیل را هم دیشب به عرض مبارک آقایانی که بودند رساندم. دیگر تکرار نمی‌کنم.

و به حکم روایاتی که از هزار متجاوز است، از طریق شیعه و سنی، هر دو، از پیغمبر و معصومین دیگر نقل شده است، ثابت شد که آن حجت الهیه امروز وجود مقدس حضرت بقیه الله7 فرزند ارجمند امام حسن عسکری7 هستند.

پریروز که روز 22 یا 21 ماه مبارک رمضان بود، امام حسن7 خطبه‌ای برای مردم خواندند و در آن خطبه اظهار داشتند که آن‌چه خدا و پیغمبر و پدرم گفته‌اند، اوصیاء پیغمبر دوزاده تا هستند که یکی از آن‌ها پدرم علی7 بود، و باقی نیز یکی بعد از دیگری می‌آیند و ما 12 نفر یا باید کشته بشویم یا باید مسموم بشویم، یا به زهر از دنیا برویم یا به ضرب شمشیر و تیر و نیزه کشته بشویم.

خود امیرالمومنین7 به وصیتی که به امام حسن7 کرده‌اند، فرمودند: فرمودند بر جنازه من نماز بخوان و 7 تا تکبیر بگو و این 7 تکبیر جایز نیست بر کسی گفته شود مگر بر فرزند 9 از حسین من7 که مهدی اسلام7 است و آخرین امام و پیشوای مسلمانان است. زیرا آن حضرت هم کشته می‌شوند، حضرت بقیه الله7 را می‌کشند و بعدا 12 مهدی از فرزند حضرت بقیه‌الله7 یکی بعد از دیگری پیشوایی خلق را می‌کنند، بنا بر بعضی ازروایات.

مرحوم «حاج آقا رضای همدانی» که یکی از گویندگان دانشمند زبردست ایران، بلکه شیعه بوده است، مرد ملایی بوده است، اهل سیر و سلوک هم بوده است، آباء و اجداد او همه ملا بودند و اهل علم و اهل سیر وسلوک بودند.

ایشان یک کتابی به اسم «انوار قدسیه» نوشته است، در آن کتاب مدعی است که روایاتی که مربوط به حضرت مهدی7 است از 10 هزار متجاوز است.

«سید بحرانی» مدعی می‌شود روایات مربوط به حضرت مهدی7 بالغ بر 12 هزار است، بالاخره صحبت مهدی7، صحبت یک حدیث و دو حدیث و یک روایت و دو روایت و یک زنی بنام حکیمه خاتون3 گفته باشد، این حرف‌ها نیست.

بنده که قابل ذکر نیستم و کفش بردار طلبه‌ها هم شاید نباشم، با همه بی‌بضاعتی و کم اطلاعی که داریم، می‌توانم هزار حدیث از طرق شیعه و سنی، از پیغمبر و 12 معصوم دیگر که حضرت زهرا3 هم جز آن‌ها است، هزار حدیث در مورد مهدی7 تحویل بدهم.

احادیثی که در مورد حضرت مهدی7 به ما رسیده است، اگر امیرالمومنین7 و امام حسین7 را صرف نظر کنید، نسبت به معصومین دیگر هیچ‌کدام آن‌ها به قدر احادیثی که مربوط به امام مهدی7 پسر امام عسکری7 رسیده است نداریم.

این کلمه را از بنده که می‌شنوید ساده نپندارید، تا من تتبع نکرده باشم و مراجعه به کتاب‌ها نکرده باشم این عرض را خدمت شما نمی‌کنم.

به غیر از حضرت امیرالمومنین7 و حضرت سیدالشهداء7 که درباره این دو بزرگوار از پیغمبر و ائمه به شئون مختلفه آن‌ها روایت‌های زیادی به ما رسیده است، از این دو نفر که بگذرید، آن 10 تا معصوم دیگر هیچ‌کدام آن‌ها به قدر احادیثی که در مورد امام عصر7 وارد شده است این مقدار حدیث در مورد هیچ‌کدام آن‌ها نیست.

اما انسان باید برود کتاب نگاه کند، سرش را زیر شن بیایان بکند زیر برف کند و بگوید کسی نیست کسی نیست، چیزی نیست، این تیر به او می‌خورد و او را می‌اندازند. باید سر را بیرون آورد و نگاه به اطراف کرد، جناب‌عالی نه کتاب دیده‌اید، نه با اهل علم مذاکره کردیده‌اید، نه حال تحقیق را داشته‌اید، در خانه خود نشسته‌اید و چهار تا چرت و پرت هم از این‌طرف و آن‌طرف به گوش شما رسیده است، آن وقت خیال می‌کنی که امر مهدی یک امر کوچکی است، یک زنی بنام حکیمه خاتون گفته است، فقط، همین.

آقاجان این نیست، بچه‌جان! پسرم، عزیزم، تو اگر می‌خواهی تحقیق حقیقت کنی، باید مراجعه به کتاب‌ها کنی، باید زحمت بکشی، باید با دانایان و اهل علم معاشرت و مجالست کنی و از آن‌ها بپرسی تا به تو بگویند. فهمیدید چه گفتم!

در مورد پسر امام حسن عسکری7 از حیث ولادت و حیث شهادت او، حیث غیبت او، حیث طول عمر او، حیث ظهور او، علائم ظهور او، آن‌هایی که خدمت او رسیده‌اند در دوران غیبت صغری، حرف‌هایی که نواب اربعه گفته‌اند که حضرت 4 نائب داشته است، معروم میان مردم بوده است، عثمان بم سعید عمروی، محمد بن عثمان عمروی، حسین بن روح، علی بن محمد سیمری، این چهار تا نائب معروف او بوده‌اند که همه شیعه آن‌ها را می‌شناختند، غیر از این‌ها 10 تا 15 نائب دیگر هم داشته است که خدمت او می‌رسیدند، یکی اهل همدان بوده است، که بقیه معروف و مشهور نیستند.

از شئونی که مربوط به امام زمان است، احادیثی که وارد شده است، بنده حاضر هستم با تمام بی بضاعتی که دارم و اطلاع ندارم هزار حدیث نشان بدهم. اقلا 50 حدیث آن از شخص پیغمبر است، چقدر از حضرت زهرا7، از حضرت امیرالمومنین7، حضرت امام حسن7، حضرت امام حسین7.

یک کتابی «مرحوم آیت الله بروجردی» قدس الله سره ایشان پی ریز آن را کرد، در یکسالی که منبر می‌رفت، زیرا ایشان اوائل امر منبر هم می‌رفت، در یکسالی که منبر می‌رفت و در مورد امام زمان7 صحبت می‌کرد، ایشان احادیثی را با طرز مخصوصی جمع‌آوری فرموده‌اند، بعد به آقای«لطف الله صافی» دستور دادند که ایشان مرتب و منظم و مبوب کنند و چاپ کنند. ایشان هم مرتب و منظم و مبوب کردند و چاپ کردند، اسم کتاب «منتخب الاثر» است، این کتاب چاپ شده است، البته عربی است. شما عوام‌هایی که عربی نمی‌دانید، خیلی نمی‌توانید از آن استفاده کنید، ولی می‌توانید بخرید، یک عالمی از علمای خود را درخواست کنید، هفته‌ای یک شب، بیایند از روی این کتاب بخوانند و برای شما معنا کنند.

در این کتاب بیش از 500 روایت در مورد حضرت مهدی7 نقل شده است. در جلد 13 «بحارالانوار» «علامه مجلسی» در حدود 1000 حدیث از طرق نقل شده است و از طرق سنی‌ها خیلی روایت در مورد حضرت مهدی7 داریم، نهایت در روایات سنی‌ها مهدی7 پسر امام عسکری7 کم است، 10 تا روایت است.

اما به عنوان مهدی7 خیلی روایت، 500 تا روایت داریم که از پیغمبر در مورد مهدی7 نقل کرده‌اند:

در مورد عمر مهدی7، در مورد غیبت مهدی7، در مورد ظهور مهدی7، در مورد علائم ظهور مهدی7، در مورد کارهایی‌که مهدی7 در زمان ظهور خواهد کرد، به فوت و شهادت مهدی7، به وقائع بعد از مهدی7.

این‌قدر روایت است که انسان گیج می‌شود.

از زمان ولادت آقا 1150 سال است که تقریبا گذشته است و این روز به روز در دنیا جلوه بیشتری کرده است.

علمای بزرگی آمده‌اند، صحبت دو تا بقال نیست! علمای بزرگی که ارکان زمین هستند، یعنی دنیای علم در مقابل این‌ها زانو زده است، از قبیل «خواجه نصیر طوسی»، او کسی است که علما او را «عقل حادی عشر» می‌گویند، عقل یازدهم می‌گویند.

حکما ده عقل برای تمام ممکنات قائل هستند، آن‌وقت این بزرگوار را عقل یازدهم نامیدند. از بس که ملا بوده است، «استادالبشر» او را گفته‌اند. زیج خواجه، زیج مراغه هنوز آثارش است، مرد عجیبی بوده است، یک کتاب‌خانه‌ای را هم در بغداد درست کرده بود، 400 هزار کتاب در آن کتاب‌خانه جمع کرده است. در حدود سال 670 هجری که 700 سال پیش است. این بزرگوار یکی از فلاسفه و دانشمندان یکه دنیا است، او یک کتاب 12 امام دارد، بخوانید، به امام 12 که می‌رسد چه القابی بکار می‌برد:

«اللهم صل و سلم و زد و بارک علی صاحب الدعوه النبویه و العصمه الفاطمیه و الحلم الحسنیه و الشجاعه الحسینیه»

تا این‌جا که:

«والهیبه العسکریه و الغیبه الالهیه»، در مورد حضرت بقیه الله7 اوصاف عجیبی گفته است، وی عتقد به ولادت و وجود و غیبت این بزرگوار و ظهور او می‌باشد.

«خواجه نصیر طوسی» که فلان بقال بی‌سواد و بقال طبق‌کش نافهم نیست، استاد بشر است.

این بزرگوار به اندازه تو بزغاله نفهمیده است!

می‌گویند ولادت او را یک زنی گفته است، حکیمه خاتون گفته است!

خاک بر سرت! برو کتاب نگاه کن. خاک بر سرت! برو مطالعه نگاه کن.

و امثال ایشان، میرداماد، میرفندرسک، این‌ها استوانه‌های حکمت و فلسفه در دنیا هستند. ملاصدرای شیرازی که شرق و غرب دنیا را در فلسفه خودش مستغرق کرده است، فلسفه شرق 300 سال است بلکه افزون‌تر، به دور کاکل ملاصدرا می‌چرخد، غربی‌ها در مقابل ملاصدرا زانو به زمین زده‌اند، او یکی از کسانی است که فدائی راه مهدی7 است، در شرح اصول کافی او نگاه کنید، چقدر دلائل عقلی بر لزوم وجود حجت اقامه می‌کند و بعد اعتراف می‌کند که حجت امروز پسر امام حسن عسکری7 است. آیا ملاصدرا به اندازه تو بزغاله نفهمیده است؟

فقهای بزرگی نیز داشته‌ایم که شما آفتابه سر مستراح آن‌ها را نمی‌توانید آب بکنید! قابل آب کردن آفتابه سر مستراح آن‌ها نیستید، بچه‌ها، مثل شیخ طوسی، مثل شیخ مفید، مثل سید رضی و مرتضی علم الهدی، این بزرگواران، مثل شهیدین، مثل محققین، مثل علامه حلی که دنیا را تکان داده است. یک قصه‌ای هم دارد بگویم. شاید فراموش کنم در ذیل قصص اشخاصی‌که به خدمت حضرت رسیده‌اند به یادم نیاید، الان که به ذهن من آمده است بگویم.

علامه حلی مرد بزرگواری است که اهل حله است. اولا او یکی از استوانه‌ها و بزرگان فقه شیعه است، یک کتاب قواعد نوشته است که در آن قواعد تاکنون یک فقیه مبرز نیامده است که بر خلاف علامه و قانون علامه حرفی بنویسد، مرحوم آیت الله بروجردی وقتی استنباط یک مطلبی را می‌کردند و در درس بیان می‌کردند، آن‌وقت می‌فرمودند به قواعد علامه مراجعه کنید، اگر مطابق با آن‌چه علامه گفته است مطابق درآمد درست فهمیده‌اید، اگر مخالف درآمد معلوم است نفهمیده‌ایم و باید دوباره تجدید نظر کنیم، علامه چنین کسی است. در حکمت هم پیش خواجه نصیر درس خوانده است. مرد فیلسوف حسابی است، کتاب کشف‌المراد او درجه حکمت و کلام ایشان را نشان می‌دهد.

این بزرگوار مرزدار شیعه هم بوده است.

علما دو نوع هستند.

خدا همه آن‌ها را برای ما باقی بگذارد.

خدایا به حق امام زمان علمای ما و فقهای ما و محدثین ما، در هر مرتبه‌ای که هستند، از آن شریعت مآب‌هایشان گرفته تا آیت الله عظمی آن‌ها، در هر نقطه‌ای هستند به حق امام زمان7 همه آن‌ها را صحیح وسالم و معزز و محترم بدار.

به همه آن‌ها طول عمر عطا بفرما.

علما دو نوع هستند:

بعضی‌ها مشغول استنباط احکام هستند، مثل فقها و علمای نجف. این‌ها تمام شغلشان این است که علوم مقدماتی را تهیه و تحصیل بکنند و بعد استنباط احکام را از کتاب و سنت بکنند، وقت آن‌ها به بیشتر از این نمی‌رسد و کار آن‌ها هم همین است.

یک دسته علمایی داریم که این‌ها مرزبان و مرزدار هستند، تو فکر این هستند که مثلا فلان شیعه را چه کسی می ‌خواهد متزلزل کند، کدام مسلمان را کدام جانور می‌خواهد در اسلام متزلزل کند، دنبال این حرف‌ها هستند و به میدان می‌روند و جنگ علمی می‌کنند، آن شیعه را نگه می‌دارند، آن مسلمان را نگه می‌دارند، این‌ها علمای مرزدار هستند، مرز دین و مذهب را محافظت می‌کنند که دزدان نیایند و کسی را بیرون نکشند، بلکه در مقام هستند که از خارج وارد این مرز کنند.

علامه حلی اعلی الله مقامه از آن علمایی بوده است که هم استنباط احکام می‌کرده است و هم مرزبانی مذهب می‌کرده است، شنیده بوده است که یکی از برادران عامی ما کتابی در رد تشیع نوشته است، ولی از ترس این‌که این کتاب به دست علامه نیافتد و علامه حلاجی نکند و زیر و رو نکند و تمام بافته‌های او را پنبه نکند، این کتاب را در خانه‌اش نگه می‌داشته است و به احدی نشان نمی‌داده است، از روی این کتاب برای شاگردهای خود و مردم حرف می‌زده است و شیعه را رد می‌کرده است.

این خبر گوش به گوش به علامه می‌رسد، علامه حرکت می‌کند، با لباس مبدل به آن شهری که این آشیخ آن‌جا است می‌رود، جستجو می‌کند که این کیست و کجا است، جا و محل او را به دست می‌آورد و بعد می‌رود به عنوان یک غریب مسافر بیگانه‌ای که وارد در این شهر شده است و خیال دارد چند صباحی بماند با او رفاقت می‌اندازد.

او هم خیال نمی‌کند که او ملا باشد، خیال می‌کند که او یک عوام کاسبی است و حالا آمده است تا ارتباط بگیرد. علامه با او گرم می‌شود و رفاقت می‌کند، تا خصوصی می‌شوند و حسن اخلاق علامه و امانت علامه جلب توجه این آخوند را می‌کند. کم کم به خانه این آخوند رفت و آمد می‌کند، کتاب‌خانه او را می‌بیند، اندک اندک آن کتاب را هم می‌بیند، یک کتاب قطوری است که از روی این هر دفعه مطالبی را می‌گوید. مواظب است که این کتاب به دست کسی برسد و در نهایت به دست علامه برسد و علامه تار و پود این کتاب را به باد بدهد.

ارتباط او شدید می‌شود تا به حدی که یک روز درخواست می‌کند که شیخنا، این کتاب را به م بدهید که یک شب مطالعه کنم؟ او هم فکر می‌کند که این آدم اهل قلم نیست و بعد هم یک شب کاری نمی‌تواند بکند، 600 صفحه کتاب است بر فرض این بخواهد استنساخ کند و نسخه نویسی کند بر فرض 5 صفحه را بنویسد که این چیزی نیست. خیلی هم مانوس با خود شخص و خانواده او مانوس شده است، دلش را نشکانیم! می‌گوید خیلی خوب فرزندم، ولی به کسی ندهی. فردا صبح هم بیاور.

قبلا علامه کاغذ و دوات و قلم را تهیه کرده است و در خانه خود گذاشته است برای این‌که این کتاب را بگیرد و بیاورد و بنویسد، هرچقدر شد امشب بنویسد بعد 10 روز دیگر دوباره بگیرد و بنویسد تا به همین تدریج کتاب را بنویسد.

کتاب را می‌گیرد و به خانه اول مغرب می‌آورد، نماز را می‌خواند و در اتاق را می‌بندد و کتاب را می‌گذارد و شروع به نوشتن می‌کند.

یک صفحه، دو صفحه، پنج صفحه، ده صفحه، خسته می‌شود و خوابش می‌گیرد. همین‌طور که در حال خستگی است یک مرتبه می‌بیند که در باز شد، یک کسی داخل آمد، سلام کرد، او هم جواب داد. آشیخ یوسف، یوسف مطهر حلی.

آشیخ یوسف حالت چطور است؟

الحمدلله.

چه کار می‌کنی؟

کتاب می‌نویسم.

کمک می‌خواهی؟

بله.

حالا تو فکر این نیست که من در را از داخل بسته‌ام، این چطور آمد، این کیست؟ آشیخ یوسف را از کجا می شناسد؟ کمک به نوشتن چیست؟

کمک پیدا شد.

کاغذ و قلم را بده.

کاغذ و قلم را می‌گیرد.

سابق‌ها یک قطعه‌های مقوایی بود روی آن با ابریشم تابیده خط خط می‌کشیدند، یعنی یک خط ابریشم این‌طوری با فاصله یک سانتی‌متر آن‌طرف تر، یک خط دیگر، یک خط دیگر، ده تا خط از ابریشم بالای این مقوا می‌دوختند، اسم این «مِستر» بود، یعنی آلت ستر. چون سابق کاغذها خط کشی نبود که راست بنویسند، برای این‌که خطوط راست نوشته بشود مستر تهیه می‌کردند و زیر کاغذ می‌گذاشتند، یک دستی بالای آن می‌کشیدند آن ابریشم‌ها در کاغذ فرو می‌رفت، خط‌های برجسته از کاغذ می‌آمد از این‌طرف برجسته و از آن طرف گود، روی آن‌ها می‌نوشتند که خط آن‌ها راست باشد، این را مستر می‌گویند.

علامه مستر دارد، مستر را در کاغذ می‌گذارند، و منطبق می‌کنند و اثر خط در کاغذ نمایان می‌شود.

این آقا نشست و به علامه فرمود که تو کاغذها را مستر کن تا من بنویسم. او هم گفت چشم. یک ورق را زیر مستر گذاشت و منطبق کرد و اثر خط در کاغذ نمایان شد. به او داد. هنوز ورق دیگر را مستر نکرده بود او گفت: معطل نکن!

40 خط را به لحظه‌ای نوشته بود. حالا علامه فکر این مطلب نیست. گفت چشم آقا. یک ورق دیگر را مستر کرد و وداد. هنوز به دست او نرسیده بود که گفت معطل نکن. یک ورق دیگر را هم مستر کرد، یک ورق دیگر را هم مستر کرد، این مستر می‌کرد و آن آقا مثل ماشین طبع و چاپ که یک گردش می‌کند و 40 خط چاپ می‌شود، از ماشین چاپ تندتر انجام می‌داد. او مستر می‌کرد و او هم می‌گفت معطل نکن بده.

خلاصه ظرف ده دقیقه تمام کاغذها را مستر کرد و او هم تا آخر نوشت و گفت: کتاب تمام شد نوشته دیگری نیست؟ بگیر. بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

به محض این‌که از در بیرون رفت، او به خود آمد، او چه کسی بود؟ در را بسته بودیم چطوری آمد؟ من هنوز مستر نکرده او کامل صفحه را نوشته بود، فهمید که حضرت بقیه الله ارواحناه فداه بودند، امام زمان آمده‌اند و کمک او کرده‌اند.

آقایان بدانید اگر کسی در راه دین و مذهب خدمت کند، روی صفا و خلوص و اخلاص قدم بردارد آقا به او عنایت می‌فرمایند، کمکش می‌کنند، این را بدانید، ما صاحب داریم، ما آقا داریم، آقای ما چشم‌هایش باز است و گوشش هم به آواز است.

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست

ما تنبل هستیم، به بینی‌های ما برنخورد. ما بی‌عرضه هستیم، ما دست به دامن آقا نمی‌زنیم، و الا او دامنش را آویخته است، دامنش را جلو آورده که کسی بیاید دست بزند و آن دامن را بگیرد و دست به سر صاحب او بکشد.

او در راه است و ما ناآگاه هستیم، او متوجه است، خدا را شاهد و گواه می‌گیریم که هرکس در راه امام عصر از روی خلوص و اخلاص قدم بردارد، امام عصر پشتیبانی او را می‌کند، تایید او را می‌کند، او را کمک می‌کند، کمک‌های عجیب و غریب می‌کند، عجیب و غریب!

این یک نمونه کوچک آن است. فهمیده است که این آشیخ در فکر مرزداری مذهب است، می‌خواهد که حصار مذهب را قرص کند، می‌خواهد چهار تا بچه مسلمان شیعه را نگهداری کند، بلند شده با رنج و تعب از همه چیز دست شسته است، از آن شهر به این شهر آمده است، شهر غربت، آمده با این مرد مخالف شیعه آشنایی پیدا کرده است، همه نوع خدمتگزاری این را می‌کند که کتاب را به دست بیاورد، ببرد و بنویسد و بعد رد این کتاب را بنویسد و یا به شیعیان بگوید.

این فرد که روی اخلاص و خلوص آمده است، امام زمان او را وانمی‌گذارد. می‌آید او را کمک می‌دهد.

بعد فهمید که آن فرد حضرت بودند. خدا را شکر کرد و سجده شکر کرد. صبح هم کتاب آن آشیخ را به او داد. گفت بگیر. و بعد هم آمد و خداحافظی کرد. پرسید کجا می‌روی؟ گفت می‌روم به وطن خودم، کار دارم.

آمد و کتاب را زیر و رو کرد و تار و پود آن کتاب را پاره کرد! هرچه نوشته بود همه را باطل کرد.

امثال علامه حلی، مقدس اردبیلی که از محققین بزرگ دنیا است، و همین مقدس اردبیلی خدمت امام زمان رسیده است، خدمت حضرت رسیده است و از حضرت مساله سوال کرده است، به امر امیرالمومنین7. ان‌شاءالله قصه آن را یک روزی خواهم گفت، امروز قصه علامه را گفتم، کافی است.

این بزرگان، شیخ مرتضی انصاری، علامه بحرالعلوم، سید بن طاووس.

بروید مقداری سیر و تاریخ بخوانید، یک مقدار کتب رجال بخوانید، تا شخصیت‌های برجسته دنیا را ببینید که چه کسانی هستند، آن‌وقت آن‌ها آمده‌اند سر تسلیم فرود آوردند و ایمان به فرزند امام حسن عسکری7 آوره‌اند، ایمان به ولادتش و ایمان به وجود و غیبتش، ایمان به ظهور بعد از غیبتش، این‌ها که بی‌خود نیست! این‌ها فلان طبق‌کش بی‌سواد نیستند، این‌ها استوانه‌های علم دنیا هستند، طرف، ستون فقه است، ستون حمت است، ستون کلام است، همین دنیای علم امروز در مقابل آن‌ها خاضع و خاشع است، این‌ها این مطلب را قبول کردند.

آن‌وقت بچه نابالغی که هنوز از رحم طبیعت بیرون نیامده است، هنوز سر از پوست تخم بیرون نیاورده است، وز وز می‌کند، می‌گوید: جز یک زن کس دیگری که نگفته است؟ می‌گویم آن زن تو هستی!

من نیامده‌ام زاهدان که شما را گمراه کنم، گمراه کردن شما برای بنده نه نفع دنیوی دارد و نه سود اخروی دارد، من آن‌چه می‌گویم از دل و جان می‌گویم و روی خلوص و اخلاص به شما می‌گویم.

به خدای واحد احد قسم است که مذهبی قرص‌تر از مذهب شیعه در دنیا نیست.

بنده با تحقیق حرف می‌زنم نه روی بخار معده. دینی از دین اسلام در دنیا با اساس‌تر و محکم‌تر نیست و مذهبی از مذهب شیعه اثناعشریه 12 امامی که قائل به ولادت و وجود و غیبت امام دوازدهم است، مذهبی از این محکم‌تر نیست، گوش به حرف‌های یاوه برخی بی‌خردان که باید در کوچه بروند و این‌ها گردو بازی با بچه‌ها کنند، این‌ها را چه به این‌که بحث علمی بکنند، این را چه که به بحث مذهبی وارد بشوند، این‌ها باید بروند نخود و کشمش و حلوا جوزی بخورند و با بچه‌ها در کوچه گردو بازی کنند.

طبق ادله عقلیه و طبق روایات وارده که بنده شرمنده غیرقابل ذکر در تمام شئون مهدی7 از طریق شیعه و سنی هزار روایت می‌توانم تحویل بدهم، و سید بحرانی مدعی است که دوازده هزار حدیث وارد شده است، طبق این روایات و آن دلائل عقلی امروز امیر در میخانه عالم امکان وجود مقدس امام زمان فرزند ارجمند حضرت عسکری7، حضرت بقیه الله مهدی موعود7 عجل الله تعالی فرجه می‌باشد.

خداوند چشم همه شما را به جمال نورانی او روشن کند.

این بزرگوار به موجب سندهای معتبر مستند، در سنه 255 یا 256 هجری در سامراء به دنیا آمد، در سنه 260 هم پدرش حضرت عسکری7 رحلت کرده است، ایشان در سن 4 سالگی و چند ماه یا 5 سالگی و چند ماه به مقام امامت رسیده‌اند، شرط امامت هم زیادی عمر نیست، «ان الله تعالی اتخذ فی الامامه کما اتخذ فی النبوه». انبیاء دو دسته هستند: بعضی‌ انبیاء که خدا در سن 30 یا 40 سالگی خدا این‌ها را به نبوت برمی‌انگیزاند مثل حضرت موسی7 مثل حضرت خاتم الانبیاء. خاتم الانبیاء در 40 سالگی به مقام نبوت برانگیخته شد، حضرت موسی7 هم همین‌طور، (وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْما)[2]

بعضی‌ها هم در سن کودکی پیامبر بودند. حضرت عیسی7 در سن 3 روزگی پیغمبر شد. حضرت 3 روز بود، (قالَ إِنِّي عَبْدُ الله آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني‏ نَبِيًّا)[3] در گهواره بود، وقتی یهودی‌ها آمدند و حمله به مریم3 کردند، گفتند: مریم3 پدرت آدم خوبی بود، مادرت آدم خوبی بود، تو چرا بد از آب در آمدی؟ تو که شوهر نداری، این بچه را از کجا آوردی، تو که شوهر قانونی رسمی نداری، بچه را از کجا آوردی؟ چرا عمل زشت کرده‌ای؟ (فَأَشارَتْ إِلَيْه)[4] به بچه اشاره کرد و گفت: بروید از خود بچه بپرسید.

یهودی‌ها خیلی به ایشان برخورد کرد که ما را مسخره هم می‌کنند، به بچه حواله می‌دهد، به محض این‌ه این کلمه را گفتند یک مرتبه حضرت مسیح از داخل گهواره فریادش بلند شد، (إِنِّي عَبْدُ الله آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني‏ نَبِيًّا)[5] من بنده خدا هستم و خداوند به من علم نبوت را داده است، مراد از کتاب علم نبوت است، و من را پیغمبر کرده است. این حرف‌ها را بچه 3 روزه زد.

حضرت یحیی7 را می‌گوید: (آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا)[6] وی بچه کوچک است، خداوند به او نبوت را عطا می‌کند، بچگی و بزرگی این‌ها در این‌کار مدخلیتی ندارد.

خدا اگر بخواهد کسی را نبی بکند می‌تواند همان لحظه‌ای که از رحم مادرش بیرون آمد به او علم نبوت را بدهد و پیامبرش کند و اگر هم کسی را نخواست که نبی کند، 500 سال هم عمر کند، فائده ندارد!

در سن 4 سال و چند ماه یا 5 سال و چند ماه، خداوند ایشان را به مقام امامت منصوب کرد و پیش از آن‌که پدرشان هم بمیرد معجزات و خوارق عادات و کرامات عجیبی از این حضرت ظاهر شد.

«احمد بن اسحاق» با «سعد بن عبدالله» خدمت حضرت عسکری7 رفتند، «احمد بن اسحاق» یکی از نمایندگان امام حسن عسکری7 است، از اطراف پول‌های سهم امام و هدیه‌ها و تبرعات و این‌ها را به او می‌دادند و او خدمت امام حسن عسکری7 از قم می‌آورد.

قمی‌ها از همان قدیم شیعه‌های خیلی محکم بودند، خیلی خیلی محکم. بزرگانی هم از قم حرکت کردند، در علم حدیث و فقه.

«احمد بن اسحاق» هم یک مقدار پول را برداشته و آورده است که به امام حسن عسکری7 بدهد. «سعد بن عبدالله» هم همراه او است که شرفیاب خدمت حضرت بشود.

آمدند و اجازه گرفتند و داخل خانه رفتند، «سعد بن عبدالله» می‌گوید که دیدم آقا مشغول نوشتن است، یک بچه ماه‌رویی در سن دو الی سه سالگی، کنار او نشسته است که جاذبه او دل خود را به ما متوجه کرد، یک گویی مانند انار، یک توپی به اصطلاح، روی آن هم دانه‌های جواهر، بر آن ترصیع شده است، این هم آن‌جا افتاده است که برای حضرت یکی از بزرگان بصره تقدیمی فرستاده بوده است.

این آقا مشغول نوشتن بود، آن آقازاده گاهی می‌آمد تا دستش را روی کاغذ بیاورد یا روی قلم یا روی دست بابا بیاورد، مزاحمت با نوشته‌اش داشت. آن گوی را می‌انداخت و این آقازاده هم دنبال گوی می‌دوید سرش به بازی با آن گوی بند بود.

گفت: نشستیم. 160 کیسه کوچک پول بود که در یک همیان بزرگی بود و ایشان درآوردند و خدمت حضرت دادند که این‌ها هدایا است یا سهم است که خدمت شما دادم.

حضرت فرمودند: بابا جان بیا و رو کردن به «احمد بن اسحاق» فرمودند: بده به مولایت، مولایت این است، آقایت این است. همین بچه 3 سال که می‌بینی.

بابا بیا پول‌ها را تحویل بگیر.

حضرت تشریف آوردند و «احمد بن اسحاق» یکی از کیسه‌ها را درآورد، حضرت فرمودند: این‌ها درش حرام است و ما به آن‌ها دست نمی‌زنیم.

همین بچه 3 سال این حرف را زد.

این پول مشتبه است.

«احمد بن اسحاق» یک تکانی خورد!

فرمودند: باباجان بگو چرا حرام است؟

فرمودند: این کیسه 61 دینار دارد، عدد ؟؟؟ 42:20 که داخل آن است، همین آقازاده گفت، 61 دینار دارد، 45 تا آن حلال است، 14 تا آن هم حلال است، آن 45 تا ارث است و برای فلانی هم هست، اسم آن شخص را و اسم پدر او را هم بردند، مثلا کربلایی محمدتقی پسر حاج غلامرضا قمی که در محله شیخان منزل دارد، تمام خصوصیات آن را حضرت فرمودند.

61 دینار دارد.

خدا ان‌شاءالله به همه شما نصیب بفرماید.

45 تا آن از پدرش ارث رسیده است و حلال طیب است.

14 تا آن هم برای فروش فلان چیز است که فروخته است و آن هم حلال است.

دو دینار این عیب دارد. یکی بابت فلان چیز است که کسی ریسمانی امانت گذاشت، دزد آمد و ریسمان را برد، بعد او رفت معادلش را گرفت، گفت: دزد برده به من ربطی ندارد، تو ضامن مال من هستی، بده. او هم ریسمان باریک‌تر داد که 2 دینار قیمتش بیشتر بود، و این گرفت و برد و فروخت. این 2 دینار که زیادی گرفته است حرام است و ما نمی‌خواهیم. نشانه‌های 2 دینار را فرمود:

یکی از آن یک‌‌طرف آن شکسته است، یکی دیگر هم نقش ایرانی دارد و تاریخ آن فلان است و نصف نقش آن پاک شده است.

وقتی سر کیسه را باز کردند دیدند عین همان چیزی است که می‌فرماید.

دو دینار را فرمود به خودش برگردان تا پس بدهد. بقیه آن حلال است.

کیسه دیگری را آوردند، فرمود چقدر آن حلال است و چقدر آن حرام است.

همه را فرمود.

«سعد بن عبدالله» تعجب زده ایستاده بود، یک بچه 3 ساله که گوی اناز پیش او می‌اندازند، گویی که مثل انار است، گوی چوبی بوده که بالای آن جواهرات کوبیده بودند. بچه‌ای که گوی بازی می‌کند، حالا که لب باز کرده است تمام این جزئیات را می‌گوید، آن کیسه برای کیست؟ آن کیسه برای کیست؟ چقدر در آن پول است. تمام این‌ها را فرمود و آن‌هایی را که حلال بود گرفت و آن‌هایی را که حرام تشخیص داده بود برگرداند.

بعد سوالات شروع شد. هرچه سوال از امام حسن عسکری7 پرسیدند فرمودند که از مولایتان بپرسید، از آقای خودتان، امام بعد از من. پرسیدند و حضرت همه را جواب داد. «سعد بن عبدالله» می‌گوید: اتفاقا بعضی مسائل را من از یادم رفته بود، آن آقازاده به یادم آورد، فرمود: این مساله را تو می‌خواستی سوال کنی؟ گفت بله فراموش کرده بودم. جواب این مساله هم این است.

بعد بیرون آمدیم.

هزاران هزار از این قضایا در زمان حیاتش حضرت عسکری شده است.

یک روز حضرت عسکری7 ایشان را و 40 نفر از خواص شیعه را خواستند. جناب «عثمان بن سعید عمروی» وکیل حضرت بود، بلاتشبیه بلاتشبیه مثل این‌که الان علمای بزرگ و مراجع تقلید در هر شهری یک وکیلی دارند، می‌گویند پولی را که به ما بابت سهم امام می‌خواهید بدهید، به فلانی بدهید که وکیل ما است، نائب ما است، دست او دست ما است، او حساب شما را تصفیه کند، همین‌طور ائمه هم در زمان حیاتشان در شهرهای دوردست وکیل داشتند، معرفی می‌کردند و می‌فرمودند که فلانی وکیل ما است.

«عثمان بن سعید عمروی» وکیل ما است، هر مساله‌ای از مسائل ما را می‌خواهید از او بپرسید، پولی چیزی هم می‌خواهید به ما بدهید به او بدهید، او به ما می‌رساند، این این‌طور بوده است.

«عثمان بن سعید» که نائب و وکیل حضرت است، با پسرش «محمد بن عثمان» که هر دو این‌ها را امام حسن عسکری7 وکیل حضرت بقیه الله7 کرد و از خود این بزرگواران هم خوارق عادات و خبرهای غیبی، زیاد دیده می‌شده است.

دیگر فرصت این حرف‌ها نیست، شما هم که کتاب‌ها را نگاه نمی‌کنید، ناچار باید یک کلمه‌ای به گوش شما بگذاریم.

شیعه، والله خیر دنیا و آخرت شما در این حرف‌هایی است که می‌گویم، شما چند تا کتاب را واجب است بخرید و در خانه داشته باشید. فارسی هم هست. این‌ها را بخوانید، به بچه‌هایتان هم بدهید که بخوانند. یقین بدانید که عقیده شما را مثل فولاد محکم نگه می‌دارد، یقین بدانید که تزلزل در عقیده شما پیدا نمی‌شود اگر این کتاب‌ها را بخوانید، کتاب نجم ثاقب برای مرحوم حاجی نوری رضوان الله علیه. کتاب جلد 13 بحارالانوار علامه مجلسی. فارسی هم چاپ شده است. کتاب منتهی الآمال مرحوم آشیخ عباس که در مورد 14 معصوم است. منتقم حقیقی که اخیرا نوشته شده است و برای جوان‌ها خوب است زیرا با اسلوب تازه و طرز قلم امروزه تا یک درجه‌ای نوشته شده است، فارسی است و بگیرید بخوانید مسلمان‌ها! شیعه‌ها! تا بفهمید که چه خبر است، 40 نفر از خواص شیعه را حضرت عسکری7 جمع کرد و حضرت مهدی7 را روی دوش مبارکشان آوردند مثل قرص ماه می‌درخشید، خیلی هم خوش صورت است.

در او نمک عربی است، سباحت یونانی است، جاذبه ایرانی است، سه شاهزادگی از سه جا دارد که در رگ او خون رفته است، سه پادشاه خون آن‌ها در رگ این بزرگوار است، پادشاه عرب، پادشاه ایران، پادشاه روم که ایتالیا باشد. خیلی خوش صورت است. او را بالای دوش خود آوردند، همه دیدند. فرمودند امام شما بعد از من این است و دیگر مثل امروز هم که آوردید و 40 نفری دیده‌اید، به مثل این دیگر نخواهد شد، یهنی یک جلسه عمومی دیگر که 30 تا 40 بشوید و بیاوریم تا ببینید دیگر نخواهد بود. اما حالا ببینید و خوب او را بشناسید. بعد از مرگ من امام شما و حجت خدا بر شما این است، شما باید اطاعت او کنید.

بعد هم «عثمان بن سعید» را که نائب و وکیل خودش بود، این بزرگوار را وکیل امام زمان هم کرد، و بعد از «عثمان بن سعید» پسرش «محمد بن عثمان» وکیل و ونائب امام زمان شد.

این مطالب سندهای خیلی معتبر دارد، تا وقتی حضرت امام حسن عسکری7 از دنیا رفتند، به چند نفر حضرت را نشان دادند، بعد از مرگ حضرت هم گاهی خود حضرت می‌آمد، یک نشانی می‌داد.

آمدند از جانب خلیفه که خانه را تصاحب و مهر و موم کنند، همراه جعفر کذاب عموی حضرت بقیه الله و برادر امام حسن عسکری7 آمدند.

اصلا خدای متعال کارهایش عجیب است.

از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر دو را دست خدا عز و جل

از یک پدر و یک مادر، دو تا بچه به عمل می‌آید، یکی امام یازدهم است و دیگری جعفر کذاب است، جعفر شرابی کبابی قمارباز همه فن حریف است. چه باید کرد!

مثل بچه‌ حضرت نوح7، بچه نوح7 است ولی از آن الوات الدنگ‌ها است.

مثل عموی بزرگ ما، چرا فراموش کرده‌اید، حلال زاده‌ها.

الولد الحلال یشبه بالعم و الخال

یکی از عموهای شما از آن ناپاک‌ها و نانجیب‌ها است. قابیل! از آن خبیث‌ها و شقی‌ها، قابیل و هابیل هر دو از یک پدر و مادر هستند، از آدم و حوا به عمل آمده‌اند. یکی آن‌طور و یکی این‌طور. یکی خبیث و شقی، یکی سعید و تقی.

جعفر کذاب و امام حسن عسکری7 هم همین‌طوری بودند، جعفر کذاب رفت به خلیفه گفت: خانه او برای من است و ارث من است، من برادر او هستم و وارث دیگری ندارد. حکم صادر کرد که بیایید و خانه را تحویل من بدهید. یکی از عمال دولتی هم حرکت کرد و با جعفر در خانه آمد، به محض این‌که به در خانه آمدند حضرت در سن 5 سالگی بیرون آمد و یک تشر به جعفر زد و فرمود عمو برو دنبال کارت، این خانه صاحب دارد.

جعفر زد به گاراژ و عقب رفت، همچین عقلب نشست که آن مامور دولت که آمده بود او هم بهتش زد، این بچه کیست که از خانه در آمده و می‌گوید خانه صاحب دارد. جعفر هم با این همه ادعا از میدان در رفت. او هم رفت.

گاهی هم از این کارها می‌کرد.

در کنار جنازه پدرش آمد و کمر جعفر را گرفت و او کنار زد. جعفر آمده بود که پیش نمازی بدهد، حضرت تشریف آورند و او را گرفتند و عقب انداختند، برو دنبال کارت. من خودم هستم و خودشان نماز خواندند. خواص اصحاب هم دیدند. ولی دولتی‌ها ندیدند.

در بحث غیبت حضرت این مطلب را از چند طریق گفتم که ممکن است حضرت نمایان بشود و بعضی ببینند و بعضی نبینند.

هزار تا از این قضایا بوده است.

می‌گویند: یک زن گفته است، زن تو هستی! تو که کتاب نگاه نمی‌کنی.

بعد از مرگ حضرت عسکری7 هم در دوران غیبت صغری که دوران 4 وکیل او باشد، این بزرگوار گاهی به نگاهی دلی را شاد می‌کرد و شیعه بوسیله این 4 نائب عمومی، جناب «عثمان بن سعید»، بعد از او «محمد بن عثمان»، بعد از او «ابوالقاسم حسین بن روح»، او خیلی مرد عاقلی بوده است، بعد از او هم «علی بن محمد سیمری»، این 4 تا یکی پس از دیگری نائب عمومی بودند و همه شیعه می‌دانستند که این‌ها نائب امام زمان هستند، پول‌ها را به این‌ها می‌دادند، سوالاتی دربست و سر بست داشتند، از این‌ها می‌پرسیدند، به این‌ها می‌دادند و جوابش را از این‌ها می‌گرفتند. پول‌ها را که می‌آوردند، پول‌ها را هم که همین‌طور نمی‌آوردند بدهند!

پول از جان عزیزتر است، همین‌طور به رایگان که نمی‌دادند.

پول‌ها را که می‌آوردند باید جواب سوال‌ها تو پاکت‌ها، قبلا نوشته شده باشد و معین شده باشد که این پول‌ها برای کیست، چقدر است، چه اندازه‌اش برای فلانی است، وقتی‌که آمدند اول آن‌ها را نشان می‌دادند و بعد این‌ها پول‌ها را می‌دادند.

یک مرتبه جعفر خواست خودش را بدلی غالب بیاندازد. گفت پول‌ها را بیاورید، دلال‌هایی برای خودش درست کرد.

امان از این دلال‌ها، در هرجایی این‌ها خراب‌کاری می‌کنند.

دلال‌ها با جعفر زد و بند کردن که این مرتبه که پول‌ها را از شهرها می‌آورند ما خدمت شما می‌آوریم، می‌گوییم که نائب الامام ایشان هستند، حجت الله ایشان هستند، تو هم بالا بنشین و باد در ریش و سبیلت بیانداز و ما هم پول‌ها را می‌آوریم، آن‌وقت تومانی سه قران آن برای ما باشد و بقیه برای تو باشد.

خدا مرحوم آیت الله اصفهانی را رحمت کند. یک هندی به نجف آمده بوده است و سهم امام زیادی برای مرحوم آسیدابوالحسن آورده است، این لوتی‌ها فهمیده بودند که این هندی سهم امام زیادی آورده است. او را نگذاشتند که او تنها این‌طرف و آن‌طرف برود، گفتند که ما حضرت آیت الله العظمی را به دیدن شما می‌آوریم، شما خوب نیست که به خانه ایشان بروید از راجه‌های بزرگ هند هستید، این بیچاره ساده هم باور کرد. بعد رفته بودند و یک آسید ابوالحسنی درست کرده بودند، عبا و عمامه‌ای و عصایی و با سلام و صلواتی، حضرت آیت الله تشریف آوردند، این بدبخت هندی هم تا دم حیات رفت و دست آقا را بوسید، بعد دو زانو مودب نشسته است، سهم امام را آورد و داد.

یک پول کلانی، معلوم نیست شاید صد هزار تومان. گفت: موفق باشید ان‌شاءالله، قبول است. هرچه را این‌طرف و آن‌طرف داده‌اید قبول است، بعد هم حضرت آیت الله باسمه‌ای عوضی یک پیاله چایی می‌خورند، پول‌ها را هم برمی‌دارند و می‌روند.

ظاهرا وی خلاف توافق قبلی به دلال‌ها نمی‌خواسته آن سهم توافقی را بدهد، دلال‌ها داد و فریادشان بلند شد و صدا هم بلند شد.

خود این هندی را هم قرص نگه‌داشته‌اند که تک نرود، یک روز اتفاقا در خانه بوده است و کسی هم نبوده و تصمیم می‌گیرد که به حرم بیاید، وقتی که می‌خواهد به حرم بیاید، غوغایی است و مردم می‌آیند و دست کسی را می‌بوسند و سلام و صلوات، می‌پرسد که او کیست؟ می‌گویند آسید ابوالحسن است که می‌خواهد مشرف به حرم بشود.

می‌آید جلو و می‌بیند این آسید ابوالحسن او نیست! یک آسید ابوالحسن دیگری استو می‌گوید آسید ابوالحسن این نیست؟ می‌گویند چرا همین است. می‌گوید آسید ابوالحسن ریش و عمامه او نوع دیگری است. من خودم پول دادم. از این‌جا می‌فهمند که کلاه سر او رفته است.

خلاصه معلوم می‌شود که آسید ابوالحسن قلابی بوده است. بعد به مرحوم سید که می‌گویند، سید می‌گوید او را بیاورید، و به او می‌گوید: قبول است قبول است. سید می‌گوید در این مطلب را ببندید که اگر صدای این مطلب بلند شود اصلا شیعه و روحانیتش در دنیا مفتضح می‌شود.

جعفر کذاب خودش را امام باسمه‌ای کرده بود، چند نف دلال هم بودند که قرار گذاشتند هرچه پول برای برادر ما آورده‌اند این‌جا بیاورید.

این‌ها هم رفتند از کوهستان‌های قم یک پول هنگفتی آورده بودند، وقتی وارد شدند دیدند که حضرت عسکری فوت کرده است، دلال‌ها ریختند که بیایید امام بعد این‌جا است، او را پیش جعفر بردند.

جعفر هم آن بالا، مُعَصا مُعبا و مُعمم نشسته است، آن‌ها سلام کردند و دست او را بوسیدند، گفت: پول آورده‌اید، گفتند بله، گفت خوب بدهید قبول کنم، گفتند: ما به این متکی پول نمی‌دهیم! شلغم که نیست.

گفت: باید بگویی که چقدر است؟ چند کیسه است، برای چه کسانی است، اسم صاحبان آن را باید بگویی. جواب مساله‌های آن‌ها را هم باید حاضر کرده بگویی تا ما این پول‌ها را بدهیم. ما که به این سادگی پول نمی‌دهیم.

جعفر دید که دمش بد در تله گیر کرده است، خلقش تنگ شد و گفت: مردم از ما علم غیب هم می‌خواهند، «لایعلم الغیب الا هو» بروید، بروید.

آن‌ها را بیرون کرد، تا همین اندازه بس است، بیشتر از این افتضاح نشود.

وقتی بیرون آمدند، نوکر حضرت بقیه الله یک مرد سیاهی بود، این دنبال این‌ها آمد. گفت: ای قمیین بیایید، بیایید آقا این‌جا هستند.

گفتند: چه می‌گویی؟

گفت: بیایید فرزند ارجمند آقا این‌جا هستند، به ما فرمودند این‌قدر پول است، برای فلانی و فلانی است. چند تا کیسه است، هر کیسه برای کیست. چقدر هم هست. جواب سوال‌ها هم نوشته شده است و حاضر است و بیایید.

بعد شخصا شرفیاب خدمت حضرت بقیه الله شدند و حضرت را زیارت کردند و جواب سوال‌هایشان را هم گرفتند و پول‌ها را هم دادند.

خدمت نواب حضرت هم که می‌آمدند این نشانه‌ها در او بود. الکی نبود!

تا وقتی چهار نائب زنده بودند این دوران غیبت صغرای حضرت است، بعد که نائب چهارم مرد توقیع صادر شد که «فَقَدْ وَقَعَتِ الْغَيْبَةُ التَّامَّةُ فَلَا ظُهُورَ إِلَّا بَعْدَ إِذْنِ الله»[7] غیبت تامه شد، غیبت کبری شد، و عجیب است.

پیغمبر و امیرالمومنین7 و ائمه مخصوصا امام صادق7 در چند روایت، صد سال قبل از ولادت امام زمان7، امام صادق7 سنه 148 از دنیا رفته است، حضرت بقیه الله سنه 255 هجری به دنیا آمده است، 107 سال قبل از ولادت امام زمان، امام صادق7 از دنیا رفته است، امام صادق7 در زمان حیاتش می‌فرمود: دوازدهمین ما دو غیبت دارد، یک غیبت کوتاه دارد، یک غیبت دراز دارد، آن‌وقت در آن غیبت دراز می‌فرمود: که شیعیان ما به طول غیبت امتحان می‌شوند بطوری‌که سست می‌شوند و از مذهب خارج می‌شوند، شبهه در قلب آن‌ها وارد می‌شود و از دین بیرون می‌روند. باقی نمی‌ماند در غیبت طولانی و در غیبت کبرای دوازدهمین ما مگر خلص شیعیان ما.

خوشا به حال کسانی‌که در غیبت کبری و در طول غیبت، بر عقیده خود باقی بمانند. آن‌ها شیعیان خالص هستند، آن‌ها هستند که قلوبشان به ایمان محکم شده است.

خلاصه،

بعد از مرگ نائب چهارم، سیمری، غبت کبری شد و 73 یا 74 سال از اول ولادت حضرت تا آخر غیبت صغری طول کشید، اول غیبت کبری شد که دیگر نائب خاصی که هر وقت دلش بخواهد خدمت امام زمان برسد و با امام زمان صحبت کند، یک چنین نائبی حضرت برای خودشان قرار ندادند. درب این مساله بسته شد.

درب رویت و مشاهده «أَلَا فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ فلان،

«فَهُوَ كَذَّابٌ مُفْتَر»[8] این مشاهده به قرینه اصل زمینه توحید، معلوم است که چیست.

دو نوع مشاهده است:

یک مشاهده‌ و رویتی است که به اختیار بنده و شما است که بدانیم امام زمان کجا است، بلند شویم، برویم خدمتش سلام کنیم و عرض حاجت کنیم، مساله سوال کنیم، پول به او بدهیم، پول از او بگیریم. درب این مساله بسته شده است. در تمام این مدت، هیچ‌کس نمی‌داند امام زمان کجا است که بلند شود برود آن‌جا، مگر افراد انگشت شماری در تمام این دوران شاید 5 یا 10 نفر را خودشان در ساعت معینی گفته باشند که بیا فلان‌جا که امام زمان فلان جا است، مثل قصه مقدس اردبیلی که ان‌شاءالله برای شما عرض خواهم کرد.

و اما این موضوع که حضرت نائب معینی داشته باشد که آن نائب بداند که امام زمان الان کجا هستند، پول‌ها را ببرد و به حضرت بدهد یا برود و جواب سوالات شیعه را بگیرد، این‌چنین نائبی نیست و این‌جنین مشاهده و رویتی نیست.

اما اصل دیدار حضرت:

هزاران هزار شده است، به خودش قسم است در تمام یازده قرنی که حضرت غائب است، الان به قرن دوازدهم از غیبت حضرت رفته‌ایم، در تمام این‌قرن‌ها خدمت حضرت رسیده‌اند، در این قرن دوازدهم که 30 الی 40 سال بیشتر از اولش نگذشته است، خدمت او رسیده‌اند، در جاهای مختلف خدمتش رسیده‌اند، در مکه معظمه خدمتش رسیده‌اند.

این قصه را بگویم علی الله. از این قصه‌ها در همبان ما خیلی است که خیلی هم واسطه به آن نمی‌خورد.

در یکی از سفرهایی که به مکه رفتم، در سفر دوم بیت الله من بود، 9 سال قبل بود، یک عده‌ای از این حجاج با من هم اتاق بودند، در آن کاروانی که بودیم، قریب 50 تا 60 نفر بودند، چند نفر بودیم که ما یک اتاق را داشتیم، خیلی هم با من مانوس بودند، اغلب این‌ها هم بچه‌های تهران بودند، ما روزها بیکار بودیم و صحبت امام زمان می‌کردیم، چون اگر من جلوی دهانم را ول بدهند و مستمع داشته باشم، دلم می‌خواهد دوره سال از امام زمان صحبت کنم، غریب‌تر از امام زمان من در ائمه سراغ ندارم، خیلی غریب است، نانش را می‌خورند و اسمش را نمی‌برند!

مشغول صحبت بودیم و همه‌اش من از امام زمان صحبت می‌کردم، از این‌که می‌شود خدمتش رسید، از این‌که آقا است، بزرگوار است، چنین است و چنان است، گهگاهی هم این‌ها گریه می‌کردند، گریه آن‌ها دل سنگ بنده را یک مقدار ملایم می‌کرد، چون ما منبری‌ها خیلی سنگ‌دل هستیم! شما ها را باید بگریانیم خودمان که نباید بگرییم! شما باید از خدا بترسید، ما خودمان که نباید بترسیم! چون اگر بترسیم حرف که نمی‌توانیم بزنیم!

من سنگ‌دل هم از گریه آن‌ها گریه می‌کردم، این‌ها تکان خوردند. حس کردم یک یا دو نفر آن‌ها تکان خوردند و سخت به راه افتاده‌اند، خوشا به حال آن کسی‌که جذبه از آن‌طرف او را بکشد و او را تکان بدهد.

هیچ عاشق، خود نباشد وصل‌جو تا نه معشوقش بود جویای او

عشق معشوق آن نهان است و سفیر عشق عاشق با دو سر طبل و نفیر

از آن‌طرف که جذبه باشد، سلسله جنبانی باشد، این‌طرف را می‌کشد.

یکی از آن‌ها را دیدم که تکان خورده است، زلف مشکین را پیچانده‌اند و به گردن او انداخته‌اند، به داد و فریاد افتاده است، ما هم از او التماس دعا کردیم.

به جان همه ما، به جان عزیز خودم که پدرم خاک شیر نبات خرجم کرده است، مادرم زحمت‌کشیده است که من بزرگ شده‌ام، مفت بزرگ نشده‌ام، به جان خودم قسم، در این طواف‌های بعد از اعمال عید قربان که به مکه آمدیم، دو الی سه روز ماندیم و بعد به مدینه رفتیم، او دستش به دامن آقا رسید.

در مسجدالحرام هنگام طواف، برای استلام حجر، آن جمعیت کذایی که ریخته‌اند! و این وهابی‌ها با آن شلاق‌ها و درناها که در دست دارند، که بی‌رحمانه می‌کوبند! احدی از ما نمی‌تواند خود را به حجر برساند، بزرگی در همان شلوغی‌ها جلو افتاده و راه صاف شده است، او رفته و استلام کرده است و این هم پشت سر او استلام کرده است، البته در آن طواف خیلی گریه می‌کرده است، چون من حرف‌ها به این‌ها گفتم که مثلا بروید عمره مفرده به نیابت امام زمان بکنید، چه و چه بکنید، بروید طواف به نیابت امام زمان کنید، بروید دعا بر فرج امام زمان کنید، فلان رکن را به بقل بگیرید، این دعا را بگویید، جلوی سنگ بایستید، این دعا را بر فرج حضرت کنید، این‌ها هم منقلب می‌شدند و گریه می‌کردند، به حال می‌آمدند، این هم به طواف رفته بود به نیابت امام زمان و انقلاب حال هم پیدا کرده بوده است، در شوط 6 و 7 ظاهرا بوده است، یک نفری پیدا می‌شود که برای استلام می‌آید و راه باز می‌شود و این هم دنبال او می‌رود، وقتی استلام می‌کند یک کیسه پولی به او می‌دهد و می‌گوید این برای تو، به زبان فارسی! از آن عرب‌های کذایی که قیافه عربی امام با جلالت داشت.

یک کیسه که 18 تا پول درش بود، هرچه به او گفتم که یک دانه برای تبرک به من بده مومن، گفت نخیر.

هم شرفیاب شد و هم پول تبرکی به او دادند، هم راه استلام حجر او را باز کردند.

هزاران هزار خدمت او رسیده‌اند، یک خورده دل می‌خواهد، ان‌شاءالله زنده هستید، من هم دو الی سه روز دیگر شروع می‌کنم به ذکر وظایف شما، در ذکر وظایف که بگویم می‌فهمید که چه کار اگر بکنید راه باز می‌شود.

خدایا به حق ولی الله الاعظم، همه ما را به دیدار آن بزرگوار سعادتمند بفرما.


[1] هود : 86
[2] قصص : 14
[3] مریم : 30
[4] مریم : 29
[5] مریم : 30
[6] مریم : 12
[7] بحارالانوار : ج 51 ص 360
[8] بحارالانوار : ج 51 ص 360
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:00 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 30


https://drive.google.com/file/d/1xq1uJq ... 59Jo4/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:02 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 31

https://drive.google.com/file/d/10YB_QT ... V0xHu/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:03 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 32

https://drive.google.com/file/d/1GszC9D ... heEfJ/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:07 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 33


https://drive.google.com/file/d/1ltsWo1 ... SACX_/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:08 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 34

https://drive.google.com/file/d/1V_s4cg ... Ogkft/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 12:10 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد جامع زاهدان در ماه رمضان سال 1390 قمرى


مجلس 35


https://drive.google.com/file/d/1SmIn2x ... oU1x1/view
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 9:53 am

مسجد و حوزه مجتهدی تهران

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی طهران



مجلس 1


https://drive.google.com/file/d/1vhabKS ... p=drivesdk

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

علمای اعلام و پیشوایان انام در ایام آینده ان‌شاءالله تعالی، که هر یک از شما امیدوارم یک حجه الاسلام به معنای واقعی شوید، شما اولی و احق و سزاوارتر هستید از این عوام که نسبت به ساحت مبارک امام عصر ارواحنا فداه، عرض ادب کنید و تعظیم بیشتر و بهتر بفرمائید، چون شما نوکرهای امام زمان هستید، شما کبوتران حرم امام زمان هستید، سزاوارتر است تعظیم شما از آن حضرت و عرض ارادت شما به ساحت ولایت او، از عوام مردم بهتر و بیشتر باشد، حواستان جمع باشد موقعی‌که بنام نامی آن حضرت حرکت کردید، باید صلوات‌های شما از صلواتی که این عوام می‌فرستند ممتاز باشد.

صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی)

امشب می خواهم ان‌شاءالله یک مطلب علمی اساسی را به شما آقایان محترم طلاب علوم دینیه، که نور چشم من و قوت قلب من هستید و آمدن من به این مسجد فقط به عشق شما است، به پیر و پاتال‌ها بر نخورد، آن‌ها به برکت شما چند تا کلمه حرف می‌شنوند، ما با شما بیشتر سر و کار داریم.

خدا پیرمردهای ما را طول عمر بدهد،

سایه آن‌ها را بر سر جوان‌ها مستدام بدارد که پول در بیاورند و بدهند به این‌ها، این‌ها هم تحصیل کنند. آن وقت در اجر و ثواب تحصیل شما، آن‌ها هم شریک بشوند.

این مطلب علمی را در طی ذکر یک حدیث معتبری از حضرت پیغمبر به عرض شما می رسانم.

حدیث در کتاب اختصاص صدوق و اختصاص شیخ طوسی است.

به سند معتبر از حضرت پیغمبر9 نقل کرده‌اند. مرحوم حاجی نوری قدس الله سره، ایشان هم این حدیث را در کتاب نجم‌ثاقب که در احوالات امام غایب سلام الله علیه است و مسلماً در کتابخانه مدرسه شما هم هست و اگر نیست جناب آقای مجتهدی باید تهیه بفرمایند و اغلب شما یک دور این کتاب را باید بخوانید، کتاب فارسی است، گرچه شما سواد عربی هم دارید، ولی در عین حال، فارسی برای شما روان‌تر است، هرکدام از شما یک دور این کتاب را باید بخوانید و اگر نیست، ایشان تهیه می‌فرمایند، و اگر منحصر بفرد است، متعدد و چند نسخه می‌کنند.

این حدیث را مرحوم حاج نوری در نجم ثاقب نوشته است.

حدیث این است که پیغمبر فرموده‌اند:

«ایمان به من نیاورده است آن کسی‌که من را از خودش بیشتر دوست نداشته باشد و بچه‌های من را از بچه‌های خودش بیشتر دوست نداشته باشد، این فرد به من ایمان نیاورده است».

مومن به پیغمبر آن کسی است که پیغمبر را از خودش بیشتر دوست بدارد، خودش را برای پیغمبر دوست بدارد، خودش را فدای پیغمبر کند، هدفش در کلیه کارهایش پیغمبر باشد و بچه‌های پیغمبر را هم از بچه‌های خودش بیشتر دوست داشته باشد. این حدیث را بعضی‌ها خیال می‌کنند که پیغمبر تعبدی فرموده است برای این‌که مردم احترام اولادهایش را بیشتر نگه بدارند، اولادهایش در دنیا خوش بگذرانند، آقائی کنند، برای این، پیغمبر این سفارش را کرده است، یک امر تعبدی به این هدف کرده است.

من برای شما علمای اعلام و پیشوایان ما بعد از چندین ایام، ان‌شاءالله الرحمن العلام، برای شما می خواهم بیان کنم که این مطلب پیغمبر یک مطلب عقلی است، عقل حکم به این مطلب کرده و پیغمبر هم آن‌چه را که عقل حکم کرده است به این بیان و به این لسان تذکر می‌دهد، می‌خواهم این را ثابت کنم. از جنبه علم باید مطلب همین‌طور باشد که اگر پیغمبر هم نمی‌گفت و نگوید، عقل ما می‌گوید باید این‌طور باشد. می‌خواهم این را ثابت کنم.

بیان این مطلب:

حضرات فلاسفه و حکما، کلا، از مشاء و اشراق و رواق، از افلاطون که رئیس الحکماء واستاد الفلاسفه است گرفته تا برسد به حاج ملا هادی سبزواری که آخرین فیلسوف معروف در ایران است. غیر از او هم داشته‌ایم، ولی معروف نیست.

استاد خود من از حاج ملا هادی در فلسفه ملاتر بود، ولی گمنام بود، زیرا قلم نداشت، انشای ادبی او درست نبود، نمی‌توانست معلومات خود را روی کاغذ بیاورد.

باید دو چیز در شما طلبه‌ها باشد، بعد از آن‌که ان‌شاءالله الرحمن، به لطف و عنایت خدای منان و شفاعت صاحب الزمان ملا می‌شوید، دو چیز باید داشته باشید:

یکی قدرت بیان که بتوانید مطالب خودتان را بفهمانید.

یک شیخ نیشابوری بود،

من یک سفر نیشابور رفته بودم، علماء نیشابور، خداوند مردگان آن‌ها را بیامرزد، زنده‌هایشان را حفظ کند، آن زمان زنده‌ها بچه بودند، ملای کامل نشده بودند، تا من آمدم یک بحث علمی شروع شد.

آن رگ آخوندی و طلبگی بنده هنوز نخوابیده است، چشم من به طلبه‌ها که می‌افتد، باید شروع کنم به صحبت علمی، آن‌جا صحبت علمی کردیم. یک آشیخی بود، شیخٌ رجلٌ بزرگوارٌ، آدم خوبی هم بود، او از جواب دادن عاجز شد.

بعد به من گفت: آقای شیخ محمود! اسم بنده محمود است،

گفتم: بله،

با همان لهجه نیشابوری می‌گویم بخندید، خوب است.

گفت: ؟؟؟ 12:10 ما اندرونم پر از علمه، اما از برون انداختنش عقیمم،

من خیلی ملاهستم، اما نمی توانم علم را تحویل بدهم.

حالا شما از بیرون انداختنش نباید عاجز باشید، باید قدرت بیان داشته باشید و معلومات خود را به دیگران هم برسانید.

دوم:

باید انشای ادبی شما خوب باشد. یعنی قلم روانی که بتوانید مقاصدتان را روی کاغذ بیاورید، تا استفاده و افاده‌اش عمومی شود، زبان خوب است، ولی شعاع افاضه و افاده زبان محدود است، اما قلم شعاعش نامحدود است. یک چیزی که بنویسید به شرق و غرب دنیا می‌رود، به این نیمکره و آن نیمکره می‌رود، تا صد سال و پانصد سال و هزار سال دیگر هم باقی می‌ماند.

این است که آقایان، شما بایستی هم قلم منشیانه و ادبیانه داشته باشید، هم بیان شما، بیان فصیح و ملیح و بلیغ باشد، تا بتوانید مقاصد خود را بگوئید. این را به مناسبت استاد خودم می‌گویم، استاد من در فلسفه ازحاج ملا هادی ملاتر بود ولی قلم نداشت، قدرت بیان خوب داشت ولی قلم نداشت، اسمش بلند نشد.

غرض،

از افلاطون حکیم الهی تا حاج ملا هادی معروف سبزواری، تمام فلاسفه این مطلب را گفته‌اند، هیچ اختلافی در این موضوع ندارند و آن چیست؟

آن مطلب این است که می‌گویند:

«ظهور علت در معلول بیشتر و پیشتر از ظهور خود معلول است».

معلول قائم به علت است، مثلاً، حرارت، معلول آتش است، آتش، علت حرارت است، نور آن هم، همین‌طور است. ظهور آتش در وجود حرارت، بیشتر از ظهور خود حرارت است، زیرا که حرارت به آتش موجود است و به آتش قائم است، قیام این به او است، هستی این از او است، پس هستی او در این، قوی‌تر از هستی خود او است.

این در رتبه نازله و سافله خود او است. حرارت، مرتبه ناقصه‌ای از خود آتش است، تجلی آتش در یک رتبه پایین‌تر است، پس آتش که رتبه‌اش پایین‌تر است وعلت حرارت است و وجود حرارت از او است، آتش در حرارت، قوی‌تر از خود حرارت در خودش است. هستی حرارت به آتش است، اگر آتش نباشد، حرارتی نیست، حرارت به اصطلاح علماء، الحمدلله این‌جا در بین شما قوانین‌خوان هم هست، حرارت معنای حرفی است، قائم به آتش است. آتش معنای اسمی است، آتش استقلال در وجود دارد، ولی حرارت استقلال ندارد، حرارت طفیلی او است، تابع او است. مثل این‌که شما دعوت می‌کنید،

باز از هرچه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است،

از حجه‌الاسلام جناب آقای مجتهدی برای یک نهاری ان‌شاءالله الرحمن،

آن‌که بالاَصاله،

اِصاله غلط است، اَصَلَ یَاصَلُ اِصاله چون شَرَفَ یَشرَفُ شَرافه، این جوان‌های متجدد که می‌گویند این مطلب اصالت ندارد بگوئید: آقا غلط می‌گوئید اِصالت درست است.

بالاصاله ایشان مطمح نظر هستند، ولی واعظ سرنماز ایشان هم طفیلی ایشان می‌آیند، فراش مسجد هم طفیلی ایشان هستند. قرقاول‌ها و بوقلمون‌ها به عشق آقای مجتهدی سر سفره آمده‌اند، معنای اسمی، ایشان هستند ولی چند نفر اطرافیان و حاشیه نشین‌ها و عبا بردار و نعلین جفت کن و عصاکش، عصا هم ندارند واعظ سر نماز و فراش مسجد، آن‌ها هم طفیلی هستند و می‌آیند، این‌ها قائم به او هستند. او قائم به خودش است. ایشان به شخصیت خود، سر سفره است، دیگران به تبعیت ایشان از معنای حرفی هستند. وجود ایشان سرسفره، اهم است حتی برای همین طفیلی‌ها وجود ایشان اهمیتش بیشتر از وجود خود طفیلی‌ها است. هر علتی نسبت به معلول و هر عالی، نسبت به دانی، این حکم را دارد. ظهور عالی در دانی، ظهور علت در معلول، شدیدتر از ظهور خود معلول برای خودش است. به جهت آن‌که ظهور معلول به وجود علت است، پس وجود او اولی است به او از خودش.

پیغمبر و همچنین اوصیاء پیغمبر، برای سایرین در رتبه علت هستند.

در آن حدیث دارد که پیغمبر به جابر فرمودند:

«یا جابر اول ما خلق الله نور نبیک ثم خلق منه کل خیر»

جابر! اولین نوری که از نور عظمت حق متعال مشتق شده است،

معنی اشتقاق نور را هم بگویم. این‌ها را برای شما می‌گویم، به جان امام زمان، مجالس دیگر اصلا یک ذره از این حرف‌ها را نمی‌زنم، به عشق شما طلبه‌ها است.

اشتقاق نور از نور، این‌طور نیست که یک تکه‌ای از نور جدا شود، منفصل شود، بیاید این‌طرف که خود نور کم شود، نخیر.

امام علیه الصلوه والسلام برای اشتقاق نور از نور، برای اشتقاق نور ائمه از نور پیغمبر و نور انیباء از نور ائمه، و نور فرشته‌ها از نور انبیاء و اولیاء، مثال می‌زند، می‌فرماید: مثل روشن شدن شمعی از شمعی.

شمعی این‌جا روشن است، نورش کم است، می‌خواهی شبستان روشن‌تر شود، چه کار می‌کنی؟ شمع دیگری را می‌آوری، شمع دوم و سوم را به شعله شمع اول می‌زنید، تا زدید به شعله شمع اول، آن‌ها هم مشتعل می‌شوند. حالا از شعله نور شمع اولیه هیچی کم نمی‌شود و هیچ هم جدا نشده اسن، این روشن شده است، این را امام علیه السلام مثال می‌زند.

ماهیت، به نور وجود ماهیت اشرف مشتعل می‌شود.

پیغمبر فرمودند: جابر! خدا اولین نوری را که آفرید نور پیغمبر تو بود، و از این نور، هر خیر و هر نیکوئی را آفرید.

در روایات هم داریم. چون خدای متعال همه موجودات را در یک رتبه و دفعتاً واحده خلق نکرده است، آن‌ها استعداد ندارند. تعدد در عالم پیدا نمی‌شود سعه فیض معلوم نمی‌شود. هرکدام از این‌ها یک بحث علمی است.

خلق خدا اول و دوم دارد. خلق اول، اشرف است، خلق اول، اعلی است، خلق اول، برای خلق دوم، در رتبه علت است. لذا خلق اول، ظهورش در خلق دوم، بیشتر از ظهور خود خلق دوم است، او اولی به این است تا خود این. آتش اولی به حرارت و وجود حرارت است تا خود حرارت. این یک قانون علمی‌ مسلم است، نم به درزش نمی‌رود. از افلاطون تا آخرین فیلسوف دنیا این مطلب را قائل و باور دارند و معتقد هستند.

حالا بیا،

پیامبر در روز عید غدیر وقتی‌که بالای منبر رفت، منبر که از جهاز شتر ساختند. هفتاد هزار یا صد و بیست هزار جمعیت را در بر و بیابان، مقابل آفتاب تابان، جمع کرد، همه به هَل‌هَل افتاده بودند، یا رب! چه کار مهمی است که پیغمبر ما را در این بیابان توقیف کرده است؟ بعد از آن‌که همه مجتمع شدند، عقب مانده‌ها رسیدند، جلو رفته‌ها برگشتند،

فرمودند: جهازها و پالان‌های شتر را بالای هم قرار دهید،

مثل این‌جا، یک منبر حسابی نبود.

از جهاز شتر منبر ساختند، پیغمبر بالای منبر رفتند، خطبه‌ای خواندند طلبه‌ها، که اگر آن خطبه را حفظ کنید، ابوابی از معارف توحیدی بر قلب شما باز می‌شود. آن خطبه در کتاب بحار الانوار علامه مجلسی، جلد نهم، حالات امیرالمومنین هست. در تفسیر صافی هم خیال می‌کنم باشد.

«الحمدلله الذی علا فی توحده و دنی فی تفرده و جل فی سلطانه و عظم فی ارکانه»

خیلی عجیب خطبه‌ای است!

بعد از آن‌که خطبه را خواند، فریاد زد: «الست اولی منکم بانفسکم»

قرآن می‌فرماید: (النبی اولی بالمومنین من انفسهم)،

این یک عبارت ساده‌ای نیست طلبه‌ها! این یک مطلب قطعی عقلی برهانی را به عبارت ساده آورده است.

پیغمبر فرمودند: «الست اولی منکم بانفسکم»،

آیا من از خود شما بر خود شما مسلط‌تر نیستم؟ اولی نیستم؟ اولویت در هر جهتی.

«قالوا بلی»

این عبارت ساده نیست که پیغمبر گفته است، پیغمبر می‌خواهد بگوید: وجود شما از من است و قائم به من است و من بر شما از خود شما اولویت دارم،

شاعر می‌گوید :

یـــار نزدیک‌تر از من به من است این عَجب‌تـــر که من از وی دورم

علت نزدیک‌تر به معلول از خود معلول است، عالی نزدیک‌تر به دانی از خود دانی است، زیرا که ظهور دانی و وجود دانی از عالی است، وجود معلول از علت است.

«قالوا بلی»

گفتند: بله.

فرمود: «هرکس که من نسبت به او این مقام را دارم، یعنی در رتبه علت وجودی او هستم، او بداند که همین رتبه و مقام برای علی است». یعنی علی ‌هم در رتبه علت وجودی او است، علی اولای به او از خود اوست.

بعد هم گفت: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»

خیلی نکته است.

آی خاک بر سر این سنی‌های متعصب.

سنی‌ها بر دو قسم هستند: یک دسته آن‌ها نافهم هستند. مرده‌اند. خدا در قرآن جهال را مرده دانسته است، علماء احیا هستند. در قرآن شما طلبه‌ها، علماء اعلام آینده نزدیک برای ما عوام، شما زنده هستید، عوام کالانعام که هیچ نمی‌فهمند، آن‌ها مرده‌اند. خدا در قرآن شما طلبه‌ها را زنده نام برده است،

امیرالمومنین هم می‌فرماید: «الناس موتی و اهل العلم احیاء» مردم مرده‌اند، دانایان زنده‌اند و آن شما علما هستید.

آی خاک بر سر این سنی‌های نافهم. و خاک بر سر سنی‌های متعصب.

سنی‌ها دو دسته هستند: یک دسته نافهم هستند و هم الاکثرون، هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهند، کورکورانه، یکی عصا را گرفته است، حیف عصا، افسار را گرفته است و بقیه را می‌کشد. یک عده دیگر دانایان آن‌ها هستند که متعصب هستند، شقی هستند، محروم از سعادت هستند، قلبشان از نور ولایت علی خالی است.

خدا هر دو دسته را هدایت کند

و اگر قابل هدایت نیستند مرگ شان بدهد

شر آن‌ها را از قرآن و حدیث کم کند.

به هر حالت،

سنی‌ها می‌گویند: پیغمبر گفت: هر کس من را دوست می‌دارد، او را هم دوست بدارد.

دست بی‌بی شما درد نکند! آخر این حرف است!

صد هزار نفر جمعیت را در روز داغ، مقابل آفتاب، در بیابان معطل کردن، یک ساعت خطبه رشیقه‌ای را انشاء فرمودن و بعد مردم را جلو کشاندن برای آن‌که بگوید: هرکس من را دوست می‌دارد علی را هم دوست بدارد؟

ای نافهم‌ها،

لازمه هر محبتی این است و احتیاج به گفتن پیامبر ندارد.

حب به شی، مستلزم حب به آثار شی است. حب به شی، مستلزم حب به محبوب شی است. کسی اگر شما را دوست بدارد باید بچه شما را هم دوست بدارد. جای تردید نیست! من اگر شما را دوست می‌دارم بایستی برادرت، قوم و خویشانت را هم دوست بدارم. حتی باید خانه و در و دیوار خانه‌ات را هم دوست بدارم. هرچه منصوب به تو است، مرغ و خروس تو را هم باید دوست بدارم.

روزی مجنون را دیدند که سگی را بغل کرده است و می‌بوسد، می‌بوید، می‌لیسد. به سگ عزیز دلم می‌گوید.

گفتند: مجنون، تو تجدد را چهارده قرن جلو انداخته‌ای؟

سگ‌بوسی و سگ‌دوستی و سگ‌نوازی برای چهارده قرن بعد است. موقعیکه اروپا در تجدد و تمدن اوج می‌گیرد. سگ‌بازی مال آن وقت است، حالا وقت سگ‌بازی نیست. خانم‌های انگلیسی سگ‌ها را می‌برند حمام، صابون می‌زنند، شب هم با آن‌ها وصلت می‌کنند.

این را که می‌گویم راست می‌گویم، دروغ نمی‌گویم، اطلاعات وافی دارم، بعضی از خانم‌های انگلیسی‌ها با سگ‌هایشان نزدیک می‌شوند، مستغنی از شوهرانشان هستند. تف بر آن‌ها. ای سگ صفت!

مجنون، هزار و چهار صد سال بعد است که سگ پاچه کوتاه، سگ پاچه بلند، سگ ابلق، سگ فلفلی، سگ سیاه یک دست، سگ سفید یک دست، سگ آلمانی، سگ پلیسی،

انواع مختلف دارد. شما چه خبر دارید؟ بروید پیش اروپائی‌ها که هم جنس هستند و عن قریب هم قوم و خویشی بینشان راه خواهد افتاد. آن‌ها خوب می‌دانند، چند نژاد از سگ است و کدام نژاد است که پرنسیپ دارد و کدام سگ است که بی پرنسیپ است،

به هر حالت،

سگ چیست که تو می‌بوسی و می‌بوئی؟

سگ دو عیب بزرگ دارد:

یکی آن است که با زبان خودش ما تحت خودش را پاک می‌کند، او هنوز به انگلستان و آلمان نیامده که ببیند که با کاغذ پاک می‌کنند، دستش هم به کاغذ نمی‌رسیده است، او با زبانش پاک می‌کند. قهرا لعاب دهان او کثیف‌ترین لعاب دهان حیوانات می‌شود، قهراً میکروب‌های ضد حیاتی از لعاب دهان او به ظروف و کاسه‌ها سرایت می‌کند.

شارع اسلام در هزار و چهار صد سال قبل دستور فرمود: ظرفی که لعاب دهان سگ به آن رسیده است به شستن تنها قناعت نکنید، آن را خاک‌مال کنید، چون خاک، کشنده میکروب‌ها است. میت می‌خواهد سرطانی باشد، می‌خواهد جزامی ‌باشد، هر میکروبی در بدن داشته باشد، سفلیسی باشد، سوزاکی باشد، وقتی بدنش را زیر خاک کردی، خاک همه میکروب‌های او را می‌کشد. این خاصیت خاک است، کشنده میکروب است.

شارع اسلام فرمود: لعاب دهان سگ را برای تطهیر، به آب تنها قناعت نکنید، پاک نمی‌شود، این برای آن میکروب‌های کثیفی است که در لعاب دهان سگ است.

به او گفتند: این سگ چیست که می‌بوسی و می‌بوئی و می‌لیسی؟

گفت: مؤدب باشید، حرف‌هایتان را بفهمید، شما از رموز عشق بی خبر هستید.

حـــدیث زلف مجنون بـس دراز است نمی‌شاید سخن، کاین جای راز است

مـگو بـــــا من حدیث زلف پر چـیـن مجــــــــنبانید زنــــجیر مجـــــــانین

شما نمی‌دانید این کیست؟ نمی‌دانید این چیست؟

ایــــن طلسم بسته مولاســـــت این پــــاسبان کوچه لیلاســــت این

شما سگ می‌گوئید! این پاسبان کوچه لیلی من است، این، هر صبح و شام چشمش به جمال لیلی می‌افتد، این اشعه خارجه از چشم لیلی به بدنش خورده است، این بوی دیار یار ما، لیلی را می‌دهد. قربان لیلی بروم، این سگش است.

دوستی این چنین است، سگ محبوبش را هم می‌خواهد.

امــــــرّ علی الدیار دیـــــار سلـــمی اقبـــــــل ذا الـــــجدار و ذا الـــجدارا

و ما حــــب الدیار شــــــقفن قلبـــی ولــــکن حب مــــــن ســـکن الدیارا

دیــــده گــــر بر در کنم لیلی بـــود خاک اگــــر بـــر سر کنم لیلی بــــود

ترسم ای فصاد چون فــــصدم کنی نــــــیش را نـــــاگاه بـــــر لیلی زنی

لیــــــک از لیلی وجود من پر است کاین صدف پر از وجود آن دُر است

خیلی خوب گفته است!

وادی محبت عجیب است.

یکی از آثار محبت این است که انسان محبوب را که می‌خواهد، آثار محبوب را هم می‌خواهد، بچه‌اش را می‌خواهد، برادرش را می‌خواهد، قوم وخویش او را می‌خواهد، منسوبین به او را هم می‌خواهد، در و دیوار خانه‌اش را هم می‌خواهد.

اویس قرن که از زهاد ثمانیه و از تابعین است، او درک محضر پیغمبر را نکرد، پیغمبر عاشق او بود. گاهی از مدینه رو به طرف یمن می‌کردند و می‌فرمودند: «وا شوقا الیک یا اویس القرن»

چون محبت دو طرفه است، به قول فلاسفه، از مقوله اضافه است. محال است من تو را دوست داشته باشم و تو من را دوست نداشته باشی، محال است. دل را به دل ره است. محال است کسی پیغمبر را دوست داشته باشد، پیغمبر او را دوست نداشته باشد. این آقا محب پیغمبر بود، شتربان بود، دلش می‌خواست بیاید و پیامبر را زیارت کند. یک مادر‌ی داشت! از آن مادر‌های اُمل کربلائی ننه طیبه‌های نود سال پیش، که این بچه‌ها را می‌گفتند: تا موی سفید از سینه‌ات در نیاید، پهلوی من باش. دور نشوی که من از فراق تو می‌میرم.

خود بنده را هم مادرم نگذاشت بروم نجف درس بخوانم. گفت: نه مادر، نمی‌خواهم ملا بشوی، همین‌جا باش و نگذاشت بروم. پدرم قدری عاقل‌تر از مادرم بود، وقتی گفتم: جوار امیرالمومنین بروم، چند کلمه درس بخوانم، طلبه‌ای مثل شما بودم،

پدرم گفت: بابا، همین امام رضای خودمان کمتر از امیرالمومنین نیست. برو از حضرت هرچه می‌خواهی بخواه.

او قدری عاقلانه‌تر صحبت کرد.

غرض،

یک مادر‌ی داشت، گفت: مادر اذن بده بروم پیغمبر را ببینم.

نه، مادر جان، من طاقت جدائی تو را ندارم.

این ماه، آن ماه، این سال، آن سال، او هم مسلمان است، اویس تابع پیغمبر است،

پیغمبر فرموده است: «اطاعت والدین و بدست آوردن رضایت خاطر آن‌ها اوجب واجبات است».

خداوند در قرآن بعد از مرتبه و درجه توحید، درجه ترضیه خاطر پدر ومادر را ذکر کرده است: (وقضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا) خدا حکم وجوبی کرده است که شریک برای او نیاوری و پدر و مادر خود را ناراضی نگه نداری، مخصوص مادر را.

«الجنه تحت اقدام الامهات»، بهشت زیر پای مادرها است.

طلبه‌ها، من با شما هم ؟؟؟ 43:30 هستم، من آموخته‌های خودم را و آزموده‌های خودم را، هرچه مصلحت باشد، به شما می‌گویم. خدا می‌داند من با این اهن و تلپ و با این هیکل و قواره‌ام، صد، صد و پنجاه شاگرد منقول و معقول در مشهد داشتم و درس می‌گفتم، در بین قوم و خویشان خودم هم شخصیت اول بودم. خدا شاهد است در مقابل نبیره‌های مادرم،؟؟؟ 44:00 می‌افتادم زمین و پای مادرم را می‌بوسیدم.

یک نواری است که در اواخر عمرش از او سئوال کرده‌اند: گفته است از محمود راضی هستم، خیلی هم راضی هستم.

و اگر خیر و برکتی دیده و می‌بینم برای همین احترام و تعظیم مادرم است که او با نهایت رضایت از من، از دنیا رفت.

مادرهایتان را خیلی راضی نگه دارید، پدرهایتان را هم، اما مادرها! «الجنه تحت اقدام الامهات».

اویس می‌دید: مادر‌ش اجازه نمی‌دهد، می‌گفت: رضایت پیغمبر در همین است که من همین‌جا بمانم و نروم.

نرفت، نرفت، نرفت تا یک‌وقتی دل مادرش کباب شد.

اویس گفت: مادرجان بگذار یک دفعه بروم پیغمبر را زیارت کنم و بیایم.

دل مادر کباب شد، دید بچه‌اش ده سال، پانزده سال است، توقع می‌کند.

گفت: مادر برو، هرچه شده شده علی الله. دل را به دریا زدیم، مادر برو، اما نصف روز بیشتر در مدینه نمان.

یمن کجا، مدینه کجا! چندین ده فرسخ بلکه صد فرسخ راه است. می‌گوید: برو ولی یک نصف روز بیشتر نمان.

گفت: چشم مادر. سوار شد بر شتر و آمد. حالا پنج روز، شش روز یا بلکه بیشتر در راه است. آمد تا به مدینه رسید. وقتی به مدینه رسید، سئوال کرد از پیغمبر، گفتند: پیغمبر در سفر است.

ای داد و بی‌داد. بعد از عمری ما سعادت آمدن مدینه را پیدا کردیم و سعادت لقاء محبوبمان را پیدا نکردیم.

به قول فوکولی‌ها شانس ما خوابیده، به قول ما آخوندها بی‌سعادتی گریبان‌گیر ما شده است. بعد از یک عمر آمدیم پیغمبر را زیارت کنیم.

گفت: اگر خودش نیست، آثارش که هست.

چون که گل رفت و گلستان شد خراب بـــوی گل را از که جوئیم، از گلاب

گفت: خانه پیغمبر کجا است؟

گفتند: آن‌جا است.

رفت، از شترش پیاده شد، شترش را عقال کرد، زانوی شترش را بست. پهلوی دیوار خانه پیغمبر آمد. این صورتش را به دیوار مالید، این صورت را بر در خانه پیغمبر گذاشت. می‌بوسید و می‌بوئید، بوی پیغمبر را از در و دیوار خانه پیغمبر استشمام می‌کرد معاشقه و مغازله با در و دیوار می‌کند.

بــــــوس اگر بر در زنـــــم لیلی بود خـــــاک اگر بر سر کنم لیلی بـــــود

او، هم دیوار را، هم صاحب دیوار را دوست می‌دارد. این در و دیوار مرا دیوانه نکرده است، آن کسی‌که در این خانه می‌نشیند من را دیوانه کرده است.

آقایان بازار آهنگران تهران میلیون‌ها تن آهن ریخته است، بازار نجارها هزاران خروار چوب درست کرده ودرست ناکرده ریخته است. هیچ وقت تا حالا دیده‌اید یک ملائی، یک حاجی، باجی، یک کربلایی، یک مشهدی، یک بزرگی، یک کوچکی، برود در بازار آهنگران، آن آهن‌هائی که آن‌جا ریخته است ببوسد و ببوید و یا برود چوب‌های بازار نجارها را ببوسد و ببوید؟

اگر یک کسی این کار‌ها را بکند فوری او را می‌گیرند، به تیمارستان می‌برند تا بخاراتش پائین‌تر بیاید و خوب بشود، می‌گویند: دیوانه شده است. همین آهن را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می‌برند، به درو دیوار آن‌جا نصب می‌کنند، همین چوب را به حرم امام رضا علیه الصلوه و السلام می‌برند، به در و دیوار نصب می‌کنند، آن وقت بزرگان علماء، آیه الله العظمی، مرحوم مبرور شیخ انصاری، خاتم المجتهدین، که همه این‌ها که هستند یک ناخن از شیخ هستند، همه هرچه دارند از شیخ مرتضی دارند، از میرزای شیرازی، مرحوم صدر، ممقانی، شرفیانی. بیا پائین‌تر، ملا کاظم خراسانی، مرحوم سید محمد کاظم یزدی، بیا پائین‌تر مرحوم میرزای نائینی، بیا پائین‌تر مرحوم آیه الله حکیم، آیه الله خوئی، این‌ها همه همه می‌روند همان چوب را می‌بوسند. همان آهن را که به در حرم چسبیده است، ضریح شده، می‌بوسند، می‌بویند.

چرا؟

برای این‌که این چوب و آهن به محبوبشان انتساب پیدا کرده است.

امـــــــر علی الـــــدیار دیار سلمی اقــــــــبل ذالجدار وذالــــــجدارا

و مــــــاحب الدیار شـــــــقفن قلبی ولکن حب من ســـــــکن الدیارا

یکی از آثار محبت آن است که محب آن‌چه را که منسوب به محبوبش است، آن را دوست می‌دارد.

شما را به پیغمبر، آیا این عاقلانه است که پیغمبر صد هزار جمعیت را سه شبانه روز توی آفتاب داغ روز و سرمای شب، در بیابان نگه دارد، که به آن‌ها بگوید: هرکس من را دوست می‌دارد علی را هم دوست بدارد؟

این عقلائی است؟

هرکسی پیغمبر را دوست می‌دارد لازمه دوستی او آن است که دختر پیغمبر را هم دوست بدارد، نوه‌های پیغمبر را هم دوست بدارد، داماد پیغمبر را هم دوست بدارد، پسر عموی پیغمبر را و عموی پیغمبر را هم دوست بدارد.

دیگر این اهن و تلپ‌ها و کِش وکِش‌ها و مقدمات و مقارنات و مؤخرات لازم ندارد.

بعد هم می‌گوید: بیائید با او بیعت کنید، یعنی چه؟

علی را دوست بدارید چه ربطی به بیعت دارد که بگوید بیائید بیعت کنید؟

بعد آن جفت شاخ‌گاو، آن‌ها آمدند جلو، گفتند: «بخ بخ یا ابا الحسن یا بن ابیطالب، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه»، حضرت خلیفه ثانیه، خلیفه تأنیث مجازی دارد، رضی الله عنا جمیعاً خدا از همه ما راضی باشد ان‌شاءالله!

آن بزرگوار تشریف آوردند حضور باهر النور امیرالمومنین، دست دادند، بیعت کردند و گفتند: «هنیئا لک بخ بخ» به به آفرین. صبح کردی یا علی که مولای ما ومولای هر مؤمنی شدی.

آیا این حرف یعنی تو محبوب ما شده‌ای؟

خاک بر سرآدم نافهم. به گور بیافتد آدم متعصب. این چه ربطی به (الست اولی منکم بانفسکم) دارد ؟ که اول اقرار گرفت و گفت: (الست اولی منکم بانفسکم) من از خود شما به خود شما، بیشتر تسلط ندارم؟

ولایت، معنایش همین است. کُنه ولایت تصرف کردن در مُولّی علیه است.

آیا من برشما از خود شما بیشتر تسلط ندارم؟

شما اگر بخواهید کاری بکنید من نخواهم آن کار بشود، آیا اراده من قاهر، غالب و مسیطر بر اراده شما نیست؟

همه گفتند: چرا.

وجود علت در معلول، اشد است از وجود خود معلول. ظهور علت در معلول، اشد است از ظهور خود معلول برای خود معول. این مطلب علمی است، این قانون برهانی و منطقی فلسفی است. در سه هزار سال این قانون هیچ تخلف و تخطی نکرده است، حتی فلسفه جدید هم منکر این مطلب نمی‌تواند بشود.

پیغمبر در رتبه علت است، می‌خواهد بگوید تسلط من برشما از خود شما بیشتر است، همین مقام ولایت من را علی هم دارد، یعنی او هم در شما از خود شما اولی به تصرف است.

این مطلب است که قدری شامخ و بالا است و آن وقت بیعت می‌گیرد. این مطلب است که شیخین آن‌جا می‌آیند، زانو به زمین می‌زنند و «بخ بخ لک یاعلی» می‌گویند.

روی این مطلب ما باید پیغمبر را از خودمان بیشتر دوست داشته باشیم. چون ما قائم به او هستیم، چون ظهور او در ما کوناً اشد از ظهور خود ما برخود ما است.

این است سِر علمی ‌فرمایش پیغمبر که فرمودند: «ایمان به من نیاورده است»، یعنی ولایت من بر او وِجدانی نشده است، ایمان به من نیاورده آن‌که من را از خودش بیشتر دوست نداشته باشد». لازمه این مطلب آن است که اولاد او را از اولاد خودمان بیشتر دوست داشته باشیم.

خدا به محمد و آل محمد: نعمت ولایت پیغمبر واهل بیت پیغمبر و اوصیاء پیغمبر را تا پایان عمر دراز از شما زوال نیاورد.

این نعمت را در اولادهای شما، آقازاده‌ها، بعد که شما اولاددار شدید، بعد از ده پانزده سال دیگر و از نوه شما و نبیره شما و هرکس که از پشت مقدس شما به وجود می‌آید، خداوند نعمت ولایت علی را به همه آن‌ها عطا بفرماید.

آقازاده‌ها معلوم شد دل شما اولاد می‌خواهد.

در ازل چون سقف این کاخ زبرجد ساختند طاق و ایـــــوانش بلند از نام احمد ساختند

درشــــــبستان تجلی چهارده مصبــاح نـــور از ضــــیاء حضرت معبود، یوقد ساختند

قـــسمت هـــــرکس زمهر افتاد از صبح ازل هشــــت جنت را بر او وقف مؤبد ساختند

بچه‌ها، آقایان، ملا‌ها! موقوفه‌ای خدا برای شما درست کرده است، موقوفه‌ای است که میلیارد، میلیارد، میلیارد سال سرجایش است، واقف و متولی آن هم یک سر سوزن خیانت نمی‌کند. این موقوفه، خانم دارد، خانه دارد، این موقوفه، قصر دارد، ویلا دارد. این موقوفه درخت دارد، بلبل‌های خواننده عجیب دارد، آدم از آوازه خوان‌ها و رامش‌گرهای بهشت حظ می‌کند.

بنده والله اگر به غیر از بهشت، هیچ جای دیگر بروم. الان گوشتان را بگیرید، که حرف من توی گوشتان برود، بگوئید بغیر از بهشت هیچ جای دیگر نرروید. آقا امیرالمومنین کجا هستند؟ ما با ایشان حرف داریم، دم در بهشت را که زدید در می‌گوید: یا علی. کوبه در بهشت را که می‌کوبید، صدایش یا علی است. شما هم آن‌جا بگوئید: مولا علی.

که به که است! آن‌جا معطل نشوید، سیدها شما‌ که هیچ، دست این‌ها را هم بگیرید ببرید. چه کسی جرات دارد بگوید نه؟ کوبه را که می‌زنید، روایت است در می‌گوید: یا علی، صدای کوبه در بهشت یا علی است. تا او گفت: یا علی، شما هم معطل نشوید بگوئید: مولایم علی، برو داخل. به حق حضرت حق، اگر ملکی جرئت کند، حضرت مرتضی علی چنان پس گردنش بزند.

بعد بگوئید فردوس کجا است؟ به تو نشان می‌دهند، برو یک سر آن‌جا. بهشت هم زاغه دارد، هم یوسف آباد و عباس آباد دارد. اما این را بدانید زاغه‌های بهشت و طویله‌های بهشت از قصر سلاطین بهتر است و لو بهشت طویله ندارد ولیکن آن‌جا که مثل طویله‌اش است از قصور سلاطین بهتر است. اما چرا بروی توی زاغه‌هایش زندگی کنی؟

آقا امیرالمومنین، محله فردوس کجا است؟ صاف بروید آن‌جا. بنده غیر از بهشت والله جائی نخواهم رفت، شما هم نروید، مگر این‌که زور کنند، آن وقت فورا دست به دامن علی می‌شوم.

یا علی یا ایلیا یا بالحسن شافع یوم الحساب

ذکر چهار اسم درویشی است، یاد بگیرید، بیست سال بایستی سوارت بشوند و برانند تا این ذکر را یادت بدهند. من مفت یادتان دادم، ذکر چهار اسم است.

قسمت هر کس به مهر افتاد از صبح ازل هشــت جنت را بر او وقف مؤبد ساختند

قرعـــــــه هر کس به قهر افتاد تا شام ابد هفت دوزخ را بر او حبس مخلد ساختند

خدایا به مولا مرتضی علی صاحب ما را به ما برسان.

به سر سینه امیرمومنان پدر واقعی ما را آشکار فرما.

فردا صبح بچه‌های همین علی را به شام، پایتخت مملکت اسلام می‌آورند. از دیروز و پریروز مقدمات استقبال را فراهم می‌کنند، از بچه‌های علی استقبال کنند، شهر شام را امشب و فردا آینه‌بندان کرده‌اند، امروز و امشب مردم به حمام رفته‌اند، حنا بسته‌اند، خضاب کرده‌اند.

ای وای! بگویم و بنالید. مردم به یکدیگر می‌رسند و مبارک باد می‌گویند.

بحق مولانا و سیدنا الحسین المظلوم و بحق اصحابه السعداء الشهداء و باهل بیته المظلومین:

با حال انابه و تذلل به درگاه خدا

ده نوبت

یا الله

به عز و جلال حضرت خاتم الانبیاء9 و به حرمت ائمه هدی: همین ساعت امر ظهور امام عصر را ابلاغ فرما،

ما را به دیدار و نصرت این بزرگوار سعادتمند گردان،

ما را در ظل لوای ولایش از هر خطا و اشتباه و از هر خط و صدمه‌ای حفظ فرما،

دل ما را از نور ولای اهل‌البیت: مملو و منجلی فرما،

قلب مقدس حضرت بقیه الله را از ما راضی بفرما.

مشکلات ما را به حرمت ولی وقت، سهل و حل و آسان فرما،

گرفتاری‌های ما را از هر قبیلی هست، مادی و معنوی، برطرف فرما،

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما،

بحق محمد و آلش: مرضای ما را شفای خیر کرم فرما.

چند مریض منظوری عاجلا لباس عافیت بپوشان.

مرض نافهمی را از همه ما دور گردان.

بحق محمد وآلش: مسلمانان را بر کفار پیروز و غالب و منصور بدار.

شر یهود عنود و نصارای جهود را از سر مسلمین دور گردان.

شر آن‌ها را به خودشان برگردان.

رفتگان ما، ذوالحقوق ما، آن کسانی‌که به بنای این مسجد کمک کرده‌اند، آن کسانی‌که در این مسجد یک یا الله به عنوان بندگی تو گفته‌اند و مرده‌اند همه را بیامرز.

به همه آن‌ها از ثواب‌های جلسات ما سهم وافی وافر عطا بفرما.

سلسله جلیله آن علمای عاملین، فضلای محصلین، مجتهدین در آینده این کشور، به حق محمد و آل محمد: بر تاییداتشان بیافزا.

نور تقوا را قدم به قدم در ترقیات علمی، به دل این‌ها بیش از پیش متجلی فرما.

پدر و مادر این‌ها را که خرجشان را می‌دهند و کمک به زندگیشان می‌کنند و برای تحصیل می‌فرستند، طول عمر عنایت بفرما.

به حق محمد و آل محمد: سایر جوان‌ها را به هداه این آقازادگان مهتدی و به اعمالشان مقتدی بفرما.

به آن‌کسی‌که این موسسه را راه انداخته است، به حق امیرالمومنین طول عمر و تایید بیشتری عطا بفرما.

حاجات شرعیه این جمع را برآور.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 10:02 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی تهران



مجلس 2


https://drive.google.com/file/d/1xwEAxu ... 5Rdzv/view
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل لا اسئلکم علیه اجر الا الموده فی القربی)[1]

درمعادلات جنسی این عالم، یک میزان و مقیاسی مردم دنیا دارند که معاملات و مبادلات آن‌ها روی آن مقیاس است. میزان کلی که مقیاس همه تبادلات قرار گرفته است طلا و نقره است، ولی در حقیقت آن مقیاس نیست، قیمت مقیاس‌ها است.

مثلا چطوری؟

این قالی را می‌خواهند بفروشند، زیادی است، و یا استاد قالی‌باف آن را بافته است و می‌خواهد آن را بدهد و در مقابل آن، نان و گوشت و برنج و ذغال و هیزم و لباس و امثال ذلک تهیه کند.

قالی را برای چه می‌بافد؟

برای ذخیره کردن که نیست، احتکار قالی که نمی‌خواهد بکند، مگر وقتی قالی را به سمت گرانی برود و بعد احتکار کنند مثل پیاز و سیب زمینی که حالا احتکار می‌کنند. من نمی‌خواهم بگویم کارهای دولت همه مطابق فقه اسلام و با اجازه علما است، خیر، این را نمی‌گویم، اما این پدر نامردها هم یک همچنین چماق‌هائی برایشان لازم است.

خبیث! در زمستان نوع مردم به سیب زمینی احتیاج دارند، مخصوصاً فقرا. دو سیر گوشت می‌گیرد و ده سیر هم سیب زمینی و دو سیر هم نخود، این را یک آب گوشت می‌کند چمبه کوبش می‌کند، شش الی هفت نفر، نان و گوشت کوبیده می‌خورند، ارزاق این‌ها را احتکار کردن که چی؟ سیب زمینی کیلوئی هشت قِران، نه قران بشود پنج تومان. این نه با وجدان مطابق است، نه با شرع مطابق است.

«الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم»[2] درست است، (الا ان تکون تجاره عن تراض)[3] درست است، این‌ها همه سر جای خود است، اما از آن‌طرف هم ظلم کردن به ضعفا هم حرام است.

پدر نامرد! این ظلم است، سیب زمینی را کیلوئی پنج قران بخری و بعد بخواهی کیلوئی پنج تومان بفروشی، این احتکار است. آی سیب زمینی و پیاز به کمرتان بزند. خود سیب زمینی و پیاز به کمر نمی‌زند، دولتی‌ها را تحریک می‌کند که به مغزشان بزند. بنده خیلی از این کار‌ها متاثر نیستم.

به هر حالت،

این قالی را که می‌بافد احتکار که نمی‌خواهد بکند، می‌خواهد این قالی را بدهد و لباس داشته باشد، نان و برنج و گوشت و روغن و ذغال و هیزم و امثال ذلک و سایر لوازم زندگی را داشته باشد. آن‌وقت این بایستی معادله بشود، این قالی با چقدر از سیب زمینی و نخود و گوشت و برنج و روغن و امثال ذلک معادل است و آن‌ها معادل چه هستند؟

آن کسی‌که این معادله را تقدیر و اندازه‌گیری می‌کند، طلا و نقره است و از ابتدای خلقت و از ابتدای تمدن، طلا و نقره مقیاس نبوده است، مبادله جنسی می‌کرده‌اند، ده مَن گندم می‌داد، مثلاً، فرض کنید پنج مَن کشمش می‌گرفته است، جنس به جنس می‌دادند. بعد آمدند یک مقیاس کلی درست کردند: طلا و نقره، می‌گویند: پنج مَن برنج چقدر طلا می‌شود؟ دو مثقال، ده مَن هیزم چقدر می‌شود؟ می‌گوید: نیم مثقال. می‌گوید: چهل مَن هیزم بده پنج مَن گندم بگیر.

مقیاس طلا است ولی واقع مطلب در مبادله و تبادل، تعادل بین بدل و مُبدل رعایت بشود. این یک مسئله اجتماعی و مدنی است. مُدُنی غلط است، یک مبحث مدنی و تمدنی و اجتماعی است که من، ساده و مختصر و عوام فهم، با این‌که این‌جا اغلب اهل علم هستید، بیان کردم.

حالا خوب گوش کنید طلبه‌ها:

این معادله و تبادل بین دو چیزی می‌شود که در این عالم باشد، مادی باشند، دارای ماده و دارای صورت باشد، اما چیزی‌که از سنخ این عالم نیست، خیلی نکته لطیفی است اگر خوب گوش کنید خوب می‌فهمید و خیلی جاها به درد شما می‌خورد.

چیزی که از این عالم نیست با چیزی که مال این عالم است هیچ وقت مبادله نمی‌شود، چون در تبادل آن‌ها، مقیاس تعادل وجود ندارد. مثلاً چطور؟

من باب مثل، بدن شما از این عالم است، اما روح شما از این عالم نیست، مبادله بین بدن‌های شما می‌شود: العین بالعین والانف بالانف و الاذن و بالاذن، در باب قصاص، یک چاقو به بدنت زده است، قدری دردت گرفته است، بایستی در قصاص یک چاقو همان‌طور به بدن طرف بزنی. یک انگشت تو را بریدند، یک انگشتش را ببر. یا بایستی انگشت بریدن را تقدیر کنید که چقدر قیمتش است؟ مثلاً پنجاه دینار، می‌گوید: پنجاه دینار بگیر.

اما روح شما از عالم بدن نیست، نمی‌توانید بین یک ذره روح با همه بدن‌ها مقیاس بگیرید، لهذا نمی‌شود بدن را روح گرفت، روح را بدن گرفت، اصلاً دو عالم مختلف هستند، با یکدیگر در ترازو نمی‌آیند. در این عالم ترازویی که گذاشته می‌شود، این طرفش بایستی مادی باشد، آن طرفش هم بایستی مادی باشد. این‌طرف برنج و روغن کرمانشاه، برنج دم‌سیاه، رزقکم الله و جمیع المحصلین بمحمد وعترته الطاهرین، است آ‌ن‌طرف دیگر بایستی همین چیزها باشد. خربزه خراسانی باشد، گلابی نطنز باشد، انار ساوه باشد، بِه اصفهان باشد، کشمش کاشمر باشد. شما علماء هستید، بایستی همه علم‌ها را به یاد داشته باشید، عملش را واگذار کنید به مردم عوام، شما اهل علم هستید و آن‌ها اهل عمل.

به هر حالت،

یک طرفش بایستی برنج دم سیاه باشد و یک طرفش روغن کرمانشاه باشد، نمی‌شود یک طرفش روغن کرمانشاه و برنج دم سیاه و چای لاکان چین اول بهاره رشت باشد و در طرف دیگر علم باشد. علم سنخ این خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها نیست، علم سنخ این عالم ماده نیست، او از یک عالم دیگری است. لهذا در روایات وارد شده است: نفرین کرده‌اند بر مستأکلین به علم. آن‌هائی که پول می‌گیرند که علم بدهند. احمق! علم در مقابل پول نمی‌آید. بنده منبر بروم صد تومان بگیرم در مقابل علم، اما در مقابل زحمتی که می‌کشم، راه می‌روم، خستگی پیدا می‌کنم، گلویم پاره می‌شود، سینه‌ام می‌گیرد، قلبم به طپش می‌افتد، کلیه‌ام خراب می‌شود،

شما غافل هستید که این منبر پدر آدم را به دستش می‌دهد، از مغز سر تا ناخن پا همه باید به کار بیافتند. مغز و دماغش، اگر برای منبری دماغ باقی مانده باشد، اگر اطاق بالا خالی شده باشد مثل بنده، که هیچ. مغزش به کار می‌افتد، قلبش به کار می‌افتد، نبضش به کار می‌افتد، کلیه، کبد، سینه، حنجره، حلقوم همه این‌ها به کار می‌افتد. حالا پول را در مقابل این‌ها بگیری، یک حرفی است، ولی در مقابل این‌که بنده علم دارم به شما تحویل می‌دهم و پول بگیرم، این مستأکل به علم است و در روایات سخت مذمت شده است.

چرا مذمت کرده‌اند؟ برای این‌که احمق! علم با این مادیات، هم ترازو نمی‌شود. طلا و نقره و اسکناس، این‌ها مال این عالم است، جزو عالم ماده است، علم، مال عالم بالا است. علم مانند روح است، طلا و نقره مانند بدن است. بدن در رتبه روح نمی‌آید، بدن در عالم روح نمی‌تواند قدم بگذارد، روح هم در عالم بدن قدم نمی‌گذارد. این‌که می‌گویند: روح دنیوی، یعنی تعلق خاطر به بدن دارد و الا روح ما که در دنیا نیست.

این هم نکته‌ای بود که گفتم، این آقازاده‌ها ان‌شاء‌الله این‌ها را وجدان کنند خیلی خوب.

روح شما در دنیا نیست رفقا، در دنیا، بدن شما است. پس معنی این‌که روح من در دنیا است چیست؟ یعنی تعلق به بدن دارد، مثل تعلق پادشاه به مملکت خود، مثل علاقه ناخدا به کشتی‌اش، علاقه تدبیری. خدا روح را عاشق بدن کرده است که این جان می‌دهد برای بدن، آخ یک لکی در جایی از بدنش پیدا می‌شود، فوری می‌رود دکتر آی دکتر این‌جای من چطور شده، آن‌جای من چطور شده است. دکتر دوا بدهد، مایع بدهد، جامد بدهد، سوزن بدهد، هر کار دلش می‌خواهد بکند تا این لکه برود. اصلاً مجنون بدن شده است و بدن لیلی روح شده است و خدا این‌کار را برای حکمت‌هائی کرده است.

این است معنی آمدن روح به دنیا است و الا دنیا کوچک‌تر از آن است که روح را به خودش بگیرد. روح عالمش، عالم احاطه به دنیا است، بدن در دنیا است،

درست است.

همان نسبت و سمتی را که روح با بدن دارد، علم هم با مادیات همان نسبت را دارد. لذا ببینید در روایت چه می‌فرمایند؟ می‌فرمایند: «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا»[4]، در یک طرف ترازو، یک نخود علم را که می‌گذارند، آن‌طرف دیگر هم یک مثقال عبودیت و بندگی را می‌گذارند.

می‌گوید: هرکس یک جمله به من تعلیم کرد، او من را بنده خود کرده است. برده او شده‌ام.

بندگی و بردگی که یک معنای روحانی است، او در موازنه و معادله، هم ترازوی با علم می‌شود. و اما صد هزار تومان، صد میلیون تومان درمقابل یک مساله علمی ‌هم ترازو نمی‌شود. نور با سنگ در ترازو نمی‌آید. نور با آن‌چه هم‌سنخ خود است هم ترازو می‌شود. بله آن شیشه‌ای که نور را به خود گرفته است با سنگ هم ترازو می‌شود. یک لامپ قیمتش چقدر است؟ دو تومان، که دو تومان معیار، فرض بفرمایید قیمت یک کیلو و نیم، معادل نیم مَن نان است. هر دو، در دو پله، باید یک سنخ باشد. این را دانستید.

حال بیائید:

دستگاه نبوت، دستگاه تعلیم و تربیت است،

پیغمبر چه کار کرده است؟

آمده است عرب‌ها را، عرب‌های موش‌خور را، از بت پرستیدن به خداپرستی کشانده است، معارف نفسی آن‌ها را عوض کرده است، معرفت آن‌ها را به خدای واقعی تیز و تند کرده است، عقل و قلب آن‌ها را به روشنائی علم روشن کرده است، این کار پیغمبر است. با ما ایرانی‌ها چه کار کرده است؟ آن نیاکان نجس ما را، نیاکان ناپاک ما را که دخترهای خودشان را برای خودشان می‌گرفتند، در مقابل آتش می‌رفتند و سر تعظیم فرو می‌آوردند، سرود پاک آتش را می‌خواندند.

خدا نکند که بشر هم خر شود، این جشن سده را اگر باشید همین هفت، هشت روز پیش، جشن سده بود، جشن مهمی ‌از آثار باستانی است، غرور ملی که به جوش می‌آید، باید آثار باستانی را حفظ کنند و لو بر ضرر عقلی آن‌ها تمام شود. آخر آدمی‌زاد! آتش چیست که می‌روی جلوی آتش خضوع و خشوع می‌کنی؟ آتش یک موجودی است که بنده با یک کبریت آن را روشن می‌کنم، یعنی حیات به آن می‌دهم و زنده‌اش می‌کنم، همین بچه هم هندوانه زیاد بخورد با یک ادرار آن را می‌کشد. موجودی که با یک کبریت زنده می‌شود و با یک ادرار این آقازاده می‌میرد!

درست است؟ باور نداری؟ حضور مبارک شما عرض شود که شب یلدا بچه‌ها ادرار زیادتر دارند چون میوه زیاد می‌خورند، آن‌ها را ببرید بالای شعله‌های آتشی که شب چهارشنبه سوری روشن می‌کنند، اگر خاموش نکرد و نکشت هرچه می‌خواهید به بنده بگویید. آن‌وقت چیزی که وجودش به یک کبریت بسته است و عدمش به یک ادرار، ‌این قابل آن است که بنده بروم جلوی آن اظهار خشوع و خضوع کنم؟ ای خاک بر سر آدم نافهم.

بگذریم.

پیغمبر آمد، آن باباهای احمق ما را که آن‌طور مبتلا بودند از این خبل و اختلال و از این حمق و سفاهت، آن‌ها را بیرون کشید، که در سرتاسرکشور باستانی دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، در هر غروب و در هر نصف‌النهار صدا بلند است، بالای مأذنه‌ها و منارها و در مساجد و معابر و مشارع و بازار‌ها،

«اشهد ان لااله الا الله»،

به به، فضا را این کلمه نورانی می‌کند،

«الله اکبر»

فضا را روشن می‌کند.

پیغمبر آمد ما ایرانی‌ها را تعلیم و تربیت کرد و از آتش‌پرستی و ماه‌پرستی و ستاره‌پرستی و همه این کثافت کاری‌ها که در ایران بوده است، خلاص کرد و به خدای یکتا آشنا کرد که ما در هر شبانه روزی چندین مرتبه می‌گوئیم:

(قل هوالله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفواً احد).

پیغمبر به ما علم وجدانی آموخت، پیغمبر در ما معرفت فطری را زنده کرد، این عمل پیغمبر بود. این عمل پیغمبر و این جنبش پیغمبر، در وادی علم بود و به ما تلقین علم و تزریق علم کرده است، در مقابل یک کلمه از تعالیم حضرت خاتم الانبیاء ابوالقاسم محمد9 اگر دنیا را بخواهند بدهند معادله‌اش درست نمی‌شود. یک طرف ترازو، یک تعلیم پیغمبر را قرار می‌دهیم، یک طرف دیگر ترازو هم تمام دنیا را، نه تنها کره زمین را، منظومه شمسی را، نه منظومه شمسی را، همین کهکشان را با هر چه دارد، قرار می‌دهیم، برابری نمی‌کند. چون او علم از یک وادی دیگر دارد، او از ماوراءالطیبه است، با طبیعات، هم ترازو و هم سنگ نمی‌شود. لذا نبوت اجر ندارد، مزد ندارد، نبوت را نمی‌شود در یک پله ترازو گذاشت و چیزهای دیگر را هم در پله دیگر.

یک قصه بگویم:

پیغمبر وقتی مدینه آمد، خودش بود و عبایش و عصایش، پیغمبر که دیگر بار و بنه‌ای از مکه نداشت، حبه نداشت که به دبه بزند. خودش بود و عبایش بود و نعلینش بود و عصایش. آن ابتدایی هم که وارد شد، مهمان بود. پنج شب منزل آن مسلمان، شش شب منزل آن مسلمان، ده شب منزل آن مسلمان، تا آرام آرام، یک خانه‌ای برای او پیدا شد. حالا کرایه نشین بود یا هبه کردند، ما نمی‌دانیم.

درب خانه پیغمبر هم مثل در خانه علماء باز بود. این‌ها هم به همان روش پیغمبر عمل می‌کنند، دیگر این‌ها اطاق انتظار و ساعت معین وقت بدهند و یک قراول دم در بزرگ باشد، یک قراول دم در کوچک باشد و قاپچی‌باشی دم در باشد، آخوند‌ها بدبخت‌ها این حرف‌ها را ندارند. یک اطاق دارد، این اطاق، هم بیرونی‌اش است، هم اندرونی‌اش است، هم مهمان خانه‌اش است، هم اطاق خوابش است، هم اطاق مبله‌اش است، هم سفره اندازش است، همه این‌ها یک اطاق پوسیده‌ای با چهارتا تکه پلاس است.

پیغمبر هم همین‌طور بود. این‌ها سایه پیغمبر هستند، زندگانی این‌ها شأنی از شئون زندگانی پیغمبران است.

آقازاده‌های طلبه،

به این زندگی در مدرسه خود افتخار کنید، بوالله زندگی شما آبرومندانه‌تر از زندگی پیغمبر است. پیغمبر کجا چراغ ؟؟؟ 26:40 داشت؟ پیغمبر قالی‌چه داشت،

پیغمبر چراغ برقی داشت؟

والله خیر.

حضرت عمر الفاروق رضی الله عنا جمیعا. یک وقتی به فکر افتاد که پیغمبر ماریه قبطیه را گرفته است، زن تازه و جوانی به خانه آورده است، لابد یک حجله عروسی خیلی خوب دارد، چون خانه دخترش حفصه که خبری نبود، یک تکه بوریا و نمد کهنه انداخته بود.

گفت: برویم ببینیم این زن نویی که گرفته چطور زندگی می‌کند؟

جاسوسی کند،

چون عمر جاسوس عجیبی بود، جاسوسی می‌کرد و به خانه‌های مردم سر می‌زد، شما شرح بیوگرافی و فضائل این بزرگوار را نمی‌توانید در یک مجلس و دو مجلس و ده مجلس بگویید، استعداد و ظرفیت وجود شما، گنجایش آن همه فضائل و رذایل آن بزرگوار را ندارد.

به هر حال، عرض کنم حضور مبارک شما که:

آمد، وقتی‌که پیغمبر خواب بودند، تا ببیند وضعیت اطاق چگونه است؟ دید به سلامتی شما یک تکه از آن حصیرها و بوریاهائی که از صَعف درخت خرما می‌بافند، از آن بوریاها که عرب بوریاها است، بوریای عرب‌ها هم عرب بوریاها هست، پهلوی حصیرها ما که بگذارید، این حصیرهای ما مامانی هستند، آن‌ها یک چیزهای خشن مثل خود عرب‌ها بود،

یک تکه از آن بوریاها انداخته‌اند، باقی هم خاک است. پیغمبر همان‌طور که خوابیده، نصف تنش روی آن بوریا است و نصف تنش هم روی خاک است، پیغمبر چیزی نداشت. از این‌طرف هم در خانه‌اش باز است، دیگر اندرونی و بیرونی و اطاق انتظار و این خرت و پرت‌ها در آن نبود، روحانیون صحیح هم همین‌طوری بودند و هستند. گدا بودند. با پیغمبر چه کسانی کار دارند؟ این گداها. با علماء چه کسانی کار دارند؟ همین گداها.

در خانه ملا که باز است، می‌آیند اما چه کسانی؟ آن یکی می‌آید فرش ندارد، آن یکی می‌آید سرمایه‌اش کم است، آن یکی می‌آید بیمار دارد، تلفن کنید یا کاغذ بنویسید. ارباب حوائج می‌آیند. پول‌دار‌ها با آخوندها چه کار دارند؟ سایه آخوند‌ها را هم با تیر می‌زنند، چون پیش آخوند‌ها که بیایند، آخوند‌ها می‌گویند وجوهات خود را بدهید، آیا سال داری یا نداری؟ اگر نداری نمازی که می‌خوانی درست نیست. لباست غصبی است، نزد آخوند‌ها که می‌آیند باید پول بدهند. پیغمبر هم همین‌طور بودند، پول‌دارها نزد پیغمبر نمی‌آمدند الا چندین نفر، شذ و ندر، نوعاً گدا‌ها می‌آمدند برای نیازمندی‌هائی که داشتند، از این‌طرف هم پیغمبر چیزی ندارد، هیچ چیز، و به قدری پیغمبر ما شریف بود، به قدری با وجدان بود، به قدری مؤدب بود که نظیر در دنیا ندارد. آن آقازادگی پیغمبر، به نزدش می‌آمدند، نمی‌توانست که این‌ها را مثلاً دستگیری کند و غذا بدهد، غصه می‌خورد خجالت می‌کشید. یک آقازاده‌ای باشد، بیایند از او مطالبه کنند، نداشته باشد، او قلبا غصه می‌خورد. پیغمبر غصه می‌خورد.

انصار که پیغمبر را آورده بودند و دعوت کرده بودند و در آن عقبه معاهده با پیغمبر بستند که هرچه که تو از ضروریات زندگی لازم داشته باشی ما می‌دهیم، برابر با زندگی خودمان، زندگی تو را هم مرفه می‌کنیم، این شرایط را در عَقَبه با پیغمبر بسته بودند، فهمیدند که پیغمبر در خجالت است.

این انصار هم چیزهای عجیبی بودند!

البته چشم بد دور، آن‌ها بعد از شما بودند، شما از آن‌ها قدری جلوتر هستید.

مهاجرین از مکه که می‌آمدند، بعد از آمدن پیغمبر به مدینه، مسلمان‌های مکه، یکی، دو تا، پنج تا، ده تا، شب، روز، قاچاق و غیر قاچاق، به مدینه می‌آمدند. این برادران مسلمان مدینه که به اسم انصار نامیده شده‌اند، جان خودشان را هم از برادران مسلمان مهاجر دریغ نمی‌داشتند. حتی یک وقتی یک خانواده‌ای از مکه به مدینه آمد، جائی نبود، اتاق کرایه‌ای و زیادی نبود. یکی از انصار فهمید که یک برادر مسلمانش از مکه مهاجرت کرده است، آمد دست زن و بچه‌اش را گرفت، از توی حیاط ملکی مسکونی خودش بیرون رفت.

کجا رفت؟

رفت در بیابان، رفت در نخلستان، معلوم نیست.

خانه را در بست با اثاثیه‌اش و تقدیم به برادر مسلمانش کرد که از مکه آمده بود.

همین کارهائی که شما هم، یک قدری بالاترش را می‌کنید!

مسلمان‌های صدر اول این‌چنین بودند. حالا مسلمان‌ها یکی این‌قدر می‌خورد که خطر انفجار دارد، همسایه‌اش هم آن‌قدر گرسنه است که شکمش به پشتش چسبیده است و این بی‌ایمان ابداً به او کمک نمی‌کند. آن‌ها مسلمان بودند، این‌ها هم اسمشان را مسلمان گذاشته‌اند. میلیاردر است خانه خراب! یعنی چندین میلیارد ثروت دارد، قوم و خویشش، همسایه‌اش، نان شب ندارد و این پدر نامرد، حاضر نیست که به قدر خوراک فقیرانه به او کمک کند.

ما مسلمان هستیم، آن‌ها هم مسلمان بودند!

انصار این‌چنین بودند. فهمیدند پیامبر در خجالت است، جمع شدند گفتند: آهای لوتی‌ها! ما رفتیم با این مرد پیوند بستیم و عهد بستیم که بیاید با او همراهی کنیم، این مرد شریف و بزرگوار را آورده‌ایم، حالا این گداها می‌ریزند و این نمی‌تواند کمک به آن‌ها بدهد و شرمنده می‌شود.

چه کار کنیم؟

بیایید یک پولی را سرشکن کنیم، ماهی مثلاً پنج تومان من می‌دهم، ده تومان آن یکی بدهد، پول جمع کنیم، خدمتش ببریم. یک مشتی پول را جمع کردند و خدمت پیغمبر آمدند.

یا رسول الله! دست شما تنگ است و فقراء هم می‌آیند، یک مقدار وجه ناقابل را آورده‌ایم.

پیغمبر فرمودند: نه، من نمی‌خواهم.

آقا و آقازاده است، گدا که نیست که تا چشمش به پول بیافتد خودش را ببازد.

فرمود: نمی‌خواهم.

این‌ها خیال کردند که مفتکی می‌خواهند بدهند و پیغمبر در اثر این‌که مفتکی است، قبول نمی‌کند.

گفتند: آقاجان شما برای ما زحمت کشیده‌اید، خون دل خورده‌اید، ما را تربیت کرده‌اید، تعلیم کرده‌اید، این مزد زحمت‌های شما است.

این کلمه را گفتند، فوری آیه نازل شد:

«قل اسئلکم علیه اجر الا الموده فی القربی»[5]

آن مقدمات مفصلی که گفتم، نتیجه علمی‌اش این‌جا ظاهر می‌شود.

بگو ای پیغمبر! من مسئلت مزد نمی‌کنم.

معنای مسئلت مزد نمی‌‌کنم نه این است که مزد دارم و مزد من پول است و من طلب نمی‌کنم،

«قل ماسئلتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله»[6]

دنباله هر دو آیه، مطلب را روشن می‌کند.

پول دنیا، مزد رسالت نمی‌شود، تمام دنیا را در یک طرف ترازو بگذارید، مزد یک کلمه علمی‌ که تو را تعلیم کنند، نمی‌شود و از این راه شما آقازاده‌ها قدردانی کنید. شب‌ها می‌آئید این‌جا مسائل علمی ‌به شما می‌آموزند و لو مسئله صرف و نحو، چون شما نحو و صرف که می‌خوانید، برای چه می‌خوانید؟ برای مقدمه فقه و اصول و برای علم دین خود،

سید علم الهدی می‌فرماید :

و لـــــیشترط فیه عــــلوم الادب اذ ورد الـــــشرع بلفظ الـــــعربی

چون قرآن ما عربی است، چون گفتارهای پیغمبر و ائمه ما که منابع دین ما است، به زبان عربی است، شما صرف و نحو می‌خوانید،

چرا اشتقاق نمی‌خوانید، سه سال است به آقای مجتهدی می‌گویم، علم اشتقاق هم دائر کند و لو خود شما یک شرح نظّام بگیرید، اشتقاق خیلی لازم است.

صرف و نحو می‌خوانید، اشتقاق می‌خوانید، معانی، بیان، بدیع، منطق،

این‌ها برای چیست؟

برای مقدم بودن آن‌ها در استنباط احکام از کتاب و سنت است، پس تعلیم و تعلم شما هم دینی است. یک حدیث که این‌جا یاد بگیرید، یک آیه قرآن که معنایش را بدانید، حق آن معلمی ‌که به شما یک آیه قرآن یا یک حدیث، یا یک مسئله ادبی را تعلیم کرده است، تمام دنیا را اگر مال شما باشد و به او بدهید، حق یک مسئله‌اش ادا نشده است.

پس چه کار باید کرد که حق اداء شود؟

باید از سنخ علم متقابلاً در طرف دیگر ترازو گذاشت. شما عبد معلمتان می‌شوید، مثل بنده زرخرید او می‌شوید. اوامر و فرمایشات معلمتان برای شما واجب الامتثال است، واجب عقلی است، شرع هم تا یک مقدار این حکم عقلی را تأئید کرده است. درحضور معلم بی‌ادبانه ننشینید، در مقابل صورت معلم خود به ابروی گرفته و صورت گرفته ننشینید، با معلم خود خشن صحبت نکنید، حفظ الغیب معلم خود را بنمائید، ادب و تعظیم را نسبت به معلم خود به حد اعلاء رعایت کنید. آن‌طوری که نوکر زرخرید با آقایش چطور رفتار می‌کند؟ کلفت زرخرید با ارباب و آقا چگونه رفتار می‌کند، شما هم باید با معلمین خود این‌چنین رفتار کنید. اگر این‌چنین رفتار فرمودید، مزد تعلیم او را داده‌اید، حالا کم یا زیاد یا برابر، بماند. و الا ماهی صد تومان، ماهی هزار تومان، ماهی ده هزار تومان، بدهی، مزد تعلیم او نمی‌شود.

«من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا»[7] دنیا را به پیغمبر بدهند مزد نمی‌شود، نه این‌که مزد می‌شود و پیغمبر نمی‌خواهد.

«قل لا اسئلکم علیه اجر » یعنی اجر نیست، سالبه به انتفاع موضوع است، منطق خوانده‌اید؟ سالبه به انتفاع موضوع است، نه انتفاع محمول.

مزد من چیست؟

مزد من یک چیزی است که از سنخ خود نبوت باشد، از سنخ خود نبوت، هم ترازوی با نبوت، هم سنگ با روحانیت تعلیم و تربیت نبوتی،

آن چیست؟

از این‌جا عظمت این مطلب هم معلوم می‌شود. این انگشتری بنده ( انگشتر، غلط است) وقتی می‌برید بازار، پنجاه تومان قیمت می‌کنند، اما انگشتری زبرجد شاه هم پنجاه تومان است؟

نخیر، آن پنجاه هزار تومان است.

اما هر دو انگشتری است، این یک انگشتری است، آن هم یکی انگشتری است، در قیمت هم که می‌خواهند قیمت بگذارند باید هم سنگ و هم ترازو باشد.

باید با نبوت پیغمبر، آن هم پیغمبر خاتم‌الانبیاء، با پیغمبری که خاتم پیامبران است، نبوت او، نبوت مطلقه کلیه همگانی و همه زمانی است، بایستی چه را در پرده ترازو گذاشت که با این هم سنگ باشد؟

محبت به اولادهای پیغمبر.

از این‌جا بفهمیدکه این محبت به اولاد‌های پیغمبر چقدر عظیم است. همان مثال انگشتری است که گفتم. انگشتری زبرجد شاهنشاه یک قِران و دو قران و ده تومان و صد تومان نیست، پنجاه هزار تومان قیمتش است. نبوت ختمیه پیغمبر، تمام دنیا هم‌سنگش نیست، آن‌که هم سنگ آن است وخدا آن را هم سنگ و برابر کرده و در مقابل به ازای اجر خواسته است، محبت به اولادهای نزدیک پیغمبر است، ذوی القربی.

ذوی القربی چه کسانی هستند؟

در ذیل آیه (وآت ذی القربی حقه)[8] روایات وارد شده است که ذوی القربی کیست؟

ذوی القربای پیغمبر در درجه اول، حضرت صدیقه طاهره، انسیه حوراء، شفیعه روز جزاء، ام الائمه النقباء النجباء حضرت زهرا سلام الله علیها است وبعد هم بچه‌های حضرت زهرا سلام الله علیها است.

باز یک کلمه هم این‌جا بگویم، علی الله، ما با شما طلبه‌ها رفیق هستیم، در رفاقت می‌توانیم گل بگوئیم و گل بشنویم، برفرض شما به من اعتراضی، انتقادی، استیضاحی داشته باشید، بر من ناگوار نیست. این عوام اگر من یک کلمه، دو کلمه بگویم یک ‌های و هوئی می‌کنم که از میدان در بروند.

؟؟؟45:30

ولی با شما طلبه‌ها تا یک ساعت بنشینم خیر، روی همان عشق و علاقه‌ای که به طلبه‌ها دارم.

این برقی که آمده این‌جا، از این‌جا تا کارخانه برق حداقل پنجاه انشعاب شده است. در کارخانه دو سیم بزرگ می‌آید، یک انشعاب دارد، یکی به خیابان شمالی می‌رود یکی جنوبی، یک شرق یکی به غرب، خیابان که می‌رسد، می‌خواهد به خیابان دیگر برسد، باز یک انشعاب می‌شود، یک شعبه‌اش به خیابان بالا، یکی به پائین می‌رود.

همین‌طور انشعاب می‌شود، انشعاب می‌شود تا داخل شبستان به مهتابی‌ها یا لامپ‌ها. یک کلیدی هم کنار در زده‌اند، یک شعبه سیم این‌جا آمده است، یک شعبه به اتاق طلاب رفته است، پنجاه انشعاب از اصل کارخانه تا به این شبستان شده است. بعد از پنجاه انشعاب، این نوری که در این مهتابی‌ها است، در لامپ‌ها است، این نور از کجا است؟

نور کارخانه است. از همان توربینی که آن نور ایجاد شده است، از همان‌جا عین همان آمده است، انشعاب‌ها تأثیری ندارد.

نور سیادت از منبع حضرت زهراء سلام الله علیها است. البته امیرالمومنین7 هم سید است، خود پیغمبر هم سید است، سیادت آن‌ها از ‌هاشم است. ولی این مطلبی که می‌خواهم بگویم، دیگر علی الله زدیم بر صف رندان، طلبه‌ها هم دوستشان می‌دارم حیفم می‌آید به آن‌ها نگویم،

این آقائی‌هایی که سید‌ها دارند، برای مادرشان حضرت زهراء3 است، معطل نشوید. پدرشان امیرالمومنین7 از زن‌های دیگر هم اولاد داشت، اما یک ناخن این‌ها هم نیستند.

حضرت امیر7 به محمد حنفیه فرمودند: این‌ها فرزندان پیغبر هستند صرف فرزند پیغمبر بودن، این شرافت را نمی‌آورد و الا دو تا سه خواهر دیگر حضرت زهراء3 داشت ولی آن‌ها یک هزارم آن شرافت را نداشتند. فرزندان حضرت زهراء3 اصل، معدن، کان، کانون این شرافت که شما سیدها دارید برای مادرتان حضرت زهراء3 است. از آن‌جا بزرگ شده‌اید، این بزرگی شما از آن‌جا است. و الا پدرتان امیرالمومنین3 از زن‌های دیگر هم اولاد داشت، آن‌ها این عظمت را نداشتند، این عظمت برای حضرت زهراء3 است.

حالا،

شعبه اول، انشعاب اول حسنین2، انشعاب دوم اولادهای حسنین2، انشعاب‌های سوم نوه‌های آن‌ها، انشهاب چهارم به قول ما مشهدی‌ها نبیره‌های آن‌ها، انشعاب پنجم نگوندهای آن‌ها، بیا، بیا تا برسی به این سیدهائی که در این مجلس نشسته‌اند. اگر توفیق باشد انشعاب پنجاهم هستند. این انشعاب چندم بود؟ گفتم: پنجاهم، اما عین همان نور کارخانه است، انشعاب که نور را عوض نمی‌کند. مگر آن‌که انشعاب درست نباشد، این منشعب از آن شاه سیم نباشد، پدرش سید نباشد و الا همان است، اگر صحیح النسب شد و لو پانصد پشت هم برود، باز آن نوری که در کانون و معدن و منبعش بوده است، این همان نور است. در بدن سید‌ها، همان خون حضرت زهراء3 را دارد و شیر پستان حضرت زهراء3 است که متحول به صوری و متنوی به انواعی شده است.

محبت همین سیدها، محبت آن‌ها از لوازم و شئون محبت به پیغمبر است، و جزو اجر رسالت است، تمام اجر نیست، ولی جزو اجر است.

سید‌ها را محترم بشمارید بچه طلبه‌ها، در بین شما هرچه بچه سید است او را احترام کنید، تعظیم کنید، بالای دست خودتان آن‌ها را بنشانید. اگر سوالی دارد، مسئله‌ای دارد، مطلبی را نمی‌داند، زودتر او را حالی کنید. به این اعمالی که می‌گویم شما نزد حضرت زهرا3 مقرب می‌شوید. خوشا به حال آن کسی‌که مورد عنایت حضرت صدیقه3 واقع شود. این‌که من دائم می‌گویم حضرت صدیقه حضرت صدیقه3، بی‌خود نمی‌گویم.

خود پیغمبر آن‌قدر احترام از حضرت صدیقه3 می‌کرد که به هیچ‌کس آن‌قدر احترام نمی‌کرد. دستش را می‌بوسید. آن دست بوسیدن نه بخاطر علاقه طبیعی پدر و فرزندی بوده است، سه دختر دیگر هم داشته است، سه پسر هم داشت. یک هزارم این کارها را برای ایشان نمی‌کرد. وقتی خانه پیغمبر می‌آمد، پیغمبر او را بالای دست خودش در مسند می‌نشاند. پیغمبر در خانه حضرت زهرا3 می‌ایستاد و می‌گفت: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوه، الصلوه الصلوه» اصلا مؤذنی می‌کرد، (آت ذا القربی حقه)[9] روایت داریم ذا القربی حضرت زهرا3 است، ذی القربی فرزندان حضرت زهرا3 هستند.

«قل اسئلکم علیه اجر الا الموده فی القربی»[10]

اجر و مزد نبوت ختمیه حضرت خاتم الانبیاء ابوالقاسم محمد9، مودت و محبت به حضرت زهرا3 و فرزندان حضرت زهرا3 است الی یوم القیمه.

خدایا به حق پیغمبر، این نعمت مودت به اولادهای پیغمبر را در دل ما تا پایان عمر ما، باقی بدار.

از ما زوال نیاور.

من اساتید بزرگ دیده‌ام، زیاد دیده‌ام. یکه مردان این عالم دیده‌ام که الان بدون تعارف مثل آن‌ها نیست، به آن روحانیت و جامعیت نیست. آن‌قدر این‌ها کوچکی می‌کردند از بنی الزهرا3، آن‌قدر نسبت به سادات خضوع و خشوع و تذلل به خرج می‌دادند که خود آن سیدها خجل می‌شدند. سید دهاتی می‌آمد، یک دهاتی سر و پا ناشور، نافهم، می‌آمد پایش را دراز می‌کرد، مادر فاطمه سلام رسانده، حاج شیخ. مادر فاطمه، عیال خودش را می‌گوید. هم خودمان یک مرغ داریم مال خودمان است، مادر فاطمه هم یک هفته از آن تخم برای شما نگه داشته است. آن‌وقت سی تا حاجت ریز می‌کرد، پول می‌گرفت، دعا می‌گرفت، کارها و مشکلاتی داشت، مشکلاتی را حل می‌کرد،

مثل عبد ذلیل آن بزرگوار، که چه؟ زیرا اولاد حضرت زهرا3 بودند. بزرگان دیگر یک نوع دیگری بودند. روایات هم فوق‌العاده است،

من دلم می‌خواهد چند شب در این باره صحبت کنم. چون من نوزده یا بیست سال است، یک دهه یا دو دهه یا سه دهه، هر سال منبر می‌روم و نشده است سه الی چهار شب در این موضوع من مستوفی صحبت کرده باشم. دیشب که به زبانم آمد، گفتم: علی الله، حالا چند شبی راجع به این موضوع صحبت کنیم.

یکی از آثار محبت به خدا، حب به پیغمبر است، چون پیغمبر خدا است. یکی از آثار بارزه حب به پیغمبر، حب به اولاد‌های پیغمبر است، این‌ها همه اولاد پیغمبر هستند، چه کسی گفته اولاد باید همان طبقه اولی باشند؟ چه کسی گفت نور باید همان انشعاب اول باشند؟ انشعاب صدم هم همان‌طور است، به شرطی که انشعاب باشد و سید صحیح‌النسب باشد. وظیفه ما است از نظر احترام به پیغمبر، آن‌ها را احترام کنیم، وظیفه ما است از نظر خضوع به حضرت زهرا3. آن حضرت زهرا3 محترم‌ترین نفر در نظر پیغمبر بود، خود حضرت امیرالمومنین7 شوهر او است. آن‌قدر کوچکی برای حضرت زهرا3 می‌کرد، با ادب با حضرت زهرا3 صحبت می‌کرد، فرزندان حضرت زهرا3 را از نظر خود حضرت زهرا3 احترام می‌کرد. فرزندان او که دیگر به طریق اولی او را احترام می‌کردند.

یک نکته بگویم طلبه‌ها یاد بگیرید، این از اسرار من است. از آن سرهای مگو است ولی به برکت شما و به عشق شما می‌گویم دیگران هم بشنوند.

من هرگاه در مشکلی به ائمه متوسل می‌شوم و می‌شدم، به دو سه نفر از ائمه رویم باز است، اول امام حسین7 است. چون گوشت و پوست و استخوان بنده از نان امام حسین7 روئیده شده است. پدرم نوکر امام حسین7 بود و نوکر با اخلاص و خیلی با اخلاص بود. به مانند پدرم کم دیدم. خیلی نسبت به امام حسین7 اخلاص واقعی داشت، نانی هم که از راه منبر تهیه می‌کرد، اعیان و اشراف او را دعوت می‌کردند نمی‌رفت، می‌گفت: پول آن‌ها شبهه‌ناک است. کسبه‌، مخصوصاً صنعت‌گرها، کفش‌دوز، نجار، حجار، دعوت که می‌کردند با سر می‌دوید و می‌رفت. از آن نان‌ها که در خانه سید الشهداء7 به دست پدرم آمده است، گوشت و پوست من روئیده است، لذا پدرم می‌گفت: پدر، امام حسین7 ارباب خوبی است، هر وقت هرچه می‌خواهی از امام حسین7 بخواه.

به امام حسین7 رویم خیلی باز است.

دوم حضرت رضا7، این اول و دوم که می‌گویم نه از نظر درجه است، از نظر تعداد است. به امام رضا7 خیلی رویم باز است. در سن ده سالگی، پدرم من را برده به حضرت امام رضا7 سپرده است. در یک محل مخصوصی از ضریح دست ما را گرفت، گفت: این قسمت ضریح را بگیر، گرفتم. گریه کرد، به امام رضا7 گفت: تا حالا این بچه من بوده است از این به بعد نوکر تو است. هرچه می‌خواهد باید به او بدهی، بعد رو به من کرد، گفت: تا حالا من پدر تو بودم هرچه می‌خواستی می‌دادم، از این به بعد بیا این‌جا به امام رضا7 بگو که پدرم من را به تو سپرده است، یا الله بده.

به سر مبارک خودم، صدی نود و نه که با آن حال رفته‌ام همان‌جا، ضریح امام رضا7 را گرفته‌ام و گفته‌ام مشکلم حل شده است. دیگر که از نظری بر من از همه اقدم است، وجود مسعود اعلی‌حضرت بقیه الله ارواحنا فداه است، مشکلاتم را به ایشان عرض می‌کنم. هرچه خواسته‌ام داده‌اند، این را داشته باشید.

هرگاه همین سه بزرگوار کمی ‌دیر بیاندازند، بنده آدم کم حوصله‌ای هستم، عجول هستم. دیر می‌شود یک خورده‌ای اگر عقب انداختند، دیدم طول می‌دهند، حضرت زهرا3 را جلو می‌کشم، آن‌ها را به حضرت زهرا3 که قسم می‌دهم مثل سرعت برق آن‌ها جواب می‌دهند. فهمیدید؟

از حضرت زهرا3 غفلت نکنید، خود ائمه را اگر می‌خواهید جلو بکشید بیاورید، حضرت زهرا3 را جلو بکشید، به حق مادرش قسم بدهید. اگر روضه‌خوان هستید دو تا، سه تا روضه حضرت زهرا3 را بخوانید، به همان نیت که آن امام گوش به حرف شما دهد. اگر غیر روضه‌خوان هستید، یک سفره بیاندازید حسابی، پلو خوب، روغن فرد اعلاء، حالا یادتان می‌دهم. مبادا یک وقتی روغن نباتی بیاورید یا این روغن فکسنی‌ها که از خارج می‌آورند. برنج فرد اعلای خوب دم‌سیاه، روغن فرد اعلای خوب قدیم کرمانشاهی، میوه‌های فرد اعلای خوب، یک سفره به عنوان حضرت زهرا3 پهن کنید، بچه سیدها، مخصوصا طلبه‌ها، این‌ها خیلی محترم هستند،

آقایان غیر طلبه، به والله العلی العظیم این‌ها مورد نظر امام زمان هستند همین بچه‌ها. این‌ها نوکر‌های امام زمان هستند. گول ریش خودتان و آن تسبیح و نیم ساعت تعقیب خواندنتان را نخورید. یک شب تکیه دادن این‌ بچه‌ها به متکایشان و کتاب نگاه کردنشان و لو کتاب الهدایه، از هفتاد شب عبادت یا قدوس شما در نزد خدا اثرش بیشتر است. این بچه‌ها را به چشم بد نگاه نکنید، بنده که این‌جا می‌آیم بی‌خود نمی‌آیم. بیست جا، بلکه بیشتر، را رد کردم. من نگاه کردن به صورت این‌ها را عبادت می‌دانم. من ترویج کردن از این‌ها راعبادت می‌دانم، من تشویق کردن این‌ها را عبادت می‌دانم. این طلبه‌ها خیلی قدر و قیمت دارند. طلبه معنایش آن نیست که ریشی مطول داشته باشد، عمامه‌ای مدور داشته باشد، عبائی مفصل داشته باشد، طلبگی به ریش و عبا و عمامه و عصا و نعلین که نیست. درس بخوانید و لو در این کلاه و لو در این لباس. این‌ها خالص‌تر هم هستند.

خدا به حق پیغمبر، آن‌کسی‌که این موسسه را بر پا داشته است طول عمر بدهد.

بر توفیقات و تائیدات او بیافزاید.

خدا به حق پیغمبر چشم همه شما را به جمال صاحبتان صاحب الزمان روشن بفرماید.

ان‌شاءالله هم آقای مجتهدی و هم شما حاضر باشید در صف اول پشت سر امام زمانتان نماز جماعت بخوانید.

غرض، طلبه‌های سید. این‌ها را دعوت سر سفره‌های چرب و نرم خوب، شاهانه، بوقلمون داشته باشد، پرتقال درجه یک شهسوار داشته باشد، پسته دامغان داشته باشد، پشمک و سوهان و قطاب و باقلوای یزد داشته باشد، بچه‌ها کیف کردند! وصف العیش نصف العیش، خوردنش با شما است، کیف کردنش با این بچه‌ها است.

به عنوان حضرت زهرا3 به بچه‌های حضرت زهرا3 سور بده، اگر ده برابر گیرت نیامد، بیا به من هرچه می‌خواهی بگو.

افسوس، نورانیت قلب در بعضی‌ها کم است. دلم می‌خواهد شما طلبه‌ها قلبتان نورانی باشد، به ائمه طاهرین به ولایت علی7 و یازده فرزندش، به بزرگواری و عصمت و سیادت حضرت صدیقه3 این‌ها مایه خیر و برکت در علمتان می‌شود، عالم مفید به دین و مذهب می‌شوید نه عالم مضر. عالمی‌که وجود شما برای دین و مذهب مردم مفید باشد نه این‌که گمراهشان بکند. فعلاً مطلب این‌جا سپردم به دست مبارکتان. دو تا مطلب علمی ‌حسابی گفتیم، یکی دیشب، یکی امشب، تا فردا شب ببینم خدا چه می‌خواهد.

خدایا به حق حضرت زهرا3 من را و این جمع را از آن شفاعت آن بی‌بی محروم نفرما.

به حق حضرت زهرا3 من را و این جماعت را به نور ولایت این خانواده منورتر بفرما.

بچه‌های همان فاطمه زهرا3 را وارد شهر شام کردند. آل رسول، همچون اسیران زنگبار و یهودی و نصرانی و مجوس،

خدا نکند زن و بچه شما، اولا بی‌لباس باشند، پول نداشته باشی لباس بخری. یک چادر پاره‌ای به سرشان باشد. یک مقنعه پاره کهنه بر سرشان باشد، از دیدن دوستان او را، تو متأثر می‌شوی، چه رسد به دشمنان. در خانه‌ات تا چه برسد به کوچه. اگر فکر کنی کباب می‌شوی.

این دختران امیرالمومنین7، یک چادر حسابی نداشتند، یک لباس حسابی بر تن نداشتند. در کوفه چنین بوند

«دخلت علیها زینب متکلرة و علیها ارزدل ثیابها»[11]

هرچه لباس خوب داشتند همه را برده بودند. یک دانه چادر پاره سرشان بود و یک پیراهن به تنشان بود.

با اذن از سید‌ها می‌گویم، علی الله. ای آقازاده‌های طلبه‌ها، دلم می‌خواهد شما به ناله و نوحه آشنا شوید،

آن چادر و آن پیراهن خیال می‌کنید سالم مانده بود؟

آن‌ها پاره پاره شده بود. آن‌قدر روی چوب جهاز شترها،

ای کاش همین بود. علی الله من می‌گویم. سید‌ها بر سرتان بزنید.

آن چادر‌ها و پیراهن‌ها آن‌قدر شلاق به آن‌ها زده بودند، آن‌قدر تازیانه زده بودند.

ای وای،

با این حالت، با این لباس و وضعیت، دختر علی7 و زهرا3 را وارد شهر شام کردند. تماشاچی‌ها تماشا می‌کنند، رقاص‌ها می‌رقصند، صف بسته‌اند، طبال‌ها طبل می‌زنند، از همه بدتر، مردم به یکدیگر می‌رسند مبارک باد می‌گویند.

از این‌ها بالاتر بگویم، ناله شما به آسمان برود،

در مقابل چشم زن‌ها، آن مردم خدانشناس می‌آیند پایین نیزه، همان نیزه‌ای که سر اباعبدالله7 بر آن است، با انگشت‌هایشان اشاره می‌کنند و می‌گویند:

«هذا راس الخارجی»

بحق المولانا الحسین المظلوم7 و باهل بیته المظلومین:

با حال ناله و تضرع

به منظور فرج صاحبتان

ده نوبت

یا الله

به دل سوخته آل محمد: دل ما را به فرج امام زمانمان خرسند فرما.

به چشمان گریانشان، چشم ما را به جمال صاحبمان روشن فرما.

دل ما را از نور ولایت آل محمد: سیما حضرت بقیه الله7 منتلی و متجلی فرما.

قلب مطهر آن بزرگوار را از ما راضی و خشنود بدار.

ما را در سایه ولایش از هرخطا و اشتباه، سیما در اصول عقاید و از هر خطری حفظ فرما.

مشکلات ما را حل و آسان گردان.

گره از کار همگان بگشا.

گرفتاری‌های ما را برطرف گردان.

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص گردان.

بیماران ما را شفای خیر عطا فرما.

بیماران منظوری را عاجلا لباس عافیت بپوشان.

بیماری نافهمی ‌را از ما دور کن.

به حق محمد و آلش: اسلام و اهلش را محترم و معظم بدار.

شر کفار، سیما یهود عنود و نصارای جهود، و شر اشرار از سر مسلمین دور گردان.

شر آن‌ها را به خودشان برسان.

مسلمانان را بر کفار غالب و پیروز و مظفر گردان.

رفتگانمان رحمت فرما.

موجودین ما، طول عمر با عز کامل و سعادت عطا بفرما.

به آقازاده‌ها، علمای اعلام، پیشوایان ما، عوام انام،

حضرت زین العابدین7 به فرزندانشان فرمودند: «اذا انتم صغار قوم یوشک ان تکون کبار الآخرین»

خدایا این بچه‌ها را به حق صاحب الزمان از خطر بی‌دینی حفظ بفرما.

از خطر تیرگی قلب نسبت به ولایت ائمه حفظ بفرما.

بر توفیقات و تاییداتشان بیافزا.

پدر و مادر آن‌ها را که فرزندانشان را به این راه انداخته‌اند، خیر دنیا و آخرت عطا فرما.

حاجات شرعیه این جمع را کلا روا بفرما.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا.





[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

Re: مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 10:13 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی تهران


مجلس 3

https://drive.google.com/file/d/1YtUyC4 ... qzKaK/view

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی)[1]

دوشب از دو راه و با منطق علمی، بیان استدلالی عقلی برای این آیه نمودیم، به برکت وجود مسعود آقایان علماء، یعنی طلاب و محصلین این مدرسه و مسجد.

حالامیل دارم یک چند روایت هم بگویم و بعد توصیه‌هائی هم به آقازاده‌های محترم، طلاب معظم، خواهم نمود.

سفری که حضرت رضا7 تشریف آوردند به خراسان به مهمانی و دعوت مامون ملعون، که آن دعوت هم، روی وجهۀ سیاسی بود، یک سر سوزن وجهۀ دینی نداشت. مملکت انقلاب پیدا کرده بود، آشوب زیادی از این‌طرف و از آن‌طرف بود، مأمون مستأصل شده بود. مخصوصا برادران امام رضا7 غوغا راه انداخته بودند.

«زید النار» و «ابراهیم جزار» دو تا از برادران امام رضا7 هستند، معرکه کرده بودند، پدر بنی‌العباس را به دستشان داده بودند، «زید النار» یعنی زید آتش، هرجا از بنی عباس را گیر می‌آورد، می‌سوزانید، صحبت این‌که حالا بسوزاند و بکوبد این حرف‌ها نبود، عقده دل از این‌ها گرفته بود، می‌سوزانید آن‌ها را، آتش می‌داد، لذا معروف شد به «زید النار»،

«ابراهیم جزار»، جزار عبارت از آن سلاخی است که گوسفند را می‌کشد و پوستش را می‌کند، نه قصاب، کشنده گوسفند که گوشت را از آن بکند، این هرجا بنی‌العباس را گیر می‌آورد می‌کشت، پوست می‌کند، لذا معروف به «ابراهیم جزار» شد.

دو قطر از مملکت را این‌ها تصرف کردند.

از آن‌طرف «حسن حبشی» در اطراف نیل شلوغ کرده بود، آن‌جا را گرفته بود، از این‌طرف «طباطبا» اطراف کوفه را گرفته بود. از آن‌طرف در بغداد خود بنی‌العباس علیه مأمون قیام کرده بودند از آن‌طرف مدینه که مرکز خلیفه تراشی است، تحت سیطره حضرت رضا7 بود.

حضرت رضا7 پول خرج کن بود ملاها. وقتی بزرگ شدید پول خرج کن شوید، حضرت رضا7 از آن پول خرج کن‌های حسابی بودند: اسب داشتند، استر داشتند، غلام داشتند، کنیز داشتند، عجیب بود، امام رضای ما خراسانیها7 خیلی پول خرج کن عجیبی بود. یک خانوده را آورده بود، بد نیست چند کلمه‌ای بگویم دل شما هم به حضرت متوجه شود روشن شود. مخصوص کسبه که هرجا پول باشد آن‌جا می‌روند.

امام رضا7 یک خانواده را در دوره سال اداره می‌کرد، نان و آب لباس و مسکن و مأوی و پول حمام و همه چیزشان را می‌داد که در سالی دو نوبت یا سه نوبت حضرت را و خانواده حضرت را حجامت کنند، حجام شخصی داشتند، سالی دو الی سه نوبت حجامت کنند.

حجامت مستجب است، خیلی هم خوب است، گوش به حرف این دکترها ندهید، این‌ها نمی‌فهمند، اغلب فشار خون‌هائی که پیدا می‌شود بر اثر این است که حجامت و فصد نمی‌کنند و در روایات ما چقدر راجع به فصد و حجامت، استحباب و تأکید وارد شده است.

چربی را بخورند، سرکه هم بخورند، چه روایاتی راجع به سرکه وارد شده است، تا هم قوت و نیروی بدنی زیاد بشود و هم اسید معده، مقدار لازم پیدا بشود. حالا می‌گویند: سرکه نخور، چربی نخور، خون نگیر، این‌ها اشتباه است، من بر خلاف همه این‌ها عمل کرده‌ام و فایده بهداشتی دیده‌ام،

حضرت رضا7 فصد می‌کرد و حجامت می‌کرد، سالی یک مرتبه، دو مرتبه، خودش و زن و بچه‌اش آن‌وقت یک حجام آورده بود با خانواده‌اش، زندگی‌اش را اداره می‌کرد، خوراک می‌داد، لباس می‌داد، مسکن و مأوی می‌داد، پول ته جیب می‌داد، برای این‌که سالی یک مرتبه این‌ها را حجامت کند. این‌طور آقا بود، الان هم آقا است، الان هم نه پیغمبر و نه امیرالمومنین7 هیچ‌کدام از ائمه این دستگاه پول خرج کردن امام رضا7 را ندارند، سالی دویست میلیون تومان عایدات امام رضا7 است و همه را خرج می‌کنند.

به هرحالت،

مردم کاملا مدینه فدوی او بودند، بنی‌هاشم فدوی او بودند، خلیفه تراشی هم، جایش مدینه بود. این ترسید که اگر حضرت آن‌جا بماند، بنی‌هاشم وعده‌ای که مخالف مأمون هستند، یک مرتبه امام رضا7 را خلیفه‌المسلمین کنند و او ریشه‌کن شود. این بود که گفت: او را از آن‌جا بیاورم و پهلوی خودم نگهدارم و محرمانه او را از بین ببرم، این کار را هم کرد، دعوت کرد امام رضا7 را.

حالا کاری نداریم،

اصفهانی‌ها خیلی زرنگ هستند، در اقتصادیات نمره یک هستند، یک مُکاری بود اصفهانی، اهل کروند اصفهان که آن‌جا را کروند گویند، چند فرسخی اصفهان است، بنده نرفته‌ام. این یارو مُکاری بود، اسب والاغ و شتر و این‌طور چیزها داشت، به کرایه می‌داد و بار و بنه می‌داد در مسافرت به کرایه.

خبر دار شد که امام رضا7 بناست مسافرت به خراسان کنند و فکر خوبی هم کرد.

گفت: بهتر این است که ما برویم خدمت حضرت، خودم تمام دارائی‌ام متعلق به حضرت است، یک تعارفی به حضرت بکنیم، افتخار خدمت ایشان را به من بدهند، بعد سه برابر می‌گیرم، حضرت که مفت و مجانی نمی‌آید.

آمد خدمت امام رضا7، گفت: قربانت بروم یابن رسول الله، شنیده‌ام خیال مسافرت به طرف خراسان دارید. این بنده ناچیز، چند تا الاغ و شتر و اسب و این چیزها دارم، استدعا می‌کنم که خودم و همه، متعلق به جنابعالی هستم، افتخار بُنه‌برداری حضرت عالی را دوست دارم من داشته باشم، اجازه به فرمائید مال‌های من، زیر بُنه سرکار باشد، متعلق به خودتان است، قابل نیست، اصلاً، به هیچ وجه.

حضرت امام رضا7 فرمودند: چه مانع دارد؟

این فکر کرد وقتی‌که در مسافرت زیر نظر امام رضا7 باشد، اولاً خوب می‌خورد، خوب می‌پوشد، سر سفره امام رضا7 است، آن‌جا هم نان و پنیر که نیست. حضرت رضا7 خیلی اشراقی حرکت می‌کرد، خوب می‌خورد، خوب می‌چرخد، هم خودش، هم شترش، هم اسبش، هم الاغش، بعد هم دولا پهنا حضرت به او خواهند داد، دو برابر کرایه عادی حضرت به او می‌دهند. حضرت هم با آقائی خود فرمودند: عیبی ندارد.

این آمد و همین‌طوری که پیش بینی کرده بود، بار و بنه حضرت را بر شتر و اسب و قاطر و هرچه که داشت، بار کرد. حضرت هم که طلبگی حرکت نمی‌کرد، با پای پیاده یک عصائی دستش بگیرد، و کوله پشتی به پشتش ببندد. این‌طورها نبود، خدم داشت، حشم داشت، غلام داشت، کنیز داشت، سفره‌های شاهانه داشت، مثل همین الانش،

خیلی خوب، آمد و آمد و آمد تا رسیدند به خراسان و مرو. مرو بار انداز شد، دیگر حضرت در مرو ماندند، همین‌طوری که پیش بینی کرده بود کرایه‌ها را حضرت دولا پهنا به او دادند، گفت: قربانتان بروم یا بن رسول الله، چند صباحی در رکاب شما بودم، در التزام رکابتان بودم، همین افتخار برای من باقی مانده است و یک در خواست کوچک دارم،

چیست؟

یک چند خط رضایتتان نسبت به بنده را بنویسید، دست‌خط حضرت عالی مایه افتخار من و فامیل و اولاد و اعقاب من است، دو خط از امام رضا7 که بگیرد به هر وزارتخانه‌ای که برود و نشان دهد، هرچه بخواهد به او می‌دهد. آن دو تا خط نیست، آن منبع میلیاردها ثروت است، مخصوصاً حضرت رضائی که ولیعهد شده است، دو تا خط، چیزی نیست، پیش علماء قبلاً می‌آمدند، می‌گفتند: آقا یک حکم مختصری برای بنده برای فلان ملک بنویسید، دوخط است، ولی یک ملک شش‌دانگی پانصد هزارتومانی است. این هم به همین هوا بود،

یک چند خط بنویسد، مرحمت بفرمائید.

حضرت فرمودند: مانعی ندارد. منشی کاغذ و قلم بیاورید،

این هم خوشحال شد.

حضرت با خط مبارک خودشان دو سطر مر‌قوم فرمودند، این نوشته تا سیصد سال قبل باقی بود، درخانواده همین کروندی، در بحارالانوار کرمند نوشته شده است، و واقعاً هم نسل او افتخار می‌کردند به این‌که خط حضرت رضا7 را دارند و واقعاً هم افتخار دارد. تا زمان قطب راوندی ظاهراً بوده که آن خط را ایشان دیده‌اند، بعد مفقود شده است حالا چه کسانی برده‌اند و کجا برده‌اند؟ این را دیگر خدا می‌داند.

حضرت دو خط برای او مرقوم فرمودند. این دو خط را باید با آب طلا بنویسید، حدیثی از این معتبرتر برای شما نمی‌شود، با خط امام رضا7 تا دویست الی سیصد سال پیش، علماء خط حضرت را دیده‌اند، دیگر از این بهتر چه می‌خواهید؟

حضرت مرقوم فرمودند:

«کُن محبا لآل محمد: و ان کنت فاسقا»

سطر دوم:

«وکن محبا لمحبیهم و ان کانوا فاسقین»[2]

عجیب است، قدر سیدها را بدانید.

حضرت مرقوم فرمود: ای مرد، باش دوست‌دار آل محمد:، دوست بدار آن‌ها را، و اگرچه فاسق باشی.

حضرت نمی‌گویند: برو فسق کن، مواظب باشید علمای اعلام، حجج اسلام، حجج آینده اسلام برای ما عوام، نفرمودند: برو فاسق باش، تجویز فسق نکرده‌اند، بلکه این «و ان کنت» قدح فسق است، نه مدح آن، نهی از فسق است، نه اجازه‌اش،

شما می‌گوئید: هرچه هستی این کار را بکن، این هرچه هستی، یعنی هرچه پستی، پس، پستی فسق و فضاحت و قداحت و رد از فسق را می‌فهماند، نمی‌گوید: برو فاسق بشو، ابداً، نمی‌گویند: برو فاسق بشو، ابداً، بلکه فسق را بد می‌دانند. می‌گویند: و لو فاسق هم هستی، هرچه از دستت رفته است، این گوهر گران‌بها از دستت نرود، این گوهر گران‌بها را قرص نگه بدار.

مثل این‌که شما به بچه‌ات می‌گوئی: آهای کره خر! هرچه که کردی این‌کار را دیگر نکن، هرچه را دادی، این انگشتری را دیگر نده، هرچه را می‌دهی، اما این انگشتری را از دست نده، یعنی خیلی گوهر گران‌بهائی است.

حضرت می‌فرمایند: و لو فاسق باشی، از دست داده باشی اعمال صالحه را، این گوهر گران‌بهای پر قیمت، این برلیان فرد اعلاء، این زبرجد فرد اعلاء را از دست نده،

چی؟

محبت به اولاد پیغمبر، محبت به اولاد پیغمبر را از دست نده و لو هرچه را از دست داده‌ای.

دیشب برای نوع شما علماء مثال زدم به نور چراغ، گفتم: این انشعاب پنجاهم است از کارخانه برق، ولی در عین حال همان نور کارخانه توی این چراغ است، پشت پنجاهم باشد از پیغمبر، همان خون است، متلون به لونی و معروض به عوارض و اعراض دیگر شده است. و اما گوهر، همان گوهر است، بچه های پیغمبر و لو به صد پشت، اگر صحیح‌النسب باشند، غیر سید، خودش را سید قلمداد نکرده باشد، در نسب او خللی نباشد، و لو پانصد پشت باشد، خون پیغمبر با یک اعراض دیگر در اوست. به احترام همان خون محترم هستند و اگر از من می‌پرسید، عمده شیر حضرت فاطمه زهراء3 است. آن شیر و خون فاطمه زهرا3 تا پشت صدم هم اگر برود، اگر صحیح النسب شد سید، هست، و من را عقیده بر این است، شاید منطق هم برای این کار داشته باشم، ولی روی منبر گفتنی نیست، بنده معتقدم این است که بچه فاطمه زهراء3 و لو در پشت صدم، این مخلد در آتش نخواهد بود، این مشرک و ملحد نمی‌میرد.

یک خاصیتی است که آن منطق علمی‌ کامل دارد، حالا وقت بحثش را ندارم. که روان و بدن باید تناسب داشته باشند، محال است طینت علیینی در روح یک شقی، روح شقی در طینت علیینی قرار نمی‌گیرد، محال است، چنان‌چه روح سعیدی در طینت سجینی قرار بگیرد، محال است، تناسبی فیمابین آن‌ها نیست.

این مثل چه می‌ماند ؟ مثل این می‌ماند که رستم و افراسیاب که پهلوانان نامی ‌ایران و توران هستند، رستم، پهلوان ایران است و افراسیاب پهلوان ترکستان و ماوراء النهر است، این‌ها را بر یک خر زخمی‌ ضعیف لاغر، که نفس نمی‌تواند بکشد، موقع راه رفتن، به زور بایستی او را سیخ کنند که قدم بردارد، زیر پای رستم و افراسیاب نمی‌اندازند. زیر پای رستم، اسبی می‌خواهد،

مکر مفر مقبل مدبر معاج سخر من علی؟؟؟ 23

قصیده امروء القیس را خوانده‌اید؟

قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بصدق اللوا بین ال فحومل

بهترین قصیده عرب است، از معلقات سبع است، تا می‌رسد مدح اسب را می‌کند.

سرین و سم ساق و سینه و کتف و میان او ستبر و سخت و باریک و فراخ و فربه و لاغر

لف و نشر مرتب است، عوام نمی‌دانند، شما علماء باید بدانید. لف و نشر مرتب است نه مشوش.

صدهزار تومان قیمت این اسب است، اگر حالا پیدا بشود.

یک چنین اسبی را زیر پای رستم می‌اندازند و افراسیاب، نه دلدون ابی‌حسام، لاشه خر ماده را که زیر پایش نمی‌اندازند، زیر پای سلطان، برای موکب اعلی‌حضرت همایونی، یک خر مردنی را می‌آوردند؟ خیر، یک الاغ سفید مصری را می‌آورند؟ خیر،

یکی از اسب‌های قباله‌دار عربی یا اسب‌های ترکمن، تازی ترکمنی، را می‌آورند، اما زیر پای آن لاشه هرهری فلان، یک خری می‌آورند، زیر پای او یک سمند کوه پیما که نمی‌آوردند یک نعره که بزند آن یارو می‌ترسد می‌افتد به زمین،

فهمیدید؟

بدن مرکب است، روح راکب است، تناسب بین راکب و مرکب رعایت شده است، خداوند دو طینت آفریده است، طینت علیینی، و طینت سجینی، به ارواح سعداء و صلحاء و اولیاء، طینت علیینی عطاء شده است، به اشقیاء، به ملحدین، به منافقین، طینت سجینی داده شده استو

نــاریـــان مر نـــــــاریان را جاذبند نـــوریــــان مر نوریان را طالـــــبند

ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست

این را فهمیدید،

بچه‌های پیغمبر و لو پشت صدم، اما این کلمه را خیلی رعایت کنید: صحیح النسب باشد، یعنی مسلم باشد، بابای این سید بوده است، جد این هم سید بوده است، جد بابایش هم سید بوده است، جدجدش هم سید بوده است، این سلسله نسب تا به حضرت صدیقه3 محفوظ بماند. شیر و خون حضرت زهراء3 در عروق و شریان پشت صدم هم هست، با یک اعراض مخصوصی. بچه حضرت زهراء3، یا به جهنم نمی‌رود، بابای جهنم را در می‌آورد،

«یا مومن فان نورک اطفا ناری»[3]

یا اگر ببرند، مخلد نمی‌شود. خون و شیر فاطمه زهراء3 هرجا بود، هر روانی که تعلق به این خون و شیر داشت، آن روان مشرک و ملحد و مخالف خدا، از دنیا نمی‌رود، و لو آن دم مرگ باشد، از عالم غیب راهنمائی‌اش به حق و حقیقت می‌کنند و با ایمان حقیقی می‌رود. یک نکته برای شما بگویم، هم بخندید هم شاهد مدعا باشد.

پیش از این سعودی‌ها، یک دسته بزرگانی در مکه بودند بنام شرفای مکه، شریف‌های مکه، که الان آن پادشاه عمان از بچه‌های همان‌ها است، این‌ها سادات صحیح النسب قطعی‌اند، هیچ شکی در سیادت شرفای مکه نیست، بعد این دولت سعودی که روی کار آمد، آن‌ها را از بین برد، این شرفا که سادات هستند و سادات حسنی7 هم هستند، از اولاد امام حسن3 هستند و صحیح النسب، معروف بود که شرفای مکه دم مرگ دیوانه می‌شوند، این معروف بود.

دلیل بر این‌که دیوانه می‌شوند چیست؟

دلیلشان این بود که این شریف های مکه دم مرگ که می‌شود همان ساعت آخر عمر، شروع به بد و بی‌راه گفتن به ابوبکر وعمر و عثمان گفتن می‌کنند، شروع می‌کنند به فحش دادن به ابوبکر، به عمر، به عثمان، آن‌وقت معروف بود که این‌ها دم مرگ دیوانه می‌شوند، فحش به ابوبکر و عمر و این‌ها می‌دهند.

چه بود؟

نه، این‌ها دیوانه نمی‌شدند، این‌ها جد بزرگوارشان امام حسن7، مادر محترم ایشان حضرت زهراء3، چون خون و شیر ایشان توی بدن این‌ها بود، دم مرگ، آن حالت های نزع، یک‌ساعت، دو ساعت، سه ساعت قبل می‌آمدند و حقایق را برای این بچه‌ها روشن می‌کردند که:

مادر، این پدر نامردها پدرت را خانه نشین کردند، این‌ها پدرت و جدت را از بین بردند، این‌ها عمویت را از بین بردند، حقایق را بر این‌ها روشن می‌کردند، این‌ها با ایمان خالص و تشیع کامل را از دنیا می‌رفتند. لذا همان زمان شروع می‌کردند به فحش و بد وبی‌راه گفتن به ابوبکر و عمر،

عمری‌ها خیال می‌کردند دیوانه شده است.

نمی‌گذارند چشم بسته از این دنیا بروند. حدیث داریم در این باره، حدیث داریم که اولاد فاطمه زهراء3 آن‌که شیر و خون حضرت زهراء3 در رگ دارد و لو پشت صدم، آن بی‌دین نمی‌میرد، دم مرگ به او حق و حقیقت را حالی می‌کند. حالا یک ساعت، ده ساعت، یک شبانه روز، روایت داریم.

به هر حالت،

حضرت مرقوم فرمودند: آل محمد: را، یعنی سیدها، این‌ها را دوست بدار و لو فاسقی، و لو اعمال صالحه نداری، این گوهر گران‌بهای محبت فرزندان پیغمبر را از دست نده،

حالا این‌جا می‌دانم توی دل این‌ها که عمر خوابیده و باید با گاز انبر، بنده عمر را ازدل آن‌ها بیرون بکشم، در دل بعضی‌ها اعتراضاتی است اگر مصلحت بدانم آن‌ها را هم می‌گویم، حل منطقی‌اش هم می‌کنم ان‌شاءالله.

حالا حدیث را بخوانم.

سطر دوم،

«کن محبا لمحبیهم و ان کانوا فاسقین»

ای مرد، ای اصفهانی، دوستداران آل محمد: را هم دوست بدار، و لو آن‌ها فاسق باشند.

عجیب است، حدیث است، این سید است، بنده دوستش می‌دارم، بنده فاسق هستم، حضرت می‌گوید: و لو تو فاسقی، این دوستی سید را از دست نده. بالاتر می‌گویند، می‌گویند: آهای جناب شیخ معظم، این کسی‌که محب آل محمد: است و فاسق است تو این را دوست بدار. ؟؟؟ 32:50

در اوائل عمر که مثل این آقازاده‌ها طلبه بودم ولی خشک، از این جوان‌های سر گذر بدم می‌آمد، می‌نشستند قاپ بازی می‌کردند، پاسور بازی می‌کردند، گاه گاهی هم چاقوکشی می‌کردند، از این کثافت‌کاری‌هائی که این باباشمل‌های سر چهارراه‌ها می‌کنند، سر گذر ما در محله نوغان مشهد فراوان بودند. ما در محله نوغان بودیم، نوغانی‌ها اراذل‌ترین مردم خراسان بودند، چاقوکش، من از این‌ها بدم می‌آمد، راستی بدم می‌آمد، این‌ها را فاسق می‌دانستم.

ولی از این‌طرف، همین افراد، دهه محرم که می‌شد، بی‌داد می‌کردند، مخصوص از شب هفتم به آن‌طرف که آب به روی اهل بیت بسته شده است، این‌ها غوغا می‌کردند تا ساعت یک بعد از نصف شب، در هوای سرد، در هوای گرم، لخت می‌شدند، سینه می‌زدند، زنجیر می‌زدند، هیاهوی عجیب راه می‌انداختند، یکی از بابا شمل‌های مهم نوغان، بچه خان حبیب علی اکبر بود، آقا این دائم‌الشرب بود، دوره سال مشروبش ترک نمی‌شد، هلال محرم که آشکار می‌شد، تعطیل می‌کرد، عبارت خراسانی‌گریش را می‌گویم: می‌گفت: دهه محرم است، از این گه‌ها نمی‌شود خورد.

تعطیل می‌کرد، دو تا دستمال ابرایشمی ‌داشت، می‌آمد منزل مرحوم شیخ مرتضی بجنوردی رحمه الله علیه یک مجلس شاهانه در مشهد بود، از اول آفتاب تا یک بعد از ظهر، منبری، درویش، نوحه خوان، واعظ، روضه خوان، همین‌طور می‌آمدند، منبر می‌رفتند، یک جای عجیبی است. آقا این می‌آمد پای منبر می‌نشست تا می‌گفتی: السلام علیک یا ابا عبدالله، این چنان اشک می‌ریخت، من طلبه قسی القلب، که کمتر طلبه‌ها گریه می‌کنند، من از گریه او به گریه می‌افتادم، این دستمالش خیس می‌شد، می‌انداخت بالای سماور تا خشک بشود، آن دستمال دیگر را بر می‌داشت، روزی دو دستمال از گریه چشم او خیس می‌شد. سالی هم یک گوسفند، نذر آش شله قلمکار می‌کرد، در همان خانه شیخ بایستی خودش گوسفند را بیاندازد توی دیگ، خودش چمبه بزند، چون زور بازو می‌خواهد و این هم خیلی قوی بود.

عاقبه‌الامر، همین محبتش به امام حسین7 او را روانه کربلا کرد، توبه کرد، چند سال آخر عمرش، ریش گذاشت، مشروب نمی‌خورد، نمازش ترک نمی‌شد، اصلاً با یک دیانت تمام عیاری از دنیا رفت. به برکت محبت به امام حسین7،

این بچه‌ها، من می‌دیدم از روز هفتم محرم به بعد، شب خود کشی می‌کنند، شب ساعت یازده به بعد، کسی نیست که ببیند، این همین‌طور حسین حسین7 می‌کند، می‌زند به سینه‌اش، سینه‌اش کبود می‌شود. دو بعد از نصف شب، ته کوچه، ته خیابان، با آن زنجیر، خودشان را خون آلود می‌کردند، آن‌جا ریائی نیست، سالوسی نیست، خودنمائی نیست، پولی نیست، اجتماعی نیست. فقط به عشق امام حسین7.

این را داشته باشید،

بنده این روایت را که نگاه کردم اصلاً صفحه وجودم عوض شد، نسبت به تمام این‌ها محبت پیدا کردم که الان هم آن محبت را عمیق دارم و تا دم مرگ خواهم داشت، چون این‌ها محب آل محمد: هستند، نشانه محبتشان هم همین است. این فداکاری‌ها به چه انگیزه‌ای است؟ پول به آن‌ها می‌دهند؟ مقام به آن‌ها می‌دهند؟ خیر. کسی این‌ها را می‌بیند؟ نخیر.

نیمه شب، ته کوچه، می‌زنند به پشتشان، بطوری‌که خون‌آلود می‌شود، می‌زنند به سینه‌هایشان، بطوری‌که خون آلود می‌شود، همین لات‌ها، همین چاقوکش‌ها، از جیب خودشان پول در راه امام حسین7 خرج می‌کنند، محبت دیگر شاخ و دم ندارد، این‌ها آثار محبت است و به حکم این فرموده، وقتی روایت را خواندم عوض شدم.

«کن محبا لمحبیهم و ان کانوا فاسقین»

این‌ها محب آل محمد: هستند، ولو فاسق باشند، من باید آن‌ها را دوست داشته باشم، چون حب محبوب خدا، حب خدا است، چون این‌ها محب امام حسین7 هستند، محبت این‌ها، عین محبت به امام حسین7 است.

یک مردی، از این عرب‌های نتراشیده و نخراشیده بیابان، وارد مسجد پیغمبر شد.

در اوائل امر بنا نبود که از بادیه، یعنی از صحرا، عربی بیاید در مسجد سئوال آدم‌ها را بکند، برای اولین نوبت بود یک عرب از بادیه آمده است.

خدا ان‌شاءالله همه شما، آقازاده‌ها، محصلین و به برکت شما دیگران را به بیت الله مشرف بفرماید،

از راه بادیه مشرفتان کند، این هواپیما کیفی ندارد، زود تمام می‌شود و جائی را هم آدم نمی‌بیند. از راه نجف بروید، یا از راه کویت، این عرب‌ها را ببینید، خود دیدن عرب‌ها قیمت دارد. نخراشیده‌ها و نتراشیده‌ها، بعد از چهارده قرن، اوران اوتان بین الانسان و الحیوان، یک چیزهایی هستند بعضی‌هایشان را اگر در خواب ببینی، می‌ترسی، من در بیداری دیده‌ام همان ؟؟؟ 40:50 آلی که زن‌ها می‌گویند، می‌آیند تا شب هفتم بچه را می‌دزدند و برای آن آل، یک امتیازاتی را نقل می‌کنند که ریش‌ها و گیسوانش تا کمرش آمده است، چشم‌هایش مثل کاسه خون می‌ماند، چنین است و چنان است، سنخ همین‌ها است.

این‌ها بنا نبود بیایند مسجد، یکی از این‌ها ‌آمد مسجد، نتراشیده و نخراشیده، حالا صف های جماعت هم منعقد است، نزدیک وقت جماعت است.

آمد جلوی پیغمبر، سلام کرد،

جواب شنید.

عرض کرد: یا رسول الله متی تقوم الساعه؟ قیامت کی بر پا می‌شود،

سوال مردیکه عرب بیابانی، از قیامت؟

ما علماء بحث قیامت نداریم، تا چه برسد به عوام، آن هم عوام بیابانی، آن هم عرب بیابانی.

پیغمبر جواب ندادند.

مؤذن اذان گفت، نماز جماعت برپا شد، بعد از نماز جماعت حضرت فرمود: کجا است این عرب سائل؟

از جا بلند شد فریاد زد: یا رسول الله من این‌جا هستم.

فرمودند: سوالت چخ بود؟

گفت: سوال من این بود: متی تقوم الساعه ؟ قیامت چه موقع برپا می‌شود؟

حضرت یک سئوال شیرینی فرمودند: ما اعددت لها؟ برای قیامت، تو چه تهیه کرده‌ای که حالا منتظر آن هستی؟ چیزی هم تهیه کرده‌ای؟ خودت را مهیا کرده‌ای برای قیامت که حالا می‌گوئی قیامت؟ ما اعددت لها؟ چه برای قیامت درست کرده‌ای؟ بدون معطلی گفت: یا رسول الله، «ما اعددت لها کثره صوم و لاصلوه» بنده برای قیامت یک نماز و یک روزه‌ای تهیه نکرده‌ام، همین نماز واجبم را می‌خوانم، آن هم به قدر واجبات عمل می‌کنم، دیگر قیمه و قورمه سبزی ندارد، روغن زیادی هم ندارد، به همان واجباتش عمل می‌کنم، «ولکن اُحب الله و رسوله»، تو را دوست می‌دارم،

خلاصه‌اش این است،

یک نماز و روزه زیادی برای قیامت درست و تهیه نکرده‌ام، آن‌که تهیه کرده‌ام محبت تو است،

همین این کلمه را که گفت، حضرت یک جمله‌ای فرمودند که تمام اصحاب آن روز منقلب شدند و یک نشاطی در آن در مستعمین پای منبر پیامبر روز پیدا شد که می‌نویسند: در دوره عمرشان چنین نشاطی برای اصحاب پیغمبر پیدا نشده بود.

وقتی‌که عرب گفت من نماز و روزه زیادی برای قیامت تهیه نکرده‌ام، تو را دوست می‌دارم، حضرت فرمودند:

«المرء مع من احب».

خیلی مهم است، آقایان علما، والله من شما آقازاده‌ها را دوست می‌دارم، حسابی هم دوست می‌دارم، روی همین که در صراط دین وارد شده‌اید و در مشی خود و سلوکتان در خط دین است، الحمدلله،

خداوند این توفیق را از شما نگیرد،

خداوند قدم به قدم درجات علمیتان که بالا می‌رود، تقوی و قداستتان هم همان‌طور روز افزون شود.

این احادیث که برای شما می‌گویم، چون دلم می‌خواهد روانتان و روحتان همین‌طوری بشود.

حضرت فرمودند: عرب، انسان با آن کسی است که او را دوست می‌دارد، با هرکس که دوست می‌داری، با همان خواهی بود در قیامت، یعنی با من خواهی بود، یعنی در بهشت عنبر سرشت با منی.

آقا یک نشاطی در مردم پیدا شد که تا آنگاه و آن روز چنین نشاطی در عموم پیدا نشده بود.

«المرء مع من احب»

تو اگر امام حسین7 را دوست بداری، با او خواهی بود، خواهی گفت کثافت‌کاری‌هائی دارم،

بله،

جائی‌که برق عصیان بر آدم صفی7 زد، ما را نمی‌سزد که دعوی بی‌گناهی کنیم. چه کسی است که گناه نداشته باشد. ترغیبتان نمی‌کنم که گناه کنید، ولی می‌خواهم بگویم معصوم از گناه هم چهارده تا است، نباید گناه کرد، ولی اگر گناه هم کردی، از روی شهوت، هوی و هوس، محبت آل محمد: را از دست ندهید، این را قرص بگیرید، عاقبت آن کار خودش را می‌کند، آن، ما را موفق به توبه کامله می‌کند، توبه نصوح، یا هنگام مردن، مورد شفاعت موالیان خود قرار می‌دهد.

از محـــــبت نار نــــــوری می‌شود از محـــــبت دیو حـــــوری می‌شود

از مـــــحبت مــــــس‌ها زریــن شود از مـــحبت تـلخ‌ها شـــیریــن شــــود

از مـــــــحبت مــــــرده زنده می‌شود و از مــــــــحبت شاه بـــــنده می‌شود

هم بنده، شاه می‌شود و هم شاه، برده و بنده و خاضع می‌شود

خدایا به مقام مقدس حبیبت خاتم خاتم الانبیاء9، حب محمد و آلش: را در دل متجلی بفرما،

این گوهر گران‌بها را از ما زوال نیاورد،

طلبه‌ها، بچه سیدها را دوست بدارید، طلبه‌های سید را احترام کنید، بالای دست خودتان بنشانید،

نگو، من شرح لمعه می‌خوانم، او شرح عوامل می‌خواند، شرح عوامل و شرح لمعه هردوی آن‌ها

ایــــها القوم الـــــذی فی المدرسه کلــــما حــصلتموه الوســـــوسه

علم قال، حال شما را خراب نکند، باد طلبگی توی بینی‌تان نیافتد. من هم طلبه‌ام، هم مُدرسم، هم منبریم، فقط پیش نمازی نداده‌ام و الا طلبگی کرده‌ام، مدرسی کرده‌ام، منبر رفته‌ام، طلبه قدیم باد در بینی‌اش می‌افتاد، از این‌که اشترتن را فهمید، دیگر نه به بابایش، نه به عمویش و نه به پیرمرد محل، اعتنا ندارد. اشترتن چند صیغه است، او خیال کرده علم اولین و آخرین را به او داده‌اند، به بابای پیرمردش اعتنا نمی‌کند، به بزرگ‌تر محلش اعتنا نمی‌کند، این‌طوری نباشید. این علوم خوب است و لازم است، باید تحصیل کنید، ولی باد در بینی‌تان نیاندازید.

عـــــلم‌های اهل دل حـــــــمالشان عــــــلم‌های اهــــل گِل احمالشان

عـــــلم چون بر دل زند، جاری شود عـلم چون برتن زند بــــاری شود

گفت ایزد یحمل اسفاره بار باشد علم کان نبود ز هو

(یحمل اسفاره کمثل الحمار یحمل اسفارا)

عزیزان من، نور چشمان من، فرزندان من، برادران من، این علم را تحصیل کنید، علم قال را، ولیکن باد توی دماغتان نیاورد، هرچه این علم را تحصیل می‌کنید، حال خضوعتان، خشوعتان، تواضعتان، فروتنیتان، حلمتان، ادبتان باید سنگین‌تر و بیشتر شود، حالا دیگر، گول این حرف‌ها را نخورید من معلم هستم، این بچه سید، شاگرد من است.

من منطق درس می‌گفتم، نود نفر طلبه زیر دستم بود. بچه سیدها را آن‌قدر من احترام می‌کردم، بالا بالا می‌نشاندم. شاگرد من است، اتفاقاً بعضی ازآن‌ها هم کند ذهن بودند، بعضی تیزهوش بودند، نمره بیست به آن‌ها بایستی می‌دادند، من بچه سیدها را به احترام پیغمبر بالا بالا می‌نشاندم و خیر دیده‌ام.

طلبه‌های سید، بایستی نسبت به سایرین محترم‌تر باشند. این‌ها بچه‌های پیغمبر هستند، منسوب به فاطمه زهراء3 هستند، آن‌ها احترام ذاتی دارند، منافات ندارد. علم محترم است، من نمی‌گویم احترام نکنید، ولی احترام حضرت زهراء3 و پیغمبر بیشتر از احترام چهار کلمه «ضرب زید عمرا» است. به سایر آقایان می‌گویم، خیر دنیا و آخرت را می‌خواهید، سادات را احترام کنید از نظر پیغمبر، سیدی که رئیس اداره است و سیدی که سفره پهن دارد و پول می‌دهد، احترام آن‌ها از نظر پیغمبر نیست، یک سید گدای بی عنوانی اگر وارد مجلس شد، تو احترام از او کردی، او را بالابالا نشاندی، این احترامات و تعظیمات ظاهریه، این برای پیغمبر است، و الا یک سیدی رئیست است، بنده او را احترام کنم، بنده از گُرده او کار بکشم، برای احترام پیغمبر نیست، برای خدا و پیغمبر سادات را احترام کنید، به این گردن بنده که شما در دنیا ذلت نبینید، خواری نبینید، هتک نشوید، به احترام بچه‌ها پیغمبر خدا شما را محترم بدارد.

خدایا به حق پیغمبر این حال محبت به پیغمبر و منسوبین به پیغمبر را در طلبه‌های من، بیش از پیش بفرما.

یک شعر بخوانم شما هم بنالید و مرخص شوم،

دنباله ان‌شاءالله فردا شب.

آل رسول همچو اسیران زنگبار

اف بر تو ای دنیا،

آل رسول همچو اسیران زنگبار نظارگی یهودی و نصرانی و مجوس

این شعر برای آن‌ها که سواد عربی نداشتند خواندم، یک شعر هم عربی می‌خوانم برای شما طلبه‌ها می‌خوانم، بنالید، دلم می‌خواهد شما طلبه‌ها گریه کنید بر مصیبت سیدالشهداء7.

و آل رسول الله یشهرن فی الملاء ؟؟؟57

عمه شما سیدها بلند شد در مجلس سلطنتی عام نامحرمان،

یک کلمه گفت دل همه را کباب می‌کند.

می‌گویم شما گریه کنید و بعد ترجمه می‌کنم، بعد همه بنالند،

«امن العدل یا بن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و ؟؟؟ 58 آل رسول الله صبایا»

جا داده‌ای به پرده زنان خود ای لعین خـــــرم دلی که پرده مــا را دریده‌ای

گه بر فروش حــکم کنی گه به قتل ما ظالم، مـــگر تو آل علی7 را خریــده‌ای

انـــــدر سریر خواب تو خـــــوش آرمیده شادی از آن‌که راس حسین7 را بریدی

خدایا به احترام حضرت خاتم الانبیاء9 و به سینه علی مرتضی7 و به عصمت کبری حضرت صدیقه طاهره3 همین ساعت امر ظهور امام زمان را اصلاح بفرما.

ما را به زودی به دیدار آن بزرگوار و خدمتگزاری و یاری او موفق بدار.

قلب ما را از محبت و ولای اهل البیت:، خاصه محبت ولی عصر مملو و سرشار و متجلی بفرما.

قلب مطهر امام عصر7 را از ما راضی بدار.

ما را در ظل لوای ولایش از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‌ای حفظ بفرما.

مشکلات ما را برطرف گردان.

گرفتاری‌های ما از هر نوعی است رفع بفرما.

بیماران ما را شفای خیر عطا بفرما.

منظورین، عاجلا لباس عافیت کامل بپوشان.

شر کفار و شر اشرار، سیما یهود عنود و نصارای جهود را از سر مسلمین جهان دور گردان.

مسلمانان را بر دشمنان خود پیروز و غالی و مظفر و منصور بدار.

به حق محمد و آلش خیرات و برکات آسمانی و زمینی خود را بر همه شیعیان، همه مسلمانان جهان مستدام بدار.

گویندگان کلمتین شهادتین درهر نقطه روی زمین هستند، همه را معزز و محترم و در امن و در امان و وفور نعمت نگه بدار.

رفتگان ما را بیامرز.

ذوی الحقوق گذشته ما را بیامرز.

هرکس در اساس و بنای این مسجد کمکی کرده است، هرکس در بقای این مسجد کاری کرده، هرکس در این مسجد یک یاالله به عنوان بندگی تو گفته است، هرکس در این مسجد یک کلمه درس دین به عنوان خدمت به دین تو کرده و مرده است، همه آن‌ها را غریق رحمت بگردان.

کسانی‌که موجود هستند، طول عمر، عز کامل، توفیق شامل، به همه عطا بگردان.

این طلبه‌های محترم، این آقازاده‌هایی که بعد از چهل سال دیگر آیت الله العظمی ان‌شاءالله می‌شوند بر تاییدات و توفیقات و تقوای آن‌ها بیافزا.

پدران و مادران این‌ها را که راضی و حاضر شدند برای ورود این آقازاده‌ها به تحصیل، طول عمر و عز کامل عطا بفرما.

آقایان محترمین، بزرگ و کوچک، مرد و زن، عالم و عامی، هر حاجت شرعی دیگر دارند روا بفرما.

خدمات و عرض ارادات از موسسین مجلس و خدام مسجد به کرمت قبول بفرما.





[1]
[2]
[3]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 10:14 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی تهران


مجلس4

https://drive.google.com/file/d/1hMuOEW ... 0hCgj/view

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

فردا شب، شما آقازاده‏ها نمي‏آئيد، پس فردا شب هم نمي‏آئيد، شب‌هائي كه متعلق به امام عصر است و ما دلمان مي‏خواهد شما باشيد، شما مشغول تفريح هستيد و تجديد قوا براي شب‌هاي بعد،

خدا توفيقتان بدهد.

امشب بايستي در صلوات بقدر سه شب، جلو بياندازيد، در تعظيم امام عصر روحي فداه. بايستي خيلي جلی و خیلی قوي و با دلی پر شوق به زيارت حضرت، و يك قلب پر از انتظاري براي رویت حضرت و در دلتان از خداي متعال بخواهيد كه:

خدایا، ما را زنده نگه بدار تا آن بزرگوار را ظاهر و آشكار فرمايی،

و ما به استقبالش برويم و آن‌جا شعار مذهبي مان كه صلوات است خوب بفرستیم.

خدايا مي‏خواهي بداني ما آن‌جا چگونه شعار خواهيم داد، این شعار امشب، نمونه آن است.

صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی)[1]

دو الی سه شب در اين مبحث صحبت شد، لازم هم بود. مخصوصا من دلم مي‏خواهد اين آقازاده‌ها، محصلين علوم دينيه، بعضي اخلاق لازمه را واجد شوند و بعضي مطالب را متذكر باشند.

امشب از طریق يك مقدمه چهارمي ‏جلو مي‏آئيم و مبحث را به همين مقدمه تمامش مي‏كنيم، هرچند اين مبحث خيلي طويل الذيل است وليكن به همين مقدار قناعت مي‏كنيم.

يكي از مطالب و مباحثی كه عموم فرق دنيا، ماديين، الهيين، مليین، نهلیین، يهودي‌ها، زردتشتي‌ها، نصاری، مسلمان‌ها، شيعه، سني، سفيد، سياه، شرقي، غربي، متقدم و متجدد، همه بر آن اتفاق دارند. و يك چنين مطلبي كه مورد اتفاق تمام طوائف و قبائل و امم باشد، كم است. اين از آن مطالب است و خیلی مهم است.

همه شما هم بالفطره قبول داريد، محتاج به تذكر است تا اين‌كه آن مطلب وجداني شما، معلوم به علم تركيبي شود. به علم بسيط همه عالم هستيد بايد معلوم به علم ترکیبی شود. یک شبی برای شما علم بسيط و علم مركب را ان‌شاء‌الله خواهم گفت.

آن كس كه بداند و بداند كه بداند

اين علم تركيبي است.

آن كس كه بداند و بداند كه بداند اسب طرب از گنبد دوار براند (جهاند)

جهل ترکیبی این است.

آن‌كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند

اين دو شعري است كه وقتي ما کتاب عوامل مي‏خوانديم، به ما ياد مي‌دادند. آن مطلبي كه معلوم همه‏ شما است بايد به تذكر، بسيطش، مركب شود و علم به علم، پيدا كنيد اين است.

هركس ‏اندك شعوري در دنیا داشته باشد، بچه شش ساله‌اي كه در پشت كوه به دنيا آمده و مميز است، زشت و زيبا را تشخيص مي‏دهد، مي‏گويد: اگر كسي به شما احسان كرد و انعام نعمتي كرد، خواه نعمت مادي يا نعمت روحاني معنوي،

عقل اين فرد، وِجدان اين فرد، مي‌گويد: در مقابل اِنعام و احسان اين محسن، بايد سپاسگزار بود، بايد تشكركرد، بايد متقابلا احسان او را به احسان ديگري تقدیم كرد كه: (هل جزاء الاحسان الا الاحسان)[2]

كسي به شما سلام مي‏كند، از نظر تعظیم شما، وجدان شما مي‏گويد: بايد جواب او را بدهيد يك کمی هم چرب‌تر. بايد تحيت شما از تحیت او بهتر باشد. احسان كه به انسان شد، انسان به حكم وجدان، مرهون آن احسان است و بايد از عهده اين رِهان، به مراتب و مدارجش برآيد.

شما خودتان ببينيد، اگر ده تومان به يك فقيري داديد، من باب مثل، يك سيد فقيري هست، گرسنه است، آمده و شما ده تومان پول به او دادید، توقع داريد كه او بگويد: ممنونم، متشكرم، خدا خيرتان بدهد، خدا اجرتان بدهد. اين را در ته دلت انتظار داري. بلكه بعضي بيشتر انتظار دارند، انتظار دارند اين سيد كه به آن‌ها مي‌رسد سلام كند، انتظار دارند پيش پاي او حركت كند، انتظار دارند پشت سرش حفظ الغيب او را بكند، اين انتظارها انتظارهاي انسانی است، انتظارهاي حيواني نيست. نزد حیوانات این حرف‌ها نیست.

جان حيواني ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از جان باد

در خورت این نان نگردد سیر آن ور کشد بار این، نگردد آن گران

حيوانات در اين فكرها نيستند، از همديگر مي‏دزدند، لگد هم مي‏پرانند و در عالم خودشان هم هيچ باكي ندارند، ابدا. يك الاغ مصري، زیرا الاغ‌های مصری خیلی بنام بودند. الاغ‌های قلم‌درشت سفید، خرهای مصری مانند خود مصری‌‌ها بلند قامت و درشت‌قلم هستند. خر مصری قلم‌درشت، كاه و جو فراوان خورده‏ است، يك خر بيچاره ضعيف بندری كرماني، یک مشت علف ريخته‏اند كه بخورد، او می‌آید هم علف او را مي‏خورد و هم لگد به او مي‏زند.

اما انسان اين‌طور نيست، فرق بين انسان و حيوان به قد و قامت نيست! فرق بين انسان و حيوان به عواطف، به روحیات، به اخلاقيات، به فضائل نفساني است. اما حيوان اين‌طوري نيست، خري از خری در احسانی که کرده است تشكر نمي‏كند. حالا اگر يك مشت علف ريخته‏اند، خر اول نخورد، رفت که خر دیگری بخورد، خر دوم از خر اول تشكر نمي‏كند. انسان اين‌طور نيست، انسان در مقابل نعمت مي‏گويد: بايستي تشكر كرد و سپاس منعم را نگاه داشت.

اين انحصار به بزرگان ندارد. بچه‏ها هم اين مطلب را قبول دارند. فقیری درب منزل شما بیاید، شما مشغول غذا خوردن باشيد، مادرتان بگويد: قدري غذا براي فقير ببر، غذا براي فقير مي‏بري. آن فقير به محض نگاه کردن، شروع مي‌كند به دعا كردن، خدا خيرتان بدهد، خدا نعمت را از سفره‏تان زوال نياورد، خدا، شما را مثل من فقير و محتاج نكند، يك مشت دعا مي‏كند. بعد هم كاسه را مي‏ليسد و مي‏گويد: بگير آقا، خدا به تو خير بدهد، خدا پدر و مادرت را بيامزد و سايه پدر و مادر را در بالاي سرت مستدام بدارد.

پشت سرش هم يك گداي ديگر مي‏آيد، نیم ساعت بعد، باز براي او هم غذا مي‏برد، همان بچه چهار ساله غذا مي‏برد. او تا نگاه مي‏كند، گردن كلفت‌ها، كاكل پلو را خودتان خورديد، ته سفره را براي من آوريد، اي خدا شما را ذليل كند، خدا شما را مثل من كند. نامرد هم مي‏خورد و هم غرولند مي‏كند! هم مي‌خورد و هم به قول ما مشهدي‌ها لُند و لُند مي‏كند.

فردا شب تا فقير اول مي‏آيد، پسرک مي‏آيد مامان بده، بيشتر بده، چه آدم خوبي بود. مامان، يك لقمه مي‏خورد دو تا دعا مي‏كرد. فقير دوم كه مي‏آيد، همين بچه مي‏گويد: كوفت را به او بدهی، پدر سوخته طلب بابايش را مي‏خواهد، هم مي‏خورد و هم غرولند مي‏كرد.

اين معنايش چيست؟ معنايش آن است كه اين بچه به وجدان خودش، به معرفت فطري عارف است، كه بايد در مقابل نعمت منعم سپاسگزار بود. اگر سپاسگزاري كردي زيادتر مي‏شود و اگر ناسپاسي كردي از تو قطع مي‌شود. قرآن هم همين را مي‏گويد. قرآن ما، اغلب فطريات را براي ما بيان مي‏كند، (اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد)[3] اين عين همان عمل بچه است، خدا در قرآن مي‏گويد، چون اين فطري بشر است، از وقتي‌كه تاريخ به ما ياد مي‏دهد كه بشر متمدن شده است، معنی تمدن را بگویم، طلبه‌ها بفهمند.

خيلي دوست مي‏دارم شما همه چيز را بدانيد.

معناي تمدن اين نيست كه كراواتي بزنند و يك فوكولي بزنند، يك تعليمي ‏دست بگيرند و اطو كشيده راه بروند، صابون زده حرف بزنند. در سه كلمه، يك كلمه فرانسوي يا انگليسي بپراند، حالا راست است، دروغ است، غلط است یا صحیح.

يك وقتي به بچه‌ای در کویت گفتند: چه می‌خوانی؟ گفت: انگلیسی. گفتند که در انگلیسی آب را چه می‌گویند؟ گفت: هاپ. فکر می‌کرد همين كه ب را پ كرده است، دهان را پر کرده درست شده است. فكر كرده انگليسي شده‏است.

حالا ما نمي‏گوئيم فرنگي مآبي‌هائي هم كه اين‌ها مي‏كنند آيا درست است يا نادرست است؟ ما نمي‌دانيم.

آن وقت آقا متمدن شده است. چهار تا كلمه قلمبه سلمبه هم اين‌طرف و آن‌طرف بلد شده است و آمريكا را به اروپا بكوبد، اروپا را به آفريقا بكوبد، يك پوزيسيون هم برای خودش قایل شده است که قلمبه حرف بزند و قلمبه راه برود، اين را متمدن مي‏گويند، در صورتی كه اين متوحش است، او كلاش است. به جهت آن‌که در شبانه روز سه قلم كار را امضاء كند، ماهي پانزده هزار تومان بگيرد.

متمدن مي‏دانید كيست؟ متمدن آن كسي است كه خدمت به اجتماع و به مدينه خدمت كند. تمدن، اشتقاق از مدینه دارد. اين دهاتي‌هایي كه صبح تا شام در بیابان جان مي‏كنند و در سرما، در گرما، عرق مي‏ريزند تا گندم به عمل آورند و جو عمل ‏آوردند، گندم براي ما و جو براي فوكولي‌ها كه آبش را بگيرند و بخورند! حبوبات را به عمل بياورند و ميوه سر درختی به عمل می‌آورند، اين‌ها را متمدن مي‏گويند، يعني اهل اجتماع و مدينه، يعني خدمتگزار به مدينه.

از وقتي‌كه تاريخ به ما، تمدن بشر يا اجتماع بشر را نشان مي‏دهد، یعنی در مدينه، خواه مدينه هشت ميليوني مثل لندن باشد، خواه مدينه هشتاد نفري مثل فلان ده باشد، همه مدينه است. از آن تاريخ، سگ با بشر بوده ‏است. يعني بشر زندگاني سگ را هم ضميمه زندگاني خودش مي‏كرده است، چرا؟ براي چه؟ براي يك فضيلت و يك صفت كه در سگ بوده و هست و آن اين است كه سگ حق نمك را نگه مي‌دارد. شما اگر پنج نوبت، شش نوبت، يك تكه استخوان پرگوشتي، لقمه نانی را جلوي سگي‏ انداختيد، هر وقت به تو برسد تبصبص می‌کند و دم تكان مي‏دهد. محال است او تو را بگزد، محال است، حق نعمت را نگه مي‏دارد.

اين آخوند ملا محمد بلخي يك شعر مي‏گويد، خوب است.

مي‏گويد: يك وقتي سگ غريبه‌اي به محلي مي‏آيد، سگ‌ها مي‏ريزند، هاي و هوي مي‏كنند، داد وفرياد راه مي‏اندازند تا اين را بيرون كنند، مي‏دانید چه مي‏خواهند بگويند؟ اين‌ها غريب گز نيستند، اين‌ها يك مطلب ديگري را مي‏خواهند به آن سگ بگويند. مي‏خواهند به سگ بگويند: آهاي سگ! تو در فلان محل، آن‌جا نان خورده‌اي، منعم تو آن‌جا است، بايد بروي آن‌جا پاس بدهي، بايد حق نمك ولي النعمه‏ات را نگه بداري، آمدي اين‌جا چه بكني؟ اي نمك به حرام! نمك حاج حسن آقا را خورده‌اي، آمده‌اي ميدان شاه چه كار كني؟ بايستي همان خانه‌هایي كه به تو نمك داده‏اند پاس بداري و محافظت کني.

می‌گوید:

گر سگي آيد غريبي روز و شب آن سگانش مي‏كنند آن دم ادب

مي‏گزندش كاي سگ طاغي برو با ولي نعمتت ياغي مشو

اولين در را كه خوردي استخوان سخت گير و حق گذاري را بمان

خیلی خوب گفته است.

برگردم،

از صفات عظيمه و فضائل كريمه جسيمه، يكي، اين صفت است. بايد تمام طلبه‏ها داراي اين صفت باشيد،

؟؟؟ 21:35

هم درجات پيدا مي‏كنند. يك وقت، نان و پنير و سبزي به بنده مي‌دهند، سپاسگزاري آن، اين است كه بنده سلامي‏ بكنم، يك وقت، يك بوقلمون و دُراج هم با يک قاب شیرین پلو مي‏آورند، اين البته سپاسگزاري‌اش قدري چرب‌تر و سنگين‌تر است. يك وقت دامادتان مي‏كنند، خانه به شما مي‏دهند، اين حق سپاسگزاري بيشتری دارد. يك وقت خانه براي شما مي‏خرند و مستغلات براي شما تهيه مي‏كنند كه اقلا ماهي دو الی سه هزار توماني عايدات داشته باشيد، چشمتان به دست حاجي باجي‏ها نباشد، برويد قم، برويد نجف، با دارائي خودتان آرام درس بخوانيد، اين نعمت سنگين‌تر است، سپاسگزاري آن هم سنگين‌تر است. اين‌ها را مي‏گويم ياد بگيريد.

يك وقت يك نعمتي به شما مي‏دهند كه هيچ طرف مقايسه با اين نعمت‌ها نيست، اصلا قابل قياس نيست،

مثل چه چیزی؟

علم به شما مي‏آموزند، تعليم علم می‌کنند، نمي‏دانید حق معلم چقدر است! این كتاب آداب المتعلمين را بخوانيد. در حاشيه جامع المقدمات، كتاب آداب المتعلمين هم هست، قطعا اين‌جا هست و جناب مستطاب حجه الاسلام آقاي مجتهدي حفظه الله تعالي يا براي شما درسش را فرموده‏اند يا مدرس معين کرده‌اند یا خواهند كرد، كه آداب تعليم و تعلم را بياموزيد.

کتاب منيه المريد في آداب المفيد و المستفيد برای مرحوم شهيد ثاني رضوان الله عليه است، نمي‏دانم اين كتاب‌ها در کتابخانه اين‌جا هست يا نيست؟ احتمال قوي مي‏دهم كه باشد، چون آقاي مجتهدي حفظه الله رعايت همه اين لطائف را كرده و مي‏كنند. بخوانيد، آداب مفيد و مستفيد، شاگرد و استاد را ببينيد چيست؟

اين تعليم علم، به ميلياردها درجه بالاتر از تطعيم و اطعام و مادي است. آن طعام روحي است، فرقش با طعام جسمي ‏مثل فرق روح با بدن است. (فلينظر الانسان الي طعامه)[4] در روایت وارد شده است، اي «الي علمه الذي ياخذه عمن ياخذه»[5]

خدا از علم در قرآن به طعام تعبير مي‏كند، البته طعام روح است. همان‌طوري كه مرغ و پلو، طعام جسم است، مطالب علمي‏، طعام روح است. به‏اندازه‌اي كه روح، تفوق بر بدن دارد، طعام روح هم بر طعام بدن، تفوق دارد. آن وقت حق نعمت‌هاي رُوحاني، چون در رتبه روح است، سپاسگزاري آن هم در رتبه روح است.

آن وقت به جميع مظاهر سپاس، بایستی قیام كنید، يعني بايد شما به معلم خود سلام بكنيد، يعني در حضور معلم موًدب بنشينيد، يعني با صورت گرفته و ترش به صورت معلم نگاه نكنيد، يعني بد خلقي نكنيد، يعني حرف درشت با معلم نزنيد، يعني معلم اگر درشت با شما سخن گفت، شما متقابلا درشت‌گوئي با او نكنيد، و هزار نوع ديگر، اگر معلم شما مثلا، فرض بفرمایید، اولادي داشت، به احترام معلم، اولاد را هم شما بايستي احترام كنيد.

من در شصت سال قبل معلمي ‏داشتم، درست شصت سال قبل، كه پيش او صرف مير و عوامل و هدایه را خوانده بودم. سيوطي را ديگر پيش يك استاد ديگر رفتم. با اين‌كه پدرم هم به آن معلم حقوق مي‏داد، ماهيانه ماهي 2 تومان مي‏داد، اين دو تومان مال شصت سال پيش بوده‏ است، صد تومان حالااست، با دو تومان آن تاريخ، ما نود تا تخم مرغ مي‏خريديم، نود تخم مرغ مي‏خريديم. بلكه بيشتر، صد تا تخم مرغ. حالا صد تا تخم مرغ را چهل تومان مي‏دهند، بيست برابر شده است.

به هر حالت، بگذریم.

خدا مي‌داند من همين مقدار بيشتر، نزد او نخوانده بودم، اولاد هم نداشت. يك برادر زني داشت، بنده به احترام معلم خودم، كرد قوچان هم بودند، از كردهاي اطراف قوچان بودند، خود قوچاني‏ها كرد هستند تا چه برسد به دهات آن‌جا. پدرم هم به من گفته بود، البته من به تعليم پدرم احترام مي‏كردم، مي‏گفت: بابا، اين‌ها را احترام كن، او برادر عیال معلم تو است. من از او دعوت مي‏كردم، پذيرائي مي‏كردم، يك كُرد كمر بياباني بود، به احترام معلم خودم. و خير ديده ام.

طلبه‌ها! خدا را شاهد مي‏گيرم، من شما را دوست مي‏دارم و مي‏خواهم اندوخته‌های دوره عمرم را كپسول كرده و خلاصه كرده به شما عرض كنم.

حق معلم را كاملا رعايت كنيد. یک معلمي ‏بود، من نزد او بيست ورق سيوطي را خوانده بودم، باب اشتغال و تنازع، به امام زمان قسم! بعد كه من بزرگ شده بودم و جزو خوارج شده بودم و درس خارج مي‏خواندم، از او احترام مي‏كردم، بر او مقدم نمي‏رفتم.

تا يك وقتي من منطق لئالي را شروع كردم. منطق لئالی من در خراسان بلکه در ایران، منحصر بود. بنده برابر خود لئالي منظومه، بهتر از خود حاج ملا هادي، منطق نوشته‏ام. الان جزوه‌هایش موجود است.

او به درس من آمد، دو ماه به درس من آمد، بعد در يك جلسه‌اي تصادف شد، باز خواستم او را جلو بياندازم، گفت: نه آشیخ محمود، ديگر تو با اين ادبت و نجابت، مرا جلو مي‏انداختي، حق استادي من را نگه مي‏داشتي، حالا تو دو برابر آن بر من حق داري، حالا بايد من ادب كنم.

پيشينيان ما اين‌طور بودند. دو كلمه درس كه نزد کسی خوانده بود، مادام‌العمر، کوچکی می‌کرد، اولاد او را، بستگان او را، تعظيم و احترام مي‏كردد. اين‌ها بود كه نورانيت در قلبشان مي‏آورد، اين‌ها بود كه بركت در تحصيلاتشان مي‏آورد، اين‌ها بود كه با مدتي كمی، ملاي حسابي مي‏شدند. با اين‌كه الان عوامل تربيت و تعليم صد برابر آن تاريخ شده ‏است.

غرض،

حق معلم را كه نعمت علم را داده ‏است بايد نگه‌داشت، در خود او، در بستگان او، در زمان حيات او، بعد از ممات او و عرض اخلاص به خود او و عرض نياز به روح او و رفتن سر قبر او و اهداء ثواب قرآن، دادن صدقات براي روح معلم، اين‌ها سپاس‌هائي است كه شما بايد نگه بداريد.

خوب، مقدمه من تمام شد. بخواهم موج‌هاي اين مطلب را يكي پس از ديگري بالا بياورم، سه، چهار، پنج شب طول مي‏كشد، حالا همين قدر بس است.

آقايان! معلم الكل، يعني معلم كل بشر، بشر راه يافته، از هزار و چهار صد سال قبل وجود مسعود حضرت خاتم‌الانبياء، سيدالاصفياء، حضرت ابوالقاسم محمد9، اين بزرگوار حق عظيم بر گردن بشر هدايت شده دارد. به بشري كه هدايت نشده است کاری نداریم، چشمش كور، او لقمه را از دهان خود بيرون ‏انداخته است. اما آن کسی‌كه لقمه طعام علم ‏پيغمبر خورده و از آب حيات دانش او چشيده است، او بايد به تمام مظاهر سپاس‌گزاري، سپاس نگاه بدارد. در حضور پيغمبر بلند صحبت نكند، شما هم در حضور معلم نبايستي بلند داد بکشید.

حالا در مباحثه‏تان قال و قیل راه می‌اندازید، به كله كدوی هم می‌زنید، يك حرف ديگري است.

اما در حضور معلم حق صدا بلند كردن نداريد، حق نشستني كه مورد رضاي او نباشد، نداريد. مواظب باشيد!

قطعا و يقينا جناب آقاي مجتهدي دستور مي‏دهند، يك دوره منيه المريد، يك دوره آداب المتعملين براي همه شما در همين شب‌هائي كه مشغول هستيد، يك دوره از اين‌ها هم به شما تذكر بدهند.

به هر حالت،

عرض مي‏كنم حضور مبارك شما، پيامبر، معلم كل في الكل است، تربيت‌هاي پيغمبر است كه ما را به خداي واحد احد آشنا كرده ‏است، قولوا لا اله الا الله های پيغمبر است كه ما را بنده خدا كرده‏ است. علم‌هاي پيغمبر است كه به وسيله ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين و بعد به وسيله شاگردانشان، از قبيل محمد بن مسلم و زاره بن اعين و امثال آن‌ها، رسیده به شاگردان آن‌ها مانند شيخ طوسي و شيخ مفيد و رضی و مرتضي و محققين و شهيدين و علامه و همين‌طور بيا پائين، تا شيخ مرتضي انصاري، پاپين‌تر تا پیشوايان دين كنوني كه ما را به اخلاق ديني آشنا مي‌كنند، آن پيشوايان.

پيغمبر حق عظيم برگردن ما دارد، بايد اگر ما در زمان حياتش بوديم، پروانه‌وار دور شمع وجودش بچرخيم، جان را نثارش كنيم. اگر مرده‏ است، بعد از مرگش، بايد ما نسبت به آثار پيغمبر، كمال احترام را قائل شويم. بارزترين اثر از آثار پيغمبر، اولاد پيغمبر است، اولاد جسماني و اولاد روحاني او، علماء، اولاد روحاني پيغمبر هستند، سادات، اولاد جسماني پيغمبر هستند، ائمه، اولاد روحي و جسمي هر دو هستند، به حكم عقل واجب است،

اين‌ها از واجبات عقليه است، واجب تعبدي نيست، مستقلات عقليه است، پيش از تعبدیات شرعيه است.

به حكم عقل واجب است كه ما اولاد پيغمبر را احترام كنيم، تعظيم كنيم، به سپاس نعمت پدرش كه پيغمبر باشد، به نگه‌داري حق نمك روحاني پيغمبر، بايد ما اولادهای پيغمبر را دوست بداريم، تعظيم كنيم.

حالا یک حديثي هم برای شما نقل مي‏كنم، از آن احاديث قرص حسابي، من از كتاب شعشعه الحسينیه و حمله حيدري و کتاب جوهری و از اين خرت و پرت‌ها براي شما نقل نمي‏كنم، از علامه مجلسي رضوان الله علیه، نقل مي‏كنم، آن هم در منقولاتي كه از كتب معتمده مستنده نقل فرموده ‏است.

امشب يك حديثي را از يك جاي ديگر كه قرص‌تر و محكم‌تر است و ريشه‌دار‌تر است نقل مي‏كنم.

درميان فقهاء ما، علامه حلي رضوان الله عليه مقام عظيمي ‏دارد، موجوديت و موقعيت نفيسي دارد. اين مرد علاوه بر اين‌كه در كلام، متكلم يگانه بود و زير دست خواجه نصير طوسي هم بود، مقداري هم از مبانی فلسفه را آگاه بود، اما خودش مرد فقيه و متبحري بود. به فقاهت علامه، می‌توانم ادعا کنم که بسيار كم آمده است. مرحوم آقاي بروجردي رضوان الله عليه ملای پهلوان زبردست، کارکشته، پخته استاد ديده‌اي بود، يك بچه طلبه‌اي نبود كه با غار غار خودش را بزرگ کرده باشد، ملاي درس خوانده حسابي بود. اين بزرگوار وقتي‌كه در بحث فقهي وارد يك مبحثي مي‏شد، يك روز، دو روز، سه روز، چهار روز، خوب مطلب را مالش مي‏داد و براي طلبه‏ها مستدل كه مي‏شد، مي‏فرمود: حالا قواعد علامه را بياوريد، ببینیم اين مطلب مطابق آن چيزي است كه علامه استنباط كرده ‏است یا خیر، اگر مطابق آن نمي‏بود، مي‏گفت: تجديد نظر كنيد، شايد در گوشه و كناري غفلت شده است، بايد با قواعد علامه تطبيق كند.

علامه در فقه متبحر بوده است. آن‌وقت ايشان در حديث تبحر عجيبي داشت، كسي‌كه احاديث را به چهار دسته تقسيم نمود: حديث صحيح، حديث حسن، حديث ضعيف و حديث موثق، علامه بوده ‏است. وی در فن حديث و رجال و درايه هم يك درياي فوق‌العاده‌اي بوده ‏است.

ايشان يك وصيت خطي به پسرشان نوشته‏اند و آن وصيت خط در ذيل كتاب قواعد که چاپ شده است، ذکر شده است. حالا كدام چاپش است به یاد دارم. به پسرشان مي‏نويسند. اين آدم براي پسرش وصيت نامه مي‏نويسد، لابد بهترين چيزي كه در دوران عمر به نظرش رسيده ‏است، همان را براي فرزندش تهيه مي‏كند.

حاج آقا مي‏خواهد براي بچه‏اش ذخيره‌اي تهيه كند، بهترين برليان، بهترين شي‏ء نفيس را تهيه مي‏كند. ملا هم براي فرزندش، بهترين مطلب علمي را تهيه مي‏كند، ايشان هم براي پسرشان، فخر المحققين، يك وصيت نامه‌اي نوشته‏اند از آن‌چه در دوران عمرشان فهميده‏اند، بهترین آن را انتخاب كرده‏اند.

در آن وصيت خط مي‏نویسد: پسرم، «عليك بصله ذريه محمد9»،

بابا جان! بر تو باد به پيوند زدن و اتصال پيدا كردن با اولادهاي پيغمبر، نه تنها امام حسن7 و امام حسين7، نه تنها يازده تا امام، نه، «صله ذريه محمد9»، اولاد پيغمبر هر كه هست تا روز قيامت.

بر تو باد كه به اين‌ها پيوند بگيري و نزديک به آن‌ها بشوي و متصل شوي به انحاء اتصالات، وصلت كني با آن‌ها، دختر بدهي به سيدها یا دختر بگيري، سادات را اطعام كني یا به اطعام آن‌ها بروي، به تمام مظاهر نزديكي و اتصال و پيوند با ذريه پيغمبر بايد پيوند بگيري،

چرا؟

مي‏فرمايد: به جهت آن‌كه ما به طرق صحيح،

صحيح اعلائي كه علامه تشخيص بدهد ديگر معلوم است چيست! گوهر يگانه و یگانه گوهر حديث است، علامه است، خريط حديث است، متبحر در حديث و انحاء حديث است. او يك حديثي را سند خودش قرار مي‏دهد و براي پسرش در وصيت نامه‏اش مدرك مي‏كند، معلوم مي‏شود اين صحيح اعلائی صد در صد است.

مي‏فرمايد: به جهت این‌که به حديث صحيح كه بر ما از پيغمبر روايت شده ‏است که چون روز قيامت شود،

آن قيامتي كه جبرئيل ترسيد و لرزيد، آن قيامتي كه عيسي بن مريم8 اسم قيامت را كه بردند رعشه بر بدنش گرفت،

خوب اين‌ها ضعيف القلب هستند. مثل بنده كه نيستند كه دو هزار مرتبه قيامت را شرح بدهند، اصلا هيچ عین خیالم نیست. ديگر خوب، اشخاص مختلف هستند، يكي مثل جبرئيل ضعيف القلب است، بيچاره اسم قيامت را مي‏شنود مي‏ترسد، يكي مثل بنده قوي القلب است، دو هزار منبر مي‏رود راجع به قيامت و حساب آن و كتاب آن و میزان اعمال آن و عرض اعمالش و صراط آن، به طبقات جهنم آن، آتش آن، به آتش گیره آن، به عمله دوزخ آن، هيچ! اينها ديگر قوت قلب است، چه کار می‌شود کرد، ولي شما طلبه‏ها مثل من قوي القلب نباشيد، از قيامت بترسيد، قيامت روز عجيبي است، عجيب، عجيب.

(يوم يفرالمرء من اخيه و امه و ابيه) (يوم تذهل كل مرضعه عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها و تري الناس سكاري و ما هم بسكاري و لكن عذاب الله شديد)[6].

روزی كه يعقوب7 به كلي يوسف7 را فراموش كرده است، همان يعقوبي7 كه يوسف يوسف7 مي‏گفت و در فراق يوسف7 مي‏گريست، (ابيضت عيناه من الحزن)[7]، روز قيامت از شدت حول قيامت و عذاب قيامت و ملائكه‌اي كه حلقه‌هاي آتشين در دست دارند، دور تا دور را گرفته‏اند، شعله آتشی كه نهيب مي‏زند و مثل يك حصاري دور مردم محشر را گرفته است و خطاب مي‏شود: (يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا اقطار السموات و الارض فانفذوا لا تنفذون الا بسلطان)[8]

روز عجيب است، بهتر است كه نگويم، دل شما را نترسانم، به لرز نيفتید، از مطالعه شب، قدری برکنار نشوید. من كه خودم هيچ ترس ندارم.

روزي است كه برادر، برادر را فراموش مي‏كند، و مادر فرزندش را فراموش مي‏كند، شوهر از عيال، عيال از شوهر، داد وانفساه، رب نفسي،

نوح7 هم مي‏گويد: رب نفسي، ابراهيم7 هم مي‌گويد: رب نفسي، عيسي7 مي‏گويد: رب نفسي، فقط يك نفر مي‏گويد: رب امتي، رب امتي و او پيغمبر ما است.

در اين روز يك قاشق آب پيدا نمي‏شود، يك وجب سايه پيدا نمي‏شود، د ر اين روز يك نفر پناه برای آدم پيدا نمي‏شود. در اين روز قيامت مي‏گويند، ندایي از ساق عرش بلند مي‏شود: «يا اهل الجمع انصتوا فان محمدا يكلمكم»[9]،

خاتم الانبياء مي‏خواهد با شما سخن بگويد، شاهنشاه اقاليم وجود مي‏خواهد خطابه كند، سخنراني كند، 45:50

ای اهل قیامت،

همه سراپا متوجه می‌شوند. پيغمبر تشريف مي‏آورند. با آن صداي رسا كه همه عالم صداي نغمه اوست، كه شنيد اين صداي دراز، صدايش به اهل جمع مي‏رسد،

فرياد مي‏زند: آهاي اهل محشر! هركس به گردن من منتی دارد، هرکس از من طلبی دارد، الان بیاید طلبش را بگیرد تا گردن من از زير بار او بيرون بيايد.

این خلاصه روایت است.

يكي عرض مي‏كند: يا رسول الله! كيست كه از شما طلب داشته باشد؟

مگر پيغمبر بخور و ببر بود؟ پيغمبر خرجي نداشت كه از اين و از آن قرض كند و ماهي آزاد شصت تومان بخرد و بخورد. نواب پيغمبر هم اين كارها را نمي‏كنند، ملتفت باشيد. پيغمبر به يك لقمه نان و پنيري، پنير هم نبود، نان و سركه‌اي و نان و نمكي، آن هم نان جو، به همین هم قناعت مي‏كرد. پيغمبر از كسي براي مخارجش قرض نمي‏كرد.

كيست كه شما مقروضش باشيد و از شما طلب كار باشد؟ شما منت بر گردن اهل عالم داريد، كيست كه بر گردن شما منت داشته باشد؟

اين‌ها حديث است، البته عین عبارت حدیث را نمی‌گویم، مضمونش را براي شما مي‏گويم و آب و لعابش از من است تا بچه‌ها خوب متوجه شوند.

مي‏فرمايد: چند نفر از من طلب كار هستند، بر گردن من منت دارند، آن‌ها بيايند.

چه كساني هستند يا رسول الله؟

مي‏فرمايد: يكي از آن‌ها آن كسي است كه «كسي عري من ذريتي»[10]، يك بچه برهنه من را پوشانده باشد.

زمستان است، بچه سيد، لباس درست ندارد، يك لا پيراهن نازك، حتي گرمكن هم زير پيراهنش نیست، يك كت فاستوني نخي، نازك، يك كيف پاره‌اي هم دستش است، پای بي‌جوراب در كفش‌هاي پاره، مي‌لرزد و مدرسه مي‏رود، دل آدم كباب مي‏شود.

خاك بر سر مسلمان بي‌همت، مسلمان بي‌وجدان، مسلمان ناسپاس، مسلمان حق‌ناشناس، فرزند خودش زير لباس غرق شده ‏است، یک گرمكن، آن هم گرم‌كن انگليسي، روي آن يك نیم كت، روي آن يك پیراهن كش كاموائي فرد اعلاء، روي آن يك نيم كت، روی آن يك كت، روي آن پالتو، روي آن باراني، همين‌طور مثل يك الاغي که آن را بار کنند!

تنكه! روي تنكه زير شلواري، روي زير شلواري يك شلوار اطو كشيده، آن هم پشمی كلفت، پاهايش را هم دو جفت جوراب كرده، داخل پوتين، پوتين هم داخل گالش، دور گردنش هم يك شال گردن، كره خر خودش اين‌طور، آن‌وقت فرزند فاطمه‌زهراء3 آن‌طور!

آي خاك بر سرت بكنند، نمك ناشناس، كور،

اين فرزند آقاي تو است، فرزند مولاي تو است، فرزند معلم تو و آبا و اجداد تو تا هزار و چهار صد سال پيش است. او فرزند ولي‌النعمه‌اي است كه تو را از حيوانيت به درجه انسانيت رسانده ‏است. او فرزند او است.

حالا او اين‌طور برهنه و سفيد و زرد و لاغر و لرزان و ضعيف باشد؟ بچه تو از روز لباس نتواند راه برود، بي‌پير از در خانه هم كه مي‏آيد داخل اتومبيل سوار می‌کنند تا دم مدرسه، بلكه از اطاق خواب تا مستراح او را سوار اتومبيل مي‏كنند تا سرما به او نخورد.

آن وقت اين حاج آقا چشمش به آن بچه سيد مي‏افتد، رحمش نمي‏شود، اي خاك بر سر من!

امت پيغمبر، فرزند پيغمبر را به بازار می‌برد، براي او يك پيراهن کش مي‏خرد، يك كت فاستونی مي‏خرد، يك پالتو مي‏خرد، يك شال گردن مي‏خرد، يك كلاه گرم ‏مي‏خرد، شلوار براي او تهيه مي‌كند، ارسی خوب تهیه می‌کند، مي‏گويد: برو قربان جدت بروم، برو آقاجان.

پيغمبر مي‏گويد: هركس يكي از ذريه من را در برهنگي پوشانده ‏است، او از من طلبکار است. من، ممنون او هستم. بيايد تا طلبش را بدهم.

يك وقت يك كربلایي از جا حركت مي‏كند، حاج بابائي، حاج بی بی، جلو می‌آید مي‏گويد: يا رسول الله، من يك وقتي از بازارچه نایب السلطنه رد مي‏شدم، يك بچه سيدی را برهنه ديدم، يا داخل خانه علوی رفتم ديدم، دخترهايش برهنه هستند، دلم كباب شد، آمدم يك دست لباس دوخته ساخته پرداخته خوب كه براي دخترهای خودم تهيه كرده بودم در بقچه گذاشتم، بردم آن دختر فاطمه زهراء3 را نو نوار کردم.

حضرت مي‏فرمايند: درست است، بیا این‌جا.

زیرا آن روز دیگر كسي نمي‏تواند حقه سوار پيغمبر كند، آن‌جا جاي تدليس و تظاهر و ریش حنا کردن و تسبيح بدست گرفتن و دروغ پردازی کردن و خودت را جا بيندازي، جای اين حرف‌ها نيست.

اين يكي.

دو،

آن كسي‌كه يكي از ذريه من را از گرسنگي سير كرده باشد.

سيد همسايه‌اي است، پر تخمه است، پير هم شده ‏است، هفت هشت تا هم دختر و پسر دارد. حبه ندارد به دبه بزند، كاسبي درستي ندارد، پياز و سيب زميني ناپيدا شده تا چه برسد به روغن كرمانشاهي و برنج دم سياه و گوشت آهو و دراج و كبك. بدبخت همان‌طور گرسنه، بچه‌هايش هم گرسنه، رویي هم ندارند به کسی بگويند، آبرومند هستند. همسايه فهميده ‏است، به خانمش مي‏گويد: امشب پلو بيشتری بار كن، نزديك عيد نوروز است، يك قاب بزرگ پلو، رزقكم الله و جميع المحصلين بمحمد و آله الطاهرين:،

شكر پلو، شیرین پلو، تويش مي‏ريزد و بعد هم يك كاسه قيمه، يك كاسه قورمه سبزي، يك دانه ماهي، يك سيني اين‌طوري بار مي‏كند، در خانه سید را می‌زند مي‏گويد: آقازاده محترم در را باز بفرمائيد، يك مجمع اين‌طوري، نوش جان بفرمائيد و به مستحب شب جمعه عمل کنید، يك بچه براي حضرت زهراء3 زياد كنيد.

مي‏خورند، كيف مي‏كنند و لذت مي‏برند. مي‏آيد مي‏گويد: يا رسول الله من يك شب با همسايه‏ام، مثلا بنام بي بي فاطمه یا بنام سید حسین، گرسنه بودند، ما آن‌ها را سير كرديم.

پيغمبر مي‏فرمايند: درست است.

سه،

«من آوي ذريتي»[11]، آن كس‌كه يكي از ذريه من را که سر پناهی نداشته، اتاقی برای زندگی نداشته، اتاقی به او داده و گفته: سید جان، اولاد پیغمبر، بیا. در بیرونی ما، ده اتاق است که سگ در آن‌ها پاس نمی‌دهد. دوره سال يك مرتبه، اگر در يكي از اطاق‌ها را باز كنيم، آیا مهمانی بيايد یا نه. بيا قربان جدت بروم، هوا سرد است، تو زن و فرزند داری. بیا این دو اتاق را بگیر زندگی کن، مال الاجاره نمي‏خواهم.

كه اين سيد از زحمت لحاف به دوشي و هر ماه صاحب خانه بي‌انصاف كه خمس هم به گردن او است و مي‌تواند از بابت خمس هم حساب كند. مدام اين بي‌چاره را بيرون كند، و اسباب آن سید را به کوچه بریزد. مي‏گويد: بيا زمستانی اين‌جا راحت زندگی کن.

سید می‌آید و راحت، مي‏گويد: خدا خيرت بدهد.

پيغمبر مي‏فرماید» كسي‌كه ذريه من را از بی‌مکانی ماًوي بدهد، از من طلب دارد.

آن‌وقت حاج محمد تقي، یا مشهدي محمد علي، حركت مي‏كند مي‏گويد: يا رسول الله، من در سال فلان، در زمستان كه خيلي سخت بود فلان سيد را برداشتم و بردم، او و فرزندان او را بردم و جا دادم.

كسي‌كه ذريه من را ماًوي بدهد، كسي‌كه يك گرسنه‌اي از اولاد من را سير كرده باشد، كسي‌كه يك برهنه‌اي از اولاد من را پوشانده باشد، از من طلب دارد، من زير بار منت او هستم، بيايد تا طلب او را بدهم.

از اين‌طرف، از آن‌طرف، اخيار، ابرار که این خدمت‌ها را کرده‌اند، یکی پس از دیگری خدمت پیغمبر می‌آیند و خودشان را معرفی می‌کنند. آن‌جا هم گفتم نمی‌شود کسی خودش را قالب کند. آن‌جا بازار شازده بازار نيست، هركس کار خیركرده مي‌تواند ادعا كند و هركس آن کارها را نكرده است جای تقلب نیست.

خوب كه همه جمع شدند دستش را به دعا بلند مي‏كند و مي‏گويد:

خدايا اين‌ها امت من هستند و در دنيا به من محبت كرده‏اند، فرزندان من را از نظر من پرستاري و نگه‌داري كرده‏اند. خدا روز جزاء و روز پاداش است، به آن‌ها چه عطا مي‏كني؟

خطاب مي‏رسد: امر بهشت كه دست تو است.

اصلا كليد بهشت دست اميرالمومنين7 و پیامبر9 است، او مالک است. حضرت زهراء3 هم مالك بهشت است. اين را از من داشته باشيد: آدم7 و نوح7 و ابراهيم7 و شيث7 و موسي7 و عيسي7 و حتي خاتم الانبياء9 به بهشت مي‏روند، هركدام در مقام خودشان مي‏روند، جاي مي‏گيرند.

حضرت پيغمبر آمده، جای او محله فردوس است، فردوس اعلي، آن‌جا قصر و ویلای پیامبر است. حضرت موسي7 و حضرت عيسي7، هر پيغمبري هم در قصرش است.

اما حضرت زهرا7 که به بهشت می‌آیند، ندا بلند مي‏شود: بي بي تشريف آوردند. انبياء، اولياء، صلحا نزد حضرت زهراء3 تشريف مي آورند و به حضرت زهراء3 خير مقدم مي‏گويند.

این روايت است. طلبه‌ها! هیچ فهمیدید یعنی چه؟

موسي7 و عيسي7 و نوح7 و ابراهيم7، به بهشت مي‏آيند، بسیار خوب ملائكه مي‏گويند: (سلام عليكم جنتكم فادخلوها خالدين)[12]، ملائكه، خدمه و اكله بهشتي، به انبياء می‌گویند: مشرف فرمودید.

اما حضرت زهرا3 که می‌آیند به انبیا گفته می‌شود: بي بي آمدند! بي بي آمدند! پيغمبر، موسي7 و عيسي7 و نوح7 و ابراهيم7 و آدم7 حركت مي‏كنند، همه به منزل حضرت زهراء3 مي‏آيند و به حضرت زهراء3 خير مقدم مي‏گويند.

بهشت حالا حسابي بهشت شده است، بهشت برای خودت است، هركاري مي‏خواهي بكن، هركجا خواستي برو.

چه کسی جرات دارد نفس بكشد. آن‌جا، رضوان مي‏تواند حرف بزند، پيغمبر صاحب بهشت است، در بهشت ديگر جاي اين حرف‌ها نيست، همه در جوار ائمه طاهرين: مي‏روند.

اين روايت را علامه حلي، خریط حديث است در وصيت نامه‌اي كه براي پسرش فخرالمحققین نوشته است از ميان روايات انتخاب كرده است و براي پسرش استناد به اين روايت كرده ‏است و گفته است: «عليك بصله ذريه محمد9»، بر تو باد كه با فرزندان پيغمبر پيوند پيدا كني.

خدايا به حق پيغمبر قسمت می‌دهم، به ما توفيق رعايت نعمت‌هاي معنوي پيغمبر را و به جا آوردن حق آن نعمت‏ها را عطا بفرما.

ديگر بس است، من دو كلمه شروع مي‏كنم، بعد روضه خوانده مي‏شود، شما قدری اشك بريزید. از همين‌جا شروع مي‏كنم:

يا رسول الله جايت خالي،

«اين الرسول و صغر كان يرشفه يدقه بقضيب كفه مخلوع

بمیرم.

صغر به معنی لب و دهان است و رشف به معنی بوسیدن است.

بعضي‌ها متوجه شدند چه گفتم، براي اين كه همه متوجه شوند بگويم:

چوب خزران بستان اي فلك از دست يزيد آسمان بر سر ببريده بسوزد دل من

التماس دعا از شما طلبه‌ها دارم، اشک شما طلبه‌ها در نظر من قیمت دارد.

به حال آمدید. هرکس اشکش آمد ناله کند.

سر و تشت زر و ؟؟؟ 1:05:15

سال سوم ورود من به تهران بود، يك روز از بازار بين‌الحرمين رد مي‌شدم، يكي از حمال‌ها جعبه‌اي پشتش بود، سيخ آن جعبه گرفت به صورت من و خراشي داد، دو سه قطره‌ای خون بر ریش من ریخت. خواستم بروم مسجد جمعه، خودم را بشويم، گفتم مي‏روم خانه، خانه بشویم بهتر است. آمدم درب خانه، در خانه مرحوم مبرور حاج سيد مهدي خرازي رضوان‌ الله‌ عليه می‌نشستیم. يك دختري دارم كه حالا مزوجه است و اولاد دارد و اصفهان است. آن زمان بچه بود، شش، هفت ساله بود. او آمد درب را باز کرد. تا چشمش به صورت من افتاد و دید بر ریش من خون ریخته است، چنان داد زد، مادرش را صدا زد: وای مادر، آقام چرا چنين شده؟

گفتم: بابا هيچ‌طوري نشده، سيخي خورده، كمي ‏زخمي ‏شده ‏است.

آقاجان خدا مرگم بدهد، چرا این‌طور شده‌ای.

تا من نرفتم کنار حوض، ریشم را پاک نکردم ما نتوانستیم ناهار بخوریم.

دختر سر بریده پدر را ببیند،

واويلا

محاسن پر خون پدر،

علاوه بر همه آن‌ها ببیند يزيد آن قدر چوب خیزران بر صورت امام حسين7

خدایا به لبان چوب خورده امام حسین7 و چشمان گریان ذریه‌اش، به زودی امام زمان را ظاهر فرما.

ما را به دیدار و به نصرت آن بزرگوار سرافراز فرما.

ما را در ظل لواء ولای او از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه حفظ فرما.

دل ما را از محبت و ولایت آل محمد: مملو و سرشار فرما.

قلب مطهر امام زمان را از ما خشنود بدار.

سایه عز و ولایش بر سر ما و همه شیعیان، بل همه مسلمین جهان مستدام بدار.

همه را در پناه حضرتش از شر کفار و ضر اشرار حفظ فرما.

شر یهود و نصاری را به حق تورات و انجیل و قرآن به خودشان برگردان.

مسلمانان را بر کفار، مظفر و پیروز و غالب و منصور بدار.

گویندگان کلمتین شهادتین در هر نقطه روی زمین هستند، همه را معزز و معظم و محترم و در امن و در امان و عز و در رفاه نگه بدار.

مشکلات همه را آسان فرما.

گرفتاری‌ها برطرف گردان.

بیماران لباس عافیت بپوشان.

بیماری جهل را از ما دور گردان.

روحانیت ما را قوی و معزز فرما.

روحانیون مجلس ما، سلسله جلیله طلاب علوم دینیه و محصلین آداب شرعیه، به حق امام زمان کوچک و بزرگ آن‌ها را همه حفظ فرما.

بر تاییدات و توفیقات و نورانیت قلب آن‌ها و تقوای آن‌ها بیافزا.

به اولیایی که آن‌ها را بر این کار برگماشتند، طول عمر، توفیق کامل، عز شامل، مرحمت بفرما.

آن‌ها که در این مسجد عبادت تو را کرده‌اند، یا دو کلمه تحصیل علم کرده‌اند و مرده‌اند، بیامرز.

آن‌ها که هستند تایید بیشتر عنایت بفرما.

خدمات، عرض ارادات از موسسین این مجلس، خدام مجلس، قبول بفرما.

پاداش جمیل و جزیل در دنیا و آخرت به همه خدمت‌گزاران مرحمت فرما.

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]

[12]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 10:15 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی تهران


مجلس 5

https://drive.google.com/file/d/1Zxwl9f ... ur2U-/view
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی)[1]

به مطلب خودمان برگردیم.

ذا القرباي پيغمبر، قدر مسلم قطعي كه لاشك فيه و لاريب، امروز وجود مسعود اعلي حضرت امكان مكنت و كيهان شوكت حضرت بقيه الله ارواحنا فداه مي‏باشد و ما بايستي از چندين جهت به اين بزرگوار محبت داشته باشيم.

يك جهت اوليه كه پيرو عرايض چهار شب گذشته ما است، اين است كه:

ايشان ذريه پيغمبر هستند و اولاد مسلم قطعي پيغمبر هستند و اجر رسالت و مزد نبوت پيغمبر اين است كه ما به امام ‏زمان محبت داشته باشيم. ما مسلمان هستيم و ما به بركت پيغمبر به بندگي خدا و به اعمال صالحه هدايت شده‏ايم. اگر اين پيغمبر و آئين مقدس او نمي‏بود، حالا معلوم نبود كه ما چه بوديم؟ يا مثل نياكان خودمان آتش‌پرست و آفتاب‌پرست و ماه‌پرست و ستاره‌پرست و همین‌هایی که الان هستند، مانند این‌ها مي‏شديم و بوديم. در مقابل ستاره خشوع و خضوع مي‏كرديم، در مقابل آفتاب سر فرد مي‏آورديم، در مقابل آتش مي‏ايستاديم و زيارت‌نامه آتش مي‏خوانديم،

اي خاك بر سرتان! الان هم در آتشكده‏ها كه برويد، هنوز آتشكده هست، در يزد هست، در كرمان هست، هنوز هم نشانه‌هاي اجداد ما هستند، گبرها، در مقابل آتش مي‏ايستادند و در مقابل آتش تعظيم مي‏كنند، اي خاك بر سرتان!

اگر اين پيغمبر نمي‏بود و هدايت پيغمبر نمي‏بود، حالا ما مثل حيوانات بوديم. به بركت اين پيغمبر با خدا آشنا شديم، به بركت اين پيغمبر روحانيت قلب پيدا كرديم و به مقامات نوراني انبياء واقف و عارف شديم و چه چه.

پس مزد اين تربيت پيغمبر و رسالت او این است كه ما فرزند او امام ‏زمان را دوست داشته باشيم. پدر ما است، و ما ايتامي ‏هستيم كه پدر ما از سر ما دور است، دست ما به دامان پدرمان نمي‏رسد، و مقتضاي حقوق ابوت و بنوت چنين است.

سه جور پدر داديم:

«اب يعلمك اب يولدك اب يزوجك»[2]، يك پدری است كه ما از صلب او به دنيا آمده‌ايم، يك پدری است كه ما در اثر تربيت علمي ‏او عالم و ملا شده‌ايم، يك پدری هم هست كه زن به ما داده ‏است، دخترش را گرفته‌ايم.

و اين پدرها هركدام برگردن ما حق دارند، و باید احقاق حق آن‌ها را بجا آوریم. اولين درجه احقاق حق، محبت به آن‌ها است، بايد ما از اين جهت به امام زمان محبت داشته باشيم. امام‏ زمان پادشاه ما است، ما رعيت او هستيم، شاه حقيقي اوست. اين شاه‌هاي ظاهري، شاه‌هاي پوشالي هستند، سلطنت آن‌ها، سلطنت پوشالي است. سلطنت واقعيه را امام ‏زمان دارد. بر زمين، بر آسمان، بر آب، بر خاك، بر آتش، بر باد، بر نفوس، بر همه چيز تسلط دارد. سلطنت و تسلط، يك ماده ‏است.

اين سلاطین ظاهريه به قدر پشه‌اي هم تاثير ندارند. يك پشه‌اي كار را آن‌ها را مي‏سازد، تعارف هم ندارد. البته به حسب ظاهر خيلي مقام عُلوی دارند، در راس اجتماع هستند و فرمان‌فرما هستند، ولي به حسب واقع هيچ نيستند. يك پشه‌اي آن‌ها را از بين مي‏برد. مگر نمرود، پادشاه نبود؟ از آن قلدرهاي قلتشنگ عجيب و غريب بود، باد هم به بيني‏اش افتاده بود، مدعي خدائي شده بود. دستور فرمودند به يكي از نظامي‏هاي هوائي، نيروي هوائي، پشه‌ها، آن هم به يك فرد بسيار كوچكي، به يك پشه بسيار كوچكي كه با چشم ديده نمي‌شد، بايد ذره‌بين بگذارند، عينك بگذارند تا او را ببينند. گفتند: برو حساب آن مردک را صاف كن. آمد و داخل بيني‌اش رفت، همان‌جائي كه باد مي‏اندازد. زمين و آسمان را از خویش مي‏داند. رفت داخل بيني، يك جاي نرم و ملايمي‏ را پيدا كرد. انژكسيون را بيرون آورد، دو سه انژكسيون به اعصاب خيلي لطيف او زد، مسموم شد. بنا كرد به خاريدن، انگشتش را داخل برد، انگشت او كه به آن نمي‏رسد، او در يك پناهگاه و دژي جا گرفته است كه سر سوزن هم به او نمي‏رسد. پشت سر هم خاراند، او هم فشار آورد، هيچي، ورم كرد و نفس قطع شد و رفت.

يك پشه‌اي كار آن‌ها را مي‏سازد. پس سلطنت آن‌ها، سلطنت اعتباري پوشالي است، و الا سلطنت واقعيه آن است كه پشه چیست؟ فيل را هم با يك توجه از بين ببرد. اين است معناي سلطنت. و اين‌چنين سلطنتي از آن امام ‏زمان ارواحنا فداه است. بخواهد آفتاب را از محل خودش بكشد و بياورد، مي‏تواند، بخواهد كره زمين را از جا بلند كند، مي‏تواند، اين را سلطنت مي‏گويند. ما رعيت او هستيم. او پادشاه ما است، پادشاه حقيقي ما امام زمان است، و رعيت بايستي احقاق حقوق پادشاه خود را بكند. اولين درجه حق آن است كه او را دوست بدارد. ما بايد امام ‏زمان را دوست بداريم.

امام ‏زمان ولي النعمه ما هستند: «بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الارض و السماء»[3] به بركت وجود آن حضرت، ما جان داريم، نان می‌خوریم، دندان داريم، حيثيت و اعتبار داريم، مال و منال و اهل و عيال داريم، عزت و آبرو داريم، همه چيز داريم، همه چيز ما، علم ما، فهم ما، شعور ما، قدرت ما، رحمت ما، حسن ما، حساب ما، همه به بركت امام ‏زمان، ولي النعمه ما است، بايستي او را دوست بداريم. از جهات متعدده ما بايد به امام زمان خودمان محبت پيدا كنيم.

اين‌جا يك جمله‌اي هست، باز هم عده زيادي اهل علم تشريف دارند، من به حضور آن‌ها و ديگران عرض كنم، ممكن است يك سئوالی پيش بيايد، آن سئوال را از نظر علم، حل كنيم. ممكن است سئوال پيش بيايد كه:

آشيخ! مگر محبت را هم مي‏شود در خود به وجود آورد؟ محبت يك امر غير اختياري است، نسبت به هركس آمد، خوب آدم او را دوست مي‏دارد، وقتي هم نيامد، خير. چطور می‌گویی محبت پيدا كنيم؟

در شرح اين مطلب يك مقدمه كوچكي مي‏گويم:

محبت‏ها دو جور است:

يك محبت‌هاي غيراختياري است، از اختيار آدم خارج است نمي‏تواند دوست نداشته باشد. مثل محبت مادر به فرزند. پدر هم به فرزند خود محبت دارد، ولي مادرها‏ عجيب هستند، مادرها مجنون بچه‌های خود هستند، ديوانه بچه‌هايشان هستند، عاشق بچه‌هايشان هستند. محبت مادر به اولادش، غير اختياري است، سياه باشد، سفيد باشد، صحيح باشد، غيرصحيح باشد، به هر شكل و قيافه‌اي باشد، به هر حال و خلقی كه باشد، مادر بچه‏اش را دوست مي‏دارد. بچه‌اي سياه، زائيده است، مثل ذغال، قد کوتاه مثل هندوانه، بچه‌اي شش انگشتي زائيده است، بچه‌اي بته، انف‌الناقه و گوژپشت، كچل، چشم‌ها گرد، لب‌ها كلفت و دُرمه، بيني گشاد، زائيده است. آب چشم و بيني و دهان و اين‌ها به هم مخلوط شده كه آدم از نگاه كردن به او استفراغش مي‏گيرد. آن‌قدر اين مادر او را دوست مي‏دارد، كانّ اين يوسف ثاني است، اين طاووس برای او است، اين برای او ماه شب چهارده ‏است. چنان او را مي‏بوسد، مي‏بويد، بغل مي‏گيرد، توي تعفن‏ها، بچه غرق است، اصل يك قازوره است، مادر همچنان او را بغل مي‏كند. اين محبت غيراختياري است، مادر نمي‏تواند بچه‌اش را دوست نداشته باشد.

لذا بر اين محبت امر و نهي نشده ‏است، زیرا متعلَق اوامر و نواهي بايد اشيائي باشند كه تحت قدرت و اختيار باشند، امر و نهي به امر غيراختياري تعلق نمي‌گيرد. هيچ وقت خدا به من و شما نگفته است به هوا بپر، چون نمي‏توانيم و قدرت نداريم. هيچ وقت هم نگفته است كه به هوا نپر، چون ما نمي‏توانيم بپريم كه نهی كند كه نپر، نمي‏توانيم بپريم تا امر كند و بگويد بپر. دائما امر و نهي به افعالي تعلق مي‏گيرد كه تحت قدرت و اختيار ما باشد، به امر غير اختياري، نه امر می‌گیرد و نه نهي.

اين در فقه و اصول و معقول و كلام و همه جا مسلم است. اين محبت مادر به بچه، چون غير اختياري است، نه متعلَق امر است و نه متعلَق نهي است.

اما يك دسته محبت‌ها است كه اختياري است، مي‏تواند انسان آن محبت‌ها را در دل خودش موجود كند و مي‏تواند از دلش بيرون بياندازد و معدومش كند. اين‌چنين محبت‌هائي متعلق امر و نهي هم در قرآن شده‏ است،: (لا تتولوا قوما غضب الله عليهم)[4]. كساني را كه خدا بر آن‌ها غضب كرده است دوست نداشته باشيد. محبت به آن‌ها نداشته باشيد. اولياء خدا را دوست بداريد. در قرآن، در روايات به محبت اولياء خدا امر شده ‏است، و از محبت اعداء و دشمنان خدا نهي شده ‏است. اين محبت‏ها معلوم مي‏شود اختياري است، تحت قدرت و اختيار ما است، و الا امر و نهي به آن تعلق نمي‏گرفت.

حالا، از من مي‏پرسيد چگونه اختياري است؟

من براي شما بيان مي‏كنم:

در روانشناسي كه من خودم يك مدتي مشق آن را كرده‏ام، در این کارها بوده‌ام. همه اين سوراخ‌ها را سر زده‏ام، عملا.

در روانشناسي مسلم است كه تلقين به نفس در انسان تاثير مي‏كند. حضرت اميرالمومنين7 مي‏فرمايند:

ا تزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

دوائك فيك و لاتبصر و دائك منك و لا تشعر

و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر

من پنج منبر عظيم درهمين شعر حضرت دارم:

دوائك فيك و لاتبصر و دائك منك و لا تشعر

مي‏گويد: درد تو از خود تو است و نمي‏فهمي، داروي درد تو هم در خودت است و نمي‏فهمي.

راست مي‏گويد، همین‌طور است. از چندين راه راست مي‏گويد: يك راهش همين است كه امشب من بيان مي‏خواهم بكنم.

ما خودمان در خودمان مي‏توانيم تاثير كنيم، خودمان، خودمان را عوض كنيم. راه دارد، يكي از راه‌هايش تلقين به نفس است، به خودت وارد كني، تلقين كني، در مغز خودت بچپاني، و لو دروغ باشد، راست مي‏شود.

حالا براي طلبه‏ها كه هستند يك نكته بگويم:

بنده در اوایل طلبگي‏ام كه مثل شما بودم، سن هفده، هجده، نوزده، خيلي مشغول بودم، بیشتر از شما مشغول بودم. من الان كمتر طلبه‌اي را مي‏بينم كه به قدر زمان جواني و طلبگي من كار كند. بنده تا دوازده ساعت پي در پي، کتاب شفاي ابوعلي‌سينا را مطالعه مي‏كردم و خسته نمي‏شدم. شب‌ها تا دو بعد از نصف شب به اصطلاح امروز، من مشغول مطالعه و نوشتن درس و مطالعه درسي كه مي‏خواستم براي طلبه‏ها بگويم، بودم. ساعت دو بعد از نصف شب، يك لقمه نان مي‏خوردم، بعد هم سحر، بين الطلوعين بلند مي‏شدم نماز مي‏خواندم، بروم مباحثه، بحث كنم و درس بگويم و در س بخوانم.

خود اين كثرت اشتغال، تنگ خلقي و خلق تنگی براي من آورده بود، كم حوصله بودم، اخلاقم تند شده بود. پدر و مادرم و برادران و خواهران كوچك‌تر از من جرات نمي‏كردند در مقابل من حرف بزنند، دو كلمه كه حرف مي‏زدند، می‌گفتم: سكوت، حرف نزنيد. يا مشغول مطالعه بودم، يا مشغول نوشتن بودم. در خانه هم كه ‏اندروني و بيروني نداشتيم، دو تا اطاق داشتيم. آقا به پدرم، به مادرم، به برادرهايم، و به خواهرهايم تغير مي‏كردم، خيلي با خشونت رفتار مي‏كردم. اين‌ها هم بدبخت‌ها، چون من يك نفر يك دانه بودم درميان آن‌ها كه درس مي‏خواندم، خيلي پدر و مادر من علاقه داشتند من درس بخوانم. برادران و خواهران هم محكوم امر پدر و مادر بودند. آن‌ها براي اين‌كه من درس مي‏خوانم، بيچاره‏ها صبر مي‏كردند، تحمل مي‏كردند.

يك وقت من ديدم خيلي بد شده ‏است، اين‌ها جرات نفس كشيدن ندارند، آن خواهر من، بدبخت، تا می‌خواست يك كلمه با مادرم صحبت ‏كند، مي‏گفتم: هيس سكوت كن. برادر كوچكم مي‏خواست با آن برادر ديگرم حرف بزند، تا اين‌كه شروع مي‏كرد می‌گفتم: هيس.

اين زندگي نشد، زندگی آن بدبخت‌ها مردگی شد، برای این‌که من مي‏خواهم چهار تا كلمه كتاب نگاه كنم. خيلي متاثر شدم، رفتم به حرم امام رضا7، به حضرت عرض كردم اين درد پيدا شده ‏است چاره كنيد. چون درست در نمي‏آيد، پدر من ناراحت، مادر من ناراحت، برادرهاي من، خواهرهاي من، قوم و خويشان من كه گاهي مي‏آمدند بايستي صم بكم عمی فهم لایفهمون و لايسمعون و لايتكلمون و لايعقلون باشند. اين‌که درست نيست. اين درس خواندن نشد.

رفتم به امام رضا7 گفتم: اين درد پيدا شده است، علاجش كن.

چون من هم از ناحيه مادر، هم از ناحيه پدر سپرده به امام رضا7 بودم.

از حرم كه بيرون آمدم يا نيامدم، نزدیک كفش‌داري آستانه مباركه به قلب من القا شد، برو از راه تلقين خودت را درست كن. فهميدم،

عرض كردم در خيلي از وادي‌ها من وارد شده‌ام، سرم از هرجا در آمده است، شريعت و طريقت، اما حقيقت خیر. اين بامبول‌بازي‏ها و درويش بازي‏ها همه‌اش غلط است، كارهاي سير و سلوك نفسي را بلد هستم، اشخاصش را هم ديده‏ام. فهميدم چه چیز به نفس من القاء شد،

آمدم.

آدمي فربه شود از راه گوش

اين راه گوش، سوراخ عجيبي است، تا به مقام فواد انسان رخنه مي‏كند و قلب را زير و رو مي‏كند. به سلامتي شما ما آمديم، از همان شب اول، شروع به تلقين به نفس كرديم. اتاق کوچکی بود، اسمش کتابخانه بنده بود. همان‌جا رفتم و نماز مغرب را خواندم، بعد مثل بچه نقل، موًدب دوزانو رو به قبله نشستم و شروع به صحبت كردن با خودم كردم. بلند بلند!

من چقدر خوش اخلاق هستم!

به جان خودم شب اول بلكه شب‌هاي ديگر خنده‏ام مي‏گرفت، دروغ صرف،

من چقدر خوش اخلاق هستم! از نشستن با من حظ مي‏كنند، مثل دسته گل هستم، ماشاءالله، الحمدلله رب العالمين، خدا اين خلق خوش را از من نگيرد.

همين‌طور حدود بيست دقيقه بنده اين جملات را مي‏گفتم، بلند، نه اين‌كه فكر كنم، به زبان آوردم. من، ماشاءالله الرحمن، ميان اين همه طلبه‏ از من خوش اخلاق‌تر کیست؟ فحش به من بدهند، هيچ نمي‌گويم، يك مشتي گفتيم و خنديديم، تمام شد. فردا صبح نماز صبح را خواندم، باز مثل بچه نقل دو زانو مودب كفش‌هايم را درآوردم، رو به قبله نشستم، بعد از نماز باز گفتم. واقعا من ميان طلبه‌ها نمونه هستم، چه کسی مثل من و به اخلاق من و به آداب من و به حسن سلوك من است؟

شب بعد و فرداي بعد و شب بعد و فرداي پسين آن، حدود بيست، بیست و پنج شش شب، ما مشغول بوديم. البته اين به يك جلسه نمي‏شود، حدود بيست و هفت، هشت روز ما مشغول بوديم، شب، بعد از نماز رو به قبله مي‏نشستيم، كانّ دارم ذكر ياقدوس مي‏خوانم، مداوم اين حرف‌ها را می‌گفتم. صبح هم همين‌طور رو به قبله مي‏نشستيم، عوض اين‌كه الله اكبر و سبحان الله و لااله‌الاالله بگوئيم اين حرف‌ها را مي‏زديم.

به چهل نرسيد.

صوفي شراب آن‌گه شود صاف كه در شيشه بماند اربعيني

به اربعين نرسيد، چله، ناقص بود. یك شب نشسته بودم، ديدم پدرم به مادرم گفت: مادر محمود،

بله،

معجزه شده است.

بابا محمود! چرا هيچ حرف نمي‏زني؟

يك وقت من ديدم يك غوغایي ميان بچه‏ها است، اين به آن مي‏پرد، اين به آن حرف مي‏زند، تغير، تشتت، سر و صدايشان بلند است، من هيچ، همين‌طور خونسرد، «كان لم يكن شيئا مذكورا». ديدم اين تلقين به نفس، چنان من را خوش اخلاق كرده‏است،

بعد استرجاء كردم، ديشب، پريشب، به قدري من خوش اخلاق شده‏ام. واقعا همان‌طوري كه شب‌هاي اول مي‏گفتم و دروغ بود و خودم می‌خندیدم، همان‌طور مثل يك دسته گل شده‏ام. داد و فرياد آن‌ها، درشتي آن‌ها هيچ تاثيري در من ندارد.

خوب، بچه‏هستند، همين هستند، بچه را نمي‏توان مهار كرد، بچه است، شوخي مي‏كند، بچه است، حرف مي‏زند، بچه است، مي‏خندند، مي‏دود، حسابي عوض شدم، «من حيث لا اشعر».

دوائك فيك و لاتبصر و دائك منك و لا تشعر

بخواهي پهلوان و يل و شجاع بشوي، به خودت تلقين كن.

من مي‏توانم، من می‌کوبم، من مي‏زنم، پيش مي‏برم، من گبری ترسو نيستم، من دیو سپید ؟؟؟ 28:30 نیستم، من چنين هستم، من چنان هستم.

از این من من‌های دروغ بگو، يك وقت ديدي يل پهلواني شدي، من يك تنه به صف لشكر مي‏زنم، كارد زدن، كارد خوردن، شمشير زدن، شمشير خوردن، اين‌ها برای من چيزي نيست،

دائم بگو من، من، من، من، آن‌چنان مي‏كنم، من اين‌چنين مي‌كنم.

يك وقت ديدي آن‌چنان آن‌چنان تر شده‏‌ای.

از اين‌طرف، من كه كاري از دستم بر نمي‏آيد، من نمي‏توانم.

اين ترياكي‏ها نوعا به اين بي‌عرضگي هم كه مي‏گويند نيستند، اما بر خودشان بي‌عرضگي را تلقين مي‏كنند بي‌عرضه مي‏شوند، و الا ترياك آن‌قدرها تاثيري ندارد. ترياك يك خورده‌اي، چند دقيقه تحذيري در اعصاب مي‏آورد، حال آدم را به يك نشئه‌اي مي‏اندازد، و الا تاثيري كه پيدا مي‏كند و از كار مي‏افتند و تنبل می‌شوند، آن تلقين به خودشان است.

يك حكيم آلماني، نام او را به یاد ندارم. سي و پنج الی شش سال پيش، كه من بعضي كتب را راجع به منيتيزم و هپتوتيزم و اسپيرتيزم و اين وادي‌ها مطالعه مي‏كردم،

او مي‏گفت: با دو كلمه بشر مي‏تواند به اوج برود و با دو كلمه مي‏تواند به حضيض بيايد، اگر به خودش پيشروي را تلقين كند پيش مي‏برد.

تيمور لنگ در يك جنگي شكست سختی خورد، قشون او متفرق شدند، او هم مثل سگ آب نكشيده به اين سوراخ و آن سوراخ رفت. بالاخره به خرابه‌اي افتاد. قدري زخم و اين‌ها پيدا كرد، ضعف و زخم، افتاده بود، در فكر بود و مايوس بود كه اين چه كاري بود ما كردیم؟ گور باباي سلطنت كرده به اين زحمت‌هايش نمي‏ارزد، يك مرتبه چشمش به يك مورچه‌اي افتاد كه آن مورچه يك دانه گندم به دهان خود گرفته است، اين دانه هشت برابر مورچه است.

چون مورچه تا هشت برابر حجم و وزن خودش را بی‌پير با دندان مي‏كشد، مورچه خيلي قوي است. دانه گندم را به دهانش گرفته، مي‏خواهد بالاي يك ديواري برود، اين ده سانتي متر رفت، ثقل و حجم دانه او را پائين آورد و افتاد، باز بلند شد، دانه را برداشت، اين مرتبه تا پانزده سانتيمتر رفت، باز هم افتاد، تا بيست سانتيمتر رفت، باز هم افتاد، تا بيست و پنج سانت رفت، باز هم افتاد. شمرد، هفتاد الي هشتاد نوبت مورچه بالا رفت، افتاد، باز دو مرتبه رفت.

بالاخره رفت تا كله ديوار خودش را رسانيد.

تيمور گفت: به! ما از اين مورچه هم كمتر هستيم؟ ما نمي‏توانيم؟ يك زخم چيست، دو زخم چيست، يك شكست چيست، دو شكست چيست؟ بالاخره پيش مي‏برد.

همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند كه سليمان شود

مدام به خودش تلقين كرد، پيش مي‏برم، پيش مي‏برم، اهميت ندارد، بالاخره پيش برد و سلطنت را گرفت و رفت.

اين تلقين به نفس اثر دارد و در اين وادي باز من حرف‌ها دارم. فعلا همين‌قدر بس است.

آقا! از راه تلقين به نفس آدم مي‏تواند محب كسي بشود و كسي را محبوب خودش قرار بدهد و همچنين مي‏تواند از راه تلقين به نفس، دشمن كسي بشود و آن فرد را مبغوض خودش قرار بدهد، خيلي هم آسان است.

من حالا نمونه براي شما مي‏آورم:

شما آدم لئيم، آدمي‏كه از آخوند‌ها هم بدت مي‏آيد، چون جنست خبيث است، مثلا فرض کنید، اين‌ها همه تئوری است. شما اصلا آخوند را نمي‏توانيد ببينيد.

خوب،

بچه بعد از مشروطه، بزرگ شده در دبيرستان‌هاي فرنگي ماب، تلقيناتي به شما شده است، نسبت به آخوند و روحاني بدبین شده‏اید. حالا من يادت مي‏دهم يك كاري بكني، كه فدائي آخوند بشوي.

برو در خانه‏ات بنشين، همين كاري كه من كردم، دو زانو، مودب با حواس جمع، در سايه و یا در تاریکی شب، در جاي خلوت، بگو:

من اهل علم را دوست مي‏دارم.

و لو دروغ مي‏گوئي، و لو، مثل شب اول كه من دروغ مي‏گفتم، دروغ، خودت مي‏داني كه دروغ مي‏گوئي.

من اهل علم را دوست مي‏دارم، مخصوصا ملاي محله‌ام، بخصوص اين ملائي كه دارد براي من زحمت مي‏كشد، آقاي مجتهدي، حسابي هم دوست مي‏دارم، و بايد هم دوست بدارم، چه كسي مثل من علماء را دوست مي‏دارد؟ آن قدر دوست مي‏دارم كه دلم مي‏خواهد به آن‌ها سور بدهم.

به دروغ. تو به خون او تشنه‌اي، اما اين عبارت را بگو:

آن قدر دوست مي‏دارم كه مي‏خواهم نعلين او را جفت كنم، آن‌قدر آن‌ها رادوست مي‏دارم كه مي‏خواهم جمال مبارك آن‌ها را ببينم و حظ كنم.

همه‏ آن دروغ است، بگو، امشب نيم ساعت اين حرف‌ها را بگو. فردا صبح هم نيم ساعت اين حرف‌ها را بگو. فردا شب و سپس فردا شب و پسين فردا شب و فردا و پس فردا همين‌طور، سي تا چهل تا پنجاه شب این حرف‌ها را بگو.

من نمونه به شما دادم حالا برويد عمل كنيد ولي در نتيجه من را هم شريك كنيد.

عاقبت همان‌كه نمي‏توانسته است آخوند را بر روي زمين ببيند، سايه آخوند را با تير مي‏زده، آخوند را که می‌دیده کانّ قاتل پدرش را ‏ديده است، بعد از اين تلقينات به نفس چنان مهربان و دوست مي‏شود، همان آخوند را دوست مي‏دارد، سلام مي‏كند. چون در روز ده، دوازدهم، همين تلقينات او را وادار مي‏كند كه سلام كند.

او هم مي‌گويد: عليكم السلام و رحمه الله و بركاته،

مفتاح بزرگ‌تر دستش مي‏آيد: به به. چه آقاي خوبي بود اين آقا. من به او گفتم سلام، او گفت: عليكم السلام و رحمه الله و بركاته،

چقدر آن‌ها، مخصوصا آن آقا با اخلاق هستند. پس فردا آقا يك اين‌طوري به تو مي‌كند، تو همان اين‌طوري را صد برابر كن، به خودت تلقين كن، وادارت مي‏كند كه بروي دست آقا را ببوسي.

خرده، خرده تلقين تو را وادار مي‏كند كه به نماز جماعت آن آقا بروي، خرده خرده تلقين تو را وادار مي‏كند كه به خانه آن آقا و روضه آن آقا بروي، خرده خرده تلقينات تو را وادار مي‏كند كه بروي آقا را مهماني كني، به این‌جا که رسیدی، واعظ را هم خبر كن!

باور نداريد، برويد امتحان كنيد. كسي را دوست مي‏داري مي‏خواهي دشمنش شوي، تلقين به عكس كن.

اين كيست كه من دوست مي‏دارم؟ اه، مرده‌شور تركيب او را ببرد، كانّ از ما تحت خيابان شانزه‌ليزه پاريس افتاده‏ است. پدر نامرد. بچه كلب علي حمال، حالا باب افاده ندارد، فوكول و كراوات چيست؟

همين حرف‌ها را بگو.

من بدم مي‏آيد از اين فرنگي مبال‌ها، و فرنگي مآب‌ها، چون فرنگي مآب‌ها، مبالشان هم فرنگي مآب است.

به هر حالت.

من از آن‌ها بدم مي‏آيد، اين‌ها چنين هستند و چنان هستند.

دائم بگو، هي بگو، چهل شبانه روز كه بگوئي و بشنوي، دشمن می‌شوی، از ديدن او بدت مي‏آيد.

اين يك موضوع رواني است كه مسلم و قطعي است و تخلف هم هيچ ندارد. بنده خودم در وادی‌هایی عمل کرده‌ام. تعارف ندارد، باز می‌گویم طلبه‌ها یاد بگیرند.

بنده در جواني، آن‌چنان كه افتد و داني، شهوت داشتم. هركس بگويد: بنده ندارم دروغ مي‏گويد. این خر مقدسي و رياء و سالوس و عوام فريبي است. در جواني مگر عنين باشد و الا آدم صحیح سالم جوان، درسن جواني شهوت دارد. بعضي‏ها كه شهوت خركي دارند.

ما هم داشتيم، و بنده ناراحت بودم. صاف تصديق مي‌كنم تا طلبه‏ها ياد بگيرند. بنده ناراحت بودم، آن طلبه از ضمير «هي» مضطرب مي‏شد، بنده از خود «هي» مضطرب مي‏شدم. در كوچه اگر مي‏ديدم، تكان مي‏خوردم. با آن‌كه آن زمان در حجاب بودند، چادر و چاقچور و نقاب و روبنده و اين حرف‌ها داشتند، من از هيكل آن‌ها وقيافه آن‌ها و حركت آن‌ها تكان مي‏خوردم، ناراحت هم بودم. بنده مكرر روزه مي‏گرفتم، روزه زياد، براي آن‌كه نفس كوبيده شود و قدري حيوانيت من كم بشود، بدبختانه روزه در من خشكی مي‏آورد و شدت پيدا مي‏كرد.

يك روز رفتم به حرم امام رضا7 شكوه كردم كه با اين وضع نمي‏شود.

اين نفس بدانديش به فرمان شدني نيست اين كافر بدكيش مسلمان شدني نيست

فكري برايم بكن. من خيلي عادي حرف مي‏زدم، الان هم همين‌طور هستم، الان با امام زمان هم كه حرف مي‏زنم، همين‌طور حرف مي‏زنم، مثل این‌که با پدرم حرف مي‏زنم،

هيچ ترتيب و آدابي مجوي

آداب ظاهريه، آدم را از حقيقت و باطن نكشد، خوب است.

به هر حالت،

يا امام رضا7 فكری برای من بكن، مي‏خواهم درس بخوانم، اين‌طوري‌كه نمي‏شود.

باز به من القاء شد كه اين كلمه را تلقين به نفس كن. هر وقت تصادف كردي، اين كلمه را تلقين كن:

محمود!

اسم من محمود است.

بر عكس نهند نام زنگي كافور

پدرم نام من را محمود گذاشته است.

محمود! خدا حاضر است، بترس، خدا ناظر است بترس.

اين را بگو.

به سر مبارك خودم كه پدرم خاك‌شير نبات خرج كرده است تا بزرگ شده‏ام، مفت و مجاني بزرگ نشده‌ام،

بنده هشت الی نه نوبت،

از آن بالا مي‏آيد يك گله حوري

همچنان‌كه چشمم به آن‌ها مي‏افتاد، مي‏گفتم: محمود! خدا حاضر است، بترس. خدا ناظر است، مراقب باش.

خدا شاهد است، چنان آن اشتها زير پاي بنده له شد، چنان اين افعي سركش كوبيده شد و راحت شدم. هروقت اين پيش‌آمدها مي‏شد، دو تا از اين عبارت‌ها را بر خود تلقين مي‏كردم. البته هر موضوعی تلقين خاصي دارد.

اين تلقين به نفس است. از راه تلقين به نفس شما مي‏توانيد با مبغوض خود، محب شويد و با محبوب خود، مبغض شويد.

به نفس خودت تلقين كن: اين مردک دشمن خدا است، اين مردک كه ملحد است، این مردک کمونیست است، اين مردک بعثي است، بعثي هم جلد دوم كمونيستي است، سگ زرد برادر شغال است. این مردک مارکسیست است. مارکسیست یعنی بی دین. يعني مخالف خدا، يعني مخالف انبياء.

تلقين كن: اين پدر سوخته اين‌طور است، نگاه نبايد به او كرد،

حالا محبوبتان هم هست بگو. پنجاه روز كه گفتي تو با او دشمن مي شوي، اصلا نمي‏خواهي به شکل نحس او نگاه كني، عكس آن هم تلقين كني همين است. چون چنين است. چون تلقين اثر مي‏گذارد، راه‌های دیگر هم است، اما فعلا همین بس است. اين يك راه عمومي ‏همگاني است. حالا همين يك راه بس است. من مقيد هستم يك حرف‌هائي براي طلبه ها بزنم، يك سوراخ و سمبه‌هائي را به دست اين‌ها بیاید. چون مي‏دانم اين‌ها آن ابتلائات من را هم دارند. بحث كه زياد مي‏كنند، خلق آن‌ها تنگ مي‏شود، شهوت بر او غلبه مي‏كند، انقلاب فكر مي آورد، مسلم است. هركس بگويد من نيستم، بنده مي‏گويم: يا سالوس مي‏كند و عوام فريبي مي‏كند كه خر سواري كند يا اصلا او آدميزاد نيست. محال است شهوت در کسی نباشد و شهوت اضطراب مي‏آورد و من ناچار بايستي روزنه‌ها را براي طلبه‌ها فتح كنم.

چون چنين است و تحت اختيار است متعلق امر و نهي شده ‏است. (لا تتولوا قوما غضب الله عليهم)[5] (تلقون اليهم بالموده)[6]، با دشمنان خدا، با ملحدين، با فساق و فجاري كه به جنگ خدا رفته‌اند، محبت نداشته باشيد. اگر فرزند تو هم هست، به تلقين به نفس، عداوت او را به خودت تلقين كن و برعكس دوستان خدا، تلقين محبت كن، فهميدید؟

حالا بيا.

به سبب سلطنت امام ‏زمان، به سبب ابوت امام عصر، به سبب ولي النعمه بودن امام عصر، به سبب فرزند پيغمبر بودن امام عصر، روي چندين عامل و علل، ما بايد امام ‏زمان

را دوست داشته باشيم. نداري؟ به خودت دوستي حضرت را تلقين كن. 45:30

پنجاه شب، شصت شب و لو بنشيني و بگو:

من امام زمانم را دوست مي‏دارم، من نطفه‏ام پاك است، من از فاضل طينت اين خاندان هستم، من حلال‌زاده هستم، لقمه پدرم حرام نبوده ‏است، شير مادرم پاك بوده و حرام نبوده ‏است، من دوست امام زمان هستم، جانم به قربان او شود، به به، چقدر خوب است كه او را ببينم، آن خال هاشمي ‏را، «علي خده الايمن خال كانه كوكب دري»[7] دلم مي خواهد ببينم، به به، جانم قربان او شود. بيايد به دور او بگردم. آقاي من است، ولي‌النعمه من است، پادشاه حقيقي من است، پدر واقعي من است، چطور مي‏شود، اصلا مي‏شود بشری اين آقا را دوست نداشته باشد؟

دائم بگو، دائم بگو، يك وقت مي‏بيني راستي او را دوست داري. آن‌وقت در درجات محبت، آن‌جا عالم لطیفی است، نمی‌توانم بگویم. باید به ميدان بیایی تا ببيني،

حلواي طنطناني است، تا نخوري نداني،

با لفظ نمي‏شود، بايد در وادي قدم بگذاري تا بفهمي‏ درياي محبت چه درياي عميقي است. چه موج‌هائي محبت دارد. اگر امواج محبت متراكم شود، يك‌وقت مي‏بيني تو را به حضور حضرت حاضر مي‏كند.

يك كلمه از آن اسرار نگو را بيرون‏ انداختم، همين راه را بگير و برو تا به جائي رساند تو را كه يكي از جهان و جهانيان بيني، به جایي تو را مي‏رساند كه فدائي امام‏ زمان مي‏شوی، محبت كه شديد شود به عشق مي‏رسد، محبت كه قوي بشود به پایه عشق مي‏رسد، اصلا فدائي راه او مي‏شوي.

اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم

به اين پايه‏ها می‌رسی و رسيده‏اند.

يك قصه‌اي را مكرر گفته‏ام، نمي‌دانم در اين مسجد هم گفته‏ام يا نه؟ من قضايائي در دنيا ديده‏ام، همه‏اش حرف نمي‏زنم، از روی کتاب حفظ نمی‌کنم، پاي اين منبر و آن منبر ننشسته‏ام تا دزدی کنم و بيايم تحويل بدهم، بعضي چيزها را ديده‏ام. ديده‏ام جواني كه واقعا به پايه محبت و عشق رسيد، حضرت آتش او را خاموش كردند، شب فراق را به صبح وصال رسانيدند، آتش قلب او را به آب حيات وصال خویش خاموش كردند. اين را ديده‏ام. محبت عجيب است.

داديم به يك جلوه رويت دل و دين را تسليم تو كرديم همان را و همين را

من سير نخواهم شدن از وصل تو آري لب تشنه قناعت نكند ماء معين را

مي‏ديد اگر لعل تو را چشم سليمان مي‏داد در اول نظر از دست نگين را

اول درجه محبت كه در اثر تلقين نفس پيدا شود،

يك گوشه ديگر را باز كنم پنج الی شش دقيقه وقت دارم.

همچنان‌كه سوراخ محبت باز شد، تو خودت مي‏فهمي ‏كه چه زمانی اين روزنه مفتوح شده ‏است.

نشانه اول آن، اين است كه شما محزون و مغموم او هستيد. آن اول كه روزنه محبت پيدا شد، كه تو حالا دوست امام ‏زمان شدي، مي‏خواهي بفهمي دوست امام ‏زمان شده‌اي يا نشده‌اي؟ در اين مرحله وارد شده‌اي يا نه؟ نشانه دارد،

گواه عاشق صادق در آستين باشد

اول نشانه آن، اين است كه تا اسم او را مي‏برند، تو فكر او مي‏افتي، غصه مي‌خوري. مثلا تو فرزند خود را دوست مي‏داري، فرزند تو از اين شهر رفته است، به خارج رفته است، مي‏داني زنده ‏است، اما نمي‏داني كجا است؟ خبري از او نداري، هروقت تا به ياد فرزندت مي‏افتي، آهي مي‏كشي، فرزندم كجا است؟ خدايا كجاست؟ چكار مي‏كند؟ خدايا، اين را به زبان نمي‏آوري ولي در دلت مي‏گوئي. اين معنا در دلت موج مي‏زند و هر وقت به ياد او افتادي، فرزند تو كه محبوب تو است، از اين شهر و مملكت رفته است، مي‏داني زنده‏ است، ولي نمي‏داني كجا است؟ نمي‏داني چه كار مي‏كند؟ تا به ياد او افتادي، تا اسم او را بردند، تا خودت به ياد او افتادي، فوري يك آه سردي از دل پر دردت مي‏كشي كه كجا است؟ یا رب، فرزندم چه می‌کند؟

این نشانه آن است که تو او را دوست می‌داری. در فراق او مغموم هستی. مخصوص در خبر نداشتن از حالات او، مغموم و محزون هستی. حضرت يعقوب7 مي‏دانست، يوسف7 زنده‏ است و می‌دانست نمرده ‏است، چون عزرائيل7 او را قبض روح نكره است. وقتي عزرائيل7 او را قبض روح نكرده ‏است زنده ‏است، اما نمي‏دانست كجا است و چه می‌کند؟

(ابيضت عيناه من الحزن و هو كظيم)[8]، چشم‌هاي حضرت يعقوب7 از غصه سفيد شد. هروقت به ياد يوسف7 مي‏افتاد، می‌گفت: آي پسرم كجا است؟ فرزند دلبندم كجا است؟ چه كار مي‏كند؟ همين غصه او را به گريه مي‏انداخت، همان گريه چشم‌هاي او را نابينا كرد.

این نشانه است. اين‌جا ديگر پرده‏ها دارد، اوج‌ها و موج‌ها دارد، همه‏ آن را نمي‏شود گفت. حالا اگر ما وقت دیگری این‌جا منبر رفتیم ته پياله‌اي باید باشد که درباره آن بگوییم. همه را يك پارچه بريزيم، فردا منبر برويم چيزي نداريم. امشب الحمدلله حافظه‏ها كم شده ‏است، اين نوارها هم خراب مي‏شود ان‌شاءالله! يا گرما و يا رطوبت آن‌ها را از بين مي‏برد، شما هم حافظه نداريد، براي ما هم كه تكرار عادي است «هو المسك ما كررته» ؟؟؟ 56

يك پرده بالاتر آن،

هم و غمت به حدي مي‏رسد كه تو را از خوراك مي اندازد،

يك پرده بالاتر آن،

از خواب مي‏اندازد.

عجب من محب كيف ينام كل نوم علي المحب حرام

لي في محبتكم شهود اربع و شهود كل قضيه اثناني

خفقان قلبي و افتراق مقاصدي و دموع عيني و اضطراب جناني

خدايا به حبيب خودت خاتم الانبياء9،

كه حبيب به دو معنا است، صفت مشبهه است، در این‌جا هم اسم فاعل است و هم اسم مفعول است.

حبيب‌الله، يعني محب‌الله،

حبيب‌الله يعني محبوب‌الله،

چون هم محب و هم محبوب است.

خدايا به حبيبت خاتم الانبياء9، يك ذره از محبت امام ‏زمان را به كام ما بچشان.

اگر به قدر يك نيم گرم از آن محبت به كام شما بيايد، اصلا شما را عوض مي‏كند. خودتان مي‏فهميد كه چه شده‏ايد و از آن‌طرف آن‌قدر محبت مي‏آيد كه الي ماشاءالله. يك ذره از اين‌طرف بيايد، يك خروار از آن‌طرف مي‌آيد. عجیب است، «من تقرب الي شبرا فقربت اليه ذراعا»[9] این‌جا هر‌كس يك سر سوزن محبت به امام ‏زمان پيدا كند، يك تُن، نه يك خروار، محبت مي‏بیند. ديگر بعد از آن، «فظُن خيرا و لا تسئل عن الخبر»، ديگر بيشتر از اين جايز نيست حرف بزنم، حالا بماند.

شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر

زماني كه طلبه‌هاي دل چسب و باب دندان گير من بيايد. همین‌ها را هم به جان خودم براي طلبه‏ها گفتم، سايرين خيال نكنيد براي شما گفتم. شما را دوست مي‌دارم، اما من به عشق طلبه‏ها مي‏آیم، ديگران هم به بركت آن‌ها بشنوند. این حرف‌ها را جاي ديگر كمتر مي‏گويم. امشب يك چيزهائي براي طلبه‏ها گفتم كه در هيچ منبري نگفتم.

خدايا به حق خاتم الانبياء9 ما را به راه ولايت ولي‏ خودت امام زمام بدار.

ما را در ظل لوای ولايش در سير علمي و در سیر عملي موفق‌تر بدار،

ديگر بس است.

منحال بن عمرو گفت: روزی از كنار خرابه شام مي‌گذشتم، ديدم زين‏العابدين7 را، در ميان خرابه، تكيه به ديوار داده است، عصایي به دست دارد، بدن لاغر شده است، زار و نحیف شده است. رنگ از صورت او پريده ‏است. آمدم، خنده‌ای کرد، سلام كردم، يابن رسول الله! كيف اصبحت؟

قربانت بروم آقاجان، احوال شما چطور است؟

فرمودند: حال من چطور است؟ حال آن كسي‌كه اسير دست يزيد است؟

منحال! عرب بر عجم فخر كرد، پيغمبر از عرب است. قريش بر ساير قبایل عرب فخر كرد، پيغمبر از قريش است، منحال، ما اولاد همين پيغمبر هستيم. ؟؟؟ 1:02:50 منحال با بنی اسراییل می‌کرد.

امشب شب جمعه است، باید گريه زياد كنيد، یکی از نوکرهای امام حسین7 هم آمده است، باید شما زیادتر گریه کنید. مي‏خواهم همه‏ شما اشك بريزيد، طلبه ها، ؟؟؟ زیاد می‌شود. ؟؟؟

ای منحال،

؟؟؟ زن‌هاي ما را مي زدند. ؟؟؟

يا الله يا الله.

اهل علم در این کلمه بلند بنالید.

؟؟؟

ای منحال،

از كربلا تا اين‌جا هنوز به ما نان سير نداده‏اند، و همه گرسنه آمده‏اند.

چون نگريم من كه من نور بصركم كرده‏ام سرزمين كربلا دور گهر گم كرده‏ام

يك پسر گم كرد يعقوب7 از فراقش كور شد چون ننالم من كه يك عالم پسر گم كرده‏ام

1:05:0 ؟؟؟

بحق مولانا الحسین المظلوم7 و باهل بیته و اصحابه السعداء

با حال ناله و توسل

ده نوبت

یا الله

خدايا به سوز دل اولاد امام حسين7، به اشك‌هاي‌ ريزان زن و بچه‏ امام حسين7، همين ساعت امر ظهور و فرج امام ‏زمان را اصلاح كن.

ما را به ديدار آن بزرگوار و خدمتگزاري او سرفراز فرما.

ما را در ظل لواي ولاي او، از هرخطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌ای حفظ فرما.

دل ما را از محبت و ولايت ائمه طاهرين، سيما امام عصر مملو و متجلي فرما.

قلب مطهر آن بزرگوار را از ما راضي و خشنود فرما.

در پناه امام‏ زمان، همه مسلمانان، از شر اشرار و ضر كفار، سيما يهود عنود و نصاري جهود حفظ فرما.

مسلمين را بر كفار غالب و مظفر و منصور و پیروز بدار.

هركس با اسلام و مسلمين مخالف است او را قلع و قمع فرما.

هركس مويد اسلام و مسلمين است، او را تائيد و تقویت فرما.

گرفتاري و پريشاني از عموم مسلمان، خاصه از شيعيان، بالاخص از حاضرين مجمع ما دور گردان.

بیماران ما، سیما چند بیمار منظور، لباس عافیت عاجل کامل بپوشان.

بیماری نافهمی را از ما دور گردان.

خیرات و برکات آسمانی و زمینی خود را بر ما موفر بدار.

روحانیت ما را محترم و معظم و موفق و موید بدار.

روحانیون این محل، سلسله جلیله طلاب علوم دینیه، محصلین، که خدا به حق امام زمان7 موسس این اساس را و کسانی‌که تایید می‌کند حفظ فرماید، این محصلین را بر توفیقاتشان بیفزاید.

نور علم و تقوا را در قلوب آن‌ها، بیش از پیش وارد بفرما.

آن پدر و مادر و اولیایی که فرزندان خود را وادار به تحصیل علم در این معبد می‌کنند، به آن‌ها طول عمر عطا بفرما.

آن‌ها که این مسجد را در صد و پنجاه، صد و هشتاد سال قبل بنا کردند، آن‌ها که در این مسجد عبادت تو را کردند، آن‌ها که در این مسجد مدت زمانی تحصیل علم دین می‌کنند، آنان‌که رفته‌اند، قرین رحمت فرما.

جوان مخصوصی از محصلین را که من کمتر فراموش میکنم، او را با علی اکبر7 امام حسین7 محشور فرما.

مرحوم حاج محمد حسین سعیدی را با ائمه طاهرین محشور فرما.

آنان‌که موجود هستند و مشغول هستند بر تاییداتشان بیافزا.

توفیق و تایید موسس این انجمن، جناب آقای مجتهدی را روز افزون بفرما.

حاضرین مجمع ما، مرد و زن، هر حاجت شرعیه دیگر دارند برآور.

خدمات و زحمات از موسسین مجلس و خدام مجلس، به کرم خودت قبول بفرما.

پاداش جمیل، اجر جزیل در دنیا و آخرت به همه خدمتگزاران امام حسین7 سیما حاضرین مجلس ما عطا بفرما.

بالنبی وآله.



[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 10:17 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در حوزه مجتهدی تهران


مجلس 6

https://drive.google.com/file/d/1nPQGjf ... obnqV/view

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(قل فانتظروا اني معكم من المنتظرين)[1]

شيعه در عصر غيبت وظايفي دارد: يك وظيفه اساسي كه نسبت به ساير وظايف ركن است و جوهر است و گوهر است، ديشب اجمالا عرض كردم.

شيعه وظایف زیادی دارد: قلبا، قالبا، لسانا، بدنا، مالا. در تمام اين مراحل شيعه موظف است كه در عصر غيبت، به اين وظايف عمل كند.

وظايف قلبي شیعه، عمده همان بود كه ديشب گفتم. به امام ‏زمان محبت پيدا كند. آن وقت يك قسمت‌هاي ديگري هم هست كه اگر محبت پيدا شد، آن‌ها هم پيدا مي‏شود، ولي بايد به آن تصریح بكنيم.

یک وظيفه‏ او اين است كه مهموم و مغموم باشد، براي چند جهت در غصه باشد:

يكي اين‌كه آقا را نمي‏بيند، اين خودش غصه دارد. آدم اولاد خود را نبيند، مهموم و مغموم مي‌شود. دوست و رفيق خود را اگر نبيند، در نديدن او و فراق او، مغموم و مهموم مي‏شود. امام‏ زمان هم كه محبوب است، بايستي در نديدن و فراق او، هم و غم داشته باشد.

از يك جهت ديگر كه اين بزرگوار از قِبل خلق در تصرفات لازمه، ممنوع ؟؟؟5 است.

يك مطلبي هست، طلبه‏ها این را خوب بدانند. طلبه‏های ما فردا شب می‌آیند، امشب هم تعداد کمی هستند.

شرط قيام امام بر امور اجتماعي و اداره كردن اجتماع، شرط آن اقامه مردم است او را.

يك نكته خيلي مهمي است، بدانيد.

امام وظيفه ندارد در خانه اين و آن را بزند، كربلايي محمد تقي،

بله!

آمده‏ام شكيات تو را به تو بگويم،

نه، اين وظيفه امام نيست. «مثل الامام مثل الكعبه يوًتئ و لا ياًتي»[2] مَثل امام، مَثل كعبه است. كعبه را در خانه تو نمي‏آورند بگويند: حاج آقا بيا طواف كن، تو را مي‏گويند برو نزد كعبه طواف كن.

مثل امام هم، همين‌طور است، بايد خلق بروند مسائل حلال و حرام و واجب و مستحب و مكروه و از این قبیل را از او بپرسند. بر او واجب نيست بياید به مردم به زور بگويد: يا الله بنشينيد تا مسئله براي شما بگويم، بنشينيد تا من معارف توحيدي را براي شما بگويم،

نخير.

هر كه طالب است، چشم او كور، دنده او نرم، وظيفه دارد برود تملق هم بگويد، در خواست هم بكند، سئوال از امام هم بكند، تا امام براي او بیان کند.

فهميديد؟

اين يك نکته.

دوم:

بر امام لازم نيست كه با هر شيله و مكري كه هست، با هر پشت هم‏اندازي و با هر عملياتي در قبضه بگيرد كار اجتماع را.

نخير.

حكومت بر خلق، بر امام لازم نيست كه حكومت را به دست بگيرد، به زور، به پول، به حزب درست كردن، به پروپاگاندبازي، به پشت هم‏اندازي، حكومت را در دست بگيرد.

خير،

هيچ بر او واجب نيست. هيچ.

پس چه چيز است؟

حكومت اجتماعي امام كه در راس مردم واقع شود و به كارهاي اداري و اجتماعي مردم رسيدگي كند، اين بر عهده مردم است. مردم بايد بروند، زير بال او را بگيرند و زير بار او بروند و او را داخل كار بكشند كه بيا رئيس شو.

علي ابن ابي طالب7، چند سال در خانه نشست. در راس امت، مردمان بي‌سواد بودند،

به ‏جهنم، در راس باشند!

در راس امت، مردمان فاسد هستند،

باشند! بر علي7 واجب نيست شمشير بكشد و عمر و ابوبكر را از كار بياندازد، بر علي7 واجب نيست دسته‌بندي كند، تحزب حزب كند، حزب دموكرات، حزب اريستوكرات، حزب اعتدال، حزب انقلاب، اين حزب بازي‌ها را در بياورد كه من مي‏خواهم ابوبكر را از كار بياندازم، زیرا كه ابوبكر مثلا فاسق است، من باب مثل، يا جاهل است.

در دوره عثمان اين‌قدر خراب‌كاري شد،

پناه بر خدا،

نوع خراب‌كاري‌ها در دوره عثمان بود، ظلم‌ها، تعدي‌ها، غصب حقوق، اموال الهيه همه به باد داده مي‌شد. صندوق بيت‌المال در دوره عثمان صرف عيش و كيف بني اميه مي‏شد. ميليون‌ها پول به بيت المال مي‏آمد، عثمان به قوم و خويشان خویش مي‏داد، تا آن‌ها بخورند و عيش كنند و نوش كنند و عرض كنم الواط‌گري كنند. چه اندازه مردم ضعيف پایمال شدند، چه اندازه ظلم‏ها و ستم‏ها در دوره عثمان شد. اميرالمومنين7 نشسته بود. حالا برخيزد، يا الله، دسته بندي كند و عثمان را از كار بياندازد و خودش كارها را در قبضه بگيرد!

وظيفه او نيست، بر او واجب نيست.

درخانه مي‏نشيند، چنان‌چه نشست، نفس هم نكشيد، هيچ. مشغول به مساله گفتن و درس گفتن و مشغول به كارهاي شرعي خود بود. آن‌قدري هم كه سر و صدا نداشت، آن‌قدري هم كه انقلاب راه نمي‏انداخت، قوم خود، خويش خود، دوست خود، رفيق خود، اصحاب خود، آن‌ها را هدايت و دلالت به كارهاي خير، به معارف الهيه، به احكام اسلام، مي‏كرد، اين كار او بود. بلاتشبيه، بلاتشبيه، بلاتشبيه مثل يك آخوند و ملاي محل كه نماز خود را بخواند و چهار تا مساله‏اي به دوست و رفيق خود، آن‌هايي كه پشت سر او مي‌آيند و آن‌هايي كه پا منبر او مي‏آيند، چهار تا مساله بگويد. همين، همين.

هاي راه بیاندازد، هوي راه بیاندازد، يا الله، اين پدر سوخته، عثمان را از كار بياندازيد!

هيچ اين حرف‌ها نبود، هيچ. تا وقتي عثمان را كشتند. عثمان را الواط و الدنگ‏ها نكشتند، عثمان را اصحاب پيغمبر كشتند. اگر الواط و الدنگ‏ها مي‏كشتند، باز مطالبه خون عثمان يك چيزي بود، مي‏گفتيم: چهار تا لوطي پلنگ، قداره بند، فاسق، فاجر، ريخته‏اند خليفه پيغمبر را كشته‏اند، يا الله، طلب خون او بگیرید،

اين‌ها نبودند.

اصحاب پيغمبر از مصر آمدند و او را كشتند. گفتند: اين بي‌پدر و مادر كار اسلام را دارد تعطيل مي‏كند. اين فلان فلان شده، حقوق مسلمانان را دارد آتش مي‏دهد. اصحاب پيغمبر كه در مصر بودند، آن‌ها آمدند. ريختند و او را كشتند. وقتي‌كه كشتند، خانم سپهبد عايشه، ايشان در نقشه این بودند كه طلحه و زبير روی كار بياورند زیرا با طلحه و زبير بند و بست كرده بودند با طلحه و زبیر، كه اگر آن‌ها به صحنه آمدند، حقوق ايشان را زيادتر كنند. چون ايشان در دوره پدرشان و دوره عُمر، حقوق كافي مكفي داشتند. ماهي چندین هزار درهم حق السكوت به اين خانم داده مي‏شد.

عثمان، مقداری جلو را كشيد،

خانم با او طرف شدند، شروع به تحريك كردن مردم كردند كه اين پدر سوخته را بكشيد، «اقتلوا نعثلا، اقتلوا نعثلا» او يهودي است. دین ندارد. سپهبد خانم عایشه، این‌طرف و آن‌طرف افتادند که عثمان دین ندارد، یهودی است، او را بکشید.

يكي از عوامل كشته شدن عثمان تحريكات اين خانم بود. باطنا با طلحه و زبير ساختند كه ما شما را بالا بياوريم به شرط این‌که به وجه الله، نه لله شما را بالا بياريم. التفات بفرمایید به وجه الله!

روی اين نقشه ايشان هم در قتل عثمان شركت نمودند. بعد مردم ريختند اطراف علي بن ابيطالب7 را گرفتند.

حواستان جمع باشد!

از در و ديوار ريختند، حجاز و عراق.

يا اباالحسن! بايد شما زمام كار را در دست بگيري، بايست شهربانی را معين كني، بايد شهردار را معين كني، بايد قشون را منظم كني، بايد بيت‌المال را در قبضه بگيري، بايد رسيدگي به رتق و فتق مردم و مسلمين کنی. هرچه علي بن ابيطالب7 كنار كشيد، آن‌ها اصرار كردند.

طلحه و زبیر هم ديدند كه عامه مردم متوجه علي7‏ هستند، علي7 رئيس خواهد شد. اگر آن‌ها الان جلو آمدند بعد پول زيادتری به آن‌ها مي‏رسد. اگر نه، ممكن است كه محروم شوند. طلحه و زبير هم آمدند. خلق عایشه هم تنگ شد. زیرا علي7 را مي‏شناخت، با علي7 هم بغض داشت.

مردم ريختند علي ابن ابيطالب7 را از خانه‏ خود بيرون كشيدند که ياالله، بيا كارها را به دست بگير. اين بود که علي ابن ابيطالب7 در كار اجتماع وارد شد والا عرض كردم در دوره ابوبكر،

ابوبكر در سال دهم هجري بر تخت نشست. حضرت اميرالمومنين7 در سنه 36 هجري قائم به امر شد. بیست و شش سال، طلبه‏ها اين حرف‌ها را ياد بگيريد بسیار به کار شما می‌آید.

بیست و شش سال علي ابن ابيطالب7 همين‌طوري در خانه‏ نشسته بود. هر كار كردند، قار قار راه نیانداخت. البته به خواص خود مي‏گفت، درد و دل‌هايي مي‏كرد. كار علي7 در اين بیست و شش سال چه بود؟ مساله گفتن، معارف الهي گفتن، احكام الهيه را رساندن، موعظه كردن، به عمل تربيت كردن، كار او بود. تا وقتي‌كه مردم ريختند از خانه او را بیرون كشيدند، گفتند: اگر نيايي ما روز قيامت شكايت تو را به خدا مي‏كنيم. اين بود علي ابن ابيطالب7 آمد، در كار وارد شد.

بعد هم همين خانم سپهبد، بلكه ارتشبد، عايشه، ايشان وقتي كه ديدند علي7 روی كار آمده است، طلحه و زبير هم به طمع دنيا دنبال علي7 را گرفتند،

چه كار كند؟ چه كار كند؟

معاويه را تحریک كرد. همين خانمي‏كه مي‏گفت: «اقتلوا نعثلا اقتلوا نعثلا» اين يهودي را بكشيد، عثمان را مي‏گفت یهودی است، اين پدر سوخته را بكشيد، همين خانم مي‏فرمودند. همين خانم بعد آمدند گفتند: آی! خليفه پيغمبر را كشته‏اند؟ بايد كشندگان او را گرفت و قصاص كرد، يا الله، مطالبه كنيد.

معاويه را تحریک كرد كه پسر عموي تو را كشته‏اند، همين‌طور نشسته‌اي، خاك بر سرت. يا الله مطالبه خون بكن،

از چه كسي؟

از علي7.

جنگ جمل را اول اين ارتشبد به راه انداخت. چهارده قرن تمدن را اين خانم جلو كشانده بود. هزار و چهار صد سال قبل، این خانم، مرد و مردانه لباس جنگ پوشيدند، به ميدان آمدند بنا به جنگيدن با علي7 كردند.

آي واقعا شير زني بود. از آن هفت خط‌هاي بزرگ پایه و از آن سه گوش‌هاي عجيب و غريب! شما از اين زن غفلت نكنيد. بعد از جنگ جمل، جنگ صفين را همين خانم با علی7 راه انداخت.

بگذرم.

مردم علي ابن ابي طالب7 را اقامه كردند. مردم ريختند، گفتند: يا الله،

او هم آمد.

چون اگر نمي‏آمد حجت از خلق بر او تمام بود و روز قيامت نمي‏توانست جواب خدا را بدهد. اگر مردم روز قيامت مي گفتند: خدا ما رفتيم به علي7 گفتيم بيا، رسيدگي به كارهای ما بكن، مدرسه‌هاي ما را، فرهنگ ما را نظر بيانداز، وزارت جنگ ما را نظر بيانداز، دارائي ما را كه قسمت ماليات مسلمين است، نظر بيانداز، در قبضه بگير، ادارات ما را رسيدگي كن،

نيامد،

هر خرابي است، خدايا به گردن علي7 است.

درست هم بود،

براي اين‌كه حجت از مردم بر علي7 تمام نباشد، حجت خدا بر خلق تمام باشد، علي ابن ابي طالب7 آمد وارد كار شد، ولي اين خانم موي دماغ شد، اين خانم الواط‌گري كرد. آن خانم دامن به كمر زد، در ميدان جنگ آمد ، هم جنگ سرد و هم جنگ گرم.

نگذاشت. تمام شد.

ده امام ديگر، امام حسن7، امام حسين7، امام زين العابدين7، امام باقر7، امام صادق7، حضرت موسي بن جعفر7، حضرت رضا7، حضرت جواد7، حضرت هادي7، حضرت عسكري7، هر ده امام همين‌طور حركت كردند. هيچ كدام به زور و داد و فرياد جلو نيامدند، هركدام را كه مردم اقامه كردند، تا وقتي‌كه مردم اقامه كرده بودند، آمد.

امام حسن7، دو ماه مردم او را اقامه‏ كردند، از ماه سوم او را رها كردند، رفت در خانه‏ خود نشست و نشست.

امام حسين7 ده سال در خانه‏ نشسته بود، ده سال! امام حسن7 در سنه پنجاه رحلت فرمود، واقعه كربلا در سنه 61 بود، ده سال در خانه‏ خود نشسته بود. بعد از مرگ معاويه، وقتي‌كه خواستند براي يزيد بيعت بگيرند، امام حسين7 هيچ نمي‏گفت. هيچ هيچ. همه كثافت كاري‌ها را معاويه كرد، ظلم، ستم، مال مردم خوردن، آدم‌هائي را به ناحق كشتن، مانند حجر بن عدي كه از اركان اسلام بود، و امثال حجر بن عدي‌ها، آن‌چه از اخيار بودند، در دوره معاويه لعنه الله عليه و علي آبائه و ابنائه همه را كشتند، چه مال‌هائي از مردم گرفتند! چه خون‌هاي بناحقي ريختند! آن بصر بن عطاب لعنه الله عليه چه آتشي روشن كرد؟

حضرت حسين بن علي7 هيچ نگفت.

تا وقتي‌كه بيعت يزيد پیش آمد، بيخ گلوی را گرفتند كه يا الله، بيا بيعت كن، يا الله هرچه را كه يزيد مي‏كند، بگو درست است، هر امري كه يزيد به تو كند، اطاعت كن.

گفت: من نمي‏كنم.

گفتند: تو را مي‌كشيم،

گفت: تا زور دارم نمي‏گذارم من را بكشيد، وقتي‌كه زور نداشتم من را بكشيد.

همين‌طور هم شد.

از مدينه فرار كرد، «خرج منها خائفا يترقّب»[3] در رفت به مكه آمد كه جاي امني است. آن‌جا آمدند او را بكشند، زير لباس احرام شمشيرها بسته بودند. از كوفه دوازده هزار نامه آمد و همه عراقي‌ها، گفتند: بيا بيا، در راس كار قرار بگير و الا روز قيامت شكايت تو را به خدا مي‏كنيم،

آمدن او به طرف كوفه واجب شرعي شد.

به كوفه آمد ديد ياروها به گاراژ زده‏اند، دروغ‌گوهاي بي‌وفا در رفته‏اند.

گفت: جلوي من را نگيريد تا بروم، برگردم.

گفتند: نمي‏گذاريم. گفتند: حالا بايد «انها ؟؟؟ 23:45 علي اقباله» يك بار سرباري هم زياد كردند، گفتند: حالا بايد با ابن زياد هم بيعت كني. تا حالا مي‏گفتيم با يزيد بيعت كن، امر او را واجب‌الامتثال بدان، حالا مي‏گوئيم با ابن زياد هم بايد بيعت كني. او كره خر كم بود كه اين كره سگ ديگر را هم ضميمه‏ كردند.

امام حسين7 گفت: بنده بيعت با يزيد نمي كنم.

گفتند: بايد بيعت كني و الا تو را مي‏كشيم.

گفت: تا اين شمشير است، نمي‏گذارم، وقتي شمشير از دستم افتاد، اگر كشتيد، كشتيد.

عينا همين‌طور شد.

اين فقط امام حسين7 بود، باقي ائمه ديگر كه در خانه نشستند و نشستند و نشستند، و قيام نكردند،

چرا؟

چون بر آن‌ها واجب نيست. وقتي قيام بر امام واجب است كه مردم او را اقامه كنند او را، و مردم اقامه نكردند، زير بال نگرفتند و زير بار نرفتند و او را بلند نكردند، او هم در خانه نشست.

حالا، اين امام اگر در نشستن در خانه، مامون بر جان خود باشد، آشكار است، زیرا كسي كاري به كار او ندارد، مثل همين نُه امام ديگر، اگر جان او خطرناك شد، بايد پنهان شود.

سر غيبت امام ‏زمان اين است. امام ‏زمان كه پنهان شده‏ است، براي حفظ جان، از همان اول ولادت تا الان پنهان بوده است. براي اين‌كه اگر الان آشكار باشد، دولت‌هاي وقت مي‏خواهند، او، رعيت آن‌ها باشد، هرچه مي‏كنند، هر قانوني را كه مجلس شورا و سنا مي‏گذراند، بايد او اطاعت كند.

اين معناي بيعت است، بيعت به معناي عامه، و امام ‏زمان حاضر نيست.

بخواهد مخالفت كند، او را مي‏كشند.

شما خيال مي‏كنيد امام ‏زمان چه اندازه دشمن دارد؟

صد ميليون برابر امام حسين7 دشمن دارد. نوع مردم، دشمن او هستند، نوع ظلمه، دشمن حضرت هستند، بلكه كل ظلمه. كل آن‌هائي كه قلدر هستند، آن‌هائي كه با سر نيزه و با چكمه مردم را له مي‏كنند، آن‌ها دشمن امام زمان هستند،

چرا؟

به جهت اين‌كه اگر امام ‏زمان ظاهر باشد و بخواهد عمل به وظيفه‏ كند، بايد اول آن‌ها را از بين ببرد. اين است كه دشمن او هستند.

بني‌اميه بر همين اصل ائمه: را كشتند، بني‌العباس بر همين اصل ائمه: را كشتند. كه او مهدي موعودي كه «يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا»[4]،

خودشان ظالم بودند، مي‏دانستند كه ظالم هستند، ظلمه مي‏دانند كه ظالم هستند، نه اين‌كه ندانند.

آن‌وقت اين بزرگوار هم به حسب فرموده پيغمبر، برطرف كننده ظالم و كشنده ظالم است، لذا دشمن او هستند.

مثلا از خودم شروع كنم، امام ‏زمان كه بيايد، بنده که دیگر چاخان نمي‏كنم! دوره چاخان گذشت، او كه بيايد چنان مته را به خشخاش بگذارد! چنان موي را از خمير مي‏كشد! چنان عدل را، عدل همگاني را استوار مي‏كند!

يك عدل در منبر است، از خودم شروع كنم، به شما كاري ندارم، شما همگي ماشاءالله سلمان هستيد! الحمدلله، همه شما مقدس اردبيلي هستيد، الحمدلله رب العالمين، همگي‏ شما تالي‌تلو به عصمت هستيد. لذا بي‌ادبي نمي‏كنم، به خودم مي‏گويم.

مي‏آيد اين‌جا مي‏گويد: بيا اين ریسمان را بگير، برو ميدان كاه فروش‏ها حمالي كن. تو را چه به منبر! مردم پول خرج مي‏كنند، قند، چاي، سيگار، فرش، هزار و يك رقم پول خرج مي‏كنند، دو ساعت مي‏آيند اين‌جا مي‏نشينند، طلبه‏ها ترك تحصيل مي‏كنند، به احترام منبر، ساعتي كه تو منبر مي‏روي، اين طفلك‏ها از بحث، درس دست مي‏كشند و مي‏آيند اين‌جا مي‏نشينند، مردم از خواب و خوراك و زندگي فردي اهل و عيال خود و راحتي‏ خود دست مي‏كشند، اين‌جا مي‏آيند، در اين شبستان‌ها، حالا خوب شده‏ است، سابق شكل زندان بود. حالا خوب شده است، سنگ مرمر دارد، روشن شده، چه شده چه شده.

آقاي مجتهدي را خدا خير بدهد، بارك الله،

اين‌جا مي‏آيند مي‏نشيند كه چه؟ مي‏نشيند كه چرت و پرت بشنوند؟ آشيخ! چرا چهار تا مطلب نمي‏گوئي كه آن‌ها را به خدا نزديك كند؟ چهار تا مطلبي نمي‏گوئي كه آن‌ها را از روز جزا بترساند؟ منبر جاي پيغمبران است: (الذين يبلغون رسالات الله)[5] پيغمبران كه وقت مردم را به قصه و افسانه و شعر مثنوي خواندن و شعر حافظ و غزل سعدي خواندن و چرت و پرت گفتن، كه نه بهره دنيوي دارد نه ديني، پيغمبران كه مردم را معطل به اين چرت و پرت‌ها نمي‏كردند.

چرا مردم را معطل كرده‏اي؟ ده شب، شبي يك ساعت، يك ساعت و ربع وقت مردم را گرفته‌اي، درس طلبه‏ها را از بين بردي، پول مردم هم مصرف شد، چه كردي؟ كدام نفس از نفوس مستمعين را با خدا آشنا كردي؟ از روز جزا ترساندي؟ چرت و پرت‌هاي شِر و ور آمريكا و اروپا و حمله به آن‌طرف و تاييد اين‌طرف و عرفان بافي‌ها چه چيزی بود؟

اي ظالم، تو ظالم‏ در حق مردم هستی، در حق مستمعين خودت ظلم كرده‏اي، در حق باني بيچاره، اين‌جا من نمي‏دانم باني هم دارد يا ندارد، اگه هم دارد آقاي مجتهدي می‌داند. پاکت را هم ايشان مي‏گيرند!

شوخی کردم. بنده با ایشان شوخی می‌کنم. چه کسی جرات دارد!

آشيخ تو مال مردم را نفله كردي، وقت مردم را نفله كردي، تو ظالم هستی، بيا از اين‌طرف بيرون برو، بيا به حمالي برو.

آیا بنده مي‏گويم: چشم آقاجان، چشم، اطاعت مي‏كنم!

ابدا!

چنان بغض او در دل بنده بيايد، چون با حيثيت من، با كيان من، با شخصيت من، با موجوديت من جنگيده ‏است.

اين‌كه برای خود من بود.

حاج آقاهاي خارج از ايران، چون حاج آقاهاي ايراني همه مقدس اردبيلي هستند.

به آن حاج آقاي خارج ايران مي‏گويد: پدر نامرد! تو آمدي بازار با صد تومان، عرض شود اعتبار بانك، آن هم روي كلاه بازي، تو، صد ميليون پول را از كجا گير آوردي؟ ربا، دزدي، با رجال اداري اروپا، با آن‌ها ساختن، زیرا رجال اداري ايران كه اهل رشوه نيستند! با آن پدرسوخته‏هاي اروپائي ساختي، كلاه سر مردم گذاشتي، احتكار كردي، قاچاق وارد كردي، با روساي گمرك همسايه‏های خود، گمرک ایران منزه است! ساخت و پاخت كردي، ترياك وارد كردي، پدر نامرد بيا برو، اين كسب، كسب اسلامي نبوده ‏است. «الفقه، الفقه ثم المتجر»[6]، اين مطابق فقه اسلام نبوده‏ است، اين پول‌ها مال تو نيست، خمس سادات را دادي، سهم امام را دادي؟

يا الله اين اموال را بگيريد.

آیا او مي‏گويد: چشم قربان شما بروم، بفرمائيد!

خواهد گفت: هزار نفر آمدند گفتند: ما امام زمان هستيم، معلوم شد دروغ بوده‏ است، اين هم هزار و يكم است. مردم، گول او را نخوريد.

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

اغلب ما ظلمه هستيم. از من منبري گرفته است، فراتر از ايران، بيرون برو، در داخل ايران عرض ندارم، از من منبري گرفته است تا داخل مسجدهاي پاريس، تا آن مسجدهاي پاريس، دور ايران را يك خط بكش، همه عدول المومنين هستند، همه به عدل رفتار مي‏كنند، همه دشمن‏ او مي‏شوند.

چه كار كند؟ در مقابل همه بايستد و شمشير را بكشد و به حساب همه برسد؟

اين برای زمان ظهور او است، وقتي‌كه (لم يلدوا الا فاجرا كفارا)[7] شود، ماموريت به اقامه عدل همگاني پيدا می‌كند، تا به او اجازه نداده‏اند که ظاهر باشد، او را مي‏كشند.

يك عبارتي خواجه نصير طوسي رحمه الله عليه دارد: وجوده لطف، وجود امام لطف است و حكومت امام لطف آخر است و غيبت،

از غیبت تعبير به عدم كرده است، عدم اضافی است،

پنهاني امام از ما است «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»،

مراد عدم اضافی است.

راست مي‏گويد: غيبت امام دست ما است،

ما او را اقامه نمي‏كنيم. اگر الان ظاهر باشد، چون مخالف منافع ما است، چون معارض با كيان و شخصيت ما است، او را مي‏كشيم. لذا پنهان شده‏ است. اگر بر جان خود مامون باشد به گوشه خانه‏ خود مي نشينيد، مانند ائمه ديگر. ايشان يك وظيفه كلي دارد و مردم هم به آن وظيفه او را شناخته‏اند، اگر آشكار باشد، او را مي‏كشند، لذا پنهان شده است.

حالا وظيفه ما چيست؟

وظيفه ما انتظار ظهور است. انتظار نه به معناي آن كه اين‌جا بنشينم، هركاري كه مي‏شود بگويم: ان‌شاءالله امام ‏زمان مي‏آيد و درست مي‏كند. بنده هيچ كار نكنم، نه، اين معنای انتظار نيست، اين تنبلي و مهملي است، اين لش بودن و لاابالي شدن است. معناي انتظار آن است كه جميع آن‌چه را كه در نصرت آن حضرت لازم است، من در خودم موجود كنم.

يك مثال براي شما بزنم: شما يك مهمان محترمي ‏را دعوت مي‏كنيد، كه اين آقا، شب منزل شما بيايد،

خيلي خوب،

فرض كنيد،

من از همه بهتر آن کسی را که آشناتر هستم، آقاي مجتهدي را بگویم.

آقاي مجتهدي را دعوت مي‏كنند. براي ايشان خوب بايستي يك غذاي صحيحي تهيه كرد، بوقلموني، مرغي، جوجه بادنجاني، يك لقمه برنجي، چند رقم خورشتي، بايد يك خورده پرتقال و ميوه‏اي تهيه كنيد، يك خورده شيريني هم بايد تهيه كنيد. شخص محترمي است، دعوت كرده‏ايد. خانه را تميز نگه بداريد.

بعد در ساعت معين، آقا دير مي‏كنند، شما انتظار مي‏كشيد. مي‏آئيد سر كوچه، تلفن مي‌كنيد، ماشين مي‏فرستي،

اين را انتظار مي‏گويند.

اما آقا را دعوت كرده‏اي به منزل، نه برنج خريده‏اي، نه روغن تهيه كرده‏اي، نه چلوكباب، هيچ كاري نكرده‏اي، حتي سماور را هم آتش نكرده‏اي، حتي اطاق را هم جارو نكرده‏اي، آن‌جا بگوئي: منتظر هستم آقاي مجتهدي بيايد،

غلط است، اين انتظار نيست. اين انتظار نيست، اين لش‌گري است و اين بي‌عرضگي است، اين لاابالي‌گري است، اين بي‌اعتنائي به شان ايشان است.

تو منتظري امام ‏زمان بيايد كه چه شود؟ امام ‏زمان بيايد ان‌شاءالله گردن تو را بزند؟ منتظر اين هستي؟

منتظر هستی كه امام ‏زمان بيايد به درد تو بخورد، تو خدمت او برسي، و از او بهره ببري. با اين حال تو، اگر چشم امام‏ زمان به تو بيافتد چهار تا فحش به تو مي‏دهد.

يك مثال بزنم، در مثال مطالب خوب روشن مي‏شود. بهترين مثال بارز همين است:

آقا، كسي كه كناس است به اصطلاح ما آخوندها، مستراح‌ها را پاك مي‏كند، به اصطلاح شما، توالت را پاك مي‏كند، سر تا پاي او هم غرق نجاست است، ازموي سرش تا ناخن پايش، غرق نجاست است، لباس‌هاي او نجس است، بدن او نجس است، بوي گند از او مي‏آيد،

ايشان را نزد شاه راه مي‏دهند؟

ابدا،

بخواهد نزديك شود با پس گردني از دو كيلومتری مي‏زنند،

برو گم شو، متعفن كثيف. برو به حمام خودت را تميز كن، سه دست صابون بزن، آن هم صابون عطري بزن، برو لباس نظيف بپوش تا قابل باشي كه تو را نزديك شاه ببريم.

آقايان! تعارف ندارد بنده بيايم اين‌جا بالاي منبر از همه شما چاخان كنم درست نيست. آقايان طلبه‏ها را بنده خيلي تشويق مي‏كنم زیرا راه شريفي است دارند مي‏روند و دعا هم در حقشان مي‏كنم، قدري هم تشويق مي‏كنم. شما هم از بنده خيلي بهتر هستيد، خيلي خيلي. من خاك پاي شما هستم، ولي بنده پشت سر همه شما نماز نمي‏خوانم. بنده همه شما را عدول‌المومنين نمي‏دانم. كدام يك از شما هستيد كه در شبانه روز يكي، دو، سه تا معصيت نكند؟ اگر كسي هست بلند شود تا بنده هم بلند شوم و پشت سر او بگويم: (ان الله مع الصابرين) و به او اقتدا كنم‏!

همه شما به هزار درجه از من بهتر هستيد. من افسق الفساق هستم ولي بنده شما را عدول المومنين نمي‏دانم. روح همه شما هم، كم يا بيش، ضعيف يا قوي به اخلاق فاسده، به اعمال فاسده، به معاصي آلودگي دارد. نهايت بعضي در شبانه روز یکی، در هفته، يك معصیت، بعضي‏ از شما هم در هر روز هفتاد معصيت دارد.

ارواح پليد است، ارواح نجس است، ارواح متعفن است. روح متعفن را حضور مبارك امام ‏زمان نمي‏برند. روح متعفن يار امام‏ زمان نمي‏شود، روح متعفن جنب امام قرار نمي‏گيرد.

انتظار چه چیز را داري؟ وقتي انتظار است كه خودت را پاك كني. اطاق را آقا تميز مي‏كند، چون آقا مي‏خواهد بيايد، اتاق تمیز باشد. اما اطاق او يك مزبله‏اي است، آن وقت انتظار آمدن آقا را دارد؟ براي امام ‏زمان چه مهيا كرده‏اي؟ كدام عمل صحيح، كدام خدمت شايسته، چه چيزی؟

يك مثال براي شما مي‏زنم:

يك آشيخ در خراسان ما، در شصت سال قبل بود، اخيرا به تهران آمد و تهران فوت كرد. مرحوم آشيخ محمد صاحب الزماني، تُرك بود، در رشت زياد اقامت كرده بود. لهجه تركي‏ او با لهجه رشتي‌ها مخلوط شده بود، يك چيز با نمكي از آب درآمده بود. حرف زدن رشتي‌ها، يک قدري خوشمزه است، ترك‌ها هم همین‌طور است. با همديگر قاطي که مي‏شوند خيلي خوشمزه‌تر مي‏شود. او منبر مي‏رفت و من بسيار نسبت به او خوش‌بين بودم، الان هم در حق او زياد دعا مي‏كنم. معروف به شيخ محمد صاحب الزماني بود، زیرا دائما هر منبري كه مي‏رفت راجع به امام ‏زمان صحبت مي‏كرد. البته صحبت علمي ‏نداشت، همين علائم ظهور را بخواند و قدري فضائل حضرت را بگويد و قدري قصه‌هاي زمان ظهور را که در كتاب‌ها نوشته است، فارسي يا عربي بگويد. يك دوره‌اي در مشهد راه ‏انداخته بود، دوره صاحب‌الزماني، اما حسابی آن‌ها را به کار انداخته بود.

مثلا، يكي از كارهائي كه دوره صاحب‌الزماني او داشتند، همه‏ آن‌ها رفته بودند و شمشير تهيه كرده بودند كه حضرت كه ظاهر شوند، با شمشير بروند و در ركاب حضرت باشند.

خدا رفتگان شما را رحمت كند، پدر من هم جزو همان‌ها بود، يك شمشير حسابي تهيه كرده بود از آن شمشيرهاي نمره يك، به اصطلاح خودشان شمشير جوهردار، آن‌هم جوهر زلف عروس كه بهترين جوهرها است. شمشير هم سه كيلو، چهار كيلو وزن آن است. الان هم هست، اما يك جائي است كه هيچ‌كس نمي‏تواند از من بگيرد، اسلحه سردي است كه من قاچاق آن را نگه داشته‏ام. در خراسان يك جايي آن را مخفی كرده‏ام، زیرا پدرم گفته بود: اين را به محمود بدهيد. يك پسر خاله‏اي هم پدر من داشت، لنگ بود، مي‏شليد، او هم يك شمشير تهيه كرده بود، از آن شمشيرهاي جوهردار تركمني فنري، آن هم خيلي عالي بود. آن وقت او هم گفته بود آن را به محمود بدهيد. آن هم به من دادند، من به يكي از برادران خود دادم، كاري به اين‌ها ندارم.

آقا، آن‌ها روزهاي جمعه كه مي‏شد دوتائي مي‏آمدند، او شل بود، عصا هم دست می‌گرفت، مي‏شليد.

اين شمشيرها را اول مي‏آوردند و جوهر زاج سبزواري، آب مي‏كردند، جلاء مي‏داد جوهرها بيرون مي‏آمد، شمشير خيلي عالي مي‏شد. بعد شروع به شعر خواندن مي‏كردند: عجل علي ظهورك يا صاحب الزمان، شعرها مي‏خواندند. يك روزي پدر به من گفت: بابا محمود، برو شمشير را بياور. ما رفتيم ؟؟؟ 45:45

از آن بالا شمشير را در حياط آوردم.

گفت: از غلاف بيرون بكش.

شمشير را از غلاف بيرون كشيدم.

گفت: پدر، اول شمشير را آن‌طور بالا سر خود ببر، با ضرب پائين بیاور.

گفتم: چشم.

ما شمشير را بالاي سر برديم يك پيچ و تابي داديم و با ضرب پائين آورديم.

گفت: ها پسر، يكي ديگر.

ديدم يكي ديگر را بنده نمي‏توانم اين‌طور با ضرب پايين بياورم.

خلاصه، سست بالا برديم و پائين آورديم.

گفت: يا الله پسرم،

گفتم: نمي‏توانم،

گفت: خاك بر سرت كره خر!

نام فاميلي‏اي است كه اغلب شما به بچه‏ها مي‏دهيد.

گفت: تو با همين وضعیت مي‏خواهي ياري امام ‏زمان بكني؟

شاهد عرض من اين‌جا است،

گفت: به من بده.

شمشير را از من گرفت، بيش از بيست مرتبه همان‌طور دور سر خود چرخاند و با ضرب پایين آورد، كه به راستي اگر به درخت مي‏خورد، درخت را از بين مي‏برد. چاك چاك مي‏‌کرد، تا چه به آدمي برسد.

و بعد گفت: پدر جان، بايد خود را مهيا كني، برو ورزش كن و در ورزش شنا زياد كن تا اين بازوهاي تو قوت بگيرد. حداقل پدر جان بتواني شمشير را پنجاه مرتبه بالا ببري.

خود پدر من هزار و هفتصد شنا مي‏كرد. يك برادري داشتم كه بزرگ‌تر از من بود، آن زمان مادر من نقل مي‏كرد، پنج ساله، پدر او را به پشت خود مي‏بسته و با او هزار و هفتصد شنا مي‏كرده است. ماهيچه‌هاي پدر بنده مثل فولاد بود، پيچ خورده بود. با پنجاه تا، شصت تا شمشير را با ضرب پائين آوردن طوري نمي‏شد.

گفت: بابا جان، كسي كه انتظار امام ‏زمان را مي‏كشد، بايد خود را مهيا كند، برو ورزش کن.

ما هم چند صباحي مشهد رفتيم و ورزش كرديم و چون طلبه بوديم، ملایی کردم، تدریس هم کرده‌ام، مشهدی‌ها می‌شناختند خجالت می‌کشیدم. به تهران آمدم، در تهران، زير دست مرحوم حاج محمد صادق، خدا او را رحمت كند، بر اثر امر پدر خود يك دو سه ماهي ورزش كرديم، در ورزش‌خانه نوروز خان، تا هشتصد، نهصد شنا رفتيم، بازوهای من قوی شد.

غرض من اين نکته است،

آن کس‌كه انتظار دارد بايد خود را مجهز كند.

او خود را مجهز كرده بود تا فردا امام ‏زمان كه آمد، او بايد جلو بيافتد، شمشير بردارد.

بايد متدين شد، بايد پاك شد، بايد متناسب با امام ‏زمان شد.

رو مجرد شو مجرد را ببين ديدن هر شي‏ء را شرط است اين

بين رئيس و مرئوس بايستي تناسب باشد، آب و آتش نمي‏شود با همديگر قرين شوند. آن كسي‌كه انتظار امام ‏زمان را دارد كه امام زمان بيايد، او بايد تناسبي پيدا كند، و لو تناسب ذره به خروار، قطره به بحار. بايد به احكام عمل كند. كسي‌كه نماز نمي‏خواند، كسي‌كه در نمازش لاابالي است، كسي‌كه چشم‌هاي او بر پس و پاي زن‌هاي ميني ژوپ پوش است، كسي‌كه زبان او دائما مشغول غيبت و دروغ است، كسي‌كه گوش او به آوازه‌هاي نره خر، نفس شيطان، موسيقي‌هاي راديو و تلويزيون، كسي‌كه گوش او به اين صداها نجس شده ‏است، چشم او به پاهای زن‌هاي عريان نجس شده است، دهان او به دروغ و غيبت و افتراء و تهمت نجس شده است، شكم او به خوردن غذاهاي حرام و مشتبه نجس شده است، و دست و پاي او و روح او به اخلاق فاسده نجس شده است.

اين انتظار امام زمان مي شود؟ انتظار دارد كه حضرت تشريف بياورند با يك ضربه شمشیر گردن او را بزنند؟ اگر اين انتظار را دارد؟

هيچ‌كس اين انتظار را ندارد.

انتظار حضرت ملازم با تناسب پيدا كردن و مناسب شدن با حضرت است. اين معناي انتظار است. طبق اين معنا از انتظار، مي‏توانم ادعا كنم كه در صد تا يكي هم انتظار نداريم، تعارف نكنم، برای شما چاخان هم نمي‏كنم، خوب هستيد، خيلي هم خوب هستيد. مخصوصا جوانان از متدينين هستيد. امشب شب شنبه است، دم سينماها غوغايی است، غوغای جهنم اطراف سينماها است. فعلا تمام مسجدها مثل بهشت خالي است. چهار تا جوان برخاسته‏اند و آمده‏اند، خوب، آن‌ها جوانان خوبي هستند، خوب هستيد وليكن برای شما چاخان نمي‏كنم.

آیا پاك هستيد؟ با حضرت تناسب پيدا كرده‏ايد؟ در مقام اين هستيد كه خود را با حضرت متناسب كنيد؟ اگر در اين مقام هستيد، شما منتظر هستيد و الا منتظر نيستيد.

يكي از وظائف ما در عصر غيبت اين است كه منتظر ظهور حضرت باشيم. معناي انتظار و حقیقت انتظار اين بود كه عرض كردم. كه بايد با آن بزرگوار تهيا جسمي و روحي و تناسب وجودي و روحي پيدا كنيم. اگر در شما اين هست، خوشا بر احوال‏ شما، به قول ترك‌ها، نتظر التماس دعا مي‌زوار، ؟؟؟ 52 بنده هم از شما التماس دعا دارم. دعا كنيد خدا اين سگ رو سياه را هم به راه بياورد. اگر نه، برويد فكري بكنيد.

خدايا به محمد و آل محمد: حال انتظار واقعي به همه ما عطا بفرما.

ما را متناسب با حضور زمان ظهور آن بزرگوار بفرما.

كه ظهور آن حضرت نقمت بر ما نباشد.

وجود او نعمت است بر ابرار و بر فجار، نقمت است. ما از آن دسته نباشيم كه وجود امام زمان بلایي براي ما باشد. آفتاب براي قازوره، بلا است، براي گُل، وِلای است. آفتاب مي‏تابد، گل، عطرش زياد مي‏شود. گند و بوي كثافات و قازوره زياد مي‏شود. آن را مي‏چينند و مي‏آورند دم بيني‌هايشان و به دستشان نگاه مي‏دارند، آن را فوري مي‏گويند: كَناس بيايد و بردارد، ببرد بيرون بريزد. خدايا،

من كه قابل نيستم، تعارف هم نمي‏كنم، جانماز هم آب نمي‏كشم، شكسته نفسي و استحماق عوام هم نمي‏كنم، خدا را شاهد مي‏گيرم راست مي‏گويم. بنده آن انتظاري را كه گفته‏ام ندارم،

البته، چون واقع را بايد بگويم، من امام ‏زمان را دوست مي‏دارم، از كسي هم پلو نمي‏خواهم، اعتنائي به احدي هم ندارم، اين روح خودم را بيان مي‏كنم.

من حضرت را دوست مي‏دارم، دوست، خيلي دوست مي‏دارم. دل من مي‏خواهد دائما اسم او برده بشود، دل من مي‏خواهد قلوب به او متوجه شوند، دل من مي‏خواهد آقائي‏ او پخش شود، دل من مي‏خواهد رعيت‏ او زياد بشود، دل من مي‏خواهد دشمن‏هاي او كوبيده بشوند، اين‌ها چيزهائي است كه قلبا مي‏خواهم، محبت، همين. بيشتر از اين ديگر ادعا نمي كنم. يك سگي‏ در خانه‏ او هستم، اما يك سگ محب او هستم. دل من مي‏خواهد دور اصطبل او چرخ بزنم، پارس كنم، پاس بدهم. عين حقيقت را گفتم.

شما را نمي‏توانم بي‌ادبي كنم، دروغ هم نمي‏توانم بگويم. اگر اين حالت‌هایی كه گفتم در شما هست: (الانسان علي نفسه بصيره)[8]، اي علي بصير نفسه، اگر هست، دعا بفرماييد خداوند من نالايق را هم مثل شما بكند، اگر نيست، برويد فكري به احوال خود بكنيد.

خوب بس است.

شايد اگر باز مقتضي دانستم، از نظر احترام طلبه‏ها، فردا شب، پس فردا شب، باز چند كلمه‏اي راجع به حضرت بگويم.

خدايا به امام ‏زمان، من نااهل را اهل بفرما.

هر كس مثل من است، خدايا او را هم اهل و مومن و صالح و منتظر ظهور امام ‏زمان قرار بده.

«مات التصور في انتظارك ايها المحي الشريعه»[9]

امام زمان، صبرها تمام شد، حوصله‏ها به سر آمد. تا چه زمان بنشينيم و بگوييم جد تو امام حسين7 را با لب تشنه كنار شريعه كشتند؟ تا چه زمان وقايع عاشورا بخوانيم؟ تا چه زمان بسوزيم و بناليم؟

اي وارث خون انبياء، اي طالب خون سيدالشهداء7،

بيا بيا.

اين عبارات را به شما نسبت مي‏دهند يا بقيه‌الله7،

من همان عبارت منسوب به حضرت را مي‏خوانم، يك كلمه بعدا مي خوانم، شما هم اشك بريزيد،

مي‏گويند شما گفته‏ايد:

«سبي اهلك كالعبيد و سددوا بالحديد فوق اقطاب المطيات تلفح وجوههم ؟؟؟ 58:40 »[10]

سوز دارد، گريه دارد، اين كلمه هر كه معني‏اش را مي‏فهمد، گريه كند.

تلفح وجوههم ؟؟؟ 58:40 »[11]

مي‏گويد: يا جدا، آن زن و بچه‏ تو را مثل غلام و كنيز اسير كردند، بالاي چوب جهاز شتر سوار كردند،

یک عبارت دارد که از این عبارت خیلی چیزها می‌شود فهمید، ولی من همان ظاهر آن را می‌گویم و رد می‌شوم. دل من می‌خواهد همه شما بنالید و هرکس اشک ریخت، بلند ناله کند.

مي‏گويد: يا جدا، آن آفتاب تابان صورت بچه‏ها را سياه كرده بود. صورت زن‌ها پوست‏ انداخته بود.

بحق مولانا الحسين المظلوم7 و اهل بيته: و اصحاب السعداء الشهداء

يا الله

خدايا به مظلوميت امام حسين7 و اهل بيت او، همين ساعت امر ظهور امام زمان را اصلاح فرما.

ما را به ديدار و به نصرت آن بزرگوار موفق بفرما.

ما را در ظل لواي وِلای او از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‌اي حفظ بفرما.

قلب ما را به نور محبت و ولايت او، مملو و متجلي بفرما.

قلب مطهر آن بزرگوار را از ما راضي و خشنود بدار.

سايه بلندپايه و عز و عظمت او، بر سر همه مسلمين جهان مستدام بدار.

مسلمانان را در سايه امام ‏زمان بر كفار غالب و پيروز بفرما.

شر یهود عنود و نصارای جهود را به خود آن‌ها برگردان.

مشكلات همه مسلمين، خاصه شيعيان، بالاخص حاضرین مجلس را، حل و سهل و آسان بفرما.

گرفتاري‌های مادی و معنوی متنوع ما را برطرف بفرما.

خیرات و برکات آسمانی و زمینی خود را بر ما نازل فرما.

بيماران ما، سيّما منظورين، عاجلا لباس عافیت کامل بپوشان.

مرض نافهمي را از ما دور بگردان.

رفتگان و ذوی‌الحقوق ما، مخصوصا کسانی‌که حق آب و گل بر این مسجد داشته‌اند، کسانی‌که در این مسجد عبادت تو را کرده‌اند یا تحصیل علم و دین کرده‌اند و از دنیا رفته‌اند، همه آن‌ها را بیامرز.

از مجلس ما، روح و ريحان و ثواب‌های بی‌پایان به ارواح آنان برسان.

آن‌ها كه اين مجلس را به علم و به عمل معمور و آباد می‌کنند، قلب آنان را به نور معرفت خود منور بفرما.

جایگاه آنان را در بهشت انور سرشت، در جوار حضرت خاتم النبیین9 و ائمه طاهرین: قرار بده.

سلسله جلیله روحانیت، در هر نقطه زمین هستند، بر تاییدات آن‌ها بیافزا.

آقایان محصلین علوم دینیه، از آن دسته که کتاب امثله می‌خوانند تا آنان که به خارج رسیده‌اند، خدایا بر تاییدات همه آن‌ها بیافزا.

به پدر و مادر و اولیای آن‌ها که به آقازاده‌ها در تحصیل علم کمک می‌کنند، توفیق بیشتری عطا فرما.

آقایان محترمین و بانوان مخدرات، غیر از آن‌چه گفتم هر حاجتی دارند، دنیوی، اخروی، جزیی، کلی، مادی، معنوی، حوائج مشروعه همه را برآور.

خدمات و عرض ارادات از موسسین و خدام این مجلس قبول بفرما.

اجر جزیل و پاداش جمیل در دنیا و عقبی به همه آنان کرم بفرما.

بالنبی و آله.



[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » پنج شنبه ژانويه 29, 2026 2:50 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد و حوزه مجتهدی تهران


مجلس 7

https://drive.google.com/file/d/1dVE-3l ... p=drivesdk

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

یک خواهشی دارم که ان‌شاءالله مستجاب خواهد بود. موقعی‌که به نام نامی و لقب گرامی اعلی‌حضرت بقیه الله ارواحنا فداه حرکت کردید، خواهشمندم که امشب از اصحاب میسره بشوید، حدود چهل نفر یا بیشتر همین‌جا، جا می شود. ممکن است در وسط بعضی رفقا تشریف فرما شوند، اسباب زحمت شما می‌شوند. موقعی‌که به نام مقدس امام عصر ارواحنافداه حرکت کردید و عرض ارادت کردید تشریف بیاورید این‌طرف، بنده هم، روحم را و رویم را به این‌طرف متوجه خواهم کرد که هر وقت رفقائی آمدند، آن‌جا، جا داشته باشیم.

صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سیدنا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(یا ایها الذین آمنو اتقو الله و آمنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نوراً تمشون به و یغفرلکم والله غفور رحیم)[1]

برای آقازاده‌های محصلین، یک مقدمه کوتاهی را بگویم که از جنبه اعتقادی لازم است آن را بدانید و آن این است که خداوند متعال همه چیز را در قرآن گفته است:

(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین)[2] (ما فرطنا فی الکتاب من شیء)[3] (و کل شیء احصیناه فی امام مبین)[4]

این آیات دلالت می کند بر این‌که قرآن مقدس، حاوی تمام مطالب است‌،

این یک مطلب.

دوم این‌که ما می‌بینیم در قرآن هیچ مطلبی‌، هیچ حکمی از احکام را نمی‌توانیم از قرآن استنباط کنیم‌، قرآن برای هیچ حکمی از احکام فرعیه ما کفایت نمی‌کند‌، علی‌رغم خلیفه ثانیه، خلیفه تنیث مجازی دارد، رضی الله عنا جمیعا که فرمودند: «حسبنا کتاب الله»‌، قرآن ما را کافی است، هیچ قرآن‌ در احکام تعبدیه از اول طهارات تا آخر دیات کافی نیست.

واقعاً این بزرگوار معجزه فرمودند. تمام قرآن برضد فرمایش حضرت خلیفه ثانیه است.

ما از خلیفه ثانیه می‌پرسیم: بنده می‌خواهم از قرآن احکام نمازم را در بیاورم‌، هیچ چیز از نماز را نمی‌توانم از قرآن در بیاورم. کجای قرآن گفته است در نماز سوره فاتحه الکتاب را بخوانید؟ کجای قرآن گفته است که نماز صبح دو رکعت است؟ کجای قرآن گفته در هر رکعتی یک رکوع است و دو تا سجده؟ کجای قرآن گفته است که درسجده بگوئید: سبحان ربی الاعلی و بحمده؟

چهار هزار مساله دارد نماز، مقدمات آن‌، مقارنات آن، تعقیبات آن‌، مستحبات‌، واجبات‌، اجزاء و شرایط آن‌، اجزاء رکنی‌، اجزاء غیر رکنی‌، قواطع نماز‌، موانع نماز‌، شکیات نماز. هیچ چیز از این‌ها به سلامتی شما در قرآن نیست. پس «لاحسبنا کتاب الله»‌، قرآن برای همین نماز هم کافی نیست‌، علی‌رغم خلیفه ثانیه که ماشاءالله یک اقیانوسی از جهل هستند‌، قدرت خدا‌.

ما می‌گوئیم: آقا شیخ. چون بعد از پیغمبر دو شیخ داریم‌، شیخ اول و شیخ دوم‌، می‌گوئیم: آقا شیخ، این قرآن‌، برای ما معین کن که روزه‌، شرائطش چیست؟ موانعش چیست؟ کجای قرآن دارد که اگر سر زیر آب کردی روزه‌ات باطل است؟ کجای قرآن دارد که اگر جُنب شدی‌، محتلم شدی روزه‌ات باطل است، مثلاً، یا باطل نیست؟ این مبطلات روزه در کجای قرآن دارد؟ زکاتش، خمسش‌، حجش، جهادش، ابواب معاملات، از بیع و شراع‌، رهن‌، اجاره‌، عاریه، برو، مساقات و مضاربه‌، حدود، حد زانی و زانیه‌، ؟؟؟ 8:30 و برو به قصاص، تا آخر دیات، صید‌، ذباحه‌، هیچ‌کدام از این‌ها را به قدرت خدا، قرآن کافی نیست.

بلکه قدری برو بالاتر‌،

در معارف مبدئیه، قرآن تنها کافی نیست‌، نشانه‌اش این‌که در همه ابواب معارف طرفین اختلاف به آیه قرآن استدلال می‌کنند: جبری‌ها به بعضی از آیات استدلال می‌کنند‌، تقدیری‌ها به بعضی دیگر‌، در کجای قرآن قضای حتمی و غیر حتمی را برای ما تفضیل داده و بیان کرده است؟

خلاصه مطلب، یک جمله به شما می‌گویم‌، این را خوب به ذهنتان بسپارید طلبه‌ها، قرآن به تنهائی کافی برای هیچ چیز نیست. و آن‌وقت همین قرآن ادعا کرده است که همه چیزی توی قرآن است:

(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین)[5] کتاب مبین یعنی قرآن‌،

(و کل شیء احصیناه فی امام مبین)[6] سنی‌ها اسم قرآن را امام گذاشته‌اند‌، به مناسبت همین آیه، لذا این قرآنی که دست ما است می‌گویند: «امام عثمان» چون این را عثمان درست کرده است، این را که پیغمبر درست نکرده است‌، آن‌که پیغمبر درست کرده بود پیش علی ابن ابیطالب7 است.

ابوبکر بعد از پیغمبر آمد جمعیتی را جمع کرد و نشستند و قرآن جمع کردند‌، بعد در دوره عثمان آن‌قدر اختلاف پیدا شده بود که در قرآن، الی ماشاءالله. چهل هزار قرآن بنابر نقلی و بنابر نقل دیگر هشتاد هزار قرآن را جناب عثمان گرفتند‌، در بعضی تواریخ سوزاندند و در بعضی تواریخ با آب شستند، یک قرآن در هشت نسخه نوشتند، یکی فرستادند به یمن، یکی فرستادند به کوفه‌، یکی به بصره‌، یکی به شام، یکی به مکه، یکی هم به مدینه. سنی‌ها اسم آن را گذاشتند «امام عثمان». الان هم می‌گویند: «امام عثمان». با این‌که این قرآن، امام مبین است‌، کتاب مبین است‌، همه چیز در آن است‌، هیچ چیز را ما نمی‌توانیم از قرآن در آوریم، معطل نشوید.

یک دسته اخلاقیات‌ مثل (ان الله یأمر بالعدل و الاحسان)[7]‌،

بله‌،

در اخلاقیات و مستقلات عقیله، مثل حرمت کذب‌، مثل وجوب احسان و مثل حرمت ظلم و امثال ذلک را می‌توان از قرآن فهمید‌،

پس مطلب چیست؟ قرآن که دروغ نمی‌گوید، این ادعائی که قرآن کرده است که دورغ نیست و عجیب این است که با این ادعائی که قرآن کرده‌، ما هیچ چیز از قرآن نمی‌فهمیم‌، مطلب چیست؟

مطلب این است که خود همین قرآن بعد می‌گوید: این قرآن، تأویل دارد‌، قرآن، تنزیل دارد و تأویل دارد. آوردنده قرآن‌، پیغمبر‌، حضرت ابوالقاسم محمد9 می‌فرمایند: قرآن ظاهر دارد و باطن دارد‌، قرآن، تنزیل دارد و تأویل دارد‌، قرآن تخوم دارد و مُطلع دارد‌، قرآن رموز دارد، اشارات دارد‌، قرآن کنایات دارد‌، استعارات دارد‌، قرآن، مطلقات دارد‌، مقیدات دارد‌، قرآن عمومات دارد، مخصصات دارد، قرآن حقیقت دارد و مجاز دارد.

معلوم می‌شود آن‌قدری از قرآن ‌که روی زمین است، به همان‌قدر هم زیر زمین است. چرا این کار را کرده است؟

خوب، ظاهرش را طلبه‌هائی که سواد ادبی پیدا کنند، یعنی نحو و صرف و اشتقاق را خوانده باشند، می‌دانند.

شما طلبه‌ها واجب است کتاب شرح نَظام بخوانید‌، از علم اشتقاق شما محروم هستید طلبه‌ها. من دو الی سه سال است به آقای مجتهدی می‌گویم‌، ولی حرف بنده چنان اثری ندارد‌، شما‌ الا و لابد بگوئید ما می‌خواهیم شرح نظام بخوانیم. یک دور اشتقاق اطلاع پیدا کنید‌، ما با شما رفیق هستیم. کاری با غیر طلبه‌ها نداریم‌، آن‌ها مجسمه‌ای هستند که در مجلس تماشا می‌کنند‌، حق حرف هم ندارند، من با شما طلبه‌ها حرف می‌زنم‌،

ادبیت شما ناقص است و حیف است. به قم هم که بروید مثل این‌چنین موسسه‌ای پیدا نمی‌کنید. یک موسسه‌ای که خالص و بی‌ریا و دل‌سوزانه شما را ملا کند‌، مثل همین مدرسه و مسجد آقای مجتهدیريال در قم هم پیدا نمی‌کنید‌، هوی و هوستان برندارد، نگوئید آن‌جا هفت هزار طلبه است. یکی مرد جنگی به از صد هزار. آن‌وقت در این‌جا بایستی تحصیلات ادبیتان کامل بشود،

اشتقاق باید بدانید‌، نحو و صرفتان هم باید کامل‌تر بشود‌، نپرید‌، از هدایه پریدن به سیوطی‌، ازسیوطی پریدن به مغنی‌، مغنی هم یک باب یا دو باب خواندن، این‌ها طفره رفتن در علم است. یک قدری طولانی‌تر وعمیق‌تر شوید. شما‌ باید جامی را بخوانید‌، سیوطی را با تصحیح و توضیح و حاشیه ابوطالب خوب بدانید‌، باید مغنی را حداقل از باب اول تا باب چهارم خوب بخوانید، نه فقط باب اول و چهارم، وخوب بفهمید. آن‌وقت می‌شوید شیخ رجل بزرگوار می‌شوید، عجل جسد له خوار! آن‌وقت شما نهج‌البلاغه امیرالمومنین7 را به خوبی می‌فهمید‌، آن‌وقت روایات را به خوبی می‌فهمید، خطبه‌های پیامبر و ائمه را به خوبی می‌فهمید‌، مرد ادیبی می‌شوید.

ومن این توقع را از شما دارم. خیلی همه شما را دوست دارم‌، به صاحب منبر، فقط به علاقه شما طلبه‌ها به این‌جا می‌آیم، و الا برای بنده منبر قحطی نیست‌، منبرها‌، جمعیت‌ها‌، هیاهوها، همه این‌ها پیش بنده حرف مفت است‌، با چهار تا طلبه بنشینم و بگویم و بشنوم، برای من خیلی لذیذتر است. هرکس نحو و صرف،

فقط به صرف میر تنها قناعت نکنید، شرح تصریف را هم به خوبی بخوانید،

صرف و نحو و اشتقاق و لغت‌، این چهار علم را که خوب خواندید‌، آن‌وقت ظاهر قرآن را می‌فهمید‌، از ظاهر قرآن بهره‌برداری می‌کنید.

عرب‌هایی که لهجه آن‌ها، عرب حجازی است، آن‌ها هم یک مقداری می‌فهمند، مگر درس بخوانند، اگر درس بخوانند زودتر از شما و بهتر از شما ظاهر قرآن را می‌فهمند.

یک دسته اخلاقیات در قرآن است به سواد عربی می‌فهمید‌، اما بخواهید از قرآن، شما، حکم طهارت خود را‌، مطهرات چند تا است؟ متنجس‌، منجس است یا نیست؟ آیا بول را با آب قلیل بخواهند تطهیر کنند‌، تعدد لازمه دارد یا ندارد؟ هیچ‌یک از این احکام را از روی قرآن نمی‌توانید بفهمید‌، نمی‌توانید.

قرآن می‌گوید: همه چیز توی من است‌،

درست است‌، توی قرآن است، اما نه به ظاهر بلکه «بظاهره و باطنه» نه به تنزیله، بل به «تنزیله و تأویله»،

خوب،

این تأویل و باطن و این‌ها کجا هست؟

خود پیغمبر می‌فهمد. بعد از پیغمبر آن‌هائی که وصی و خلیفه واقعی پیغمبر هستند‌، آن‌ها هم می‌فهمند. برای آن‌که دماغ این لوطی‌ها را‌، یعنی ابوبکر و عمر‌، ابوعبیده جراح را‌، الواط‌هائی که ریش دارند‌، ریش‌هائی که هفت تیرشان توی ریششان است، خنجرشان توی تسبیحشان است، تیرسه شعبه‌شان توی شانه‌هایشان است‌،

به قدری با این‌ها مخالف هستم. آن‌قدری که با عمر مخالف هستم با این‌ها هم مخالف هستم‌، که عمر سر دسته همین‌ها بود، این لوطی‌ها می‌آیند با حقه‌بازی‌، با الواطی و الدنگی، محراب و منبر پیغبر را می‌گیرند.

خوب اهل حقیقت چکار کنند؟ ابوبکر آمده بالای منبر نشسته است‌، عمر آمده بالای منبر نشسته است‌، عموم مردم هم که عوام کالانعام هستند، به هری می‌آیند و به بری می‌روند‌، به کشی می‌آیند و به کشی می‌روند. نوع عوام گوسفند هستند، یکی که از آب جست، باقی دیگر هم می‌جهند‌، یکی پرید آن‌طرف همه گوسفندهای دیگر هم می‌پرند. مخصوصاً اگر یک دست سیاسی هم پشتش باشد‌، یک مرتبه می‌بینی یکی هوی بلند شد از هوا مثل کوه‌، اهل حق چکار کنند؟ از کجا بفهمد؟

اهل حق در مقام بر می‌آیند که قرآن بتأویله وتنزیله‌، بظاهره وباطنه‌، بتخومه و باطن باطنش را چه کسی می‌فهمد؟

به علم قرآن خلیفه واقعی پیغمبر معین می‌شود و خدای متعال دستی این کار را کرده است. علم قرآن پیش یک عده‌ای گذاشته است‌، (فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون بالبینات والزبر)[8]‌،

یهودی‌ها بینه و زیر را چه می‌فهمند؟ مفسرین گفته‌اند: اهل ذکر یهودی‌ها هستند‌،

یهودی‌ها از بینه وزیر چه می‌فهمند؟

قرآن می‌گوید: (وکفی بالله شهیدا بینی وبینکم و من عنده علم الکتاب)[9]

معلوم می‌شود علم قرآن توی سینه یک دسته خاصی است. معلوم می‌شود اهل ذکری که باید برویم از آن‌ها سئوال کنیم، یک دسته خاصی هستند، اهل ذکر هستند. قرآن ذکر است. (انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون)[10] معلوم می‌شود ذکر اهلی دارد‌.

علم قرآن، پیش اهل قرآن است‌، علم قرآن، پیش من عنده علم الکتاب است‌، علم الکتاب توی سینه بچه‌های پیغمبر است‌، همان‌ها جانشین پیغمبر هستند، برای همین کار خدای متعال آمده قرآن را محکم ومتشابه کرده است‌، قرآن را مجمل و مفصل کرده است‌، قرآن را به صورت جمع و تفصیل آورده است، این‌ها نکته‌های عجیبی است، یک ماه رمضان می‌خواهد که من در اطراف این مسائل مفصل بگویم و شما روشن بشوید. (ولقد جئناهم بکتاب فصلناه علی علم)[11]، مفصلات دارد.

از آن‌طرف، جمعی و جملی دارد. یک چیز عیجبی است در این‌جا.

حالا کلمات جمعی آن کدام است و کلمات جملی آن‌ها کدام است؟ و کلمات تفصیلی آن کدام است؟ همین را «من عنده علم الکتاب» می‌دانند.

مـــیان عاشق و معشوق رمزی است چه دانـــد آن‌که اشتر می‌چــــراند

آن‌کسی‌که مدتی از عمرش را هیزم شکنی و هیزم فروشی می‌کرده‌ است، با بابایش می‌رفته کوه‌های مکه، تیشه و تبر برداشته‌اند و هیزم می‌کنده‌اند و کوتاه می‌کرده‌اند و به پشت نامبارکشان می‌گرفتند و آن‌وقت می‌آوردند سر میدان کاه‌فروش‌ها، داد می‌زدند: آی هیزم داریم. هیزم خشک داریم، چندر غازی دستشان می‌آمد شب می‌رفتند نان و پنیر می‌خوردند‌، این بزرگوار سرش از اسرار قرآن چی در آورده؟ این حرف‌ها را چه می‌فهمد ؟

قرآن را کسی می‌فهمد که از خانه کعبه، مادرش بیرونش که آورد و بردش پیش پیغمبر‌، پیغمبر او را بغل می‌گرفت، پیغمبر شیر‌هائی که مادرش اضافه توی ظرف ریخته بود، آن‌ها را بر می‌داشت می‌داد به علی ابن ابیطالب‌7، پای گهواره علی بن ابیطالب7 می‌نشست و لالائی می‌گفت. علی7 را به بغلش می‌گرفت‌، علی7 را روی شانه‌اش سوار می‌کرد، علی7 را دستش را می‌گرفت و همراه خودش پا به پا راهش می‌برد. آن‌وقت در غار حراء که می‌رفت، توی خلوت خانه سر پیغمبر بود‌، جائی که بین او و خدا خلوت می‌شد‌، علی7 را آن‌جا می‌برد. تمام رموز را به علی7 آموخت ‌،بعد هم که بزرگ شد اول کسی‌که دست به دست پیغمبر داد و ایمان به پیغمبر آورد علی7 بود. بعد هم هر آیه‌ای که نازل شد، هم ظاهرش را و هم باطنش را و هم اشاراتش را و هم رموزش را‌، هم کنایاتش را‌، هم استعاراتش را، هم مجازاتش را‌، هم قرائن منفصله مجازات را و قرینه متصله مجازات را که عقل است‌، همه این‌ها را به علی7 فهماند‌.

آن قرآن را می‌فهمد نه یاروئی که توی میدان خر و قاطر بود‌، جائی که اجاره خر می‌داد و اجاره شتر می‌دادند. یک عده مردمی ‌بودند‌، پول زیادی داشتند، شتر می‌خریدند، به کرایه، به مسافرینی می‌دادند که به اقطار می‌رفتند و از این راه استفاده می‌کردند، مستغلاتشان این بود. یک عده هم می‌خواستند مسافرت کنند‌، یک عده دلال هم بودند که می‌دانستند چه کسی چند تا الاغ و شتر و یابو دارد؟ کرایه این‌ها هم چقدر است؟ و چه کسی می‌خواهد مسافرت کند؟ مسافرین می‌آمدند پیش این دلال‌ها‌، میرزا فلان.

ما می‌خواهیم برویم طائف‌، با سرنشین یا کجاوه یا پالکی؟ آن‌وقت این می‌گفت: چند تا کجاوه داریم با یابو‌، چند پالکی داریم با شتر‌، چند تا سرنشین خر داریم‌، از این‌جا تا طائف قیمتش این است. این طی می‌کرد با مسافر و صاحب مال، آن‌وقت مال را از صاحب مال می‌گرفت وبه این می‌داد‌، خودش هم مابین حق الدلالی می‌گرفت. دلالی، آن‌هم این نوع دلالی. دلالی یک وقت قِماش است‌، یک وقت دلالی بلور است‌، یک وقت دلالی، قالی صادراتی و وارداتی است یک چیزی‌، دلالی خر و قاطر، آن‌هم به کرایه دادن. آن بزرگوار‌، مدتی در این شغل شریف بودند‌، حضرت خلیفه ثانیه‌،

اگر بیوگرافی این بزرگوار‌ها را برایتان بگویم‌، اگر تابلوی این بزرگواران را بکشم‌، شب خوابتان نمی‌برد طلبه‌ها.

به هر حال،

این چه خبر دارد که قرآن با قاف است یا با غین؟ این چه می‌فهمد قرآن با همزه است یا با عین است؟

آن‌وقت به گذاردن علم کتاب را در سینه اشخاص‌، آن اشخاص را به مقام وصایت و خلافت اقامه می‌کند‌ خدا و پیغمبر‌،

قرآن پیغمبر را پیغمبر کرده است‌، پیغمبر قرآن را قرآن نکرده است‌، این را ملتفت باشید. پیغمبر به برکت قرآن‌، پیغمبریش ثابت و مثبت شده است‌، نصب پیغمبر به نبوت از قرآن است که می‌گوید: (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل)[12]، قرآن پیغمبر را به رسالت منصوب داشته است که می‌گوید: (ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین)[13]، همان‌طوری‌که قرآن پیغمبر را منصوب کرده است بر رسالت‌، همان‌طور، قرآن علی7 را منصوب به وصایت کرده است‌، به علمش.

گواه پیغمبر چیست وکیست؟

دوتا‌،

در هر قصه‌ای دو شاهد عادل لازم است. در شهادت هم باید عن حسٍ باشد نه عن حدسٍ‌، این در کتاب قضا و شهادات فقه مسلم است. می‌گویند: شهادت به چیزی حق ندارید بدهید الا این‌که آن را مثل کف دست خود ببیند. باید شهود، ادعای رویت کنند، که اگر شنیده باشند از کسی و شهادت سماعی بدهند، شهادتشان مقبول نیست.

دو تا شاهد پیغمبر برای خودش آورده است‌، که این دو شاهد، شهود عن حسٍ هستند،

یکی خدا که احاطه علمی ‌دارد بوجود پیغمبر و به روح پیغمبر و به بدن پیغمبر و به تمام مراتب پیغمبر و آن شاهد دیگری هم که پهلوی خداست‌، او هم بایستی یک خورده‌ای شباهت داشته باشد.

نمی‌شود بنده در قضیه‌ای دو تا شاهد بیاورم‌، یکی پروفسور دانشمند‌، عالم حسابی که درقضیه هم بوده و دیده‌، او را بیاورم‌، یک دانه گوسفند هم این‌طرف بیاورم و بگویم این دو شاهد بنده است‌، یکی این پروفسور، یکی این گوسفند. می‌خندند به بنده‌، می‌گویند: گوسفند که عِدل پروفسور نمی‌شود. پس باید شاهد دوم من هم‌، خورده‌ای شباهت به شاهد اول داشته باشد. (کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب)[14]، من عنده علم الکتاب، چهار تا آخوند یهودی نیستند‌، آخوند یهودی یک شلغمی است‌، آن کیست که هم ردیف خدا و هم پهلوی خدا و هم ترازو خدا باشد؟

سنی‌ها می‌گویند: من عنده علم الکتاب، آخوندهای یهودی هستند که علم به تورات دارند‌!

جناب سنی. بچه عایشه. آن‌ها عایشه را مادر خودشان می‌دانند‌، بچه خانم ارتشبد عایشه. این مردی‌که یهودی، علمش به کتاب خودش؛ اصلا یهودی‌ها کتاب ندارند‌، مدینه گفتی وکردی کبابم. اسم تورات آوردی، باز من شعله‌ام می‌کشد. شاید این دو الی سه شب کیفم کشید قدری شرح تورات و انجیل دادم.

کتاب موش و گربه ما، از کتاب تورات و انجیل اعتبارش بیشتر است.کتاب نان و حلوای ما اعتبارش بیشتر است.

خدا در کتب عهد عتیق، یک دهانی دارد مثل ؟؟؟ 34 آتش‌، از توی دهانش نفس که می‌کشد‌، آتش بیرون می‌آید. در عین حال آن‌قدر این دهان سرد است که آب را بریزی فوری یخ می‌شود‌، این‌ها فرمایشات تورات است.

آن وقت ملای آن چیست؟ ملای آن هم، سنخ همان است‌، تناسب حکم و موضوع‌، به قول فقهاء.

طلبه‌ها این‌ها را یاد بگیرید

آن‌وقت خدا برای گواهی رسالت پیغمبر می‌گوید: دو تا شاهد دارد این پیغمبر:

یکی خدا‌،

یکی دیگرش آخوند ملا یعقوب ؟؟؟ 34:55 یهودی. سنی‌ها می‌گویند: من عنده علم الکتاب، آخوند‌های یهودی هستند‌،

ای نافهم‌ها، عقلتان کجا رفته است؟

بنده بگویم دو شاهد دارم‌، بر این‌که منبر من، منبر علمی ‌دینی است‌، یک شاهد من حضرت آیه الله‌العظمی آقای خوئی‌، یک شاهد دیگرم این بچه که نمی‌فهمد امثله با سین است یا ثاء.

خوب به بنده می‌خندند.

باید دو شاهدی که می‌آورم بر این مطلب مهم که علمی ‌و دینی بودن منبر می‌باشد‌، باید دو شاهد قرین هم باشند‌، لااقل نزدیک هم باشند. پس من عنده علم الکتاب، یهودی‌ها نیستند، سنی‌ها بد تفسیر می‌کنند‌، تفسیر به رای می‌کنند.

من عنده علم الکتاب کیست؟ آن کسی است که از سرشب تا صبح در باء بسم الله، برای ابن عباس سخن می‌گفت‌، شب به صبح آمد‌، سخن علی7 ناتمام ماند‌، آن هم برای ابن عباس نه برای این بچه‌ها.

داد هم می‌زد: علمنا علم الکتاب‌،

این شاهد‌، این عالم به علم کتاب. او می‌داند تنزیل و تاویل چیست‌، عمومات چیست و مخصصاتش کدام است؟ این می‌داند مطلقاتش کدام است و مقیداتش کجاست؟ این می‌داند کدام جمله از قبیل «ایاک اعنی و اسمی یا جار» است؟ کجا ضرب امثال است؟ کجا قصص است؟ هدف از قصص چیست؟ حکمت ضرب امثال چیست؟

این‌ها همه حقایقی است در قرآن. به جان مبارک خودم‌ که خیلی عزیز است، اگر امشب ابوبکر و عمر پای همین منبر بودند‌، تا این مقداری هم که گفتم نمی‌فهمیدند چیست؟ اصلاً فهم و درک همین مطالبی که گفتم‌، به والله اگر ابوبکر یا عمر داشته باشند. این قدر این‌ها نافهم بودند.

چرا قرآن مجمل و مفصل دارد؟ چرا قرآن ظاهر و باطن دارد؟ چرا قرآن تنزیل و تأویل دارد؟ چرا قرآن به تفصیل یک حکم فرعی را بیان نکرده است؟ یک حکم فرعی را قرآن بیان نکرده است مفصلاً بطوری‌که ما مستغنی از غیر قرآن باشیم‌،

چرا؟

برای آن‌که علی7 را نصب کند و با مشت توی دهان آن لوطی‌ها بزند، «عشره مبشره» آن‌وقت هرکس می‌خواهد قرآن را بفهمد و به حقایق قرآن آگاهی پیدا کند‌، چاره ندارد، باید دندش نرم شود‌، چشمش کور شود، بینی‌اش به خاک مالیده شود‌، برود در خانه سوخته علی بی ابیطالب7‌، در آن خانه‌ای که درش نیم‌سوز است باید برود باید در خانه امام حسن7‌ برود، همان مسموم مظلوم خانه‌نشین‌، همان که معاویه و لوطی پلنگ‌ها.

دو دسته لوطی داشتیم: یک دسته لوطی ریشو‌، بی‌پیرها این‌ها خیلی خطرناک هستند،

مؤمن سلام علیکم، التماس دعا داریم!

پدرسگ شرابی کبابی قماری همه فن حریف را می‌بیند‌، مؤمن سلام علیکم‌،

پدرسگ با آن صورت تراشیده و سبیل نخراشیده و دستگاه قمار و خم شراب در خانه،

مؤمن التماس دعا داریم!

برای آن‌که موقع خلافت بگویند: این به درد مردم می‌خورد.

«امرنا رسول الله ان نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهره»[15]

این لوطی‌ها‌، من چنان با آن‌ها دشمن هستم، مدلسین ریاکار حقه باز عوام فریب خر سوار، این یک دسته.

این تیپ ابوبکر و عمر‌، ابوعبیده، سعد وقاص، ریشو‌های مدلس‌،

یک عده لوطی پلنگ دیگر پیدا شدند‌، سیستم آن‌ها غیراز این‌ها بود:

قدرت آن‌ها پول بود‌، حقه بازی بود و پشت هم اندازی بود‌، با هر بی پدر مادری بسازند‌، علنی قشون درست کنند‌، که آن تیپ معاویه بود‌، معاویه و دستگاه معاویه.

این دو تیپ، لوطی‌های صدر اسلام بودند. خدا برای این‌که دماغ این‌ها را به خاک بمالد‌، علم کتاب را در سینه اوصیاء واقعی پیغمبر گذاشت‌، که هرکس اسلام را بخواهد، چشمش کور شود‌، دندش نرم‌، بینی‌اش به خاک مالیده شود‌، برود در خانه علی بی ابیطالب7، به در خانه امام حسن7 برود، نه معاویه. پدر سوخته‌ای که همه فن حریف بود. ظلم و ستم‌هائی که معاویه کرد من می‌توانم ادعا کنم، یزید که هیچ کره خر، این‌های بعد بنی‌العباس هم ظلم و ستم‌های معاویه را نکردند. صدر این پدر و نامرد به آب داد‌، خلافت را تبدیل به سلطنت کرد‌، اصلا اوضاع را عوض کرد. باز شیخین روی ریا و سالوسی، قدری سلام سلام‌، نان جو خوردند، ولی این پدر نامرد این‌کارها را نکرد. صاف کشف عورت کرد، پول‌ها را گرفت و قشون درست کند‌، کاخ سلطنتی درست کند‌، همین کار‌هائی که سلاطین جهان می‌کنند.

برای ارغام انف این‌ها در خانه امام حسن7 را گذاشت، که علم قرآن را بروند از امام حسن7 بگیرند.

در دوره ابوبکر و عمر وقتی سر اینها توی خمره گیر می‌کرد، ناچار بودند بیایند در خانه ابوالحسن7

آی بی‌حیاها.

مشکلات علمی ‌را که از آن بزرگوار می‌پرسیدند‌، چون او یک همبونی بود! در مشکلات که وا می‌ماندند هم آن بزرگوار و هم بزرگوار دوم‌، بزرگوار دوم در هفتاد جا گفته‌اند: «لولا علی لهلک العمر»[16] خود این بزرگوار با لب‌های خود فرمودند: «قضیه و لا ابالحسن لها»[17]، ابوبکرش هم.

این‌ها مشکلات علمی را می‌آمدند از علی7 می‌پرسیدند. گاهی امیرالمومنین7 برای اقامه حجت‌، برای این‌که به مردم بفهماند که بعد از من کیست‌، مشکلات را به امام حسن7 ارجاع می‌داد.

بابا امام حسن7 جواب این مسائل را بده‌،

امام حسن7 جواب را می‌داد.

یک داستانی بگویم.

امیرالمومنین7 که بیرونی و اندرونی و برانی و دخلانی و اطاق انتظار و اطاق سفره انداز و اطاق مبله و اطاق خواب که نداشت‌، خانه حضرت یک حیاط کوچک پنجاه متر هم نبود. الان معلوم است‌، بیت فاطمه3 توی حرم پیغمبر جایش معلوم است‌، یک یا دو تا اطاق داشتند‌، گاهی پرده می‌کشیدند‌، گاهی هم امیرالمومنین7 توی این اطاق بود‌، یک پرده‌ای هم فی مابین بود‌، حضرت زهراء3 توی آن اطاق بود. امام حسن7 در سن چهارده ماهگی بود‌، ابوسفیان آمد خدمت امیرالمومنین7‌،

گفت: یا علی7 مرا بردار ببر پیش پسر عمویت پیغمبر‌، برای من یک عهد و پیمانی بگیر که در امن و امان و راحت باشیم. حضرت فرمودند: پسر عمویم پیغمبر، کاری به کار شما ندارد.

در این لحظه امام حسن7 ‌آمد پیش مادرش یا پدرش‌،

بچه چهارده ماهه است‌،

ابوسفیان‌، حالا استهزاء بود یا هر چه بود‌، رو کرد به حضرت زهراء3 گفت: به این بچه‌ات بگو: پیش پیغمبر از ما شفاعت کند‌، تا به شفاعتش بر عرب و عجم آقا شود.

آقا، یک مرتبه امام حسن7 آمد جلو‌، در روایت این‌طور دارد‌، یک دست زد زیر ریش ابوسفیان‌، یک دست هم به این‌جایش زد‌، هر دو معنا دارد‌، یعنی به بینی پدرت‌، از آن کارهای بد کرده‌ای. این‌طوری اشاره به آن است که تو دیوانه‌ای مثلاً یا به این‌جای بابات. دست به آب رسانده‌اند.

در روایت دارد فرمود بگو:

«اشهد ان لا اله الا الله»‌،

با زبان فصیح

«و اشهد ان محمداً رسول الله9» تا در امان باشی.

آقا، چنان زد به گاراژ‌، چنان رفت توی لوله‌، نفسش قطع شد. اصلاً بچه چهارده ماهه و این‌کارها.

حضرت امیر7 او را بغل کردند و بوسیدند.

حالا یادم نیست حدیث را‌، ابوسفیان گفت یا امیرالمومنین7‌،

شکر خدائی که فرزندی عطاء کرده است مانند یحیی بن زکریا7 و عیسی بن مریم7 (آتیناه حکما صبیا)[18]

آن‌ها تا نود سالگی هِر را از بِر تشخیص نمی‌دادند. این آقا در چهارده سالگی، بزرگ بنی امیه را به اسلام دعوت می‌کند‌، می‌گوید: اسلام بیاور تا سالم بمانی.

روزها پیغمبر منبر می‌رفتند‌، آیات قرآن می‌آمد‌، آیات قرآن را برای مردم؛ تنزیلش را وگاهی تأویلش را می‌گفتند‌، امام حسن7 هم در سن شش الی هفت سالگی است.

آقا، به محض این‌که منبر پیغمبر تمام می‌شد‌، می‌پرید می‌آمد به خانه‌، مثل پیغمبر آیات مبارکات را می‌خواند و فرمایشات پیغمبر را تحویل می‌داد به یک مستعمه خیلی دل چسبی، یعنی مادرش حضرت زهراء3. بعد از نیم ساعت پدرش حضرت امیرالمومنین7 می‌آمدند‌، می‌دیدند حضرت زهراء3 اطلاع دارند از آیه و از تأویل و تنزیل آیه‌،

می‌فرمود: از کجا مطلع شدید؟

می‌گفتند: پسرم حسن7 آمده نقل کرده است.

چنان بچه باهوش‌، اولاً علاقمند،

این بچه‌ها اگر به منبر و محراب علاقه داشته باشند قیمت دارند‌، باید این بچه‌ها را بوئید و بوسید و تشویق کرد. بچه هر روز می‌رفت یاد می‌گرفت‌، می‌آمد به مادرش یاد می‌داد.

فرمودند: یک روز من می‌آیم پشت پرده پنهان می‌شوم‌، ببینم این می‌آید چه کار می‌کند؟

خیلی خوب‌،

حضرت امیر7 بعد از منبر پیغمبر زودتر آمدند‌، شاید هنوز منبر تمام نشده آمدند‌، رفتند توی حجره‌، یک پستو و پرده‌ای بود‌، حضرت امیر7 رفتند توی پستو پشت پرده.

امام حسن7 رسید‌، حسب عادت همه روز بناشد سخنرانی کند. هم چنان‌که بر کرسی خطابه مستقر شد‌، یک قدری زبانش به لکنت افتاد، به آن بلاغت و ملاحت و فصاحت همه روزه نتوانست.

حضرت زهراء3 متعجب شدند، گفتند: مادر، چی شده است؟

تأملی کرد‌، گفت: «کَل لسانی و قَل بیانی کان سیدا یرانی»‌[19]، امروز کسی دارد من را منیتیزم می‌کند‌، گویا بزرگی به من نظر انداخته است لذا زبان من قدری کلالت پیدا کرده است‌، بیان من کوتاه شده‌، یک نفر مراقب من است.

هم چنان‌که این کلمه را گفت‌، امیرالمومنین7 طاقت نیاورد‌، ازپشت پرده بیرون آمد‌، بغلش کرد و ماچش کرد و بوسید.

به همین علمشان‌، به اطلاعاتشان‌، به قداست و تقوایشان، این‌ها معرفی می‌شوند که وصی پیغمبر این‌ها هستند نه آن‌ها.

بنا به نقل صحیح‌تر فردا شهادت حضرت امام حسن7 است‌، در مورد شهادت ایشان دو قول است. یکی بیست و هشتم صفر و دیگری هفتم صفر، و مثل این‌که هفتم صفر قدری صحیح‌تر و قوی‌تر است. ما هم خوش‌وقتیم که هم دارالعلم است و هم دارالعمل است، قدر این‌جا را بدانید‌، بابا و مادرتان هم قدر این‌جا را بدانند‌، هم تقوی و قداست شما را تربیت می‌کند و پیوند با آل محمد: و هم به علم ودانش.

خداوند نور تقوی و معرفت خدا و خاتم انبیاء و ائمه هدی را در دل شما آقازاده‌ها بیش از نور علم تابان و متلالا کند.

من هم چند کلمه‌ای بگویم، بعد هم روضه مفصل بخوانم، طلبه‌ها روی همان ایمان و علاقه‌ای که به اهل بیت دارند امشب عزاداری می‌کنند، ظاهرا نوحه خوانی می‌کنند، من هم التماس دعا دارم از گویندگان و شنوندگان،

خدایا به حق امام حسن7 هرکس امشب بر امام حسن7 گریه کرد‌، او را به بقیع مشرف بفرما.

بندگان صالح خدا بر امام حسن7 گریه می‌کنند‌، غریب و مظلوم است.

می‌گویند: یا اباعبدالله الحسین المظلوم‌،

باید بگوئیم: یا ابامحمد الحسن المظلوم،

الان قبر امام حسن7 بارگاه ندارد‌، بقعه ندارد‌، شمع و چراغ ندارد‌، زائر ندارد.

خدا همه را قسمت کند بروید قبرستان بقیع‌،

مگر می‌گذارند این مشرکین، که خودشان را به عنوان موحد معرفی می‌کنند ولی مشرک هستند، ؟؟؟ 55 با خدا شریک می‌کنند در فرمانفرمایی علمی خود.

خدا کند مشرف شوید‌، مشرکین دور قبرش راگرفته‌اند‌، نمی‌گذارند شیعه زیارت دل‌چسب کند. شب‌ها ابداً نمی‌شود و روزها هم موقعی‌که حجاج می‌روند‌، چهار تا زائر اگر بروند‌، مثل شمر ایستاده‌اند و جلوشان را می‌گیرند. این مال مماتش است‌، اما در حیات و زندگیش:

این آقائی که از راه رحمت و رأفت‌،

دو کفل رحمت‌ هستند‌، یکی امام حسن7 و دیگری امام حسین7‌،

از راه رحمت و رأفت‌، جان وخون هه شیعیان را خرید. جان مقدس خودش را فدای این راه کرد، برای حفظ تشیع و مسلمین‌، عقد مهادنه با معاویه کرد. در عوض شکرگزاری از این خدمتش‌، ریختند میان خیمه‌، یکی عبای آقا را به غارت برد‌، یکی عمامه‌اش را به غارت برد، یکی فرش را از زیرپایش به غارت برد.

چه موقع بر سر امام حسین7 این بلایا وارد شد؟

جمعی هم با زبان آتش گرفته‌شان آن‌قدر ناسزا به او گفتند‌،

در ساباط مدائن‌، خنجر به رانش زدند!

خدایا بحق امام زمان7 هر کس امشب به امام حسین7 گریه کرد چشم او را به امام زمانش روشن کن.

دست این‌ها را به دامنش برسان.

گریه کنندگان امشب را در محضر صاحب الزمان جز یاران آن حضرت قرار بده.

باز هم بگویم تا بنالید و بیشتر گریه کنید.

؟؟؟ 58

آزار زبانی کردند، ؟؟؟ خدانشناس رفت بالای منبر، از آل امیه تعریف می‌کرد.

من بگویم و ناله شما هم بلند شود.

آن‌قدر جسارت به امیرالمومنین؟؟؟ کرد، زخم زبان زد،

آخرالامر هم جگر او را به زهر جفا پاره پاره ...


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
[18]
[19]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:32 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد و حوزه علمیه مجتهدی تهران


مجلس 8

https://drive.google.com/file/d/1Tle64A ... p=drivesdk

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین و دهر الداهرین

(يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يوًتكم كفلين من رحمته و ينصر لكم نورا تمشون به و يغفر ذنوبكم و الله غفور رحيم)[1]

ديشب در مقدمات معطل شديم و كتاب و كلمات ما را به نتيجه نرسانيد.

قرآن مي‏گويد: من همه چيز را گفته‏ام، (ما فرطنا في الكتاب من شي‏)[2]، ظاهر قرآن هيچ چيز را به ما نگفته است، همين نماز را قرآن به ما نگفته است. صبح دو ركعت بخوانيد، مغرب سه ركعت بخوانيد، عشاء چهار ركعت بخوانيد، در نماز خود حمد را بخوانيد. هر نمازي چند تا ركوع دارد، چند تا سجود دارد، اين را هيچ قرآن نگفته است.

ديگر از نماز مهم‌تر حكمي‏ در اسلام داريم؟

خير،

اهم تمام احكام در اسلام نماز است، «الصلاه عمود الدين»[3] «الصلاه معراج الموًمن»[4] «المصلي مناج ربه»[5] «الصلاه خیرالامور»[6]، با اين‌كه نماز مهمترين حكم اسلام است، قرآن نگفته است. زكات را هم همين‌طور، حج همين‌طور، جهاد هم همين‌طور، معاملات را هم همين‌طور، دیات را همین‌طور، اطعمه و اشربه را هم همين‌طور، هيچ هيچ. از اول طهارات تا آخر ديات؛ ظاهر قرآن هيچ به ما نگفته است، معطل نشويد.

قرآن دروغ كه نمي‏گويد، مي‌گويد: (ما فرطنا في الكتاب من شي‏)[7] ما در قرآن هيچ چيز را فروگذر نكرده‌ايم، همه را گفته‌ايم. در صورتي‌كه در ظاهر قرآن حتی نماز را هم نگفته است. پس مطلب چيست؟

مطلب هماني است كه «من عنده علم الكتاب» مي‏گويد. قرآن مي‏گويد: ما هيچ چيز را فروگذر نكرده‌ايم همه را گفته‏ايم، اما چه كسي اين همه را مي‏تواند درآورد؟

«من عنده علم الكتاب»، آن کسانی‌كه علم قرآن نزد آن‌ها است.

معلوم مي‏شود غير از ظاهر قرآن، يك باطني هست كه جمعی حامل باطن علم قرآن هستند. آن‌ها مي‏توانند تمام جزئيات و كليات عالم را از قرآن استنباط كنند، بر اساس كليدهایي كه قرآن براي استنباط باطن خود دارد.

باز يك كلمه به طلبه‏ها بگويم، من به عشق شما حرف مي‏زنم.

قرآن مي‏گويد: (الم‏)[8]

حروف تهجي، ابجد و ابتث، بيست و هشت حرف است یکی الف است، يكي باء است، يكي جيم است، يكي دال است، همه آن‌ها حروف تهجی هستند،

چرا نمي‏گويد: (ابج‏)؟ شما در هيچ يك از سوره هاي قرآن داريد که گفته باشد (ابج‏)؟ یا، (اجه‏)، نگفته است. يا (الم‏)، (الر‏)، (المر)، (المص‏).

قرآن می‌گوید: ق،

چرا کاف نگفته است؟

هیچ سوره‌ای از سوره‌ای از قرآن نیست که در اول آن گفته باشد: لام. هیچ سوره‌ای نیست که در ابتدای آن جیم گفته باشد. گفته است: (ن‏) (ق‏) (حم‏) و نه (دب‏).

به یقین این حروف همین‌طوری نیستند. آیا پیامبر هرچه بر دهانشان رسیده است گفته‌ است؟

اولا، این مربوط به پیغمبر نیست، قرآن برای او نیست، قرآن برای خداوند است. قرآن کلام خدا است. (ان احد من المشرکین استجارک فاجره حتی یسمع کلام الله‏)[9].

قرآن کلام خدا است.

گرچه قرآن گفته پیغمبر است هر که گوید حق نگفته کافر است

پیغمبر قاری است. همان ابتدا هم به پیامبر گفتند: (اقرا).

گفت: من خوانا نیستم، چه بخوانم؟

گفتند: (اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من العلق)[10]

پیامبر هم همانند یک قاری شروع به خواندن کردند.

آیا قاری می‌تواند یک حرف از قرآن را کم یا زیاد کند؟

خیر.

قاری که امشب قرآن خواند آیا می‌تواند یک اعراب را کم و زیاد کند؟

خیر، حق ندارد.

پیغمبر حق ندارد یک اعراب آن را کم یا زیاد کند، یک حرف را کم و زیاد کند. لذا او هم می‌خواند: (بسم الله الرحمن الرحیم اقرا بسم ربک الذی خلق).

او می‌خواند: (بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد)[11]

او باید عین کلمات الهی را بخواند. آن پیغمبر که قاری است می‌گوید: (الم)، زیرا این سه حرف را خدا انتخاب کرده است. او گفته است: (الم) و نگفته است: (اجل). و نگفته است: (اسط). بی‌خود نیست، اسراری در آن است. حکمت‌هایی در آن است.

«ان فی الحروف المقطعه لعلما جما»[12].

اِن،

و نحن عندی درهم ولی منتظر فیه تقدم الخبر

حضرت آقای مجتهدی طلبه‌ها را وادار کنید آن‌ها که سیوطی می‌خوانند شعرهایش را حفظ کنند و ترکیب کنند.

خبر که جار و مجرور شد و ظرف شد، بر اسم مقدم می‌شود.

«ان فی الحروف المقطعه لعلما جما»[13].

در این حروف مقطعه، یعنی حرف‌های تکه تکه شده، امام باقر7 می‌فرمایند: علم‌های فراوانی است.

آن‌ها کلید کشف باطن قرآن هستند. آن‌ها کلید رمز هستند. قشون، هم ژاندارم و هم قزاق آن، کلید رمز دارند. خود تلگراف‌خانه کلید رمز دارد. کسی‌که رمز را بلد است، می‌فهمد که چه چیزی تلگراف کرده است. کسی‌که کلید رمز را ندارد چیزی متوجه نمی‌شود.

در قرآن نیز این حروف کلید رمز هستند. کسی‌که کلیدهای رمز را در دست دارد، می‌داند باطن قرآن چه می‌گوید. او می‌فهمد وقتی می‌فرماید: (یاتکم کفلین بالرحمه)[14] چه می‌گوید و یا (یجعل لکم نورا تمشون به)[15]. از همین حروف مقطعه می‌فهمد که چه می‌گوید. ولی بنده و شما، اشتر چرانيم.

میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آن‌که اشتر می‌چراند

ما اشتر چران هستیم، سر از اين حرف‌ها در نمي‏آوريم، ما كه علماي امت هستيم اين‌طور هستيم، شيخين كه به قدر يك بچه‌اي هم نمي‏فهميدند، آن‌ها را كه ديگر ولشان كن.

به همين مطلب، وصي پيغمبر را اقامه مي‏كند تا الان، و وصي پيغمبر بيان مي‏كند.

خوب برگردم،

قرآن مي‏گويد: همه چيز در من است. (ما فرطنا في الكتاب من شي‏ء)[16] به حسب ظاهر آن هم هيچ چيز ندارد، معطل نشويد. از احكام تعبدي، يك دانه حکم را ما نمي‌توانيم از ظاهر قرآن استنباط و استخراج كنيم. قرآن دروغ هم كه نمي‏گويد، پس معلوم مي‏شود در ظاهر و باطن آن، همه چيز هست، باطن آن را چه كسي مي‏داند؟ «من عنده علم الكتاب»،

اين يك نکته است.

نکته دوم،

مقدمه ثانيه: قرآني كه از حيض اسم برده ‏است، (يسئلونك عن المحيض قل هو اذي فاعتزلوا النساء في المحيض)[17]، قرآني كه از هلال آسمان اسم برده ‏است: (يسئلونك عن الاهله قل هي مواقيت للناس)[18]، قرآني كه از همه چيز اسم برده ‏است، تذکر به این موضوعات می‌دهد، آیا می‌شود تذكر به اوصياء پيغمبر مي‏شود نداده باشد؟

قرآني كه از ذره تا كره، همه را گفته است، امر خلافت و ولايت و وصایت و امامت مومنين را، قرآن هيچ نگفته است؟

محال عقل است، محال است.

شما سفره پهن مي‏كنيد،

من هر شب از خوراكي‌ها بايد صحبت كنم، اين طلبه‏ها مرغ و پلو گير نمي‏آورند حداقل وصف آن را بشنوند.

شما جناب آقاي مجتهدي را دعوت مي‏كنيد، براي ايشان سفره پهن مي‏كنيد، بوقلمون، ماهي آزاد.

شما، نان و نمك را مي‏آوريد، ولي آیا بوقلمون را نمي‏آوريد؟ با اين‌كه مي‏خواهيد احترام كنيد و تعظيم كنيد و خوراک‌هاي خوب به آقاي مجتهدي بدهيد.

نان آورده‌ايد، یک خورده‌ای تره و سبزي هم آورده‌اي، آن‌وقت ماهي آزاد هم مي‏تواني تهيه كني، بوقلمون هم مي تواني تهيه كني، دُراج را هم مي‏تواني تهيه كني.

بهترين پرنده‌ها از حيث لذت و قوه و مزه گوشت دُراج است، صد كبك برابر با يك دراج، نه لذت دارد و نه قوت، جاي آن هم شهرهاي تركمنستان در ايران و بين كربلا و نجف هم در عرب است.

مي‏تواني بياوري، احترام هم مي‏خواهي بكني از آقاي مجتهدي، نان و نمك را مي‏آوري اما بوقلمون را نمي‏آوري؟

خداي متعال در اين قرآن كه سفره‌اي است كه براي بشر، بلكه براي خاتم الانبياء پهن كرده ‏است، قرآن اول براي خود پيغمبر است، خود پيغمبر بايد با قرآن تربيت بشود، «ادبني ربي فاحسن تاًديبي»[19]،

فرمود: خداي من، من را تربيت كرد، نيكو هم تربيت كرد من را،

چطور؟

فرمود: گفته است: (خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين)[20] پس قرآن در درجه اول تربيت پيغمبر را مي‏كند. برای پيغمبر این سفره را پهن كرده است، بحث از حيض كرده است، بحث از هلال کرده است، بحث از همه چيز كرده است، از وصايت و خلافت كه ركن اسلام و مسلمين است، هيچ نگفته است؟ هیچ هیچ؟

محال است.

پس مسلما راجع به امر وصايت و ولايت بر مسلمين، كه ولي امر مسلمين چه كسي است؟ آن اولي الامري كه مي‏گويد: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوًتون الزكاه و هم راكعون)[21] مي‏خواهد ولي امر را معين كند. لابد راجع به اولي الامر، آن کسی‌که ولی امر است، يعني صاحب فرمان، بعد از پيغمبر صاحب فرمان، اول خدا، دوم پیغمبر، سوم صاحب فرمان، هر سه آن‌ها روي يك ملاك در آيه ذكر شده است، باید این را مبین کند، بايد بگويد،

قرآن نگفته است؟

قرآني كه امر ولايت مسلمين را بعد از پيغمبر تذكر نداده‏ باشد، آن قرآن به درد نمي‏خورد. چون در ظاهر آن، عوام فهم نگفته است، لابد در باطن آن گفته است. كشف آن باطن هم به رموزي است كه در قرآن است. اين رموز و كليدهای رمز در سينه پيغمبر و در سينه وصي پيغمبر و ولي مسلمين است. آن‌وقت ما ناچار هستيم براي بدست آوردن علوم باطني قرآن در خانه پيغمبر و اوصياء پيغمبر برويم. وقتي‌كه مي‏رويم مي‏گويند: بابا، قرآن گفته است: دوازده نفر بعد از پيغمبر است: (ان عده الشهور عند الله اثني عشر شهرا)[22]، قرآن علي7 را ياد كرده‏ است، مگر مي‏شود ياد نكند. بنا به قرائت اهل البيت: (هذا صراط علیٍ مستقيم)[23] قرائت غير اهل البيت (هذا صراط علیَ مستقيم)[24]، (انه في ‏ام الكتاب لدينا لعلي حكيم)[25]

براي اين كه نگوئيد اين لفظ علي7 مراد خود خداست كه (هو العلي العظيم)[26]، صفات علي7 را ذكر كرده ‏است، مي‏گويد: (والشمس و ضحها و القمر اذا تلاها)[27]،

پيغمبر مي‏گويد: شمس من هستم، خود پیغمبر می‌گوید، حديث نبوي است. ثعلبی ذکر کرده است.

پيغمبر صبحی بعد از نماز منبر رفتند. پيغمبر تنها به پيش نمازي قناعت نمي‏كرد، پيش نمازي و محراب خيلي مقامي ‏نيست، عمده منبر است. كارها همه از منبر است، خرابي‏ها هم از منبر درمی‌آید، اصلاح نیز از منبر بر می‌آید.

پيغمبر بعد از نماز خود منبر می‌رفتند.

آقاي مجتهدي هم تشريف منبر مي‌برند، ولي ایشان تربيت‏هاي علمي و اساسي مي‌كنند. من خيلي خوشحال هستم. اگر هر پيش نمازي يك مشت بچه را جمع كند و آن‌ها را با سواد كند، آن‌ها را حديث‌دان كند، اعتقادات آن‌ها را استدلالی و منطقي كند. این خوب است، بلکه لازم است.

كار پيغمبر همين بود، بعد از نماز بالاي منبر مي‏رفت و در اصول اعتقادات، در فروع و احكام، در اخلاقيات، مستقلات عقليه حرف مي‏زد.

پیامبر منبر رفت، فرمود: «من افتقد الشمس فليتمسك بالقمر و من افتقد القمر فليتمسك بالفرقدان»[28]،

اين‌جا بايد فرقدين بگويد، در حال جر است،

چرا نگفته است؟

نه،

مي‏خواهد به عمليت خود محفوظ بماند، لهذا حرف جر باء که بر سر آن آورده است می‌خواهد تاکیید علمیت را به هم نزند.

«و من افتقد القمر فليتمسك بالفرقدان و من افتقد فرقدان فليتمسك بالنجوم الظاهره»،

هركس آفتاب را فاقد شد و از دستش رفت، به ماه بچسبد، هركس ماه از دست او رفت، به دو ستاره فرقدان بچسبد،

آن دو ستاره بسیار نورانی و روشن هستند.

هركس آن دو ستاره را گم كرد و از دست داد به ساير ستاره‌های درخشان دیگر متمسك شود.

از منبر پائين آمد،

اين را علماي سنت نوشته‏اند.

پرسيدند يا رسول الله! اين چه بود فرمودید: آفتاب، ماه، ستاره‌های فرقدان؟

فرمود: آفتاب من هستم، تا من هستم بايد پيرو من باشيد و از اشعه انوار من استضائه كنيد. هنگامی‌که من از دست شما رفتم قمر، پسر عموی من علي7 است.

يك كلمه بگويم طلبه‌ها، آقا زاده‌ها، آن‌قدر براي اين پدر سوخته‏ها، گفتار پيغمبر راجع به علي ابن ابيطالب7 سنگين بود، مثل این‌که قاتل پدر آنان است. ؟؟؟ 24:40 صد، نود و نه درصد اصحاب پيغمبر مي‏مردند كه حضرت پيغمبر اسم علي7 را با فضيلتي ببرد، مخصوص ريش سفيدهاي ته عرقچين ريش حنائي، يعني، شيخين، اين‌ها كارد به دلشان مي‏خورد كه پيغمبر اسم علي7 را ببرد، مثل این‌که خنجر به قلب اين‌ها مي‏خورد. پدر نامردها.

فرمود: مراد از ماه علي7 است، بعد از من به او متمسك شويد. علي7 كه از بین رفت، فرقدان حسنين8 هستند، امام حسن7 و امام حسين7، كه عايشه مي‌مرد اسم آن‌ها را بشنود. اين ديگر آدم عجيبي بود.

وقتي جنازه امام حسن7 را بردند گفت: «نحوا ابنکم عن بیتی» بچه خود را از خانه من دور كنيد.

خانه ملك مادر تو بوده‏ است؟

پيغمبر هشت زن داشت. يك هشت يك، آن هم از آب و گل به زن مي‏رسد، هشت نفر بودند، يك هشتم، هشت يك، هشت هشت تا شصت و چهار می‌شود، يك شصت و چهارم آن خانه، آن هم آب و گل، نه زمين آن، به اين زن مي‏رسد. او یکباره سند را به اسم خود صادر كرده است،

گفت: خانه من.

بعد هم مرد که بگوید: ابن رسول الله. گفت: «ضحوا ابنکم» فرزند خود را از خانه‏ من دور كنيد.

چشم او که به امام حسن7 و امام حسين7 كه مي‏افتاد، آتش مي‏گرفت، مي‏خواست بميرد.

فرمود: فرقدان حسنين8 هستند، هركس ماه را از دست داد به حسنين8 متمسك شود.

روايات زيادي داريم كه ابن شهرآشوب در مناقب مدعي شده‏ است. او مرد مفرجی است، خریط اخبار است.

او مي‏گويد: دو حديث داریم كه اهل قبله بر اين دو حديث اتفاق كرده‏اند، يعني حتي يك سني پوسيده هم نیست که منكر اين حديث شود. شيعه و سني اتفاق كرده‏اند، اهل قبله بر اين دو حديث اتفاق كرده‏اند، اين دو حديث چيست؟

يكي اين‌كه: «الحسن7 و الحسين7 سيدا شباب اهل الجنه»، حسن7 و حسين7 دو آقاي جوانان بهشت هستند.

آن‌وقت سني‌ها، زیرا آن‌ها در دوره معاويه ملعون، این‌طور بنا داشتند که هر حديثي که در وصف علی7 یا حسن7 و حسين7، از پيغمبر صادر مي‏شد آن‌ها مي‏رفتند درباره عمر و ابوبكر و عبدالرحمن ملجم و معاويه هم نقل مي‏كردند.

در مقابل اين حديث ما رفتند يك حديث جعل كردند. كه آن حديث چه بود؟

«ابوبکر الصدیق، رضی الله عنا، و عمرالفاروق، رضی الله عنا»، آن‌ها دو سيد پيرمردان اهل بهشت هستند.

بهشتی که جای پیرمردها باشد، بنده به آن فاتحه می‌خوانم. خود من هم پیرمرد هستم متوجه باشید، بهشت جای آخ کمرم نیست. بهشت جاي نکبت نیست. یک نفر پیرمرد را به بهشت راه نمی‌دهند. مطمئن باشید.

نزدیک درب بهشت یك آرايشگاهي است، به اصطلاح ما آخوندهاي قديمي، ‏سلماني، به اصطلاح متجددين آرايشگاه، يك آرايشگاهي است برای امام رضا ما7 مشهدي‌ها است. پيرمردها را داخل آن آرايشگاه مي‏تپانند، موهاي سفيد را همه مي‏كنند، موي مشكين عنبرين بسيار عالي در مي‏آورد، آدم حظ مي‏كند. مویي كه مثل شب يلدا مي‏ماند. موهاي مشكي با آن پارافين‌هاي بهشتي مي‌آورند مثل هلوي پوست كنده می‌شود. قدها مثل شمشاد، «اهل الجنه جُرد مُرد مُكحلون»، موها مشكي و چشم سياه مثل چشم آهو، قد مستقيم مانند سرو، صورت مثل نسترن، مو مانند مشك، دندان‌ها مانند مرواريد تر، لب‌ها مانند ياقوت می‌ماند. اين كارها را مي‏كنند اين آرايش‏ها را مي‏دهند مي‏گويند: حالا به بهشت برو. پيرمردهاي نود ساله را جوان بيست و چهار ساله مي‏كنند، مي‏گويند: حالا به بهشت برو.

بهشت كه پيرمرد ندارد كه ابوبكر و عمر سيد پيرمردهاي بهشت باشند؟ اصلا حرف دروغ، خود شاهد است، دم خروس از لاي آستين آن‌ها در آمده‏ است. مگر بهشت جاي پيرمردها است كه آن‌ها آقای پيرمردهاي بهشت باشند؟ جاي جوان‌ها است، سيد جوان‌ها هم حضرت ابا محمد الحسن7 و ابا عبدالله الحسين7 است.

اين يك حديث است.

حديث دوم كه اهل قبله اتفاق كرده‏اند اين است كه پيغمبر فرمود:

«الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا» امام حسن7 و امام حسين7 دو پيشواي امت هستند. خواه قائم به امر باشند، مثل سه چهار ماه اول امام حسن7 بعد از شهادت اميرالمومنين7 باشند، خواه قاعد باشند، خانه نشين، مثل بعد از آن تا آخر عمر ایشان، باشند.

امام حسین7 قاعد باشد، مثل بعد از شهادت پدرش تا بیعت يزيد، قائم باشد، مثل آن چند صباحي كه از اول بيعت يزيد تا واقعه عاشورا باشد. امام حسن7 و امام حسين7، امام و پيشواي امت هستند، خواه در حال خانه نشيني و يا در حال قيام به امر باشند.

اين دو حديث را ابن شهرآشوب مي‏نويسد، متفق عليه اهل قبله است.

آن‌وقت مي‏شود در قرآن متذكر اين‌ها نشده باشد؟

بله متذکر شده است،

كجا؟

يكي از جاهائي كه متذكر شده است اين آيه اي است كه دیشب و امشب خواندم: در اين‌جا امام حسن7 و امام حسين7 را به عنوان دو كفل رحمت، دو كفه رحمت ذكر كرده‏ است.

آهاي كساني كه مسلمان هستيد، از خدا بپرهيزيد، يعني گوش به حرف اين پدر سوخته‏ها، بني‏اميه اين لاط و لوط‌ها و الواط‌ها ندهيد. از خدا بپرهيزيد، به پيغمبر هرچه گفته است ايمان بياوريد. اگر ايمان آورديد، خداوند به شما دو كفل از رحمت خود مي‏دهد. یعنی اگر دنبال پيغمبر رفتيد، به دو تکه رحمت خدا مي‏رسيد.

آن وقت امام7 مي‏فرمايد: به حسب باطن، مراد از دو كفل رحمت حضرت ابا محمد الحسن7 و حضرت ابا عبدالله الحسين7 است. واقعا اين دو بزرگوار رحمت الهيه بودند. تنها اسم امام حسين7 معروف شده است، «يا رحمه الله الواسعه»، امام حسن7 هم «رحمه الله الواسعه» بوده ‏است.

شما خيال مي‏كنيد خانه نشستن امام حسن7 چه خاصيتي داشته است؟ همان خاصيتي را كه جنبش سيدالشهداء7 داشته است. همان‌قدري كه كوشش و جنبش امام حسين7 در بقاء اسلام و قرآن و در حفظ دين و آئين موثر بود، به همان‏ اندازه آرامش امام حسن7 و صلح كردن مُهادنه او با معاويه، موثر بود.

كمي شرح بدهم طلبه‏ها نفهميدند صلح مُهادنه چيست؟

يكي از دستورات اسلام اين است كه بعضي اوقات مصلحت و حكمت اجتماعي اقتضاء مي‏كند كه جنگ نكنند، انقلاب راه نياندازند، مسلمان را به كشتن ندهند، مال و جان مسلمين را در خطر نياندازند. در اين‌جا فرموده‏اند: با كفار مهادنه كنيد تا چه برسد به افراد بغاه و طغاه داخلي،

مهادنه چيست؟

مهادنه آن است كه قرارداد کنید چند ماه، نه شما به ما كاري داشته باشيد، نه ما به شما كاري داشته باشيم. سه ماه، چهار ماه در مقابل آرامش طرفين، شما از آرامش‏ خود اين بهره‌برداري كنيد، ما هم اين بهره برداري را مي‏كنيم. جنگ و نزاع و انقلاب و هاي و هوي و جوان‌ها را به كشتن دادن و پيرمردها را ناراحت كردن، دور همه اين‌ها يك قلم قرمز مي‏كشيم، اين را صلح مهادنه مي‏گويند.

خود پيغمبر هم همين كار را كردند، در صلح حديبيه، مهادنه با كفار شد. ما با شما كاري نداريم، شما هم با ما كاري نداشته باشيد. ما طرف مكه نمي‏آئيم، شما هم به ما حمله نكنيد. ما يورش سر شما نمي‌آوريم، شما هم نياوريد. بيعت و چيزي در بين نبود، امام حسن7 هم با معاويه مهادنه كردند. امام حسن7 با معاويه بيعت نكرد، كجا بيعت كرد؟ كجا دست داد؟ كجا او را به عنوان اميرالمومنين شناخت؟

ابدا،

مهادنه شد.

گفتند: معاويه تو به ما كاري نداشته باش، ما هم جنگ راه نمي‏اندازيم. ما وقت تو را به جنگ کردن داخلي مشغول نمي‏كنيم، در خانه مي‏نشينم. تجهيز لشكر و ؟؟؟ 40 كه تو را به زحمت جنگ بياندازد نخواهيم كرد. آن انبار، آن هم تو، ما هم عده‌اي اگر مجهز داريم دستور مي‏دهيم بروند بنشينند. ديگر، بسيج و قشوني عليه تو نخواهم كرد.

به چندين شرط:

شرط اول اين بود كه بعد از مرگ خود، موقعيت خود را به احدي ندهي، همين موقعيت هم در قبضه ما بيايد. حق قشون كشي، ماليات جمع كردن، شهربانی را رسيدگي كردن شهردار معين كردن، فرهنگ را نظر داشتن، پست و تلگراف را از زير نظر آوردن، همين كارها را به خود ما واگذار كني، تو را در اين كارها مزاحم نمي‏شويم.

دوم بايد تمام شيعيان پدرم علي7 كه مسلمانان واقعي هم همين افراد بودند، همه اين‌ها در امن و امان باشند. كوچك‌ترين ضربتي، صدمه‌اي، جاني، مالي، عرضي، ناموسي به آن‌ها زده نشود.

سوم، حقوق آن‌ها بايستي مانند مسلمين داده بشود.

فئي بود، مال مسلمين بود بايستي عوايد آن بين مسلمين تقسيم شود. فرمود آن‌هائي كه در جنگ جمل و در جنگ صفين در ركاب پدرم كشته شده‏اند، به ورثه آن‌ها بايستي حقوق كافي و مكفي بدهي،

از كجا؟

از داراب گرد ايران كه مفتوح العنوه بوده ‏است و عوايد آن فیي همه مسلمین بوده است. نه از باب صدقات، نه از باب كفارات، از باب حقوقي كه ملك مطلق خود آن‌ها است و به آن‌ها حلال هم هست و چه و چه و چه، هزار و يك شرط كرد.

بعد گفت: با تو مهادنه مي‏كنيم، مهادنه، هدنه، يعني صلح به آرامش مي‏كنيم،

همين.

نه بيعتي بود، نه واگذاري خلافتي بود، نه منصب اميرالمومنين بود.

و اين كار امام حسن7 بود و اثر اين كار در اسلام و براي قرآن و مسلمانان همان اثري را پيدا كرد كه قيام امام حسين7 و واقعه عاشورا آن اثر را بخشید. اگر امام حسن7 مهادنه نمي‏كرد، تمام مسلمانان واقعي كه شيعيان اميرالمومنين7 بودند، همه را مي‏كشتند. هيج معطلي نداشت، همه بني هاشم را، علويين را، بلكه قدري برو بالاتر، ممكن بود بني‌العباس را، همه اين‌ها را يك پارچه از بين ببرند. با اين صلح مهادنه امام حسن7، آن‌ها زنده ماندند. با مهادنه امام حسن7، باز امام حسن7 و ياران او توانستند چهار کلمه حقايق معارفي و مبدئي و معادي قرآن را به گوش خلق برسانند، احكام اسلام را به خلق برسانند. اگر اين صلح نمي‏بود، امام حسن7 را كت بسته، دست بسته، همان پدر سوخته‌هاي منافق بي‌دين که اطراف او را گرفته بودند و خود را از اخصاء ياران قلمداد مي‏كردند و مي‏گفتند: سر و جان ما فداي تو امام حسن7.

پدر سوخته‏ها. در ظاهر این‌طور می‌گفتند تا امام حسن7 را خام نگه‌دارند، در باطن با معاويه مشغول چند و چون بودند. معاويه مي‏گفت: چقدر به تو مي‏دهم، آهاي سرهنگ، تو را سرتيپ مي‏كنم،

او مي‏گفت: اين قدر كم است زياد كن.

دو سه نفر از افسرها را طلبيد، حضرت امام حسن7 كندي را با چهار هزار نفر به انبار فرستاده بودند، پيش قراول حضرت بودند. معاويه پانصد هزار درهم يعني پنجاه هزار تومان، داد، گفت: بيا به طرف ما، اگر سرهنگ هستي، تو را سرتيپ مي‏كنم، اگر سرتيپ هستي تو را سرلشكر مي‏كنم، اگر سرلشكر هستي، تو را سپهبد مي‏كنم، اگر سپهبد هستی تو را ارتشبد می‌کنم. ملک و خانه هم به تو می‌دهم.

امام حسن7 دیگری را فرستادند. او قسم خورد، تعهد کرد تا فریب نخورد. آن پدر نامرد پست، خريده شد.

اولی با پانصد هزار، این با پنج هزار درهم فریب خورد، معاویه یک صدم را به او داد.

يك عده هم در چند و چون بودند، چانه مي‏زدند، معاويه صد هزار درهم مي‏دهد، آن‌ها مي‏گويند: نه كم است صد و پنجاه هزار درهم،

با اين پدر سوخته‏ها، امام حسن7 اگر مي‏خواست در مقابل معاويه ايستادگي بكند، اين لامذهب‏ها، امام حسن7 را مي‏گرفتند و مي‏بردند تسلیم معاويه می‌کردند و معاويه سر امام حسن7 را مي‏بريد. نه تنها امام حسن7، اصلا هرچه سيد بود همه را قتل عام مي‌کرد.

در ساباط مدينه، خنجر به ران او خورده بود. به خانه عموي مختار آمد. همين مختار بن ابی عبيده ثقفي، همين كه مختار نامه را درباره‏ او نوشته‏اند، همين كه بعد از سيد الشهداء7 به اسم خون‌خواهي امام حسين7 قيام كرد ولي باطن مطلب، اين نبود. نزد عموي خود آمد،

عمو، لقمه چرب و نرمي ‏پيش ما آمده است، خدا به حلق ما انداخته است، بيا حسن بن علي7 را بگيريم، صاف تسليم معاويه كنيم. هرچه بخواهيم معاويه مي‏دهد، ملك، املاك، مستغلات، منصب، مقام، پول.

عموي او گفت: اين نامردي است.

آن پدر سوخته‌هاي منافق كه دور امام حسن7 بودند، وقتي كه فهميدند امام حسن7 با معاويه گفتگو دارند، عما قريب است كه اين‌ها ساقط شوند، همين پدر سوخته‏ها كه هم از توبره و هم از آخور مي‏خواستند بخورند و ديوار را دو رويه كاهگل مي‏كردند، يك مرتبه لهجه را عوض كردند. پدر سوخته‏ها تا ديروز به امام حسن7 مي‏گفتند: يا الله برويم، يا الله برويم، باطنا هم با او چند و چون مي‏كردند، همچنان كه ديدند نان آن‌طرف بریده شد، گفتگوي سازش است، يك مرتبه عوام كالانعام مخصوصا اين جوان‌ها كه با يك پف مي‏شود آن‌ها را به راه‏ انداخت، هاي و هوي. آه حسن بن علي7 از دين بيرون رفت. حسن بن علي7 قرآن را فروخت. حسن بن علي7 اسلام را فروخت، با معاويه سازش كرده است، با ظالم سازش كرده‏ است.

پدرسوخته‏ها خودتان داريد با ظالم، چند و چون مي‏كنید. از اين منافقين پناه به خدا مي‏بريم. پناه به خدا.

اگر امام حسن7 صورتا تجهيز قوا مي‏كرد، رفت در انبار، ده شبانه روز ماند، دو هزار نفر بيشتر نرفتند، همان‌ها هم نوعا منافق بودند. اگر امام حسن7 مهادنه نمي كرد، هم خود او، هم امام حسين7 و تمام بني هاشم، تمام شيعه، همه از بين رفته بودند. پشت سر او قرآن هم مي‏رفت، قرآن و اسلام مي‌رفت.

معاويه لا مذهب به پیامبر عقیده نداشت. مصري‌ها آمدند به دربار معاويه رفتند، يكي از آن‌ها از آن سياست مدارها بود.

همه اين سياست مدارها مي‏دانند دروغ مي‏گويند، خودشان هم مي‌دانند دروغ مي‏گويند، ولی در عين حال تحت تاثير دروغ هم واقع مي شوند.

دو نفر سياست‌مدار به هم می‌رسند، یکی از آن‌ها می‌گوید: كجا بودي؟ دو هفته است شما را نديده‏ام دلم الو گرفته است. مي‏بايستي شما كمك فكري به بنده بدهید، ما فلان مقام را براي شما معين كرده‌ايم.

او هم مي‏داند که این دروغ مي‏گويد، چون مي‏داند از اين‌جا كه رد شد، شروع به ناسزا دادن به او می‌کند، اما تحت تاثير همين دروغ‏ها واقع مي‏شود. مطلق سياسيون همين‌طور هستند، دروغ به همديگر مي‏گويند و همين دروغ‌هائي كه به همديگر مي‏گويند عجیب هم بر آن‌ها موثر می‌شود. همين پدر سوخته‌ها، كه به امام حسن7 اين حرف‌ها را مي‏گفتند، باطنا با معاويه ساختند. همان‌ها بعد كه ديدند نانشان بريده شد، ريختند امام حسن7 را هو كردند،

آي دين را از دست داد. آي اين چنين كرده است، چنان كرده است. عوام كالانعام هم كه حساب نمي‏كنند، هركجا آن‌ها را تحریک كنند همان جا مي‏روند. خيال مي‏كنند، هر جنبشي درست است.

به سر امام حسن7 ريختند، فرش ايشان را به غارت بردند، عباي ايشان را به غارت بردند، عمامه ايشان را به غارت بردند. زير لباس، زره پوشيده بود كه اگر تير بزنند به بدنش نخورد، مانع شود، نيزه بزنند، نيزه به بدن او نخورد.

اگر امام حسن7 با اين منافقين و با معاويه مهادنه نمي‏كرد، اصل اسلام را از بين برده بودند.

از مصر آمده بودند، در مجمع عموم به معاویه گفتند: السلام عليك يا رسول الله

و او هم گفت: و عليكم السلام و رحمه الله.

اصلا رسالت در نظر معاويه مسخره بود. او اعتقاد داشت عوام و احمقي كه به او پيغمبر گفتند، بر اين خرها سوار شود و چهار نعله برود.

تصميم گرفت اشهد ان محمدا رسول الله9 را از اذان و اقامه بياندازد.

گفت: ابوبكر به اسلام خدمت كرده‏است، چرا اسم او را نمی‌برید؟ عمر جان خود را در راه اسلام گذاشته است، چرا اسم او را نمي‏برید؟ خون پسر عموي ما عثمان را در اين راه ريخته شده است، چرا اسم او را نمي برند؟

ولي ابوهاشم، اين بچه هاشم، پیغمبر را به ابوهاشم تعبیر کرد، هر شبانه روزي پنج نوبت بر بالاي ماذنه‌ها اشهد ان محمدا رسول الله9 مي‏گويند. يا بايد آن اسم‌هاي ديگر هم بيايد يا آن اسم هم برداشته شود. آن اسم‏ها كه نمي‏آيد، چون شلغم را كه داخل ميوه‌جات نمي‌كنند، در کنار گلابی نطنز و انار ساوه و هلوي خراسان، شلغم گنديده قم را كه نمي‏آورند،

شلغم اتفاقا براي سينه خوب است اما در عين حال شلغم است، آن را کنار گلابي نمي‌گذارند. «حب الوطن من الايمان»! ما مشهدي‌ها برادر شما قمی‌ها هستيم، شما هم خواهر ما هستيد، مثل امام رضا7 و حضرت معصومه3، ما هم در مشهد شلغم داريم.

گفت: اسم ابوبكر را که نمي‏آورند در اذان بگویند، عمر را که نمي‏آورند کنار پيغمبر نام ببرند، مردم اين کار را که نمی‌كنند، پس اسم محمد9 را هم می‌اندازیم. تصميم اين لامذهب اين بود كه اسم پيغمبر را اصلا از بین ببرد، قرآن را از بين ببرد. بقاء امام حسن7، حيات و زندگي امام حسن7 كه مقرون به هزار و يك رقم مشقت و الم و زحمت بود، اين اثر را بخشيد كه اسم پيغمبر باقي ماند، قرآن باقي ماند، چهار تا شيعه، گوشه کنار حقایق اسلام و معارف قرآن را گفتند. شهادت سيدالشهداء7 و جنبش آن حضرت عين مهادنه امام حسن7 همان اثر را كرد، اين هم رحمت بر امت بود آن هم رحمت بر امت بود. (يوًتكم كفلين من رحمته).

خدايا به حق محمد و آل محمد: مولود از اين دو رحمت كه امام‏ زمان است،

چون از حضرت زين العابدين7 به اين‌طرف همه ائمه مولود امام حسن7 و امام حسين7 هستند. زيرا حضرت زين‌العابدين7 فاطمه بنت الحسن را گرفته بودند، دختر عموي خودشان را گرفته بودند. امام باقر7 هاشمي ‏بين دو هاشمي ‏است، يعني مادر او امام‌زاده ‏است، پدر او هم امام و امام‌زاده ‏است، لذا اين نه امام همه خون ایشان ممزوج از خون امام حسن7 و از خون امام حسين7 هر دو است. اين نه امام بعد، عصاره دو رحمت، رحمت حسني7 و رحمت حسيني7، هستند.

خدايا به حق امام حسن7 و امام حسین7 آن نقاوه رحمتين را كه وجود مسعود اعلی حضرت حضرت بقيه الله ارواحنا فداه مي‏باشد، به زودي آشكار بفرما.

و معاويه صفتان، يزيد صفتان، منافقين دو رو و دو رنگ كه

ظاهرش چون گور كافر پر خلل باطنش قهر خداي عزوجل

به دست يدالهي آن بزرگوار قلع و قمع بفرما.

اين بچه طلبه‏ها را پاي منبر امام زمانشان بنشان.

آن بزرگاني هم كه بچه‏ها را زير بال خود گرفته‏اند،

آمدن شما بزرگان در اين مسجد و سايه ‏انداختن بر سر اين آقازاده نعمت بزرگي است، راست می‌گویم، چاخان نمي‏كنم. بودن شما و آمدن شما اين‌جا مايه قوت قلب اين طلبه‌ها است، مايه شوق طلبه‌ها است،

خدا به حق پيغمبر بزرگاني كه نظر لطف به اين طلبه‌ها دارند، از آن‌چه كه هستند هزار درجه عز آنان را بيشتر فرما.

سعادت آنان را افزون‌تر فرما.

پدر و مادر و اولياي اين اطفال را كه بچه‌هاي خود را به تحصيل علم دين وا داشته‏اند مطابق اصول مذهب و اخلاق مذهبی فرزندان خود را تربيت علمي‏ مي‌كنند، خدايا به آن پدر مادرها طول عمر، عز كامل و توفيق شامل عطا بفرما.

خدا اين بچه‏ها را زير سايه امام ‏زمان مویدتر و موفق‌تر بفرما.

هركس هم اين‌جا درس خوانده و مرده است، مخصوصا جوان اين آقاي يزداني، خدا او را با علي اكبر امام حسین7 محشور بگرداند.

هرکس برای این مسجد قدم خیری برداشته و مرده است، مخصوصا حاج محمد حسین سعید، خداوند همه آنان را رحمت بفرماید.

دیگر بس است.

شام غریبان امام حسن7 است، دیشب شما طلبه‌ها عزاداری خوبی کردید، می‌خواهم امشب هم دنباله همان عزاداری را بگیرید.

«ابکی علی الحسن المسموم7 مقتهدا الحسین7 لقد سید ؟؟؟ 1:01:01 بینی

اهل علم برای شما نیازی به ترجمه ندارد، دلم می‌خواهد اشک‌های شما جاری شود.

؟؟؟

به حضرتش گفت: قربانت بروم چرا خود را معالجه نمی‌کنی؟

تشتی گذاشته بودند،

آقا سر خود را بر آن می‌گذاشتند

واویلا واسیدا.

جناده گفت: چرا خود را معالجه نمی‌کنی؟

؟؟؟

فرمود: چرا خود را معالجه کنم؟ مگر ندیدی این‌ها پاره های جگر من است.

از دو تشت آمد صدای شور و شین گاه از تشت حسن7 گاه از حسین7

بمولانا الحسن المجتبی7 و بمولانا السیدالشهداء7 وجدهما و ابیهما و ابناءالمعصومین:

با حال تضرع به درگاه حضرتش

پانزده نوبت

یا الله

خدایا به مظلومیت امام حسن7 و امام حسین7 همین ساعت امر فرج و ظهور امام زمان را اصلاح بفرما.

ما را به دیدار و به نصرت آن بزرگوار سعادتمند فرما.

ما را در ظل لوای ولای او، از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‌ای حفظ بفرما.

به حق محمد و آل او: قلوب ما را به خصوص این آقازاده‌های محصل، به نور ولایت امام زمان7 منور فرما.

قلب مطهر حضرت بقیه الله7 را از ما راضی و خشنود بدار.

در پناه آن بزرگوار ما و همه شیعیان و همه مسلمانان را از شر کفار و ضر اشرار حفظ بفرما.

شر یهود و نصاری را به خود آنان برگردان.

مسلمانان در هر جای کره زمین بر کفار غالب و پیروز و منصور بدار.

مشکلات همه مسلمانان را حل و آسان گردان.

گرفتاری‌ها را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه را خلاص گردان.

همه بیماران به خصوص منظورین، شفای کامل و عاجل عطا فرما.

بیماری نافهمی از ما دور گردان.

رفتگان ما، ذوی الحقوق ما، پیشینیان ما که عرض اخلاص به ساحت ائمه: کرده‌اند، همه را قرین رحمت فرما.

موجودین عز کامل و توفیق شامل عطا بفرما.

سلسله جلیله روحانیین، طول عمر، عز عظیم، به همه آنان عطا بفرما.

محصلین علوم دینیه که در این موسسه مشغول خدمت هستند، مورد نظر خاص امام زمان قرار بده.

؟؟؟ 1:07:15

حاضرین مجمع ما، مرد و زن، غیر آن‌چه گفتم هر حاجت شرعی دیگردارند برآور.

عرض ارادات از موسسین و خدام مجلس قبول بفرما.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
[18]
[19]
[20]
[21]
[22]
[23]
[24]
[25]
[26]
[27]

[28]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:32 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد و حوزه مجتهدی تهران


مجلس 9

https://drive.google.com/file/d/1A7ys2o ... ooqkr/view

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین

(و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته و هو السمیع العلیم)[1]

چون دیشب مصادف با شب شهادت حضرت امام حسن7 بود، من نخواستم ولادت حضرت موسی بن جعفر7 را عرض کرده باشم که یک شب فاصله بشود. بنابر روایات صحیحه، امروز روز ولادت آن حضرت بوده است. دلم می‌خواهد یک مقدمه علمی را برای آقایان محترم طلاب و محصلین عرض کنم که هم متناسب با حادثه امروز، یعنی ولادت حضرت موسی بن جعفر7 باشد و یک حرف علمی اعتقادی هم آقایان یاد گرفته باشند.

خداوند متعال برای تربیت بشر و تعلیم آن‌ها، روی حکمت‌ها و مصلحت‌ها و دلائل عقلی، عده‌ای را معین فرموده که آن‌ها بشر را تعلیم و تربیت بکنند. خود ذات مقدس او اعظم شأنا و اجل قدرا از این است که شخصا مباشر تعلیم و تربیت بشر شود. شاهد آن هم این است:

از روزی که آدم ابوالبشر7 خلق شده است تا الان، خدای متعال با هیچ‌یک از افراد بشر، بغیر از انبیاء و اوصیاء انبیاء، با هیچ‌یک از افراد بشر، شخصا تماس نگرفته است. احکام اسلام، احکام حضرت عیسی7، احکام حضرت موسی7، احکام حضرت ابراهیم7، برو تا آدم ابوالبشر7، همه این احکام و معارف آن، بوسیله انبیاء به بشر رسیده است. خداوند خودش، مستقیم و بلاواسطه با بشر تماس نگرفته است. پس نماز و روزه شما را خدا به شما الهام نکرده است.

در دوران نبوت حضرت عیسی7، خدا با نصاری تماس مستقیم نگرفته که خود او تعلیم کند و احکام را مستقیما بدون پیغمبر، خود خدا حالی مردم نکرده است، هیچ. از ابتدای خلقت آدم تا الان و تا روز قیامت این‌طوری است. باید وظایف و احکامشان را از انبیاء الهیه و اوصیاء انبیاء بگیرند.

یک نکته‌ای این‌جا به شما بگویم خیلی سربست و در بست است، اگر زنده بودیم باز یک وقتی موفق شدیم و خدمت آقایان محصلین رسیدیم، آن را مفصل می گوییم.

تعلیم خدا را فهمیدید، خدا عاجز نیست از این‌که احکام و وظایف من را به خود من الهام کند، دیگر احتیاجی به پیغمبر نباشد، عاجز نیست، ولی نمی‌کند، و نکرده است و نخواهد کرد. عینا تربیت ما هم مانند تعلیم ما می‌ماند، تربیت ما و پرورش دادن روح و جسم ما، نشو و نمای روح و جسم ما هم مثل تعلیم و تعلم است. همان‌طوری‌که خدا بلاواسطه به ما، احکام ما را نمی‌گوید، وظایف ما را به ما الهام نمی‌کند، با این‌که می‌تواند و عاجز نیست، با این‌که خدا از انبیاء عالم‌تر است، خدا از انبیاء به ما نزدیک‌تر است، خدا از انبیاء مهربان‌تر به ما است، مع‌ذلک کله، بوسیله انبیاء ما را به معارف مبدئی، معارف معادی، معارف نفسی، معارف آفاقی و احکام وظایفمان، چه وظیفه انفرادی و چه وظیفه اجتماعی، عالم می‌کند. تربیت ما هم همین‌طور است، رشد و نمای روحی ما هم بوسیله است.

(ا و لم یروا انا خلقنا لهم مما عملت ایدینا انعاما)[2] ما برای بشر، حیوانات را بوسیله ایادی خود آفریدیم.

خدا ایادی قدرت دارد، کلیه عوامل طبیعی، ایادی قدرت الهی هستند. کلیه فرشته‌ها و روح، ایادی فعاله خدا هستند، همه کار را بوسیله می کنند، «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها»[3].

سربسته و دربسته یک کلمه گفتم،

این زمان بگذار تا وقت دگر

خوب،

خدا یک عده‌ای را برای تربیت خلق، تربیت علمی و تربیت عملی آفریده است، و آن‌ها را معلم و مربی بشر قرار داده است. انبیاء و اوصیاء انبیاء. آن‌هایی که این‌طور هستند بلاشک غیر از ما خواهند بود. طرف مقایسه با ما نیستند.

الان جناب آقای مجتهدی، ادام الله تأئیداته الشریفه، ایشان شب‌ها این‌جا چند جلسه درس دارند، خود ایشان برای بچه‌ها دیگر نمی‌آیند عوامل جرجانی بگویند، یا عوامل منظومه بگویند.

ان و ان کان لیت لکن لعل ناصب اسمند و رافع در خبر

بیایند این‌ها را تعریف کنند،

خیر.

مدرس معین می‌کنند. دسته بندی می‌کند، یک دسته بچه‌هایی که تازه (هو الفتاح العلیم) می‌خوانند، یک دسته آن‌هائی که «اول العلم معرفه الجبار» را می‌خوانند، یک معلم هم برای آن‌ها تعیین می‌کند، یک دسته سیوطی خوان،

مبتدع زید معاصر خبر ان قلت زید عاذر من اعتذر

یک عده را جمع می‌کنند، یک معلم برای آنان معین می‌کند. همین‌طور یک عده مغنی خوان.

طلبه‌ها مغنی را به یک باب و دو باب قناعت نکنید، من خودم طلبه هستم اقلاً از باب اول تا باب چهارم، خوب بخوانید و حاشیه‌های آن را هم خوب بفهمید. عرض کنم حضور مبارک شما، باید ادبیت شما خوب شود.

حالا،

مدرسی که برای آن‌ها معین می‌کنند، مسلماً آن مدرس بایستی از آن‌ها خیلی داناتر باشد، بایستی از آن‌ها پخته‌تر باشد، مدرس باید که اشتباه نکند. اگر اشتباه کند، پنجاه طلبه را به غلط بار می‌آورد. حالا اگر یک معلمی ایشان معین کردند، که آن معلم گاه‌گاهی اشتباه می‌کند، چرت می‌زند غفلت می‌کند، یک حکم از احکام نحو یا صرف یا اشتقاق،

آقای مجتهدی را رها نکنید،

باید شرح نظام را بخوانید، باید علم اشتقاق را بدانید، باید صیغ جموع را که در علم اشتقاق است و سایر مباحث آن را بدانید، من زورم نمی‌رسد ولی شما زورتان می‌رسد، شما فرزندان روحانی ایشان هستید، زور فرزند به پدر خود می‌رسد، اما زور من نمی‌رسد، باید علم اشتقاق را بخوانید،

حالا اگر یک معلمی ایشان معین کنند، که آن معلم گاهی اشتباه کند، یا غلط بفهمد یا غلط بگوید،

خوب،

پدر آن شاگردها در آمده است، همه آن‌ها به اشتباه می‌روند.

هر هنر استاد آن معروف شد جان شاگردش بدو موصوف شد

کلاغ را اگر ما رهنما قرار دادیم، به کجا ما را می‌برد؟

به چاله‌ها ما را می‌اندازد.

باید رهنما و رهبر ما، پخته، کامل، در همان قسمت رهبری و رهنمائی، اشتباه نکند، غلط نکند، بلکه مرهون هوی و هوس و غضب و شهوت نشود. آن مدرسی که با یک بچه غضبناک باشد، درست او را به راه نمی‌کشد، باید همه شاگردها در نظر این مدرس در یک تراز از محبت باشد. معلم نسبت به آن‌ها مهربان، همه را با یک چشم نگاه کند، همه را فرزند خود بداند. آن یکی چون حاج زاده است، بیشتر به او توجه نکند، آن یکی چون کربلائی زاده است و سور کم می دهد، به او اعتناء نکند. حاج زاده، کربلائی زاده، باجی زاده، آخوند زاده، فقیر، غنی، همه آن‌ها بایستی در نظر او یکسان باشند. هرکدام که استعداد بیشتری دارد به او بیشتر علم بیاموزد.

خوب،

آقای مجتهدی برای درس عوامل و هدایه و شرحه،

طلبه‌ها شرحه را بخوانید. اشتباه نکنید. زود پیش رفتن به درد نمی‌خورد، دیر بروید، ولی محکم بروید. جامی را بخوانید، کتاب بسیار خوبی است، سیوطی را که می خوانید، تصحیح و توضیح را مطالعه کنید، آن تقریباً شرح مبسوطی برای اشعار ابن مالک است، این‌ها را بخوانید، یکسال دیرتر بهتر است، پخته می‌شوید، ادیب می‌شوید، هر عبارت عربی را جلوی شما بگذارند، درست می‌خوانید. یک آقازاده‌ای، چند شب پیش، من حدیث سادات را خواندم، از من مطالبه کرد که بگو بنویسم، گفتم برایت می‌نویسم. من از آن آقایانی که در صراط فهم و تفهم هستند، خوشم می‌آید. نوشتم، آوردم، گفتم: اگر خوب خواندی یک جایزه به تو می‌دهم، اگر بد خواندی، از تو سور می‌گیرم، نقره داغت می‌کنم. اتفاقاً خوب خواند، قرار شد یک جایزه‌ای به او بدهم.

باید ادبیت و عربیت شما کامل باشد.

به هر حالت،

آقای مجتهدی وقتی‌که می‌خواهند یک مدرس و معلم برای شما معین کنند، انتخاب می‌کنند آن فردی که داناتر است، آن فردی که مسلط بر تعلیم و آموزش است، آن فردی که اشتباه نمی‌کند، سهو و نسیان ندارد، او را انتخاب می‌کند. درست است یا خیر؟ و باید هم همین‌طور باشد، اگر غیر از این‌طور باشد کار غلطی کرده است.

آن‌وقت خدا مربیانی را که برای بشر می‌خواهد معین کند، که آن‌ها بشر را به تمام درجات آنان، یعنی، از ارسطو، از ابوعلی‌سینا، فارابی، خواجه نصیر طوسی، امثال این بزرگان را باید تربیت کنند تا به پسر پشت کوه کرمانشاه، لرهای پشت کوه کرمانشاه، همه آن‌ها را انبیاء باید تربیت کنند. خدا انبیاء را می‌فرستد برای تعلیم و تربیت ابوعلی‌سینا، رئیس العقلاء، برای تعلیم وتربیت فارابی، استاد دوم کرسی دنیا، برای تعلیم و تربیت عقل حادی عشر و استاد بشر، خواجه نصیر طوسی و امثال این بزرگواران، شیخ طوسی، شیخ مفید، علامه، محقق، شهید، برای تربیت همه آن‌ها می‌فرستد. آن‌وقت خدا مراعات نمی‌کند که این معلم مربی باید کامل باشد، باید اشتباه نکند، باید مطلب لازمی ‌را فراموش نکند، بایستی غفلت نکند، بایستی شهوت و غضب، حاکم بر دستگاه تعلیم و تربیت او نباشد.

این آقا را می‌پسندد، بیشتر سر به سر او بگذارد، آن آقا را نمی‌پسندد کمتر. این برادر زن او است، بیشتر رسیدگی کند، آن دیگری بیگانه است رسیدگی کم کند. در صورتی‌که استعداد آن بیگانه، از برادر زن ایشان بیشتر است. روی محبت‌های طبیعی یا روی غضب‌های طبیعی تبعیض قائل نشود. همه را با یک چشم نگاه کند هرکدام که استعداد آن‌ها بیشتر و لیاقت آنان افزون‌تر باشد، تعلیم او را قوی‌تر و شدیدتر کند.

ایشان رعایت این نکته را می‌کند، آن‌وقت، خدا رعایت این نکته را نکرده است؟

قطعاً انجام داده است. قطعا انبیاء و اوصیاء انبیاء که در رأس تعلیم و تربیت بشر هستند، بایستی معصوم باشند، از خطا، از اشتباه، از کذب، از حب و بغض نفسانی، از هوی و هوس شهوانی و حیوانی، از تمام این‌ها باید مصون، مأمون و معصوم باشد. و الا یک پیغمبر شهوت‌پرست با آدمی که پولدار است، بیشتر سر و کله می‌زند، در صورتی‌که این یک بی‌استعدادی هم هست، و با آن فقیری که فوق العاده استعداد برای تعلم و پرورش یافتن دارد، چون فقیر است، اعتنائی نکند.

این پیغمبر به درد نمی‌خورد، او پیغمبری است که محکوم هوی و هوس است، او پیغمبری است که تابع نفس خود است، این را نمی‌شود متبوع بشر کرد. یا پیغمبری که شهوت او به اختیار خود او نیست. چشم او به زن زیبا می‌افتد، نگاه می‌کند، دنبال او راه می‌افتد، قربان این پیغمبر! آن‌وقت او چطور می‌خواهد بشر را تعلیم و تربیت کند تا بگوید: بر نوامیس مردم تعرض نکنید، خودت چرا می‌کنی؟

باید پیغمبر نسبت به تمام آن‌چه که می‌گوید عامل باشد جدا. اصلاً احتمال خلاف آن‌چه را که می‌گوید، علماً و عملاً در او نباشد.

شما نگاه کنید برای مجتهدی که امام جعفر صادق7 می‌خواهد معین کند. در دوران ائمه، مجتهدین خیلی بودند. زیرا امام جعفر صادق7 در مدینه است، شیعه در بلخ است. آنان که نمی‌توانند تمام وظایف خود را از امام جعفر صادق7 بپرسند، سه پشت می‌گذرد، امام خود را نمی‌دیدند. آن‌وقت چطور می‌شده است؟

ائمه یک دسته ملا برای شهرها معین می‌کردند، که اهالی شهرها از آن ملاها بپرسند و تقلید آن‌ها را به اصطلاح بکنند،

«افیونس بن عبدالرحمن ثقه آخذ عنه معالم دینی، قال: نعم»[4]

«العمری و ابنه ثقتان فما ادیاک فعنی یؤدیان فاسمع لهما و اطعمها»[5]

این‌ها ملاهائی هستند که برای شیعه معین می‌کردند، هرچه آن‌ها گفتند، قول آن‌ها قول ما است. برای ما هم که شیعه امام زمان هستیم همان‌طور ملاهائی معین کرده‌اند، نهایت کلی گفته‌اند،

چه گفته‌اند؟ «من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهویه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه»[6]

هر عمامه گنده ریش درازی که عصا به دست و عبا به دوش و نعلین به پا، که او را مقلد ما قرار نداده‌اند، هر هیکل العلمائی را که مقلد ما قرار نداده‌اند،

گفته‌اند: اولاً بایستی فقیه در دین باشد، قدرت استنباط احکام از کتاب و سنت را داشته باشد، بعد از آن‌که استعداد استنباط احکام از کتاب و سنت داشت، باید نفس او به اختیار خود او باشد، منکوب نفس خود نباشد، هوی و هوس بر او مسلط نباشد که فلانی، حاج آقای پول‌دار است، پیش پای او برخیزید، که حاج آقا بفرمائید بالا، بفرمائید بالا. یک فقیر متدینی را به او اعتنائی نکند چرا که او وجوهات می‌دهد و این نمی‌دهد. این‌طوری نباید باشد. نفس او بر او سوار شده است. او الاغ نفس خود است. آن‌وقت یک الاغ نفس را نمی‌آورند مقتدای عوام کنند و حجة الاسلام کنند و مرجع تقلید کنند.

«اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه»[7]، بعد از آن درجات علمی، بایستی او حافظ نفس خود باشد، نفس، او را این‌طرف و آن‌طرف نکشد. به حاج آقا اعتنا کند و این کربلائی را کمتر و آن‌کس که فقیر است اعتنائی نکند. نباید این‌طور باشد.

«حافظا لدینه»، او بایستی مستحفظ دین باشد، بایستی مرزدار دین باشد، بایستی به فکر دین مردم باشد. آقازاده‌ها را بفرستند به آمریکا و اروپا، ایشان مرجع نیستند، ایشان را امام صادق7 معین نفرموده اند. «حافظا لدینه، مخالفا لهویه»،

این‌جا است که وقتی غربال می‌شود درشت‌ها کم می‌مانند، همه از سوراخ در می‌روند باید مخالف هوی و هوس نفسی خود باشد. تنها این کافی نیست که محکوم او نشود، بایستی حاکم بر او باشد، شهوت را بایستی کشته باشد، غضب را باید کشته باشد، «مطیعا لامر مولاه»، مطیع فرمان امام صادق7، امام باقر7 و پیغمبر و ائمه باید باشد.

آن عالمی که این‌طوری باشد، می‌گویند: او در رأس تعلیم احکام دین برای شما است.

هر بزغاله‌ای و لو چهار تا کلمه هم بداند، او را مرجع قرار نداده‌اند، حواستان جمع باشد. وقتی‌که ائمه مرجع احکام ما را تالی‌تلو عصمت می‌کنند و می‌گویند: علاوه بر عدالت که مرتکب کبائر نباشد و مصر بر صغائر نباشد و تارک معاصی باشد، قوه قدسیه، ملکه تقوی در او باشد که تالی‌تلو عصمت بشود. اگر این‌طور شد، آن‌وقت مقلد ما است، آن‌وقت حاکم شرع ما است، هر شلغمی که حاکم شرع نمی‌شود باشد.

ائمه برای پیشوائی ما این‌چنین شرایطی را می‌کنند، آیا خدا برای پیامبران و اوصیاء پیامبران هیچ شرطی قائل نمی‌شود؟

شرایطی که خدا قائل برای پیامبران و اوصیاء پیامبران شده است، صد برابر شرایطی است که ائمه برای پیشوایان و مقلدین ما قائل شده‌اند.

پیغمبر باید هیچ خطا نکند، که اگر خطا کرد، امت را به خطا می‌اندازد‌. پیغمبر باید به هیچ وجه هوی و هوس نداشته باشد که اگر اندکی، ذره‌ای، به قدر یک ذره هوائی، در او هوی و هوس بود، امت را خراب می‌کند. تعلیم و تربیت امت فاسد می‌شود.

پس ما به این بیان وجدانی و به این برهان متین منطقی ثابت می‌کنیم که انبیاء و همچنین اوصیاء انبیاء که جانشین انبیاء هستند، بایستی هم از خطا و هم از هوی و هوس معصوم باشند.

هر پالان دوزی نمی‌تواند بیاید جای پیغمبر بنشیند. یارو ساعت ساز است، ساعت‌های مچی فرد اعلاء هم می‌سازد و هم اصلاح می‌کند. جانشین ایشان چه کسی باید باشد؟ آن کسی‌که می‌خواهد در مغازه ایشان بنشیند و مشتری‌ها را جواب بدهد، باید یک کسی باشد که او هم ساعت‌سازی را بلد باشد. نعلچی‌گر و آهنگر را که نمی‌آورند جای ساعت‌چی بنشانند، مگر ما می‌خواهیم خر را نعل کنیم؟ ما می‌خواهیم ساعت اصلاح کنیم.

خیاطی که کت و شلوار می‌دوزد و دستی هم، سیصد و چهارصد تومان می‌گیرد و مد امروز هم می‌دوزد که اصلاً به درد شما طلبه‌ها هیچ نمی‌خورد، چه کسی باید جای او بنشیند که مغازه تعطیل نشود؟

یک نفر خیاط مثل خود او. پالون‌دوز را که نمی‌آورند آن‌جا بنشانند، خر را که نمی‌خواهیم پالون کنیم، می‌خواهیم کت و شلوار بدوزیم. جانشین پیغمبر باید علی7 باشد نه ابوبکر وعمر. آن‌ها نعلچی‌گر هستند، پالون‌دوز هستند.

اوصیاء انبیاء هم بایستی مثل انبیاء باشند، معصوم ازخطا و هوی باشند. هم از هوس و هوی و هم از اشتباه و خطا و غفلت، باید معصوم باشند.

حالا،

این یک مقدمه، خوب حالی شما آقازاده‌ها شد چه گفتم؟ خیلی ساده می‌گویم که این آقازاده‌ها هم که نشستند، خدا پیرتان کند ماشاءالله، به قدری مودب، به قدری منظم، این یک مقدمه است.

مقدمه دوم این است:

این نفوس باید تحت نظر مستقیم خود خدا حفظ شود، باید خدا نظر خاصی، بلکه خاص الخاصی به این‌ها داشته باشد که اگر چنان‌که لحظه‌ای آن نظر خاص در این‌ها نباشد، شبهه سقوط آنان از این مقام پیدا می‌شود. باید خدا حفظ کند، «معصوم بعصمه الله»[8] باشند.

بـــی‌عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاه هستش ورق

باید به عین الله، دائماً مصون و مامون و معصوم بعصمه الله باشند.

باز یک مقدمه دیگر،

رخش می‌باید تن رستم کشد

هر مرکوبی باید متناسب با راکب باشد. سابق‌ها که علماء خر سواری می‌کردند، دو نوع خر سواری می‌کردند، یک خر دو پا را سوار می‌شدند و یک خر چهار پا را. آن خر سواری، خر دو پا، تکان نخورده، سرجای خود باقی است، تا دامنه محشر خر زیاد است، خر سوار باید پیدا بشود تا سوار آن بشود.

خرهای چهارپایی که سوار می‌شدند چند شرط داشت:

شرط اولیه: این جست و خیز نداشته باشد، رام و آرام و ملایم و متین و سر به راهی باشد که آن خرها، خرهای مصری بودند. مصر خرهای عجیب دارد، خرهای درشت، سفید، خیلی آرام، شر و شور آن‌ها خیلی کم است.

چون علما ترسو هستند، یک جست و خیز بکند می‌ترسند. کربلایی علی نقی، بیا جلوی این حمار را بگیر، ترس داریم.

لذا از آن خرهای بندری کرمانی کمتر زیر پای علماء است. زیر پای منبری‌ها فراوان است، زیرا منبری‌ها بایستی خر جست و خیزداری داشته باشند که حداقل در دو ساعت، چهار تا مجلس دارند، به مجالس خود برسند. یک زنجیری هم دست آنان بود، پدر من از آن‌ها داشت. دهه محرم، بعضی اوقات، پدر من بیست و هفت تا منبر می‌رفت. این بایستی یک خری باشد که خیلی بُرا و توانا و رهرو باشد، عر و عور هم بی‌پیر خیلی داشت.

علماء سوار این خرها نمی‌شوند، چون این خرها رکاب درست نمی‌دادند. خرهای دیگر جایی تو را ببرند که تو را جوجه بادمجان بدهند، پول زیاد بدهند. خری که بخواهد پالون کج کند، سوار نمی‌شوند.

اما فلان، صاحب منصب ارتش، یوز باشی، میر باشی، اسم‌های ترکی بود. این لفظ‌ها بود، حالا، خیر، جناب سرکار ستوان، سرکار سروان است، جناب تیمسار است زیر پای جناب تیمسار هم حالا همان خرها را می‌آورند؟

آن خر به درد او نمی‌خورد، او یک اسبی چابک، چالاک، سینه فراخ، کمر باریک، گردن دراز، بینی وسیع، می‌خواهد.

سرین و سم و ساق و سینه و کتف و میان او ستبر و سخت و باریک و فراخ و فربه و لاغر

درترکیب لف و نشر مرتب،

وحی از آسمان می‌آمد اگر امروز چنین اسبی پیدا شود. این چنین اسبی که سمند و جهنده پرنده، از این قله کوه به آن قله کوه پرواز می‌کند، این را زیر پای رستم، فریدون، اسفندیار می‌آوردند. زیر پای حضرت حجه الاسلام که می‌خواهد از خانه خود برای نماز به مسجد برود، آن خر مردنی است دیگر، آن اسب را زیر پای حجه الاسلام نمی‌آورند،

درست است یا خیر؟

بدن، خر است، روح، راکب است، هر روحی یک سنخ بدنی را متقاضی است و تقاضا می‌کند.

بدن علی بن ابیطالب7 یک سنخ دیگری باید باشد، باید متناسب با روح علی7 باشد. علی7 که «هو البکأ بین المحراب لیلا»[9] شب در محراب آن‌قدر گریه کند که در و دیوار را منقلب کند، روز آن‌چنان در میدان بجنگد که عمرو عنتر را بکشد و از میدان به در کند. این یک روح دیگری است، یک بدن دیگری است. روح فرهنگی که باید دائما دقت در مطالب علمی ‌کند، طبیعیات، ریاضیات، الهی، غیر روح مرد سلحشور جنگجوی بیابانی میدانی است.

از نادرشاه افشار نقل می‌کنند، یک مردک مزخرفی بود، یک دهاتی درگزی از اطراف درگز کلات مشهد آمد. از آن کردهای عجیب و غریبی بوده است، قلب او قلب نبوده است، یک تکه آهن بوده است، مغز او، مغز نبوده است، اصلا شیار توی مغز او پیدا نمی‌شود. یک مغز خری بوده است.

می‌گویند: او اگر یک یا دو شبانه روز در جایی می‌ماند، نعره‌ای نمی‌بود، هیاهوی نمی‌بود، نمی‌زدند و نمی‌بردند، این سر و صداها اگر نبود، مرگ او بود. این‌طور مکان‌ها برای او زندان بود. باید یک جائی باشد که مدام هیاهو باشد،

بزنید، جنگ و کوس و شیهه اسب‌ها و قهقه نیزه‌ها و پیام‌های گردان و دلیران، این مکان‌ها برای او مثل حجله عروسی بود. مغز او خرکی بود، شیار نداشت. اما مغز آدم فرهنگی پر از شیار است، از هیاهو هم برکنار است.

مغز شما طلبه‌ها فرهنگی است، شما باید یک گوشه‌ای که آرام باشد، سر و صدا نباشد حتی گربه‌ای میو میو نکند و الا از مطالعه می‌افتید. سگ‌های کوچه هم مثلا عو عو نکنند. صدای لق لق نعلینی هم بلند نباشد. یک محیط آرامی باشد، تا بتوانید دقت کنید و حاشیه ابوطالب را در سیوطی و اشمونی ؟؟؟ 39:25 را در مغنی بتوانید مطالعه کنید و مطالب آن را بفهمید. اما مرد نظامی و جنگی، دو ساعت به حالت سکوت در اطاق مدرسه شما باشد خفه می‌شود. او باید یک بدن خاصی داشته باشد، شما هم یک بدن خاصی داشته باشید.

این من باب مثال و نمونه بود که به عرض شما رساندم. باید بدن انبیاء و اوصیاء انبیاء هم با بدن دیگران تفاوت داشته باشد. خر مصری لاغر، زیر پای رستم و اسفندیار قرار نمی‌گیرد، یک جولان بدهد، این حیوان می‌میرد. باید بدن من و تو زیر پای روح پیغمبر خاتم حضرت ابوالقاسم محمد9 قرار نمی‌گیرد، نمی‌تواند بار ثقیل نبوت را بکشد، او نمی‌تواند تحمل آن مقام عالی عصمت را بکند. بدن او، یک بدن دیگری است، صورتاً مثل ما است. اگر صورتاً مثل ما نباشد، نه او می‌تواند به ما فیض برساند، نه ما می‌توانیم بهره‌برداری کنیم. باید صورتاً هم‌سنخ باشد.

این کبوتر بازها را دیده‌اید، می‌خواهند کبوترهای هوا را صید کنند، چه کار می‌کنند؟

دانه‌ها، ارزن و برنج را می‌پاشند،

برنج قاتل کبوتر است، اگر بخواهی کبوتر را اسیر خود کنید، دو سه نوبت، برنج به آن‌ها بدهید، دیگر از آن‌جا نمی‌روند. می‌خواهند کبوتر آسمانی را بگیرند، چکار می‌کنند؟

یک کبوتری را می‌آورند و پای او را به دست می‌گیرند. کبوترهای آسمان می‌بینند، یک کبوتری مثل خود آن‌ها آن پائین دارد پرواز می‌کند. می‌فهمند آن نزدیکی‌ها چیزی است به هوای او پائین می‌آیند، پائین می‌آیند، تا می‌رسند جایی که دانه‌ها را می‌بینند. زیرا کبوترباز قدری دانه ارزن یا برنج ریخته است، برنج بهتر است. به هوای این پائین می‌آیند، مشغول خوردن دانه‌ها می‌شوند و به دام کبوترباز می‌افتند. قائده هم همین است.

رو مــــجرد شو مـــجرد را ببین دیــــدن هر شئ را شرط است ایــن

نـــوریان مر نـــوریان را طالبند نــــاریان مـــر نـــــاریان را جـاذبند

جاذبه عمومی ‌که نیوتن گفته در فرشته‌ها هم هست، در عالم ارواح هم هست.

ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست

باید انبیاء سنخ ما بشوند، این همان (انا بشر مثلکم)[10] همه حرف‌ها در همین (یوحی الی)[11] نهفته است.

صورتاً بایستی مثل ما باشند، تا ما بتوانیم از آن‌ها استفاده کنیم، آن‌ها هم بتوانند به ما بهره برسانند.

اما همین صورت است؟

نخیر،

(یوحی الی)[12]

هزار دریا در این قطره (یوحی الی)[13] است. مگر وحی به هر کثیفی هم می‌شود؟ مگر حقایق قدس الهی، به هر پلیدی هم وحی می‌شود؟ پس این‌ها گرچه در صورت مثل ما هستند، اما در معنا چیزهای دیگری هستند.

صورتاً مثل ما هستند که از آن‌ها استفاده کنیم، باطناً هم بدن آنان و هم روح آنان، یک حقیقت و گوهر و جوهر دیگری است. همه این‌ها که این‌جا نشسته‌اید صورتاً مثل هم هستید، اما آیا باطناً هم مثل هم هستید؟

یکی از شما اعلم العلماء است و یکی دیگر اجهل الجهال است.

خوب بله،

این بچه‌ای که این‌جا نشسته است چه می‌فهمد او، نه از نحو و نه از صرف، اشتقاق، نه از معانی و بیان، نه از منطق، نه از اصول، نه از فقه، نه از کلام، نه از تفسیر، سر در می‌آورد. اما شما ماشاءالله دریای علم هستید. صورتا هم همه مثل هم هستید. مردم مثل معدن و کان هستند، معدنی طلا است، و معدن دیگر ذغال است که گاز آن آدم می‌کشد، اما صورتا مثل هم هستند.

حدیث داریم: «الناس معادن کمعادن الذهب والفضه»[14]، مردم معدن‌ها هستند، صورت ظاهر همه مستوی القامه است.

حـــــد انسان بــــه مذهب عـــامه حــــیوانی است مــــستوی القامه

پیشانی همه بی‌کرک و بی‌مو است، ناخن‌های آن‌ها هم پهن است، دراز نیست.

سه تا مشخصات ما با حیوانات داریم: ناخن‌های ما پهن است، ناخن‌های آن‌ها دراز است، آن‌هایی هم که مانیکور می‌کنند ناخن را مثل خنجر می‌کنند، از این جهت شبیه حیوانات می‌شوند.

پیشانی ما نه کرک دارد و نه موی، حیوانان دیگر یا کرک یا موی دارد.

سه این‌که، ما مستوی القامه و یا قد راست هستیم، آن‌ها یا خم هستند یا خوابیده‌اند.

اما حقیقت آن‌ها یک چیزی دیگری است: آن یکی ابوجهل است، یکی دیگر پیغمبر است. هر دو هم به صورت، مثل هم هستند، آن یکی علی ابن ابیطالب7 است، آن یکی عمر است، هر دو هم به صورت، مثل هم هستند. به صورت، ؟؟؟ 47:22

روح آنان چه مقدار تفاوت دارد، بدن آنان هم به همان اندازه با ابدان دیگر تفاوت دارد و الا تناسب بین روح و بدن آنان نخواهد بود، چون نه آن بدن طاقت آن روح را دارد و نه روح می‌تواند با فعالیت آن بدن کار بکند. بدن مثل آلت است، مثل تیشه نجار است. اگر یک تیشه کُند کهنه پوسیده‌ای باشد، نجار می‌تواند با آن درب درست کند؟

باید تیشه تیز باشد، باید رنده بسیار عالی فنری فرد اعلی باشد تا آن تخته را صاف کند. همین‌طور بدن‌ها مثل تیشه دست استاد می‌مانند. آن استاد نجار صنعت‌گر، یک تکه استخوان را که بدست او نمی‌دهند، به او یک رنده فنری فرنگی فرد اعلی می‌دهند و الا نمی‌تواند کار کند. بدن پیغمبر و ولی پیغمبر هم همین‌طور است.

این از مقدماتی بود که برای شما گفتم که اگر بگویند ابدان ائمه به حسب باطن غیر سنخ ما است، باور کنید. یک بدن اصلی دارند و یک اعراضی آن بدن را گرفته که بدن شبیه بدن ما است. در داخل این ابدان، ابدان نوری آن‌ها است که طینت آن از علیین است، خمیرمایه آن از آب بهشتی است.

حضرت موسی بن جعفر7 فرمودند: جد پدر من، وقتی‌که خواست جد من را به عمل آورد، آبی از بهشت آوردند، نوشید و گفتند: حالا برو نزدیکی کن، قِران سعدین شود، (جُمع الشمس و القمر)[15] شود، جد پدر من رفت با عیال خود، که مادر جد من باشد، بعد از خوردن آن آب، نزدیکی کرد، نطفه جد من، منعقد شد. جد من از همان آب برای او از بهشت آوردند، خورد، گفتند: برو الان نزدیکی کن، رفت نزدیکی کرد، پدر من به عمل آمد. برای پدر من همان آب بهشتی را آوردند.

لفظ بهشت را می‌گویم، دل من پرواز می‌کند. به والله من غیر از بهشت جای دیگر نمی‌روم. آقای یزدانی با هم برویم، با مزاج من و تو، غیر از آب و هوای بهشت جای دیگر نمی‌سازد.

آن عُمری‌ها هم هرجا آب و هوای آن به مزاج آنان می‌سازد، همان‌جا بروند، هرجا ارباب آنان است همان‌جا تشریف ببرند.

به هر حالت،

از آب بهشتی، که آب حیات است، آبی است که آن آب شعور دارد، آن آب، یک پارچه‌اش حیات است، آن آب، کدورت ندارد، ثقل ندارد، ظلمت ندارد.

فرمود: از آن آب برای پدر من آوردند خورد، با مادر من، حمیده مصفی، نزدیکی کرد، من منعقد شدم.

فرمود: ما چهار ماهه که می‌شویم، ملکی به نام «حیوان»

که آن فرشته، یک پارچه حیات است، در آن فرشته هیچ شائبه ممات نیست،

او در رحم می‌آید و بر بازوی راست ما، با قلم قدرت غیبی این آیه را رسم می‌کند:

(و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته و هو السمیع العلیم)[16]

این از اختصاصات آن‌ها است.

در یک روایتی از امام جواد7 است که می‌فرماید: ما در رحم مادر خود چهل روزه که می‌شویم، صداهای خارجی را می‌شنویم. و به چهار ماهگی که می‌رسیم، عدد قطرات باران را می‌دانیم و می‌دانیم کدام قطره نافع است و کدام قطره مضر است. درسن چهار ماهگی در رحم مادر.

اصلاً گوهر آنان، جوهر آنان، روح آنان، بدن آنان از سنخ ما نیست. صورتاً شبیه ما هستند. و آن کسی را که خدا می‌خواهد در رأس تربیت و تعلیم امت‌ها و جماعت‌هایی مانند بوعلی‌سینا‌‌ها و افلاطون‌ها قرار دهد، این‌طور باید باشد. هر بزغاله‌ای را نمی‌آوردند در رأس تربیت قرار بدهند.

اخـــتران پرچم مشکاه دل انور مـــاست دل مــا مَظهر کل، کل هــمگی مظهر مـا

بـَـــرِ ما پیر خرد، طفل دبــــیرستان است فــــلسفی مـــــقتبسی از دل دانــــــشور مـا

طفل دبستان بلکه پایین‌تر بگو. هنوز نوآموز است که به دبستان هم نرفته است.

بـَـــرِ ما پیر خرد، طفل دبــــیرستان است فــــلسفی مـــــقتبسی از دل دانــــــشور مـا

نـــه همین اهل زمین را همه باب الله ایم نــُـــه فلک در دورانند بــــــــه گرد ســـر ما

آینه احدیم یکتای بــــی مددیم بــــــیرون ز هر عددیم یکتا و یـک گهریم

اصحاب سر دلیم انـوار لـــــم یزلیم گر مــا ز آب و گلیم، ز آب و گل دگـــریم

خدایا به حرمت موسی بن جعفر7 قلب ما را از انوار معرفت خودت و معرفت اولیائت روشن فرما.

ما را به ولای محمد و آل او: متولی فرما.

آن بدن مطهری که امروز از عالم غیب به صحنه شهود آمد، در روز بیست و پنجم ماه رجب، دیدند همین بدن را کنار جسر بغداد نهادند.

مردم بیایید، بدن امام رافضیان را ببینید،

ای وای.

تماشاچیان می‌آمدند، تماشا می‌کردند، رؤسای ادارات و دوائر دولتی، مأمور بودند، بیایند بدن را ببینند، در دفتری که آن‌جا بود شهادت و گواهی بدهند که آن بدن صحیح و سالم است، به اجل خودش از دنیا رفته است. یک نامه‌ای را امضاء کنند تا دستگاه حکومتی را از تهمت قتل حضرت برائت بدهند.

یکی از شیعیان آمد نگاه کرد، گفت: آقاجان، حیات و ممات شما یکسان است، من می‌خواهم از شما بپرسم، دلم می‌خواهد خود شما بگوئید، «اشهد انک حی عند ربک مرزوق»، (و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون)[17]،

آقا قربان شما بروم، آیا به اجل خود از دنیا رفتی یا شما را شهید کردند؟

بگویم و اهل علم بنالید،

نوشتند،

صدا بلند شد، «قتلاً قتلاً».

اگر بدن موسی بن جعفر7 درکنار جسر بغداد به شهادت خود گواهی داد، سر بریده امام حسین7 هم در شام بر مظلومیت خود شهادت داد. آن وقتی‌که از بالای نیزه روی زمین افتاد، دیدند صدای او بلند شد،

«انا المظلوم».

بحق مولانا و سیدنا ابالحسن موسی بن جعفر7 و بآبائه الطیبین و ابنائه المعصومین:

یاالله

به حرمت حضرت موسی بن جعفر7 فرج امام عصر7 را تعجیل فرما.

ما را به دیدار و به خدمتگزاری آن بزرگوار موفق بدار.

ما را در ظل لوای آن حضرت، از هر خطا و هر اشتباه و هر خطر و صدمه‌ای حفظ فرما.

قلب ما را به انوار معرفت خودت و اولیاء خود منور فرما.

قلب مطهر امام عصر7 را از ما خشنود بدار.

ما و همه مسلمین را در سایه مبارک او، موفق به تأئیدات غیبی بدار.

مشکلات ما را آسان گردان.

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه را خلاص فرما.

مریض‌ها، سیما مریض منظور، لباس عافیت بپوشان.

شر اشرار، ضر کفار، سیما یهود عنود و نصاری جهود را از سر مسلمین دور گردان.

مسلمانان را بر یهود و نصاری، پیروز و مظفر فرما.

رفتگان ما را بیامرز.

دین ما را درسایه امام عصر7 از همه آفات و آهات و بلیات، مصنون و مامون بدار.

سلسله جلیله روحانیت، بر عظمت و تأئیدات آنان بیافزا.

سلسله جلیله طلاب و محصلین علوم دینیه که در این مدرس تشریف فرما هستند، بر تأئیدات و توفیقات آن‌ها بیافزا.

قدم و قدم، قداست آن‌ها را برابر علم و افزون‌تر از علم آن‌ها بفرما.

اولیائی که بچه‌های خود را به این کار وا داشته‌اند، طول عمر مرحمت فرما.

حاضرین مجمع، هر حاجت شرعی دیگری دارند برآور.

خدمات و زحمات قبول درگاه بدار.

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:40 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد و حوزه علمیه مجتهدی تهران


مجلس 10


https://drive.google.com/file/d/1ThQ6LD ... M5NLD/view
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ صاحب الهیبه العسکریه والغیبه الالهیه مولانا و سید نا وامامنا وهادینا بالحق القائم بامره و لعنه الله علی اعدائهم ابدالابدین

چشمه هرقدر بزرگ و ریشه‌دار باشد، عاقبت در اثر تابش آفتاب و حرارت زمین می‌خشکد. شما در دنیا نمی‌توانید چشمه‌ای را پیدا کنید که چهار هزار سال مانده باشد، بالاخره آفتاب که از بالا می‌تابد آن را بخار می‌کند و به هوا می‌فرستد و بعد پراکنده می‌شود. و لو بعد باران باز بیاید، ولی باران جبران و تلافی مافات را نمی‌کند، حتی اگر سالی یک قطره از آن کم شود، بالاخره خشک خواهد شد.

اللهم الا این‌که این چشمه اتصال به دریا پیدا کند، به آتلانتیک، اقیانوس آرام، به این اقیانوس‌ها و دریاهای بزرگ اگر اتصال پیدا کرد، آن دیگر خشک شدنی نیست. هرچقدر آفتاب بتابد، هرقدر باد بیاید، آن را نمی تواند خشک کند،

چرا؟

زیرا که ریشه آن به دریا متصل شده و اتصال به دریا پیدا کرده است. دریا خشک شدنی نیست، مگر در فنای کلی، قبل از قیامت، فنای کلی می‌شود، آن‌وقت کوه و دریا و صحرا و زمین و آسمان و آفتاب و ماه، همه از بین می‌روند. تا قبل از فناء کلی، دریا باقی است. آن هم که متصل به دریا شد، به بقاء دریا، باقی است، زیرا روزنه به آن‌جا پیدا کرده است و پیوند با دریا گرفته است، خشک نمی‌شود .

از این جامع المقدمات خوان شما، از آن کسی‌که اول وارد می‌شود و کتاب امثله می‌خواند، تا برسد به آن عالم متبحر فقیه اصولی خارج‌خوان شما، که دوره سطح را دیده است، کفایه، رسائل، مکاسب و متاجر را، همه را خوانده است، بعد از خارج جزوه‌نویسی می‌کند و بعد هم خود او مدرس می‌شود، از این پائین تا آن بالا، همه شما چشمه هستید. چشمه‌های کوچک، چشمه‌های بزرگ‌تر، چشمه‌های خیلی بزرگ، مثل چشمه سبز خراسان ما که چشمه‌ای در کله کوه است. بیست، بیست و پنج، سی سال، بلکه چهل سال پیش، من رفتم، آن‌قدر بزرگ است که از تفنگ که گلوله در می‌کردند، گلوله از این‌طرف به آن‌طرف نمی‌رسید، درون آب می‌افتاد. کله کوه هم هست، آب آن، حالا کم شده است، بالاخره خشک خواهد شد.

اما آن‌که روزنه به دریا دارد و اتصال به اقیانوس دارد، نه کم می‌شود و نه می‌خشکد.

شما، از آن امثله‌خوان شما تا شیخ مرتضی انصاری شما تا شیخ طوسی شما و علامه حلی شما، چشمه هستید و می‌خشکید، در همین دنیا می‌خشکید. اگر بخواهید نخشکید، اگر بخواهید به حیات معنوی کلی، زنده شوید، چاره‌ای نیست، باید به اقیانوس علم دنیا، اتصال پیدا کنید، یعنی آن وجود مقدسی که تمام علوم اولین و آخرین را به او داده‌اند. از حضرت آدم7 تا حضرت خاتم9 و از حضرت خاتم9 تا الان که ما زنده هستیم، هر علمی که در دنیا بروز و ظهور کرده است، همه را، چه الهیات، چه طبیعیات، چه ریاضیات، چه قدیم آن، چه جدید آن، چه علوم کلامی، علوم فلسفی، از هر علمی که در دنیا آمده است، همه را روی هم بریزید، آن‌ها دو حرف است، بیست و پنج حرف دیگر در سینه امام زمان7 است که وقتی ظاهر شود، آن‌ها را ظاهر می‌کند. یعنی دوازده و نیم برابر تمام علومی که از زمان آدم تا الان، در روی کره زمین ظاهر شده است، یک دوازدهم و نیم علم‌هایی است که در زمان ظهور موفور السرور امام عصر اروحناه فداه ظاهر خواهد شد.

حالا یک بیانات مفصلی دارد که وقت ندارم. آن اقیانوس علم خدا است، ؟؟؟ 9 « ... علم الله» او خزانه وحی خدا است، آن گنجینه قدرت خدا است، او محل معرفه الله است، هرچه که بخواهیم او است، او یدالله است، او عین الله است، او اذن الله است، او لسان الله است، او ید الله است، او نفس الله القائمه بالسنن است، تمام تجلیات اولوهیت، از مشکاه وجود ایشان خواهد شد. باید خودتان را به او بچسبانید.

طلبه باید از همان اولی که به او تعلیم می‌کنند: «اول العلم معرفه الجبار و آخر العلم تفویض الامر الیه»[1]، باید راه خدا را برود، راه خدا، امام زمان است، زیرا صراط الله، آن‌ها هستند. باب الله این‌ها هستند، باید با امام زمان آشنایی پیدا کنید، شما را معطل نکنم، خیلی ساده می‌گویم.

باید با امام عصر اروحناه فداه، پیوند بگیرید. باید با حضرت آشنائی پیدا کنید. اگر آشنایی با حضرت پیدا نکردید، در علم، اسکلت خشکی هستید.

در مغازه‌ها دیده‌اید؟ پشت ویترین‌ها، خانم‌های قشنگ شیک مقوائی می‌گذارند.

آن صورتی دارد که چون گور کافر پر خلل اما باطنش قهر خدای عزو جل

ظاهر خوبی دارد.

یک وقتی صبحی ساعت نه بود، بنده خیابان لاله‌زار درکوچه برلن رفتم، می‌خواستم منزل یکی از دوستان خود بروم، احوال او را بپرسم، ساعت نه صبح بود. نزدیک کوچه برلن که رسیدم، دیدم سه تا از آن خانم‌های مادمازل مدل هفتاد و پنج و هفتاد و شش، آن‌جا ایستاده‌اند. من تعجب کردم که آن‌ها این‌وقت روز چه کار می‌کنند؟ زیرا آن خانم‌ها تا ساعت ده خواب هستند، شب را تا صبح مانند سگ‌ها بیدار هستند. صبح که می‌شود تا ساعت ده به خواب می‌افتند، ساعت ده که می‌شود، تازه یک ساعت هم آرایش آن‌ها طول می‌کشد، بعد ساعت یازده و نیم کیف‌ها را به دست می‌گیرند و خیابان می‌آیند و قدم می‌زنند. ساعت نه آن‌ها چه کار می‌کنند؟

در این حیرت بودم، نزدیک آمدم، دیدم سه تا خانم مقوایی پشت ویترین هستند.

مجسمه‌ای بی‌روح است. ملایی که ارتباط به امام زمان نداشته باشد، و لو علامه دهر باشد، به قدر پوست پیازی قیمت ندارد، یک مجسمه خشکی است، و لو اصول را کاملاً بلد باشد، و لو در فقه استاد دهر باشد، و لو در فلسفه بوعلی‌سینا باشد، این علوم ظاهریه را، تمام داشته باشد، این‌ها علم قال است.

شیخ بهائی می‌گوید:

ایــــها القوم الذی فـــی المدرسه کل ما حــــصلتموه الوســـــــــوسه

این علم، قال است، علم قال، اگر در آن حال نباشد، یک پول نمی‌ارزد، اگر یک سر سوزن حال و معنویت در آن بود، آن قیمت دارد. حال و معنویت به اتصال و ارتباط با امام عصر7 است

باید شما طلبه‌ها در تمام مراحل تحصیلات خود، تدریس، تدرس، مطالعه، پیش مطالعه، مباحثه،

این را به شما طلبه‌ها می‌گویم، عوام نمی‌دانند پیش مطالعه به چه معنا است.

در تمام مراحل باید مستمد از امام زمان7 باشید. یعنی آن وقتی‌که می‌خواهید مطالعه کنید، شب یا روز که می‌خواهید مطالعه کنید، کتاب را که بازکردید، بگویید: «صلی الله علیک یا بقیه الله فی الارضین، عجل الله تعالی ظهورک و فرجک»

یک سلامی خدمت حضرت عرض کنی و از او مدد بخواهی که هم تو را مدد در مطالعه کنند تا خوب بفهمی و هم تو را در روحانیت و تقوای تو مدد بفرمایند، که این علم، لله تحصیل شده باشد و فی الله به کار بیافتد.

ما ؟؟؟ 14:45 خیلی داریم که استاد در نحو هستند. یکی از آنان، ابن هشام، صاحب کتاب مغنی است. کتاب مغنی کتابی است که یک دوره نحو را به جمل و مفردات آن دارد،

ولی چیست؟

یک پوسته خشک بدون مغز است. هیچ نورانیت و روحانیت، نه در کتاب و نه در او نیست، با اینکه پانزده جزء قرآن را به عنوان استشهاد در این هشت باب مغنی نقل کرده است، مع‌ذلک کله نورانیت ندارد.

باید موقع مطالعه متوسل به امام زمان بشوی، استمداد از حضرت بگیری، موقع مباحثه همان‌طور، موقع درس هم همین‌طور، درسی که می‌خوانید و درسی که می‌دهید،

طلبه‌ها به شما دارم می‌گویم، شما در بهترین حال خود باید متوجه امام زمان باشید،

بهترین حال شما چه موقع است؟

وقتی‌که نماز می‌خوانید، اولاً نمازهای شما طلبه‌ها با نماز عوام‌ها باید فرق داشته باشد. باید در نماز شما، طمانینه باشد. در نماز شما حضور قلب باشد، در نمازهای شما، قدری مستحبات باشد، در رکوعش، در سجودش، در قنوتش، بعضی از دعاهای مستحبه را بخوانید. نماز شما با نماز عوام باید از این جهت فرق داشته باشد که آدابی را که ذکر شده، فرائض آن خیر، سنن آن، آداب 16:35 ؟؟؟ نماز را حتی‌المقدور رعایت کنید. اذان، اقامه، تکبیرات سبعه افتتاحیه، فیمابین تکبیرات، دعاهای وارده، یک مقدار کمی هم بعد از ختم نماز، تعقیبات وارده، یک جمله الناحیه بگیرید، دعاهای مختصرکوچک کوچک دارد و یاد بگیرید، نماز خود را هم یک خورده چرب‌تر بگیرید، روغن داغ آن را بیشتر کنید.

آن‌وقت نماز، بهترین حالات است، «المصلی مناج ربه»[2]، معنی این روایت را فهمیده‌اید.

در باب نماز روایات بسیار داریم، یک روایت: «الصلوه خیر موضوع من شاء اثقل من شاء استکثر»[3]،

نماز بهترین کارها است، هرکس می‌خواهد این کار بهتر را بیشتر کند، بکند، هرکس می خواهد کمتر کند، کمتر کند.

«الصلوه معراج المومن»[4] نماز پلکانی است، نردبانی است که مومن از این نردبان تا بالای عرش می‌رود.

«المصلی مناج ربه»[5]،

مناجی از باب مفاعله است، ناجی یناجی مناجاه، که مناجاه بین اسم فاعل و مفعول مشترک است. ثلاثی مجرد آن از «نَجی» است، نجوا و مناجاه هر دو یک ماده است، آن باب مفاعله است و این ثلاثی مجرد آن است.

نجوا چیست؟

نجوا صحبت کردن خلوت بین گوینده و شنونده است، گاهی سر گوشی می‌کنید، (انما النجوی من عمل الشیطان)[6]، در قرآن داریم، سر گوشی می‌کنید، او دل می‌دهد و تو قلوه می‌دهی، تو حرف می‌زنی و او گوش می‌دهد، با هم خلوت کرده‌اید و در خلوت دارید اسرار را به هم می‌گویید، این را نجوا می‌گویند.

نماز، نجوای بنده با خدا است. موقع نماز، موقعی است که دربار الوهیت، شما را بار می‌دهد که با خود خدا خلوت کنی و با خود خدا حرف بزنی. او با تو حرف می‌زند، تو با او حرف بزنی. نماز بین بنده و بین خدا تقسیم شده است، نصف نماز تقریباً مال خدا است، نصف آن مال بنده است. سوره حمد بین بنده و خدا تقسیم شده است، (الحمدلله رب العالمین) حمد مال تو است، الله و رب‌العالمین برای او است. (ایاک نعبد و ایاک نستعین) ایاک برای خدا است و نعبد برای تو است. ایاک برای خدا است و نستعین آن برای تو است. اهدنا، (اهد) برای خدا است، (نا) آن برای ما است.

این یکی،

دوم،

سور قرآنیه آن کلام خدا است. در (الحمدلله رب العالمین) و (قل هو الله احد) خدا با تو حرف می‌زند.

این‌جا یک نکته هم بگویم، شما اهل علم هستید، من شما را محترم می‌دانم. من برای شما عظمت قائل هستم، باید نماز شما باید سنگین‌تر باشد، دنبال سوره کوچک نگردید، (انا اعطیناک الکوثر)[7] که زود تمام بشود.

شما باید در نمازهای خود سور متنوع قرآن را بخوانید، سوره (سبح اسم ربک الاعلی)[8] سوره (یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض)[9] این سوره‌ها را در نمازهای خود بخوانید. ؟؟؟ 21:15 به (قل هو الله) تنها قناعت نکنید. و اختصار به سوره‌های کوچک نکنید، سوره‌های مفصل‌تر را حفظ کنید و بخوانید، نورانیت قلب شما زیاد می‌شود، انواع فیوضات و انحاء برکات الهیه شامل حال شما می‌شود.

سوره های قرآن، حرف زدن خدا با شما است، زیرا قرآن، کلام الله است. ذکر رکوع و سجود و قنوت، سخن شما با خدا است. شما می‌گوئید:

«سبحان ربی العظیم و بحمده»، «سبحان ربی الاعلی وبحمده»، «سبحان الله و الحمدلله ولا اله الله و الله اکبر»،

دعاهای قنوت، «ربنا اغفر لی لما تحب و ترضی» (ربنا لاتزع قلوبنا بعد از هدیتنا) (رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم)،

این دعاها.

یک کتابی است، خدا مرحوم آقای شیخ محمد باقر شهیدی گلپایگانی را رحمت کند، پیش نماز مسجد توتونچی، آن خدا رحمت کرده، ربناهای قرآن را جمع کرده و آن را چاپ کرده است. آن را اگر ندارید، درخواست کنید از حضرت آقای مجتهدی دستور بفرمایند از کتاب فروشی‌ها برای شما بیاورند، اگر هم دارید، آن دعاهایی که آیات قرآن را در آن جمع کرده است، در قنوت بخوانید.

قنوت شما، رکوع شما، سجود شما، تسبیحات اربعه شما، سخن گفتن شما با خدا است. سوره مبارکه الحمد، سخن گفتن خدا با شما است، سور قرآن، چه سوره‌های طولانی و چه سوره های کوتاه کلام خدا با شما است.

پس نماز نجوایی بین شما و خدا است، سر به گوشی کرده‌ای، خلوت، خدا به شما بار داده است، برای شما وقت معین کرده است، گفته است: هم‌چنان که آفتاب از نصف النهار گذشت، بیایید خلوت با خود من حرف بزنید، من با شما حرف می‌زنم، شما با من حرف بزنید. «المصلی مناج ربه»[10]

این معنای مناج ربه بود.

خوب،

دراین خلوت که بهترین اوقات شما است، در این خلوت که مستقیم با خود خدا سرگوشی می‌کنید و حرف می‌زنید، آن‌جا بایستی شما امام زمان را فراموش نکنید.

طلبه‌ها، در نماز، باید شما دعا کنید و از خدا سلامتی امام زمان خود را بخواهید و از خدا تعجیل در فرج امام زمان را بخواهید. فرج او را فراموش نکنید.

پدر شما او است، معلم شما او است، دریای علمی که اگر به او اتصال پیدا کردید، خشک نمی‌شوید، او است. شما نوکر او هستید، شما نوکر امام زمان هستید. آن حاج آقایی که صبح تا شام، فکر او، پول در آوردن است، او پیوندی با امام زمان ندارد. آن اداری که از صبح تا شام، در فکر کارهای خود است، کارهای صحیح او یا کارهای ناصحیح، برداشتن کلاه، کاری به امام زمان ندارد.

و هکذا وهکذا.

من باکی از این حرف‌ها ندارم و ترسی هم از کسی ندارم و طمعی هم ندارم، من باید حقایق را بگویم.

آن‌ها خیلی خود را بکشند، اسم آن‌ها شیعه امام زمان است. اسم آن‌ها نه رسم آن‌ها، آن‌ها پیروی امام زمان را نمی‌کنند نوعل. شیعه را شیعه می‌گویند به جهت آن‌که دنبال سر مولای خود می‌رود و قدم جای قدم مولای خود می‌گذارد.

حالا واقعاً آن کسبه قدم جای قدم امام زمان می‌گذارند؟ آن کلاه بردارها،

به خود بنده فاستونی را تومانی سه قران گران‌تر انداخته‌اند، خدا می‌داند که با مردم ساده چه کار می‌کنند؟

آن‌ها نوکر امام زمان هستند؟

ابداً.

آن کسی‌که نوکر امام زمان است، شما طلبه‌ها هستید. از عیش و نوش و پول همه این‌ها گذشته‌اید، این بچه مدرسه‌ای‌ها، شش انگشت ندارند که شما پنج انگشت داشته باشید، آن‌ها هم پنج تا انگشت دارند، هوش و ذکاوت آن‌ها بیشتر از شما هم نیست، آن‌ها می‌روند دوازده یا هجده سال درس می‌خوانند، بعد دکتر یا مهندس می‌شوند، بعد خدا می‌داند چقدر حقوق به او می‌دهند و چقدر هم به جیب می‌زند، ماهی ده، بیست، سی هزار تومان. شما هم اگر بروید مثل آن‌ها می‌شوید و این مطالب را می‌دانید، به همه این‌ها پشت پا زده‌اید و بی‌اعتنایی کرده‌اید. آمده‌اید در این مدرسه، با نان پنیر و گوشت ساخته‌اید و دارید درس دین و مذهب می‌خوانید.

پس شما نوکر امام زمان هستید. شما پروانه‌های دور شمع وجود امام زمان هستید، شما پاسبان‌ها و پاسدارهای اطراف منزل معنوی امام زمان هستید، شما با دیگران باید امتیاز داشته باشید. شما باید دائماً به فکر آقای خود باشید. آب و نان از دهان شما می‌افتد، اسم امام زمان از دهان شما نباید بیافتد. هر فکری، اگر از خاطر شما محو می‌شود، فکر آقای خود، مولای خود، سید خودتان، پدر معنوی خودتان، شاهنشاه حقیقی شما، امام زمان، از فکر شما نباید محو بشود. شما باید هر صبح با حضرت تجدید بیعت کنید، یعنی متذکر حضرت شوید، یعنی زیارت‌های وارده را بخوانید.

از من بشنوید. زیارت «سلام علی آل یس السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته» را که جزو زیارات وارده در سرداب مطهر است، بخوانید. مرحوم حاج شیخ عباس اعلی الله مقامه درکتاب مفاتیح در طی زیارت‌های وارده در سرداب مطهر ذکر فرموده‌اند.

آن دستور خود حضرت است، خود حضرت فرموده‌اند: هرگاه خواستید ما را زیارت کنید و متوجه ما باشید این‌طور متوجه ما شوید. آن زیارتی است که خود حضرت دستور داده است.

و من زیاده برای شما حرف نمی‌زنم، کتاب از حفظ کرده باشم، بیایم به شما تحویل بدهم، نیست، پیشتوانه حرف‌های من کوه ابوقبیس است. بزرگان، آن بزرگانی که شما به خواب شب هم دیگر نخواهید دید، تخم آنان را ملخ برداشت. و من دیده‌ام. آن بزرگان در روز دوشنبه و پنج‌شنبه که روز عرض اعمال به امام زمان است، هفته‌ای دو روز، با این‌که حضرت بنا به مقام امامت خود، به تمام ذرات این عالم احاطه علمی دارد، ولی روی نظم و انضباط اداری، هفته‌ای دو روز، اعمال شما را می‌برند و بر حضرت عرضه می دارند. که مثلا فرض بفرمایید جناب آقا شیخ محمد تقی یا آمیرزا محمد علی، طلبه مدرسه علوم دینیه، در مسجد آقا میرزا جعفر، در اتاق فوقانی جنب مدرس، ایشان این اعمال را داشته‌اند. این نماز ایشان بوده است، این دعایشان بوده است، این تحصیل ایشان بوده است. کاسب و تاجر و غیره.

اداری‌ها را نمی‌برند زیرا احتیاج ندارند! شوخی کردم،

همه را می‌برند. خواب آن آقا را هم در مسجد پای منبر می‌برند. همه این حرف‌ها را می‌نویسند و اعمال و اقوال را، حضور امام عصر ارواحنا فداه می‌برند و عرضه می‌دارند.

بزرگان، اکابر عظیمی که لنگر دنیا بودند، من آن‌ها را دیده‌ام. آن‌ها در روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه این زیارت را مادام‌العمر تا آخر عمرشان تعطیل نمی‌کردند.

شما طلبه‌ها از حالا به یاد داشته باشید، می‌دانم کسی نیست این حرف‌ها را به شما بگوید، چاره‌ای ندارم، مقداری باید تذکر بدهم. اگر در این وادی بیافتید، از من خیلی از این حرف‌ها خواهید شنید و خیلی چیزها یاد می‌گیرید.

شما طلبه‌ها باید همه روزه متوسل به حضرت شوید، هر صبح امام زمان خود را زیارت کنید.

یک توسلی هم هست که مرحوم آقا شیخ عباس رحمه الله علیه، در همین مفاتیح به عنوان دعای توسل «سلام الله الکامل التام الشامل» نوشته‌اند، این سلام را شما هر صبح به امام زمان بدهید.

الحمدلله کتاب مفاتیح در کتابخانه شما خیلی است، اصلاً بردارید بنویسید، ، حفظ کنید.

من در سن شما که بودم، دعای صباح، دعای کمیل، دعای ندبه، دعای سمات، دعای مشلول، زیارت جامعه، کل این‌ها را حفظ کرده بودم. خدا رفتگان شما را رحمت کند،

خدا پدر من را هم بیامرزد،

آن خدا بیامرز ما را وادار کرد، با زور پول، این پول عامل و محرک عجیبی است.

؟؟؟ 33 جل جلاله الپول

همه را به کار وا می‌دارد. پدر من در مقابل حفظ یک خطبه نهج البلاغه، به من ده شاهی می‌داد، برای خطبه‌های بزرگ، ما چانه می‌زدیم و یک قران و سی شاهی می‌گرفتیم.

اما ده شاهی آن‌وقت می‌دانید چقدر بود؟ با ده شاهی آن‌وقت بیست عدد تخم مرغ می‌خریدیم، تخم مرغ الان دانه‌ای چهار قران است بیست عدد آن هشت تومان می‌شود. پول‌ها پائین آمده است.

ده شاهی به ما می‌داد خطبه جهادیه را حفظ می‌کردیم، ده شاهی دیگر می‌داد خطبه فلان را حفظ می‌کردیم. همین‌طور ما را به حفظ کردن وا داشت. دو قران به من داد، زیارت جامعه را حفظ کردم. بعد هم هروقت حرم می‌رفت من را با خود می‌برد، می‌ایستادم، من زیارت جامعه را از حفظ می‌خواندم، یک عباسی، یعنی دو سنار به من می‌داد.

دعای ندبه، دعای مشلول، دعای سمات، دعای صباح، همه را حفظ بودم، حالا فراموش کرده‌ام.

این دعاها را حفظ کنید، زیارت امام زمان را حفظ کنید. هر صبح بعد از نماز خود، متوسل به امام زمان بشوید، سلام بدهید، شما نوکر او هستید، هر صبح باید سلام به ارباب خود بدهید. تا او به شما توجه کند، تا او شما را در تحصیلات کمک کند. هر شام، هر عصر، آن زیارت «سلام علی آل یس السلام علیک یا داعی الله» را بخوانید.

اگر تنبلی، کسلی یا مهملی، قدر مسلم قطعی قطعی، طلبه‌ها این حرف‌ها را از من می‌شنوید، عمل کنید، و الله العلی العظیم در علم طیر خواهید کرد نه سیر خواهید کرد، پرواز خواهید کرد. لااقل لااقل لااقل روزهای دوشنبه و پنج شنبه این زیارت را بخوانید.

«سلام علی آل یس»

با اقیانوس علم خدا، با اقیانوس قدرت خدا، با اقیانوس عظمت خدا، با اقیانوس حلم خدا، با اقیانوس کمالات خدا، یعنی امام زمان، اتصال پیدا کنید. این حرف‌های امشب من را ساده نگیرید، خیال نکنید من می‌خواهم منبر تحویل بدهم،

خیر،

صحبت منبر تحویل دادن نیست. صحبت سفارش کردن، توصیه کردن، جداً، اکیداً، شدیدا، از شما می‌خواهم، زیرا شما را دوست می‌دارم. خدا می‌داند شما را دوست می‌دارم، به خاطر علاقه به شما است که این‌جا منبر می‌آیم. دلم می‌خواهد آن‌چه را در دوران عمر فهمیده‌ام به شما ساده بگویم.

نان و آب از دهان شما می‌افتد، امام زمان نباید بیافتد. پدر و مادر اگر از فکر شما دور می‌شود، امام زمان نباید دور شود. در تمام مباحثات خود، اول که می‌خواهید مباحثه کنید، طرفین مباحثه متوسل به امام عصر شوید. درس می‌خوانید، اول متوسل به امام عصر بشوید.

مرحوم میرزای نایینی در ابتدا درس خود تا توسل شدید به امام عصر پیدا نمی کرده است، وارد درس گفتن نمی‌شده است. شاگردان وی نیز، آن‌ها که من نزد آنان درس خواندم، همین‌طور بودند. موقع درس گفتن اول متوسل به امام عصر، موقع درس گوش دادن همین‌جا که می‌نشینید،

خدا به حق پیغمبر ان‌شاءالله همه شما را حفظ کند،

همان اول یک دعایی و توسلی به امام زمان بجویید. به تکرار این اعمال، شما با حضرت پیوند می‌گیرید. به تکرار این اعمال، نورانیت قلب شما زیاد می‌شود، روحانیت پیدا می‌کنید. به تکرار این اعمال، بالا که رفتید، شما نایب الامام می‌شوید. مگر هرکس چهار کلمه یاد گرفت نایب الامام است؟

این را من جرأت می‌کنم بگویم، شاید منبری‌های دیگر جرات نکنند، چون من خود اهل فن هستم،

هرکس چهار کلمه از بلاغت و استصحاب بلد بود، چهار کلمه مباحث از الفاظ و اصول ادله عقلیه را بلد بود، او نایب الامام است؟

نایب الامام باید در علم و تقوی نماینده امام باشد. باید در معنویت و روحانیت و تقوی و قداست، نسبت به همان پایه علم خود، باید تقوای او هم آن‌طور باشد. اگر نبود، یک غاز به درد نمی‌خورد. اگر نبود، پوست پیاز است. در نظر بنده، آن عالمی که ارتباط با امام زمان خود نگیرد و لو علامه دهر باشد، یک غاز قیمت ندارد.

یک چیزهایی این‌جا است که من بیشتر از این نمی‌توانم بگویم. حرف خیلی است، یک دنیا حرف و مطلب دارم ولی آن‌قدری که می‌شود به شما در بالای این منبر و در این جمع گفت، همین مقدار است.

اگر به امام زمان خود چسبیدید، شما ملای شیعه هستید. شما به حال مردم مفید خواهید بود، اگر نچسبیدید علاوه برآن‌که مفید نیستید، مضر هم ممکن است باشید. باید صاحب شما، شما را از خطاها و خطرات و اشتباهات نگه‌داری کند، وقتی این اتفاق می‌افتد که شما به او چسبیده باشید تا شما را حفظ کند.

یک قصه برای شما بگویم:

شیخ مفید رضوان الله علیه از علماء بزرگ شیعه است. از ناحیه مقدسه حضرت بقیه الله اروحنا فداه برای شیخ مفید، توقیع صادر شد، نامه آمد، در سر آن نامه این عبارت نوشته شده بود:

«ایها الاخ الرشید و الولی السدید الشیخ المفید»[11]،

ای برادر با رشد من،

امام زمان نوشته بود. طلبه‌ها فهمیدید؟ باید این راه را بروید. که امام زمان بگوید: برادر من، بگوید: بچه من، بگوید: نوکر من، بگوید: سگ در خانه من، او بگوید و الا یک همبون اصطلاحات است. سنی‌ها از این اصطلاحات زیاد دارند. ؟؟؟ 41:15 در اصول مطالب بی‌خود گفته‌اند.

عرض کنم که مرقوم فرمودند:

«ایها الاخ الرشید» ای برادر با رشد من،

«و الولی السدید» ای دوست صمیمی محکم من، ای شیخ مفید،

او چنین کسی است. توقیع مفصل است نمی‌خواهم بگویم.

این بزرگوار بر مسند فتوی نشسته بودند، مسند فتوی دادن هم، تخت استاد حمام نیست که هرکس آن‌جا بنشیند و فتوی دهد. حالا نمی‌خواهم در شرایط فتوی وارد شوم، چه کسی حق فتوی دارد؟

باید به صفای سِر خود از خدا استفتاء کند، روحانیت قلب به این پایه باید برسد.

ایشان در مسند فتوی نشسته بودند، یک روز آمدند از ایشان سئوال کردند،

آقا، زنی مرده است، حامله بوده است، چه کار کنیم؟

گفت: بروید او را دفن کنید.

بردند که او را دفن کنند، در بین راه که می‌رفتند یکی آمد به آن‌ها گفت: آقا می‌فرمایند شکم زن را بشکافید، کودک او را بیرون بیاورید و بعد او را دفن کنید.

شکم او را شکافتند و کودک را بیرون آوردند، یک نوزاد گل، زنده پاکیزه‌ای بود. کودک را نگاه داشتند و مادر را دفن کردند. بعد از چندی، همان‌ها خدمت شیخ مفید آمدند و به شیخ عرض کردند: آقا، ما در موضوع آن متوفی، آن زن معصومه، حسب الامر مبارک، شکم را شکافتیم بچه را بیرون آوردیم، بچه هم، یک بچه نقل دسته گل خوبی است، الان زنده است.

شیخ تعجب کرد که عجب اشتباهی ما کرده‌ایم. من که کسی را نفرستاده بودم، چه کسی بوده که فرستاده است؟

لا اله الا الله، عجب غفلتی شده است، بایستی می‌گفتم شکم را بشکافید و بچه زنده را بیرون بیاورید، بعد دفن کنید، نزدیک بود ما قاتل خونی بشویم. کدام پدر بیامرزی بوده که مطلب را می‌دانسته و آن‌ها را آگاه کرده است.

با خود تعهد کرد، گفت: چون از این غفلت‌ها ممکن است برای من حاصل شود و براثر یک غفلتی، داخل در خون ناحقی شده باشم، فتوی نمی‌دهم.

وای اگر انسان حرفی بزند، یا قدمی بردارد و خونی به ناحق بریزد، روز قیامت باید جواب این خون را بدهد. جوان‌ها، پیرها، طلبه‌ها، علماء، مواظب باشید حرفی از دهان شما بیرون نیاید که چهار نفر جوان را به کشتن بدهید. خون آنان به گردن شما است. به هر حالت،

ای داد بی‌داد، من عجب غفلتی کردم. تعهد کرد که دیگر فتوی ندهد.

زیرا فتوی گاهی غفلتاً اسباب ریختن خون ناحقی می‌شود، دیگر فتوی نداد.

بعد از چند روز توقیعی از حضرت آمد:

«شیخنا منک الافتاء و علینا التصحیح»،

تو بنشین و فتوا را بده،

یعنی تو مال ما هستی، تو چسبیده به ما هستی. ما نگهبان تو هستیم. تو فتوا را بده،

از تو فتوی دادن و بر ما نگه‌داشتن، اگر یک وقتی غفلتی بکنی ما نگهبانی و نگهداری می‌کنیم، ما نمی‌گذاریم بر اثر غفلت، شما در خونی شریک باشید، ما نگهبان تو هستیم، تو فتوا را بده، از تو فتوی دادن و بر ما است نگهداشتن اگر یک وقتی غفلت بکنی ما نگهداری می‌کنیم. ؟؟؟ 45:55

نمی‌گذاریم در اثر غفلت تو سبب شده باشی برای قتل نفسی یا هتک عرضی، یا به باد داده شدن مالی.

چون در سه جا اصل از برائت به احتیاط و اشتقاق منقلب است، در دماء و اموال و پول.

همه فقها می‌گویند. در جاهای دیگر، اصل برائت است، در این سه جا اصل از برائت به اشتقاق منقلب است.

لذا در موضوع اموال مردم و موضوع اعراض مردم و خون مردم باید احتیاط شدید کرد. خیلی باید احتیاط کرد.

مرقوم فرمودند: «منک الافتاء و علینا التصحیح»، تو فتوی بده، اگر اشتباه کرده باشی، ما آن را رفع می‌کنیم.

طلبه‌ها، من دلم می‌خواهد شما این راه را بروید. من دلم نمی‌خواهد چهار کلمه «ضرب زید عمرا» را بلد شده باشید، چهار تا کلمه اصطلاحی ادبیت را بلد شده باشید، یا سه تا کلمه اصول ؟؟؟ 47:20 بحث مقدمه واجب، اصل برائت را بلد شده باشید.

من می‌خواهم از همان اول، شما با پیوند به صاحب دین، وارد شوید. از همان اول که مصدر اصل کلام است و از زید نه وجه باز می‌گردد که اشتباه کرده است، از زید سیزده وجه باز می‌گردد، زیرا اسم زمان، اسم مکان، مصدر میمی، اسم آلت، همه از مصدر، اشتقاق پیدا می‌کنند. چهارده تا است،

از همان اول تا آن وقتی‌که ان‌شاءالله الرحمن به استنباط احکام از کتاب و سنت برسید، دلم می‌خواهد زیر سایه امام عصر باشید. در پناه آن حضرت بروید که هم علم شما از خطا مصون و مامون باشد و هم قلب شما از کدورت‌ها، قساوت‌ها، ظلمت‌ها، هوی و هوس‌ها، شهوت‌ها، حب ریاست‌ها، که لعنت بر این حب ریاست، این حب ریاست آتش بگیرد. نه تنها دین صاحب خود را به باد می‌دهد، دین و دنیای مردم را هم حب ریاست به باد می‌دهد.

ملا نباید حب ریاست داشته باشد. این را بدانید، حب ریاست برای ملا بزرگترین خطر است. هم برای خود او و هم برای عوام، خطر دینی دارد و من دلم می‌خواهد شما آقازاده‌ها، این حرف‌ها را هیچ‌کس از منبری‌ها به شما نمی‌گوید، یا جرأت نمی‌کند بگوید یا ملاحظه می‌کند. بنده نه ترس دارم و شما را هم دوست می‌دارم.

از همین حالا باید شما پشت سر امام زمان بروید. از حالا باید مدد از امام زمان بگیرید. از حالا باید خود را به امام زمان بچسبانید.

یک راه چسباندن هم دعا است، زیارات است، نیابت از حضرت است. اگر هفته‌ای یک نوبت به به زیارت حضرت سیدالکریم حضرت شاه عبدالعظیم، یا زیارت امام‌زاده حمزه می‌روید، به نیابت امام زمان بروید. همین‌جا در مدرسه وضو بگیرید، با حال طهارت، به عنوان این‌که حضرت تشریف آورده‌اند، ده تومان به شما داده‌اند، گفته‌اند: آقا شیخ محمد تقی، این ده تومان را بگیر، حضرت عبدالعظیم برو، یک زیارتی به عنوان من کن. خود را نایب حضرت بدان. به عنوان نیابت از امام زمان برو سر قبر حضرت سیدالکریم، یازده قل هو الله بخوان. این زیارات معلوم نیست از امام ماثور باشد، اگر هم خوانده می‌شود، عباراتی است، رجا مطلق است، یازده تا قل هو الله، هفت انا انزلنا، قدری سور قرآن، یس، برای سیدالکریم عبدالعظیم به نیابت امام زمان بخوانید. می‌خواهی به قم بروی، از همین جا وضو بگیر، به عنوان نیابت امام زمان، به زیارت عمه ایشان حضرت معصومه3 برو.

موفق شدی مشهد بروی، به نیابت امام زمان، شب جمعه دلت می‌خواهد سر قبور مؤمنین زیارت اموات بروی، به نیابت امام زمان برو.

طلبه‌ها، در کلیه اعمال مستحبه خود، خود را نایب امام زمان بدانید و به نیابت آن حضرت اعمال مستحبه را بجا بیاورید.

حال، همین دو سفارش من را گوش بدهید، اگر یک وقتی من به شما رسیدم، دیدم به آن‌ها عمل شده است، سفارش یک خورده‌ای بالاتر می‌دهم. در مطالعه خود، در مباحثه خود، در تدریس خود، در تدرس خود، باید ابتدای آن متوسل به امام زمان، انتهای آن دعا برای سلامتی و فرج امام زمان، باید بدو و ختم مطالعه شما، مباحثه شما، درس شما، چه مدرس و چه متدرس، توسل به امام زمان باشد. باید زیارت آن حضرت که در سراب وارد شده است، قدر اقل هفته‌ای دو روز دوشنبه و پنج‌شنبه بخوانید. باید همه روز تجدید بیعت با امام زمان کنید. با آن دعای توسل که در مفاتیح هم نوشته است، همه روز بخوانید.

فهمیدید چه گفتم؟

در نماز، در نماز، درنماز، از امام زمان فراموش نکنید. وقت خلوت شما است با خدا، «المصلی مناج ربه»، با خدا سر به گوشی می‌کنید، نجوا می‌کنید، آن‌جا به یاد امام زمان باشید. در دعای دست، دعای بر فرج امام زمان کنید، دعای سلامتی به امام زمان کنید. زیرا دعای دست، بخصوص یک دعای خاصی انحصارا نگفته‌اند، هر دعائی را شما می‌توانید در دعای دست بخوانید.

بهترین دعاها، دعا بر فرج حضرت و سلامتی حضرت، خاصه آن دعایی که در شب بیست و سوم امام صادق7 می‌خواندند و به شیعه هم دستور داده‌اند بخواند:

«اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن»،

اگر تا سال آینده به همین عرایض امشب بنده عمل کردید، خود شما نفهمیدید که نورانیت و روحانیت شما زیاد شده است، حافظه شما زیاد شده است، موفقیت شما بیشتر شده است، سال دیگر نگذارید بنده به منبر بیایم. و اگر دیدید که شده است، خود شما می‌فهمید که در خودتان یک چیزی پیدا شده است. روحانیتی در شما پیدا شده است، من هم می‌فهمم، آن‌وقت چیزهای دیگر به شما خواهم گفت.

خدایا به اسم اعظم خود در قرآن این طلبه‌هایی که در این‌جا مشغول درس هستند، پیوند آن‌ها را به امام زمان محکم بفرما.

نور ولایت را در قلب آنان، بیش از پیش متجلی بفرما.

آن‌ها را در زیر سایه امام زمان، از هر خطایی، اشتباهی، غفلتی، خطری، صدمه‌ای، از هر وسوسه شیطانی و حب ریاست حیوانی، خودت آن‌ها را حفظ فرما.

دیگر بس است،

شعری برای شما بخوانم و بعد روضه بخوانم. دیگر حال روضه خواندن هم ندارم.

علامه بحرالعلوم در آن قصیده مفصله خود، زبان حالی از امام حسین7 گفته است، که اغلب شما طلبه‌ها احتیاجی به معنا ندارید:

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی قد حان حینی

به عقیده من سخت ترین حالات امام حسین7 همین‌جا است، جایی است که امام حسین7 بلند بلند گریه کرد.

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی قد حان حینی و قد راح ؟؟؟ 56:20

لشکر،

شما با من جنگ دارید، من با شما طرف هستم،

در این کلمه هم بلند بنالید.

بی‌حیا مردم، به زن و بچه من چه کار دارید؟

ای وای،

بحق مولانا الحسین المظلوم7 و باهل بیته: و اصحابه الشهداء السعداء

یا الله

به مظلومیت امام حسین7 فرج ولی دم را نزدیک فرما.

چشم ما را به جمال نورانی امام عصر7 به زودی روشن بفرما.

ما را جزء یاران و خدمتگزاران وی، در دو عصر غیبت و ظهورش او بدار.

دل ما را از حب و ولای اهل البیت:، خاصه امام عصر مملو و سرشار بفرما.

قلب مطهر آن حضرت را از ما خوشنود گردان.

همه شیعیان، بل همه مسلمانان، در سایه امام زمان7، از خطرات، بلیات، خطئات، اشتباهات، حفظ بفرما.

شر کفار و ضر اشرار از مسلمانان دور فرما.

مسلمانان را بر همه کفار، لاسیما یهود عنود و نصاری جهود، غالب و مظفر و پیروز فرما.

گرفتاری‌ها و پریشانی‌ها، از عموم مسلمین، خاصه شیعیان دور گردان.

مریض‌ها را لباس عافیت بپوشان.

مرض نادانی از ما دور گردان.

رفتگان ما، ذوی الحقوق ما، آن کسانی‌که در این مسجد بندگی تو را کردند و یا تحصیل علم کردند، همه آنان که در پایه‌گذاری مسجد شرکت کردند و مردند، همه را رحمت فرما.

آن کسانی‌که در عمران ظاهری و باطنی این مسجد، کوشا و مُجد هستند، طول عمر، توفیق کامل، عز شامل به همه آنان مرحمت فرما.

سلسله جلیله روحانیین، در هر نقطه روی زمین هستند، موید، مسدد و معزز و معظم بدار.

طلاب و محصلین علوم دینیه در این محل مقدس، از جمیع آفات ظاهری و وساوس شیطنتی معنوی، حفظ فرما.

ایمان آنان را بیش از پیش بدار.

آقایان محترمین و بانوان مخدرات هر حاجت شرعی دیگر دارند برآور.

خدمات و عرض ارادت از مؤسسین مجلس و خدام مجلس، قبول بفرما.

بالنبی و آله.




[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:44 am


مسجد حاج سید عزیزالله تهران ماه مبارک رمضان سال 1355 شمسی


مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 1

https://drive.google.com/file/d/1U7qudh ... YdLOt/view

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

اغلب شما آگاه هستيد و روش بنده را در سنوات عدیده و در اين شهر در مجالس متعدده ديده‌ايد.

ما در اول منبر متوسل به ذيل ولاي اعلي حضرت بقيه‌الله ارواحنا فداه مي‏شویم و بواسطه اين توسل، هم خودم را و هم شنوندگان خودم را از لغزش‏هاي اصولي و اساسي ديني در پناه امام زمان7، خدا نگهداري مي‏كند.

مسجد جاي خطرناكي است، كاباره اين خطر را ندارد، سينما اين خطر را ندارد. مسجد خيلي خطرناك است، خيلي، بخصوص براي من. شيطان دم در این مسجد ايستاده است، او به كاباره و قمارخانه و شراب‌خانه كاري ندارد. داخل آن چاه ويل افتاده‌اند و هلاك هم شده‌اند، بيكار نيست كه برود وقتش را صرف آن‌ها كند.

او دم در مسجد مي‏آيد، پيرمردها، جوان‌ها، بچه، بزرگ را اغوا مي‏كند كه آن‌ها از ارتباط با خدا و لقاءالله محروم كند.

با بنده بيشتر از همه كار دارد، توي گوش من مي‏آيد و وِرد و ذكر مي‏خواند و راهنمائي مي‏كند که آقا شيخ! آمدي مسجد حاج سيد عزيز الله، روز اول است، قشنگ حرف بزني، بخنداني، بگرياني، بجنباني كه فردا هركس آمد، دو تا را هم همراه خودش بياورد. مبادا دو تا روايت بگوئي كه مردم خسته شوند، مبادا از خدا بترساني كه جوانان نيايند. مبادا صحبت كم‌فروشي و ربا را بكني تا فردا پيرمردهاي بازار نيايند. اين حرف‌ها را نزن.

در قرآن خداوند از زبان شيطان مي‏فرمايد: (لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ)[1]، سر راه راست مي‌آيم و مي‏نشينم.

راه راست كجاست؟ (وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيما)[2]، همين مسجد را خداست، راه راست مسجد است. قمارخانه‏ها، شراب‌خانه‌ها، سرپل تجريش، کنار دريا، چهار راه لاله‌زار و اسلامبول، آن‌جاها صراط مستقيم الهيت نيست، آن‌جا جهنم است، آن‌جا هاويه است، آن‌جا «درك اسفل من النار» است، شيطان آن‌جا مي‏رود چه كند؟ رفته‌اند، عده‌اي آن‌جا رفته‌اند، شيطان به اين‌جا مي‏آيد، جايي‌كه شما با خدا پيوند مي‏گيريد، جائي‌كه با خدا ارتباط مي‏گيريد، جائي‌كه شستشوي گناهانتان و معاصيتان مي‏شود، جائي‌كه قلب‌تان را نوراني و روحتان را رباني و جسمتان را صَمَداني مي‏كند، آن‌جا مي‏آيد، دم مسجد می‌آید.

بعد هم با من خيلي كار دارد. زیرا:

به سخن زنده شود نام همه به سخن پخته شود خام همه

نيست در كان گهري بهتر از اين يا در امكان هنري برتر از اين

هنري از گفتار و سخن بالاتر نيست.

انما هذه القلوب حديد و رقيق الالفاط مغناطيس

دل‌ها مثل آهن، گفتار مثل آهن‌ربا دل را مي كِشد، مخصوصا اگر ناطق و گوينده زبر دست باشد، مخصوصا که اگر شرايط خطابه در او جمع باشد، با يك سخنراني، يك مملكتي را زير و رو مي‏كند، با يك سخنراني يك آتشي را خاموش مي‏كند، با يك سخنراني يك مملكت را به آتش مي‏كشد. سخن خيلي موًثر است، سخن نافذ در دل‌ها است.

آن‌وقت من خاك به سر هم سخن‌گوي اين مجمع مقدس و نوراني شده‌ام، شیطان مي‏آيد الحاء مي‏كند، ايحاء مي‏كند، الهام مي‏كند، در مغز من، آهسته آهسته از راه صحیح مي‏اندازد، نمي‏گويد آشيخ! اين‌ها را گمراه كن، هرگز اين حرف را نمي‏زند! مي‏گويد اين‌ها را به راه بياور، كاري كن فردا هم بيايند، كاري كن كه پيرمردها چرت پاي منبرت نزنند، كاري كن كه جوان‌ها فردا عاشقانه بيايند، دو تا قصه بگو، از اوضاع جاريه بگو، يك چند تا حمله به در و ديوار بكن، هفت، هشت ده تا دكتر و پروفسور و آمريكا بياور و قالب بيانداز!

براي جوان‏ها قالب انداختن دكترهاي اروپا خيلي موًثر است، از راه گوش به مغزشان وارد كن، از اين شِر و ورها در مغر بنده مي‏اندازد و بنده را خراب مي‏كند.

من كه خراب شدم شما هم خراب می‌شويد، معطل نشوید!

عقل اول راند بر عقل دوم ماهي از سرگنده گردد ني زدم

من كه خراب شدم شما هم خراب مي‏شويد. «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَه»[3].

روي اين اصل، بنده ضعيف هستم و شما ضعيفه هستید. تاء مبالغه هم داريد، ضعف شما از من بيشتر است، زيرا من با او خيلي درگير شده‌ام، خيلي كشتي گرفته‏ام، شما هنوز كشتي نگرفته‌ايد.

چون چنين است، بنده ناچارم براي حفظ ايمان خودم و ايمان مستمعين خودم، به پناه آن كسي بروم كه از سايه او شيطان بگريزد، جرات نكند در شعاعي كه مورد توجه اوست نزديك بشود. و او كيست؟ او كهف حصين، حصار محكم رب‌العالمين، ولي‌الله في السماوات و الارضيين است. او كه هم دست خدا است و هم چشم خدا است و هم گوش خدا است و هم زبان خدا است، هم «نفس الله القائمه بالسنن» است، همه كاره خدا است، مَجلي خدا، مجراي فيض خدا است، همه چيز ظهور حق متعال در اين عالم، اوست، ناچار بايد به پناه او بروم.

اگر دو سه نفر بچه‌اي را كتك بزنند، اين بچه عاجز است، چكار مي‏كند؟ به پناه يك پهلوان قلدري مي‏رود كه با يك حرکت اين‌طوري همه را دور كند.

من هم همان‌طوری به پناه يك بزرگي مي‏روم كه با يك تلنگر به قول درويش‏ها، شيطان كه سهل است، پدر جد شيطان را به دور بياندازد.

به پناه او مي‏روم.

مستمع خودم را هم به پناه او مي‏برم. اين رسم ما است، در 20 تا 30 سالي كه، 22 تا 23 سال است که تهران هستم دیده‌اید. حالا هم همان‌طوری است، حواس‌هاي‌تان را جمع كنيد.

ما در اول هر منبر بايد به پناه حضرت بقيه الله روحي فداه برويم و جلب توجهات خاصه آن بزرگوار را به انجمن خودمان، به مجمع خودمان بنمائیم.

ولي بنده دلّال حضرت هستم و جنس خوب براي او مي‏خرم، جنس بُنجل، وا زده، ته دكان مانده را نمي‏خرم، ملتفت باشيد. من براي حضرت صلوات‌هاي شاهانه، مردانه، عاشقانه، شائقانه، جوانانه را مي‏طلبم.

صلوات

خيلي خوب، اين نمونه بود، بد نبود. وقتي‌كه به نام مقدس آن حضرت حركت كرديد، پیرها بايد جوان شوند، جوان‌ها بايد جانانه، آن‌طوري‌كه اگر الان خود حضرت بيايند، چطور، جان فشاني و فداكاري مي‌كنيد، چطور شعارهاي جانانه و عاشقانه مي‏دهید، خاصه كه روز جمعه هم هست و متعلق به حضرت هم هست، روزي است كه انتظار ظهور حضرت را در امروز داريم. خدايا به اسم اعظمت در قرآن، هر کسی‌که شائق امام زمان7 است، به زودي دستش را به دامن او و چشمش را به جمال او برسان.

وقتي‌كه به نام نامي‏ و لقب مخصوص گرامي او حركت كرديم، همه رو به قبله مي‏ايستيم، به پيروي ثامن‌الائمه7، همان‌طوري‌كه امام رضا7 52 سال قبل از ولادت این امام، وقتي اسم اين امام را مي‏شنيدند، امام رضا7 این روش را عمل مي‌كردند، شما رعيت‏ها و شيعه‏هاي او در دوران حيات و دوران سلطنت معنوي اين حضرت، بايد پيروي از امام رضا7 كنيد.

آن حضرت حركت مي‏كردند، مي‏ايستادند، دست بالاي سرشان مي‏گذاشتند، شما هم بايد حركت كنيد و رو به قبله بايستد، دست بالاي سر بنهيد و سه تا از آن‌ صلوات‌هایی كه اين نمونه اش بود بفرستيد، بعدهم پولش را نقد به شما مي‏دهم، بنده نسيه برای حضرت چيزي نمي‏خرم، يعني سه تا از آن دعاهاي جانانه از روي سوز دل مي‏گوئيم و آمين مي‏گوئيم، اجابتش هم با خداوند رب‌العالمين.

مهيا باشيد، اين وظيفه همه روزه من و شما خواهد بود، دست روي سر، که اين هم نشانه تذلل 13:17 به حضرت است و نشانه جلب عنايت آن حضرت است، رو به قبله، چون قبله واقعي ما امام زمان7 است، بدن ما رو به قبله ظاهري باشد، روح ما رو به قبله واقعي باشد، بين ظاهر و باطن تطبيق بدهيم، آن وقتي‌كه بلند شديد سه تا از آن صلوات‌ها بفرستيد و بعد بنشينيد.

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

اول پول اين جنس را بدهم و بعد وارد مبحث بشويم.

خدايا به حرمت همين بزرگواري‌كه مورد انتظار و اميدواري همه انبياء و مرسلين و اولياء صالحين و همه بزرگواران دین بوده و هست، به حرمت اين بزرگوار، اين‌هايي‌كه به اسم حضرت اين‌طور عاشقانه صلوات فرستادند و عرض اخلاص كردند، در دنيا و آخرت، خودشان، اولادشان، فاميلشان را از هر خطایي، از هر خطری، از هر صدمه‌اي، از هر بلايي، از هر شري، ظاهري و باطني، حفظ بفرما.

خدايا دست آن‌ها را به دامان ولي عصر امام زمان7 به زودي متصل بفرما.

به حق حضرت بقيه الله7، از صلب اين‌ها هر چه بيرون مي‏آيد، شيعه اثني عشريه متدين صالح العمل بوجود بياور.

فقهاء يك مطلبي دارند و مي‏گويند «به تناسب حكم موضوع»، ما هم به تناسب حكم موضوع بايد شروع به حرف كنيم. اين‌جا مسجد است و خانه خدا است. ماه هم ماه خدا است مثل اين‌كه قطعي است امروز اول ماه است. مصري‌ها ديروز را اول ماه گرفته‌اند، عرب‌ها استهلال مي‌كنند، جهت استهلال كردن آن‌ها دو چيز است:

يكي اين‌كه آن جزيره العرب بيابان بري كه آن‌ها دارند و هواي صاف و چشم‏هاي تيز عرب‌ها، ماه را مي‏بينند. ولي در مناطق ما از نظر جغرافياي طبيعي، منطقه‌هایی پر ابر، پر بخار و كدر، ماه كمتر ديده مي‏شود، چشم‏ها ضعيف است، روغن نباتي چشم قوي نمي‏گذارد، كثافت كاري‏هاي ديگر چشم‏ها را از بچگي مبتلا به عينك كرده است، چشم‏هايمان ضعيف است و هواهايمان هم غبار آلود است، ماه را نمي‏بينيم.

دوم: هم آن علاقه‌اي كه عرب‌ها به دين دارند، ما نداريم. تعارف هم ندارد، هيچ تعارف هم ندارد، به دماغ شما هم بر نخورد. من خودم هم عجم هستم. علاقه‌اي را كه عرب به ظاهر دين دارد، ما عجم‌ها نداريم.

اين‌ها مقيد هستند که نوع ماه‏ها را استهلال كنند، ماه را ببينند، اما ما خير. ما فقط در سال يك شب علاقمند هستيم كه استهلال كنيم و ان هم شب عيد فطر است، شب آخر ماه رمضان، كه اگر زور ما برسد، يك شب هم جلوتر مي‏اندازيم، ماه را از زمين هرجا باشد پيدا مي‏كنيم. دیشب هيچ كدام از شما، از ملا و غير ملا، معطل نشويد، آیا رفتيد پشت بام استهلال كنيد؟ نخير. نه علمايتان نه عوامتان، عوام كه تابع علما هستند.

چرا؟ براي اين‌كه الزامي‏ و ضرورتي نه از ناحيه بطن و نه از ناحيه ديگري نداشتید، اما شب آخر ماه رمضان و عيد فطر، يوم‌الشك را به هر قيمت كه باشد يوم‌العيدش خواهيد كرد. مي‏رويد استهلال مي‏كنيد، ولي آن‌ها استهلال كردند، ديروز را روز اول ماه دانستند، در نظر بنده مسلم است كه امروز ماه رمضان است، حالا بعد خواهيد فهميد.

ماه، ماه خدا است، روز هنگام، هنگام خدا است، مكان، مكان خدا است، بيت‌الله است، مسحد خانه خدا است، خدا، خانه جسمي‏ ندارد، هرجا كه توجه شديد به آن محل شد، همان‌جا خانه خدا است. خانه خانه خدا است، مكان، مكان خدا است، زمان، زمان خدا است، شما هم بندگان خدا، به عنوان بندگي خدا در اين‌جا جمع شده‌ايد، نظر ديگر و غرض و مرض ديگري نداشته‌ايد، غرض شما اين بوده كه بيائيد نماز جماعتی بخوانید، درك فضيلت جماعت كنيد، آن هم در اول وقت، آن هم در مسجد جامع شهر و درك ثواب كنيد. براي اين آمده‌ايد، شما بندگان خدا به منظور بندگي خدا در خانه خدا، در ماه خدا جمع شده‌ايد، آن‌وقت تناسب براي من اقتضاي چه مي‏كند؟ اقتضاي اين را مي‏كند از خدا صحبت كنم.

بزرگ بنده خدا علي مرتضي7 فرمود: «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُه»[4]، اول دين، معرفت و شناسائي خدا است.

اول حرفي كه انبياء زده‌اند، در اولين قدمي‏كه برداشته‌اند از آدم7 و نوح7 و شيث7 و ابراهيم7 و موسي7 و عيسي7 و ادریس7 و بيا تا حضرت خاتم‌الانبياء ابوالقاسم محمد9 اولين حرفشان خدا بوده است، اول چيزي هم كه بايد مبلغين به سمع مبارك شما برسانند، خدا است.

در قرآن هم خداي متعال همين امر را به پيامبرش كره است: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ الله الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ الله ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)[5].

همان اولي كه پشت سر حضرت آيه‌الله العظمي‏ مدّ ظله العالي نماز خواندم، فيما بين صلاتين به فكر افتادم چي بگويم؟

ديدم مطلب همين است، بايد خدا و خداشناسي و بحث خدا را اول در بين بياورم. در دستوري هم كه به ما داده‌اند كه بخوانيد و از خدا بخواهيد، اين‌طوري گفته‌اند كه بگوئيد: «اللهم عرفني نفسك انك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك»[6].

آخوند ملا محمد بلخی مي‏گويد:

عقل اول راند بر عقل دوم ماهي ار سرگنده گردد ني زدم

از خدا بايد شروع كرد.

فلاسفه یک حرفي مي‏زنند. گوشه و كنار مجلس بعضي كه اصطلاحات فلسفي را مي‏دانند هستند و اگر بيشتر شدند من اصطلاحات را بيشتر خواهم گفت، ان‌شاءالله.

فلاسفه مي‏گويند: «علت حد تام معلول است».

اين اصطلاح فلسفي است، هر كه فلسفه قديم را خوانده باشد، مي‏فهمد چه مي‏گويند.

مي‏گويند: «علت حد تام معلول است». ظهور معلول به علت است و معلول حد ناقص و كشف ناقص علت است.

ما معلول را به علت مي‏شناسيم، خود معلول را به علتش مي‏شناسيم، علت را به معلول نمي‏شناسيم، شناساسس ناقص است.

خدا به اصطلاح فلاسفه، عله العلل است، خدا به اصطلاح قرآن، فاعل و فعاّل است. فرق است بين فاعليت و عليت.

در روزهای آینده اگر خدا خواست و اهلش را ديدم اشاره مي‏كنم.

ظهور فعل به فاعل است، فاعل اَجلي است، ظاهرتر از فعل است، فعل را به فاعل مي‏شناسند. خدا فاعل ممكنات است، خلاق ممكنات است، خلاق انبياء است، انبياء را به خدا بايد بشناسيم نه خدا را به انبياء. خدا را به خودش بايد شناخت.

آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وي رخ متاب

آفتاب را به شمع پيدا نمي‏كنند. اين‌ها مثال‌هاي ساده عادي است، مي‏گويم تا بچه‏ها هم بفهمند. شمع را روشن نمي‏كنند که بگويند می‌خواهیم با این شمع آفتاب را پيدا كنيم. مي‏گويند: احمق! آفتاب ميليارد درجه از اين شمع روشن‌تر است، با آفتاب شمع را پيدا مي‏كنند نه با شمع و كبريت آفتاب را پيدا كنند.

شمس الوهيت را با نبوت نبي و ولايت ولي، یا برهان فلسفي نمي‏شود پيدا كرد. شمس الوهيت، آفتاب الهي را به خودش بايد شناخت و پيدا كرد و معناي حنيفيت همين است.

چند دقیقه در اطراف این صحبت کنم، عیب ندارد. اهل فضل و کمال که طالب مطلب هستند در شما خیلی هستند، آن‌ها را در بین شما می‌بینم.

آقايان دانشمندان! محاط هيچ وقت محيط نمي‏شود و محيط هيچ وقت محاط نمي‏شود.

يعني چه؟

اين شبستان، محاط اين مسجد است، اين مسجد، محاط باراز است، بازار، محاط تهران است، تهران، محاط ايران است. ايران، تهران را احاطه كرده است، تهران، بازار را احاطه كره است، بازار، مسجد را احاطه كرده است، مسجد، شبستان را احاطه كرده است. اين شبستاني كه بازار احاطه‌اش كرده است، خود اين شبستان نمي‏تواند بازار را احاطه كند، اين توي بازار است ديگر نمي‏شود بازار توي اين باشد، بازار در اين نمي‏گنجد، اين در بازار گنجيده است. محيط، محاط نمي‏شود و محاط، محيط نمي‏شود. عقل شما محاط است، خدا محيط است، خداوند به تمام ممكنات احاطه دارد: (وَ اللّه مِنْ وَرائِهِمْ مُحيطٌ بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجيدٌ في‏ لَوْحٍ مَحْفُوظٍ)[7] (فَالله خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمين)[8] در قرآن مي‏خوانيد. چون محيط است، حافظ است.

همه چيز را خدا در برگرفته است. من باب مثل، الان آفتاب كه در عالم اجسام، يك آيتي از آيات خدا است، نشانه‌اي از نشانه‏هاي حق تعالي است.

«آيه الله» منحصر به علماء نيست، همه موجودات آيه الله هستند. ملتفت باشيد.

و في كل شي‏ء له آيه تدل علي انه واحد

اين ميكروفن هم «آيه الله» است، اين منبر هم «آيه الله» است، اين سنگ‏ها «آيه الله» هستند. در و ديوار و زمين و آسمان و حجر و مدر، هر مخلوقي، آيتي است و نشانه‌اي از آيات و نشانه‏هاي خدا است.

«آيه الله» يعني نشانه خدا. نهايت، نشانه‌ها مختلف است. هر مخلوقي آيتي و نشانه‌اي از نشانه‏هاي خدا است، يکی از آيات بزرگ خدا، آفتاب است، خداوند خودش هم در قرآن مي‌گوید. «الشمس»، «و القمر». ماه و آفتاب دو آيه الله بزرگ هستند.

حالا ما از اين آيت بزرگ، ذو الايه را تشخيص مي‏دهيم. آفتاب محيط است، آفتاب بر سر همه اين اشياء افتاده و توي دلشان هم رفته و نفوذ كرده است. نهايت، نفود آفتاب را در جگر معادن، ما نمي‏فهميم، و نمي بينيم. اين آفتابي كه محيط بر تمام اين اجسام است، ديگر محاط نمي‏شود.

كره زمين ما يكي از بچه‏هاي آفتاب است، آفتاب يك ننه‌اي است و چند تا بچه دارد. یکی زمین ما است. اين منظومه شمسي ما، يكي از زن‌هاي حامل اين كهكشان است. كهكشان، چندين ميليون خانم دارد كه اين‌ها آبستن هستند و اولاد دارند. يكي از خانم‌ها، خانم آفتاب ما است. شمسی خانم! ايشان چند تا اولاد دارند يكي از آن‌ها زمين ما است. این زمين يكي از بچه‏هاي اين آفتاب است و به جاذبه آفتاب در فاصله معيني حفظ شده است و دور آفتاب هم مي‏گردد. آفتاب دور زمين نمي‏گردد. هيئت امروز ‏اين مطلب را ثابت كره است.

به هر حالت، آفتاب احاطه دارد بر كره ما، آفتابي كه احاطه بر كره ما دارد محاط كره ما نمي‏شود، اين كره نمي‏تواند آفتاب را در بر بگيرد، آفتاب اين را در بر گرفته است، اين شمس، «آيه الله» است، اين نشانه خدا است. آفتاب الوهيت، يعني اشراقات هستي، تلولوات وجود بر پيكر ماهيات ممكنات، همه افتاده و همه را روشن كرده است. نور هستي، از افق غيب الوهيت، لامع و طالع شده و موجودات را هست كرده است، لذا «الله» شده است «نور السموات و الارض».

حالا، اين خدايي كه نور جمالش احاطه به تمام ممكنات پيدا كرده است، اين خدا محاط عقل ما نمي‌شود. عقل ما نمي‏تواند خدا را ادراك كند، ادراك يك نحوه احاطه است. عقل كوچولوي ما، اين ذره هبائي، نمي‏تواند به شکم خودش آفتاب الوهيت را بگيرد. لذا همان‌طوري كه چشمت خدا را نمي‏ببيند، چون خدا برزگ‌تر از عالم اجسام و بالاتر از عالم اجسام است، به چشم در نمي‏آيد، هرچه هم به چشم درآمد، آن خدا نيست.

از اين‌جا يك نكته‌اي را بگيرید.

پس آن‌كه با باد فتقش و آن‌كه با بدن لرزانش، مي‏گويد:

من خدا، من خدا، من خدايم

همان بدنش مي‏گويد: تو دروغ مي‏گوئي، چون خدا بدن ندارد.

اين «شيخ نيشابوري» يكي از سلاطين و سرسلسله‏هاي عرفا و متصوفه دنيا است و آن قدر دهان‏ها را از اسم او پر مي‏كنند و در نظر بنده يك نيشابوری باقلاخوري است.

«شيخ عطار» در بي‌سرنامه‏اش مي‏گويد:

من خدا، من خدا، من خدايم فارغ از كبر و كين و ريايم

اين كه مي‏گویي من، همين‌كه سوراخ بالا و پائين دارد، نقس از پائين مي‌آيد و از سوراخ بالا مي‏رود، همين دليل بر اين است كه او، خدا نيست.

نه مركب بود و جسم، نه مرئي نه محل بي شريك است و معاني، تو غني دان خالق

جسم و جسماني، بلكه بالاتر، ملكوتي و جبروتي، هر چيزي كه ماهيت دارد، او خدا نيست.

پس چشم، خدا را نمي‏بيند. نكته‌اي يادم آمد، براي تفریح شما بگويم.

در مشهد، ما شب‏هاي سه شنبه در منزل خودمان روضه داشتيم، روضه‌خوان‌ها هم مي‌آمدند. یک روضه‌خوان كوري هم بود، اسمش را نمي‏آورم شاید مشهدی‌ها بشناسند. مرد عجيبي بود، او در دوازده مقامه موسيقي ايراني تسلط كامل داشت، هم مي‏خواند و هم مي‏زد، دوازده مقامه موسيقي را به خوبی می‌دانست. صدايش هم بد نبود، منبری هم بود.

او بواسطه سوء اعمال خود! چون موسيقي، لهو و لعب است.

یک نکته به شما بگویم:

آوازه خواني، خواه دسته جمعي، خواه منفرد، خواه با تار، خواه با پیانو، ویولن، سه تار، نی، ني لبك، با هرچه و بدون هرچه، حرام قطعي است! در مذهب شيعه، هم خواندش و هم شنيدنش، اين آوازه‌خواني‏هاي راديو حرام است، هم خواندنش و هم گوش دادنش، هر دو حرام است.

غنا و تغني؟؟؟ 35:40 در شرع اسلام و مذهب جعفري اثنا عشری، حرام است، هم خواندن آن و هم شنیدن آن.

اين آقاشيخ مي‏خواند. (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ الله)[9]، عاقبت معصيت زياد بدون توبه و بدون پشيماني و بدون استغفار، آدم را از دين بيرون مي‏كند. اين را بدانيد. معصيت بدون ندامت، معصيت بدون استغفار، معصيت بدون پشيماني، معصيت با جرات بر خدا، عاقبت، آدم را از دين بيرون مي‏كند، اين آيه قرآن است. (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ الله)[10] و در اين باره من خيلي‌ها را ديده‌ام که از دين بيرون رفته‌اند. چون با جرات بر خدا پیدا کرده بوده‌اند. معصيت مكرر مي‌كردند و هيچ باك‌شان هم نبود، کَاَنّ بر خدا هم طلبي دارند.

آن مرد، اين‌طوري بود، چون اين‌طوري بود، به دام صوفی‌ها افتاد.

«حافظ» می‌گوید:

صوفي نهاد دام سر حقه باز کرد ؟؟؟ 37

آي صوفي‌ها دام‌ها دارند، آي دام‌ها دارند، تله‌های ؟؟؟ 37 زیادی دارند، چنان هم اين تله‏ها پنهان است، مثل آب زير كاه مي‌ماند، يك وقت مي‏بيني پای تو، داخل تله گير كرد!

ركاب داده، پير دليل، شيخ ارشاد، صاحب تخت، قطب وقت، سوارش شده چهار نعله مي‏تازد، از شرق به غرب.

از پول و خانه و خانم و هستی خود، از همه چيزش بهره‌برداري مي‏كند بعد از 30 سال هم يك لگد مي‏زند، (خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَة ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبين)[11]. او را رها می‌کنند، خیلی دام‌های عجیب.

صد هزار ميليون رحمت بر آخوندهاي شما، آخوندها دامي ‏ندارند، آخوندها خرسواري ندارند، گاهي به آن‌ها مهماني بدهيد و سهم امام به آن‌ها بدهيد. همين.

اما شما نمی‌دانید، این رشته طريقت، آه، آه!

من توي آن وادي هم بوده‌ام، همين سوراخ را هم سر زده‌ام، طي كرده‌ام، چنان خر مي‏كنند، دينشان را مي‏گيرند، عقيده‌شان را مي‏گیرند، ناموسشان را مي‏گيرند، جانشان را می‌گیرند، آه، آه.

از دم در وارد می‌شود، باید سجده كنی، تا برسد زانوي شيخ ارشاد و پیر طريقت ؟؟؟ 38:30

چه زمانی علماي ما اين غلط‌ها را تجویز فرموده‌اند؟

به هر حالت.

او به دام صوفي‌ها افتاد، بندش را باز كردند و خانه خلوت بردند و شکم به شکم او نهادند، متصلش كردند.

اين‌ها رسم آن‌ها است. وقتي مي‏خواهند کسی را داراي ولايت خاصه بكنند و بيعت خاصه بگيرند، مي‏گويند: برو حمام، شستشو كن.

شستشويي كن وانگه به خرابات خرام تا نگردد زتو اين ؟؟؟ 39:20 ديو خراب

آلوده‏اي، برو خودت را تمیز کن، خودت را صابون بزن، خودت را ملوس كن و بيا. آن وقت برو به اتاق خلوت، همه بنده‏هايت را باز كن، بايد بند و گره‌ای في ما بین مرشد و مسترشد نباشد.

بندت را باز كن، شستشو كرده و خودش را تميز کرده است. در خانه خلوت، بندهايش را باز كند، شكم به شكم پير دليل بگذارد، آن وقت بيعت خاصه بكند، صفاي درويشي كند تا متصل شود، دست در دستش تا دست علي شود.

عبارت‌هاي شيرين و قشنگي دارند!

خلاصه، او را بردند و در رشته فقر داخل كردند، به اصطلاح خودشان در سلسله واردش كردند.

بعد از سه چهار هفته‌اي، چون «ما را هم از اين نمد كلاهي بود»، گفت: بنده را نیز خدا مرگ دهد، ملایم، بنده را نیز خدا مرگ دهد ؟؟؟ 40:20

اين من را اهل دل و حال ديد. يك شب گفت: شيخ محمود!، گفت: ديگر راحت شدم. گفتم چطور؟ گفت: ديشب با خدا حرف زدم، گفتم: با خدا حرف زدي؟ گفت: بله. گفتم: چطوري؟ گفت: ديشب خدا آمد پشت بام خانه من!

خيلي خوبۀ مبارك است، خدا صدا زد و گفت: بنده جان! گفتم: چي مي‏گوئي خدا جان؟ گفت: تو چه مي‏گوئي؟ گفتم: هيچي، تو را مي‏خواهم، گفت: خوب من آمدم به اين‌جا!

ديگر راحت شدم. (وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقين)[12] كه به همين حرف حضرات متصوفه متوسل مي‏شوند و مستدل می‌شوند. گفتم: خاك بر سرت، آن خدايي كه بيايد بالاي بام خانه تو، آن شيطان است، خدا نيست، خدا كه آمد و شد جسمي‏ندارد، خدا كه مكان جسمي ‏ندارد.

يك شعر در اوايل طفوليت به ما ياد دادند. خدا رحمت كند پيشينيان ما را، رحمت به معلم باشي‏ها و خانم باجي‏هاي مكتب‌دار ما.

باز مدينه گفتي و كردي كبابم

اسم فرهنگ و معلم آمد، ياد معلم باشي‌ها و خانم باجي‏هاي قديم افتادم.

از همان اول که ما را به مكتب معلم باشي مي‏بردند، خدا بود و خدا بود و خدا.

همان اول به ما مي‏گفتند بگو: (هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَليم)[13] اسم «فتاح» و اسم «عليم» خدا را به دهان ما مي‏نهادند. از همان اول اول. بعد هم به ما شعر ياد مي‏دادند:

پس مبارك بود كه فر ؟؟؟ 42:30 هما اول كارها بنام خدا

خدا را به زبان ما بچه‌ها مي‏گذاشتند و ما را به ياد خدا مي‏انداختند.

درس اول و جزء اول و كلاس اول شروع که به ما درس مي‏دادند، عم جزء بود مسلمان‌ها.

(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد)[14] بود، (قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُون)[15] بود، (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاس)[16] بود، حالا، تا كلاس دوازده هم صحبتي از قرآن نيست، در دانشكده هم به سلامتی شما، يك پست براي خواندن قرآن ندارند.

دروغ كه نمي گويم و افترا هم نمي بندم، نصف از شما هم در همين فرهنگ بزرگ شده‌ايد.

چه از خدا در اين فرهنگ آموخته‌ايد؟ باز هم اگر دو تا كلمه از خدا آموخته‌ايد پاي همين منبرها بوده است، توي همين مساجد بود، در محضر همين علما بوده است.

به هر حالت.

يك شعر در معلم باشي‏ها و معلمه‌باجی‌ها به ما مي‏آموختند كه اين شعر يك دوره مبحث توحيد و عرفان بود:

نه مركب بود و جسم نه مرئي نه محل بي شرك است و معاني تو غني دان خالق

اين شعر يك دوره، فلسفه الهي در معارف ربوبي است. خدا جسم نمي‏شود، خداوند متجلي از جسم هم نمي‏شود، خدا در قيافه جسم در نمي‏آيد، خدا جوهر نيست، خدا عرض هم نيست، خدا شبیه به ممكنات نيست، خدا نور نيست، خدا نار نيست، هرچه در عالم امكان است، او غير خداست و خدا به صورت او مصور نمي‏شود. آن‌كه مصور به صورت‌ها مي‏شود، شيطان است، او روح پلید خودت است و الا خداي متعال مصور به صور نمي‏شود، خداوند متعال مشبه، به شِبه نمي‏شود.

پس خدا، صدايي كه با اين گوش بشنوي ندارد، خدا قيافه‌اي كه با اين چشم ببيني ندارد، خدا بو و رائحه‌اي كه با اين بيني استشمام رائحه او را بكني، ندارد، خدا بدنی و قالبی كه با اين دست بکشی و بدن لطيف و نازكش را لمس كني، ندارد.

همين‌طوري‌كه مدارك ظاهري ما از درك خدا منقطع و محروم و منفصل هستند، مدارك باطني ما هم همين‌طور است. قوه واهمه‌اي داريم، شيطان‌القوی است، شيطان قواي ما، قوه خياليه و واهمه است، قوه واهمه در معاني جزئي و قوه خياليه در صور جزئي. اين دو قوه شب و روز در كار است. در عين اين‌كه شيطان قوا است و ما در دست او مي‏چرخيم، همين قوه تسليم پيامبر شد که نقل مي‏كنند كه پيغمبر فرمودند: «ان شيطاني اسلم علي يدي»[17]. يك چنين حديثي را نقل مي‏كنند، «العهده علي الراواي»، «علي ما رُوي».

اگر اين حديث از پيغمبر باشد كه پيامبر فرموده است: شيطان من به دست من تسليم شد، شيطان پيامبر كه به دست پيامبر تسليم شده است، قوه واهمه و قوه خياليه است، شيطان قوا است. هزار جور ترکیبات مختلف مي‏كند، هزار جور نقشه‌هاي متفاوت مي‏ريزند، واقعا شيطان قوا است. اگر عقل نباشد، قوه خياليه و واهمه اين عالم را به كلي از هم مي‏پاشانند. قوه عاقله است که این‌ها را ؟؟؟ 47:20

اين قوه واهمه و خياليه ما هم نمي‏تواند خداي متعال را درك كند، چون نه برای خدا، معناي جزئي وهمي‏ و نه صورت جزئي خيالي است، لذا اين دو قوه هم از درك خدا منفصل و منقطع هستند.

برو بالاتر، قوه عاقله.

قوه عاقله كه ادراك كليات مي‏كند، نمي‏تواند خدا را درک کند، زيرا خدا، خالق عقل است و خدا محيط به عقل است، محيط، محاط نمي‏شود، ظرف، مظروف نمي‏شود و مظروف، ظرف نمي‏شود، بناء علي هذا، قوه عاقله، قوله خياليه، قوه حاسه ظاهريه، همه اين قوا از درك حق تعالی عاجز هستند و عاجز هستند و عاجز.

آن خدايي كه به عقل در آيد، خدا نيست.

آي قربان كلامت بروم علي7! ما با علي ابن ابي طالب7 پسر عمو نيستيم، باحضرت فاروق و حضرت صديق رضي الله عنا جميعا، خداوند از ما راضي باشد، با اين دو بزرگوار هم پدر كشته نيستيم، نه با حضرت فاروق شيخ دوم، نه با حضرت صديق شيخ اول، پدر كشته‏ نیستيم و نه با علي ابن ابي طالب7 پسر عمو.

ما تابع علم و دانش هستيم، ما پيرو قدس و حقيقت و طهارت و پاكي و نيكي باطني هستيم. اين‌ها را در علي7 مي‏بينيم لذا غلام قنبر علي7 شده‌ايم، در آن دو بزرگوار نمي‏بينيم.

اگر يك سر ناخن از فضائلي را كه قنبر علي7 دارد، ابو بكر و عمر مي‏داشتند بنده آن‌ها را سجده مي‏كردم.

؟؟؟ 49:50 شعري گفته است، آن شعر را بخوانم.

مي‏گويد:

آن‌که او را بر علي مرتضي7 خواني امير خاطرم گر كفش قنبر مي‏توان برداشتن

مي‏گويد: كفش قنبر غلام علي7 را ؟؟؟ 50:20 کنند، آن وقت آمده‌اند اميرالمومنين شده‌اند؟

ما با علی بن ابیطالب7 قوم و خويش نداريم، علي7 اهل عدل است، علي7 اهل عقل است، علي7 اهل حلم است، علي7 اهل علم است، علي7 معصوم است، علي7 طاهر است، علي7 مطهر است، علي7 قدیس است، علي7 مقدس است، لذا به او ايمان داريم. علي7 ملا است.

ملا، محبوب است، ملا، مطاع است، ملا، پيشوا است، غير ملا بايد تبعيت ملا را بكند، در اين ترديدي نيست. درست است يا خير؟ علي7 ملا است، از همين كلمه‌اش معلوم می‌شود:

«كلما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق لكم مصنوع مثلكم مردود اليكم»[18]

اين يكي از كلمات سر بست و در بست علي بن ابيطالب7 ما است. يك دنيا معرفت الهي در آن ريخته است.

یک قصه‌ براي شما بگويم و لو به قول فوكولي‏ها در پرانتز و به قول ما جمله مستدركه، بين الهلالين.

يك روزي حضرت خليفه اُولي، خليفه تانيث مجازي دارد، لذا اُولي می‌گوییم.

حضرت خليفه اُولي، رضي الله عنا جميعا، خدا از ما راضي باشد، بالاي منبر بودند.

این منبر هم آقا، اين منبر هم علي7 ديده و هم عمر ديده است، اين منبر هم علي7 ديده هم معاويه ديده است.

ان‌شاءالله امام زمان7 بيايد، اين منبرها را مي‏سوزاند.

«و لا منبرا الا احرقه»[19]

در آن صلوات مخصوصي كه براي حضرت است كه از خدا مي‏خواهيم:

خدایا بيايد و چنين كند و چنان كند و مي‏گوئيم: «وَ لَا جُنْداً إِلَّا فَرَّقَهُ وَ لَا مِنْبَراً إِلَّا أَحْرَقَهُ»[20]

همه منبرها را آتش مي‏زند، زیرا که روي اين منبرها خراب‌كاري خيلي شده است خيلي.

ممكن است كه از منبرها آباداني‌اي هم شده باشد، اما خرابي هم خيلي دارد.

به هر جهت.

یک روزي حضرت خليفه اُولي رضي الله عنا جميعا بالاي منبر بودند، جمعيت زيادي هم ريخته بودند پاي منبر، زياد، يك يهودي وارد مسجد شد.

اين يهودي‌ها هم از آن جنس‌ها هستند، در دنیا مثل جنس آن‌ها پیدا نخواهید کرد، خوب آن‌ها فوق‌العاده خوب است و بد آن‌ها هم فوق‌العاده بد است.

يهودي آمد به مسجد و نگاهي كرد و گفت پيامبر شما كجا است؟ گفتند: از دنیا رفته است. گفت: جانشين او كجا است؟ گفتند: همين فردی كه بالاي منبر است. گفت: اين جانشين پيامبر شما است؟ گفتند: بله.

هر هنر استاد آن معروف شد جان شاگردش بدو موصوف شد

اگر بخواهي كيان و شخصيت و حيثيت و وزن اوستا را بدست بياوري با شاگردهای خاص‌الخاص او برو رفيق بشو. شاگرد نمونه اوستا است، شاگرد، نشانه استاد است، خليفه، نشانه مستخلف عنه است، نايب، نشانه منوب عنه است.

گفت خيلي خوب، ما الان پیش این خليفه پيامبر، نايب پيامبر، شاگرد پيامبر می‌رویم و از راه او بدست مي‏آوريم كه آيا اين پيغمبر از دنیا رفته، همان است كه ما انتظارش را داريم يا غير او است!

يهود، بواسطه شنيدن پاره‌اي از اخبار و اشارات كه در سينه رهبانيين خودشان بود، منتظر طلوع پيامبر بودند، كه به همين زودي‌ها از كوه فاران مي‏آيد:

«الوه متيمان يابو و قادوش مهر فاران سلاه كسا هشا ميم هود و تهلا تو مالئاه ها آرص» ؟؟؟ 55:10

اين‌ها را حبقوق نبي7 گفته بود و اين‌ها منتظر بودند.

صداي پيغمبر هم بلند شده بود كه يك نفر به نام مقدس الحاج سيد محمد9 آمده است و انقلابي هم راه‌ انداخته و جماعتي هم به او گرويده‌اند. آن وقت يهودياني كه اهل سِر بودند، آمدند تا ببينند آيا اين هماني است كه بشارت داده شده در حبقوق يا غير او است؟

وقتي به او گفتند پيامبر از دنیا رفته است، گفت: خليفه‌اش يا نايبش يا شاگردش کجا است؟ گفتند: اين شيخي است كه بالاي منبر است.

آمد آن‌جا و پرسيد آقا، شما خليفه پيامبر هستيد؟ گفت: بله. ؟؟؟ 56:20

من اگر تابلوي اين‌ها را بخواهم بكشم، شما ؟؟؟ 56:20

يك سالوس‏هايي بودند.

گفت: بله.

گفت: يك سئوالي دارم.

فرمودند: بپرس.

از اولين مطلبي كه بر هر عاقلي لازم است بداند، سئوال كرد. سوال از ماتحت شستن نکرد که آيا با آب قليل دو مرتبه باید شست يا يك مرتبه! سئوال از شك بين دو و سه قبل از اکمال سجدتین يا بعد از اکمال سجدتین نكرد. سئوال از نصاب زکات نکرد. سئوال از عدد ركعات نماز نكرد.

از اولین چيزي كه لازم عقلي بر هر عاقل ذي‌شعوري است و بايد بداند، سئوال كرد. كه اگر اين را كسي ندانست، صفر صفر است. بايد زير خاك دفنش كرد، اصلا اسم آدم نمي‏شود روي او گذاشت. از يك چنين چيزي سئوال كرد.

گفت مسالهٌ. گفت: بپرس. گفت: خدا كجا است؟ خدا كجاست؟ در زمين است يا در آسمان؟

اين سئوالي است كه هر بچه‌اي بايد بداند كه خدا نه روي زمين است و نه توي آسمان است، خدا همه جا هست و هيچ جا نيست، خدا محيط بكل شي‏ء است.

حضرت خليفه بدون تاًمل فرمودند: خدا در آسمان بالاي عرش نشسته است!

دست بي‌بي شما درد نكند با اين خدايتان!

يك (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)[21] شنيده است، اما نفهميده معنای «استوي» چيست؟ «الرحمن» گفته‌اند، نگفته‌اند«الله». نگفته‌اند «جَلَسَ»، نگفته‌اند «قَعَدَ»، او چه مي‏فهمد؟ او نمي‏فهمد عرش با عين است يا با همزه است!

به هر حالت.

يهودي گفت: خوب، مولانا، اگر خدا در آسمان بالاي عرش نشسته است پس زمين بي‌خدا است!

بله ديگر.

بنده وقتي بالاي منبر آمدم، ديگر پاي منبر نيستم. آن ساعتي که نشسته بودم اين‌جا و کنار حاجی اسلامی و دیگران نماز مي‏خواندم، روي منبر ديگر نبودم، حالا كه به بالاي منبر آمده‌ام، ديگر آن‌جا نيستم. در يك لحظه نمي‏شود هم روي منبر باشم و هم روي زمين.

حالا، خدا بالاي عرش نشسته است؟

بله.

پس روي زمين خدا نيست!

حضرت خليفه عاجز شدند، از جواب عاجر شدند،.

ماشاءالله درياي علم است! بحر بیکران علم هستند!

از جواب عاجز شدند، چسبيدند به دليل جَهَله. جُهال و نادانان يك دليل مخصوص دارند، دليل آن‌ها، چوب و چماق است، دليل آن‌ها، زنديق و ملعون و ملحد است، اين دليل آن‌ها است.

حضرت خليفه يك مرتبه فرمودند: آهاي يهودي زنديق، گم شو و از مسجد ما بیرون برو و اين حرف‌هاي كفرآميز را نزن. يهودي‏ هاج و واج شد، گفت: اين كيست؟ این چه صيغه‌اي است؟

گفت: شيخنا، مثل آدم يك كلمه سئوال كردم كه خدا كجا است؟ گفتي: خدا در بالاي عرش نشسته است.

گفتم: پس زمين خدا ندارد، جواب بده.

برو زنديق، برو ملحد، از مسجد ما خارج شو، كه جواب نمي شود.

گفت: فهميدم و به هدفم رسيدم، من مي‏خواستم ببينم آن مدعي نبوت كه آمده و رفته است، كيست؟ از راه شاگردش فهميدم، از راه نايبش فهميدم.

اگر شما به بازار آهنگرها رفتيد، آن‌جا رفتید كه آهنگر نعل خر درست مي‏كند، اگر به آن‌جا رفتيد، مي‌فهميد كه اگر خر داشته باشيد، بايد به آن‌جا برويد و نعل كنيد. اما اگر ساعت پشت دستی داشتيد براي تعمير آن‌جا نبايد ببريد، چون نعل‌چی كه كار ساعت ساز را نمي‏كند، ساعت ساز هم كار نعل‌چي نمي‏كند.

معلوم می ‌شود آن استادي كه اين آقای شیخ منبری، شاگرد او است، نعل‌چي‌گر بوده است. ساعت ساز نبوده است.

گفت: فهميدم، آن‌کسی‌كه تو جای او نشسته‌ای، مثل تو بوده است.

آن پيامبري كه ما انتظارش را داشتيم كه ؟؟؟؟؟ 1:02:10 لااله الاالله او، زمين را پر مي‏كند، آسمان را قداست او مي‏گیرد. ؟؟؟؟؟ 1:02:30 نور جلال او آسمان را پر مي‏كند و مي پوشاند.

آن‌کسی‌كه تو جانشين او هستي، او نيست. آن پيامبري كه «حبقوق» بشارت داد است، آن‌كسي‌كه تو جانشين او هستي، او نيست. خيال ما راحت شد و رفت.

همين‌طوركه مي‏رفت، اميرالمومنين7 هم آن طرف نشسته بودند، چند نفري هم دور علي7 بودند، سلمان و ابوذر و مقداد. گروهی بودند و در كنجي نشسته بودند.

گروه مظلومین و گروه غرباء!

حضرت علي7 يهودي را صدا زدند، يهودي هم رو به منبر و پشت به در مسجد داشت مي‏رفت و طعنه مي‏زد و می‌خندید. آن كسی‌که بالاي منبر است چه خري است تا چه برسد به کسانی‌که پائين منبر هستند! گفت: اين‌ها دیگر چه کسانی هستند؟ مسخره می‌کرد.

حضرت علي7 او را صدا كردند ؟؟؟ 1:04:00 پسر عمو بيا! چون آن‌ها فرزندان حضرت یعقوب7 هستند و از طریق حضرت اسحاق7 اين‌ها فرزندان حضرت اسماعيل7 هستند.

گفت: بيا، بيا جلو.

آن‌كه بالاي منبر چي مي‏فهمد كه شما چه بفهميد؟

آن یهودی خيال كرده هركس بالاي منبر است، او اعلم‌العلماء است و آن‌هايي هم كه پائين منبر هستند اجهل‌الجهلاء هستند!

نه بابا، نه، نه.

یهودی بيا دوره آخر الزمان را ببين، پاي منبر، دانشمندان، فضلا، علماء هستند و بالای منبر، منبری چهار تا قارقار ياد گرفته‌ است و قارت و قورت راه مي‏اندازد.

لازم نكرده هركه بالاي منبر است عالم‌تر از مستمع باشد.

يهودي گفت: او كه بالاي منبر بود نتوانست جواب بدهد، چه برسد به تو!

حضرت او را نشاندند و فرمودند: چه پرسيدي؟

گفت: هيچي آقا، رهايم كنيد.

راستش را بگو، چي پرسيدي؟

گفت: سئوال كردم خدا كجا است؟

چون:

«أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُه»[22]

اول چيزي كه بر هر عاقلي لازم است كه بداند، شناسائي خداست و اين هم يكي از صفات و سمات خدای حق تعالي است. گفتم: خدا كجاست؟

گفت: بالای آسمان، روي عرش، آن‌جا نشسته است.

گفتم: پس زمين خدا ندارد!

چون:

كل جسم له حيز معين كل جسم له شكل معين

اين‌ها در علوم طبيعي روشن و مبرهن است.

خيلي خوب.

تا اين حرف را زدم، گفت برو بيرون، از مسجد ما برو بيرون، اين حرف‌هاي كفرآميز را نزن!

من هم دارم مي‏روم.

آقا! اين دريا به تلاطم آمد، قربان خاك پايت بروم يا علي7.

من غلامت را غلامم يا امير المومنين7

شان تو بالاتر است از اين‌كه بگويم غلام تو هستم. غلام غلام تو هستم يا علي7.

من غلامت را غلامم يا اميرالمومنين آتش عشقت به جانم يا اميرالمومنين

شروع كرد به معارف توحيدي را يكي پس از ديگري بيان كردن.

«ان الله اًين الاين فلا اًين له، ان الله كيف الكيف فلا كيف له»[23]

ای یهودی:

خدا آفريننده مكان است، كسي‌كه آفريننده مكان است، در مكان نمي‏گنجد، مكان ندارد.

خدا آفريننده كيفيات و خصوصيات است، آن‌كه كيفيات را شامل: سياهي و سفيدي ؟؟؟ 1:07:50 بلندي و کوتاهی را که همه کیفیات است، از اين كيفيات را آفریده است، خود دیگر از این کیفیات ندارد.

خدا، نه دراز است و نه كوتاه است و نه گرد است و نه پهن است و نه یه گوش است و نه گلوله است و نه سياه است و نه سفيد است و نه شيرين است و نه ترش است، هيچ يك از اين كيفيات در خدا راه ندارد.

خدا، آفريننده مكان و زمان است، لذا زمان ندارد.

لامكاني كه در او نور خداست ماضي و مستقبل و حالش كجاست

يهودي دست و پايش را جمع كرد. اين آدم غير او است. توماني نه قران و نه صنار در عقل تفاوت دارند. بین این دو از مغرب تا مشرق تفاوت است.

دست و پايش را جمع كرد.

حضرت شروع به صحبت كردند.

این مطلب که می‌گویم در بحار علامه مجلسي نقل شده است و من از ايشان نقل مي‏كنم. ؟؟؟ 1:09:10

حضرت فرمودند: اگر چيزي در يكي از كتاب‌های شما یهودی‌ها است بگويم، واقعيتش را تصديق مي‏كني؟ گفت: بله.

فرمودند كه روزي موسي بن عمران8 نشسته بود، ملكي بر او نازل شد، سلام كرد. حضرت موسي7 جواب دادند و پرسيدند از كجا مي‏آئي؟ گفت: از شرق از نزد خدا مي‏آيم، فاصله ‌اندك شد. ملك ديگري آمد و سلام كرد و جواب گرفت، فرمودند از كجا مي‌آئي؟ گفت از غرب مي‏آيم از نزد خدا. يكي ديگر آمد، از كجا مي‏آئي؟ گفت از آسمان، از نزد خدا مي‏آيم، يكي ديگر آمد، از كجا مي‏آئي؟ گفت: از طبقه هفتم زمين مي‏آيم، از نزد خدا.

حضرت موسي7 فرمودند: تسبيح و تقديس آن خدايي را كه در هيچ جا مكان ندارد و هيچ مكاني خالي از او نيست. مثل روح تو است و بدن تو.

روح و روان تو، توي ناخن تو نيست، توي رگ تو نيست، مثل مغز قلم، که در قلم تو است، روح تو آن‌طوری نیست.

اما قلم تو هم از روح خالي نيست. روح در پوست و گوشت و شکم تو نيست، اما شكم و پس و پيش و بالا و پائين و پوست و استخوان همه غرق در روح هستند.

اين هم يكي از آيات خدا است.

حضرت فرمودند: موسي بن عمران8 اين كلمه را گفته است. درست است يا خير؟

گفت: بله، درست است.

فرمود: خدا این است.

اين كلمات را كه شنيد، گفت اين حرف‌ها را از كجا مي‏گوئي؟ يا علي7 از كجا ياد گرفته‌اي؟

فرمودند: از پيامبر ياد گرفته‏ام، گفت پيامبرتان از اين حرف‌ها مي‏زد؟ گفت: بله، از اين بالاتر است.

گفت درست است.

آن‌كه گوينده اين حرف‌ها است، آن پيغمبر است. اين‌ها معارف الهي است.

بعد گفت: حالا من چه كار كنم مسلمان شوم؟

فرمودند: دو تا جمله را بگو تا مسلمان شوي.

گفت چه چیزی بگویم؟

فرمودند بگو: «اشهد ان لا اله الا الله ربی».

خدايا به حق پيامبر زبان ما را دم مرگ، به همين كلمات آشنا بفرما.

ما را با ايمان به مباني اين كلمات از دنیا ببر.

مرد يهودي گفت: «اشهد ان لا اله الا الله».

در گفتن آن عنايتي است كه چون بحث علمي ‏است، به درد اين‌گونه مجالس نمي‏خورد. در گفتن اين كلمه عنايتي است و اول واجبات اسلامي ‏است و همچنين در گفتن كلمه دوم هم عنايتي است و دوم واجب است. که به گفتن كلمه دوم خون‌ها محفوظ و ناموس‏ها محفوظ و حقوق محفوظ مي‏شود.

كلمه دوم فرمودند بگو «اشهد ان محمدا رسول الله».

فرمودند: حالا مسلمان شدي.

خوب الحمدلله که به آن پيامبر برخورد کردم.

ولي يك جمله ديگر گفت كه آن جمله من را كباب كرده است.

زمانی‌که من طلبه بودم و منبر نمي‏رفتم، وقتي طلبه بودم اين كتاب‌ها را نگاه مي‏كردم. باور كنيد، همين حديث را در قسمت فتن و محن كتاب بحارالانوار ديدم.به اين‌جا كه رسيدم بي‌محابا اشكم ريخت.

طلبه و گريه كردن! اين معجزه است!

بدانيد، اولا اهل علم كمتر گريه مي‏كنند چون قلب مبارك ایشان قوي و مثل فولاد است و به این زودي‌ها تكان نمي‏خورد، لذا از چشم نازنين ایشان هم اشك کم در مي‌آيد.

مطلق اهل علم. تعارف ندارد، خودم هم در مسلك اهل علم هستم. خاصه طلبه، آه، طلبه و گريه كردن! مگر این‌که یک دشنه‌ای به قلب او بخورد.

من طلبه بودم، قوي القلب نه قسي القلب. خيلي قلب من قوي بود. در کشتن امام حسين7 كمتر گريه ؟؟؟ 1:14:30 اين عبارت را كه ديدم، دفعتا اشكم روي كتاب ريخت.

آن يهودي خوشحال شد. گفت: الحمدلله رب العالمین. به هدف خودم رسيدم. اين پيامبري كه آمده است همان پيامبري است كه در تورات و در انجيل و كتب انبياء بشارتش را داده‌اند و نشانه او هم ظاهر شده است. از شاگردش فهميدم استاد را.

بعد پرسید: آقا، چرا تو اين‌جا نشسته‌اي و او بالاي منبر رفته است؟

لقد لحق الاسافل بالاعالي وماج اللوًم و اختلط النجاد

اين كار جهان چو كعبتين است و چو مرد نامرد ز مرد مي‏برد چه توان كرد

گفت: جاي تو آن بالا است، او كيست که رفته بالاي منبر و نشسته است؟

يك جمله‌اي فرمودند، قريب به اين عبارت و مضمون كه من بيان مي‏كنم. كه دل من كباب شد. خلاصه آن جمله اين بود: مسئله ديني‌ات را ياد گرفتي و فهميدي پاشو برو. داخل در سياست نشو! ديگر در اين حرف‌ها دخالت نكن.

برو. كاري به اين كارها نداشته باش.

قربان مظلوميت تو بروم يا علي7.

روز اول مجلس است و روز جمعه است و ما به مسجد پيغمبر رفته‌ايم، آن‌جا رسيديم به اميرالمومنين7، نمي‏توانم از علي7 بگذرم، همين جا يك كلمه بگويم:

من مي‏گويم: ای يهودي، تو خوب روزي آمدي، آمدي مي‌بيني علي7 با یارانش نشسته است.

ای كاش چندي قبل مسجد مي‏آمدي و مي‏ديدي همين آدم با سر برهنه بود، پاي آن منبر او را نگه داشته‌اند، شمشير برهنه بالاي سرش است.

امان.

خیلی‌های شما به اشک آمدید. من هم دلم مي‏خواهد چشمان شما گریان شود و با چشمان گريان شما، در خانه خدا بروم.

يك نفر نبود بيايد علي7 را از زير دست اين‌ها جدا کند.

ای يهودي! كاش می‌بودي و مي‏ديدي، يك خانم پهلو شكسته!

امان، امان.

از در مسجد وارد شد.

؟؟؟ 1:18:40

یک کلمه گفت.

سيدها بلند بنالید، در خانه خدا بروم.

من مي خواهم از شما گريه بگيرم، عقيده‌ام اين است، نمك اين مجالس، گريه بر آل محمد: است.

نگهبان اين مجالس، ذكر مصائب آن‌ها و اشك بر مظلوميت آن‌ها می‌باشد.

یک خانمي ‏وارد مسجد شد و از همان در مسجد صدا زد: آهاي پسر ابو‌قحافه!

یا الله،

این کلمه همه را کباب می‌کند.

حسنين8 هم دنبال این خانم افتاده‌اند.

از همان در مسجد صدا زد: آهاي پسر ابو‌قحافه!

مي‏خواهي بچه‏هاي من را يتيم كني؟

ای وای،

1:20:00؟؟؟

به حق صديقه الطاهره3، و ابيها و بعلها و بنيها،

با چشم‌هاي گريان و رو به قبله،

ده نوبت بلند:

يا الله،

الهنا، به ولاي وليت اميرالمومنين7 و اولاد معصومين او، همين ساعت، امر ظهور و فرج امام زمان را اصلاح بفرما.

ما را به ديدار و نصرت اين بزرگوار سعادتمند فرما.

ما را در خدمت‌گزاري اين برزگوار بيش از پيش موفق و موید بدار.

قلب مبارك آن بزرگوار را از ما راضی و خشنود فرما.

دل ما را از نور ولايتش و محبت او مملو و سرشار فرما.

ما و همه شيعيان، بلكه همه مسلمانان را در ظل هماي حمايت اين بزرگوار از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‌اي حفظ بفرما.

مشكلات ما و همه شيعيان را سهل و آسان گردان.

گرفتاري‏هاي ما را برطرف بفرما.

بيماران ما را شفاي خير عطا بفرما.

بيماري نافهمي را از پیر و جوان ما دور گردان.

رفتگان ما را غريق رحمت فرما.

آن‌ها كه در اين مسجد تو را بندگي كردند، يك يا الله به عنوان عبوديت تو گفته‌اند، يك كلمه، پند و نصيحت ديني، بندگان تو را موعظه كرده‌اند، يك آيه قرآن خواندند و تعليم كردند و از دنیا رفته‌اند. همه آن‌ها را بيامرز.

از ثواب‌هاي ناقص مجلس ما، اجرها و مزدها و ثواب‌های كامل به آن‌ها مرحمت بفرما.

بعد از ما آيندگان را به ياد دعاي خير برای ما بيانداز.

دعاهاي آن‌ها را درباره ما معصیت‌کاران، مستجاب بفرما.

البته آقایان مومنین، اطلاع دارید که طبق سنوات سابقه، که بعد از این منبر هم، منبر جناب مستطاب عدوه‌المتکلمین، دانشمند محترم، جناب آقای ؟؟؟ 1:23:40 فرزند ارجمند مرحوم حجت الاسلام و المسلمین مرحوم حاج میرزا علی اعلی‌الله‌مقامه، بوده است و مومنین بهره‌مند می‌شدند، امسال هم کما فی السابق از ساعت بعد، از بیانات ایشان بمانید و مستفیض شوید.

خداوند همه گویندگان گذشته ما را رحمت فرماید.

به گویندگان فعلی ما هم توفیق خدمت بیشتر عطا کند.


[1] اعراف : 16
[2] انعام : 153
[3] الکافی : ج 6 ص 434
[4] نهج البلاغه : ص 39
[5]
[6]
[7] بروج : 20 – 21 - 22
[8] یوسف : 64
[9] روم : 10
[10] روم : 10
[11] حج : 11
[12] حجر : 99
[13] سبا : 26
[14] سبا : 26
[15] سبا : 26
[16] سبا : 26
[17]
[18]
[19] بحار الانوار ج 99 ص 101
[20] بحار الانوار ج 99 ص 101
[21] طه : 5
[22] نهج البلاغه : 39
[23] الکافی : ج 1 ص 78 – عبارت : أَيَّنَ الْأَيْنَ بِلَا أَيْنٍ وَ كَيَّفَ الْكَيْفَ بِلَا كَيْفٍ
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:50 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس2
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

(قالت لهم رسلهم ا فی الله شک فاطر السموات و الارض)[1]

شاعر می گوید:

هر که را روی به بهبود نبود دیدن روی نبی سود نبود

شاعر دیگری می‌گوید:

طبیب عشق مسیح آدم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

مردم بر دو قسم هستند:

یک عده در طلب هستند، در خواست هستند، مایل هستند حقیقتی را درک کنند و به واقعیتی برسند، نهایت راه برای آن‌ها روشن نیست، در ابهام هستند، در شک هستند، ولی مایل هستند که حقیقت را بیابند. یک دسته این‌طوری هستند.

یک دسته تابع حق و حقیقت نیستند، اهل جدل هستند، اهل ریا و سمعه هستند، اهل تظاهر هستند.

منطق اولیه دعوت انبیاء و رسل الهیه برای آن‌هایی است که تابع حق و حقیقت باشند. ببینید که قرآن چه می‌گوید: (بسم الله الرحمن الرحیم الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین)[2] قرآن که شکی در آن نیست سخن خدای متعال است و یک‌پارچه آن هدایت است، خودش راهنمایی است، از بس که راهنما است راهنمایی شده است ؟؟؟ 3:50 ، این قرآن راهنمای چه کسی است؟ راهنمای مردان و مردمان پرهیزکار است، آن کسی‌که خودش را بیمار می‌بیند و در جستجوی پزشک است و مایل است معالجه شود، این قرآن شفای برای او است، (و یشف صدور قوم مومنین)[3] (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین)[4] (انما تنذر من اتبع الذکر و خشی الرحمن بالغیب)[5] از این قبیل آیات فراوان است، چند تا نیست، بیشتر از بیست و پنج آیه است.

قرآن نسخه معالج است برای بیماری که در جستجوی درمان باشد، قرآن دعوت حضرت خاتم النبیین9 است، این دعوت برای کسانی است که مایل هستند راه را پیدا کنند و به سر کعبه و منزل واقعیت برسند، این قرآن و دعوت حضرت خاتم پیغمبران برای آن‌ها است ؟؟؟ 5:45 نعل به نعل، داروی قطعی لحظه‌ای است.

چرا؟

زیرا دعوت این پیغمبر که نوعش به لسان قرآن است، دعوت به فطرت است و فطرت را خدا آفریننده، صاف و پاک و بی‌آلایش و بی‌عیب آفریده است، خدا چیز معیوب نمی‌آفریند، خداوند اجل شانا و اعظم قدرا است از این‌که فعل معیوبی را آفرینش کند و بیافریند، هرچه را می‌آفریند خوب و صاف و پاک می‌آفریند، بشر و سایر ممکنات آن را معیوب می‌کنند، «کل مولود یولد علی الفطره الا ان ابواه یوهدانه و ینصرانه و یمجسانه»[6]

استاد صنعت‌گری که ماهر باشد مصنوع معیوب بیرون نمی‌اندازد.

چرا؟

زیرا صنع معیوب نشانه صانع معیوب است، نشانه نقصان صانع است، من باب مثل، یک قالی‌بافی که در صنعت قالی بافی ماهر است، وی قالی معیوب تولید نمی‌کند، اگر قالی معیوب بسازد می‌گویند: استادش بلد نبوده و ناقص بوده است و خدای متعال اعظم شانا و اجل کبریائیت است از این‌که یک آفریده ناقصی بدهد، حتی آن آدم کور یا ناشنوایی را که خدا می‌آفریند روی حکمت و مصلحت کلی نظام عالم است، ؟؟؟ 8:30

جهان چون خط و خال و چشم و ابرو است که هر چیزی به جای خویش نیکو است

ما لیس ؟؟؟ و فی ؟؟؟ ؟؟؟ منتظم

او بشر را پاک آفریده است، او بشر را شناسای خودش آفریده است.

به قول فوکلی‌ها، الحمدلله فوکلی در این مجلس زیاد است، ؟؟؟ در پرانتز، به قول ما آخوندها بین الهلالین، به قول اهل علم جمله مستدرکه.

ما پیش از این عالم موجود بودیم، وجود اولیه ما در این نشئه نیست.

این جمله را خوب یاد بگیرید.

ما قبل از این‌که تعلق به بدن و دنیا پیدا کنیم، مبنای دنیوی بودن ما و موجود دنیایی بودن ما ما این است که تعلق به بدن و این عالم ماده داریم، این معنای دنیوی بودن ما است، والا خود ما دنیوی نیستیم، بدن ما دنیوی است، بدن بنده در شبستان مسجد است، خود بنده بزرگ‌تر از این هستم که در شبستان مسجد باشم، من محیط به شبستان مسجد هستم، محیط به مسجد، محیط به تهران، محیط به ایران، محیط به خاورمیانه، محیط به این کره، محیط به این منظومه شمسی، محیط به این کهکشان هستم،

من!

اما این، من نیست، این بدن من است، این خر سواری من است، من و شما مسافر هستیم، از محلی به محلی، از رحم مادر خود به رحم گور، فیمابین مسافت زمانی داریم، یا ده سال، یا پنجاه سال، یا صد سال، حالا که با این روغن‌های نباتی و الکل‌ها، به هشتاد سال و هفتاد سال هم نمی‌رسیم!

ما از منزل رحم مادر به منزل گور مسافر هستیم، پیاده نیستیم، ما را سوار کردند، سوار بر این الاغ کردند، این بدن الاغ ما است، این بدن یابوی سواری ما است، البته به مرکوب خود علاقه دارد، پذیرای مرکوب خود هم هست، همان‌طور که در مسافرت برای خود غذا بر می‌دارید برای مرکوب قدیمی خود هم یونجه و کاه و جو تهیه می‌کردید، برای مرکوب فعلی هم بنزین و روغن تهیه می‌کنید. این بدن را باید نگه‌داشت زیرا مرکوب ما است، خودمان را هم باید نگه‌بداریم و خوراک بخوریم، ماه مبارک رمضان زمان خوراک خوردن خود شما است، ملتفت باشد! در ماه مبارک رمضان مهمان خدا هستید، سر سفره احسان و انعام خدا نشسته‌اید تا می‌توانید بخورید، دعا و قرآن و نماز و تضرع، این‌ها خوراک‌های خود شما است، چلوکباب و فرنی خوراک‌های خود بدن شما است، افطار کنید و افطار هم بدهید، اما خود شما هم افطار بخورید، همه‌اش نخورانید، همه‌اش برای ؟؟؟ 12:40 یک‌قدری هم خودتان ؟؟؟ بخورید.

دعای «افتتاح» را بخوانید، کتاب «مهج الدعوات» «سید بن طاووس» قدس الله سره را تهیه کنید، دعواتی را آن بزرگوار نقل کرده است که نود درصد، بلکه صد درصد معتبر است، برای روزها و شب‌های ماه مبارک هم دارد.

این آقایی که دعا خواند، «یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی» بخواند، نه «قلوبنا»، همان‌طور که وارد شده است بخواند تا موجودین هم همان را بخوانند، تصرف در دعا نکنید. «ثبت قلبی علی دینک».

روح هم مانند بدن خوراک دارد، خوراک روح تقوی است، قداست، طهارت، علم، بندگی خدا، این‌ها خوراک روح هستند؟؟؟ 14، خوراک بدن هم ؟؟؟ جوجه بادمجان و بوقلمون‌ها و چلوکباب‌ها، همین‌هایی را که ما علم آن‌ها را داریم و شما عملش را دارید! خدا توفیق به شما بدهد!

به هر حالت،

روح را توحید ؟؟؟ غیر از ظاهر دست و پایی دیگر است

؟؟؟ بینی ؟؟؟ آن حقیقت دان ؟؟؟

دو بیت بعد هم ؟؟؟

تو سوار بر بدن هستی، تو تعلق به بدن داری، بدن متعلق خاطر تو است مثل مملکتی که مورد تعلق شاه است، مثل کشتی که مورد تعلق کشتی‌بان است، مثل طیاره که مورد تعلق ؟؟؟ است، تو هم همین‌طور. این معنای دنیایی بودن ما است، و الا خود ما موجود ملکوتی هستیم، خود ما، موجود آخرتی هستیم، خود ما، موجود برزخی هستیم، اگر توانستی از آن الاغ پیاده بشوی موجودات برزخی را می‌بینی. این یک روزنه‌ای بود، یک اشاره کردم برای اهل دل که در گوشه و کنار هستند، فهمیدید چه گفتم. دل شما می‌خواهد که با مَلَک مرتبط بشوی، دل شما می‌خواهد که ملکوت سفلی را ؟؟؟ 15:50 ببینی، دل شما می‌خواهد که چشم برزخی تو باز شود، از این خر پیاده شو، از این یابو پیاده شو، بیا پایین، با خودت باش.

پیغمبر در اوائل بعثت برای عرب‌های سر و پا برهنه سیاه و سوخته اوران اوتان بین الانسان و الحیوان، دستور این پیاده شدن را داد. به قدری هم روشن دستور داد که حد ندارد، قریب به این عبارت، «و الله لتموتونّ کما تنامون و لتبعثون کما ؟؟؟ »[7] پیغمبر ؟؟؟ داد.

برگردم،

ما، ؟؟؟ قبل از این‌که تعلق به بدن پیدا کنیم موجود بودیم، بعد ما را متعلق به بدن کردند، سر این‌که ما را متعلق کردند چیست؟ دانشمندان بزرگ دنیا در سر این تعلق حیران هستند.

بوعلی سینا رئیس العقلا، از نوابغ شرق است، از ایرانی‌هایی که تاکنون نظیر او نیامده است.

حجت حق ابوعلی سینا 17؟؟؟در ؟؟؟عالم عدم به وجود

در ؟؟؟ علوم ؟؟؟

در سن هجده سالگی تمام علوم روز را عالم شده بود. مرد عجیبی بود، حافظه عجیبی داشت، چشم عجیب، گوش عجیب، مزاج عجیب، فکر عجیب. ایشان را رئیس العقلا می‌گویند، کتاب قانون ایشان ؟؟؟ پنجاه سال پیش، کتاب درسی تمام مکاتب فکری دنیا بود که به چندین زبان ترجمه شده بود، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اما هنوز به فارسی ترجمه نشده است، ماشاءالله، به بزرگواری ما ایرانی‌ها، ملت چهار هزار ساله! یک کتاب را ترجمه نکردند! اغلب ؟؟؟ ترجمه کردند اما به فارسی ترجمه نشده است.

به هر حالت بگذرم!

ایشان یک قصیده‌ای بنام قصیده «عینیه» دارد، خیلی خوب قصیده‌ای است، فارسی زبان و این‌طور شعر عربی گفتن از عجایب است. مطلع قصیده این است:

هبطت الیک من المحل الارفـع و ارقاع ذات تـعـزز و تـمـنّـع

همین‌طور یقول و یقول الی ان یقول تا می‌رسد به این‌جا:

ای شی اُهبطت من شامخ عالی الی قعر الحضیض اوزع

ان کان اهـبـطـه الاله لحـکـمه طویت علی الفتن الذی اورع

می‌گوید: این شاه‌باز روح که آن را از مقام شامخ پایین آوردند و از آن محل عالی و مرتفعی که داشت پایین آوردند و در مزبله دنیا انداختند،

از این تعبیر بدتان نیاید، دنیا مزبله است، از مزبله هم پر گند و بو تر است، اگر شاخه ؟؟؟ 20:10 شود، بوی گند دنیا را خواهید فهمید. مزبله و کثافت‌خانه است، از این بوی پاریس هم که نجس‌ترین ؟؟؟ است نجس‌تر است،

چرا از آن مقام نورانی و قدس شامخ ربانی ما را پایین آوردند؟

می‌گوید:

ان کان اهـبـطـه الاله لحـکـمه طویت علی الفتن الذی اورع

اگر این تنزل یک حکمتی دارد بر دانشمندانی که دانا هستند و فطانت دارند حکمتش پنهان است. ابوعلی سینا حکمت آن را نمی‌داند، حق هم دارد که نداند، بالاتر از او و پایین‌تر از او هم نمی‌دانند، ولی حکمتش را قرآن بیان کرده است، ؟؟؟ 21:0
(ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون)[8] او را پایین آوردیم تا بالا ببریم، او را پایین آوردیم تا خاضع و خاشع به درگاه خدا بشود و قرب به مقام قدس حق تعالی پیدا کند و ارتقاء رتبه و ارتفاع درجه پیدا کند، او را پایین آوردیم تا بالا ببریم.

به هر حالت،

ما پیش از این عالم، قبل از آن‌که ما را تعلق بدهند به ماده و زمان و مکان و مادیات، موجود بودیم، در آن عالم نورانی، در آن؟؟؟ 22 ربانی، حق متعال خودش را به ما نمایاند، آن ذات مقدسی که حی قیوم است و هیچ عقلی نمی‌تواند او را درک کند که دیروز اشاره کردم خودش را به ما نمایاند. نماینده خدا، حضرت علی مرتضی که جان من قربان خاک پای قنبرش بشود، ؟؟؟ حضرت مولا، پیر دلیل ما آخوندها، محدثین و فقهاء، قدم ؟؟؟ ایشان در یک خطبه مفصله‌ای در همین موضوع فرمودند: «اراهم شخصه و عرفهم نفسه»[9] خدای متعال در آن عالم که از آن عالم تعبیر به «عالم ذر» می‌شود، ذر اُولی، ذر ثانیه، ذر ثالثه، این‌ها عواملی است که ما فرصت بحث آن‌ها را نداریم، ؟؟؟ که صرف کتاب و سنت عوالم را معرفی بکند، در «عالم ذر» خودش را نمایاند، خودش را! همان خدای خارجی حیّ قیومی که محیط به ما است و ما الان در محضر مقدس او هستیم و در مشهد او هستیم ؟؟؟ محیط به ما است، همان خدا خودش را به ما نمایاند، (و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم الست بربکم قالوا بلی)[10]، با عبارت (الست بربکم) خدا از ما میثاق ؟؟؟ گرفته است، خودش را نمایانده است و ما او را یافتیم و او را شناختیم، وجدان کردیم نه درک، درک برای قوه عاقله و واهمه و متخیله و حواس خمسه ظاهره است، نخیر، یافتیم، واجد شدیم، عارف شدیم، حق متعال را شناختیم، ؟؟؟ یافتیم او را و او را شناختیم در عین احتجابش و ؟؟؟ عظمتش. حنیفیت یک معنایش این است. (فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم)[11] آن فطرت حنفیتی که می‌گویند این است یعنی خدا را در عالم ذر شناختیم به معرفی خود خدا خودش را به ما، بلا ، بلا ؟؟؟ 26:10 طور، معرفی خدا طور ندارد، معرفی خدا ؟؟؟ ندارد.

چطوری شناساند؟

طور ندارد، اگر طور داشته باشد، شبه ممکنات می‌شود، ؟؟؟ خدا ؟؟؟ با شناسایی خدا به دنیا آمده‌ایم، نه من، بلکه یهودی، نه او، بلکه نصرانی، نه او، بلکه طبیعی، هر مولودی که به دنیا متولد می‌شود بر فطرت معرفت خدای متعال متولد می‌شود، (فطرت الله التی فطر الناس علیها)[12] نه فَطَرَ المسلمین، نه فَطَرَ الشیعه،

نخیر،

( فطر الناس علیها) همه، سیاه و سفید و ؟؟؟ داهاتی و مسلمان و یهودی و نصرانی و همه و همه، در اول ولادت بر فطرت مفطور هستیم و بر معرفت خدا مفطور هستیم، همه حق‌شناس هستیم، الا این‌که ؟؟؟ 27:45 خود ما ؟؟؟ بعد ؟؟؟ می‌کنیم، صاف و ؟؟؟ و الا خدا کثیف نیافریده است، خدا معیوب نیافریده است، پدر ما، مادر ما، اوستای دکان ما، ملای دم محل ما، کشیش ما، خاخام ما، مُعبد ما، این‌ها ؟؟؟ آن معرفت پاک و آن فطرت پاک را این‌ها خراب می‌کنند و الا ما پاک آفریده شده‌ایم.

چون پاک هستیم، اگر ما خراب نکنیم، ؟؟؟ اگر خودمان پاکی خودمان را خراب نکنیم دعوت انبیاء را بی‌درنگ می‌پذیریم زیرا انبیاء به فطرت دعوت می‌کنند و فطرت پاک است و رد نمی‌شود. لهذا پیغمبر ما حضرت ابوالقاسم محمد9 آن اولی که آمد فرمود: «ادعوکم الی شهاده ان لا اله الا الله»[13] و خلع الانداد ؟؟؟

ای عرب، بگو لا اله الا الله، ای عرب زبان فهم، الله اکبر، اول گفت الله اکبر، آن خدایی که در فطرت شما عرفان او منکشف است، آن خدایی که خودش را به شما نمایانده است و شما را، نه بدن خودتان را، شما، نه بدن‌ها، شما، نه قوه‌های خیالیه، شما، نه قوه‌های عاقله، قوه عاقله، قوه خیالیه، قوه واهمه، قوه شامه، قوه ذائقه، قوه لامسه، تمام این‌ها زوائدی هستند که به شما می دهند و می‌گیرند. ؟؟؟ 31

محضر حضرت بندگان آیت الله العظمی حضرت آقای خوانساری، خدا به حرمت صاحب الزمان7 وجود مسعود ایشان را برای مسلمین جهان باقی بدارد.

آبروی روحانیت است، ؟؟؟

به حق امیرالمومنین7 اگر بخواهم . ؟؟؟ این مرد آبروی روحانیت اسلام و شیعه است.

خدا به حق محمد و آل محمد: وجود مسعود ایشان را برای ما باقی بدارد.

ما را به هدای ایشان مهتدی و به ؟؟؟ عمل ایشان مهتدی کند.

علما و فضلای ؟؟؟ تشریف دارند، من ناچار هستم که این جمله را برای آن‌ها بگویم.

ای عرب! الله اکبر! آن خدایی‌که خودش را به تو شناسانده است و در کنه ذات و فطرت خودت عارف به او هستی «اکبر من ان یوصف»، بزرگ‌تر از آن است که توصیف بشود و فهمیده بشود، هرچه ما توصیفش کنیم او فوق آن است، «سبحانک اللهم و بحمدک لا احصی ثنائ علیک انت ؟؟؟ اثنیت ؟؟؟».

آن خدا

؟؟؟ 33:25

آن کسی‌که در فطرت خودت می‌شناسی بزرگ‌تر از این است که توصیف و وصف شود، ؟؟؟ آن کسی‌که صاف است و پاک است و ؟؟؟ آن کسی‌که ؟؟؟‌به محض این‌که ؟؟؟ ولی آن کسی‌که مجادل است و ؟؟؟ ‌این‌ها به دعوت فطری ایمان نمی‌آورند، این‌ها به جدل احسن نیاز دارند، (ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه و الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن)[14].

کل انبیاء (لانفرق بین احد من رسله)[15] بین رسل الهیه در اصل دعوت فرقی نیست، همه اول از خدا شروع می‌کنند،

عقل اول راند به عقل دوم ماهی از سر گنده گردد نی ز دم

از خدا باید شروع کرد ؟؟؟ معلول را به قول فلاسفه به علت باید شناخت، چون علت حد تام‌ است و برهان ؟؟؟ و معلول حد ناقص علت است، ؟؟؟ خدا آمد ؟؟؟ این دعا ؟؟؟

یک مقداری دعا بخوانید، ببینید در این دعاها چقدر گنجینه‌های معارف محبوس شده است، هر یک دعایی مثل یک اقیانوس متلاطمی است، هر جمله‌اش یک تلاطم و یک موجی است از دریای معرفت، یک دعای ؟؟؟ ‌به شما دستور خواندن داده‌اند:

«اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی»[16] ؟؟؟ این دعا یک باب از ابواب علم معرفه الله و معرفه النبی و معرفه الامام را باز کرده است. اول باید خدا! خدا که وارد در دل‌ها شد، وارد هست، ؟؟؟ حجاب ظلمانی را که برداشتی، ؟؟؟ ان‌شاءالله در بحث نبوت، ؟؟؟ با یاری خدا وارد بحث نبوت و بعد وارد بحث ولایت بشویم، ؟؟؟ ان‌شاءالله شما زنده باشید و من هم تصدق سر شما زنده باشم

خدا باید ؟؟؟ 38

دعوت انبیاء دعوت به فطرت است، (قالت لهم رسلهم ا فی الله شک فاطر السموات و الارض)[17] ؟؟؟ دعوت انبیاء برای مردمی که ؟؟؟ کسانی‌که خود را بیمار می‌بینند و دنبال ؟؟؟ در خدا شک داری! روشن‌تر از خدا، ظاهرتر از خدا هیچ ظاهری نیست، «ا ؟؟؟ حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک »[18] ؟؟؟‌ به عظمت خدا و به کبرئیت خدا، برای پیغمبر اسلام دو تا صلوات بفرستید.

ای ز ره جستجو ؟؟؟

برای سبزوار خودمان است.

ای ز ره جستجو ؟؟؟ اوست اوست

هیچ مکانی خالی از خدا نیست در عین این‌که خدا ؟؟؟ 41:10 در مکان نیست، «داخل فی الاشیاء ؟؟؟ خارج عنها ؟؟؟»[19] این ؟؟؟ از اقیانوس علی بن ابیطالب7 است.

گر به ؟؟؟

؟؟؟ نور آفتاب زیاد می‌شود، ؟؟؟ شب‌های جمعه بخوانید، پر از معارف است. «یا من ؟؟؟»[20] ؟؟؟

؟؟؟

یک شعری ؟؟؟ گفته است ؟؟؟

؟؟؟

45 ؟؟؟

؟؟؟

؟؟؟

(فطرت الله التی فطر الناس علیها)[21]

؟؟؟ 48

خدایا به ذات مقدس خودت، آن معرفت فطری را که به ما عطا کرده‌ای و ما در پرده اوهام و در حجب نفسانیت و شهوت و غضب ؟؟؟‌ آن را پوشیده و پنهان کرده‌ایم، به ذات مقدس خودت آن پرده‌ها را ؟؟؟ بردار.

قلب ما را به انوار معرفت خودت روشن‌تر بفرما.

روح ما را به شامخ قدس اعلای خودت نزدیک‌تر بفرما.

خدایا دعاهای ما را ؟؟؟‌عطا بفرما.

ما را موفق به قرائت قرآن و تدبر بدار.

؟؟؟

این دو، یعنی نور و ظلمت، علم و جهل، حق و باطل، از ابتدای آفرینش 50 ؟؟؟‌ بوده است، ؟؟؟ یک عده لجوج عنود مبارز با حق، (یعرفون نعمه الله ثم ینکرونها)[22] ؟؟؟

ابوجهل آدم عجیبی بود، ؟؟؟ ابوالحَکم هست فضلا، ؟؟؟ نه ابوالحِکم، ؟؟؟

خدایا به ذات مقدس خودت، به کبرئیت خودت، ما را از این تکبرهای دنیا حفظ بفرما.

روح ما را از این ؟؟؟ حفظ بفرما.

آن کسی‌که لجوج عنود است و مبارز با حق است ؟؟؟‌

لذا انبیاء هم دعوت به فطرت داشتند و هم احتجاجات با معاندین داشتند. اما منطق اولیه آن‌ها منطق فطرت بود، منطق فطرت برای عوام از مردم بهتر است از ؟؟؟ زیرا قوه ؟؟؟ کبرئیت می‌آورد، دانایی ؟؟؟‌

«نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم»[23] ما با مردم به میزان عقل مردم صحبت می‌کنیم، به میزان عقل خودمان صحبت نمی‌کنیم، ؟؟؟

چه چیزی مرد را آرایش می‌دهد؟ «علم مع الحلم» علمی و دانشی که حلم و اخلاق داشته باشد، آرایش با حلم و بردباری شده باشد، ؟؟؟ این علم است. نه این‌که علم ؟؟؟

آخوند ملامحمد بلخی می‌گوید:

علم‌های ؟؟؟ علم‌های اهل فن

علم چون بر ؟؟؟ علم چون بر ؟؟؟

؟؟؟

عوام از مردم، مردم ساده لوح زودتر دعوت فطرت را می‌پذیرند، لذا نوع پیامبران اول ؟؟؟ ایمان می‌آوردند،

؟؟؟ نقش را آماده‌ام تا که نقاشان

؟؟؟ 58:45

شمشیر و نیزه و ؟؟؟

مشتری این آدم ؟؟؟

ای خوش آن جلوه که ناگاه رسد ناگهان بر دل آگاه رسد

؟؟؟


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
[18]
[19]
[20]
[21]
[22]
[23]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:51 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 3

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(و هُوَ الْوَلِيُّ الْحَميد)[1]

يكي از اسماء مقدسه حق متعال، اسم «الْوَلِيُّ» است.

(الله وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا)[2]

(و هُوَ الْوَلِيُّ الْحَميد)[3]

(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه)[4]

اين اسمي ‏از اسماء خدا است و حق متعال را بر حسب هر اسمي ‏از اسماء، تجلي خاصي در عالم امكان است.

به اسم مبارك «الْعلیم»، تجلي علم خدا در اين نشئه از مظاهر و مجاری علماء است.

به اسم مبارك «یا سلطان» که در دعاها می‌خوانیم، ؟؟؟ 4:10 یکی از اسم‌های خدا سلطان است. ظهور سلطنت از مجاری سلاطین جهان بواسطه اسم «یا سلطان» حق متعال است.

4:40 ؟؟؟ حق ؟؟؟ مرآت آزادی حق

و همچنین و همچنین.

حالا در مقام بيان شرح اسماء خدا و مجاري اسماء و نحوه تجليات اسماء نيستم.

يكي از اسم هاي خدا، اسم مبارك «الْوَلِيّ» است. به موجب اين اسم، كنه ولايت چيست؟ كنه ولايت عبارت است از تصرف ولي در مُولّي عليه، به انواع تصرفات، عرضي، جوهري، مُلكي، ملكوتي، زماني، مكاني، حالي، مقالي، دروني، بروني، در شخص واحد، در جماعات، در زمين و زمان و مكين و مكان و در كل ممكنات، بدون هيچ تفاوتي، حق متعال تصرف مي‏كند. حتي در موجوداتي كه از عالم خلق، بالاتر هستند و در عالم امر، متوطن و موجود هستند، در آن‌ها هم حق متعال تصرف دارد.

با «يد جمالش» كمال مي‏دهد و با «يد کمالش» جلال مي‏دهد ؟؟؟ 6:30

براي فضلائي كه در گوشه و كنار مجلس شرف حضور دارند، آقايان محترم طلاب و اهل علم و روحانيون كه خداوند وجود مسعود همه روحانيين ما را، از طلبه‏های ؟؟؟ تا آيت الله العظمي، براي همه مسلمان‌ها نگه بدارد.

و ما را قدردان نعمت روحانيین ما بفرمايد.

اين‌ها تشريف دارند، فضلاء و دانشمنداني هم هستند، یک معنا از معانی که دانشمندان فلسفه و عرفان برای «حدیث تردد» گفته‌اند، حديث قدسي است که «ما ترددت في شي‏ء انا فاعله كترددي في قبض روح عبدي الموًمن»[5] معنای تردد این‌جا خیلی مهم است.

«ملاصدرا» چيزي زير زباني گفته و رد شده است و نتواستنه است حل كند. ولي ارباب عرفان كه با معارف كتاب و سنت آشنا هستند، معناي اين حديث را خيلي روشن نموده‌اند. بعضي از فلاسفه و عرفا، تردد را نسبت به حق عبارت گرفته‌اند از توالي و تواتر جمال و جلال در موجودات قابل، و اين بسيار معناي خوبي است.

خداي متعال دو گونه اسم دارد و به هرگونه‌اي عملي از او ظاهر مي‏شود.

اسماء جمال دارد و به اسم جمال، زنده مي‏كند، تازه مي‏كند، رشد و نما مي‏دهد، وقار و بقاء مي‏دهد، اين به اسم جمال است. و اسمای جمال خدا: «يا حي، يا محيي، يا قيوم، يا باقي، ؟؟؟ 9:10 يا مقبل، يا محسن، يا مجمل» این‌ها همه اسماء جمال خدا است و به اين اسم‌ها حيات مي‏دهد، به اين اسم‌ها كمال مي‏دهد، به اين اسم‌ها جمال و جلال مي‏دهد. آن‌چه در عالم وجود، از ملك و ملكوت، از امر و خلق، كمال است، در هر موجودي، اين تجلي اسم جمال خدا است.

و خدا را اسم جلال است، در تجلي جلال مي‌ميراند، مي‏گيرد، کوچك مي‏كند، فاني مي‏كند، ذليل مي‏كند: (قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء)[6] هم مي‏دهد و هم مي‏گيرد، هم عزيز مي‏كند و هم ذليل مي‏كند، هم بالا مي‏برد و هم پائين مي‏آورد. به كوري چشم «داروين» و دارويني‌ها كه اين عالم را روي نظام حُسن انتخاب طبيعي، ناموس نشود و ارتقاء قائل شده‌اند ؟؟؟ 10:40 و اين هم از عجائب است.

عبرت بگيريد مومنين، ؟؟؟ سابق‌ها مي‏گفتند: درس خوانده ‏است بي‏دين شده‏ است. اين يك حرف عاميانه‏اي بود! نه عاميانه نبود، اروپائي‌ها درس مي‏خوانند بي‌دين و خر مي‏شوند! خيلي اروپا برايتان بزرگ نيايد، دهانتان به آب نيافتد، اروپا و امريكا، يك مشت حيوانات هستند. چهار تا كلمه، فيزيك و شيمي و حساب و هندسه و رياضي و طبيعي كه اهميتي ندارد. در جنگ بين‌المللی اول، آلمان‌ها ميمون‌ها را تحريك كرده بودند پشت توپ مي‏نشستند و توپ مي‏انداختند، ميمون را هم مي‏شود تربیت كرد و عادت داد. ؟؟؟

حالا «داروین» و اتباع داروین بعد از يك عمر زحمت كشيدن و ریاضی و طبيعي خواندن، عاقبت الامر فرمودند، من پسرعموي عنتر هستم! ترديدي نيست، عاقبت فرمودند: بنده نوه عنتر هستم! جد امجد ایشان عنتر بوده است، ميليون‌ها سال قبل، بعد آن عنتر، دمش افتاده، پايش كشيده شده، قدش بالا كشيده شده، قدش بالا كشيده، ؟؟؟ 12:30 مانده شده دارون! علي‌رغم «داروین» و داروین‌صفتان كه روي حُسن انتخاب طبيعي عالم را بر ناموس نشو و ارتقاء متحرك مي‏دانند، خداي متعال بالا مي‏برد پائين مي‏آورد، هم نشو مي‏دهد، هم ارتقاء، هم پائين مي‏آورد و تنزل مي‏دهد و هم بالا مي‏برد.

بچه هستي، جوانت مي‏كند، ناتوان هستی، توانايت مي‏كند. ماهيچه‏ها مثل فولاد پيچيده، ساق پا مثل فولاد، شكم خدا بدهد بركت! بعد از ده الي پانزده سال پائينت مي‏آورد، عصا بدست گرفتن كه واه و عينك به چشم زدن و سمعك به گوش زدن، دندان معاويه به دهان گذاشتن، هر سوراخت را چيزي بايد تهيه كني و پر كني تا به راه بيفتد.

اين هماني است كه با سير نشو و ارتقاء «داروين» بالا آمد، از بچگي به جواني آمده است.

يك شعر يادم آمد، خوب شعري است:

سه روز دوره عمر است و بيش از اين نبود كه آمدند و نشستند و بار بربستند

سه روز كودكي است و جواني و پيري كه پَست اول و سست آخر و وسط مستند

(وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ)[7]

يك استادي داشتم شيرين بود، مرد فاضل بود، اول ملاي خراسان و قم و ؟؟؟ 16:30 بود مي‏گفت: (وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ) اي «ننجسه»، راستي هم «ننجسه».

علي‌رغم ناموس نشو و ارتقاء و ناموس حسن انتخاب طبيعي داروین، خداوند متعال به اسم جمال مي‏دهد و به اسم جلال مي‏گيرد، به اسم جمال بالا مي‏برد و به اسم جلال پائين مي‏آورد، و به اسم جمال غنا و ثروت مي‏دهد، به اسم جلال گدایت مي‏كند. به اسم جمال طاووس دلارا مي‏كند و به اسم جلالش همچنان بنده زشت مي‏كند، از «جاحظ» هم بدترش مي‏كند، بدتر از همه «جاحظ» بود، و خوشگل‌تر از همه يوسف7 بود. جمال دل آزار مي‏دهد بعد هم ؟؟؟ 17:50 مي‏كند، و همچنين و همچنين و همچنين.

نه در خلق، در اجتماع، در امم، در ملل، در نژادها، در قبائل، نه تنها در بشر، در حيوانات، در نباتات، در جمادات، در معادن، معدني را مي‏پروراند و به حد رشد و كمال مي‏رساند سپس او را از بين مي‏برد. بلكه در نظامات كوني مطلقا، از منظومه گرفته تا كهكهشان، همه را زير و رو مي‏كند. «يقلب الله الليل و النهار و نقلب افئدتهم و ابصارهم»

(يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل)[8]

غمزه جان ستان با من نا اميد يفعل ما يشاء يحكم ما يريد

اين كار خدا است.

در تمام اين عالم، همان‌طوري كه ده ساعت قبل تاريك بود و چشم شما جائي را نمي‏ديد جز به نور چراغ، ديديد یك مرتبه ظلمات رفت و از شكم ظلمت، آفتاب تابان را نمايان كرد و روز روش را آورد، روي گل ماهتان را مي‏بينم، شما هم روي مرا مي‏بيند، ده ساعت ديگر دوباره همين نور را مي‏برد و ظلمت را مي‌آورد. مي‏دهد و مي‏گيرد.

اصلا عالم امكان، مثل «دولاب» ؟؟؟ 19:40 مي‏ماند، مي‏چرخد، بالا مي‏رود، پائين مي‏آيد، بالا مي‏رود، پائين مي‏آيد.

عالم دوري ؟؟؟ است وجود مي‏گيرد، من الله، بر مي‏گردد الي الله. (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون)[9]. دوران وجود است بر نفس خودش. معاد فلسفه اين است، فلسفه که می‌خواهد معاد را ثابت کند می‌گوید: معاد، عود وجود بر نفس است من الله، الي الله.

آخوند ملامحمد بلخی می‌گوید:

بار ديگر از مَلك پران شوم و آنچه اندر وهم نايد آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغوان گويدم انا اليه راجعون

راجع آن باشد كه آيد سوي شهر سوي وحدت آيد از تفريق بحر

من الله و الي الله، وجود بر محو خودش دور مي‏زند.

قوس صعود داريم و قوس نزول داريم. اصلا دنيا بر مدار دو قوس دائر است: قوس نزول است و قوس صعود است، پایین می‌آید و بالا می‌رود، بالا مي‏رود، پائين مي‌آيد. اين به مقتضاي ولايت خدا است، ولايت كليه حق متعال در تمام ممكنات، و ولايت مقيده خاصه‌اش در خصوص مومنين.

قلب مومن بين دو اصبع از ايادي رحمان، بين دو دست رحمان است، بين يد جمال و يد جلالش است. خداوند كه دست ندارد، يك دست، دست جمال است، زنده مي‏كند، يك دست، دست جلال است، مي‏ميراند. و ظهور اين ولايت در انسان از تمام ممكنات بيشتر است. چرا؟

چون انسان گل سر سبد ممكنات است، «ان صوره الانسانيه هي اكبر حجج الله علي خلقه»[10]، اين حديث را بعضي به امام صادق7 و بعضي به اميرالمومنين7 نسبت داده‏اند، فرقي نمي‏كند، امام صادق7 و امير الموًمنين7 يك اقيانوس هستند و يك معدن علم و دانش هستند. «ان صوره الانسانيه هي اكبر حجج الله علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي مجموع صور العالمينَ»[11] یا «العالمینِ»، فرقی نمی‌کند.

انسان آيت بزرگ خدا است، انسان مظهر كمالات، از جمال و جلال حق متعال است، انسان خليفه‌الله است، جانشين خدا در اين عالم است. خليفه بايد نمونه‌اي از مستخلَف‌عنه باشد. خليفه و جانشين بايد نشانه‌اي از مستخلف‌عنه داشته باشد و الا خليفه نيست. نعلچي‌گر خليفه، ساعت‌ساز نمي‏شود. پالان دوز خليفه، كت و شلوار دوز نمي‏شود. فهيمديد؟ لذا «ابو بكر» و «عمر» كه خليفه پيامبر نمي‏شوند، چون او لباس تقوي مي‏دوخت، اين‌ها پالان مي‏دوختند، التفات فرموديد يا خير؟ فهميديد چه گفتم؟ پيامبر لباس‌دوز بود، خياط بود، لباس تقوي مي‏دوخت و به تن عرب‌ها و عجم‌ها مي‏كرد، اين‌ها پالان‌دوز بودند، پالان براي الاغ‌ها مي‌دوختند، اين‌ها جانشين پيامبر نمي‏شوند.

بشر خليفه‌الله است، بشر آيت عظمي‏حق متعال است، بشر مظهر القادرالمختار خداي قهار جبار است، ظهور جمال و جلال خدا در بشر بيش از تمام ممكنات است. لذا تجلي «تردد» به اين معنا، در قلب انسان بيش از همه مي‏شود و لذا قلب را قلب گفته‌اند چون دائما در تقلب و زير و شدن است (و تقلب افئدتهم و ابصارهم)[12] قلب را كه قلب مي‏گويند براي تقلب و زير و شدن است. يك دم خوشحال است و بشكن مي‏زند از نشاط و خوشحالی، مقداری پول در بازار گيرش آمده است، يك مشتري هالوئي گيرش آمده است، توماني 9 قران و نه سنار به او چپانده‏ است. شب خوشحال است، آن امروز بنداز كرديم، در بازار.

يك مرتبه يك معنايي در ذهنش مي‏افتد چنان افسرده‌اش مي‏كند چنان پژمرده‌اش مي‏كند، چنان دل مرده‌اش مي‏كند، مثل زن جوان مرده زانويش را به بغل مي‏گيرد. اين انقلاب قلب است، از نشاط به حزن، از حزن به نشاط، از دانايي به ناداني، (لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً)[13].

خود اين وجود مبارك که بالاي منبر دارم قارقار مي‏كنم، من حافظه‌ام خيلي خوب بود، قطعه‏هاي ده بيتي و يازده بيتي را دو نوبت كه مي‏خواندم براي نوبت سوم در حفظ بود، حالا اسم بچه‏هاي خواهران و برادران خودم را فراموش مي‏كنم، ده مرتبه هم كه بگويند باز هم فراموش مي‏كنم (لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً) اين‌طور دل را از علم به جهل و از جهل و نادانی به علم مي‏اندازد. 26:30 ؟؟؟ را قلبش مي‏گويند «لِتَقَلبه».

لذا تردد و توالي جمال و جلال حق متعال در دل انسان بيش از ساير نقاط است، ولايت حق، ظهورش در دل انسان بيش از همه ممكنات است.

يا رب دل من هر لحظه دو ؟؟؟ 27:25 يك ؟؟؟ فنا يك عيد بقاء

از راه درون در محفل جان از راه نهان گويند برو گویند بيا

عيدي است سعيد لبسي است جديد هر لحظه مرا هر لحظه تو را

يا من هولي سر و سرور يا من هولي روح و بقاء ؟؟؟

انسان زبون با اين رگ و خون بيرون و درون دارد دو سرا

اين عالم تن و آن عالم جان اين عين فراق آن عين لقاء

يك پرده اين مطلب همين قدر بس است بالاتر نزنم.

خدا به ولايتش، لحظه به لحظه ما را زير رو مي‏كند، به اين زير و رو كردن، خودش را به ما معرفي مي‏كند. «اللهم عرفني نفسك»[14] را دیروز گفتم.

آفتاب را بايد با آفتاب شناخت گر دليلت بايدت از وي رخ متاب

خداي متعال خودش را لحظه به لحظه به ولايتي كه بر ما دارد خودش را معرفي مي‏كند، به زير و رو كردن درون و بيرون ما.

آهاي جناب پروفسور، آهاي دكتر، آهاي مهندس، آهاي حجت الاسلام، آهاي عماد التجار، همه، هر كه و هر چه هستي و با هر رتبه‌اي كه هستي از شاه و گدا همه در اين مطلب یکسان هستيد. تو همان قطره گنديده‌اي هستي كه پشت کمر پدرت بودي، تو هماني. با همه غرورتان، تو هماني. تو همان نطفه گنديده متعفنی هستي، هم شيخنا و هم مستمع، تو كه مي‏گويم خودم را هم شامل مي‏شود، همه نطفه گنديده‌اي هستي كه اگر روي لباس بيافتد با صابون پاكش مي‏كني، از بو گندش دماغت را مي‏گيري، تو همان هستي. اين چشم و اين ابروي كماني، اين چشم آبي، اين بيني قلمي ‏و لب ياقوتي و دندان صدفي و مرواريدي، اين موي مشكي، اين بوي ياسمني، اين‌ها همه و همه را خداي متعال به همان آب گنديده داده است. (أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصيمٌ مُبين)[15]. حالا با خدا مي جنگند. تو همان هستي. بعد تو را گردش دادند، علقه‌ات كردند، مثل زالوهائي كه سابق در مسجد شاه مي‏فروختند، براي مكيدن خون مردم، حالا توي ادارات هستند!

به هر حالت عرض مي‏كنيم كه تو علقه بودي، بعد مضغه‌ات كردند و مثل گوشت جويده‌ات كردند، بعد آمدند و تو را مثل حيوانات چهار دست و پايي‏ كردند، بعد:

شيخ رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

معبا و معصي و معمم به قتل اهل دل گشته مصمم

اين شيخ همان قطره گنديده است، آن حاج آقا هم همين‌طور، همان جناب موسيو و مستر هم همين‌طور است، اين‌طور زير و رو كردند ما را، اين به ولايت خدا است، به ولايت كلي حق تعالي است. به تصرفات حق است، ما را زير و رو مي‏كند، اطوار مي‏كند.

يك آيه‌اي يادم آمد: (ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلّه وَقاراً وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً)[16]، قرآن را تدبر كنيد. (أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها)[17] با فكر قرآن بخوانيد.

چرا ادب را نسبت به خدا نگه نمي‏داريد؟ چرا وقار خدا را حفظ نمي‏كنيد؟ چرا از خدا حيا نمي‏كنيد؟ چرا شرم نمي‏كنيد؟ مگر نمي‏بينيد شما را طور به طور کرده است و می‌کند؟ مگر نمي‏بينيد كه زيرو رو شده و مي شوید؟

نطفه گنديده بوديد كه يك آقاي پسنديده شديد، گوشت جويده بوديد، ؟؟؟ 36:30 امروز ديده شده‌ايد، ؟؟؟ اين بدنت، روحت هم همين‌طور است. روح نادان داشتي، دانا شدي. تو همان هستي كه در بچگي سر و كون برهنه توي مجالس معلق مي‏زدي، مي‏شاشيدي سه چهار صدا مي‏كردي، هيچ باك نداشتی. زيرا نمي‏فهميدي، فهم نداشتی. مثل حيوانات بودي، تو را با فهم كردند كه از گفتن يك كلمه نابجا شرمنده مي‏شوي. اين فهم را خدا به تو داده است و از تو هم مي‏گيرد، هم مي‏دهد و هم مي‏گيرد. بر اثر يك معصيت سخت، كه جرات بر خداي متعال كردي، مي‏گيرد، هم علم را مي‏گيرد، هم حقايق كمالي ديگر را مي‏گيرد، مي‏دهد و مي‏گيرد.

خلاصه كلام، انسان كه گُل سر كلاله ممكنات است، انسان كه مظهر القادرالمختار حضرت جبار است، انسان كه آيت بزرگ خدا است، بيشتر مورد ولايت حق است، ولايت حق در انسان بيشتر و شديدتر و مديدتر است زير و رو مي‏كند، هم جسمش را و هم روحش را و به اين، خداوند خودش را معرفي مي‏كند. اين‌جا نشسته‌اي، خيلي هم خوشحال هستي، يك وقت ديدي يك مطلب را بخاطرت مي‏اندازند، چنان غمناك مي‏شوي! در حالت غم هستی، يك مطلب را توي ذهنت مي‏اندازند، خوشحال مي‏شوي. يك مطلبی را فراموش كرده‌اي، پس از مدت‌ها هرچه فكر مي‏كني، در ذهنت حاضر نمي‏شود، يك مرتبه در ذات و نفست است، يا به الهام يا به وحي يا به انحاء ديگر، وحي و الهام، اين‌ها همه از يك وادي هستند. القاء مي‏شود بر قلب.

ناداني، دانايت مي‏كنند، ناداري، دارايت مي‏كنند، ناداري جسمي يا ناداري روحي كه جهل و علم باشد. ناتواني، توانايت مي‏كنند.

يك نكته بگويم و اين مشروط به اين است كه همگي، از يمين و يسار و وراء، همگي هر كه هر كجا نشسته سه تا صلوات بفرستد.

يك پسر خوش صدایی بود، خيلي خوش آواز، اين مشغول خواندن آواز بود، روحی، نفسی! و كيف مي‏كرده است، خوب، آدم خوش صدا از صداي خودش هم خوشش مي‏آيد، چطور كه ما از شنيدن صداي خوش خوشمان مي‏آيد، آن‌ها هم همين طور.

خاطرتان است سابق توي حمام كه كه مي‏رفتيد خواننده مي‏شديد صدايتان آن‌جا برگشت داشت، به خواندن مي‏افتاديد و كيف مي‏كرديد. او مشغول خواندن شد.

حضرت اميرالمومنين7 متوجه شدند كه اين پسر دارد مي‏خواند، صدایش زدند. اسمش «زازان» بود، داشت دل اي دل مي‏خواند و مي‏رفت حضرت صدايش كردند «زازان» بله، بيا جلو، فرمودند: اين نعمت خدا داد را چرا خراب مي‏كني؟

صداي خوب نعمتي است، جمال، صورت خوب، نعمتي است، كمالات، اين‌ها نعمت است، نمي‏شود كه منكر شد. آدم صداي خوبي داشته باشد يا صدايش خوب نباشد، زمين تا آسمان فرق دارد، از لذت بردن خودش و ديگران از او. صداي خوب را در راه خوب بايد مصرف كرد. اسكناس را توي مستراح نبايد انداخت، اسكناس را بايد به بازار آورد و جنس‌هاي اعلا خريد. صداي خوب را توي مستراح نمي‏اندازند.

فرمودند: چرا اين نعمت را كفران مي‏كني؟ چه کار بكنم؟ فرمودند: چرا آواز خواني مي‏كني؟

آوازه خواني و غنا و تغني در مذهب شيعه حرام است. بنده بايد احكام فقهي را بگويم. اسلام كه حكمش نمي‏ميرد. «حلاله حلال الي يوم القيامه حرامه حرام الي يوم القيامه»[18] آوازه خواني، و يا كش‌دار خواندن، شور خوراندن، با ويالون و دستگاهش خواندن ؟؟؟ 42:30، اين‌ها همه‌اش حرام است، هيچ معطلي ندارد، برويد در رساله‏هاي علمایتان را نگاه كنيد. متون فقهيه كه رساله عملي علمایتان است را نگاه كنيد، همه مي‏گويند: آوازه خواني و غنا حرام است، دستگاه موسيقي را شروع كردن و از پيش در آمدش و زمينه‌اش و رنگش و تصنيفش و همه همه‌اش حرام است. خواه با دهان بخوانند، بدون آواز موسيقائي، یا آلت موسيقي هم داشته باشد، سه تار باشد، تار باشد، اين آلات لهو و لعب، ويالون باشد، همه‌اش حرام است. حد هم ؟؟؟ گوش دادن به آوازه خواني‌هاي راديو حرام است، هم خواندش حرام ؟؟؟

فرمودند: چرا اين صدايت را كه نعمت الهي است، كفران مي‏كني؟ چرا آوازه خواني مي‏كني؟ گفت: چه کار كنم؟ فرمودند: بيا قرآن بخوان، «اقروا القرآن بصوت الحسن»[19]، «اقروا القرآن بلحن العرب»[20].

فواصل آيات، اين را براي فضلاء بگويم، اصلا دنيا آقايان، موسيقائي است، تمام موجودات نسب عددي با هم دارند، هر طبخ منفصلي كه داراي نسبت باشد به آن موسيقي گويند، نبض شما موسيقائي است، بدن شما موسيقي است، دنيا تمام آن، اعدادي است كه نسبت به هم دارند، آن وقت فواصل آيات قرآن با آهنگ عرب، نسبت خاص دارد، لذا با آهنگ حجاز خواندن، تاثير قرآن بيشتر است. قرآن را ديگر «ابوعطا» نخوانيد، دعاي سحر را «همايون» نخوانيد، التفات فرموديد؟ مناجات با خدا را به صورت خوانندگی و رقاصي نخوانيد. هر معنايي و هر حقيقتي يك جسد و ظاهر متناسب دارد. دعاي «اللهم اني افتتح الثناء بحمدك»[21] را با بيات ترك نمي‏شود خواند، با دستگاه سه گاه نمي‏شود خواند، قرآن را هم همین‌طور. «اقروا القرآن بلحن العرب» مخصوص لحن حجاز است كه موسيقائي آهنگ‌ها با فواصل آيات متناسب است، لذا تاثيرش هم بيشتر است.

حضرت فرمودند: قرآن بخوان. گفت: معذرت مي‏خواهم قرآن بلد نيستم. يك حمد و سوره‌اي پدر و مادرش يادش داده بودند، ديگر دبستان كه قرآن تعليم نمي‏كنند، دبيرستان تعليم قرآن ندارد، دانشگاه با قرآن سر و كاري ندارد، دانشگاه زبان انگليسي مي‏خواهد، دانشگاه علوم رياضي مي‏خواهد، چه کار به سوره بقره و آل عمران دارد؟ هيچ دانشگاهي ديده‌ايد كه ساعاتي هم به قرائت قرآن اختصاص داده باشد؟ وارد اين بحث نمي‏شوم.

گفت: من قرآن بلد نيستم، يك حمد و قل هو الله، بابا و ننه‌ام يادم داده‌اند. حضرت فرمودند: دلت مي‏خواهد بلد بشوي؟ عرض كرد، بله كور ار خدا چه مي‏خواهد؟ دو چشم بينا. حضرت فرمودند : بيا جلو. آمد جلو.

اي خوشا آن برق خلص.

آمد و گوشش را جلو آورد.

شما هم گوش خود را جلوي دهان امام زمان7 ببريد. امام زمان7 شما هم علي ابن ابي طالب7 يك هزار و چهار صد سال پيش است اين يادتان باشد، آن علي ابن ابي طالب7 هم در مجلاي امام زمان7 شما جلوه‌گر است.

آمد جلو، حضرت دو سه تا كلمه فرمودند. نه او فهميد چه گفتند و نه مفهوم ما بود.

اين هم يك بحث علمي‏دارد، اگر زنده ماندم اوقاتي كه به علي ابن ابي‌طالب7 رسيدم، يك گوشه‌اي از اين پرده را بالا خواهم زد ان‌شاءالله. دو تا كلمه گفت، چي بود؟ خودشان مي‏دانند. پسر عقب گرد كرد، ديد از باء بسم الله سوره الحمدلله تا سين والناس سوره قل اعوذ برب الناس، سي جزء را تماما از حفظ دارد و بر خاطرش نقش بسته است.

خداي متعال اين كار را مي‏كند به دست اوليائش به دست خلفائش، جانشينان برگزيده‌اش تا بدانند. شما تجار همه جنس‌هاي خود را نمي‏توانيد توي مغازه خود بياوريد، مغازه‌تان كوچك است، سه در چهار، چهار در پنچ است، پنچ در شش است، شش در هفت است، بزرگتر كه نيست، ولي جنستان خيلي است، اين جنس‌ها را چه کار مي‏كنيد؟ اين جنس‌ها را در انبار مي‏بردند و براي نمونه از هر جنسي يك توپ يا يك تكه به مغازه‌تان مي‏آوريد، اين نمونه انبار است.

كمالات در خزانه غيب خدا مدفون است. التفات فرموديد؟ (وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم)[22] در خزانه غیب خدا، ؟؟؟ 49:40 جنس علم است، جنس قدرت، جنس رحمت، جنس رافت، جنس هيمنت، جنس مومنين، جنس مهيمنيت، اين جنس‌ها، جنس محبت، جنس ؟؟؟ كليه اين اجناس در خزانه غيب خدا، مدفون است.

آن وقت براي نمونه، در اين نشئه، در دكان دنيا، يك نمونه مي آورند، نمونه‌ كيست؟ علي‌بن ابي طالب7 است، نمونه‌ کیست؟ حضرت خاتم الانبياء ابوالقاسم محمد9، نمونه‌ کیست؟ حضرت بقيه الله7، كه خدا به اسم اعظم اعظمش در قرآن به زودي چشم شما را به جمالش روشن بفرمايد و دست‌هايتان را به دامنش برساند.

به يك لحظه، دانا مي‏كند به تمام قرآن و به يك لحظه هم مي‏گيرد و از خاطرات محو مي‏كند. اين ولايت خدا بر ما است. به اين ولايت، خودش را به ما معرفي مي‏كند. راست بگو، آیا خودت خودت را نگه داشته‌اي؟ آیا خودت خودت را حفظ مي‏كني؟ چرا نمي‌تواني فقر را از خودت دور كني؟ چرا نمي‏تواني جهل و ناداني را از خودت دور كني؟ همان‌طوري كه فقر خارجي را نمي‏تواني از خودت دور كني و بايد ما فقر تو را برطرف كنيم، همان‌طور هم فقر قلبي خودت، ناداري و ناتواني قلب را، ما هستيم كه زير و رو مي‏كنيم.

از اين ره هر دم آيد كارواني در اين تن هر زمان پويد رواني

در اين دلش ؟؟؟52:40 بجوشد از دل سنگ زهر سر چشمه‌اي آب رواني

ثناء حضرت حق را به هر شاخ بود هر برگ گل رطب اللساني

انا الفاني هو الباقي بر آرد زهر سو هر نفس تسبيح خواني

معرفي خدا بر ما به ولايتش، عصاره و خلاصه‌اش ؟؟؟ 54:40 خدا ولي ممكنات است، ولايتش بر بشر اظهر است، اشد است، و اتم است. و به ولايتش بر بشر، بشر را زير و رو مي‏كند، درون و برون، در ظاهر و باطن، در ملک و ملكوتش خودش را به ما معرفي مي‏كند.

تو به من دارا هستي، حاج آقا، تو به من دانا هستي آشيخ، تو به من توانا هستی پادشاه، تو به من مهرباني ننه و بابا، مهر و محبت شما به اولادتان، اين سايه‌اي از مهر من است که به شما عطاء كرده‌ام. ؟؟؟ 55:30 علم و دانائي تو، سايه‌اي از علم و دانایی من است كه به تو عطا كرده‌ام. توانائي تو، دانائي تو، غناي تو، یک سايه‌اي از غناي من است كه به تو عطا كرده‌ام. (هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِساب)[23] به این خودش را معرفي مي‏كند.

خدايا به جمال و جلالت، خدايا به ولي اعظم امام زمانت قسم مي‏دهیم لحظه به لحظه عرفان حقیقی ما را به ذات مقدس خودت افزون‌تر فرما.

ما را با خودت بيش از پيش آشنا فرما.

؟؟؟

اين تعبير مال من است، از كسي هم نشنيده‌ام، مزه عمده‌ غذا به نمكش است، شما جوجه فرد اعلا را تهيه بفرمائيد، نمك نزنيد، حال تهوع و استفراغ به شما دست مي‏دهد. پلو فرد اعلاء داشته باشيد، نمك نداشته باشد، ميل نداريد. هر چيزي از خوراكي‌ها نمك به آن بزنند، خوشمزه مي‏شود.

همين‌طور ملاحت ؟؟؟ 56:50 اگر ؟؟؟ داشته باشي تمام كمالات را داشته باشد اما نمك نداشته باشد، مورد توجه تو قرار نمي‏گيرد. معنويات هم همين‌طور است، علم هم همين‌طور است، مجالس روحاني هم نمك دارد، اگر نمك‌ داشت، خوشمزه مي‏شود، اگر بي‌نمك شد بد مي‏شود.

علم، طعام است (فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِه)[24] ای، «الی علمه»، در روايت است. همچنان‌كه طعام جسماني نمك لازم دارد، طعام روحاني هم نمك لازم دارد. نمك طعام روحاني، توسل به امام حسين7 است.

من آن انجمن روحاني كه در آن توسل به امام حسين7 نشود، آن را با نمك نمي‏دانم. از اين فوكولي‌گري‌ها هم در روضه امام حسين7 خوشم نمي‌آيد، بايد روضه حسابي خواند و حسابي هم گرياند و اشك از چشم مردم گرفت. چشمي‏كه بر امام حسين7 گريه نكند، واللهِ آن چشم شقاوت دارد، نكبت دارد. چشمي‏كه بر امام حسين7 گريه كند آن چشم نورانيت و جلا و صفا دارد.

سر از عشقت تهي

يا ابا عبد الله الحسين7

سر از عشقت تهي در گور بادا هر آن چشمي‏ نگرید كور بادا

راست مي‏گويم جانماز آب نمي‏كشم. احتياجي هم به شما ندارم. من در دهه محرم، شب و روزي اگر بگذرد و العياذ بالله اگر گريه نكرده باشم در آن شب و روز بايد به بنده خطري برسد، آن شب و روز بر من شوم است، بايد گريه كنم.

مجلس روضه‌اي كه گريه نگيرم و يا خود من گريه نكنم آن مجلس نمك ندارد. و بايد بگويم و بگوئيم.

حسين7 دين را نگه‌داشت، حسين7 مذهب شيعه را نگه‌داشت. حسين7 ؟؟؟ 1:00:05 بر ما منت روحاني و جسماني دارد. ما بر امام حسين7 گريه نكنيم! خاك بر سر من!

؟؟؟

مهيا باشيد، هركه دارد هوس كربلا بسم الله.

قافله را ببنديد.

؟؟؟

برويم كنار گودال قتلگاه، خانمي‏ روضه مي‏خواند، گوش‌هاي خودتان را باز كنيد، روضه‌اش را بشنويد. اهل علم شما بلند بنالید، تا ديگران از شما ياد بگيرند.

؟؟؟

معنی کنم، همه بلند بناليد، ناله بلند و به پيشاني زدن حيا ندارد.

صدا مي‏زند، قربانت برود خواهرت زينب3، قربانت برود خواهرت كه با دل پر غصه از دنیا رفتی، قربان لب تشنه‌ات. ؟؟؟

به حق مولانا الحسين المظلوم7 و باخته المظلومه

با چشم‌های گریان و دل‌هاي سوزان

ده نوبت به درگاه خداي سبحان، بلند

يا الله!

خدايا به آن سينه سوخته دختر اميرالمومنين7 و اشك‌های ريزانش، همين ساعت امر ظهور امام زمان7 را اصلاح بفرما. دیده‌های گريان ما را به ديدارش خندان فرما.

دل‌هاي غمگين و شكسته و محزون ما را به ظهور آن حضرت با نشاط فرما.

قلب مبارك آن بزرگوار را از ما راضي بفرما.

سايه ولايت حضرتش را بر سر ما و همه شيعيان، بلكه بر مسلمانان جهان مستدام بدار.

همه را در پناه آن بزرگوار از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‏اي حفظ فرما.

مشکلات ما را حل و سهل و آسان فرما.

گرفتاری‌های ما را از هر ردیفی است، برطرف بفرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما.

قرض مقروضین ادا فرما.

؟؟؟ 1:05:00

بیماران را شفای خیر عطا بفرما.

بیماری نافهمی و نادانی را از ما دور گردان.

به حق محمد9 و الش: کسانی‌که این مسجد را ساختند، و لو یک آجر کمک کردند، کسانی‌که در این مسجد بندگی کردند، و لو یک یا الله گفتند، در تمام این مدت‌های گذشته، همه آن‌ها را غریق رحمت بدار.

از ثواب‌های جلسات ما بهره وافی به آن‌ها برسان.

حاضرین مجلس ما، غیر از آن‌چه گفتیم هر حاجت شرعی دارند روا بفرما.

بالنبی و اله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.


[1] شوری : 28
[2] بقره : 257
[3] شوری : 28
[4] مائده : 55
[5]
[6] آل عمران : 26
[7] یس : 68
[8]
[9] بقره : 156
[10]
[11]
[12]
[13] حج : 5
[14]
[15] یس : 77
[16] نوح : 13
[17] محمد ص : 24
[18]
[19]
[20]
[21]
[22] حجر : 21
[23] ص : 39
[24] عبس : 24
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:53 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 4
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(ان الانسان ليطغي ان رآه استغني)[1]

همه ما به حسب طبع اوليه خودمان منهاي لطف خدا، همه فرعون هستيم، همه. فرعون نامش بلند شده است، ما همگي همان هستيم ولي گمنام، چيزي كه هست،

؟؟؟ 0:0

آن توانايي و آن استغنا و بي نيازي كه در فرعون بود، در ما نيست. كه اگر در ما هم ذره‌اي از آن بي‌نيازي پيدا شود، آن تفرعن و تكبر و سركشي و طغيان و تعدي، و هرچه که بخواهی اسمش را بگذاری، در ما هم هست و اين يك سر علمي‏ دارد، كه اين‌جا نمي‏توانم مفصل بيان كنم، از جهت اين‌كه اكثريت مجلس اصطلاحات علمي ‏را نمي‏دانند و استعداد درك اين مطلب را كاملا ندارند، لهذا نمي‏توانم مبسوط و مفصل بگويم. ولي اجمالا اشاره‏اي مي‏كنم.

سر علمي این مطلب، اين است كه جوهر ذات ما، ذات وجودي، نه ذات ماهوي، بسيار قوي است، خيلي قوي است. ما او را ضعيف كرده‌ايم، موا در بدنش انداخته‌ايم مثل يك شير ژيان كه دست و پايش را محكم در قفسي بسته باشند به زنجير. يا مثل شاه‌بازي كه بال‌هاي شاه‌پر او را بسته باشند. ما اين چنين هستيم. دست و پای ما بسته شده است، زنجيرها و ريسمان‌هاي زيادي به گردن ما و به دست ما و به پاي ما افكنده‌اند، اگر اين‌ها باز شوند خواهيد ديد كه شما چه شه‌باز عجيبي هستيد و چه پرواز عجيبي داريد و چه قدرت و نيروي داريد.

يكي از این‌ زنجيرها، چشم است كه پاي ما را چنان بسته است و چنان ما را ضعيف كرده است كه با ديدن يك زن خوش‌رو خود را مي‏بازيم، اسير او مي‏شويم، با ديدن يك ظاهر، ؟؟؟ 3:30 ایمان خود را و مال خود را را و هستي خود را به باد مي‌دهيم. اين يك زنجير.

يك زنجير، زنجير گوش است، با زنجير گوش، محكم بسته شده‌ايم، ضعيف، بلكه ضعيفه شده‏ايم، با دو تا آواز خوش، دل را از دست مي‏دهيم. با دو تا كلمه درست از جا در مي‏رويم، با دو تا كلمه دروغكي خاضع و خاشع مي‏شويم.

زنجير شكم! بر پدر اين شكم بد لعنت! مخصوصا كه آدم پيرمرد مي‏شود، هوس هم پيدا مي‏كند مثل زن‌هاي باردار! دين، ايمان، مذهب، همه را در راه شكم به باد مي‏دهد. جان خود را، هستي‌ خود را، شرف خود را.

زنجيرها زياد است، بالاترين زنجيرها كه طلسم دوم ما است. شكم و فرج و گوش و چشم و دهان، اين‌ها طلسم اول ما است، محكم دست و پاي ما را بسته است،

طلسم ديگري بدتر از اين طلسم، خيال است، قوه خياليه، آه، آه.

هواهای نفسانی، از همه بالاتر ریاست طلبی

6 ؟؟؟

كه آن در ما علماء بيشتر از عوام است. طلسم‌هاي ديگري هم هست كه آن‌ها گفتني نيست. اين‌ها به زنجير ما را بسته‌اند و ما را مثل موشي كرده است. اگر اين طلسم‌ها را شكستي، اگر اين بند‌ها را از دست و پاي خود باز كردي، آن وقت مي‏بيني تو چه جوهر قوي‌اي هستي.

يك قصه بگويم:

از ارسطو نقل كرده‌اند، در ميمرات است و در حاشيه قبسات ميرداماد رحمت الله عليه نوشته شده است، ولي معتمد بنده اين است كه اين مربوط به افلاطون است نه ارسطو، ارسطو اهل قال بود، اهل حال نبود، منطق را درست كرد، ايساغوجي را درست كرد، ولي اهل حال و معنا نبود، افلاطون اهل حال و معنا بود، و لذا سه دسته شاگرد تربيت كرد: مشائين، اشراقيين، رواقيين. اشراقيين افرادي هستند كه افلاطون به آن‌ها نگاه مي‏كرد و آن‌ها مطالب را مي‏فهميدند، قوه القاء داشت، آن‌ها هم قوه تميز داشتند، اين هم يك راهي است كه الان در اروپا و امريكا يك مقداري از اين كارها دارد مي‏شود. القاء فكر و التقاط فكر.

به هر جهت، افلاطون اهل اين عوالم بود، موقعي افلاطون منقطع مي‏شود يعني جامه بدن را مي‏اندازد، لباس تن را خلع مي‏كند. بايد من اين‌ها را بگويم چون در اصل گفتن من و شنيدن شما يك اثر رواني در شما خواهد داشت.

آدمي‏فربه شود از راه گوش

اين بدن، لباس شما است، شما آن را به خود پوشيده‌ايد و در پرتو حجاب اين لباس محجوب شده‌ايد، مثل اين عبا كه بنده پوشيده‌ام و اين عبا بدن من را پنهان كرده است، تقريبا بدن هم لباس روح ما شده‏ است،

با بداني كه تن آمد چون لبين رو به جولا بس لباسي را مليس

روح را توحيد الله خوش‌تر است غير ظاهر دست و پايي ديگر است

دست و پا در خواب بيني و ايتلاف آن حقيقت دان مدانش از گزاف

به هر حالت، اين بدن لباس است، همان‌طوري كه شما شب‌ها كت و شلوارتان را مي‏كَنيد و ما آخوندها هم عباها‌هايمان را تا مي‏كنيم، عده‌اي رجال الهي بودند و من ديده‌ام آن‌ها را كه از بدن و تن، خودشان را مي‏كنده‌اند. همان‌طوري كه ما عبا را تا مي‏كنيم مي‏اندازيم آن طرف و شما كت و شلوارتان را سر ميخ مي‏زنيد همان‌طور بدن را مي‏كنيد، بدن آن‌جا افتاده است، خودش روي پاي خودش است و اين مقام را مقام «خلع بدن» و «مقام تجريد» مي‏گويند. اين بچه‏هاي علقه و مضغه را كه هنوز از شكم ننه طبيعت بيرون نيامده‌اند، اين‌ها، اين حرف‌ها حاليشان نیست، بچه‌اي كه توي شكم ننه است، او از علم عالم خارج چه اطلاعي دارد؟ او از زيبائي‌هاي دنيا، از اين مناظر ادبي، ذوقي چه اطلاعي دارد؟ به بچه توي رحم مي‏خواهي حالي كني كه باغ است، گلستان است، بستان است، عمارات است، او نمي فهميد.

علماي طبيعي امروز، حتي پروفسورهاي نمره يك اروپا و امريكا، با آن‌ها دارم حرف مي‏زنم نه اين بچه‏ها. با آن پروفسورهاي نمره يك دنيا. آن‌ها را من ‏هنوز بچه مي‏دانم، و علقه، هنوز توي شكم طبيعت‌اند هنوز توي رحم ماده هستند، هنوز سر بيرون نياورده‌اند، هنوز در خواب عميق هستند. (الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا)[2]، در خواب فرو رفته‌اند. يكي از اساتيد من كه مشهور بوده است به خلع بدن و در سير تكاملي انخلاع بوده است، مي‏فرمود: آن اوايل كار بود، يك وقت نگاه كردم ديدم همه مردم لالا كرده‌اند،

خوابيده‌اند توي بستر بدن، تو فراش تن، توي لباس تن، لالائي عميق! چند نفر را ديدم كه گاهي اين‌ها سرشان را بلند مي‏كردند، يك اين‌طوري مي‏كردند، مي‏خواستند بلند شوند، دوبار مي‏افتادند، كه اين‌ها در سير تكاملي انخلاع بودند.

غرض، من ديده‌ام كسي را كه او خودش را از بدن مي‏كَند و روي پاي خودش مي‏ايستاد، عصا را ول مي‏كرد، زيرا اين بدن عصاي است. آن را رها مي‏كرد.

رجال الهي كه به پايه انخلاع مي‏رسند و روي پاي خودشان مي‏ايستند، اين‌ها جوهر خودشان را درك مي‏كنند.

افلاطون يك موقعي تجريد كرد، منخلع از بدن شد.

گفتم، در میمراد ؟؟؟ 7:20 در حاشيه قبسات ميرداماد، آن‌جا اين قصه را نوشته است و نسبت به ارسطو داده است، ولي حق آن است كه اين برای افلاطون است، بنده نسبت به افلاطون مي‏دهم.

افلاطون مي‏گويد: خودم را يك مرتبه در عالم نور ديدم. تعبير افلاطون اين است، آن‌هايي هم كه منخلع ‏شوند و روي پايشان بايستند همين حرف‌ها را مي‏زنند.

گفت: ديدم در يك عالمي‏هستم كه مملو از نور است و نور در آن‌جا موج مي‏زند، غليان دارد، مثل یک ديگ كه گذاشته باشيد بالاي آتش و جوش بيايد، اين ديگ چطور غل غل مي‏كند، چطور غليان دارد. دريايی كه طوفاني شده باشد، امواج متلاطم است، چطور موج‌ها از اين طرف به آن طرف مي‏رود.

گفت: در عالمي‏ خودم را يافتم كه در آن عالم، نور موج مي‏زد، دانایی غليان و جوشش داشت، قدرت و توانائي موج‌ها داشت، اصلا عالم، عالم قدرت بود، عالم، عالم غنا و ثروت بود، عالم، عالم علم و نورانيت بود، عالم، عالم لطافت بود. جوش مي‏زد، لطافت، نورانيت، دانائي، توانائي، غليان داشت.

گفت: من به فكر افتادم كه چطور شده است من اين‌جا آمده‌ام و در این‌جا هستم؟ به محض اين‌كه فكر كردم، يك مرتبه خودم را در بدن دیدم.

نشانه صحت بيان افلاطون همان نكته آخرش است. گفت تا به فكر افتادم که من در اين‌جا چه مي‏كنم و چطور شده كه به اين عالم آمده‌ام، يك مرتبه ديدم توي بدن خودم هستم.

راست هم می‌گوید، فکر می‌کشد و پایین می‌آورد.

شما اینچنین هستید.

به قول بچه فکلی‌ها تو پرانتز، به قول ما آخوندها بین الهلالین، يك نكته براي شما بگويم.

اين عرفا و صوفيه كه با قدم خود رفته‏اند، منقطع از ولایت ولي وقت هستند،

آخوند ملا محمد می‌گوید:

الا که با شی ؟؟؟ 11 شی

گفت پيغمبر علي را كای علي شير حقي پهلوان پر دلي

ليك بر شيري ممكن هم اعتماد اندرآ در سايه نخل اميد

اندرآ در سايه آن عاقلي كِش نداند بُرد از ره ناقلي

ظل او اندر زمين چون كوه قاف روح او سيمرغ بس عالي طواف

بايد در ظل پير رفت، بايد به ارشاد ولي مرشد رفت، بايد پيوند به شجره لاهوتي زد تا وجود ميوه شيرين پيدا كند. نوع عرفا و صوفيه اين پيوند را نزدند، بی‌خود می‌گویند. ولي وقت، پير دليل، صاحب تخت، ولي مرشد، امروز، امام زمان7 است، يعني فرزند ارجمند حضرت امام حسن عسكري7، بقيه الله في الارضيين و حجت الله علي العالمين حضرت اقدس مهدي7، امروز امير در ميخانه اوست، امروز شاهباز اوج لاهوت اوست، هركس بخواهد پرواز كند و بالا برود، بايد زنجیره‌وار خودش را به پاي او ببندد. اهل دل، فهميدید چه مي‏گويم؟ در اين تعبيراتي كه مي‏كنم عناياتي است، هر تعبير اشاره به يك شاني از شئون فیض و سلوك است.

زنگوله‌ نمی‌تواند به آسمان برود، صد هزار سال این زنگوله را یک‌جا بگذار، تكان نمي‏خورد، اما اگر آن را به پاي كبوتري بستند، كبوتر پرواز مي‏كند، اين هم بالا مي‏رود. زنگوله شو به پاي ولي وقت تا به پرواز او پرواز كني، تا تو هم به تبع او اوج بگيري، به عرش و بالاتر از عرش بروي. اين‌ها با ولي وقت پيوند نگرفتند، اين‌ها زنگوله پاي ولي وقت نشدند، اين‌ها خودشان را به شجره ؟؟؟ 14:30 ولي وقت متصل نكردند، نكردند. خيلي از صاحبان تخت این‌ها و سلاطين این‌ها سني هستند! اين شيخ ارشادی كه دم از «عمر» مي‏زند! آي‌ آی! قربانش برود ننه‌اش! آن شيخ ارشادي كه دم از «ابوبكر» مي‏زند، اگر سرچشمه «ابوبكر» و «عمر» شد دیگر معلوم است توي نهر‌ها لجن‌زار است، آب چاه كه نمي‏آيد.

آخوند ملا محمد يك چيزي مي‏گويد براي شما بگويم. او از عرفاي كامل است، به اوج مي‏رساند، كتابش را تالي تلو قرآن مي‏دانند. چه تعريف‌هايي كه مي‏كنند.

هست اشارات محمد المراد كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد

صد هزاران آفرين بر جان او بر قدوم و دَور فرزندان او

گر ز بغداد و هري يا از ري‌اند بي مزاج آب و گل نسل وي‌اند

شاخ گل هر جا كه روید گل است خم مل هر جا كه ‏جوشد هم مل است

مي‏خواهد از «عمر» باشد، مي‏خواهد از «علي7» باشد، بنده در آن سير و سلوكي كه سرچشمه از دستگاه «ابوبكر» و «عمر» بگيرد، فاتحه بدون الحمد خوانده‌ام.

برخي از اساتيد سني ‏هستند.

آن وقت:

هر كه پیرش گمره بود ؟؟؟ 16:40 سير او كر تا به جنت ره بود

آن استاد سني كه در طريقت، «ابوبكر» و «عمر» را پيشواي خود كند، او به «هاويه» مي‏رود، به زاويه حاده‏ «هاويه» مي‏رود. آگاه باشيد، اين حرف‌ها را من بايد بگويم، بايد بيدارتان كنم.

عرفاي بشر با قدم خود جلو رفته‌اند، لذا اغلب آن‌ها سرنگون شده‌اند، اغلب سرنگون شده‌اند. يك قدري هم بالا رفتند، ولي با عصاي زير دستشان، با زحمتشان، كمي ‏بالا رفتند، اما چون بي‌پير رفتن، سرنگون شدند، از همان بالا افتادند، سر و دستشان شكست.

اگر كسي با ولي وقت پيوند بگيرد، به دستگيري امام زمان7 بالا برود، او درست مي‏رود و تا سرمنزل می‌رسد، به كعبه مقصود هم مي‏رسد و بعد هم برمي‏گردد و به هدايت مردم ؟؟؟ 18:20 . نمونه اين را هم در این قرن اخير ديده‌ام.

برگردم.

عرفاي بشر چون بدون پيوند با ولي وقت به راه مي‏افتند، گم ؟؟؟ مي‏شوند. بدون زنگوله شدن به پاي شاهباز وقت، امام زمان7 می‌خواهند اوج بگيرند، يك خورده‌اي بالا مي‏روند، زمين مي‏خورند، همه ایشان.

بنده خودم اهل بخیه‌ام، اين را بدان، من اگر اين عبايم را پهن كنم، از ؟؟؟ درويش‌ها بيشتر مي‏توانم بكشم زير عبايم. آن‌قدر هم بلدم خر سواری كنم، مريد تراشي كنم، چهار تا ؟؟؟ بگويم، اين‌ها، همه را بلد هستم.

اين‌ها به زمين خورده‌اند، لذا «وحدت وجودي» مي‏شوند، لذا به «مهدويت نوعيه» قائل مي‏شوند، اين‌ها گمراه شدند، اين‌ها خوردن زمين و دست و پای آن‌ها شکسته است. يك خورده بالا مي‏روند، قدرت خودشان را مي‏بينند، خيال مي‏كنند خدا شده‌اند، خيال مي‏كنند او خداست.

كليد بزرگي را به دست شما دادم دانشمندان، براي اين‌كه بفهميد سر گمراه شدن «بايزيد بسطامي» ‏چيست؟ «ليس في جبتي سوي الله»، در اين زیر پيراهنی من، در این زير شلواري من، غير از خدا هيچ چيز ديگري نيست. بچه‏هاي مسلماني كه طبعشان به ايمان و قرآن روشن است به اين چرت و پرت‌ها مي‏خندند. چطور شده كه اين‌طوری شده است؟

يا آن كه «لا اله الا الله انا» می‌گوید، آن يكي ديگر «انا الحق» مي‏گويد، آن يكي ديگر «من خدايم من خدايم من خدايم» مي‏گويد اين چرت و پرت‌ها از کجا پيدا شده است؟ چه شده است؟

بزرگان مي‏دانند كه راه اين گمراهي چيست؟ سرچشمه اين ضلالت چیست؟ سرچشمه اين ضلالت اين است، اين‌ها يك کمی بندها را به ریاضت پاره كرده‌اند، چون رياضت بند را پاره مي‏كند. قدري گرسنگي بكش، قوه حيواني تو ضعيف مي‏شود، بند چشم پاره مي‏شود، بند گوش پاره مي‏شود، به رياضت و زحمت، و تحمل مشقت‌ها، اين طلسم ماده را شكستند. طلسم ماده را كه شكستند و بند‌ها را كه برداشتند، يك چيز عجيبي ديدند و يك پهلوان قوي دیدند. خیال کردند که خداست! نه عمو، تو خودت هستي! تو خودت هستي كه خودت را اشتباه با خدا كرده‌اي. خدا به ميليارد میليارد میليارد درجه بالاتر از اين است. تو سايه‌اي از سايه‏هاي الوهيت خدا هستي، تو سايه‌اي از قنبر علي7 هستی كه قنبر سايه‌اي است از سايه علي7 است و علي7 شاگردی از شاگردهای پيغمبر9 است و پيغمبر يك سايه‌اي است از سايه خدا.

يك کمی كه مي‏کَند، مي‏بيند خيلي قدرت دارد، به صاحب محراب و منبر اگر خطر شرعي نداشته باشد من مي‏توانم پنجاه تا جوان را بكشم تو این كار، ببرم زير عبا، آن‌ها مي‏برند زير خرقه، من می‌‏برم زير عبا، نشان بدهم به اين‌ها كه چقدر توانا هستند. یک کم زنجيرها را باز كن، توانايي عجيب داری.

ابوعلي سينا در «مقامات العارفين» کتاب «اشارات» مي‏گويد: «العارف يخلق بهمته»[3]

همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود

یک مقدار اگر قوی بشوی، با همت خودت ایجاد اشیاء در خارج می کنی، کجا هستی؟

خدا تو را مَظهر «القادر المختار» خودش کرده است. جوان‌ها گوش بدهید تا یک روزنه علمی را برای شما باز کنم.

شما مانند خدا، آیت خدا و نشانه خدا هستید در خلاقيت. همان‌طوري كه خدا به كلمه وجودي، «كُن» مي‏گويد و اشياء موجود مي‏شوند: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)[4]، تو هم همين‌طوري هستي، تو هم همین‌طوري هستي. تو هم قدرت خلاقيت ابداعي داري، در كجا؟ در مملكت خودت، در موطن نفس خودت، تا توجه به یک چيزي كردي، همان در نفس تو موجود مي‏شود. الان چشم‌هايت را روي هم بگذار، ايجاد يك باغ و گلستاني، ده فرسخ در ده فرسخ، پر از گل‌هاي ياس و ياسمن و نسترن، خيابان کشي و آبشار و آلاچق و چراغ برق و همه اين‌ها را خيال كن، فكر كن. به محض اين‌كه فكر می‌كني، همه اين‌ها در ذهن تو موجود مي‌شود، در نفس تو.

پس تو در مملكت خودت، آيت خدا هستي در مملكت خارج. همان‌طوري كه خدا به كلمه وجودي، «كُن» كه مي‏گويد، اشیاء موجود مي‏شود، فلك و مَلك، ماده و مُده، زمان و مكان، همه عوالم به كلمه وجودي الهي، كه امر و فرمان خدا است، موجود مي‏شود، تو هم همان‌طوري در مملكت خودت. تا توجه به يك چيزي كردي، آن موجود مي‏شود و وجود او بسته به توجه تو است، تا تو متوجه هستي، او هم هست، همين كه منصرف شد فکر تو و خاطرتو، او هم مي‏رود، در ذكر حكيم، مي‏رود آن‌جا كه عرب «نِي» انداخت.

حالا، اگر نفس قوي شد، اگر روح قوي شد، اگر طلسم‌ها را پاره كرد، اگر بندها و زنجيرها و كُنده‏ها را از پاي خود جدا کرد، عين همين عملي را كه در مملكت خودش مي‏كند، در خارج مي‏كند. هيولاي كل، به قول فلاسفه، در فرمان او مي‏آيند.

الان تو فكر كن، در نفس خودت، يك عمارت پنج طبقه، فوري موجود مي‏شود. اگر قوي شدي، اگر توانستي از مملكت خودت كه بدن است، دست بیاندازي و مملكت‌هاي هم‌جوار را هم در اختيار بياوري، در خارج بیاوری، با يك توجه، یک عمارت در خارج درست مي‏كني، و آن عمارت خارج، قائم به توجه تو است.

شير پرده امام رضا7، كه در مجلس هارون بوجود آمد و آن فرد را خورد، از اين رديف بود. هارون خواست امام رضا7 را خجل كند!

؟؟؟ 29 جسمانیان جانب قلعه ؟؟؟ روحانیان

مردیکه مي‏خواهد با توپ و تفنگ دژ روحاني را بکوبد. عمو، دژ روحاني با اين توپ و تفنگ مادي كوبيده نمي‏شود، او اسلحه روحاني لازم دارد.

خواست امام رضا7 را بکوبد. يكي از اين جادوگر‌ها را آورد، گفت: اين پسر عموي ما را خجلش كن، دلم مي‏خواهد شرمنده بشود، گفت: خيلي خوب. مثل سحره فرعون، كه فرعون براي كوباندن حضرت موسي7 آورد، سحره گفتند: (أَ إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبين)[5]، گفتند: اكر ما غلبه كرديم، پول و پاداش و مزدي هم هست؟ گفت: بله، منصب به شما مي‏دهم، حقوق ديواني براي شما قائل خواهم شد.

خيال كرده‌اند با اسلحه جسماني مي‏توانند دژهاي روحاني را ؟؟؟ 30:20

گفت: چشم.

نان جلوي حضرت گذاشته بودند، سر سفره بود. حضرت دست بردند كه نان را بردارند، سحره عملي كردند و به هوا رفت. فضول‌ها خنديدند. کف زدند، و اين به مقام حضرت خيلي برخورد كرد. دست برد روي آن نان ديگر، باز همان عمل سحرآميز را كرد، در مرتبه سوم ديگر حضرت متغير شدند، ماذون شدند از قبل خدا كه از اين بي‌حياء كيفر بكشند.

پرده‌اي آن‌جا بود که عكس شير داشت، نگاهي به پرده كرد، فرمودند: بگير اين دشمن خدا را. يك شيري پشمالو، شيري غضبناك، يك شير گردن كلفت، نه مثل اين شيرهاي ماده باغ وحش، اين‌ها شير پير هستند! يك شير عجيبي، چنگال انداخت، دهان را باز كرد، يك لقمه چرب و نرمش كرد.

در مجلس ما، اهل علم و اهل فضل زياد هستند، معمم و غير معمم، دلم مي‏آيد كه بعضي حرف‌ها را اشاره كنم و بگويم. يك كلمه اين‌جا بگويم.

آقايان اهل علم! نقشي كه در آن پرده بود، آن نقش به هم نخورد، خود پرده هم از جا كنده نشد.

خوب نكته علمي ‏را دقت كنيد.

وقتي حضرت اشاره به آن كردند و به او فرمودند: بگير اين دشمن خدا را، شيري مجسم شد، آن هم شير پشمالو، غضبناك، گرسنه كه دهان را باز كرد و يك لقمه، مثل جوان‌ها كه از ورزش‌خانه بيرون مي‏آيند و با يك چنگال يكديگر را بلند مي‏كنند، آن شیر هم طرف را يك لقمه كرد.

آیا پرده پاره شد؟ نه، آیا نقش پرده كنده شد؟ نه، چه شد؟ اين شير بعد كجا رفت؟ از كجا آمد؟ به كجا رفت؟ هيچ در اطراف اين فكر كرده‌ايد؟

حالا من رمز آن را به شما مي‌گویم.

به آن پرده كه اشاره كردند، آن شير را امر نفرمودند، آن نقش هم تكان نخورد. شير به توجه حضرت در خارج درست شد. هر چيزي يك ماده و يك صورتي دارد، غير از ماده و صورت فلسفي. ماده در صورت عاميانه خود ما. شكل لازم دارد، صورت عرضي نه جوهري. تمام اين عالم ماده است، همه. حرف من هم ماده است، روح من هم ماده است، جسم من هم ماده است، دنيا هم ماده است، آخرت هم ماده است، بهشت هم ماده است، حورالعين هم ماده است، ماسوي الله و ماسوي، عالم اظله، بقيه همه ماده هستند، همه، همه، بقيه ماده هستند.

حضرت به توجه‌اش يك شكل به ماده خارجي دادند، آن شد شير و قائم به توجه حضرت. تا حضرت متوجه بودند، او هم آن‌جا مشغول كار بود، حضرت توجه خود را كه منصرف فرمودند، شير رفت به جاي اولش، «العارف يخلق بهمته»[6].

گفتم که ابوعلي سينا در مقامات العارفين کتاب اشارات مي‏گويد.

انسان خيلي قوی است، خيلي. به شرطي كه اين طلسم‌ها را پاره كند.

؟؟؟ 36:10

انسان نه چند صورت بي معنا را انسان نه بلغم و دم و صفر را

خون، بلغم، صفراء، گوشت و پوست، آیا انسان اين‌ها است؟

اين شلغم‌ها را انسان نگيريد، يك حيوان بگيريد، بنده خودم را و امثال خودم را مي‏گويم، شما كه ملك هستيد، الحمدلله.

سعدی می‌گوید:

اگر آدمي‏ ‏به چشم است و زبان و گوش و بيني چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

طيران مرغ ديدي تو ز پاي بند شبهوت بدر آي تا ببيني طيران آدميت

خور و خواب و خشم و شهوت ؟؟؟ و جهل و ظلمت حيوان خبر ندارد ز نشان آدميت

نوعا انسان وجود ندارد.

انسان نه چند صورت بي معنا را انسان نه بلغم و دم و صفراء را

؟؟؟ 38 و شجر و وادي و آن آتش و تكلم و اصغاء را

از سوز سينه و دل انسان بين نار و درخت و سينه سينا را

وجودت جز طلسم جادوئي نيست بزن بشكن طلسم جادوئي را

؟؟؟

انسان را انسان مي‏گويند زیرا از انس مشتق شده است، چون سريع التانس است، زود به هر عالمي ‏انس مي‏گيرد.

به سر مبارک خومدم که پدرم خاک شیر نبات خرج کرده است تا بزرگ شدم، بنده آقایی می‌کردم.

بنده يك وقتي بود كه تمام خوراك‌هايي كه مادرم مي‏پخت، با اين‌كه مادرم در طبخ خيلي مسلط بود و نزد همه احترام داشت، با بعضي از آقازاده‏هاي مشهد رفيق بودم، رفيق ناجنس آدم را تلف مي‏كند، آن‌ها آقازاده بودند و ما رعيت‌زاده، خوراك‌هاي گوناگوني را كه آن‌ها مي‏خورند و من با آن‌ها می‌خوردم باعث شده بود که ديگر خوراك‌هاي منزل خودمان لذت نداشته باشد. مادرم نوعا در عذاب بود، بهترين پلوها را، بهترين خورشت‌ها را مي‏پخت، اصلا من لذت نمي‏بردم، چون من با غذا‌هاي خانه‏هاي اعيان و اشراف عادت كرده بودم.

به جان خودم، در 45 سال پیش، بلکه در 50 سال پیش، بنده ؟؟؟ آلمانی ؟؟؟ 41 در 45 سال تا 50 سال پیش، بنده شلوار ؟؟؟

خدايش رحمت كند، همان سال اول يا دوم، يك شب زير كرسي با پدرم و مادرم بودم، برادران كوچكم هم نشسته بودند، پدرم صدا كرد: بابا محمود! به همان لهجه خراسانی! نه به آن شوري شور و نه به اين بي نمكي! نه به آن دور و تنبك زدنت، نه به اين زينب و كلثوم شدنت!

يك وقت به خودم آمدم، ديدم كلاه سرم ؟؟؟، عمامه كرباس طبسی، پيراهن كرباس گنابادي، قبا كرباس، شلوار كرباس، جوراب پای من مشهدي، عباي من هم عباي بافت كرماني. تمام لباس‌هاي من به قدر پول همان يك پوتين من نمي‏شد، به قدر پول يك ؟؟؟ 42:40، و مادرم از دست من به امان آمده بود و مي‏گفت: ننه محمود! رمقت از بين مي‏رود، بگذار يك غذاي حسابي و خوبي براي تو بپزم.

مي‏گفتم: خير. نان ارد شيره مي‏خوردم و برنج بي‌روغن.

به جان عزيز خودم، همان لذت‌هائي كه از آن خوراك‌ها مي‏بردم از اين هم مي‏بردم، همان كيفي را كه از آن لباس‌هايي كه مي‏پوشيدم، مي‏بردم، از اين كرباس‌ها هم مي‏بردم. انسان سريع التانس است، زود مي‏تواند به هر عالمي ‏انس بگيرد. بي‌خود اين همه وقت و جوش زدن ندارد، دنبال سر بيا، شش تا را هفت تا كن، هفت تا را ده تا، تقي را ببين، نقي را ببين، چهار باغي را ببين، به در بزن، به ديوار بزن، چه خبر است؟ مرگت نگيرد.

با يك لقه نان و ماست، آدم سير مي‏شود و لذت مي‏برد از آن نان، همان لذتي را كه شاهزاده‏ها از خوراك‌هاي سلطنتي مي‏برند. ده روز زحمت دارد، پانزده روز زحمت دارد، ده روز بر خودت گوارا كن، از آن لذت مي بري، همان لذتی را كه از پيراهن فاستونی لندني انگليسي، متري دويست توماني مي بري. ده روز به خودت زحمت بده، خدا شاهد است همان لذتي را كه از قالي عالي كرماني مي‏بري، همان لذت از پلاس هم مي‏بري.‌ این‌قدر حرص و جوش مي‏زني، اين قدر خلاف شرع، خلاف وجدان، خلاف عقل، خلاف عرف، كه چي؟ گردن شكسته!

انسان سريع التانس است، زود به هر مرحله و عالم، ‏انس مي‏گيرد.

وقتي‌كه اين‌طور شد، قناعت را پيشه بگير، فكرت هم راحت است.

مردم پنجاه سال پيش، يك هزارم ثروت مردم امروز را نداشتند، شاهد این مطلب هم پيرمردهاي مجلس است. ثروت امروز فوق‌العاده شده است، اصلا مملكت پر از پول شده است، هر كس بخواهد حرف بزند خلاف مي‏گويد. دليل آن؟ اين ساختمان‌هايي كه از شمیران تا توپ‌خانه ساخته شده است، ساختمان‌هاي ده ميليون توماني، بيست ميليون توماني، سي میليون توماني، پنجاه میليون توماني، نه يكي، نه دو تا، نه ده تا، نه صد تا، نه هزار تا، نه ده هزار تا، اين‌ها پول است.

بازار مملو از پول شده است، مثل سیل شده است، شاهد آن سرقفلي مغازه‏ها است. يك میليون، دو ميليون سر قفلي پيدا كرده است، باید دو میليون فروش داشته باشد تا سرقفلي پيدا کند، اگر پول نباشد ؟؟؟ 46:40

ثروت مردم امروز، پنجاه برابر ثروت مردم پنجاه سال قبل شده است و خدا شاهد است يك پنجاهم راحتي مردم پنجاه سال قبل را ندارند، ندارند! فكرها مضطرب، قلب‌ها منقلب، همه دچار چه كنم؟ چه كنم؟ همه در فكر هستند. چرا؟ براي اين‌كه آن‌ها قانع بودند، اين‌ها را آز و حرص و طمع گرفته است.

برگردم.

انسان سريع التانس است، زود انس پيدا مي‏كند. يك خورده فشار بياور به خودت.

ملامحمد می‌گوید:

هست حيواني كه نامش اُسغر است او به زخم چوب، زفت و لمترست

تا كه چوبش مي‏زني به مي‏شود او ز ضرب چوب فربه مي‏شود

نفس انسان اُسغري آمد يقين كو به زخم رنج زفتست و سمین

روح تو اسغر است، اسغر يك حيواني است، وقتی چوب به او مي‏زنند باد مي‏كند و چاق مي‏شود، رهايش كه مي‏كنند لاغر و باریک مي‏شود. روح تو همين‌طور است، چوب به آن بزن، چاق مي‏شود، گرسنگي به او بده، چاق مي‏شود. ماه رمضان روح تو چاق مي‏شود، بدن لاغر مي‏شود، روح و بدن متعاكس در حكم هستند، اين در فلسفه متعاليه به چند برهان ثابت شده است. آن‌كه بدن را چاق مي‏كند، روح را ضعيف می‌کند و لاغر مي‏كند، آن‌كه روح را چاق مي‏كند، بدن را ضعيف و لاغر مي‏كند. كم بخور، كم بخواب، كم حرف بزن، كم مستحب شب جمعه به عمل بياور! شب شنبه را هم شب جمعه نكن، شب يك‌شنبه را هم شب جمعه نكن. بعضي از مومنين همه شب‌ها، برای آن‌ها شب جمعه است و هر شب جمعه برای مثل سيد‌ها سه تا شب جمعه است، چهار تا شب جمعه است! قربان جدتان بروم.

به هر حالت، قدري كمتر مستحب شب جمعه را به عمل بياور، قدري كمتر بخور، قدري كمتر بگو. اين‌ها فشاري است كه بر اسغر نفس وارد مي‏شود، قوي مي‏شود.

قوي كه شد، از مملكت خودش به مملكت خارج تعددي و سرايت مي‏كند. در اين آقا هم تصرف مي‏كند، در اين چوب هم تصرف مي‏كند. و اين دائر مدار دين نيست، هشيار باشيد. اين مطلب مربوط به دين نيست، بي‌دين هم كه اين كار را بكند، قوت و قدرت روحش نمايان مي‏شود، غل و زنجير را از دست و پاي خودش كه باز كند، شیر به حركت و جنبش در مي‏آيد، گفتم همه شير هستند.

ما همه شيران ولي شير عَلم حمله ما از باد باشد دم به دم

حمل ما از باد و ناپيدا است باد

قوه غيبي، «بحول الله و قوته اقوم و اقعد».

حمل ما از باد و ناپيدا است باد جان فداي آن‌كه ناپيداست باد

به هر حالت.

اگر کسی بي‌دين باشد و در رياضت بكشد، قوي مي‏شود. قوي مي‏شود مي دانيد يعني چه؟

نكته حساس و لطيفي كه امروز براي فضلاء عرض كردم، اين است:

قوي مي‏شود، يعني سنگ از روي دست و پاي روح برداشته مي‏شود و قوه ذاتي روح نمايان مي‏شود. قوت ذاتي كه خدا عطاء كرده است، این شاه‌باز، شه‌پر، آزاد می‌شود و به پرواز در مي‏آيد، مي‏خواهد مومن باشد، مي‏خواهد كافر باشد. فرق ندارد.

این جوكي‌هاي هند، اين‌ها اُسغر‌کش هستند. فشار روي نفس مي‏آورند، چطور هم فشار مي‏آورند! يك سال مي ايستد روي يك قدم، دستش را اين‌طوري نگه مي‏دارد، خاك مي‏ريزد روي دستش و بذر هم روي خاك مي‏اندازد، آبياري از آب باران می‌شود، سبز می‌شود! يك سال روي يك پا ايستاده است، دستش هم اين‌طوري كرده است، تا روي دستش گندم یا یک دانه دیگر سبز شود، خیلی ریاضت است، اين خيلي فشار به نفس است. البته مشروع هم نیست. اين‌ها خلاف شرع است.

اما نفس مرد قوي مي‏شود، آن‌نان قوي مي‏شود كه بر افكار اشخاص تسلط پيدا مي‏كند، بر منويات قلوب آن‌ها آگاهی پیدا می‌کند، مشكل گشائي آن‌ها را مي‏كند.

و از اين رديف، بنده براي اين‌كه دروغ نگفته باشم بيش از صد محل ديده‌ام، ديده‌ام، نه این‌که شنيده‌ام.

فلان مرتاض، فلان رياضت را كشيده است، يك مشت زده، يك بند را از نفس باز كرده است، يك اثر وجودي پيدا كرده است. آن مرتاض دیگر، يك اثر ديگر، آن يكي ديگر، يك اثر ديگر. این‌ها را من ديده‌ام.

نفس انسان اسغري آمد يقين

آن را فشار بده، قوي مي‏شود، قوي مي‏شود به اين معنا است: بندها برداشته مي‏شود قوت ذاتي‌ آن نمايان مي‏شود. عرفا و صوفيه بشر، چون پيوند با ولي وقت نگرفتند، همان‌طوري‌كه گفتم ؟؟؟ 54:30 با پر شيخ نپريدند، زنگوله‌وار به پاي شاهباز لاهوت خودشان را وصل نكردند.

شاه‌باز لاهوت، ولي مرشد، پیر صاحب تخت، پیر دستگير، امروز، امام زمان7 است، امام زمان7 است. هركس به او پيوند گرفت و زير سايه او سير و سلوك كرد، او به كعبه حقيقت و سر منزل واقعيت مي‏رسد و درست هم بعد بر مي‏گردد و دستگيري مي‏كند.

آقايان نكردند، تعارف نداريم. سرسلسله، بايزيد بسطامي‏است، معروف كرخي است، امام زمان7 نيست. امام زمان7 براي آن‌ها چرت است. در كدام يك از اين سلاسل، اهل فن و اهل اطلاع، می‌فهمید که چه می‌گویم! در كدام يك از اين ؟؟؟ سلاسل مي‏رسد به امام زمان7 که سرسلسله باشد؟ كو؟ كجا است؟ نشان بدهيد.

يا به معروف كرخي است يا به بايزيد بسطامي ‏است، همين‌ها، يك سلسله از سلاسلي كه امروز بر روي زمين است، از سلاسل معروفي كه هستند، ؟؟؟ 56 داوودی آن‌ها، ذهبی آن‌ها، ؟؟؟ سلسله‌ای را پيدا نمي‏كنيد كه سرسلسله‌اش امام زمان7 پسر امام حسن عسکری7 باشد. و حال اين‌كه ولي مرشد امروز، امام زمان7 است.

پس پيوند با ولي وقت ندارند. چون پیوند با ولی وقت ندارند، رياضت مي‏كشند، قدري هم زنجيرها را از دست و پاي روح خود باز مي‏کنند، ولي بعد به گمراهي مي‏افتد، به بيغوله‏ مي‏افتند. اشتباه می‌کنند.

خودش را مي‏بيند، خيال مي‏كند خدا است، چون قدرت ذاتي خودش را مي‏بيند، خيال مي‌كند خدا شده است، نه بدبخت، اين تو هستي، اين تو هستي، ؟؟؟ 57:10 تو خودت هستي.

تو با اين قدرتي كه مي‏بيني، كه اگر بخواهم شرح قدرت‌ها را بدهم، مثنوي هفتاد مَن كاغذ بشود. ان‌شاءالله در روزهايي كه در مورد امامت و ولايت خواستم صحبت كنم، يك پرده روشن‌تر این حرف‌ها را به عرض شما خواهم رسانيد.

اين خودت هستی بدبخت. خدا؟ تو نسبت به سايه سايه سایه خدا هم نسبت صفر به رقم نُه داري. كجا هستي؟

اين را فهميدي. حالا، این مقدمه شد براي حرفي كه برای فردا است. انسان اگر مهارش نكنند، روي قدرت ذاتي كه دارد طغيان مي‏كند. اول طغيانش اين است كه خودبين مي‏شود. مي‏گويد: من خدا هستم، پرچم من بالاتر از پرچم محمد9 است.

غلط کردی! ای موش! مورچه! پشه! پرچم تو بالاتر از لواء محمد9 است؟ ؟؟؟ 59 اگر آن را ؟؟؟ بدانیم تو را قابل این‌که ؟؟؟ بدانیم نیستی، ؟؟؟ یک کمی در خودش قدرت را دیده است، خودش را گم کرده است، طغیان نفسی کرده است. (كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى)[7] سر این‌که از آن عالم به این عالم آمده‌ایم، همین است.

حالا این مقدمه را داشته باشید، نتیجه و ذی‌المقدمه ان‌شاءالله برای فردا باشد، شما زنده، بنده هم اگر تصدق سر شما زنده ماندم، فردا ذی‌المقدمه این مقدمه را به عرض شما می‌رسانم.

خدایا به کبریائیت تو قسم است، به ما حال بندگی بده.

به عظمت تو قسم است، ما را ذلیل و خاضع به درگاه خودت بفرما.

به اِنیت و اَنانیت تو قسم است که انانیت و طغیان نفسی را از ما دور گردان.

قال انصبونی و جدی احمد ؟؟؟ 1:01:01

؟؟؟ بحرالعلوم

؟؟؟ ما قال فی و لم ؟؟؟

یک مقدار بلند گریه کنید، ؟؟؟

«هل من مغیث یغیث ؟؟؟ بشربه من ؟؟؟ »

این شعری را که الان می‌خواهم بخوانم، اغلب معنایش را می‌فهمید، ؟؟؟ اشک چشم را بدهید که ملائکه ببرند به کربلا و به امام حسین7 بدهند.

هل راحم یرحم الطفل الرضیع

ای وای،

هل راحم یرحم الطفل الرضیع ؟؟؟

این بچه، شیر در پستان مادرش خشکیده است، بچه طاقت تشنگی ندارد.

شنوندگان مجلس، بلند صدا بزنید،

فرمود: آیا یک با رحم پیدا می‌شود، بیاید یک قطره آبی به لب‌های خشکیده ؟؟؟ بدهد.

بحق مولانا الحسین المظلوم و بولده علی الاصغر ؟؟؟

با حالت گریان ده نوبت

یا الله


[1]
[2]
[3]
[4] یس : 82
[5] شعراء : 41
[6]
[7] علق : 6 - 7
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:53 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 5

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

؟؟؟

خداوند به همت شما توفيق عطا كند سه تا صلوات بفرستيد.

كبريائيت و بزرگواري و شخصيت و اَنانيت، منحصر به خدا است. غير حق تعالي، احدي حق كبريائيت ندارد. آن‌كسي‌كه هرچه دارد، مال خودش است و از ذات خودش است، و عاريه از غير نگرفته است، اجاره نشین نیست و كرايه نشين نیست، عاريتا ؟؟؟ 1 نيست، خدا است. خداوند علمش ذاتي است، قدرتش ذاتي است، رحمتش ذاتي است، حسنش ذاتي است، تمام كمالاتي كه از جمال و جلال دارد، ذاتي خودش است. خدا، «خودآ» است. هرچه دارد از خودش است.

این‌كه هرچه دارد از خودش است، شايسته است اظهار ؟؟؟ انانيت کند، شايسته است كه بگويد من چنين هستم و من چنان هستم، من این هستم، من آن هستم، اين منیت‌ها و این انانيت‌ها از او شايسته ؟؟؟ خودش است.

غير از خدا، حتي خاتم‌الانبياء9 كه اشرف ممكنات و اول موجودات است و ممكنات ديگر، سايه او هستند، و در ظل او هستند به اذان خدا، او هم از خودش هيچ چيز ندارد، هيچ هيچ. هرچه دارد، از خدا دارد، و به قوه خدا و توانائي خدا، اظهار قدرت مي‏كند، به دانايي خدا، تجلي علمي مي‏كند، به رحمانيت خدا، بروز رحمت از او حضرت مي‏شود، هرچه دارد، مال خدا است.

در موقعي‌كه اميرالمومنين7 جنازه پيامبر را كفن كرده بودند و مي‏خواستند دفن كنند، چند جمله از ؟؟؟ 3:25 آن حضرت نقل شده است، شايد در روزهاي آينده اگر مقتضي شد، 7اميرالمومنين7 را، سه چهار مجلس بگويم.

در ضمن فرمايشات ايشان يكي اين بود: «اللهم ان هذا منك و بك و لك و اليك»[1] اين مال تو است، پيامبر ملك تو و مال تو است. همين‌طور هم هست، پيامبر خودش، مالك خودش نيست. خدا مالك او است و به مالكيت خدا، پيغمبر مالك مي‏شود خودش را، اين نكته خيلي دقيق است.

بزرگان از دانشمندان عميق و دقيق، اين كلمه را درك مي‏كنند.

به مالكيت خدا پيغمبر را، پيغمبر مالك خودش است. «اللهم ان هذا منك» اين از تو است، «و بك» و به تو است، كه اگر تو نباشی، هیچی. اين را اگر از تو ببرندش، هيچ است، اگر پيغمبر را از خدا قطع کنید، صفر صفر است. «و لك» و مال تو هم هست، «و اليك» و به سوي تو هم قدم بر مي‏دارد.

غرض، كسي‌كه مالكيت بالذات دارد و كرايه نشين نیست و اجاره بده نيست و عاريت نگه‌دار نيست، خدا است. باقي ديگر همه عاريه نگه‌دار هستند، معطل نشويد، حتي پيغمبر.

خداوند تمليك مي‏كند به پيغمبر هستي را، پيغمبر به تمليك خدا مالك است تا وقتي كه خدا بخواهد، لحظه‌ای كه خدا نخواهد، ايشان هيچ هستند، هيج. حساب پيغمبر كه روشن شد، علي بن ابي طالب7 كه شاگردش است ديگر به طریق اولي است، آن يازده تا امام ديگر نيز به طريق اولي، ساير انبياء كه درجه‌شان پائين‌تر است به طريق اولي، اولياء الهيه، ملائكه و فرشته، كل، همين‌طوري است كه گفتم، همه، امانت و عاريه نگه‌دار هستند. كسي‌كه عاريه نگه‌دار است، حق من، من گفتن ندارد، من، من برای كسي است كه جیبش پر از پول باشد، من آن كسي هستم كه ماهی یک میلیون تومان ؟؟؟ 6:50 چه ربطی به تو دارد،

من آن كسی هستم که رستم ؟؟؟ افراسیاب ؟؟؟ اين چه ربطي به تو دارد.

بايد خودت از خودت، دارا باشي، آن وقت من، من بكني، لذا منيت منحصر به خدا است و انانيت و كبريائيت منحصر به خدا است. هركه غير خدا بخواهد ادعاي كبريائيت و بزرگي بكند، خدا او را مي‏كوبد، روايت هم داريم «الكبرياء ردائي»[2]، كبريائيت و تکبر ردا و لباس من است. خدا كه لباس ندارد، يعني شان من است، مال من است، و هركس اين لباس را بپوشد، من خوار و ذليلش مي‏كنم.

و بايد هم همين‌طور باشد، در يك مملكت دو سلطان نمي‏گنجد، در يك عالم، دو متكبر نمي‏گنجد، يك متكبر است و او خدا است. (هُوَ الهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّر)[3]. او بايد بگويد من متكبر هستم، لذا بايد بگوئيم «الله اكبر»، اكبريت و كبريائيت براي غير خدا جايز نيست.

حالا به مقدمه ديروز برگردم.

ما به تمليك خدا مالك كمالات عظيمه‌اي هستيم، خيلي عظيم. افسوس، خودمان، خودمان را از اين كمالات محروم داشته‌ايم.

همان مثال ديروز كه گفتم. يك شيري هستيم كه خودمان را به زنجير كرده‌ايم، يك شاه‌باز اوج عالم قدسي هستيم كه پرهاي بزرگ و شاه‌پر خودمان را بسته‌ايم و چنان‌چه شاه‌پر ما باز شود، مي‏يابيم چه عظمتي داريم. اين زمين و اين آسمان گنجايش و ظرفيت ما را ندارد.

شما خودتان را نمي‏شناسيد، اگر خودشناس شويد، راه خداشناسي زود براي شما باز مي‏شود، «اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه»[4] (وَ في‏ أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ)[5] (سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِم)[6]، آيات و روايات در اين مورد زياد است.

شما گوهر عظيمي ‏هستيد. ديروز گفتم، بسياري از عرفا و متصوفه كه بدون پيوند به امام زمان7 مراتب را سير كرده‌اند، این بیچاره‌ها يك کمی بندها را از دست و پاي خود باز كرده‌اند و دست و پای آن‌ها باز شده است و عظمت خودشان را ديده‌اند، خيال كرده‌اند خدا هستند.

نه بابا!

اين تو هستي. خدا به میليارد، میليارد، میليارد درجه بالاتر از اين است. آن‌ها كه با پيوند ولي وقت، از خود خالي و تهي شده‌اند و گوهر خود را هویدا كرده‌اند، آن‌ها يافته‌اند كه نه اين دارائي، دارائي خود ما است، نهايت خدا به ما داده است.

اهل سير و سلوك، نكته نازك باریک، همين جا است.

کسی‌كه با ارشاد ولي وقت بالا رفته است، کسی‌كه درخت تلخ خودش را به شجره شيرين لاهوت حضرت ولي عصر7 پيوند زده است، او وقتي از خود تهي مي‏شود و قدرت خود را مي‏يابد، مي‏فهمد كه اين قدرت، قدرت خودش است، ولي خدا به او داده است. لذا «انا الحق» نمي‏گويند.

رئيس العارفين، سرسلسله همه عرفای دنیا، علي ابن ابي طالب7 است. اين را همه قبول دارند، همه سلاسل قبولش دارند. علي7 يك‌جا «انا الله» نگفته است. علي7 يك‌جا ادعاي الوهيت نكرده است، يك‌جا «انا الحق» نگفته است. با آن قدرت عجيبي كه علي7 دارد.

ان‌شاءالله در روزهائي كه بخواهم صحبت از ولايت بكنم، از آقای خودمان، علي ابن ابي طالب7 یک چيزهائي خواهم گفت كه در عين حالي كه خيلي چيزها بلد هستيد، حيران ‏شويد كه علي7 كيست؟ هنوز علي7 را نشناخته‌ايد. اين گفته‏هائي كه تا حالا گفته‌ام، كم است.

با اين توانايي عجيب، عجیب! هفت آسمان و زمين را مثل گردو اين‌طوري در دستش پائين و بالا مي‏كند، با آن‌ها بازي مي‏كند.

در يكي از اين انخلاع‌های قنبر، علي ابن ابي طالب7 را در اين فضا ديد، بین اقيانون ؟؟؟ 13:30 فضا را پر كرده است، ايستاده است، پاي حضرت هم به زمين نيست. هفت آسمان را، كره اين منظومه را مثل گردو به دست گرفته است، بالا مي‏اندازد و پائين مي‏آيد و می‌گیرد. و این چیزی برای حضرت نیست.

علي7 با اين قدرت، از خوف خدا غش مي‏كند. فهميدید چه می‌گويم؟

حالا ميزان عرفان دستتان بيايد.

علي7 با اين قدرت و توانايي، با اين تسلطی كه به عالم امكان دارد، نه تنها به كيان و زمان و مكان، اين علي7 مثل چوب خشك در مقابل خدا، خشك خشك می‌شد.

به نحوی که وقتي آن فرد ديد كه حضرت در نخلستان كوچك بي سر و صدا شده است، عبارت اين است: «فَإِذَا هُوَ كَالْخَشَبَةِ الْمُلْقَاةِ فَحَرَّكْتُهُ فَلَمْ يَتَحَرَّكْ وَ زَوَيْتُهُ فَلَمْ يَنْزَوِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلّه وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مَاتَ وَ الله عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب»[7]

گفت: حضرت را ديدم که خاموش شد و بي سرو صدا شد، رفتم و ديدم حضرت مثل چوب خشك افتاده است. حركتش مي‏دهم، حركت نمي‏كند، تكانش مي‏دهم تكان نمي‏خورد. گفتم: اي واي علي7 از دنیا رفته است.

بعد که آمد پيش حضرت زهراء3 و خبر را دادند، حضرت فرمودند: از دنیا نرفته است، آن غشوه‏هايي است كه شب‌ها از خوب خدا بر او عارض مي‏شود.

کسانی‌که پيوند به ولایت این ولی پیدا کرده‌اند، که الان پیوند به امام زمان7 باید بدهند، معطل نشويد.

در مجلس من خيلي چيز فهم هستيد، مي‏بينم و شما را مي‌شناسم. براي شما مي‏گويم، آگاه باشيد.

دم به دست احدي از اين اقطاب سلاسل ندهيد. اين اقطاب و اين مشايخ طريقت، اين پيرهاي دليل، صاحب تخت‌ها كه دكان و دستگاه باز كرده‌اند، پير و دليل‌هاي خانقاه‌ها، دم به دست احدي از اين‌ها ندهيد، این‌ها با ولي وقت پيوند ندارند، با علي‌زمان7 پيوند و اتصال ندارند. علي‌زمان7 امام زمان7 است. دنبال كسي بگردید كه پيوند با ولي وقت داشته باشيد، آن كسي‌كه پيوندش با اين شجره قدس لاهوتیه امروز، شجره اعظم، درخت سبزي كه نار عشق و محبت از آن متلالا است، امام عصر7 است. اگر با اين پيوند گرفت، و به دستگيري امام زمان7 مراحل را سير كرد، افتاد در طريقت، او هرچه كه قدرت و قوت خودش را بيابد، هرچه شخصيت خودش را بيابد، دائم به درگاه خدا كوچك‌تر مي‏شود، خاضع‌تر و خاشع‌تر مي‏شود، مثل خود حضرت، مثل امام زين العابدين7، مثل خود پيامبر به جنبه ولايتش.

اين خانم، مادر برادرهای ما، مادر سنی‌ها، نه مادري ما، ام‌المومنين! ارتشبد عايشه! ايشان يك هزار و چهار صد سال پيش مردانه به ميدان آمدند، ؟؟؟ 18 زن و ميدان، چه عرض كنم؟ اين خانم در هزار و چهار صد سال قبل، تمدن امروز را جلو آورد، يك سپاه ترتيب دادند، خودشان هم سپهبد شدند و با شيرخدا به جنگ آمدند، با علي مرتضی7 به جنگ آمدند. خيلي پر رویی مي‏خواهد.

شما با يك گربه هم نمي‏توانيد مقابله کنید، آن وقت با شير خدا!

اين خانم، مادر برادرهای ما، يك حديث نقل كرده است، آن حديث را بگويم. زیرا ایشان سوگلی پیغمبر بوده است! از هزار تا، 990 تا بافتند و به پیغمبر بستند.

ايشان می‌فرمودند: پيغمبر هر وقت وضو مي‏گرفت، رنگش تغيير مي‏كرد، نفس پيغمبر به صدا در مي‏آمد:

«كان له اًزيز كازيز المرجل»[8] 19:30 ؟؟؟ این عبارت این خانم است.

؟؟؟ جوش را دیده‌اید؟ اول صدا می ‌کند، عرب آن را «ازيز» مي‏گويد.

می‌گوید: وقتي پيغمبر وضو مي‏گرفتند، نفس پيغمبر صدا مي‏كرد، آن چنان‌كه آب جوش روي قالب، بالاي آتش صدا مي‏كند و حالش تغيير مي كرد. وقتي سوال مي‏كرديم يا رسول الله، چه شده شما را؟ می‌فرمودند: مي‌خواهم در مقابل پادشاه بزرگي بروم، «اريد الوقوف بین يدي ملك عظيم»[9] مي‏خواهم در مقابل يك پادشاه بزرگي واقع و متوقف شوم! من را لرز گرفته است.

اين‌ها سرسلسله عرفاي دنيا هستند، فهميدید چه گفتم؟ اين‌ها خود را از خود تهي كرده‏اند.

گوهر خود را هويدا كن کمال اين است و بس خويش را در خويش پيدا كن کمال اين است و بس

خودت را گم كرده‌اي بدبخت! اصلا خودت در خودت گم شده‌اي، اين ؟؟؟ 22 كيست؟ چيست؟

خويش را در خويش پيدا كن کمال اين است و بس

اي معلم زاده

بچه آدم!

استاد اول، آدم7 بود كه خدا اورا معلمش كرد و فرمود: (يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِم)[10]

اي معلم زاده، از آدم اگر داری نشان چون پدر تعليم اسماء كن، كمال اين است و بس

22 ؟؟؟ يا هو، ؟؟؟ شتر، اين‌ها اسم‌هاي بنده و امثال بنده است، هيچ اسم‌هاي خودتان را نمي‏دانيد. كدام‌یک از شما، اسمتان ملك است؟ كدام يكي اسمتان روح القدس است؟

چون پدر تعليم اسماء كن، كمال اين است و بس

؟؟؟

سنگ دل را سرمه كن با آسياي درد و رنج ديده را زين سرمه بينا كن، كمال اين است و بس

برگردم، عصاره كنم.

كبريائيت مال خدا است، كسي حق ندارد ادعاي الوهيت و كبريائيت كند. همه بايد اين‌جا خاضع باشند، همه، همه. همه بايد آينه براي او شوند، همه او شوند.

يك مطلبی «محي الدين اعرابي» در «فتوحات» دارد. محي الدين، مرد زحمت كشيده‌اي بوده است. این عرفاء، كربلائي علي بقال نبوده‌اند، آن‌ها زحمت كشيده‌اند، چند قدمي‏ هم بالا رفته‌اند، از آن بالا به زمين خورده‌اند.

آدم از روي يك پله به زمين بخورد عيبي ندارد، بار ديگر حواسش را جمع مي‏كند، اما از بالاي منار اگر به زمين خورد، خرد مي‏شود.

اين‌ها رفته‌اند آن بالای مناره و به زمين خورده‌اند.

«محي الدين» يك حرفی ؟؟؟ 26:20 دارد. مي‏گويد: آينه را ديده‌اي؟ آينه را كه روبرويش مي‏نشيني، اگر اين‌طوري كردي! ؟؟؟ او هم اين‌طوري مي‌كند، اگر رو به او رفتي، او هم رو به تو مي‏آيد، اگر تو عقب گرد كردي، او هم عقب گرد مي‏كند. ؟؟؟

می‌گوید: اين آئينه يك تمثالي از اين عالم است. حق، آينه ممكنات است، گرچه ممكنات به نظري، آينه حق هستند، ولي حق، آينه ممكنات است. اگر تو گفتي: «هو»، او، خدا، خطاب مي‏كند: بنده‌ام. بنده‌ام. «عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي»[11]

«العبوديه ؟؟؟ 27:45 ». اگر تو گفتي من، او هم مي‏گويد من، اما او كه مي‏گويد من، پدر ما را در مي‏آورد!

؟؟؟ «تقربت اليه شبرا يتقرب اليك ذراعا»[12] اگر تو يك وجب به سوي او رفتي، او هم به سوي تو به اندازه يك ذراع مي‏آيد، اگر يك ذراع به سمت او رفتي، او يك ميل جلو مي‏آيد.

در مقابل كبريائيت خدا، بايد خاضع شد، چون فطرت ما بر قدرت است، اگر ؟؟؟

من باب مثال، شش ماه توي همين بازار، حاج آقا، كاسبيش خوب بگيرد، روزي يك مقدار متنابهي سود داشته باشد، روزي پانصد تا ششصد تومانی به جیب بزند، بيماري هم نداشته باشد، گرفتاري ادارات هم نداشته باشد، كه بالاترين مصائب گرفتاري‌ اداری است، مالیات بردرآمد، ؟؟؟ این گرفتاری‌ها نباشد.

گرفتاري شهرباني، گرفتاري شهرداری، گرفتاري دادگستري، اين‌ها را هيچ نداشته باشد، ناخوشی هم نداشته باشد. روزي چهارصد، پانصد تومان هم به جيب بزند، خدا مي‏داند ؟؟؟

این حاج آقا اگر در محله پائين باشند ناگهان سر از ؟؟؟ محله‏هاي بالا در مي‏آورد! ؟؟؟در اين محله بزرگ شده‌اي، توي خانه نشسته يك مرتبه ؟؟؟ چیزی نداشته بخورد، حالا که آسایش نصیبش شده است، ؟؟؟ بعد هم می‌گوید: ؟؟؟‌مسجد کثیف است!

؟؟؟

يك وقت مي‏بيني از خدا و پيغمبر دور شده است. اين حاج آقا شب‌های جمعه زيارت حضرت عبد العظيم مي‏رفت، حالا سر پل تجريش پيدايش مي‏شود، گاهی ؟؟؟

(ان الانسان ليطغي ان رآه استغني)[13]، اصلا طبع انسان در هنگام بي‌نيازي بر طغيان است و خدا ما را بي‌نياز كرده است. البته زنجيرهائي بسته شده است. يكي از اين زنجيرها را خودمان باز كنيم يا خدا باز كند، طغيان مي‏كنيم.

آن وقت به جنگ با خدا مي‏رويم. در عوض این‌كه خدا را بشناسيم و به قدرت ذاتي كه به ما عطاء كرده است، پي به قدرت كامله او ببريم، به كمالاتي كه به ما عطاء كرده است، كمال اكمل او را وجدان كنيم، با او مي‏جنگيم. يكي تو، يكي من.

به زبان مي‏جنگيم، به عمل مي‏جنگيم، به حركات و سكنات، با خدا مي‏جنگيم. حتي با تراشيدن ريش!

عمو، ريش تراشي حرام است!

پول‌دار شده است و حالا متجدد هم شده است، بايد ريش را بتراشيد.

هفتاد سال سن دارد ؟؟؟ 33

عوض اين‌كه از قدرت، از غناي خودش، از دانايي خودش، از توانايي خودش، از عظمت خودش، پي به عظمت خدا ببرد و در مقابل خدا كوچكي كند، با خدا مي‏جنگند!

خدا را ببين، «ارحم الراحمين» را ببين، «اكرم الاكرمين» را ببين، كه در اين حال، لطف مي‏كند يك سر ؟؟؟ 34:45 ، بلا نازل مي‏كند.

براي اين‌كه به بلا معرفي خودش را می‌كند و اين راه دوم معرفي خدا است.

يك راه معرفي خدا، تغيير و تبديل و تحول احوال ما بود كه ما قبلا در اطرافش صحبت كرديم، يك راه دیگر هم، معرفي خدا با نزول بلايا است.

؟؟؟ آقا اتاق اختصاصي پيدا كرده است، پيشخدمت پيدا كرده است، ؟؟؟ حالا ديگر اعتنا به احدي ندارد، اين آقا با نماز هم ديگر وداع كرده است، ؟؟؟ روزه را وداع كرده است. روزه و نماز و اعمال عبادی را رها کرده است.

خداوند متعال به كرم خودش مي‏خواهد اين را برگرداند و به حال بندگي بیاورد و خودش را به او معرفي كند. چه کار میکند؟ اين آقا را به مرض سرطان مبتلا مي‏كند. آه و ناله او در میآید.

پيغام بده به فلان آقا! التماس دعا! ؟؟؟ 36:10

يك كسي را اسم نمي‏برم، ؟؟؟ اين آقا ؟؟؟ او را در هیچ مسجدی، مثل مسجد بزارها ندیدم. سابق من منبر زیاد میرفتم. متفرقه هم می رفتم و دهه ها میرفتم. اصلا او را ندیدم.

آقا يك وقت او را ديدم! گفت: حاج آقا، یک ختم «امن یجیب» بگیر. ؟؟؟ اطباء گفته اند سرطان است، ؟؟؟ آقا دست و پاچه شده است.

گفتم: يك دور قرآن را بخوانيد. گفت: چشم، چقدر؟ گفتم: فلان مقدار، قرآن بخوان، ختم «امن یجیب» بگير، نمازت را اول وقت بخوان.

اين لطف خدا است.

بنده مينالد به حق از درد خويش صد شكايت مي‏كند از رنج خويش

حق همي گويد كه آخر رنج و درد مر تو را ناله كنان و راست كرد

در حقيقت هر عدو داروي توست

؟؟؟ شر است! باشد!

در حقيقت هر عدو داروي توست كيمياي نافع دلجوي توست

خلق را با تو همه بد خو كند تا تو را رو، جانب آنسو كند

اين بلاها، «ولاء» است، «البلاء للواء»[14]، «البلاء موكل للانبياء، ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل»[15]

هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مي‏دهند

اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي

ديگر شعر و نثر و آيه و روايت در اين مورد زياد است.

يك قصه براي شما بگويم. هم تفريح و تفن كرده باشيد و هم شاهد براي مطلب آورده باشم:

يك عاشق دلبالخته ای معشوقش را گم كرده بود، نمي‏دانست معشوقش كجا است؟

علماء هم مي‏گويند: طلب مطلوب مطلق محال است، بايد مجهول من جهت و معلوم من جهت اخري باشد تا از جهت معلومه، جهت مجهوله را بدست بياورند. اين هم يك قانون هندسي است كه علماء دارند.

؟؟؟ مي‏رويم، هرچه پیش آمد، خوش آمد، کوچه، بازار، شهر، بیابان، تا بالاخره ببينيم چه مي‏شود، در خانه نشستن فايده ندارد. يا علي مدد، از خانه بيرون آمد، راه افتاد، طرف دست راست رفت و بعد دست چپ رفت، از خیابان به بیابان رفت، از بيابان رفت به شهرستان همين‌طور رفت، و توكلا علي الله رفت به شهري رسيد.

تصادفا در شهر حكومت نظامي‏ برقرار بود. در حكومت نظامي در ساعت معين رفت و آمد قدغن است، بايد افراد اسم شب را داشته باشد و یا مجاز باشد، و الا پاسبان او را مي‏گيرد.

در اين شهر حكومت نظامي بود و او هم بيخبر بود. وارد مشد، پاسبان هم عقب سر او گفت: بايست. چه كي هستي؟

او خيال كرد دزد است و دنبالش كرده است، نمي‏دانست چه خبر است و اين پاسبان موكل برای چيست؟ فكر كرد دزد است و تند رفت.

يك چماقي هم پاسبان در دست داشت. بايست! بايست! هرچه او مي‏گفت بايست، او تندتر مي‏دويد، هرچه تندتر مي‏دويد پليس به او بدگمانتر مي‏شد، بالاخره به دويدن افتادند، او بدو، پليس هم از عقب بدو، حالا بدو، كي بدو! او هم هرچه جلو آمد راه طي كرد خيابان باشد، كوچه باشد، از اين سر به آن سر، گيج شده، از اين پيچ به آن پیچ. يك دفعه به يك کوچه بن بست رسيد، در اين كوچه بن بست، راه فراری نبود. وارد خانه اي ‏شد و در را محکم کرد. پلیس فریاد زد بیا بیرون.

صاحب خانه فهمید که در خانه سر و صدا است، میآید! ؟؟؟ چراغ را می‌آورد. اتفاقا معشوقش را مي‏بيند.

شروع مي‏كند به دعا برای پاسبان: خدا پدرت را بیامرزد. تو چه شير پاكي خوردي. خدا خيرت بدهد. مرا به معشوقم رساندي، اگر نبودي و تعقيب نمي‏كردي، اگر در اين پيچها نمي‏افتادم، چه زمانی میتوانستم به اين خانه بیایم، كجا وارد خانه مي‏شدم.

دعا مي‏كرد ؟؟؟

اين قصهاي كه نقل مي‏كنند، ممكن است افسانهاي بي اساس باشد و جعلی باشد. روي مصلحت جعل افسانه اي مي‏كنند ممكن هم هست واقعيت داشته باشد و افسانه نباشد، در هر حال اين قصه جريان كار ما با خدا است.

ما را به اين درد و آن درد مبتلا مي‏كند، مبتلا به بيماري مي‏كند، مبتلا به شكنجه ادارات مي‏كند، از اين سو به آن سو مي‏دويم.

پلیس ؟؟؟ 48:20 ایادی طبیعت، دنبال سر ما میآیند، از اين در به آن در، ؟؟؟ درها به روي ما بسته است، اميدها همه جا قطع شده است. مي‏رويم به بن بستي، يك در باز است.

آن در چيست؟

يا الله، اي خدا،

اين همان در باز است: ؟؟؟

دارو ندارد، ؟؟؟ شب زمستان سرد ؟؟؟

یک در باز است. آن در چیست؟

«ياارحم الراحمين»، «يا غياث المستغيثين»، «ياكاشف الکرب المكروبين»، اين همان معشوق گم شده است، این همان معشوق پنهانی نهانی است، كه ما نمي‏دانيم كجاست! ؟؟؟ « ؟؟؟ عند قلوب المنکسره ؟؟؟»[16]

پس خدا به دو روش خودش را معرفی میکند. معرفت خدا، فطري است و خدا ؟؟؟ از دو راه خودش را معرفي مي‏كند:

يك معرفي به انقلابات دروني و بیروني كه به ما مي‏دهد و به این تقلبها و تحولها و انقلابهاي باطني و ظاهري، «يا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال»[17]، این یک نوع از معرفی خدا است.

مرتبه دوم، معرفي به شكنجه، به درد، بيماري، به فقر، به مصيبت، معرفي به خودش است، (اذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين)[18]

خدايا به حق پیغمبر، خودت را به همه ما بشناسان.

؟؟؟ 52:20

در سنه 21 خورشيدي كه از راه کویت به بیت الله مشرف شدم، روز روشن يك ساعت به ظهر 60 نفر از جلو شهرداري خرمشهر سوار شديم، قاچاقی سوار شديم. به حالت، به راه افتاديم، وقتي به گرما رسيديم، شب تاريك و بيم موج و گردابي چنان حائل، خداي و اقعي را آنجا يافتم، وقتي كه از هر طرف درها بسته شد، موج هاي متراكم ما را در بر گرفت.

يك پسر بود آن بالای لنج نشسته بود و يك طناب داشت و آهني سرش وصل كرده بود، توي دريا مي‏انداخت، توي خليج مي‏كشيد بالا، ؟؟؟

نشان مي‏داد عمق دريا چه حد است.

پنج، شش مرتبه ؟؟؟ كرد بعد شروع كرد به دل اي دل خواندن.

به محض اینکه اين موجها آمدم، ؟؟؟ رفت تولانه هم دل اي دل زد به گاراژ، يك وضع عجيبي شد.

اول امر شروع كردند به آيه الكرسي خواندن، بعد موجها بيشتر شد، آن هم از زبانها افتاد، زيرا آنهم احتياج به فكر كردن و بر زبان آوردن داشت. يواش يواش ان يا الله‏ها هم فراموش شد، فراموش شد. زن، بچه ؟؟؟ و همه، همه، از لوح نفس پاك شد، همه فراموش شد. در كنه وجودمان اتكاء مادي و جوهري به يك حي، قيوم، قريب، مجيب، رئوف مهربان را يافتيم. اين مطلب وجداني ما شد، خدا را يافتيم.

آنجا وقتي بود كه (اذا ركبوا في الملك كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها دعوا الله مخلصين لهه الدين)[19] اين حالت كه دو يا سه دقيقه پيدا شد موجهها كم شد، چراغ هاي کشور کویت از دور نمايان شد، هوا صاف شد، ريزه ريزه روح ها آرامش پيدا كرد. ديگر هركس شروع كرد كه چطور شد؟ چي بود؟ چند متر موج بود؟ عجب گردابي بود؟ باز فكر آمد.

اين لطف خدا است، اين لطف خدا است اين بلا است و ولا است. اين رنج نيست، اين گنج است. اين ضرب نيست، ؟؟؟

است.

عرب مي‏گويد: «ضرب الحبيب زبيب»، سيلي توي گوش كه دوست مي‏زند، اين مويز و شيرين است، آدم كيف مي‏كند، اين «ضرب الحبيب» است.

فحش از دهن تو طيبات است زهر از قبل تو نوش داروست

این زهر به.

«يا من وسعت رحمته غضبه»[20] حالا معنايش را بفهميد. ؟؟؟ 1:00:00

آخوند «ملامحمد» مي‏گويد:

اصل ذاتش جود و داد و بخشش است ؟؟؟ چون غباري از غش است

مي‏دهد جان را فراقش گوش مال تا بداند قدر ايام وصال

گرد عتابي كرد درياي كرم بسته كي گردند درهاي كرم

برگردم به اصل مطلب.

ما خدا را با عقل درک نمي‏كنيم.

به عقل نازي حكيم تا كي به فكرت اين ره نمي‏شود طي

به كنه ذاتش خرد برد پي اگر رسد خس به قعر دريا

خس مي‏تواند با يك سنگ بسته شود و به قعر دريا برود، ولي عقل نمي‏تواند به اقيانوس مواج لايتناهي حق راه پیدا کند.

پس چيست؟

خدا خودش را معرفي مي‏كند، به دو قسم معرفي مي‏كند:

يك به انقلاب‌های باطني ما معرفي مي‏كند.

یک شعر یادم آمد:

اي همه سالكان ره در طلب رضاي تو

خدا!

اي همه سالكان ره در طلب رضاي تو سوختگان عشق تو ساخته با قضاي تو

ني عرضي نه جوهري خالق چرخ و اختري

خدا!

هست تو را تواتنگري، پادشاهان، گداي تو

خدا!

(توتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء).

هم ز تو سود و هم زيان هم ز تو خوف و هم امان

كيست كه نيست در جهان باركش بلای تو

اين دو تا معرفي خدا است. يكي به تقلبات دروني و بروني، يكي هم به وارد ساختن بلايا، شكنج‌ها و رنج‌ها.

انبياء كه مي‏آمدند، به اين دو قسم معرفي، بشر را تذكر مي‏دادند، انبياء مذكر هستند.

(ذكر فان الذكري تنفع المومنين)[21] (انما انت مذكر، لست عليهم بمصيطر)[22]، (فذكر بالقرآن من يخاف وعيد)[23]، (انه لذكري لقومه)[24]

خلاصه انبياء مذكر هستند، مصيطر نيستند، به زور كسي را بنده خدا نمي‏خواهند بكنند.

(لااکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی)[25] (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر)[26]، (انا هدينا السبيل اما شاكرا و اما كفورا)[27] آيات در اين باب خيلي است.

به معرفي اوليه تذكر مي‏دهند، تو را به خودت متوجه مي‏كنند. آیا خودت خودت را نگه داشته‌اي يا این‌که تو را نگه‌داشته‌اند؟ خودت خودت را مي‏خنداني يا تو را مي خندانند؟

(هو الذي اضحك و ابكي هو الذي امات و احيي)[28]

دائم از راه تقلبات ظاهري تو را به خدا متوجه مي‏كنند.

راه دوم، بلايا است، بلائي كه نازل مي‏شود و انبياء به آن بلايا انذار مي‏كنند. (انما انت منذر و لكل قوم هاد)[29]

خدايا به حق ذات مقدست خودت معرفت ما را به معرفي خودت آن به آن افزون بفرما.

ديگر بس است و ادامه مطالب برای فردا باشد.

صلي الله عليك يا ابا عبد الله الحسين7،

؟؟؟ 1:06:20

در بلايا مي‏برم لذات او مات اويم، مات اويم، مات او

نیزه و شمشیر ریحان من کربلا ؟؟؟ گلستان من است

یک شاخه ریحان!

پژمرده و افسرده، یک شبانه روز است که به این شاخه ؟؟؟ در دست ابی عبدالله7

؟؟؟


[1]
[2] حشر : 23
[3]
[4]
[5] ذاریات : 21
[6] فصلت : 53
[7] بحارالانوار : ج 41 ص 11
[8]
[9]
[10] بقره : 33
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
[18]
[19]
[20]
[21]
[22]
[23]
[24]
[25]
[26]
[27]
[28]
[29]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه ژانويه 30, 2026 11:54 am

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 6

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدٌ)[1]

خداوند دیده بصیرت همه ما را به انوار معارف خودش روشن‌تر فرمايد و ما را به صاحب علم و صاحب معرفت قرآن، امام زمان7 به زودي برساند، مجتمعا، یمین و یسار، خلف و قدام، سه تا صلوات بفرستيد.

چنان‌چه خاطر مبارك آقایان محترم حاضرين در روز اول باشد، من عرض كردم:

مردم نسبت به ذات حق متعال بر دو قسم هستند:

يك دسته كساني كه طالب حق و حقيقت هستند و در جستجوي شاه‌راه و كعبه اله هستند و ابهامی که اگر در نظر آن‌ها هست، در طلب رفع آن ابهام هستند. این مردمی که در طلب هستند و خواستار حقیقت هستند، براي این‌ها پیامبران، تذكرات فطري مي‏دهند. به تذكرات فطري، اين‌ها فطرتشان روشن مي‏شود و به راه مي‏افتند.

ولي يك دسته ديگر هستند كه این‌ها مانند طبقه و دسته اول صاف و پاك و در طلب نيستند، اهل جدل هستند، مي‏خواهند فضل فروشي كنند، مي‏خواهند بگويند ما ملا هستيم، ما دانا هستيم، تظاهر به دانش كنند، با اين نمونه مردم، تذكر به فطرت كافي نيست، به جهت اين‌كه (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُم)[2] به جهت اين‌كه (يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ الله ثُمَّ يُنْكِرُونَها)[3]، اين‌ها نعمت خدا را مي‏شناسند، ولي جحود و انكار مي‏كنند. با اين‌ها بايد به طريق جدل وارد شد.

جدل بر دو قسم است: يك قسم وحشيانه است، يك قسم عاقلانه است.

هر دو جدل است، گفتگو و احتجاج است، اما يك احتجاجی عادلانه و عاقلانه و روي اصول منطق و ادب است و يك جدل هم وحشيانه و عاميانه.

جدل وحشيانه و عاميانه مقبول دستگاه خدا نيست، آن جدلي كه در محلش لازم است، جدلي است كه به احسن باشد، يعني مطابق منطق باشد. آقايان علماء شرف حضور دارند.

خدايا به حق پيغمبر روحانيت ما را قوی‌تر، جلیل‌تر، عزيزتر، عظيمتر بفرما.

ما را قدردان نعمت روحانين خودمان، از آیات عظام تا طلاب و محصلین علوم دینیه، قدردان آن‌ها بفرما.

در منطق پنج صنعت بيان مي‏كنند:

از همه اهم و اعظم «صناعت برهان» است، با مقدماتي كه دارد، سپس «صناعت خطابه» است، سپس «صناعت جدل» است، «صناعت شعر» است، «صناعت سفسطه» است. پنج صنعت وجود دارد و هر كدام از این صنعت‌ها هم يك مقدماتي دارد كه در علم منطق، اين مطلب مفصل و مبسوط ذكر شده است و در اين باره «خواجه نصير طوسي» رضوان الله عليه در منطق کتاب «تجريد» و «علامه حلي» قدس الله سره در شرح آن منطق، مفصل و مبسوط بيان كرده است.

اگر کسی از علماء بخواهد صناعات خمس را مخصوصا «صنعت خطابه» را روي موازين منطق و علم بدست بياورد، کتاب «جوهر النضيد في منطق التجريد» برای «خواجه» و «علامه»، به آن‌جا مراجعه كند. خيلي مفصل نوشته است.

من يك وقتي اين‌ها را درس مي‏گفتم. بهتر از همه مناطقه، ایشان بیان کردند، براي خطابه شرايطي است كه نوع خطباي كنوني، واجد آن شرايط نيستند، لذا خطابه‏ها خيلي نفوذ و اثر ندارد. تعارف هم نداريم، دروغ هم نمي گوئيم، اگر خطابه‏ها موثر مي‏بود، طبقات مردم غير از اين‌‌كه هستند مي‏بايست باشند.

به هر جهت بگذرم.

يكي از صنعت‌ها، «صنعت جدل» است. جدل اگر روي موازين منطق شد، «جدل احسن» است، جدلي است كه موثر و مفيد است. ولي اگر جدل عاميانه شد، فحش و فحش كاري و كتك و اين حرف‌ها، ضرب و حرب و به اين‌طور چیزها منجر مي‏شود و نتيجه هم نخواهد داشت. اگر جدل روي صناعت منطق شد، آن جدل، جدل عاقالنه است و جدل عادلانه و اديبانه است و در حد خودش با مردمي ‏كه مجادل هستند، اثر خواهد بخشيد.

قرآن به ما دستور جدل حسن مي‏دهد (ادْعُ إِلى‏ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَن‏)[4]، خودش هم روي همين «جدل احسن» عمل كرده است. قرآن به انواع و انحاء استدلالات مستدل شده است و متمسك شده است. علاوه بر تذكرات فطري و بيدار كردن وجدان خفته، به طريق استدلال هم مستدل شده است به انحاء استدلالات، عاقلانه، اديبانه، عادلانه، قرآن مستدل شده است.

كه حالا فرصت بيانش را ندارم و جمعيت هم متناسب با اين حرف‌ها نيست، از هر صد تايي، هشتاد تا از شما این مطالب نمي‏فهميد، آن درس طلبگي لازم دارد.

به هر جهت، حالا، روي همين صنعت «جدل احسن»، انبياء با كساني‌كه مجادل هستند و فطرتا تسليم حق نيستند، با آن‌ها جدل كرده‌اند. جدل قرآن را من به صورت «صنعت فلسفي» و «موازين حَكمي»، مي‏خواهم يك يا دو روز، به عرض مبارک آقايان دانشمند مجلس، كه فراوان هستند، برسانم. الحمدلله مجلس ما، اغلب را می‌شناسم، اکثریت فضلا و دانشمندان هستند و کم فهم کم به چشمم می‌خورد.

من روی «جدل احسن» کتاب و سنت، یک مطلبی را دو روز بر طرز منطق به عرض می‌شناسم، كه شما با هر مجادلي بتوانيد به اين جدل مذاكره و مناظره كنيد، يكي را امروز مي‏گويم، اگر تمام شد، دومي ‏را هم مي‏گويم و الا دومي ‏به عهده فردا است.

دو مقدمه را به عرض مي‏رسانم. فضلاء توجه كنيد:

مقدمه اُولي، اين است كه طبيعت واحده، تقاضاي اثر واحد مي‏كند. از يك طبيعت، دو اثر متخالف محال است، اين در «حكمت متعاليه» و «فلسفه عاليه» مبرهن است و برهانی است، هركس برهانش را مي‏خواهد، بايد بيايد و زانو بزند، درسش را بخواند و در «فلسفه متعاليه» اقلا دو الی سه ماهی درس بخواند تا این مطلب را بفهمد.

طبيعت واحده، اقتضاي اثر واحد مي‏كند، دو اثر مختلف متخالف از يك طبيعت، بروز نخواهد كرد، الا اين‌كه در این طبيعت جهات مختلفه‌اي پیدا شود كه آن جهت مختلف، اقتضاي اثر ديگري بكند، اختلاف جهات در طبيعت، منشاء ‏شود براي اختلاف آثار. اختلاف جهت هم بايد از ناحیه خارج طبيعت باشد، خود طبيعت، بذاته، موجب شان مختلف نخواهد شد.

مثلا، طبيعت آتش، بر سوزاندن است، بر خنك كردن نيست، طبيعت آتش بر صعود به طرف بالا است. چون دو تا عليين هستند و دو تا سفليين هستند. چهار تا عنصر علماء قدماء داشتند، چهار «آبشیج»، به اصطلاح فارسی قدیم «آبشیجان» يعني چهار عنصر، اين چهار عنصر، دو تای آن عليين و دو تای آن سفليين است، آتش و هوا عليين هستند، رو به بالا مي‏روند، مشكي كه پر باد كنيد، زير آب بزنید، بالا مي‏آيد، زیرا هوا محیط بر آب است. آتش را هم وقتي روشن كني شعله‌اش به طرف بالا می‌رود، لذا علیین می‌گویند. و خفیفین یعنی سبک هم هستند، هم هوا و هم آتش سبک است.

دو «آبشیج» دیگر، سفلیین و ثقیلین هستند، خاک و آب، آب را رها کنی، رو به پائين مي‏رود، خاک را هم رها کنی رو به پایین می‌آید.آب و خاک هر دو سنگین هستند، اين دو تا را سفليين گويند و آن دو تا را عليين گويند.

طبع آتش اقتضاي صعود به بالا را مي‏كند. طبع آتش اقتضاي حرارات مي‏كند. حالا اين طبيعت ديگر محال است كه رو به پائين بيايد، مگر آن‌كه قاصري و یا قاهري و یا جابري اين را رو به پائين بياورد. آتش را بوسيله فشار رو به پائين مي‏آورند و يا هوا را بوسيله حبس در يك محبسی رو به پائين بياورند. در شيشه يا مشكي حبس كنند و رو به پائين بياورند و الا خود طبيعت بذاتها، اقتضاي يك اثر دارد، بالا رفتن و سوزان.

اين يك مقدمه.

اين مقدمه ظاهرا خيلي ساده بود كه همه فهميديد.

مقدمه ثانيه:

شاعر مي‏گويد:

ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي بخش

خشك ابري كه بود ذات تهي كي شود بر صفت آب‌دهي

و به اصطلاح علم، «معطي شي‏ء فاقد شي‏ء» نمي‏شود.

من اگر بخواهم به شما پول بدهم و شما را غني كنم، اول خودم بايد غني باشم و الا به قول «آخوند ملا محمد»:

كي دهد زنداني در اقتناص مرد زنداني ديگر را خلاص

من‌كه محبوس هستم، نمي‏توانم محبوسي را خلاص كنم، بايد آزاد باشم تا اعطاء آزادي كنم، من‌كه مي‏خواهم شما را ثروتمند كنم، بايد ثروتمند باشم تا شما را ثروتمند كنم و الا گدا نمي تواند شما را ثروتمند کند، با چي می‌خواهد ثروتمند کند؟ توجه كرديد يا نه؟ «معطي شي‏ء فاقد شي‏ء» نمي‌شود، واجد شی بايد باشد. بايد من علم داشته باشم، تا شما را ملا كنم، من باب مثل. بايد زور داشته باشم تا شما را زورمند كنم، پول داشته باشم، تا شما را پولدار كنم و الا لات و پات و آسی و پاسي و آسمان جُل، آیا بنده را مي‏تواند دارا كند؟ با چه؟

خشك ابري كه بود ذات تهي كي شود بر صفت آب‌دهي

بايد ابر آب داشته ‏باشد تا آب را به زمين بپاشاند و زمين مرده را به اذن خدا زنده كند.

اين دو مقدمه، يكي اين‌كه طبيعت واحده، اقتضادي اثر واحد را مي‏كند، دو اثر مختلف، از يك طبيعت واحده بروز نمي‏كند. دوم اين‌كه موثر در شي‏ء بايد خودش واجد آن اثر باشد، بايد اين داغ باشد تا دست من را داغ كند، و الا اگر خودش داغ نبود، سرد بود، خنك بود، دست من را داغ نمي‏كند، آن‌كه داغي را بدست من مي‏دهد، بايد خودش داغ باشد.

این دو مقدمه بود، حالا:

در اين عالم وقتي نگاه مي‏كنيم، آثار مختلفه عجيب مي‏بينيم، عجيب. آن قدر اختلاف است كه حد و عَد ندارد. هر ذره‌اي از ذرات و لو ذره اتمي، ‏ولو بچه‏هاي اتم، الكترون و پروتون كه من خيلي هم نمي‏خواهم این اسم‌های فرنگي را ببرم، ذراتي كه از آن کوچك‌تر نباشد، هر ذره‌اي با ذره ديگر اختلاف‌هاي فراوان دارد.

يك نكته عرفاني اين‌جا بگويم.

حضرات عرفا مي‏گويند: تمامی اشياء آيت وحدانيت خدا هستند و درست هم مي‏گويند.

شاعرشان هم مي‏گويد:

هر گياهي كه از زمين رويد وحده لاشريك له گويد

تمام ذرات ممكنات، آيت فردانيت، آيت وحدانيت، آيت يگانگي حق متعال هستند، چطور؟ زيرا كه تمام ذرات ممكنات با همديگر مختلف هستند. من باب مثل، يك موئي را از مژه می‌گیرم. مژه من بين پانصد، ششصد موي دارد، يكي را مي‏گيرم، تازه من يك نفر هستم، پانصد، ششصد جمعيت هم هستيد، پانصد را در پانصد ضرب كنيد، بیست و پنج هزار موي مژه است. بيش بیست و پنج هزار موي مژه، موي سبيل‌هاي شما ده برابر آن است، پنج برابر هم موي سر شما است، ديگر من از چانه به پائين را نمي‏گويم، التفات فرموديد؟

هركدام از شما اقلا دو سه هزار موي داريد، درست است يا نه؟ الان چند ميليون مو تو اين مسجد است، در صورتي‌كه اين مسجد جمعيتي ندارد. خدا بيامرزد قدما از بازاراي‌ها را، آن‌ها قدر ماه رمضان را مي دانستند. آن‌ها اين مساجد را پر و معمور مي‏كردند، به نمازشان، به دعايشان، هر كاسبي كه مي‏آمد، چه اين‌جا، چه مشهد ما، چه مکان‌های ديگر، يك بقچه بندي زير بقلش بود، جانماز بود و مهر و تسبيح و شانه و آينه و مسواك و قرآن و زاد المعاد، ديگر ماه رمضان، ماه عبادتشان بود، التفات فرموديد؟ حالا رفته، همه چيز رفته است، تعارف هم ندارد، تك و توكي از قديمي‏ها باقي مانده‌اند و آفتاب‌هاي لب ديوار هستند. خداوند به حق پيغمبر، قدماي ما را براي ما نگه‌دارد.

جوان‌ها دعا كنيد، و الله، خدا شاهد است، خير و بركت هم در همين پيرها و در همين قديمي‏ها است.

خدایا به حق پيغمبر، متدينين ما را، قدماي متدین ما را، طول عمر بده.

بچه‏هاي ما را هم به آداب باباهاي خوبشان مودب بفرما.

از سر بازار تا پائين بازار كه بروي، صد برابر اين جمعيت، جمعيت است. آن وقت، موهاي همه اين‌ها را حساب كن، موهاي تمام مردم تهران را حساب كن، موهاي سي و سه ميليون جمعيت ايران راحساب كن، تازه ايران یک مملكتي از خاورميانه و شرق وسطی است، روي كره، چهار ميليارد جمعيت است و هر نفري حداقل پنچاه هزار موي دارد، ديگر عددش را خدا مي‏داند، از حساب ما بیرون می‌رود، از كا تریليون هم خارج است. يك دانه موي مژه بنده، در برابر همه این موها، با همه موها مخالف است. شما حيوانات را هم به حساب بیاوريد، چون آن‌ها هم مو دارند، موي حيوانات دنيا و موي افراد بشر دنيا را جمع كن، تمامش را ببر زير ذره‌بين‌هاي يك بر صد هزار، ميكروسكوپ‌هاي بزرگ، مثل همين یک موي مژه من دیگر پيدا نخواهي كرد. يا كلفت‌تر است، يا باريك‌تر است، يا لطيف‌تر است، يا كثیف‌تر است، یا مشكي‌تر است، يا بورتر است يا تيزتر است، يا كندتر است، يا سوراخ وسطش گشادتر است، چون موها سوراخ دارد، بشر همه چيزش سوراخ دارد، مويش هم سوراخ دارد، استخوانش هم سوراخ دارد، همه چيزش، همه چيزش! اصلا بشر مشبك است، سوراخ، سوراخ است. آن سوراخ وسطش، يا گشادتر است يا تنگ‌تر است، سرش يا تيزتر است يا تیزتر نيست، قدش يا بلندتر است يا كوتاه‌تر است. در اعراض، نُه مقوله عَرَض داريم، كم و كيف و متي، جده، اضافه، فعل و انفعال، نه مقوله عرضی است كه فلاسفه و مناطقه ذكر كرده‌اند. در اين نُه مقوله عرضي، يك دانه موي مژه بنده با تمام موهاي دنيا، يكسان نيست، اختلاف دارد.

يك حرفي را عرفا مي‏گويند، البته ما با عرفان كه مخالف نيستيم، با ارفان‌هاي با همزه، كه مي‏خواهند اسمش را عرفان با عين بگذراند، با آن مخالف هستيم و الا با عرفان حقيقي كه مخالف نيستيم، ما خودمان عارف هستيم الحمد لله.

به قول عرفاء:

«لا تكرار في التجلي»

در تجلي حق متعال، تكرار نيست، تاسيس است نه تاکید. تكراری نيست، يعني يك چيز را به جميع جهات، دو نوبت در دنيا آوردن، نيست. هر چيزي با چيز ديگر اختلاف دارد. الان پانصد، ششصد نفر هستيد، هيچ‌کدام شما، شكل شما با هم‌ديگر، من جميع‌الجهات شبيه نيست، با اين‌كه همه گندم‌گون هستید و همه بشر مستوي‌القامه هستيد، با اين‌كه همه ايراني، بلكه بسياري از شما تهراني، مع ذلك كله، شمايل هيچ‌كدام شما با ديگران من جميع جهات برابر نيست. فكر شما هم برابر نيست، عجيب است! روح شما هم برابر و مثل هم از جميع جهات نيست.

هر كسي را بهر كاری ساختند میل او را در دلش انداختند

آن‌چنان‌كه عاشقي بر سروري عاشق است آن خواجه بر آهنگري

يك نفر، روحش درگیر آهن ‌فروختن است، چقدر وارد كند؟ چه موقع وارد كند؟ چطور آهن‌ها را به مردم بیاندازد؟ توماني تومان بلند كند، یک نفر در فکر این موضوع است. داخل مجلس هم كه نشسته است در کشور آلمان دارد كار مي‏كند، در آهن‌های قیفی. يكي ديگر فكرش در جنس بزازي‌اش است، يكي ديگر فكرش در جنس خزاري‌اش است، يكي ديگر فكرش در جنس عطاري‌اش است. يكي در فكر اين است چطور كلاه سر دیگران بگذارد، دلال است. آخوند يك نوع فكر دارد، تاجر يك نوع فكر دارد، اداری يك نوع فكر كلاه‌گذاري دارد. هرکس یک فکری دارد و همه هم عاشق فكر خودشان هستند.

آن چنان‌كه عاشقي بر سروري عاشق است آن خواجه بر آهنگري

فكرها مختلف است، روح‌ها مختلف است، ظاهرها، بدن‌ها و غالب‌ها مختلف است. رنگ همه شما گندم‌گون است، دو نفری پهلوي هم بايستيد، يكي از شما گندم‌گون سير است، ديگري كمتر است. اين يك خورده‏اي فلفل نمکی است و آن دیگری سيب سرخي است مثلا. تمام رنگ‌هاي شما با هم مخالف است.

تمام قدهای شما با هم فرق دارد، الان متر و سانتيمتر و ميليمتر بگذارند، يكي از شما با ديگري هم قدي كه ميليمتر بزند هم نیستید. هم حجم نيستید، عجيب است!

موهای شما که مثال زدم، يك موي مژه با تمام كاتريلون موي دنيا مثل هم نيست.

اين آيت فردانيت خدا است، اين نشانه اين است كه خالقش مثل ندارد، خالقش، واحد و احد است، از واحد احد، ظاهر شده است واحد احد. اين يك دانه موي بنده، موي مژه بنده، اين واحد است و احد است، اثنين ندارد، دو ديگر ندارد.

«لا تكرار في التجلي» در تجلي خدا تكرار نيست، همه تاسيس است.

این است كه شاعر هم مي‏گويد:

وفي كل شي‏ء له آيه تدل علي انه واحد

در هر چيزي، نشانه وحدانيت خدا است.

شاعر فارس هم مي‏گويد:

هر گياهي كه از زمين رويد وحده لا شريك له گويد

همه ذرات به وحدانيتشان، پرده عرفان ‏بالا رفت، گوش بدهيد فضلاء، همه اشياء به وحدانيت ذاتشان، به زبان ذات مي‏گويند: «لا اله الا الله»، «لا اله الا الله»، «لا هو الا هو».

ذكر اميرالمومنين7، «يا هو» «يا من هو».

«خاكساري‌ها» اين ذكر را خيلي دارند، شبي هم در حلقه آن‌ها بودم و كيفی ‏بردم، ما هم همراه آن‌ها دم گرفتيم.

«يا هو» «يا من هو» «يا من لا هو الا هو» «لا معبود الا الله» «لا موجود الا الله»

این ذكر آن‌ها بود. يادم آمد در چهل سال قبل، در يكي از خانقاه‏هاي خاكساري‌ها شبي را به سر بردم تا صبح، به قول درويش‌ها حالي‏ كرديم فقير مولا. صبح هم دم گرفتيم بين الطلوعين، خود ما هم دم مي‏گرفتيم. «يا هو يا من هو»

اين ذكر اسم اعظمي ‏است كه در جنگ بدر به اميرالمومنين7 تعليم شد.

به هر جهت «لا هو الا هو»، «لا اله الا الله».

اين ذكر تمام ممكنات است، همه ممكنات به وحدانيت ذات و به احديت خودشان در صفات، همه با منطق فطرت مي‏گويند: «لا هو الا هو»، همه مي گويند: «لا اله الا الله».

خدايا به حقيقت اين كلمه، زمان مرگ زبان همه ما را به اين كلمه مقدسه متكلم بفرما.

من حيفم مي‌آيد چند تا شعر نخوانم، ولي شرطش این است كه شما صلوات چاق و فربه به ما تحويل بدهيد.

در جهان همه ذرات نور غيب را مشكاه

مشكاه، چراغدان را گويند. همه عالم، چراغدان نور خدا است، (الله نور السماوات و الارض)[5]

اين‌جا هم يك بيان عرفاني بالاتر است. طلب شما.

در جهان همه ذرات نور غيب را مشكاه

غير، نفي و حق اثبات لا اله الا الله

ماهيان دريايی آهوان صحرايي

جمله راست گويائي لا اله الا الله

رو ببين تو از هر سو جلوه جمال او

یا حق،

لا اله الا هو لا اله الا الله

از يسبح لله

(یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض)[6] در این آیه «ما» گفته شده است، «من» گفته نشده است فضلاء! «ما» در غير ذوی‌العقول اطلاق مي‏شود «من» در ذوي‌العقول است.

از يسبح لله جان هر كه شد آگاه

او شنيد از هر راه لا اله الا الله

گوش‌ها كر است.

«حاج ملا هادي سبزواي» می‌گوید:

شور عشق تو در هيچ سری نيست كه نيست

خدا، خدا، خدا،

منظر روي تو زيب نظري نيست كه نيست

موسي نيست كه دعوي انا الحق شنود و ار نه اين زمزمه اندر شجري نيست كه نيست

ثناء حضرت حق را به هر شاخ بود هر برگ گل رطب اللساني

انا الفاني هو الباقي برادر زهر سو هر نفس تسبيح خواني نيست

يك مرغ دلي كسي نفكندي بقفس تير بي‌داد تو پرتاب پري نيست كه نيست

نه همي ‏از غم او سينه ما صد چاك است داغ او لاله صفت بر جگري نيست كه نيست

برگردم.

تمام اشياء، آيت توحيد خدا هستند، همه متفرد بالذات هستند آن‌چنان‌كه خداوند متفرد است به عظمت و به كبريائيت، به جلال، به جمال، به علم، به حلم، به قدرت، به هيمنت، به سلطنت، به مومنيت، به قهاريت، به جباريت، به رافت، به عطوفت، به رفاقت، به شفقت.

اسم رفاقت بردم، دلم تكان خورد.

يك كلمه اين‌جا براي اهل حال و دل بگويم.

آهاي اهل حال مسجد، بعضي‌های شما را مي‏بينم و مي‏شناسم، شايد بعضي‌های شما با خود من هم مدتی هم‌پياله بوديد.

اي اهل حال و دل مجلس، به خدا، رفيقي مهربان‌تر، گرم‌تر، مانوس‌تر، با محبت‌تر، راست و درست‌تر از خدا پيدا نمي‏كنيد، آي رفاقت خدا دارد.

اين دعاي مشلول شب‌هاي جمعه را بخوانيد، دعاي عجيبي است، از ساحت مقدسشان هم اذن صدور پيدا كرده است، بعضي اسم‌هاي خدا تكان دهنده است.

«يا رفيق يا شفيق» اين در همين دعا است.

«يا شفيق يا رفيق فكني من حلق المضيق و اصرف عني كل هم و غم و ضيق، و اكفني شر ما لا اطيق و اعني علي ما اطيق»[7].

اگر منبر نبود و می‌بایست حرف بزنم، دلم مي‏خواست هشت الی نه نوبت بخوانم و بگريم.

آي رفيق مهرباني است خدا، چنان در رفاقتش قرص و محكم، پا برجا، ثابت، يك دل و يك‌رو، چنان مهربان، از بابا مهربان‌تر است، از ننه مهربان‌تر است، از دوست جان‌جاني مهربان‌تر است، چنان دل مي‏دهد و قلوه مي‏گيرد، چنان گل مي‏گويد و گل مي‏شنود. بيا توي ميدان.

اين حلواي طنطناني است تا نخوري نداني است

تا نيايي، نمی‌فهمی. اين شب‌هاي ماه رمضان مغتنم است رفيق‌ها، قدر بدانيد. يك ساعت به اذان صبح، نيم ساعت و سه ربع مانده به اذان صبح، این بطن را به قول علما، مصدر بَطَنَ، این را سیرش کنید، اين بي پير را خفه دمش بكن، بعد برو يك گوشه تاريكی خلوتی، آن وقت با خدا دل بده و قلوه بگير، گل بگو و گل بشنو.

«يا انيس المتوحشين في الظلم ياكهف من لا كهف له يا كنز من لا كنز له يا ذخر من لا ذخر له، يا حرز من لا حرز له»[8]

خدا، گنج من تويي، خدا، حرز من تويي، خدا، پناه من تويي، اي پناه بي‌پناهان، اي گنج گنج‌نداران، اي حساب بي‌حسابان.

گوشه‌اي را بگويم. جوان‌ها شما بشنويد. شما از پيرمردها مهياتر برای کار هستيد، پيرمردها ‏خسته هستند، ضعف هم دارند، ولي شما تازه كار هستيد. پيغمبر9 هم فرمودند: «عليكم بالاحداث»[9] بر شما باد كه با جوان‌ها بگیريد زيرا «انهم اسرع الي الخير»، زيرا آن‌ها زودتر به طرف كارهاي خير می‌آیند، مزاج آن‌ها و حال آن‌ها، وضعيت بدني آن‌ها مناسب‌تر است. پيرها مثل من افتاده‌اند و نفس نفس افتاده‌اند. جوان نو رسته بهتر کار می‌کند.

جوان‌ها، ماه رمضان را غنيمت بشماريد، قدري سحري را زودتر تمام كنيد، ساعت سه و نيم، امساك كنيد، طوري نمي‏شود! تير كه به دل آدم نمي‏خورد که حالا نيم ساعت كمتر بخورد، در عوض افطار بيشتر بخورید. نيم ساعت به اذان صبح مانده است، امساك كن، برو يك گوشه خلوتي، چراغ را هم خاموش كن، با خدا بنا كن به حرف زدن. حرف بزن، نمي‏خواهم دعاي عربي بخواني، چون تو عربي نمي‌فهمی، عربي نمي‏فهمي، ‏آن وقت به فكر قرائت هم هستي، قله ميم و ح حاء را و صفیر صاد را، تفخیم راء. اين خرت و پرت‌ها را مي‏خواهي رعايت كني، اصلا از حال مي‏افتي. فارسي حرف بزن.

چند از اين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز، با اين سوز ساز

ما درون را بنگريم و حال را ما برون را ننگريم و قال را

«قال» هر چي مي‏خواهد باشد، عربي يا فارسي، حال پيدا كن.

ناظر قلبیم اگر خاضع بود گر چه گفت و لفظ ناخاشع بود

چرا؟

ز آن‌كه دل جوهر بود گفتن عَرض پس طفيل آمد عرض، جوهر غرض

به همان زبان فارسي، همين‌طوركه با پدر و مادرت حرف مي‏زني، همان‌طوركه با دوست و رفيق خودت حرف مي‏زني.

عزيزم! يار دل و گل عذارم! دوست مهربانم! قربانت بروم!

همين‌طوري‌كه با دوست خودت حرف مي‏زني، با خدا حرف بزن.

همان‌طوري‌كه با پدرت حرف می‌زنی و مي‏گويي: بابا جان بده. كره خر! خیلی هم فضولي كرده است، شيشه را زده شكسته است، الدنگی كرده است، قاليچه را گرو گذاشته است، مع ذلک، پر رو! به پدر که می‌رسد پررويي مي‌كند و می‌گوید: بابا پولم بده مي‏خواهم مدرسه بروم. با همه كثافت‌كاري‌ها، با پر رویي‌ها، كت و شلوارم را عوض كن مي‏خواهم مدرسه بروم.

با همين پر رویي با خدا حرف بزن، خدا از پدر مهربان‌تر است. تو اگر صد بار اگر توبه شكستي باز آ.

باز آ باز آ، هر آن‌چه هستي باز آ گر كافر و گبر و بت پرستي باز آ

اين درگه ما درگه نوميدي نيست صد بار اگر توبه شكستي باز آ

پنجاه بار تدر خانه غلط كردي، باز مي‏گويي بابا پول بده، بابا، مي‏خواهم كاغذ بخرم، دفتر بخرم، كت و شلوارم را عوض كن، مي‏خواهم مدرسه بروم، با كمال پر رويي، التفات فرموديد؟ با همه آن خراب كاري‌ها!

به خدا، خدا مهربان‌تر است به خدا، خدا گوش به آوازتر است. هزار تا معصيت كردي؟ به خدا بگو: خدا بده، خدا من را نگه‌بدار، خدا من كم استعداد هستم، خدا من كم طاقت هستم، خدا من ضعيف هستم، خدا نادان هستم، خدا نادار هستم، خدا دانایم کن، دارايم كن، بده، من را نگه‌بدار، ولت نمي‏كنم.

ده شب، نيم ساعت به اذان صبح، جوان‌ها، یک گوشه‌اي خلوت بنشينید و با خدا همين‌طور حرف بزنید. همين‌طور كه يادتان دادم، فارسي حرف بزن، نمي‏خواهم دعاي عربی بخواني. تو دعاي افتتاح را چه مي‏فهمي؟ معنی آن را نمی‌فهمی، ‏همه‌اش در بند عبارت هستي، حرف بزن با خدا. بد هستم، درست است خدا، معصيت كار هستم، درست است و قبول دارم، نمي‏خواهم روز قيامت دست و پاي من را شاهد بگيري، من خودم الان مي‏گويم، بد هستم، رد هستم، عاصي هستم، خاطي‏ هستم، كثافت‌كار هستم، مستحق همه گونه عقاب و عذاب هستم، همه را قبول دارم، شاهد هم لازم نيست، لازم نیست که دست و پای من شاهد باشند. خودم شهادت مي‏دهم، خودم مي‏گويم، با همه اين مقدمات، بده. اگر تو ندهي، به چه كسي بگویم؟ پيش تو نيايم خدا، پيش چه كسي بروم؟ از چه كسي توفيق بخواهم؟ از چه كسي سعادت بخواهم؟ از چه كسي ياري بخواهم؟ از چه كسي پول بخواهم؟ از چه كسي عيال بخواهم؟ از چه كسي قدرت بخواهم؟ از چه كسي ايمان بخواهم؟

از تو مي‏خواهم و از تو مي‏خواهم، غير از تو هيچ كس را ندارم و هيچ كس را هم نداشتم.

همه اين حرف‌ها را بگوئيد جوان‌ها، همين حرف‌ها كه يادتان دادم بگوئيد. خدا شاهد است بعد از چهار دقيقه، خودت به گريه مي‏افتي، بعد از پنج دقيقه، انقلاب حال پيدا مي‏كني. آن گريه تو، جواب لبيك خدا است، همچنان‌كه به گريه افتادي و دلت تكان خورد، بدان كه او بيك گفته است، او لبيك گفته است. نشانه لبيك خدا، اشك شما است، نشانه لبيك خدا، انقلاب حال شما است، خوشا به حال تو، اگر خدا لبيك بگويد، خوشا بر احوال شما، اگر جنبه رفاقت خدا بر شما تجلي كند.

خدايا به ذات مقدست، تجلي رفاقت با همه ما بفرما.

ما را رفيق خودت قرار بده.

مطلب رفت در شاخه‌اي، لازم دانستم به اين شاخه بروم و الا از حرف خودم منصرف نمي‏شوم، وقت هم گذشت، دنباله به عهده فردا. به هر حالت، وقت ما مساعد براي تكميل مطلب نيست، ان‌شاءالله شما زنده باشید، من هم تصدق سر شما زنده بمانم، فردا دنباله مطلب امروز را كه مقدماتش را عرض كردم، به عرض شما خواهم رسانيد.

يادم آمد، افتادم توي اين مناجات‌هاي فارسي، گوشت و پوست و خون و استخوان من از نان امام حسين7 پرورش يافته است، و من روز قيامت افتخار مي‏كنم، سر به عرش مي‏سايم كه پدرم، نوكر امام حسين7 بوده است، نان نوكري امام حسين7 خورده است و من را متولد كرده است، لهذا من محال است وارد در یک مرحله‌ روحاني شوم و از امام حسين7 غافل باشم.

الان صحبت مناجات‌ها كردم، ياد مناجات امام حسين7 افتادم.

يا ذا المعاني عليك معتمدي طوبي لعبد تكون مولاه

اي خدا، اي صاحب علو و درجه، پناه من تويي، تكيه‌گاه حسين7 تويي، مايه اميد حسين7 تويي. خوشا به حال آن بنده‌اي كه تو آقاي او باشي، خوشا به حال اين بنده، خوشا به حال اين بنده.

طوبي لمن بات خائفا ارقا یشکو الی ذی الجلال مولاه شکوه بلواه

خوشا به حال آن بنده‌ای که شب را به روز بياورد، از تو ترسان باشد، مراقب تو باشد، گرفتاري‌هايش را به تو شكايت كند و عرضه بدارد.

نيمه شب است، دارد مناجات می‌کند.

خيلي‌ها مناجات کردند. پيغمبر9، اميرالمومنين7، حضرت زهراء3، امام حسن7، همه، همه، در هيچ يك از اين مناجات‌ها نداريم كه خارجا جواب الهي نمايان شده باشد، جز در امام حسين7. اصلا امام حسين7 با خدا است و خدا با امام حسين7 يك سر و سر ديگري دارد، يك عالم ديگر دارد.

يك مرتبه صدا بلند شد، از ناحيه افق، بطوري كه شنيده مي‏شد:

«لبيك لبيك عبدي و انت في كنفي و كلما قلت قد سمعناه»

من مي‏گويم و شما هم بناليد. دلتان مي‏خواهد الان خودتان را به امام حسین7 بچسپانيد، شما هم دنبال امام حسين7 رو به خدا برويد و اشك بريزيد.

يك مرتبه، صدا بلند شد:

بلي، بلي، بنده من، حسين7 من.

اگر يكبار گويي بنده من از عرش مي‏گذرد خنده من

«لبيك لبيك عبدي و انت في كنفي»

حسين7 تو در پهلوي ما هستي، تو در سايه حمايت ما هستي، هر چه گفتي شنيدیم.

«كلما قلت قد سمعناه»

هر چه گفتي شنيدیم. حسين7، حسين7، حسين7 ما، صدايت را بلند كن، ملائكه عاشق صداي تو هستند.

«صوتك تشتاقه ملائكتي»

خوب، همه مهيا هستيد، بزرگ و کوچك و عالم و عامي، ‏آقايان، ملائكه مشتاق صداي حسين7 هستند.

يك وقت هم ملائكه شنيدند، حسين7 فرياد مي‏زند:

وا غربتاه،

«اما من مغیث یغیثنا لوجه الله».

آيا يك نفر هست به داد ما برسد؟

در این کلمه بلند بناليد.

«اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله»

سيدها، اين كلمه شما را تكان مي‏دهد.

آيا يك صاحب غيرت است بيايد ناموس پيغمبر را حفظ کند؟

به حق مولانا الحسين المظلوم7 و بعترته: و اصحابه المظلومين،

با چشمان گريان و سينه‏هاي سوزان

ده نوبت

يا الله

خدايا به سينه سوزان امام حسين7 و به دعاها و مناجات شبانه‏ و اشك‏هاي ريزانش، همين ساعت امر فرج و ظهور امام زمان7 را اصلاح بفرما.

سينه حضرت سيد الشهداء7 را به ظهور حضرت بقيه الله7 شفا بده.

دل آن بزرگوار را از هم و غم و حزن و گرفتاري‌هاي روحي نجات بده.

قلب مطهرش را از ما بدكاران، راضي و خرسند فرما.

قلب ما را از مهر و محبت آن حضرت، از ولايت آن حضرت مملو و سرشار بفرما.

چشمان ما را به جمالش و دست‌هاي ما را به دامنش برسان.

همه ما، تمام شيعيان، بلكه تمام مسلمين را در پناه صاحب الزمان7 از هر خطاء و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌اي حفظ بفرما.

مشكلات ما را حل و آسان فرما.

گرفتاري‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بي‌گناه ما را آزاد فرما.

بيماران ما را شفای خیر بده.

بيماري ناداني را از پير و صغیر ما دور گردان.

رفتگان ما را غريق رحمت فرما.

ذوي الحقوق ما، خاصه سلسله جليله روحانيين، علماء ما، يعني فقهاء ما، محدثين ما، وعاظ ما، روضه خوان‌هاي ما، مداح‌هاي ما، كه ما را با خدا و پیغمبر و ائمه آشنا كردند، همه اين‌ها را غريق رحمت فرما.

برادران ما كه در اين معبد، تو را بندگي كردند، و لو يك يا الله، به عنوان بندگي تو گفتند، همه آن‌ها را بيامرز.

به همه ‌آن‌ها سهم وافي، از ثواب‌هاي این جلسات ما عطا بفرما.

بعد از ما آيندگان را، به ياد دعاي خير ما بيانداز.

دعاهای آن‌ها را درباره ما مستجاب بفرما.

مومنین حاضرین مجلس، غیر از آنچه گفتم، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور.

خدایا، مریض این مومن را به حرمت حضرت زین العابدین7 شفای عاجل کامل مرحمت فرما.

بالنبی و آله و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان7.


[1] فصلت : 53
[2] نمل : 14
[3] نحل : 83
[4] نحل : 125
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » شنبه ژانويه 31, 2026 8:17 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 7

https://drive.google.com/file/d/1dVE-3l ... p=drivesdk
أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدٌ)[1]

در و دیوار و زمین و آسمان، زمان و مکان و هرچه در عالم امکان است، همه به جوهر و عرض و باطن و ظاهر و حالات متنوع خود، نشانه خدا هستند. همه، به وجود طبيعي و مادي و به حقيقت كياني و امکانی خودشان، از یک ذات مقدسي كه فوق عالم ماده و مُده است خبر مي‏دهند، با منطقي كه قابل اعتراض و اعتقاد و اشكال نيست، با منطقي كه صريح است به اعلي مرتبه صراحت، و آن منطق فطرت و منطق طبيعت و منطق ماديت است.

ديروز مقدماتي مفصلا به عرض مبارك شما رساندم، اجمال مقدمه اولی اين بود كه:

يك طبيعت واحده، اقتضاي يك اثر واحد مي‏كند. اگر اختلاف اثري ما در محلی دیدیم، بايد اين اختلاف اثر را مستند كنيم به يك مبدئي ماوراء طبيعت. باید به يك مبدا الهي كه قاهر بر طبيعت است و موثر بر طبيعت است و مغير طبيعت است، بايد به يك چنين مبدئی و چنین مصدر و منشئي نسبت بدهيم و به لطف و عنايت خداي متعال، عالم امكان تمامش عالم اختلاف است.

شما در اين عالم دو ذره كه مشابه يكديگر از جميع جهات باشند و وحدت جوهري و وحدت عرضي داشته باشند، نه مقوله عَرض، پنج مقوله جوهر، دو ذره‌اي را كه در اين مقولات با هم مشترك باشند، پيدا نخواهيد كرد. اين اختلاف دليل بر اين است كه ماوراء طبيعت، ماوراء ماده، يك نيروي ديگري است و يك مبدا الهي قاهر، نافذ غالب مسلطي است كه او، طبيعت را تغيير مي‏دهد.

من اگر بخواهم در اين باره مثال بگويم و وقت شما را به امثله و مثال‌ها بگذرانم، به خدا تا آخر ماه رمضان، روزي سه ساعت براي شما مثال بزنم، هنوز تمام نمي‏شود، ولي يكي دو سه تا مثال براي شما مي‏زنم.

شما يك پر طاووس را من باب مثال، برداريد، درباره این پر، مطالعه كنيد. در جهات مختلفه‌اش، که يك جهت آن، جهت رنگ او است، يك جهت آن، جهت نقش او است، يك جهت آن، جهت كميت او است، هر پري يك كمیتي دارد، اندازه‌اي دارد، يك كيفيتي دارد. غير از كيفيت و كميت، يك نسبت‌هائي بين اجزاء اين پر طاووس با يكديگر است از مقوله اضافه. یک جده‌ای دارد، ؟؟؟ 8:40

اغلب شما این مطالب را ملتطف نمی‌شوید، زیرا اصطلاحات علمی است ولی علماء، دانشمندان، فضلا، در اين مجلس خيلي هستند، مي‏توانم ادعا كنم كه به لطف خداي متعال، اكثريت جمعيت اين مجلس، دانشمند و فاضل و چيز فهم هستند، پير و پاتال‌هاي چرتكي، الحمد لله كم داريم يا نداريم، لهذا گهگاهی هم در پرده اصطلاحات، مطالب را تقديم مي‏كنم.

حالا ما در يك جهت از جهات همين پر طاووس بحث مي‏كنيم.

اين پر طاووس، طبيعتش چه اقتضا مي‏كند؟ ماده، همان كه طبيعيين، ريشه و مایه و پايه تمام اين عالم مي‏دانند، ماده و قوه كه انرژي مي‏گويند.

بنده از اين لفظ‌های فرنگي مابي خیلی خوشم نمي‏آيد، همان قوه و نیرو است. قوه، کلمه عربي است و نيرو فارسي است.

مايه اوليه و نيرو، گاهي هم ماده به نيرو تبديل مي‏شود و گاهي نيرو به ماده تبديل مي‏شود. در حقیقت همان ماده است.

اين ماده بذاته، يك حقيقت است، خوب توجه كنيد.

در این مبحث فضلا و دانشجویان، اساتید، دبیرهایی که تشریف دارند، دکترها، مهندسینی که تشریف دارند و می‌بینند، در این عرض بنده دقت کنند.

ماده، يك حقيقت است، ده تا حقيقت كه نيست، يك حقيقت، يك خواهش دارد، يك حقيقت، يك اثر دارد، چه اثر جوهري و چه اثر عَرضي.

اثر جوهري كه نداريم. اين را هم باز براي دانشمندان، لابلاي عرایض، مختصر مي‏گويم و رد مي‏شوم تا يك روز اگر مقتضي شد، ان‌شاءالله مفصل مي‏گويم تا قلب شما به قرآن و معارف اهل‌البيت متلالا شود.

ما اثر جوهري در اين عالم نداريم، هيچ، هيچ، هرچه هست اثر عرضي است، جوهر يكي است و ماده المواد است، آن تبديل جوهري ندارد، حتي تبديل دنيا به آخرت، تبديل عرضي است. فرق بين دنيا و آخرت، به اعراض است، به جوهر نيست. جوهر، يك جوهر است، اعراض دنيوي، با اعراض اخروي فرق داد.

اين را ان‌شاءالله شايد در بحث ولايت و معاد اشاره كنم.

خوب.

يك حقيقت وحداني، سر تا سر عالم را گرفته است، به فرض آقايان ماديين. اين حقيقت، يك خواهش دارد، اين حقيقت، يك اثر دارد، اين حقيقت، يك تجلي دارد و حال اين‌كه در همين يك پر طاووس، در يك شان آن، كه شان كيفيتش باشد، شان رنگش باشد، چندين اختلاف است، چه اختلافات عجيبي!

يک پر طاووس را بگيرید، اين را موی‌مويش كنید. یک پر طاووس، مثل یک شاخه درخت مي‏ماند، شاخه درخت، شاخه‌هاي درخت، شاخه‌های كوچولو كوچولو دارد، شاخه‌هاي كوچولو، برگ‌ها دارد، يك پر طاووس هم همين‌طور است، هر پری، چندين شاخه‏ها دارد، شاخه‏هاي شجري. يك تيری از وسط، مثل این ستون روییده است، از دو طرف تير، شاخه‏ها بالا آمده است، هر یک مویی یکی شاخه‌ای است.

و باز از عجايب، هر شاخه‌اي، يك تيری در وسط دارد در يمين و يسارش، دو طرف چپ و راستش، باز موهاي باريك‌تري روئيده است.

اولا، چرا بایستی این شاخه وسط، این استوانه وسط، چرا باید يك شاخه را از آن طرف بروياند و يك شاخه را از اين طرف برویاند؟ اين اختلاف از حيث جَده و مكان، مستند به چيست؟

خوب فضلاء گوش بدهيد.

اين اختلاف اول.

يك ستون است، استوانه‌اي است که بالا آمده است، يك طبيعت است، اين يك حقيقت است، باید يك اثر داشته باشد، دو اثر دارد، يكي از جانب راستش، يكي از جانب چپش، اين اختلاف در اثر است، مبدء اين اختلاف چيست؟ منشا اين اختلاف چيست؟ اگر به خود طبیعت بخواهی استناد بدهی، يك طبيعت، يك خواهش دارد، يك طبيعت، يك تقاضا دارد، دو طبيعت چپ و راست شده است.

اگر آقاياني كه طرف راست منبر من نشسته‌اند و آقاياني كه طرف چپ منبر من نشسته‌اند، يك روح واحد، يك انديشه واحد، يك تصور واحد داشته باشند، بايد هر دو اين‌ها در يك نقطه بنشينند، اين‌كه در دو نقطه نشسته‌اند، يك تصور و انديشه، در این مغز و دماغ است، كه آن انديشه و تصور، در اين مغز و دماغ نيست، او اقتضاي نشستن طرف چپ منبر را کرد، اين طرف راست منبر را.

دو خواهش پيدا شده است از دو مغز، از دو انديشه، از دو فكر، يك فكر واحد، يك انديشه واحد، يك خواهش واحد دارد.

يك حقيقت است در پر طاووس و آن ماده المواد است. اين يك حقيقت، چرا دو خواهش متخالف كرده است؟ چرا دو ستون ديگر، يكي از طرف راست رويانيده و يكي از طرف چپ رويانيده است؟

دوم:

ماده یک طبیعت و يك حقيقت است، ماده ده تا حقيقت كه نيست! اين يك حقيقت، اگر خواهش رنگ می‌كند، يك رنگ را مي‌خواهد، ده تا رنگ در این یک رنگ است، بيست تا رنگ است، پنجاه تا رنگ است.

شما اين را زير ميکروسكوپ و ذره‌بين ببريد، ذره‌بين‌هاي بزرگ كه مطلب را برای شما خوب روشن كند.

اين پر طاووس را نگاه كنيد. از اين پر، يك شاخه‌اش را جدا کنید، از آن شاخه، يك موي ريزش را جدا کنید، موي ريزي كه با دست نمي‏توان گرفت، بايد آن را با يك ابزار هندسی گرفت.

در آن مو دقت كنيد:

سر مو يك رنگ دارد، مثلا رنگ لاكي خيلي تند، قرمز بسيار تند، يك خورده پائين‌تر آن پر، به قدر يك دهم ميلي‌متر، التفات فرموديد، نه يك دهم سانتي‌متر، بلکه يك دهم ميلي‌متر، پائين‌تر آن، رنگ لاكي كم رنگ دارد، پائين‌تر آن، يك بنفش دارد، بنفش تند! مثل رنگ آسمان، يك کمی پائين‌تر آن كبود تند است مثل کبودی آسمان، بعد كمي ‏پائين‌تر آن زرد است، يك خورده پائين‌تر آن سفيد است، سفيدي‌هايش هم درجات مختلف دارد، يك سفيدي تند است مثل برف، يك سفيدي ديگر است، مثل پياز، یک سفید مثل گندم‌گون است. انحاء رنگ‌هاي سفيد در يك ميلي‌متر، بلكه در يك دهم ميلي‌متر يك موي كوچك از يك شاخه از تنه یک پر طاووس است.

سبحانه و تعالی.

يك مطلب ديگر كه مجدد بعدا اشاره مي‏كنم.

آقايان مهندسين، شما با دقيق‌ترين آلات و ادوات هندسي خودتان، برويد يك پر را بگيريد، موي موي‌هاي اين پر را اندازه‌گيري كنيد، چقدر دقت و لطافت بكار رفته است كه اين بنفش در كجا واقع بشود، اين سفيد كجا واقع شود؟ بالاي اين. آن زرد پائين اين واقع شود، تا رنگ «قوس و قزحی» تيركماني ؟؟؟ 20:30 پيدا كند. بعد سفيدي كه كم رنگ است، كجا باشد، سفيد پر رنگ كجا باشد، بنفش پر رنگ كجا باشد، بنفش كم‌رنگ كجا باشد.

با يك ترتيب تدريجي، خود تدريج این مطلب از عجائب و شگفتي‌ها است، با يك ترتیب تدريجي، رنگ‌ها غليظ مي‏شود، رنگ‌ها لطيف مي‏شود، رنگ‌ها، زياد می‌شود و كم مي‏شود، بعد از پيدايش همه اين‌ها و اتصال آن‌ها به هم، يك شكل قوس و قزحي كه دل را مي‌ربايد، چشم را خيره مي‏كند، عقل را حيران مي‏كند، اين نقاشي، اين رنگ آميزي، اين طراحي، عقل دانشمندان دنيا را به شگفتي و به حيرت مي‏آورد. اين اختلافات بين رنگ‌ها، اين اختلافات مكان رنگ‌ها، اين اختلافات نسب عددی رنگ‌ها، این اضافات مکانی از موازات و از محاضات و از مقابله و این اختلافات از کجا در آمده است؟ مبدا این اختلافات چیست؟

یک حقیقت بیشتر نداریم و آن ماده است.

اين‌ آدم، به قول طبیعیون و ماتریالیسم‌ها، مادیین، منکرین خدا، يك مبدء که بيشتر ندارند، اين يك مبدا، يك خواهش بايد داشته باشد.

هزار تا خواهش مختلف را الان در يك پر طاووس، من اشاره كردم، با اين‌كه بنده هيچی را نمي‏دانم، با اين‌كه در علوم، بنده صفر صفر هستم و در اشياء كثيره غيرمتناهي اين عالم، من يك پر طاووس را به عنوان مثال در نظر گرفتم، تازه در يك پر طاووس، آن هم از جهت رنگ و رنگ‌آميزي. جهات دیگر دارد.

يك مو، كلفت است، يك مو، باريك است، يك مو، سرش خیلی تيز است، يك مو، تيز نيست، يك مو، كش و قدش، يك ميلي‌متر است، يكي نيم ميلي‌متر است، اين‌ها همه اختلافات است و اختلافات ديگري.

منشاء و مبدا اين اختلافات چيست؟

این اختلافات را نمی‌توانید منکر شوید.

برای ماده، نظر به اصل حقیقتش هم، نمی‌توانید اقتضای اختلاف قائل شوید، اقتضای اختلاف در طبیعت و حقیقت واحد، بدون مبدا خارج، محال است، محال است.

ناچار بايد يك مصدری، یک مبدئي، ماوراء طبيعت، قاهر بر طبيعت، مسلط بر ماده، متصرف در ماده، بايد باشد، تا اين اختلافات ظاهر و بارز شود و آن مبدا، به حكم مقدمه دوم كه ديروز مفصل عرض كردم، بايد دانا باشد.

چون همين مطالبی را كه من گفتم، يك موج علم بود، دانايي‌اش، موج علم بود، وجود خارجي‌اش چي خواهد بود؟

اين چه دانشمندي است كه يك پر را به نسبت‌هاي مختلف، در ذرات كوچك‌تر از ميلي‌متر، بلكه يك دهم از ميلي‌متر، اين‌طور طراحي و نقاشي و رنگ آميزي كرده است؟

اگر بزرگ‌ترين مهندسين دنيا توانستند يك چنين رنگ آميزي با قلم موئي خود در موي خارجي بكنند كه عینا مثل پر طاووس شود، با اين‌كه پر طاووس موجود است، و او، استاد عمل است، با اين‌كه سر مشق است، اگر توانستي مثل خط اوستا بنويسي!

این يكي است.

در تمام ذرات همين حرف است، در تمام ذرات. در نفس من، در صداي بنده، در چشم شم،ا در گوش شما، در تمام وجود شما، ظاهر شما، باط شما، ار سر گرفته تا به پا، ظاهر شما و روح و روان و افكار و انديشه‏ شما كه باطن شما است، در تمام اين مراحل اختلافات هست، و اگر ماده است، مبدا اين اختلافات از كجا سر زده است؟

اين زبان این عالم که خدا است، اين زبان در و ديوار، زبان منار و چنار و در و دیوار و زمان و مكان و زمين و مكين و همه و همه، حيوان و انسان و نبات و جماد و معدن و كوه و دشت و بيابان و آب و همه، همه به زبان فطرت، داد می‌زنند:

(هو القاهر فوق عباده)[2]

داد مي‏زنند:

(هو الله الذي لا اله الا هو)[3]

يك كلمه دیگر برای تتمیم آن بگويم. آن وقت ديگر داد و فرياد آيات قرآن كه زبان تشريع است و داد و فرياد اين عالم كه زبان تكوين است به گوش دل شما خواهد رسيد، مشروط بر اين كه يمين و يسار و قَدام و خلف و ساقه مجلس و قلب مجلس كه الحمدلله خالي است، حوض خالی است! به غير از قلب مسجد كه خالي است و اب ندارد، همه حواشي و اطراف، همه پيرمردهاي مجلس، جانانه و جوانانه و عاشقانه، زِوار در رفته و از هم پاشيده به درد نمي‏خورد، پير و جوان، كودك و بزرگ، سه تا از آن صلوات‌هاي امام زمان7 پسند بفرستيد.

زهي آفريننده يزدان پاك كه دامان جان داده در دست خاك

اشعار برای «نظامي‏گنجوي» است، خيلي خوب مي‏گويد.

دامان جان را به دست خاك داده است. روح را به خاك سپرده است. اين خودش عجيب است!

زهي آفريننده يزدان پاك كه دامان جان داده در دست خاك

یقول و یقول الی ان یقول.

اگر لاله از خاك آيد برون

اگر مبدا لاله، خاك است.

اگر لاله از خاك آيد برون چرا اين همه پاك آيد برون

فهمیدید!

اين رنگ لاله، دل را مي‏كِشد، چشم را جذب مي‏كند، فكر را سحر مي‏كند، این از کجا آمده است؟ طبيعت چطور اين را اقتضا كرده ‏است؟ از کجا؟

اگر لاله از خاك آيد برون چرا اين همه پاك آيد برون

اگر خاك اين طفل را دايه است

اگر اين، شير از پستان خاك خورده كه اين‌طور شده است، مادر او چرا خودش ندارد؟

ديروز گفتم «معطي شي‏ء فاقد شي‏ء» نمي‏تواند باشد.

اگر خاك اين طفل را دايه است چرا دايه‌اش را، نه اين مايه است

دايه كه خودش پستانش خشک شده و شير ندارد، آن وقت، آیا او به این بچه شير داده است؟ شير او کجا است؟

بداند هر آن‌كس دل آگه بود

هركس چيز فهم است، هرکس مثل این طبيعيون، چه بگویم! خُل نشده است، مثل اين طبيعيون خر نشده است.

بداند هر آن‌كس دل آگه بود كه اين از خم صبغه الله بود

(صبغه الله و من احسن من الله صبغه)[4]

عجب رنگ آمیزی‌است خدا، عجب رنگ‌رزی است خدا. عجب خم بزرگي دارد! همه را در خم مي‏برد و بیرون می‌آورد. يكي را سفید و يكي را سیاه، يكي را گندم‌گون، يكي را «يوسف مصري»، يكي را «جاحظ»! نکبت‌تر، بد شكل‌تر از جاحظ نداریم.

چیک قصه بگويم تا بچه‌ها بخندند، قصه‌اي است که برای تفریح شما می‌گویم:

«جاحظ» خيلي بدتركيب بود، خيلي! در بین عرب و عجم به آن بد شكلي خدا خلق نكرده است، اما مرد فاضلی است و درس‌خوانده هم هست. يكي از علماي بزرگ ادب است.

«جاحظ» مي‏گويد: من روزي در عمر خودم یک خفتي كشيدم كه در تمام تاریخ عمر، آن‌چنان خفت و سبکی را نديده بودم و نكشيده بودم.

گفتند: چطور؟

گفت: روزي در بازار بزرگ داشتم راه مي‌رفتم، بین چهارسو كوچك و چهار سو بزرگ! يك خانم مادمازل، عرض شود حضور مبارك شما، مدل 77 اروپای آینده! يكي از آن خانم‌ها، اطو كشيده، راه می‌رفت، يك نگاهي به من كرد، آمد جلو و گفت: آقا با شما يك عرض خلوتی دارم.

من گفتم: این خانم عاشق من شده است!

هیچ‌کس خودش را بد نمی‌بیند.

گفت: این خانم در من چه ديده است؟ عاشق من شده هست؟

گفت: چشم، بفرمائيد، بفرمائيد.

او جلو من بود و من دنبال او. مثل فرنگي مآب‌ها و مثل اروپایی‌ها.

؟؟؟ 36:20

من را دنبال سر خودش کشاند، از این کوچه به آن کوچه، از چهارسو بزرگ به چهارسو کوچک، از چهارسو کوچک به دم در مسجد شاه برد، از آن‌جا من را به بازار زرگرها برد.

من فكر کردم که حالا می‌خواهد یک طلایی هم بخرد و خودش را برای من آرایش کند.

پیش یک زرگري رفت و ايستاد و گفت: هکذا، هکذا، این‌طور.

او هم یک نگاهی کرد و قد و بالای من را خوب برانداز کرد، گفت: «علي عيني» روي چشمم.

خانم هم آمد و گفت: سایه عالی مستدام باد، من عرضی ندارم. عرض من همین بود.

خانم رفت و من حیران ماندم. این خانم من را مسخره کرد و این‌جا آورد! بعد هم هکذا گفت و رفت. اين چه سري بود؟

رفتم پيش زرگر و گفتم: اين خانم را شما مي‏شناسيد؟

گفت: مشتري تازه ما است.

گفتم: این خانم من را اين‌جا آورد و این کلمه را گفت، مقصودش چه بود؟

گفت: او مدتي است آمده است و گل توي سينه از من مي‏خواهد، ولي شرط كرده که به شكل جن باشد!

من هم به او گفتم: من شكل جن را نديده‌ام، نمی‌دانم چطور شکلی است. شكل انس را ديده‌ام، هر شكل ديگري را مثل شكل بز، شكل بزغاله، شکل در، شکل ديوار، هر شكلي را که شما بگوئيد، من ديدم، ولي جن را نديده‌ام.

گفت: آن به عهده من است. امروز شما را آورد و گفت به اين شكل! شما را به شكل جن معرفي كرده است!

حالا.

در خم رنگ‌رزي مي‏برد، بيرون مي‏آورد، «يوسف مصري» می‌شود. در خم رنگ‌رزي مي‏برد، بيرون مي‏آورد «جاحظ» نحوي می‌شود، در خم رنگ‌رزي مي‏برد، بيرون مي‏آورد «ملاي متقي» می‌شود. مي‏برد در خم رنگ‌رزي و بيرون مي‏آورد، مهندس شقي می‌شود، يا تقي می‌شود.

خلاصه كلام:

تمام اين رنگ‌هاي مختلف را كه مي‏بينيد، برای خم «صبغه الله» است. يك رنگ‌رز غيبي ديگري در پشت عالم طبيعت است، در ماوراء عالم ماده و مُده، كه او اين رنگ‌رزي‌ها و نقاشي‌ها و طراحي‌ها را مي‏كند، در جهات عَرَضي اين‌ها.

چون در جوهر اختلافي نيست، هیچ.

بنابر مشرب قرآن و روایات و معارف الهیه، یک ماده واحده آفریده شده است، اختلافات اين ماده به اعراض است. به يك عَرَض عرش می‌شود، به يك عَرَض کرسی می‌شود، به يك عَرَض لوح می‌شود، به يك عَرَض قلم می‌شود، به يك عَرَض بهشت می‌شود، به يك عَرَض جهنم می‌شود، ، به يك عَرَض دنیا می‌شود، به يك عَرَض آخرت می‌شود، اين یك بحث علمي ‏طولاني است و در این نوع جلسات هم اقتضا نمی‌کند که من وارد در آن مبحث بشوم، از هر صد نفر، یک نفر شاید بفهمد، چون اصطلاحات زیاد دارد.

بداند هر آن‌كس دل آگه بود كه اين از خم صبغه الله بود

(سنريهم آياتنا في الافاق وفي انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق)[5]

با يك مراجعه مختصر، با یک فكر و تعمق اندك، مي‏فهميم كه اين عالم را، يك مدير و مدبر بالاتری است که آن مدیر می‌چرخاند و دور مي‏دهد و آن مدبر، تدبير مي‏كند، و او خدای واحد احد است.

حالا آن نكته‌اي كه مي‏خواستم تذكر بدهم این است:

من براي شما به يك پر طاووس مثال زدم، شما خيال مي‏كنيد اين طراحي و نقاشی و لطافت صنعی که گفتم، فقط در پر طاووس است؟

خير، خير، در پر اردك هم هست، در پر هر پرنده‌اي هم هست، غیر طاووس، هر پرنده‌ای يك طراحي و نقاشي خاصي دارد. اگر در طراحي و نقاشي يك پر پرنده ديگر هم، قوس و قور کنید، تعمق و دقت بفرمائيد، آن‌چه را که من در پر طاووس گفتم، همان را در پر پرنده ديگر هم مي‏بينيد.

در مثال مناقشه نکنید، مطلب علمی است، چون مطلب علمی است جهت شوخی ندارد.

همان لطافت صنعی را كه در پر طاووس دیدید، در موی پوست الاغ‌هاي بندری کرمانی، يا الاغ‌هاي سفید مصری هم می‌بینید.

دو نوع الاغ است، این‌ها رب النوع الاغ‌ها هستند، باقی دیگر خر هستند، این‌ها الاغ هستند! یکی الاغ‌هاي سفید مصری هستند که الان دیگر نیستند، از زمانی‌که موتور آمد، شتر از بین رفت، از زمانی‌که مرکوب برقی آمد، مرکوب حیوانی از بین رفت، الان در مصر الاغ کم است، مگر الاغ‌های دو پا! و الا الاغ‌های چهارپایی که سابق داشتند، الان کم است، سابق الاغ‌های بندری کرمانی را می آوردند که رنگ جوزی داشتند.

شما اگر به پوست آن‌ها نگاه کنید، دقت کنید، در رنگ‌آمیزی فلفل نمکی پوست خر کرمانی و در سفید لوسی پوست خر مصری، عینا همان لطافت‌های صنعی که در پر طاووس می‌بینی، در این هم هست.

خدا ان‌شاءالله به حق پيغمبر، همه شما را با پول جبيب خودتان به زودی به بيت الله مشرف فرمايد.

مثل این‌که همه شما نمی‌خواهید مکه بروید.

اگر می‌گفتم امشب خدا به هر کدام شما یک ؟؟؟ 44:20 پلو نصیب کند، از این آمین شما بلندتر بود!

خدایا به حق پیامبر، همه مسجدی‌های امروز ما را، هرکس که صدای من را می‌شنود و دل به این حرف‌ها می‌دهد، او را به مکه معظمه مشرف بفرما.

در مکه از نقاط مختلفه دنیا، غربي، شرقي، جنوبي، شمالي، اروپائي، آمريكائي، آفريقائي، آسيائي، از همه گروه‌ها می‌آیند.

که اين هم يكي از نشانه‏هاي عظمت اسلام و نشانه‌های ابدیت اسلام است، ان‌شاءالله در بحث نبوت در این مورد بیشتر صحبت خواهم کرد.

آن‌جا، آفريقائي‌هاي سياه، مثل ذغال، ترکستانی‌های ماورای نهر جیحون و سیحون، مثل هلوی پوست کنده، مثل هلوی خراسان، نه شفتالوهای تهران! این‌ها قابل ذکر نیست.

هلوهای طرقبه خراسان:

که از دور می‌برد دل را و از نزدیک زَهره را

آن‌قدر شیرین و آن‌قدر خوشگل، به به!

این زن‌های ترکستانی و مردهای ترکستانی می‌آیند، آن سیاه‌های آفریقایی هم می‌آیند، آن عرب‌هاي اوران اوتان بين الانسان و الحيوان جزیره العرب هم می‌آیند، سوسک‌های سياه، موهایشان ریخته است، چشم‌ها یک نوع.

خدا نصیب شما کند که مکه بروید، هر روزی هر روزي يكي از اين قیافه‌ها را مد نظر بیاورید و در نمك اين‌ها دقت كنيد.

آقا، همان آفریقایی لب چُرمه بینی گشاد، چشم‌های این‌طوری سیاه، وقتی با او مانوس بشوی، در عالم خودش یک نمکی دارد، یک جذابیتی دارد، سنخ جذابیت ترکستانی نیست، ترکستانی یک کشش دیگری دارد، یک جنبه ذوقی ادبی شاعرانه دیگری دارد،

؟؟؟ 47:20

زن ترکستانی است، اما جذاب،

این لطافت در صنع است. (و هو اللطيف الخبير)[6] خدا لطيف است، لذا از آثار خدا هم، لطافت در صنع است. خدا صانع حكيم است، لذا در تمام صنعش هم، آثار حكمت و دانش و خبرئیت عمیق خوابیده است.

الا، انحاء دانش‌ها است، در رنگ آميزي‌ها، در طراحي‌ها، در استخوان بندي‌ها، در اجزاء را با هم موتلف كردن، اجزا را به هم پيوند دادن، نه اجزاء من و تو را، نه اجزاء حیوانات را، نه اجزاء نباتات را، اجزاء زمین را، اجزا منظومه شمسی را، اجزا کهکشان را.

پرده بالاتر از این‌ها است، این کهکشان مثل یک آدمی‌زاد است، آدمی‌زاد دست دارد، شکم دارد، پهلو دارد، پشت دارد، سر دارد، پا دارد، اسافل اعضا دارد، اعالی اعضا دارد، این کهکشان هم همین‌طور است، هر منظومه یک عضوی از اعضای این کهکشان است، خود هر منظومه‌ای باز اعضایی دارد.

مادر اصلی ما، آفتاب، اعضای مختلفه دارد، یک عضو آن مادر وطن، زمین است، یک عضو آن هم مریخ است، و عضوهای دیگر.

آن‌وقت نسبی که بین این‌ها است، آن نسبی که این اجزا را با هم مرکب کرده است، آن‌قدر آن نسب دقیق است که اگر یک میلیمتر این نسبت تکان بخورد، آن از هم می‌پاشد. اگر فاصله‌ای که بین آسمان و زمین ما است، یک میلیمتر بیشتر بشود، هم زمین از هم می‌پاشد و هم سایر کرات.

چنان این نسبت‌ها دقیق رعایت شده است و چنان این صنع لطیف است که عقل بشر تاب فکرش را ندارد. یک شعبه علم نیست، میلیاردها شعبه علوم هست، در تمام خصوصيات اين عالم و موجودات اين عالم، آثار لطافت صنع، آثار علم، آثار دانش خوابيده و نهفته است. آن علمی كه مبدا همه اين‌ها است، آن علم، غيرمتناهي خواهد بود، آن علم پایه و اندازه ندارد.

همان‌طور که گفتم، واجب الوجود غیرمتناهی است، شِدهً، عُدهً، مُدهً، و بلكه فوق ما لايتناهي است، و فوقيت آن هم غیرمتناهي است، همین‌طور است.

سبحانه و تعالی!

یک کمی فکر می‌خواهد. با اندک فکر کوتاه، آیات الهی از در و دیوار نمایان است.

شورش عشق تو در هيچ سري نيست كه نيست منظر روي تو

خدا،

منظر روي تو زيب نظري نيست كه نيست

نه همین سینه ما از غم او صد چاک است داغ او را نه صفت بر جگری نیست که نیست

یک شعر از «حکیم ناصرخسرو» برای شما بخوانم و بعد دعا کنم.

عالم قديم نيست سوي دانا

یعنی در نزد مردم دانشمند، عالَم، قديم نيست، عالم، حادث است و محدِث دارد.

عالم قديم نيست سوي دانا مشنو جزاف دهري شيدا را

گوش به حرف این طبيعيین نافهم نده.

مشنو جزاف دهري شيدا را

خط خط، كه كرد جَزع يماني را

عقیق یمانی، خصوص جَزعش، خیلی هم آثار دارد. اولین کوهی که به ولایت امیرالمومنین7 و ائمه طاهرین: اقرار کرده است، کوه عقیق است، آن هم عقیق یمن. خواصی هم غیر از خواص طبیعی دارد، یک خواص روحانی دارد، در این وادی‌ها نمی‌خواهم وارد بشوم، این بچه‌های علقه مضغه، هنوز از رحم ننه طبیعت بیرون نیامده‌اند. ؟؟؟ 54:40

پدر من یک عقیقی داشت.

خدا گذشتگان شما را رحمت کند،

آن عقیق را که به انگشت خود می‌کرد، اگر صد نیشتر می‌زدند، خون او بیرون نمی‌آمد! چندین نوبت رفت که فصد کند، غافل بود، انگشتری همراهش بود، انگشتر غلط است، انگشتری درست است.

نیشتر می‌زدند ولی خون در نمی‌آمد، متوجه شد و انگشتری را بیرون کشید و خون درآمد.

بیچاره‌های بچه‌ها! کجا هستید؟ خواص طبیعی اشیاء را از میلیون‌ها، یکی را نفهمیده‌اید؟ آن‌وقت خواص روحانی آن چه فهمیده‌اید؟

جزع یمانی، عقیق یمانی، که خط‌ها و رگه‌ها دارد، آن‌ها را جَزع می‌گویند، و آثار عجیبی هم دارد.

اثر دیگری که من دیده‌ام، ؟؟؟ 56 یک مَنتری را می‌خواند و این عقیق به راه می‌افتاد، دور تا دور خانه‌ها، خواصی نوشته‌اند، این می‌رفت بداخل همان خانه‌ای که خواص خودش را نوشته بود.

چه می‌گویید بچه‌ها! علقه مضغه‌ها! هیچی را در دنیا ندیده‌اید. من این‌ها را دیده‌ام که می‌گویم. این‌قدر چیزها در این عالم هست که الی ماشاءالله.

خط خط، كه كرد جَزع يماني را بو از كجاست عنبر سارا را

شيرين كه كرد و رنگین در خرما خاك درشت مرکز قبرا را

گر گشته‌اي دبير

دبیر نیستی بدبخت جان! تو معلم هم نیستی. شاگرد با استعداد هم نیستی.

گر گشته‌اي دبير فرو خواني اين خط‌هاي نغز معما را

این جهان، کتاب است.

به نزد آن‌که جانش در تجلی است همه عالم کتاب حق تعالی است

غرض ؟؟؟ 59 اعراب و جوهر چون حروف است معانی همچو آیات و رموز است

خیلی خوب گفته است.

این عالم کتابی است، خطوطی در آن نوشته شده است، یک خط آن این چوب است، یک خط آن این منبر است، یک خط آن این زمین است، یک خط آن آسمان است، یک خط آن حیوانات است، پرنده و چرنده و درنده و خزنده، هر کدام این‌ها سطری هستند که در صفجه کتاب وجود نوشته شده است.

این خط را بخوانید.

«ناصر خسرو» خوب می‌گوید:

گر گشته‌اي دبير فرو خواني اين خط‌هاي نغز معما را

فعلا بس است.

«صلی الله علیک یا اباعبدالله»، «صلی الله علیک یا ابن رسول الله»، «صلی الله علیک و رحمه الله و برکاته».

یک شعر از علامه بحر العلوم، عموی جد مرحوم آیت الله بروجردی، این فامیل، فامیل بزرگواری بوده‌اند، الان هم بزرگوار هستند. این‌ها پشت در پشت، بزرگان علم بودند و روحانیت داشته‌اند، نمونه آن مرحوم آیت الله بروجردی رضوان الله علیه است که شاخه‌ای از آن شجره بود. علامه بحر العلوم شخصیت بزرگواری است، ان‌شاءالله شما زنده باشید و من هم اگر زنده بودم در عشره آخر ماه که در مورد امام زمان7 صحبت کنم، یک مقدار از بحرالعلوم مطالبی به عرض شما می‌رسانم.

ایشان یک منظومه‌ای در مرثیه امام حسین7 و واقعه کربلا دارند. آقایان منبری‌ها و آقایان مرثیه‌خوان‌ها، به عقیده بنده منظومه ایشان از کتاب «لهوف»، «سید بن طاووس»، اعتبارش اگر بیشتر نباشد کمتر نیست، خیلی هم با حال گفته است.

برای آقایان طلبه‌ها می‌گویم، من وقتی‌که طلبه بودم و درس می‌خواندم، چون گریه کردن طلبه جز معجزات و خوارق عادات است، طلبه و گریه کردن آن هم برای امام حسین7! اگر چقدر مصیبت شدید باشد!

بنده هم قلب قوی طلبگی داشتم، قسی نمی‌گویم، قوی داشتم که اجازه نمی‌داد که گریه کنم. شب‌های دهه محرم این منظومه بحرالعلوم را می‌خواندم. مثل ابر بهار، اشک من را جاری می‌کرد، زیرا از سوز دل گفته است. روی حقیقت گفته است. یک شعر آن را می‌خوانم و شرح مختصری می‌دهم، شما را به خدا می‌سپارم.

اهل علم اگر دلشان تکان خورد، اشکشان ریخت، ناله خود را بلند کنند. و شما علما باید عزاداری را تعلیم به مردم بدهید. باید گریه بر امام حسین7 را و به سر زدن را و ناله و ندبه کردن را شما به مردم عملا بیاموزید.

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی

حرم می‌دانید یعنی چه؟ حرم یعنی زن و بچه.

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی

هر چه تیر می‌خواهید بزنید به خود من بزنید. هر چه شمشیر می‌خواهید بزنید به خود من بزنید. هر چه می‌خواهید من را آزار کنید.

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی ؟؟؟ 1:5:00

معنی شعر را می‌گویم:

مردم، دیگر حسین7 از دنیا رفتنی است، آثار مرگ در من نمایان است.

بی‌مروت مردم، شما به عیال من چه کار دارید؟

«يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُم انا الذی اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و نساء لیست»[7]

مردان با غیرت ناموس در این کلمه بلند بنالید، من با شما جنگ دارم، شما به قصد قتل من آمده‌اید.

سیدها بلند بنالند.

ای بی‌حیا مردم، به عیالم چه کار دارید.

شمر گفت: حسین7 راست می‌گوید، حسین7 ؟؟؟ 1:07:00 کریم است، او نمی‌تواند زنده باشد و دشمن را نزد ناموسش ببیند.

«احملوا علیه من کل جانب»[8]

ای لشکر، اول بیایید کار حسین7 را تمام کنید.

به حق مولانا الحسین المظلوم7 و باهل بیته و اصحابه السعداء الشهداء

با حال تضرع به درگاه خدا

ده نوبت

یا الله

خدایا به آن سینه آتش گرفته امام حسین7، آن ساعتی که زنده بود و دید لشکر به خیمه‌ها حمله می‌کند، الان خواهرم به دست دشمن می‌افتد، بچه‌ایم به دست دشمن می‌افتند، دل امام حسین7 آتش گرفته بود، خدایا به آن سینه آتش گرفته امام حسین7 همین ساعت امر ظهور امام زمان7 را اصلاح بفرما.

ما را به دیدار و به نصرت این بزرگوار سرافراز فرما.

دل ما را از مهر و ولای آل محمد: و از مهر و محبت امام زمان7 مملو و سرشار فرما.

قلب مطهر این بزرگوار را از ما بدکاران راضی و خشنود بفرما.

ما را در سایه عز و ولایش، از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌ای حفظ فرما.

همه شیعیان، بلکه همه مسلمانان جهان، در پناه امام زمان7 از شر کفار و ضر اشرار، بالاخص یهود و نصاری حفظ فرما.

شر کفار را به خودشان برگردان.

گویندگان کلمتین شهادتین، در هر نقطه روی زمین هستند، همه را معظم و معزز و مرفه و در امن و امان نگه‌بدار.

نعمت‌های آسمانی و زمینی، نعمت‌های مادی و معنوی که به ما عطا کرده‌ای، به حرمت صاحب الزمان7 از ما زوال نیاور.

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را آزاد فرما.

بیماران ما را شفای خیر کرم فرما.

بیماری نافهمی را از پیر و جوان، قدیم و جدید ما دور گردان.

ذوی الحقوق ما را، کسانی‌که از دنیا رفته‌اند، بیامرز.

کسانی‌که زنده هستند حفظ بفرما.

مخصوص سلسله جلیله روحانیین، که صاحب حق عظیم بر گردن ما هستند، حق دین دارند، حق روحانیت دارند، حق معنویت دارند، از آیات عظام که مرجع فتوی و تقلید هستند تا طلبه‌هایی که شرح امثله می‌خوانند، این‌ها همه رجال روحانی ما هستند، خدایا به امام زمان7 همه آن‌ها را حفظ بفرما.

ما را قدردان نعمت روحانیت خودمان بدار.

آقایان محترمین به غیر آن‌چه گفته‌ام هر حاجت شرعی دارند برآور.

هرکس به اندازه یک آجر در بنای این مسجد و در بقای این مسجد کمک کرده است و از دنیا رفته است، بیامرز.

هرکس یک یا الله به عنوان بندگی تو در این مسجد گفته و از دنیا رفته است، بیامرز.

هرکس به اندازه یک آجر کمک مادی می‌کند، هرکس به اندازه یک پشت ناخن کمک معنوی به معنویات این مسجد می‌کند، او را در پناه عز خودت در دنیا عزیز و در آخرت سعادتمند فرما.

عواقب امور ما را به خیر بگردان.

بالنبی و آله و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان.

کسانی‌که زنده‌اند حفظ بفرما.


[1] فصلت : 53
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » شنبه ژانويه 31, 2026 8:21 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 8

https://drive.google.com/file/d/1Tle64A ... p=drivesdk

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه

خطبه اول منبر با متن تفاوت دارد

نام احمد نام جمله انبياء است چون كه صد آمد نود هم پيش ماست

روز جمعه و متعلق به وجود مسعود اعلي حضرت بقيه الله ارواحنا فداه، از همان ابتداء منبر قافله بستيم و در خانه اين بزرگوار رفتيم و در حقيقت در خانه همه ائمه: و همه انبياء: رفته‏ايم.

خدا به عز و جلال خودش و به عظمت و كبريائي خودش، ظهور موفورالسرور اين بزرگوار را در زمان حيات شما قرار بدهد.

همه شما را به نصرت و ياري آن بزرگوار سعادتمند كند.

لهذا، بايد عرض ادب و اظهار اخلاص شما به ساحت ولايت آن حضرت، به نسبت روزهاي گذشته، ممتاز باشد، يعني با عشق و شوق و شور و سرور ديگري، در موقع قيام به نام آن امام همام، از آن صلوات‌هاي عاشقانه‌اي كه ان‌شاءالله در ديدارش خواهيد فرستاد، امروز وقتي بلند شديد، بايد آن‌طور صلوات‌هاي عاشقانه باشد، تا به نسبت روزهاي گذشته، جمعه شما از روزهاي گذشته ممتاز شود.

سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم

و اللعن الدائم علي اعدائه

اعدائه.

اهل علم فهميديد؟

و اللعن الدائم علي اعدائه ابد الابدين

براي اين‌كه از مطالب ايام گذشته منحرف و منصرف نشده باشيم و در عين حال رعايت تناسب روز و صاحب روز را كه امام زمان7 هم هست، كرده باشيم، چون امروز، برای امام زمان7 است، روزي است كه توقع و انتظار ظهور آن حضرت در اين روز است و جمعه را هم جمعه نامیده‌اند براي اين‌كه مردم به ظهور اين حضرت، مجتمع بر كلمه هدايت و حق مي‏شوند. رعايت اين موضوع هم شده باشد، من باب مقدمه، دو سه كلمه عرض مي‏كنم.

خدا را براهين و حجج و آيات و نشانه‏ها، فراوان است. چنانچه سه روز قبل اشاره كرديم:

هر گياهي كه از زمين رويد وحده لا شريك له گويد

همه ذرات ممكنات به كمالات وجودي و به تفرد و توحدي كه در كمالاتشان دارند، نشانه كامل مطلق، يعني خداي بر حق و نشانه وحدانيت او هستند. به وحدانيت خودشان، خبر از وحدانيت صانع خود مي‏دهند، و به كمال وجودي خود، كمال مطلق حق بر حق را نشان مي‏دهند. وليكن اين اشياء به حسب آيتيت مختلف هستند،

همه آئينه اویند و دلكش

و لیکن آئينه‏ها مختلف است.

من باب مثال، اين آئينه‏هايي كه الان در درست ما است، مختلف است، از حيث کوچکي و بزرگي، صفا و كدورت و جلاء و غير جلاء مختلف است. يك آينه كوچک است كه فوكولي‌ها توي جيب شلوار خودشان دارند، جيب‌هاي آن‌ها هم پشت سر آن‌ها است، نمي‏دانم اين چه خصوصيتي است كه بايد جيب خودشان هم در ما تحت خودشان باشد!

عرض مي‏كنم، يك آئينه کوچک آن‌جا مي‏گذارند تا زلف عنبرين و روي ياسمين خود را هر ساعتي خواستند نگاه كنند. اگر زلف اتریشی خراب شده است، درستش كنند. اين يك نوع آينه است، فقط ابرو و پيشاني و موي پر پيچ و خم زلف را نشان مي‏دهد.

يك آيئنه مقدسين در قدیم الایام در جای نماز خود داشتند، همان‌طوري كه درويش‌ها چند تا سلسله دارند، مقدسين هم داشتند. يك مسواك چوب اراك بود و یک شانه‌ای بود كه بايد از چوب‌هاي عود باشد و يك آئينه بود و تسبيحی و انگشتري و مهری، هفت تا هشت تا بود و در ماه مبارک رمضان با قرآن و مفاتيح به مسجد مي‏آوردند.

خدا آن‌ها را رحمت كند، و خدا باقي مانده‌های آن‌ها را براي ما باقي بگذارد.

بوي دين و آثار دين از همان پير و پاتال‌های قدیمی مي‏آید.

به هر حالت، يك آئينه‌ای هم این‌ها داشتند براي این‌كه محاسن مبارک خود را شانه كنند، لثه‏هاي خود را نگاه كنند که خوني نباشد.

آئينه‏ها مختلف است. يك آئينه است كه تا به سينه نشان مي‏دهد، يك آئينه است كه تا به كمر نشان مي‏دهد، يك آئينه قد نما هم داریم. آئينه قد نما، آن است از سر تا به پاي انسان را به انسان نشان مي‏دهد. گاهي هم اسباب شبهه مي‏شود.

اول مجلس است يك كلمه بگويم تا بخنديد.

يك تاجري در خراسان بود و او رفيق من بود، خيلي با هم صمیمي ‏بوديم، من گاه‌گاهي منزل او مي‏رفتم. از بس رفيق بوديم ديگر احتياج به بودن خودش در منزل نبود، من كه مي‏رفتم در مي‌زدم، در را باز مي كردند و توي تالار مي‏رفتم. يك روز در زدم، در را باز كردند، توي تالار رفتم، در اطاق‌ بالا تالار بزرگي بود. همچنان‌كه از در وارد شدم ديدم يك شيخنا مُعصای مُعبای مُعمم، هم از آن در اطاق وارد شد. تعجب كردم، مگر اين اطاق دو تا در دارد؟ آن كيست؟ چطور مقارن و مصادف با ورود من وارد شد؟ خيلي خودم را جمع كردم، يك وقت ديدم يك آينه بزرگی تازه خريده‌اند، آن‌جا گذاشته‌اند، محاذی در است، من كه از در وارد شدم توي آئينه افتادم و اشتباه شده است.

به هر حالت، آئينه قد نما داريم كه سر تا به پاي انسان را نمايان مي‏كند. كمالات بالای سر، كمالات توي سينه، كمالات روي شكم، هر زينت و آرايشي و هر عيب و نقصي كه از موي سر تا ناخن پا در انسان باشد، آن آئينه قدنما مي‏نماياند.

حق متعال را در اين عالم مرائي متعدده و آئينه‏هاي مختلفي است. آئينه كوچولو دارد، آئينه بزرگ‌تر دارد، آئينه بزرگ‌تر دارد. يك آئينه دارد كه قدنما است. يعني چه؟

يعني تمام صفات كمالي حق متعال را از صفات جلال و جمال به مقداري كه ظرفيت امكان اجازه مي‏دهد، او به خود گرفته است و كمال لايتناهي غيب حق متعال را از سنخ خودش نشان مي‏دهد.

پدر و مادر به بچه‏ها محبت دارند، این رافت و محبت پدر و مادر به بچه‏ها كه خيلي هم شديد است و اكيد است و مدید است، اين يك آئينه كوچكي است كه رافت خدا را به بندگان در اين آئينه مي‏نماياند و ما می‌فهمیم. از اين رافت، رافت خدا را مي‏فهميم. مثال به پدر و مادر زدم، زيرا که اشد مراتب رافت و محبت، نوعا محبت پدران، بلكه مادران است. پدران هم «فيه شي‏ء» است، عمده مادرها است كه در حد جنون عاشق بچه‏هاي خود هستند. اين رافت یک نمونه‌اي و يك نشانه‌اي است از رافت بي‌نهايت خداي متعال.

من باب مثل، در بازار، در دكان خرازي كه مي‏روی، مي‏بينيد هفتاد تا هشتاد رقم و قلم جنس گذاشته است، اما هر كدام اين‌ها یک نمونه‌اي است از آن‌چه كه در انبارش است. در انبار فرض بفرمائيد ده صندوق سوزن است، بيست صندوق شانه است، از آن يك دانه نمونه آوره و در مغازه گذاشته است. يك بسته كوچولوي سوزن، يك بسته شانه را نمونه و نشانه برای جنس انبار گذاشته است.

آن‌چه كه در خزانه غيب خدا است غيرمتناهي و بي‌پايان است. رافت خدا اندازه ندارد، نه از حيث كيفيت و نه از حيث كميت. حالا اگر شرح كيفيت و كميت را بخواهم بدهم، وقت مجلس گرفته مي‏شود، همين‌قدر اشاره‌اي مي‏كنم محضر بزرگان، سيما حضرت بندگان آيت الله العظمي‏ حضرت آقاي خوانساري كه خداوند وجود مسسعود ايشان و جميع روحانيین ما را براي عموم طبقات مسلمين، نه تنها شيعيان، وجود آن‌ها را باقی و مستدام و برقرار و سالم بدارد.

عرض مي‏كنم: از حيث كميت، رافت خدا چند عدد است، عدد ندارد، از تعداد خارج است. از حيث كيفيت، چون رافت بر حسب كيفيت مختلف است: يك محبتي بنده به رفيقم دارم، يك محبت هم مادرم به بنده دارد، محبت مادر به من، صد برابر سنگين‌تر و شديدتر است از محبتی که من به هم‌درسم خودم و یا هم‌مباحثه خودم و رفيق مدرسه و یا دکان خودم دارم.

اين را كيفيت مي‏گويند. عدد كيفيت، بنده مهرباني به برادرم، به خواهرم، به پدرم، به مادرم، به بچه‌ام، به عمويم، عمه‌ام، خاله‌ام، خالويم دارم، صد تا را بشمار، اين را از حيث عدد مي‏گويند. رافت خدا از حيث عدد، پايان ندارد و از حيث كيفيت و عُدد هم پايان ندارد. آن وقت از اين جنسي كه در خزانه غيب خدا مخزون و مكنون است، يك نمونه‌اش را در دنيا آورده‌اند. رافت مادر به بچه‌اش، خاصه بچه شير خواره‌اش، خاصه آن وقت كه پُستان در دهان بچه شيرخواره نهاده و بچه دارد مك مي‏زند، آن شديدترين حالت رافت مادر به بچه است. اين يك نمونه اندكي از رافت بي‌پايان خداست. و همچنين و همچنين.

مثلا علم علماء، فلان آقا عالم است، در يك رشته يا در رشته، فقه تنها يا فقه و اصول، يا فقه و اصول و درايه و رجال، يا درايه و رجال و ادبيات، يا معقول، يا كلام، يا همه اين‌ها، يا علوم جديده، فيزيك، شيمي، حساب، جغرافيا، هندسه، رياضيات، اين در يك علم يا ده تا علم، اطلاعاتي دارد، اين دانائي ايشان، يك نمونه‌اي از دانائي بي‌نهايت خدا، دانایی‌اش چه از حيث عدد و چه از حيث عُدد.

چون علم‌ها هم بر حسب كيفيت مختلف مي‏شوند: يك علم وهبي است، يك علم خيالي است، يك علم ظني است يك علم قطعي يقيني است، باز قطعي يقيني، علم اليقين است، حق اليقين است، عين اليقين است. اين‌ها درجات علم است كه حالا وقت تفصيلش را هم ندارم.

خداي متعال علم و دانائيش بي‌اندازه و بي‌پايان است، حد ندارد، عدد ندارد، علم خدا واحد لابتاويل عدد است، چه از حیث کمیت و اندازه و چه از حیث کیفیت و خصوصیت.

اما علم اين حجه الاسلام، آيت الله، يا علم فلان پروفسور در حقايق معلومه، اين يك نمونه‌اي است كه در دكان دنيا از آن علم بي‌پايان خدا آورده‌اند و گذشته‌اند. قدرت و توانائيش، عزت و بزرگواریش، غنا و ثروتش، حال ترحم و رحمتش، حال قهرمانیت و هيمنتش، هريك از اين‌ها یک كمالي از كمالات خدا است كه خداي متعال در غيب مصون و در نهان مكنون خودش، لايتناهي، اين كمالات را دارد. اين‌ها نشانه‌هاي كوچك و نشانه‏هاي متوسط هم در دنيا دارند.

خوب،

اين خدا دائما براي بشر قادر مختار، نه براي جانورها، نه براي نباتات، نه براي جمادات، گرچه من را در آن مقوله حرف‌ها هست، اما از افق اين مجلس خارج است، آن يك مجلس خصوصي مي‏خواهد و اهل علمي‏كه عارف به اصطلاحات فني فلسفي باشند تا من براي آن‌ها بيان كنم، آن‌ها هم دارند، ولي فعلا در آن مقام نيستم. براي بشر عاقل قادر مختار، دائما بايد يك آينه سر تا پا نماي خدا در اين نشئه باشد، بايد باشد، كه اين عالم، اين قادر، اين رئوف، اين رحيم، اين عزیز، اين مهيمن، به هر يك از كمالاتش، نشان دهنده كمالي از كمالات جلال و جمال حق متعال باشد، به آن قدري كه ظرفيت امكان اجازه مي‏دهد.

چون، باز اين را آقايان بگويم، قرآن مجيد مي‏فرماید: (فاحتمل السيل زبدا رابیا)[1] هر چيزي يك ظرفيت خاصي دارد، به اندازه ظرفيتش به خود مي‏گيرد، زیادتر نمی‌گیرد، اگر زياد بخواهند به او بار کنند، مي‌تركد.

اين حوض، هزار گالن آب مي‌گيرد، اگر بخواهند دو هزار گالن آب را با قوه فشار وارد اين چهار ديواري حوض كنند، چهار ديواري را به عقب مي‏برد و مي‏شكاند،یک بطری آب یک گالن آب می‌گیرد، اگر بخواهند دو گالن آب را با فشار وارد کنند، شیشه را می‌ترکاند، جای تردیدی نیست. هر چيزي يك ظرفيت خاصي دارد و به اندازه ظرفيتش مي‏گيرد، بيشتر از ظرفيت ممكن نيست، ظرف مي‏شكند.

به قول بچه فوكولي‌ها توي پرانتز، يك نكته را بگويم:

«حاج ملا هادي سبزواري» يكي از حكماي اخير دوره «ناصر الدين شاه»، قرن گذشته بوده است. در ميان حكماء و فلاسفه آن تاريخ، ايشان بنام بوده است، اطلاعات فلسفي ايشان، بيشتر از هم قَدَمانش بود، مردي بوده و مجموعه‌اي بوده است. من شاگردانش را ديده‌ام، مرحوم «حاج ميرزا حسين زمنجيني» كه «آقا بزرگ» در سبزوار به او مي‏گفتند، او شاگرد «حاج ملا هادي سبزواري» بود، من ملاقاتش كرده بودم. يك طبيبي هم بود كه شاگردش بود. «حاج ملا هادي» مرد با حال بوده است.

روزي بعد از اتمام درس به خادم «مدرسه حكيم» در «سبزوار» مي‏گويد: فلان شيخ را مراقبش باش، خادم مدرسه هم مي‏گويد چشم! خادم مدرسه خيال مي‏كند كه منظور حرف حاجي که فرموده‌اند مراقبش باش، يعني طلبه است و گرسنه نماند، برهنه نماند، مراقبت مادي و مالي و ارتزاقي، اين‌طور خيال مي‏كند، مي‏گويد: چشم.

اين را يكي از شاگردان حاجي براي خود من نقل كرد، گفت شب شد، وسط‌هاي شب يك وقت ديديم سر و صدا بلند است، دود و گند و بو و يك حكايتي! از اطاق بيرون پريديم، چه خبر! چه خبر! ديديم شعله آتش است با دودهاي متعفن، كه از اطاق آن آخوند بلند شده و فضاي مدرسه را پر كرده است، خادم و طلبه‏ها ريخته‌اند، خلاصه كلام ما هم رفتيم. در از داخل بسته بود، با تيشه و تبر و كلنگ در را شكستيم، وقتي در را شكستيم، ديديم شیخنا لخت و عور مادرزاد شده است.

تمام اثاثيه‌اش را هم جمع كرده است، كتاب‌ها، لحاف، پوستين، پلاس، هر چه دارد، آخوندها همين‌ها را دارند، چيز ديگري كه ندارند، قالي آرانی كه ندارند. اين‌ها را جمع كرده وسط اطاق و روي هم ريخته و يك شيشه نفت هم بالایش ريخته و خودش هم لخت و عور مادر زاد رفته بالا نشسته است، بالاي خودش هم نفت ريخته و خودش را آتش زده است! گند و بو و جِز وِزش فضاي مدرسه را پر كرده است.

صبح كه حاجي آمد، به خادم گفت: نگفتم مراقبش باش؟ گفت: آقا من خيال كردم شما مي‏فرمائيد گرسنه و برهنه نماند. گفت: نه، ديروز، اين پاي درس من نشسته بود، پرده عرفان درس بالا رفته بود، اين استعداد نداشت، فشار آورده بود و دائم مي‏خواست مطالب را بگيرد. بچه شيرخوار است، استعداد خوردن باقلوا ندارد. گلوي بچه باريك است، بايد شير نازك مادر را كم كم به او داد، نمي‏شود در گلوي بچه يك تکه بزرگ باقلوا، آن هم باقلواهاي يزد، به حلقش به زور وارد کرد، اگر بخواهد به زور وارد کند، خفه مي‏شود، معطلي ندارد.

غذاهاي علمي ‏هم همين‌طور است، مطالب معارفي هم همين‌طور است. اين شيخنا، بچه است، استعداد ندارد، بايد شير نازكي از حلقوم او وارد كنند، آن هم كم به كم، اين يك لقمه بزرگی بوده است که حاجي وقتي صحبت مي‏كرده در مورد رسخ و فسخ و مسخ، نسخ، چهار مطلب دارند كه در آخر منظومه‌اش هم اين‌ها را ذكر كرده ‏است.

در اين‌جا پرده علم و مطلب عرفاني بالا رفته بوده و اين شيخنا هم استعداد ندارد، به زور مي‏خواسته در خودش وارد کند، تركيده و ديوانه شده است.

استعداد كه نبود، ظرفيت كه نبود يا كم بود، در آن ظرفي كه ظرفيت ندارد، چيزي نمي‏شود گنجاند و در آن هم كه ظرفيت كم دارد به اندازه خودش، بيشتر محال است.

اين را فهيمديد! و در اين باب من حرف‌ها دارم، اگر خدا توفیق داد و ان‌شاءالله شما زنده، من هم صدقه سر شما، زنده ماندم، در اين مورد حرف‌هايي است، پرده‏هايي است كه شايد ده دوازده روز ديگر آن‌ها را بالا بزنم.

به هر جهت.

به قدري كه امكان حوصله دارد، به قدري كه بشر عاقل قادر مختار، استعداد دارد بايد آئينه قد نماي حق متعال در هر زمان بنماياند كمالات حق مطلق را، عددا، عُددا، عُدد به اندازه استعداد گيرنده و استعداد دارنده.

در اين يك سطر اخير مطالبي گنجانده شد كه به فهرست من گفتم، بخواهم شرحش را بدهم، خود آن يك منبر است.

دارنده و گيرنده، استعداد دارد، ظرفيت دارد، آن‌کسی‌كه از ظرفيت خارج است و بدون ظرفيت است، خدا است. غير حق تعالي همه ظرفيت دارند، همه محدود هستند، همه محصور هستند، همه متعین هستند، همه متشخص هستند. کسی‌که تعین ندارد، کسی که ظرفیت ندارد، یعنی محدود به حد نيست، خدا است، ما بقي همه محدود هستند، همه معدود هستند، همه متعين هستند. آن وقت، آن مقداري‌كه تعين و حد امكان، اجازه مي‏دهد، بايد آن آينه قد نمای متعال، به اندازه حوصله امكان، مرآتيت و آینه‌ای داشته باشد و بشر هم به اندازه استعداد خودش بتوانند جمال حق متعال را در آينه وجود اين آئينه سر تا پا نما، مطالعه و مشاهده كنند. این باید باشد.

تجار و كسبه، الحمد لله يك عده تجار محترم هم پاي منبر تشريف دارند.

نمي‏شود مغازه داشته باشيد، جنس در انبار هم داشته باشيد، بخواهيد جنس خودت را هم به معرض فروش بگذاري و نمونه‌اش را در دكان نداشته باشي، نمي‏شود. کاسب زیاد در مجلس است، همه شما هم جنس زیاد دارید، در انبار کلی جنس دارید. می‌خواهید جنسی را بفروشید، نمونه این را، باید مسطوره‌اش، لفظ فرنگی آن را نمی‌دانم، فاکتور می‌گویید، چون بنده از این لفظ‌های فرنگی بیزار هستم و خیلی هم بلد نیستم تا بگویم. نمونه آن بايد در مغازه خودتان باشد، نشان بدهيد، آقا فاستوني داريم اين‌طوري است، باید از هر كدام تكه‌اي داشته باشي. مگر آن‌كه جنس در انبار نداشته باشي و یا قصد فروشش را نداشته باشي، اگر جنسي داري و قصد فروش داراي، بايد نمونه‌اش در مغازه‌ات باشد.

خدا جنس دارد، خدا، تاجر است، خدا خريد و فروش مي‏كند، ديروز ما خدا را رنگ‌رز كرديم و خم رنگ‌رزي خدا (صبغه الله، و من احسن من الله صبغه)[2] امروز تاجرش مي‏كنيم: (ان الله اشتري من الموًمنين اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه)[3]، خريد و فروش مي‏كند، جنس بده، جنسي بگير. جان بده، بهشت را بگير، پول بده، بهشت را بگير، (اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه)[4]، هم خريد دارد و هم فروش دارد، اين خداي متعال، تاجر است، مغازه‌اش هم دنيا است، «الدنيا مزرعه الاخره»[5] بازار آخرت، دنيا است، اين سوق، آخرت است. خدا، تاجر است، مغازه هم باز كرده که دنيا است، خدا نادار نيست، جنس‌هايي دارد: علم دارد، قدرت دارد، عزت دارد، ثروت دارد، سلطنت دارد، مهابت دارد، هيمنت دارد، رافت دارد، رحمت دارد، شفقت دارد، الي ماشاءالله، كه از حيث عدد كمالات حق متعال غيرمتناهي است، هزار و يك اسم جلي دارد و الا اسماء الهي غيرمتناهي است و هر كدام هم در بي‌پايان و در بي‌نهايت است. همه اين جنس‌ها را دارد، همه اين جنس‌ها را هم بكار مي‌خواهد بياندازد، اين بايد در مغازه‌اش نمونه داشته باشد، بايد در اين دكان، در آن قوطي كه دارد، قوطي مغازه خدا در اين دنيا، انبياء هستند، توي قوطي اين‌ها بايد نمونه اين جنس‌ها باشد.

حجج الهيه و انبياء و اوصياء انبياء، آئينه‏هاي قدنماي حق متعال هستند كه به اندازه حوصله امكاني خودشان، از عدد و عُدد كمالات حق متعال گرفته‌اند و به اندازه استعداد و ظرفيت ديگران به آن‌ها نشان مي‏دهند، تا آن‌ها مشاهده جلال حق، جمال حق، كمال متعال حق را در اين آئينه‌ها بكنند و پي به كمال خدا ببرند.

اين حجت الله، امروز در روي زمين پسر امام حسن عسكري7 است، بدون اين آئينه نمي‏شود و اين چنين آئينه‌اي، احدي در عصر غيبت كبري ادعا نكرده که من هستم مگر آن‌كه رسوا و مفتضح شده ‏است، فضاحت در همان اول امر بالا آمده ‏است. آن‌کسی‌كه به حكم نقل، قطعي و يقيني است، به حكم نقل، اين ديگر بيانش با نقل است، عقل در جزئيات نمي‏تواند دخالت كند، جزئيات برای حس است و مدارك حسي است و نقل هم مُدرك به مدارك حسي است. فضلا فهمیدید چه گفتم!

روی نقل قطعی امروز پسر امام حسن عسكري7 آئينه قدنماي حق متعال است و كمالات حق، عددا و عُددا در سيماي اين بزگوار و از مجلاي اين حضرت متجلي است.

خدايا به ذات غيبت خودت كه او را از غيب به شهود بياور.

اين آمين بود! ولي نه از آن آمين‌هاي مستانه‌ای كه ما را هم به حال بياورد. اگر مي‏گفتم خدايا به ذات مقدست، تا آخر ماه به هر يك از اين حضار هزار تومان برسان، همين‌طور آمين مي‏گفتيد؟ به یک عشقی آمین می‌گفتید.

خدايا، اي صاحب غيب و شهود، اي آن‌كه غيبت در شهادت، و شهود و شهادتت در غيب است، اي معروف در عين احتجاب، به ذات غيب خودت، اين غيب ما، اين آب معين غايب ما را به زودي ظاهر بفرما.

حالا اين يك چيزي شد، از اول مي‏توانسيتد اين چنين آمين بگوئيد.

خدايا همه اين جمعيت را دنبال سر روحانيین خود، در مجلس ما امروز روحاني خيلي زياد است، همه روز زیاد است، در ظل لواي پيشواي آن‌ها، حضرت آيت الله العظمي آقای «‏خوانساري» که در شبستان هستند، من جرات نمی‌کنم بگویم آن‌جا هوایش خوب نیست، تشریف بیاورید بیرون، اگر هم بگویم شاید مورد قبول نشود،

خدايا همه اين جمع را در ظل ولای علما و پیشوایان خود و زير پرچم روحانيت روحانیت شيعه، به ديدار امام غايبشان و به نصرت آن بزرگوار به زودي سعادتمند فرما.

بر باد داد زلف مجعد را در بند كرده عقل مجرد را

خيلي خوب گفته است، گوينده‌اش را نمي‏گویم، اساتيد من نقل كرده‌اند، اما اسمش را نمي‏برم.

بر باد داد زلف مجعد را در بند كرده عقل مجرد را

در پيراهن، لطافت اندامش باشد گواه روح مجرد را

گر پي بري

و الله همين‌طوری است كه اين گفته است بلكه بالاتر است.

گر پي بري به لعل روان بخشش باور كني حيات موبد را

آب حيوان ؟؟؟ 42:35 مي‏خواهي، لعل او را ببین.

گر پي بري به لعل روان بخشش باور كني حيات موبد را

هرگز نبود جز به خط سبزش آرايش اين رواق زبر جد را

دور جهان به سلطنتش قائم تا كي كند قيام مجدد را

همه دل‌ها به در خانه او رفته است، من اين‌جا ملتفت هستم، يك قافله بسته‌ايد، صغير و كبير و عالم و عامي، الان دل‌های شما قافله‌وار دنبال امام زمان7 رفته است.

خانه، خانه خدا، ماه، ماه خدا، شما بندگان خدا، توجه شما هم، پيشواي بندگان خدا، حالا جاي دعا است، از ما گدائي و از خدا خدائي.

از گدا جز گدائي نيايد و ز خدا جز خدائي نيايد

حالا وقتي است که ای خدا، ما گدائي مي‏كنيم، تو بايد خدايي كني، ما كه مي‏آئيم، تو بايد بله بگوئي، چون شان ما گدايي است و عز تو در خدايي است ای خدا.

خدايا به عز و جلال و كبريائيت خودت، و به اسم اعظم اعظم اعظمت خاتم الانبياء9 و به سر سينه علي مرتضي7 همين ساعت امر ظهور و فرج امام زمان7 را اصلاح بفرما.

خدايا، جان‌ها به لب رسيده است. خدايا دل‌ها عقده‌دار شده است. تا کی؟

اين شب هجران تا كي؟ اين تيرگی فراق تا كي؟

به حق قرآن عظيم، همين ساعت امر ظهورش را مقرر بفرما.

«يصلح الله امره في ليله»[6]، مقدمات ندارد، شبيه قيامت است، «ياتي بغته»[7]، اين علائمي ‏را هم كه نقل فرموده‌اند، حتي آن علائمي را هم كه خودشان تعبير به علائم حتمي‏كرده‌اند، آن حتمی كه «لا يُبدل و لا يُغير» باشد، نيست، در همان‌ها هم بداء هست.

حكمت گفتن اين آيات چيست؟ اين علامات چيست؟ ان‌شاءالله روزهاي آخر كه راجع به حضرت خواستيم صحبت كنيم، آن‌جا اشاره خواهم كرد، والا دست خدا بسته براي هيچ علامتي نيست. يك شب صدائي براي امام زمان7 بلند مي‏شود.

بدون هیچ مقدمه‌ای (انما امرنا لشیء اذا اردنا ان نقول له کن)[8] می‌گوید: (کن فیکون)[9]، «قم يا ولی الله و انتقم بي من اعداء الله»[10] چنان‌چه صدا از درخت بلند شد، صدا هم از شمشیر امام زمان7 بلند می‌شود. «قم يا ولی الله و انتقم بي من اعداء الله»[11] از جا بلند شو و انتقام بگير.

اين دائر مدار دعاي شما است. من چند كلمه در اين باره بايد بگويم.

بنده البته اطلاعات روايتي كم دارم، قابل نيستم، اصلا لایق اين‌كه بگويم اهل علم هستم، اهل حديث هستم، نيستم، ولي خوب! از بعضي شما بيشتر روايت نگاه كرده‌ام، بي‌اطلاع صرف از روايات نيستم.

من بزرگاني را ديده‌ام كه اغلب شما نديده‌ايد، تعارف هم ندارد، تكبر هم نمي‏كنم، خاك پاي همه شما هستم، ولي بزرگاني را ديده‌ام كه شما نديده‌ايد، صد، نود و نه از شما نديده‌ايد، و تخم آن‌ها را هم ملخ برداشت، ديگر نيستند، نمونه آن‌ها نيستند كه شما ببينيد. بزرگاني كه پيوند با امام زمان7 داشته‌اند. گوش‌هاي خود را باز كنيد، جوان‌ها، بچه‏ها، بي‌ربط نمي‏گويم، روی هوي و بخار معده حرف نمي‏زنم، از روي كتاب نقل نمي‏كنم، جز هدايت شما و حفظ عقيده شما هم نظر ديگري ندارم. من بزرگاني ديده‏ام كه اين‌ها پيوند ولايتشان گرفته بود، اين‌ها به شرف حضور مشرف شده بودند، پسر امام حسن عسكري7 داراي لباس، داراي گوشت و پوست و استخوان و خون و مژه و چشم و ابرو، نه مهدي خيالي، نه در مكاشفه عرفاني.

آقايان، من الان بالاي منبر هستم يا نه؟ من يك آدم مادي جسماني‌ هستم، زبان دارم، دست و پا دارم، ريش دارم، عمامه دارم، عبا دارم، اين‌ها خيال كه نيست؟ من در نظر شما واقعيت دارم يا شما خيال مي‏كنید؟ شما تخيل مي‏كنيد، گيج شده‌ايد، خيال مي‏كنيد يك آقا شيخي بالای منبری نشسته است و قار قار مي‏كند، و الا نه شيخي است و نه منبري است، اين‌ها تصور خيالي مثل تجسم مُبرسمين 50:44 است،؟ مُبرسمين يك چيزهائي را تصور در خارج مي‏كنند كه واقعيت ندارد، اما ديدن شما مرا، كه اين‌طور نيست، شما كه ؟؟؟ نكشيده‌ايد، شما که بنگ نخورده‌اید، شما كه مست و بي‌هوش و لايعقل نيستید، آدم‌هاي صحيح و سالم نشسته‌ايد، گوش‌هاي خود را هم باز است، هر دو سوارخ گوشتان هم باز است، و صداي جسماني من را مي‏شنويد و با دو چشمتان هم من را مي‏بينيد. این درست است یا نه؟ اين شك‌بردار است؟ اين توجیه و تاًويل دارد؟ نه.

همين‌طور امام زمان7 را ديده‏اند. همين‌طور كه من شما را مي‏بينم، شما خيال نيستيد، رويت من هم، رویت خيالي نيست، رويت مبرسمي‏ و تبرسمي ‏نيست رويت چرس كشيده‏ها و عرض كنم، افيون كشيده‏ها نیست، رويت واقعي است. روي همين رويت‌ها، روی همين رويت‌ها و شنيدن‌ها، هزاران اثر بار مي‏كنيد. همين‌طور عينا امام زمان7 را ديده‌اند. پسر امام حسن عسكري7 توي لباس، روي زمين، نشسته، حرف زده، ايستاده، حرف زده، حاجت روا كرده است، حاجتي كه تاسال‌هاي سال باقي مانده است. فهميديد؟ من اشخاصی را ديده‏ام، حديث «معنعن» است، اما يك «عن» بيشتر ندارد و آن من هستم، ديگر «عن» دوم ندارد، حديث واسطه نمي‏خورد، حديث، محدث اوليه‌اش بنده هستم و ناقل هستم از آن‌کسی‌كه محل حرف است، راوي دومي ‏در كار نيست، اگر بخواهم احاديث «معنعن» كه روات متعدده دارد بگويم الي ماشاءالله. گوش‌هاي خود را باز كنيد جوان‌ها. گوش به چرت و پرت‌ها و فس و فس‌هاي علقه مضعه‌ها ندهيد، اين‌ها بايد بروند گردو بازي كنند، حيف گردو بازي. اين‌ها از معنويات چه خبر دارند؟

من بزرگاني را ديده‌ام كه شرفياب خدمت پسر امام حسن عسكري7 عنصري مادي در روي همين كره شده‏اند و از حضرت گرفته‏اند، از حضرت گرفته‌اند. يكي، معنوي گرفته است، يكي مادي از نظر معنوي گرفته است. صرف حرف تنها هم نبوده است، فهميديد؟ اين سنخ بزرگان را ديده‌ام، و با اين‌ها سر و سري داشته‏ام و محرم راز آن‌ها بوده‌ام و من مورد توصيه و سفارش آن‌ها هستم.

آن‌ها به من مي‏گفتند و خودشان هم عمل مي‏كردند، مي‏گفتند: محمود، تا مي‏تواني دعا بر فرج حضرت كن، چيزي در نزد خدا و خود آن بزرگوار محبوب‌تر و پسنديده‌تر از دعاي بر فرج این حضرت نيست. دنبال اين علامت‌ها و تطبیق كردن‌ها كه صدي نود و نه آن، خيال‌بافي است و بعد هم اسباب سستي عقايد مي‏شود، می‌فرمودند: دنبال این‌حرف‌ها نرو.

خدا رحمت كند مرحوم «حاج آقا رضاي همداني» را، اول خطيب و اول متكلم شيعه در عرب و عجم، مرد بزرگواري بوده است، فرزند «حاج ميرزا علي نقي کوثر علی شاه همداني»، مردي دانا، دارا، اهل حال، اهل مقال، گوينده زبردست بوده است، كه وقتي به سامرا مشرف شده بود، مرحوم «ميرزاي بزرگ، میرزا حسن شيرازي» رضوان الله عليه، شاگرد «شيخ مرتضي انصاري»، درس را به احترام ايشان تعطيل كرده بودند و فرموده بودند: پای منبر ايشان برويد. پنج شب در سامرا منبر رفته بود، و یک كتابي هم نوشته است «هديه النمله» و تقديم ميرزا نموده است.

به هر جهت، اين بزرگوار در همين تهران منبر مي‏رفت، پسرش «مرحوم میرزا محمد» هم منبر مي‏رفت، من ديده بودم. خود «حاج آقا رضا» را نديدم. اين بزرگوار دائم علائم نقل مي‏كرده است و دائم تطبیق مي‏كرده است و دائم نويد به مردم تهران مي‏داده است، بطوري‌كه مي‏گفته است: پيرمردهای شما هم حضرت را درك خواهند كرد. حضرت را با اين علائم تطبیقی خيالي خودش تا پشت دروازه تهران هم مي‏آورده است.

خود آن بزرگوار از دنیا رفت، پيرمردها هم به رحمت الهي واصل شدند، بچه‏هاي آن پيرمردها هم بدنيا آمدند، بزرگ شدند و پيرمرد شدند و به رحمت الهي واصل شدند، نوه‏هاي آن‌ها هم آمده‌اند و حضرت ظاهر نشده است. چون تطبیق‌ها درست و صد در صد نبوده است و اغلبش راجع به خیال بوده است، اسباب تزلزل در عقائد خيلي‌ها شده است.

لذا اساتيد من به من مي‏فرمودند: در تطبيق علامات بحث نكن اصلا، به علامات چه كار داراي؟ «يصلح الله امره في ليله»[12]، تا مي‏تواني بر فرج دعا كن. به من امر كرده‌اند كه نماز نخواني كه در آن نماز، دعا بر فرج امام زمان7 نكرده باشي، بايد نماز تو به دعاي بر فرج امام زمان7 آرايش پيدا كند، در قنوتت بايد دعاي بر فرج كني، اين فرمايش آن پيرمردهاي بزرگ دنیا است، يكه مردهاي دنيا به من بوده است،

امر مساله ظهور امام زمان7 بدائي است.

اين‌جا يك نكته دقيق علمي ‏است، نمي‏توانم براي شما شرح بدهم. نه اين‌كه تقدير سابق دارد و تغيير پيدا مي‏كند، اصلا جوهرش بدائي است، مثل قيامت مي‏ماند، «ياتي بغته». اين بزرگان مي‏فرمودند، هيچ چيزي در جلو انداختن اين كار دخالت و اثر ندارد، آن قدري‌كه دعاي بر فرج اثر دارد. تا مي‏توانيد دعاكنيد بر فرج حضرت. بناليد، بسوزيد، اشك بريزيد، شب، روز، گاه، بي‌گاه، در کوچه، در بازار، در نماز، در حال نياز، تا مي‏توانيد دعا بر فرج كنيد، عاقبت يك تيري به هدف مي‏خورد، عاقبت يك دل شكسته‌اي خالص بي‌ريایی پيدا مي‏شود كه دل سوخته او، عرش را هم سوراخ مي‏كند، دعا را به هدف اجابت مي‏رساند.

ز سوز آه شما فقيران، شود مشبك، اگر كه هر شب فلك ز انجم، زره نپوشد، قمر ز حال سپند نبندد

دعا! دعا!

نیزه مومن، دعا است، اسلحه انبیاء و اولیاء، دعا است.

چنين شنيديم كه هر كه شب‌ها نظر ز فيض سحي نبندد خدا كارش گشايد فلك به كينش كمر نبند چنين شنيديم كه لطف ايزد بروي جوينده در نبندد دري كه بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد

در نوار نیست

چيزي كه تقديرات را و بلكه قضاء مبرم را تغيير مي‏دهد، «الدعا يرد القضاء و لو ابرم ابراما»[13]. قضا مادامي‏كه به امضاء نرسيده است، قابل تغيير است، «اذا وقع القضاء بالامضاء فلا بداء»[14] وقتي‌كه قضا جاري شد و وجود خارجي پيدا كرد، ديگر بداء ندارد. ما دامي‏كه وجود خارجي پيدا نكرده است، دست خدا باز است، يُقدم، يُوخر، يُبدل، يُغير، لذا دعا كنيد.

طلبه‏ها، پيش از درس خواندن دعا بر فرج حضرت كنيد، در خاتمه درس، دعا بر فرج حضرت كنيد، در نوافل لیلیه، یازده رکعت نواز شب خود، قنوت‌ها، خالي از دعا بر فرج امام زمان7 نباشد، در فرائض يوميه خود، قنوت‌های خود را مزين كنيد به دعاي بر فرج امام زمان7. شما اولي و احق هستید كه از خدا ظهور مولاي خود را بخواهيد و شما مربي و معلم امت هستيد، ياد بدهيد به آن‌ها دعای بر فرج را در نمازها، در نماز، نماز! «المصلي مناج ربه»[15]، نماز موقعي است كه تو با خدا سربگوشي مي‌كني. مناجات از «نجوا» است، بار داده است خلاق السلاطين، در دگاه عظمت خودش تو را بار داده است، خلوت كرده‌اي با خدا، هرچه مي‏خواهي بگوئي، آن‌جا از خدا فرج حضرت را بخواه.

خدايا، به سر سينه مرتضي علي7 كه يك پرده از اسم اعظم خدا، او است، خدايا همين ساعت او را ظاهر فرما.

مشكلات جهان را بظهور امام زمان7 حل و سهل و آسان فرما.

شيعيان آن حضرت را به ظهور آن حضرت شادان و خندان فرما.

دنيا را بظهور آن بزرگوار، به عدل و داد و كلمه توحيد جاري بفرما.

ديگر بس است، هم شما از پر چانگي من خسته شديد و هم حضرت آيت الله العظمي ‏آقاي «خوانساري» در آن شبستان خسته شده‌اند، من هم از پر چانگي كه كردم، خسته شدم.

حالا يك كلمه گوش بدهيد، اي شيعه، تا حالا از دهان و زبان من گوش مي‏داديد، مطالبي را راجع به حضرت، حالا از زبان حضرت گوش بدهيد كلماتي را كه آن كلمات شما را تكان مي‏دهد، اول اهل علم را تکان خواهد داد و بعد هم شما را تكان مي‏دهد.

امام زمان7 دارد حرف مي‏زند، خطابش به جدش سيد الشهداء7 است:

«يا جدا اسرع فرسك شاهدا الي خيامك قاصدا باكيا ؟؟؟ 1:05:40»[16]

یاران سيد الشهداء7 و اقربايش كشته شدند، خودش تك و تنها مانده است، قشون حمله مي‏كرد كه به طرف خيمه‏ها بريزد، تا حالا اصحاب و اهل بیت بودند، جلو مي‏رفتند و اين‌ها را عقب مي‏زدند، حال کسی نمانده است، بايد خودش جلو برود و اين‌ها را عقب بزند، شمشير مي‏كشيد، با آن دل شكسته و با آن سينه آتش گرفته، از يك طرف نعش جوانش را مي‏بيند، از يك طرف نعش برادرش را مي‏بيند، رمقی برای امام حسین7 نمانده است، ولي غيرت ناموسي، او را آرام نمي‏گذارد، همين‌طوري حمله مي‏كند و لشكر را عقب مي‏زند، مثل شير ژيان حمله به روباه صفتان می‌کند، این‌ها را نيم كیلومتر عقب مي‌نشاند.

يك مرتبه از يك طرف ديگر به او حمله مي‏شود، ناچار است كه اسب را به پرش در آورد و برود جلوي آن‌ها را هم بگيرد و آن‌ها را هم عقب بزند. از خيمه‌ها دور شده است، زن و بچه‌اش خبر ندارند، زن و بچه‌اش مضطرب هستند، آيا زنده است؟ آيا مرده است؟ آيا او را كشته‌اند؟ اين هم دلش كباب است، ناچار بايد بيايد و به شکلی صداي خودش را به زن و بچه‌اش برساند كه نه، من هنوز زنده‌ام، مي‏آمد بالاي بلندي فرياد مي‏زد: «لا حول و لا قوله الا بالله»، يعني چه؟

من مي‏گويم، دلم مي‏خواهد صداي شما هم بلند شود.

معناي اين «حوقله» اين است كه:

خواهرم زينب3، هنوز بي برادر نشده‌اي، نور چشمانم، سكينه3، بابا، هنوز يتيم نشده‌اي.

اين صدا به گوش آن‌ها مي‏رسيد، قدري قلبشان آرام مي‏شد، می‌گفتند: نه، هنوز آقا داريم، هنوز بزرگتر داريم، هنوز بابا داريم، هنوز سايه بالاي سرداريم.

يك مدتي گذشت و این صدا دیگر به گوش آن‌ها نرسيد، همه مضطرب هستند، همه منقلب هستند، يا رب چي شده است؟ صداي آقا به گوش ما نمي‏رسد؟

یا الله،

خدايا هركس دلش سوخت و اشكش ريخت، امسال او را به حرم امام حسين7 برسان.

یک مدتي گذشت، یک ربع ساعت، کمتر یا بیشتر، نمی‌دانم!

صدا به گوش آن‌ها نرسيده است، منقلب هستند، يك مرتبه شنيدند صداي ذو الجناح! شیهه ذو الجناح پشت خيمه‏ها بلند است.

خيلي به گريه افتاديد، مخصوصا خيلي از جوان‌ها را مي بينم که گريه مي‏كنند،

خدا چشمان شما را تاريك نكند.

خدا چشمان گريان را به جمال امام زمان7 شادان و خندان كند.

همه به هواي آقا بيرون آمدند،

ای وای،

همچنان كه نگاه كردند، ديدند زين ذو الجناح واژگون است، يالش غرق خون است.

این کلمه دیگر را بگویم و دعا کنم.

تمام زن‌ها و بچه‏ها با پاي برهنه،

در عبارت همین زیارت دارد که:

سيلي به صورت خود مي‏زدند،

همه فرياد وا محمداه، وا علياه،

بحق مولانا الحسين المظلوم7 و باهل بيته المظلومين السعداء،

با حال ناله و تضرع به درگاه خدا، همّ شما هم دعاي فرج باشد، باقي دعاهاي ديگر طفيلي باشد.

بموالینا المعصومین و ساداتنا الاطهرین و بمولانا و سيدنا الحجه المنتظر و امامنا الثاني عشر

ده نوبت با حال ضجه و ناله

يا الله

به آيه آيه قرآن و به روح مطهر خاتم پيغمبران، امر فرج امام زمان7 را همين ساعت مقرر بفرما.

ما را به ديدار و به نصرت اين بزرگوار سعادتمند بفرما.

دل ما را از مهر و محبت و ولایت این حضرت مملو و سرشار فرما.

قلب مطهر این بزرگوار را از ما بدکاران راضی فرما.

ما را در ظل ولای ولایش از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌ای حفظ بفرما.

مشکلات ما و همه شیعیان، بلکه همه مسلمانان جهان را حل و سهل و آسان بفرما.

عقده‌ها و گرفتاری‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص بفرما.

بیماران ما را لباس عافیت بپوشان.

بیماری نافهمی را از ما دور گردان.

طلب‌های خودت از ما را، امروز ببخش.

توفیق ادای مطالبات خلق را به ما عطا بفرما.

به محمد و آلش:، اولاد ما را از فتنه‌های آخرالزمان حفظ بفرما.

دین و ایمان و عقاید ایشان را از شر این شیطان‌های انسی مانند شیاطین جنی حفظ بفرما.

نعمت ولایت اهل البیت:، سیما امام عصر7 را در اولاد ما، اعقاب ما، نسلا بعد النسل جاری فرما.

این دعایی که می‌گویم مغز و معنی دارد، آمین آن را قرص بگویید.

خدا، آن فرزندی که ولای امام زمان7 ندارد به ما نده.

رفتگان ما را غریق رحمت فرما.

موجودین از روحانیین ما را، طول عمر و عز کامل، توفیق و تایید شامل عطا بفرما.

ما را قدردان سلسله جلیله روحانیین بطبقاتهم بفرما.

هرکس در بنای این مسجد، در بقای این مسجد، کمک مادی و مالی، کمک قدمی، کمک فکری کرده است، و لو به اندازه یک آجر، و از دنیا رفته است، او را بیامرز.

هرکس در این مسجد یک قدم به عنوان بندگی تو برداشته است، یک یا الله به عنوان بندگی تو گفته است و از دنیا رفته است، بیامرز.

همه این گذشتگان را با ما در ثواب این جلسات شریک بفرما.

آن‌ها که ظاهر این مسجد را نگه می‌دارند، آن‌ها که باطن این مسجد را که روحانیت و معنویت آن است، نگه می‌دارند، ظاهر و باطن آن‌ها را در دنیا و عقبی، در ظل ولای خاتم الانبیاء9، مطابق شان خودت نگه‌داری بفرما.

آقایان حاضرین، غیر از آن‌چه که عرض کرده‌ام، اگر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور.

آقای آقا جلال درخواست کرده است، ایشان حق خدمت بر شما دارد، هر جلسه‌ای در این مسجد است، ایشان پیش‌خدمتی می‌کند، چایی به شما می‌دهد، سیگار به شما می‌دهد، به گردن شما حق دارد، ایشان مریضی دارد، سه نوبت آیه مبارکه (ام من یجیب)[17] را درخواست کرده که بخوانیم. به نیت شفای مریض ایشان و مرض خود ایشان و بیماری سایر مرضای شیعه بخوانید.

و عجل فرج مولانا صاحب الزمان7.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » دوشنبه فبريه 02, 2026 5:43 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 9

https://drive.google.com/file/d/1qhy5l4 ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم

و اللعن الدائم علي اعدائه

(سنريهم آياتنا في الافاق وفي انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق او لم يكف بربك انه علي كل شي‏ء شهید)[1]

در و ديوار و زمين و آسمان و هرچه كه در اين عالم ماده و مُده هست، همه به زبان فطرت و منطق طبيعت به ما مي‏گويند: خدا. مي‏گويند: خدا، خدا، خدا. به زبان فطرت، داد خدائي از دهان همه ذرات موجودات بلند است.

يك بيان، اگر خاطر شما باشد، پريروز مقدماتی را ‏گفتم و در ذي‌المقدمه هم يك مقداري صحبت كردم، آن را تمام كنم و بعد مطلب مهم‌تری را که مهمتر است، شروع می‌كنم.

طبيعيت و ماده، كه ماديين ماوراء آن را منكر هستند، و مبدا و مصدر همه اشياء را ماده مي‏دانند. هم ماده مي‏گوئيم، هم طبيعت مي‏گوئيم، اسم‌هاي مختلف دارد، یک اسم نیست.

اين ماده، يا شعور و علم و دانش دارد و یا ندارد.

خوب فضلاء توجه كنيد، به قول فوكولي‌ها مطلب دو دو تا چهار تا است. به قول ما آخوندها، مطلب دائر بين النفي و الاثبات است، بين نفي و اثبات، منزله سومی نيست.

اين ماده‌اي كه مادر شما است، بچه‌های مادر داد می‌زنند، فرياد مادر خود را به آسمان بلند کردند و می‌گویند: غیر از این مادر، هیچی دیگر نیست، پدری نیست، این مادر، این ماده و طبيعت، علم و شعور و ادراك دارد يا ندارد؟

يا بايد بگوئيد دارد، يا بايد بگویيد ندارد. اگر دارد، همه اشياء بايد داراي همه كمالات باشند، فضلا، جوان‌ها، دانشمندان، خوب توجه كنيد، پدر ماديين سر اين سئوال و جواب در مي‏آيد.

اگر ماده ذاتا داراي شعور و ادراك است، بايد تمام آن‌چه كه در عالم است، داراي همه كمالات باشد، زيرا همه ماده هستند و ماده هم که به ذاته، داراي شعور و علم است. اين آثار علم و شعوری كه در اشياء ديده مي‏شود، در نباتات خیلی نمایان است، در حيوانات نمایان‌تر است، در خود ما كه انسان هستيم، فوق همه نمايان‌تر است همه آثار علم.

مي‏بينيد، به كره مريخ بدون آدم مي‏روند، سفينه مي‏فرستند و در مريخ وارد مي‏كنند، سفينه بدون آدم از آن‌جا گزارش به اين‌جا مي‏دهد. چندین میلیون فرسخ راه فاصله است.

آن سر دنيا صحبت مي‏كند، با يك ثانيه فاصله اين سر دنيا مي‏شنود، از آمريكا تلفن مي‏كند، شما اين‌جا گوشي را برمي‏دارید و صحبت مي‏كنيد، اين‌ها آثار علم است. در حيوانات آثار علم عجيبي است. از آن كوچک آن‌ها گرفته تا بزرگ آن‌ها، از مورچه گرفته تا به فیل و كرگدن.

همين مورچه پدرسوخته، نمي‌دانيد چه جنسی است؟ از صد تا بازاري مُحتَكر، محتكرتر است. در روزنامه نوشته بودند در اهواز چندين هزار تخم مرغ احتكار شده است، به نظرم مي‏خواسته زير خودش بگذرد تا جوجه شود! تخم مرغ، روزی مردم در ماه رمضان است!

مورچه از صد تا محتكر، احتكارش بيشتر است، يك كلمه مي‏گويم ورد مي‏شوم. این مطالب آسان است و همه شما می‌دانید.

اين حيوان، يك سال بيشتر عمر ‏نمي‏كند، خيلي خودكشي كند، به يك سال نمي‏رسد. خوراكش هم از طريق شامه است و از طریق ذائقه نیست، يعني بو مي‌كند و به رائحه مطعومات سیر مي‏شود. براي هر دانه مورچه‌اي در دوره سال، چهار دانه، پنج دانه گندم بس است.

ولی به پنج ميليون دانه گندم هم قانع نیست، واي كه اگر بفهمد كه فلان جا انبار گندم است.

در دزدي هم دست اتحاد عجيبي دارد! بر اثر اتحاد خود، خانه‏ها را خالي مي‏كنند. يك مرتبه ندا بلند مي‏شود، آي ملت غيور، جوان‌های وطن، بیایید که فلان جا انبار گندم پيدا شده است. يك نهضت ملي راه مي اندازند، مثل زنجیر به هم چسبیدند و انبار را خالي مي‏كنند.

اين شعور را در او نگاه كن، كه دانه گندم را نصف مي‏كند، چون زمين مرطوب است، اگر دانه گندم همين‌طور زیر زمين برود، ممكن است سبز شود و از استفاده و بهره‌برداري مقطوع شود. در تير ماه، قلب الاسد، در آفتاب سوزان، آن‌ها را پهن مي‏كند تا آن شيره وسط گندم که ماده نباتی است خوب بسوزد و سبز نشود.

در تخم گشنيز مي‏داند كه اگر آن را نيم هم بكند، باز سبز مي‏شود، آن‌ را چهار تكه مي‏كند كه مواد حیوی او و ماده‌های ولایتی او بسوزد و ديگر به هيچ وجه سبز نشود.

این شعور را او دارد و شما ندارید!

خانه‌اي كه مي‏سازد، سه طبقه مي‌سازد، طبقه وسط برای انبار گندم است، زيرش خالي باشد. گربه‌رو داشته باشد که بادگیر باشد، بالا برای خودش است، دو تا در دارد كه اگر از يك در، خطر سیلی آمد، از در ديگر فرار كند.

اين شعورها و دانش‌ها در حيوانات است، انسان که فوق‌العاده است!

حالا، آقازاده‌ها، فضلا، دانشمندان، این نکته را حسابش را داشته باشید.

اين میکروفون ماده است و غير ماده چیز دیگری نيست، اين منبر، ماده است، اين ستون، ماده است، اين هوا، ماده است، حوض، آب، خاك، من، شما، همه ماده‏ هستيم، به جز ماده چيز دیگری نيستیم.

آن‌چه در اين فضا است، در اين اقيانوس مواج اِتِر، به قول فرنگي مآب‌ها، همه‌اش ماده است، غير ماده چيز ديگري نيست. حالا، ماده شعور و علم، ذاتی‌اش است، برای خودش است؟ يا شعور و علم، برای خودش نيست و به او مي‏دهند؟ شق سوم ندارد. اگر برای خودش است، بايد اين چوپ داراي شعور باشد، آن هم انحاء شعور و علم را بايد دارا باشد. تمام علم‌هائي را كه مورچه دارد، عنكبوت دارد، پرنده دارد، چرنده دارد، درنده دارد، شناکننده دارد، خزنده دارد، هر كدام از این‌ها يك سلسله علم‌هايي و یک دسته علم‌هایی دارند. ماهی یک دسته علم دارد، پرنده یک صنف علم و یک سلسله علم دارد، خزنده یک سلسله علم دارد، رونده یک سلسله علم دارد، هرکدام یک سلسله علم‌هایی دارند.

انسان انحاء علوم دارد: ادبيت دارد، حكمت و فلسفه دارد، منطق دارد، كلام دارد، فقه و حديث و درايه و رجال دارد، تفسير و تاريخ دارد، علوم رياضي مختلف، علوم طبيعي مختلف، علوم الهي مختلف، اين‌ها همه علم است، همه را بشر دارد. اين علم‌ها، برای خود ماده است؟ ماده بذاته، داراي علم است؟ یا خیر.

اگر علم ذاتي ماده است، بايد اين چوب، هم اديب باشد، هم گوينده باشد، هم فقيه باشد، هم حكيم باشد، تمام دانش‌ها را بايد این چوب داشته باشد، چرا؟ چون اين چوب، ماده است و علم هم ذاتي ماده است.

اهل فضل فهميدند.

يك قدري ساده‏تر.

آقا ذاتي آتش، حرارات است. اين‌طور نيست؟ حرارت و گرمي، ذاتي آتش است، هرجا آتش بود، حرارت هم هست، معطلي ندارد، چون ذاتی او است، هرجا آتش باشد، حرارت هم موجود است، زیرا حرارت ذاتي آتش است. اگر علم، ذاتي ماده است، هرجا كه ماده وجود دارد، بايد علم هم وجود داشته باشد، و چون علم‌ها مختلف است، از حيث كميت و از حيث كيفيت، و همه اين علوم هم ذاتي ماده است، بايد هر جا ماده وجود داشت، همه اين علم‌ها باشد. يعني اين چوب، بايد هم آيت الله باشد، هم حجت‌الاسلام باشد، هم ثقه الاسلام باشد، هم ملك المتكلمين باشد، هم دبیر باشد، هم دانشجو باشد، هم استاد باشد، هم پروفسور باشد، همه علم‌ها را بايد این چوب داشته باشد، چرا؟ چون اين چوب، ماده است و علم هم ذاتي ماده است.

كمالات ديگر كه ديروز اشاره كردم، حُسن و جمال، لطافت و ملاحت، سباحت و وجاهت، اين‌ها همه كمالات است، و در اين عالم هست. يك نفر خوشگل است، يك نفر بدگِل است، يكي لطيف و ظريف است، يكي خشن است. ملاحت، خوش کمال است، سباحت، خودش كمال است، وجاهت خودش کمال است، اين كمالات ذاتي ماده است و برای خود ماده است؟ يا از خارج به ماده مي‏رسد؟ علم، ذاتي ماده است و برای خود ماده است يا از خارج به ماده است؟

اگر ذاتي ماده است، بايد اين چوب، هم ملا باشد و هم خوشگل باشد، هم ملا باشد و هم لطيف باشد، ظريف العلماء باشد، نظیف العلماء باشد، باید همه علم ها را داشته باشد، چون ماده است، علم و كمالات ديگر هم كه ذاتي ماده است، مثل حرارت كه ذاتي آتش است، برودت، ذاتي يخ است، آب منجمد، بارد است، هر جا يخ بود، خنكي هم هست. شما يك‌جا را پيدا نمي‏كنید که يخ باشد و گرم باشد، يك‌جا را هم پيدا نمي‏كنيد كه آتش باشد و سرد باشد. چون گرمی ‏ذاتي آن يكي و سردي هم ذاتي اين يكي است.

حالا اگر كمالات، ذاتي ماده است، هرجا ماده پيدا شد، بايد این كمالات هم باشد. بايد اين چوب هم خوشگل باشد و هم ملا باشد، اين ميكروفن هم خوشگل باشد و هم ملا باشد، اين بادبزن دست بنده، بايد اعلم العلماء باشد، پروفسور اول دنيا باشد، استاد كرسي كمبريج باشد، مدير مدرسه سوربن پاريس باشد.

اين الفاظ و قلمبه‌ها جوان‌ها را خوشحال مي‏كند، اسم اروپا که می‌آید می‌گویند: درست گفتی. اغلب آن‌ها به اندازه خر نمی‌فهمند.

در الهيات، صفر صفر هستند، چهار تا كلمه رياضيات و طبيعيات، آن هم فوق العاده نيست، ریشه آن را از ما گرفته‌اند. غرب از شرق گرفته است.

بگذريم.

ناچار بايد بگويند: علم از خارج به ماده مي‏رسد. كمالات: ظرافت، لطافت، وجاهت، ملاحت، سباحت، توانايي، كه قدرت باشد، همه اين كمالات از خارج به ماده مي‏رسد. پس معلوم مي‏شود خارج از ماده و ماوراء ماده، يك معدن كمالي است، يك خزانه كمالاتي است كه از آن خزانه، این كمالات به ماده مي‏رسد، آن هم نه همه ماديات، به بعضي از ماده‏ها، بعضي از كمالات در بعضي از اوقات، روي مصلحت و حكمتي كه آن خارج از طبيعت، در او ديده است، ناچارم این حرف را بزنم، و اين حرفي است كه ما الهيون مي‏زنيم، ما خداپرست‌ها مي‏زنيم، ما همين را مي‏گوئيم.

مي‏گوئيم ماوراء اين ماده و ماوراء اين تركيب و تجزيه، ماوراء اين تحلیل‌ها و تركيب‌ها، يك عالم ديگري هست، يك نشئه ديگري هست، يك قدرت ديگري ماوراء طبيعت و يك علم ديگري ماوراء طبيعت هست كه تمام اين كمالات عالَم، از آن منبع سرچشمه گرفته است. ناچار آن منبع بايستي غيرمتناهي و بی‌پايان و بي‌اندازه باشد، از حيث كمالات عَددا و عُددا، كماً و كيفاً و هو الله تعالي. فهميديد؟

هرچه به هركه مي‏رسد، هر كمالي، به هر صاحب كمالي كه نائل مي‏شود، به اراده و خواست او است، به عطاء و موهبت و مرحمت اوست. چرا مي‏دهد؟ براي آن‌كه چشمت كور شود، براي آن‌كه دلش مي‏خواهد، برای این‌که می‌خواهد بفهماند كه من «وهاب» هستم، مي‏خواهد بفهماند من «معطي» هستم، مي‏خواهد بفهماند من «فياض» هستم، مي‌خواهد بفهماند من «محسن» هستم، برو تا آخر اسماء، من «محيي» هستم، اين را مي‏خواهد بفهماند.

چرا به اين يكي مي‏دهد و به آن ديگري نمي‏دهد؟

این نكته‏ها را عمدا تعرض مي‏كنم، هر يك اين‌ها يك بحث مفصل علمي‏ دارد.

چرا به اين داده و به آن نداده است، برای این‌که چشم تو كور شود، براي آن‌كه بگويد: كار به دل‌خواه من است، دلم خواسته به اين داده‌ام و به او نداده‌ام.

تا كور شود هر آن‌كه نتواند ديد

كار، به دست من است، به اختيار من است، آزاد هستم. برلیان را از ذغال‌سنگ بیرون می‌آورم. ذغال‌سنگ كه كثيف‌ترين و متعفن‌ترين معدن‌ها است، برليان بيرون مي‏آورم. دلم مي‏خواهد حضرت خاتم الانبياء ابوالقاسم محمد9 از توي يك مشت عرب سياه سوخته، سر وكون برهنه ؟؟؟ 15 اوران اوتان بين الانسان و الحيوان، از ميان آن‌ها بيرون بياورم. از ملت متمدن، چهار هزار ساله، خیر! بیرون نمی‌آورم. از ملت متمدن روم، ايتاليا، بیرون نمی‌آورم. از امت وحشي بياباني، که فهم ندارند، از میان این‌ها بیرون می‌آورم. گوهر شب چراغ را از پشکل بيرون می‌آورم، برلیان را از ذغال‌سنگ بیرون می‌آورم تا كور شوي. تا ذغال‌سنگ اميدوار به من باشد، تا او هم طمع به فضل من داشته باشد.

من از مرده زنده بيرون مي‏کشم، تا مرده‌دلان به من اميدوار باشند، بگويند: (يا مخرج الحي من الميت)[2] ما را از اين مرگي كه داريم، بيرون بياور و حيات روحاني به ما بده، ما را زنده دل كن تا اميدوار باشند. تا آقاياني كه دارنده كمالات هستند، به خودشان باد نكنند، خيال نكنند برای خودشان است، نخير، مال شما نيست، مال يك آقاي فياض ذو الفضل عظيمي ‏است كه دلش خواسته و به تو داده است، دلش خواسته تو را پادشاه كند، دلش خواسته تو را ثروتمند کند، دلش خواسته تو را ملا کند، (ذلك فضل الله يوًتيه من يشاء)[3] و (يختص برحمته من يشاء)[4]

غمزه جان ستانش من نا اميد يفعل ما يشاء يحكم ما يريد

دل‏بخواه است، (قل اللهم مالك الملك توتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء)[5]، بابا از (من تشاء) درويش‌ها وحشت نكن، (من تشاء) درويش‌ها به قدر يك پوست پیازی هم خاصيت و اثر ندارد، از (من تشاء) خدا بترسيد و به (من تشاء) خدا اميدوار باشيد. (توًتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء)[6]، به هركس دلت بخواهد مي‏دهي و از هركس هم دلت بخواهد مي‏گيري، كار خدا دلخواه است، دل‌خواه است، محدود به يك علل و مبادي ملزمه نيست.

آقايان اهل علم خيلي تشريف دارند، فضلاء هستند، بحث كه به اين‌جا رسيد مقتضی است که چند دقیقه يك كلمه‌ای اشاره كنم:

از جمله اشتباهاتي كه فلاسفه بشر دارند، از جمله جاهايي كه فيلسوف بشري، سكندري خورده و به مغز پائين آمده است، این محل است، فلسفه بشري، عطاء حق را در استعداد «مُعطَي به» محدود مي‏كند. مي‏گويد: اين چرا این‌طور شد؟ مي‏گويد: استعداد داشت.

به قول «حاج ملا هادي سبزواري» مي‌گويد: استعداد ذاتي، استدعاي فطري است و خدا مجيب الدعوات است. او به لسان فطرت استدعا كرده است و خدا هم اجابت كرده است، آن ديگري استعداد نداشت و خدا به او نداد.

حواستان را خوب جمع كنيد، خيلي عاميانه مي‏گويم.

بخشش خدا را محصور در موارد استعداد مي‏كنند. محدود به اندازه استعداد می‌کنند. می‌گویند: اين، استعداد ماهوي و ذاتيش اين قدر بود، خدا اين را به او داد، دیگری استعداد ذاتيش آن قدر بود، خدا آن اندازه به او داد.

خوب فضلاء توجه كنيد، اگر مطلب اين‌طوري است كه فلاسفه مي‏گويند، پس ما بايد ممنون استعداد خود باشيم، نه ممنون خدا! چون استعداد داشتيم، خدا به ما داد و بايد هم بدهد، چون دیگری استعداد نداشت، خدا نداد و نمي‏تواند بدهد، پس ما ممنون استعداد خود بايد باشيم، شکرگزار استعداد ذاتی خود باشیم، ممنون از چه خدا می‌باشيم؟

پس بايد فعل خدا محدود و محصور در موارد استعدادات باشد، به اندازه استعدادات باشد، دست خدا در غير اين مورد بسته است و ديگر نمي‏تواند بدهد.

مورچه استعداد بنده را ندارند، بنا به فرمايش فلاسفه خداوند به مورچه قدرت بيان من، علم من، منطق من، شعردانی من، نثر خواني من را نمي‏تواند بدهد، چون استعداد ندارد! و این غلط است.

اين با معارف و فلسفه قرآن و روايات، صد در صد مخالف است. قرآن مي‏فرماید: (قل اللهم مالك الملك توتي الملك من تشاء)[7]، به هركس هرچه را بخواهد، مي‏دهد. علتي ندارد عطاي تو، جز مشيت و خواست تو.

لذا به هدهد، علم شناسائي آب را در زير هوا مي‏دهد، و به حضرت سليمان7 نمي‏دهد! حضرت سليمان7 پيغمبر است، حضرت سليمان7 حشمت‌الله است، يك جلال ظاهري، خدا به اين پيغمبر داده ‏است كه به احدي از انبياء بعد، اين جلال ظاهري را نداده است و به احدي از سلاطين دنيا، آن معنويت را نداده ‏است. آن جلالت در ماده پر معنويت، منحصر به حضرت سليمان7 بوده‏ است. همين حضرت سليمان7 که جن، مستخدم او بود، انس، خادم او بود، پرنده‌ها، پرچم‌دار او و سایه‌بان او بودند، ایشان وقتی در هوا راه می‌رفت، آفتاب روی سر او می‌افتاد، چتر لازم است که از آفتاب مصون باشد، تعدادی پرنده بالاسر حضرت سلیمان می‌آمدند، بال به بال می‌بافتند، مانند چتر بر سر حضرت سلیمان7 سایه می‌انداختند، چتر حضرت سلیمان7 پر و بال پرندگان بود. یک روزی دید که از یک نقطه‌ای آفتاب بر روی صورتش افتاد. جستجد کرد که از مجا افتاده است و کدام پاسبان از پستش برکنار شده است که سوراخش باز شده است، دید که پست هدهد خالی است، از آن‌جا آفتاب افتاده است، (ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبين)[8] این پاسبان متخلف کجا رفته است؟ سر پست خدمت نیست! اگر بدون عذر موجهی از پست خدمت برکنار شده باشد، یا سر او را می‌برم و یا او را با یک ناجنسی حبس می‌کنم. مثلا با یک کلاغ حبس می‌کنم. چون حبس با ناجنس، اشد عذاب‌ها است، سخت‌ترین عذاب‌ها است.

روح را صحبت ناجنس، عذابی است الیم روغن سرد نریزید به بالای حلیم

بعد آمد و قصه صبا را آورد.

جناب هدهد آب زیر هوا را می‌دانست، و حضرت سلیمان7 نمی‌دانست.

صحبت علم شد، امام باقر7 به یکی از اصحاب فرمود: اگر خدا بخواهد علوم اولین و آخرین را به یک مورچه‌ای بدهد، می‌تواند یا نه؟ گفت: بله. فرمودند: آیا ما در نزد خدا از یک مورچه کمتر هستیم! علوم اولین و آخرین را خدا به ما داده است.

ان‌شاءالله در بحث امامت، یک بحثی را در علم امام خواهم کرد، شما زند هستید، من هم اگر تصدق سر شما زنده ماندم در علم امام بحث می‌کنم.

استعداد چیست! استعداد را هم، خود خدا می‌دهد، ظرفیت را هم، خود خدا می‌دهد، ظرفیت را می‌دهد و بعد هم می‌گیرد، لیوان را می‌آورد و در آن شربت به‌لیمو می‌ریزد، خودش بطری درست می‌کند و خودش شربت به‌لیمو می‌ریزد، رزقکم الله و جمیع الصائمین بحق امیرالمومنین7!

آخوند ملامحمد می‌گوید:

ما نبوديم و تقاضامان نبود

خدا

لطف تو بر ما عنايت‌ها نمود

در عدم ما مستحقان كي بديم كه بدين عقل و بدين دانش زديم

«يا مبتدء بالنعم قبل استحقاقها»[9]، مي‏گويد: بنده مستحق هستم. باب استفعال است، يعني طلب حق، حق مادر‏ت را بر خدا داري؟ حق پدرت را داری؟ چه حقي؟ نبوديم، نبود، کیست كه حق داشته باشد! كه حالا طلبش را بكند.

پس استحقاق، غلط است، استحقاق يعني طلب الحق، چه حقي؟ کي؟ هیچي بودي، بنده خدا؟ هيچ هيچ. (هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا)[10]، تو اصلا شيئيت نداشتي بدبخت، آن وقت حق چه داری و بر چه كسي داري؟ طلب پدرمان است یا طلب مادر‏مان است، طلب بي‏بي‌ خودمان را از خدا داريم؟ استحقاق؟

قربان اين معارف قرآن و روايات وادعيه.

جوان‌ها، از اين روايات و ادعيه و قرآن، صرف نظر نكنيد، اقيانوسي از علم و معرفت است، فلسفه بشري، ناقص است، خيلي هم، ناقص است، سكندري هم زياد خورده است.

«يا مبتدء بالنعم قبل استحقاقها» پيش از استحقاق، خدايا تو به ما نعمت دادي. استحقاق را هم خودت مي‌دهي، خودت حقي را براي ما قائل مي‏شوي. خودت حقي را قائل می‌شوی.

اين به حق محمد و آله: که می‌گویید، حضرت محمد9 چه حقي بر گردن خدا دارد؟ هيچی. هيچی! حضرت خاتم الانبياء9 در جنب خدا، صفر است، صفر، هرچه هست، به خدا است، همه عظمت‌هاي پيغمبر ما، به لطف خدا است و به بركت خدا است، و به عنايت خدا است. اگر خدا را منها كني، خاتم الانبياء9، هيچ، هيچ، صفر، صفر چه حقي بر رقم نه دارد. هیچ.

بله خداي متعال، تفضلا حقي قائل شده است، خدا خودش، لطف كرده است. مي‏گويد: من براي اين آقا اين حق را قائل شده‌ام، اين مقام را به او دادم لطفا و عنايتا.

حقوق پيغمبرها و اولياء‌الله بر خدا، به جعل خود خدا است، به فضل خود خدا است، به عنايت خود خدا است. ما هم همين‌طور، هيچ‌كس حقي بر خدا ندارد. پس استحقاق، بذاته، هيچ شی‌ءی ندارد، استحقاق هم اگر باشد، به لطف خدا است، و به تحقيق حقي است كه خدا مي‏دهد.

اين يك نكته بزرگي در معارف دين شما بود كه ناچار هستم تذكر بدهم و دادم.

بدبختي شما جوان‌ها اين است كه يك مکتب اعتقادي صحيح نداريد. تعارف هم ندارد و بنده از هیچ‌کس هم نمی‌ترسم. كجا است مکتب اعتقادي شما؟ فرهنگ شما كه اصلا كاري به اعتقادات ندارد، اگر خراب‌كننده نباشد، آبادكننده نيست. غير فرهنگ، كدام مكتب درسی براي اصول اعتقادي، پير و جوانتان داريد تا اعتقادات خود را طبق معارف كتاب و سنت، مهذب، منظم، كلاسه شده، بياموزيد و بياموزانيد. كجا است؟ شما هستيد و منبرها، منبرها هم كه به لطف خداي متعال، آن‌قدر دامنه‏اش وسيع شده ‏است که يك لنگ آن، اين طرف اروپا است و يك لنگ آن، آن‌طرف آمريكا است، آمريكا و اروپا، بین لنگ منبری‌ها رفته است. در آن هم تَقَوت می‌کنند.

منبرها، يا بافتني‌ها است يا از همين حرف‌ها که پروفسور فلان چه گفت. من خودم منبری هستم و حق دارم که برای رفقایم حرف بزنم. شما حق فضولی ندارید. شما حق ندارید این حرف‌ها را بزنید، من می‌زنم، من مي‏گويم.

كدام منبر، ده روز بحث توحيد كرد كه جوان شما را از شبهات و اشكالات ماديت خلاص كند و از لغزشگاه‌هاي فلسفه بشري بيرون بکشد و به معارف كتاب و سنت آشنا كند؟ كجا است؟ كدام مَدرس را علماي شما درست كردند براي شما، كه انحصار بدهند به تدريس علم دین و اصول دين، بطور كلاسيك؟ كه شما بعد از یک ماه بيرون بيائيد به صورت پهلوان و دانا كه بتوانيد ديگران را هم تربیت كنيد؟ كجا است؟

نداريد.

خدا به حق پيغمبر، عز و جلال روحانيين ما را بيشتر بفرمايد.

درس مي‏خوانند، از جامع‌المقدمات تا خارج كفايه و رسائل و مكاسب، اما يك مكتب اصول اعتقادي كه اين جوان‌ها را با اعتقادات اسلام آشنا كند، ندارند. نه منبرها مکتب اعتقادي است و نه مَدرس‌ها، فرهنگ هم که از همان اول یک خط قرمز بکش، كاري به دین ندارد.

من و الله، قسم شرعي دارم مي‏خورم، و الله خودم را ملزم مي‌بینم، اگر قبول كردم منبري را، که خیلی هم میل به منبر ندارم، تقریبا ترك كرده‌ام، حالا اين يكي را هم استثناءا، و الا همه جا را رد کردم.

اگر منبر بروم، واجب مي‏دانم بر خودم كه بحث اعتقادي بكنم، وظيفه لازمه شرعي بنده است. بنده هم مي‏توانستم چهار تا قصه بگويم، هفت، هشت تا شعر بخوانم، سه، چهار، پنج پرده عرفان به شما تحويل بدهم، به ذوق و شوق، شما را بیاورم، فردا اين‌جا شلوغ بشود، اين‌ها را بلد هستم. ولی جواب خدا را روز قیامت چه بدهم!

فيض خدا، محدود در استعداد ذاتي اشياء نيست، فيض خدا، پيش از استعداد ذاتي و بیش از استعداد ذاتی است.

آخوند ملامحمد می‌گوید:

فیض حق را قابلیت شرط نیست

قابليت و استعداد را هم، خود خدا مي‏دهد.

خلاصه كلام، علم، ذاتي ماده نيست، قدرت، ذاتي ماده نيست، غنا، عزت، عظمت، لطافت، جمال، جلال، عظمت، كليه اين كمالات، هیچکدام ذاتي ماده نيست. ماده، يك موجود لخت عور، سر و پا برهنه‏اي است كه از خارج لباس عزت را به او مي‏پوشانند، لباس فضيلت را، لباس علم و دانايي را، لباس قدرت و توانايي را، و ساير كمالات را.

چه كسي مي‏پوشاند؟ کسی‌كه معدن همه اين كمالات است. و چون اين كمالات بي‌پايان است، حد و عَد و حصر ندارد، معدن اين كمالات بايد بي‌پايان باشد و آن منبع كمالی که بی‌پايان در کمالات است، همان خدايي است كه ما مسلمان‌ها داریم می‌گوییم، خدايي است كه ما شيعه مي‏گوئيم. خداي زرتشتي‌ها نيست، خداي برهمني‌ها نيست، خداي يهودي‌ها نيست، خداي نصراني‌ها نيست، خداي سني‌ها هم نيست.

سني‌ها، خداي آن‌ها با خداي ما فرق مي‏كند. يك عده ايشان که شب‌هاي جمعه خدا را به صورت يك خوش‌صورتی، سوار بر الاغ مي‏آورند به مسجدهاي خود و لذا سابق‌ها عده‌اي پشت بام مسجدها مي‏رفتند و يونجه و جو و اين‌ها را مي‏ريختند تا وقتي خدا پائين مي‏آيد، خر او گرسنه نماند!

آن احمق نفهميده كه خدا خر ندارد! خر خدا، همين احمق است!

آن خدايي كه شيعه اثني عشريه مي‏گويد بر طبق متن قرآن و فرمايشات پيغمبر و اوصیا به حقش، که اول آن‌ها علي7‏ و آخر آن‌ها حضرت مهدی7 است.

من خوشحال شدم از روح محبت و ولايتي كه در اين چند نفر جلوی منبر دیدم، كه تا اسم حضرت مهدي7 را بردم صلوات فرستادند. معلوم شد که پیوند قلبی شما را تکان داد.

ان‌شاءالله همه شما پيوند ولاء و محبت‏تان به حضرت بقيه‌الله محكم است، از آن ساقه مجلس تا اين قلب منبر، يمين و يسار مجلس، وسط مجلس، همه جانانه و جوانانه، مفت هم نه، بنده ثمنش را مي‏دهم، به هر درجه كه شما صلوات را خوب بفرستيد، يك شعر خوب بنده در مقابلش تحويل مي‏دهم.

مهدی مظفر، امام عصر امید امم، شاه انس و جان

در مسند حکم و سریر امر هم با خدا، هم خدایگان

در حکم وی، این چرخ گِرد گَرد چون گوی که در حکم سولجان

سولجان، چوگان را می‌گویند، سابق، چوگان بازي مي‏كردند مثل فوتبال حالا. فوتبال حالا با پا مي‏زنند، آن‌ها يك گوي را مي‏انداختند و با چوب مي‏زدند.

مي‏گويد: چرغ در فرمان او، مانند گوي مي‏ماند كه در چوگان قرار گرفته ‏است.

در حکم وی، این چرخ گِرد گَرد چون گوی که در حکم سولجان

برگردم.

خدايي كه قرآن و خاتم پيغمبران و دوازه نفر جانشينان به حقش را معرفي مي‏كند، يكي از شئون كمالي او، آن بود كه امروز اشاره كردم كه همه چيز به مشيت او است. چرا ديروز بنده را به دنيا آورد؟ پنجاه سال ديگر چرا نیاورد؟

زیرا دلش خواست.

چرا من را از مشهد بوجود آورد، آن آقا را از تهران بيرون آورد؟

زیرا دلش خواست.

چرا بنده را چاق و فربه و شنوا و بينا به دنيا آورد، آن ديگري را لاغر و سوسک و سياه و معیوب؟

زیرا دلش خواست.

فضولي موقوف!

دلش خواسته به این يكي ثروت هنگفت بدهد و به آن يكي به قدر زندگي‌اش بدهد، دلش خواست. (يختص برحمته من يشاء، ذلك فضل الله يوًتيه من يشاء)[11]. البته كارهاي خدا بي‌حكمت نيست، اما حكمتش را بنده چه مي‏دانم؟ حكمت کار را هم خود خدا مي‏داند و زيادي فضل بر يكي، ظلم بر ديگري نيست، اين اشتباه نشود.

من دو تا پسر دارم، بنده دلم مي‏خواهد یکی را نو نوا نگه بدارم، روزی هم دو تومان پول به او بدهم. یکی دیگر را دلم می‌خواهد نو نوا نگه بدارم، روزی ده تومان بدهم.

زيادي فضل بر يكي، ظلم بر این يكي نيست، ملتفت باشيد، چون گاهي هم اين شبهه‏ها را مي‏كنند.

نه، ظلم وقتي است كه حق اين را پايمال كنم، حق اين را زیر پاي او بياندازم، اما اگر این را به حقش رساندم، بچه‌ام است، به او لباس دادم، كتاب، دفتر، دوچرخه، همه چيز، برای او تهيه می‌كنم، روزی هم پنج تومان مي‏دهم توي جيبش بگذارد، آن بچه ديگر را دلم مي‏خواهم روزی ده تومان بدهم.

اگر عاقل هستم يك مصلحتی هم دارم، اگر هم عقل ندارم، بی‌مصلحت كار مي‏كنم که خوب هیچی!

اين ده تومان دادن به او، ظلم به اين يكي نيست، زيادي تفضل است بر او.

خدا ظلم بر احدي نمي‏كند، به يكي تفضل مي‏كند، به يكي زيادتر تفضل مي‏كند، يكي را ملا مي‏كند آن ديگري را ملاتر، يكي را دارا مي‏كند، ديگري را داراتر، صحبت سر آن تری ‏است. تری که خدا می‌کند ستم بر آن خشک نیست.

خداي متعال به فضل و كرمش، دلش مي‏خواهد به اين، آن را بدهد و به آن، اين را بدهد، دلش مي‏خواهد به او كم بدهد، به او زياد بدهد.

زياد به او مي‏دهد، بدون يك جهت ظاهري، تا تو هم طمع پیدا کنی كه بگويي: اي خدايي كه به او بی‌جهت دادي، به من هم بی‌جهت بده، در اميدت باز شود.

استادی داشتم، خدايش رحمت كند، معارف كتاب و سنت را به ما تلقین مي‏كرد و خودش هم مرد عجيبي بود، مانند «محمدبن مسلم» و «زراره بن اعين» و «ابابصير»، اصحاب امام صادق7 و باقر7 من او را از اصحاب امام زمان7 مي‏دانم، سمتش نسبت به حضرت بقيه الله7، سمت «محمد بن مسلم» است و «زراره ابن اعين» بود به امام باقر7 و صادق7، مرد عجيبي بود.

مي‏گفت: بخواهید، یا الله، زود.

بخواه.

بگو: اي كسي‌كه دستت باز است، محدود به هيچ حدي نيستي، محصور به هيچ حصاری نيستي، (بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء)[12] دستت باز است، همین الان بده!

هيچ شرطی هم ندارد، شرطش فقط خواست تو است، بخواه و بده، پول بده، من را ثروتمند کن، به من زن بده، علم بده، هرچه دل تو می‌خواهد. بگو: يا الله، تو كه محدود به حدي نيستي، تو كه محصور در حصاری نيستي، دستت باز است، دل خواهت است، بخواه و بده.

درب اميدواري شما را باز مي‏كند.

و اگر رفتی، پيغمبر فرمودند: «من طلب شيئا وجد وجد»[13] «من قرع بابا و لجّ ولج»[14]

گفت پيغمبر كه چون كوبي دري عاقبت آيد برون زآن در سري

به جان عزیز خودم، شصت سال است يك مطلبي را از خدا مي‏خواهم، نداده است، رها نكرده‌ام و نخواهم کرد. ولو آن نفس آخر من هم باشد، بايد بگيرم. بايد بخواهم و گدائي كنم و مشيتش تعلق بگيرد، هيچ شرط ديگري هم ندارد. محصور به حصاري نيست كه من ببينم آن حصار موجود نيست و مايوس بشوم. محدود به حدي نيست تا در نبود آن حد، من مايوس بشوم. نه، ياس ندارد، شما هم بايد همين‌طور باشید.

با اين وضع، نظم عالم درست در مي‏آيد، اين علم‌ها، اين كمال‌ها، از ماوراء طبيعت و ماده، از يك معدن مسلط مصيطر غيرمتناهي بي‌اندازه‌ای، طبق خواست خودش، داده مي‏شود.

چرا بنده را در اين قرن به دنيا آورده است؟ جد اعلاي من را در قرن قبل، در بیرجند و قائن به عمل آورده است؟ جد اعلای من بیرجندی است و در یکی از دهات اطراف بیرجند بود. اعلم العلماء بود. چرا او را در صد سال پيش به دنيا آورده و من را حالا؟ زیرا دلش خواسته است. هيچ علت ندارد، علت، مشيت خودش است، خواست خودش است. مختار است، آزاد است، حُر است، دستش باز است، محصور به هيچ حسابي و محدود به هيچ حدي نيست. مشيتش تعلق گرفت جد من را صد سال پيش آورد، من را حالا آورد. چرا به من اين قدر پول داده است؟ به آن حاج آقا گردن كلفت، كه خدا گردنش را بشکند، ميلياردرش کرده است. نه زکات می‌دهد، نه سهم امام می‌دهد! چرا او را خر پولش کرده است، این آقا را بی‌پولش کرده است، دلش خواسته است.

همه‌اش مشيت او است. روي اين، تمام حقايق این عالم، انضباط علمي ‏حسابي پيدا مي‏كند. لذا مادي در همه سئوالات، گرفتار است و الهي، در همه سئوالات، پاسخ صحيح دارد.

فعلا بس است، یک بيان ديگري دارم، آن به عهده فردا ان‌شاءالله. آقازاده‏ها تشريف بیاورند، آن بيان علمي‏ و دقيق است و خيلي شريف است، اگر آن را هم درک کنید با بزرگترين مادي دنيا كه روبرو شويد، او را مي‏کوبيد، با بزرگترين استاد ماديت دنيا كه مناظره و احتجاج كنيد، او را مي‏کوبيد، آن به عهده فردا شب.

خدايا، به ذات مقدست، همه ما را به معارف خودت، عارف بفرما.

همه ما را پيرو قرآن و آورنده قرآن و نگهبانان قرآن، از امير مومنان7 تا امام زمان7، ما را در علم و عمل، پيرو آن‌ها بفرما.

دو شبانه روز بود، خواهر برادر خود را ندیده بود، از بعد از ظهر عاشورا که امام حسین7 با یک حال عجیبی در خیمه‌ها آمدند!

عیب ندارد، می‌گویم شاید دل‌ها بشکند.

حضرت امام حسین7 در بعد از ظهر عاشورا، طرف عصر که خود ایشان جنگ می‌کردند، قدری جنگ طولانی شد و خسته شدند، خیلی خسته شدند، گوشه میدان آمدند که خستگی بگیرند، یکی از آن لامذهب‌های حرام‌زاده خدانشناس، نطفه‌های حیض، نطف‌های زنا، فهمید که امام حسین7 ضعف دارد، خسته است، حال دفاع ندارد و کنار رفته است تا رفع خستگی کند. این موضوع را فهمید و سر اسب را به طرف امام حسین7 گرداند، اسب را به پرش انداخت، به نزدیک امام حسین7 که رسید، اول دهان نجس خود را باز کرد و تا توانست ناسزا به سیدالشهداء7 گفت. عبارت خود امام حسین7 این است که «شتمنی»، فرمودند: تا توانست به من فحش داد!

ای بی‌شرف مردم! ای بی‌وجدان مردم! ای اراذل مردم! ای بی‌پدر و مادر مردم! آخر پدرسوخته! فحش دیگر چرا می‌دهی؟ فرمودند: «شتمنی و ضرب علی راسی».

عصر که شد، او به امام حسین7 فحش داد، و بعد با همان حمله شمشیر را به سر سیدالشهداء7 زد.

عمامه و کلاه را پاره کرد، سر ضربت دید و خون به صورت امام حسین7 ریخت.

خون‌ها را از جلوی چشم‌هایش پاک کرد، خون می‌آمد و باید ببندد!

آهسته آهسته به پشت خیمه‌ها آمد.

یا اختاه،

نمی‌خواهد که بچه‌هایش او را به این حالت ببینند.

خواهرش زینب3 را صدا زد.

خواهرم زینب3.

بی‌بی زینب خاتون3 تشریف آوردند، تا نگاه کرد یک منظره عجیبی دید!

دید خون‌ها روی ریش حضرت ریخته است، ریش و ابرو پر از خون شده است.

دارد می‌بیند، این چه وضعیتی است!

فرمودند: گوشه میدان ایستاده بودم، خیلی خسته شده بودم، «مالک بن یسر» آمد، «شتمنی و ضرب علی راسی» قدری فحش به من داد و بعد من را زد.

خواهر یک دستمالی بیاور!

بی‌بی زینب3 دوید و دستمالی را آورد، آقا پیاده شد،

وا ویلاه،

خیلی‌های شما به گریه آمدید، من می‌خواهم ان‌شاءالله همه شما گریان شوید، همه اشک‌آلود شوید.

خواهر نزدیک آمد، دیگر از این نزدیک‌تر در هیچ ساعتی زینب3 با برادرش نشده بود، جلو آمد، دستمال آورد و بالای سر انداخت، محکم بست، همین‌طوری که می‌بست نگاه کرد و دید که خون از ریش برادر قطره قطره می‌چکد.

ای وای، وای.

آماده شده‌اید که بگویم؟ ناله شما بلند شود.

من به اشک شما تنها قانع نیستم، اشک و ناله و صیحه و ندبه و همه و همه،

فردای آن روز، کنار بدن، گفت: «بابی من شیبته ؟؟؟ 1:03:40»

خواهر قربانت برود، ای حسین7، دیروز دیدم که خون از ریش تو قطره قطره می‌چکید،

الحمدلله به حال آمدید.

خیر و برکت در آن مجلسی است که بر امام حسین7 اشک بریزد، رحمت خدا نازل می‌شود بر آن مجلسی که برای امام حسین7 ناله بکشد، ندبه کند، امید است خیرات و برکات الهی شامل شما شده باشد و بیشتر شود.

یک روز بعد دیگر خود سر را دید.

حالا وقتی است که دست و سر شما کاملا کمک کند.

دو روز بعد از عاشورا چشمش به سر افتاد که بالای نیزه بود.

ای وای، وای.

آن ریش غرق به خون، آن ریشی که با خاکسترها مخلط شده است.

وای.

دیگر نتوانست طاقت بیاورد، در این‌جا سر را عقب برد، چنان به چوب محمل!

«؟؟؟ 1:05:50جبینها بمقدم المحمل»

بحق مولانا و سیدنا الحسین المظلوم و باخته المظلومه

با چشمان گریان

ده نوبت

یا الله

خدایا به آن سینه سوزان دختر امیرالمومنین7، به آن چشمان گریان دختر امیرالمومنین7، به آن سر بریده پسر امیرالمومنین7، همین ساعت امر ظهور امام زمان7 را اصلاح بفرما.

دیده‌های گریان ما را به جمال ادیب ؟؟؟ 1:06:50 المثال آن حضرت خندان فرما.

دل‌های شکسته ما را به ظهور آن حضرت، خرسند فرما.

قلب ما را از مهر و ولای ال محمد:، سیما امام زمان7 مملو و سرشار بدار.

قلب مقدس حضرت بقیه الله7 را از ما خشنود گردان.

ما را در سایه ولایتش، از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه حفظ بفرما.

مشکلات ما را سهل و آسان گردان.

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما.

بیماران ما را شفا بده.

دین مدیونین ما را ادا بفرما.

مطالبات خودت را از ما، به ما ببخش.

ذوی الحقوق گذشته ما را رحمت فرما.

ذوی الحقوق زنده ما را، طول عمر، توفیق کامل عطا بفرما.

برادران مسلمان ما، در هر نقطه روی زمین که هستند، از شر کفار و ضر اشرار، سیما یهود و نصاری حفظ فرما.

گویندگان کلمتین شهادتین را معزز و معظم و در عز و رفاه و در امن و امان نگه بدار.

آقایان محترمین که شرف حضور دارند، غیر از آن‌چه که عرض کرده‌ام، هر حاجت شرعی دیگری دارند روا بفرما.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8] نمل : 20
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » دوشنبه فبريه 02, 2026 6:06 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 10

https://drive.google.com/file/d/1kkL6D6 ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم

و اللعن الدائم علي اعدائه

(و في انفسكم افلا تبصرون)[1]

به خودتان نگاه كنيد، راه شناسايي خدا باز مي‏شود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»[2]، حديث هم دارد: «اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه»[3]، هركس خودش را بهتر بشناسد، خدا را بهتر خواهد شناخت زيرا كه انسان، آيه الله العظمي ‏است، نشانه بزرگ خدا است.

شما ظاهري داريد و باطني، باطن شما، در غيب ظاهر شما پنهان است. آن ‌کسی‌كه مشهود و محسوس و مرئي شما است، ظاهر شما است. همين اسكلت ظاهري و قيافه ظاهري شما، چشم، ابرو، بيني، دهان، شكم، پهلو، پشت، همين‌ها که ديده مي‏شود. اما روح شما كه ديده نمي‏شود، روح شما پنهان است، در غیب بدن است و محيط به بدن است. آن ‌کسی‌كه اهل ظاهر است، عوام است، او همین ظاهر شما را مي‏بيند.

وقتي مي‏گوئيم: مثلا حاجي فلان، او خيال مي‏كند حاجي فلان، همين قيافه، همين اسكلت و همين بدن است. ولي آن ‌کسی‌كه اهل تحقيق و دقت است، مي‏داند كه اين ظاهر، يك باطن ديگر دارد و به اصطلاح، اين مُلك، ملكوتي دارد و اين شهادت، غيبي دارد. هرچه هست ؟؟؟ 4:30

ماديين مثل عوام‌ها هستند، بلكه عوام هستند، بنده از ماديين، عوام‌تري سراغ ندارم و لو اين‌كه اين‌ها در عليا درجه و قصوي درجه علوم مادي باشند.

اولا يك نكته براي جوان‌هاي عزيز، دوستان خودم، دانشجويان، دانش‌آموزان و فضلاء عرض كنم:

ما منكر علوم طبيعي و رياضي نيستيم. ما مي‌گوئيم: بچه‏هاي‌ما اين‌ها را هم بخواند، خشك نيستيم. من ابتلاء عجيبي داشته‌ام و عجيب‌تر از ابتلاء اوليه من، ابتلاء آخر عمر من شده است.

من در يك خانوده‌اي بزرگ شده‌ام، بد نيست قصه‌اش را بگويم.

شرح لمعه مي‏خواندم، رفيقي داشتم، با من هم مباحثه بود، او تحصيلات جديده‌اش خوب بود. روزي به من گفت: محمود، بيا من زبان فرانسه را به تو تعليم كنم، در مقابلش هم چيزي از من مطالبه مي‏كرد كه من آن را به او تعليم كنم. گفتم: خيلي خوب. الفباي فرانسه را نوشت و به من داد. آن زمان، زبان فرانسه خيلي رايج بود، از انگليسي‌ها و زبان انگليسي خيلي خبري نبود. الفباي فرانسه را نوشت و به من داد. من شب، پهلوي كرسي كه نشسته بودم، داشتم مشق مي‏كردم كه بنويسم، خدا را حمت كند والدين شما را، پدر من هم، هر شب از منبر که فارغ مي‏شد، مي‏آمد و عينك به چشم مي‏زد، كتاب «معراج السعاده»، «حق‌اليقين»، «حليه المتقين»، كتاب مساله، نيم ساعتي براي زن و بچه‌اش اين‌ها را مي‏خواند.

عينك زده بود و كتابي مي‌خواند، حالا «حليه المتقين» بود يا «حق اليقين» بود، یادم نیست. نگاه كرد ديد، من از چپ دارم مي‏نويسم، تعجب كرد! چپ نويسي مرسوم نيست، ما از راست مي‏نويسيم. خیره نگاه كرد و گفت: بابا محمود، چه چیزی مي‏نويسي؟ چرا از چپ مي‏نويسي بابا؟ گفتم: الفبای فرانسوي است، تقي آقا به من ياد داده ‏است.

آقا تقي هم مباحثه من بود.

مي‏خواهم بلد شوم.

به محض این‌که گفتم الفبا فرانسه است، چنان اخم‌هايش را توي هم كشيد، با شدت گفت: اه، اه، اين خط‌هاي فرنگي را به اين خانه آوردي، خير و بركت را بردي، ؟؟؟ 7:35

به مادر من گفت: ننه محمود، بلند شو اين كاغذها را بگير و پاره كن و بريز توي خلاء.

باور كنيد تا مادر من آن ورقه‏هاي الفبا فرانسه را نگرفت و ريز ريز نكرد و توي مستراح نريخت و من دستم را نشستم، پدرم راحت نشد.

من در يك چنين محيطي بزرگ شدم، شرح زياد دارد.

اين کار غلظ است! اين خشکي غلط بوده و غلط است. علوم رياضي، علوم طبيعي، همه را بايد جوان‌هاي ما تحصيل كنند، ملتفت باشيد. همان‌طوري كه فقه و اصول، علوم ديني است و بايستي علمايي داشته باشيم كه بدانند، و عالم به فقه و اصول باشند و بلكه مجتهد و مستنبط باشند، بايد ما جواناني داشته باشيم كه در فيزيك، شيمي، حساب، هندسه، هيئت، جغرافيا، در كليه علوم رياضي و علوم طبيعي بايد استاد باشند، استاد كرسي باشند.

حالا كه وارد این بحث شدم، چند نكته‌اي بگويم و لو مربوط به اصل مطلب ما نيست ولي وظيفه شرعي من است، چون معتدل مي‏خواهم حرف بزنم.

«الاسلام يعلو و لا يعلي علیه»[4]، اسلام بايد عالي و بلند و بالاي همه باشد، چيزي بالاي دستش نباشد، قشون اسلام بايد بالا دست قشون‌هاي دنيا باشد، تجهيزات نظامي ‏اسلام، بايد بالا دست تجهيزات نظامي‏ دنيا باشد، دانشمندان، فرهنگيان اسلام، بايد بالا دست دانشمندان و فرهنگيان دنيا باشند، ننگ براي ما مسلمين است، شرم‌آور و خجالت‌آميز است كه بچه‏هاي ما به اروپا و امريكا بروند، آن‌جا تحصيل كنند، آن‌جا دكترا بگيرند. اي خاك بر سر آدم تنبل! بايد اروپا و امريكا بيايند در ممالكت اسلامي ‏و تحصيل همين علوم طبيعي و رياضي را بكنند، زيرا كه «الاسلام يعلو و لا يعلي علیه»[5] ننگ ما است كه بچه‏هاي ما، براي تحصيل علم طبيعي و ریاضی، زير دست كفار و لامذهب‌ها بروند.

بايد اين‌ها را تحصيل كنند به حداعلي، بايد پروفسورهاي طبيعي و رياضي ما، از تمام دانشمندان دنيا بالاتر باشند. اين را دانستيد؟! سليقه من را دانستيد! من مخالف با تحصيلات جديده نيستم.

ولي، عزيزان بدانيد:

اين همه علم بناي آخور است که عماد بود گاو و اشتر است

علوم طبيعي و رياضي، لازم است، اما اين علم‌ها، مال خر ما است، مال اصطبل ما است، نه مال خود ما است. ما خر سوار هستيم، اين بدن، خر ما است، خود ما سوار بدن هستيم. در مسافرت از شكم مادر تا شكم قبر، از آن منزل تا اين منزل. همان‌طوري كه در سفر، خود ما خوراك لازم داريم، خر ما هم خوراك لازم دارد، جاي ترديد نيست. همان‌طوري كه در مسافرت شما بايستي چلوكباب بخوريد در مهمان‌خانه‌ها، بايد براي خر خودتان هم جو و كاه و يونجه داشته باشيد. خر امروز شما كه موتور است، بايستي بنزين و روغن داشته باشد. خر هم بايستي خوراك بخورد و الا ما را در راه جا مي‏گذارد. اين بدن هم بايستي اداره بشود، جاي ترديد نيست. اين بدن، لباس مي‏خواهد، اين بدن، خوراك مي‌خواهد، اين بدن، منزل و مسكن مي‏خواهد، اين بدن هم ما يحتاج دارد که بايد ما يحتاجش تامين شود و اين جاي ترديد نيست.

اما همه‌اش به فكر خر بودن و از خود غافل بودن؟

شما خودتان هم عمارت مي‏خواهيد كه در آن عمارت زندگي كنيد، اتومبيل شما هم پاركینگ مي‏خواهد كه پاركش كنيد، خر شما هم اصطبل مي‏خواهد.

شما را به خدا قسم، همه عمر را بايد صرف كرد در اصطبل خر؟ براي خانه خود، هيچ فكری و كاري نبايد كرد؟

نه آقا، هم براي خودت، خانه لازم داري و هم براي خرت.

اول خودت، دوم خرت.

اصلا اين علوم طبيعي و رياضي همه مال اصطبل بدن است، مال خر است، ربطي به خود بشر ندارد.

خوب گوش بدهيد جوانان، از خشكي در آمدم تا خيال نكنيد من آخوند خشك ته مدرسه هستم، هيچ سر در نمي‏آورم، نه، مذاق من را در تحصيل علوم رياضي و طبيعي فهميديد؟

حالا به شما مي‏گويم:

اين‌قدر چشم‌هاي خود را پر نكنيد.

علوم طبيعي و رياضي، شما را از روغن چراغ و چراغ‌هاي فتيله‌اي مي‏كشد و به چراغ‌هاي برق مي‏آورد، علوم طبيعي و رياضي، شما را از خر و يابو و قاطر و شتر به موتور و اتومبيل مي‏آورد، به طياره و قطار و خط آهن مي‏آورد، همين كار را مي‏كند. بدن تو، يعني اين خر، راحت مي‏شود.

اين خر، مي‏بايستي در ظرف يك ماه از این‌جا به مشهد برود، توي آفتاب و مهتاب و سرما و گرما و كاروان‌سراهاي شاه‌عباسي و هزار جور كثافت‌ها. اين صنايع جديده كه آمد، شما را در ظرف چهل و پنج دقيقه از اين‌جا بلند مي‏كند و توي مشهد مي‏گذارد. اين خر راحت شد. ربطي به خودت ندارد، فهميديد چه گفتم؟

علوم جديده آمده است، اين صنايع جديده آمده است، موشك‌ها و بمب‌ها درست كرده كه الهي خدا آن بمب‌ها را به جان خود آن‌ها مصرف كند.

مسلمان‌ها را از شر اين كفار خبيث، خدا خلاص كند.

آتش به جان خودشان بگیرد.

براي كشتار دسته جمعي، يك دانه بمب بياندازند، بمب هیروشیما، يك مملكتي را زير و رو كنند، يك شهر بزرگي را زير و رو كنند.

اين‌ها مربوط به خر است. تمام علومي‏كه امروز در اروپا و آمريكا تحصيل مي‏شود و شما هم در راه تحصيلش هستيد و من هم منكر نيستم و مي‌گويم تحصيل كنيد، همه مربوط به خر است، مربوط به خود شما نيست، مربوط به «سر طويله» بدن است. اين دنيا، اصطبل بدن است، «سر طويله» بدن است. بدن شما را چاق مي‏كند، بدن شما را فربه نگه مي‏دارد، بدن شما را ظريف و نظيف نگه مي‏دارد، بدن را در استراحت و آسايش مي‏اندازد، اما ربطي به روح ندارد. شما داراي روح هستيد، روح شما، ملكوت شما است، روح شما، غيب شما است. آن‌كه به چشم مادي مي‏خورد، بدن است. چون این‌ها عوام هستند، از این‌جا به اروپا رفتم.

بنده، بزرگترین فیلسوف و پروفسور اروپائی‌ها، امريكائي‌ها را بچه می‌دانم. بچه داخل شکم که هنوز بیرون نیامده است. از رحم مادر طبیعت هنوز بیرون نیامده است! هنوز مثل آن زرده‌ای می‌ماند که داخل تخم است و پوست را هنوز نشکانده است که بفهمد چه خبر است و عالم چیست و کجا است. بچه‌ای که در شکم مادر است، او چه می‌داند مسجد سید عزیزالله و بازار و تهران و ایران و شرق و غرب و زمین و آسمان و کوهی و دشت و چمن‌زاری چیست، این‌ها را آن بچه نمی‌داند. او، خون رحم ننه‌اش را مي‏فهمد.

علماي طبيعي و رياضي دنياي امروز، همان بچه توي رحم ماده‌ هستند، هنوز از شكم ننه ماده، بيرون نيامده‌اند، سر به عالم ملكوت نزده‌اند، آن‌ها از هواي روح، از فضاي روح، از عالم روح، از نشئه روح، هيچی خبر ندارند.

فهميديد عزيزان من، پسرها، جوان‌ها.

بخوانيد، اما خيلي بزرگ نيايد، و چيزي هم نيست.

علماي خود شما، خيلي از آن‌ها بزرگتر هستند، چون اين‌ها سر به نشئه ديگری در آورده‌اند و زده‌اند، آن‌ها به عالم روح و روان وارد شده‌اند يا عِلما يا عينا.

من اشخاصی را ديده‌ام، بي‌خود اين‌قدر قارت و قورت نمي‌كنم، بي‌حساب هم حرف نمي‏زنم، پشت من به كوه الوند، بند است. بنده بزرگاني ديده‌ام كه اين‌ها از خر پياده شده‌اند، اين‌ها در عالم روح سير كرده‌اند.

خوب.

آن‌کسی‌كه طفل است و آن‌کسی‌كه بچه است، همين ظاهر را مي‏بيند، آن‌کسی‌كه حكيم و دانشمند و دقيق و متعمق است، او باطن را مي‏بيند. ماديين فقط زمين و آسمان و نبات و حيوان و جماد و معدن، همين‌ها را ديده‌اند، همين‌ها. به غيب اين‌ها نتوانسته‌اند سر بزنند، لذا مي‏گويد: عالم، همين عالم ماده است و ديگر هيچ چيزي ديگر نيست، هيچ. حتي در شما هم منكر روح است، مي‏گويد: روح چيست؟

اين ماده، آقاي مادي.

حالايك مقدار بحث علمي ‏مي‏خواهم بكنم، و اين را مغتنم بشماريد و هر كجاي مطلب هم که مبهم بود، شما آزاد هستيد بعدا از بنده سئوال بفرمائيد، نه بعد از منبر، چون بعد از منبر، بنده خسته هستم، من در همين شهر ساكن هستم، شب و روز این‌جا هستم، بيائيد و بپرسيد.

از آن‌ها بپرسيد: اين ماده، آیا ديروز پيدا شده است؟ مي‏گويند: خير. سال گذشته پيدا شده است؟ قرن گذشته پيدا شده است؟ خير، هزار سال قبل پيدا شده است؟ خير. هزار قرن قبل پيدا شده است؟ مي‏گويند: خير. پس اين ماده چه زمانی پيدا شده است؟ مي‏گويند: اين ماده ازلي است و ابدي است، سر و ته ندارد، از اين طرف برو بي پايان. اگر بگويي صد ميليون قرن قبل، اين ماده پيدا شده است، مي‏گويم: پيشتر از آن هم بوده است. هزار ميليارد قرن پیش اين ماده بوجود آمده است. مي‏گويم: نخير بوده است، از اين‌طرف حد ندارد، بلا اول است، اول ندارد. از آن‌طرف هم بلا آخر است. اين ماده تا هزار قرن ديگر است؟ خير آخر ندارد، حد محدود ندارد. درست فهميديد جوان‌ها؟

ماده كه متحول به نيرو و قوه مي‏شود و گاهي هم از تحول نيرو بوجود مي‏آيد، اين ماده در نظر ماديين، ازلي و ابدي است، يعني اول و آخر ندارد.

خوب، اين يك مطلب را داشته باشيد.

حالا اين ماده، بخودي خود، متحول مي‏شود به صوری و حالاتي، متغير به تغيراتي مي‏شود. ميليارد ميليارد ملياردها سال قبل اين ذرات هوائي تحول پيدا كرده‌اند و تغيير حالت داده‌اند و تغيير صورت داده‌اند تا نبات و حيوان و حيوان يك سلولي و تا انسان شده‌اند، بخودي خود، بخودي خود. يك عامل غيبي و يك علت و مبدا ماوراء طبيعت و ماده نيست؟ مبدا هم در خود ماده است. اين ماده ذراتي بوده است. ذرات اتمي ‏بوده مثلا، دائم تحول پيدا كرده و به حالات و صورت‌هاي مختلف تغییر پيدا كرده، تا ظرف ميليارد سال، شيخنا شده است.

اين شيخ معباي معصاي معمم كه به قتل ماديين امروز گشته مصمم

اين شيخنا شده است.

اين آقا هم كه او را نشاندم و گلاب‌دان را از او گرفتم و گرنه راه مي رفت و حواس من را پرت مي‏كرد، ولي گلاب‌هايش را هم مفت نگرفتم، از آن صلوات‌هاي عالي در مقابلش به او خواهم داد.

اين آقا هم در ظرف ميلياردها قرن، همان ذرات بوده است، حالا يك آقايي شده است، همه شما همين‌طوری هستید. آن وقت اين‌ها آمده‌اند بازار و مسجد درست كرده‌اند، روز دهم ماه مبارك صيام، سنه نود و شش، اين‌جا جمع شده‌اند، اين تحولات، تمام، تحولات طبيعي و فطري است كه در ظرف ميلياردها قرن خودش پيدا شده است. حرف ماديين اين است.

اين‌جا حالا من حرف دارم، اين‌ها را خوب فهميديد! حالا گوش بدهيد، من اين‌جا حرف دارم، اين حرف را ياد بگيريد، هرجايش ابهام داشت از خود من بپرسيد. هر اعتراضي كه داشتيد، اعتراض شما را گوش مي‏دهم، اگر منطقي بود، از نظر خودم برمي‏گردم و اگر غيرمنطقي بود، شما چيزي می‌فهمید.

خدايي كه در بين نيست؟ نخير، يك عالم ديگري هم، ماوراء اين عالم ماده و انرژي، انرژی یعنی قوه و نيرو، ماوراء ماده و نیرو چیز دیگری كه نيست؟ نخير، همين ماده است كه به صور مختلفه مي‏چرخد، گاهي نيرو مي‏شود و گاهي هم نيرو به ماده تبديل مي‏شود، اول و آخر هم كه ندارد؟ خير، پی‌ریزی اين مسجد و اين جمعيت با اين وضعيت كنوني از چه زمانی شروع شده است؟ كه يك آيه الله العظمي‏آقاي خوانساري درست بشود، ايشان از قم به تهران بيايند، ساكن تهران بشوند، به امر بزرگان و خواسته کوچكان، ايشان حاضر شوند و نماز جماعت بخوانند، روز دهم ماه صيام سنه نود و شش هجري قمري به نماز تشريف بياورند، هزار نفر بيايند و اقتدا كنند و بعد يك شيخ مشهدي هم بيايد قار قار و دار دار راه بياندازد؟ از چند ميليون قرن قبل زمينه پيدايش اين اجتماع و اين حالت و اين صورت چيده شده است؟

سئوال مي‏شود، پي‌ريزي اين جمعيت و پي‌ريزي اين حالات، چون همه اين‌ها تقلبات و تحولات ماده است، از چند ميليون قرن قبل شده است؟ ده ميليون، بيست ميليون قرن، هزار ميليون قرن قبل؟

لابد يك مبدئي براي آن قائل هستند.

بايد بگويد از هزار ميليون قرن قبل، ماده به حالاتی تحول پيدا كرده است تا نتيجه آن تحولات هزار میلیون قرن قبل، اين شده كه در اين تاريخ، اين جمعيت، به اين صورت، در اين مجمع جمع شوند.

حال مي‏پرسيم: چطور شد که از قبل پي‌ريزي نشد؟ آن‌كه سبب شده است كه از آن تاريخ پي‌ريزي اين بشود، چيست؟ اين‌جا است كه سر گاو در خمره گير مي‏كند. اين‌جا است كه بزرگ‌ترين دانشمند طبيعي دنيا، مثل آهو پايش در گل گير مي‏كند. آهو تعبير كردم، بي‌ادبي نشده باشد.

چرا از هزار ميليون قرن قبل پي‌ريزي اين حالت شده است؟ چرا از دو هزار ميليون قرن قبل نشده است؟ چرا از سه هزار ميليون قرن قبل نشده است؟

هرچه او بگويد، اگر بگويد از صد هزار میليون قرن قبل، تحولات براي پيدايش اين، مبدا شده است، مي‏گويم چرا از دویست هزار ميليون قرن قبل نشده است؟ چرا؟

اگر اين تحولات مستند به خود طبيعت است، يك علت و عامل خارج از طبيعت ندارد، يك سبب و انگيزه‌اي كه محيط بر طبيعت و ماده باشد، طبیعت و ماده یکی است، و آن به اختيار خودش اين وقت را اختيار كند، اگر يك چنين چيزي نيست، بايد از اول بلااول نقشه اين كار ريخته شده باشد، يعني اين مسجد و اين مجلس و اين جمعيت و اين حلبي و اين مستمعين و اين ميكروفن و همه اين‌ها، بايد در ميليارد ميليارد میلیارد قرن قبل پيدا شده باشد.

اگر بگويي آن‌جا هم پیدا شده است، مي‏گويم: من همان حلبي هستم، من در ميليارد قرن قبل هم، همین‌جا ‏بودم و همين مسجد و همين شما بوديد! همه مي‏خندند.

تازه اشكال ديگر:

كه چرا در هزار ميليارد قرن قبل این‌جا بوده است؟ چرا دو هزار ميليارد قرن قبل نباشد؟ چرا؟ چون ماده را شما بلااول مي‏دانید و مي‏گوئيد اول ندارد، تحولات را مستند به ذات ماده مي‏كنيد، چون چنين است اين‌جا گير مي‏كنيد. مسلما به غير از ماده و اين نيروي مادي، يك نيروي عظيم، عجيب، بزرگوار، بي‌سر و در بي‌پايان، يعني غيرمتناهي، بر اين ماده مسيطر و قاهر و غالب و حاكم است كه او داراي اراده است و به اراده او، اين ماده پيدا شده است و به اراده او، ماده متحول به حالات مي‏شود.

باز يك نكته دقيق عرفان، دارم مي‏گويم و رد مي‏شوم، تا كي خدا بخواهد و تفصيلش را بگويم، شايد هم مقدر نشده باشد تا تفصيلش را بگويم.

و او براي اين‌كه بفهماند كه فعل، فعل من است، از نبود به بود مي‏آورد.

اگر آن‌طوری‌که فلاسفه بشری عقیده دارند، طفلک‌ها، آن‌ها هم طفل هستند، اما طفلي هستند كه به دنيا آمده‌اند.

فلاسفه شرق به عقیده بنده طفل هستند، اما طفلي هستند كه به دنيا آمده‌اند، دنيا را ديده‌اند، اما هنوز چهار دست و پائي راه مي‏روند، هنوز بالغ نيستند، وقتي بالغ مي‏شوند كه بيايند در مدرس و مكتب حضرت خاتم‌النبيين و سيدالمرسلين حضرت ابوالقاسم محمد9 آن‌وقت بالغ می‌شوند.

خيز تا زين خيمه تنگ جهان بيرون زنيم خيمه بر بالاي هفت اقليم و نُه گردون زنيم

چند روزي از صفا شاگردي احمد9 كنيم پس به دانش طعنه بر سقراط و افلاطون زنيم

به مكتب پيغمبر9 و اوصياي پيغمبر: كه بيابند بالغ مي‏شوند. ولي خوب اين طفلك‏ها به دنيا آمده‌اند، مثل غربي‌ها نيستند، توي رحم نمانده‏اند.

اين شهود را غيبي است، اين ظاهر را باطني است، اين ظاهر را يك حقيقتي است و آن حقيقت و آن باطن، در غيب اين شهود، پنهان است. نمونه اين، كه يك مَثَل مختصري باشد، مَثَل از جهاتي مطلب را نزديك مي‏كند و از جهاتي دور مي‏كند. ملطفت باشید.

براي نمونه كه شما غيب و شهودي را درك كنيد و يك نمونه مختصري، خودت.

غيب تو موثر در تو است، غيب تو، تو را به حركت در مي‏آورد، داخل مسجد می‌آورد، در بازار مي برد، غيب تو، تو را به خوردن و آشاميدن و خوابيدن و بيدار شدن وا مي‌دارد. نه خود ماده، نه خود بدن. خود بدن مرده‌اي در دست روح تو است، «يتصرف فيه كيف يشاء»[6]. آن روح پنهاني تو، هرچه دلش بخواهد در اين بدن تصرف مي‏كند، بدن زير تحولات و زير تصرفات غيبت تو است. اين عالم هم همين‌طور است، يك غيب قاهري دارد که (هو القاهر فوق عباده)[7]، يك غيب خالقي دارد كه با يك توجه به وجود مي‏آورد و با يك انصراف هم از بين مي‏برد. (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون)[8]، با يك «كن» تكويني، ممكنات را به وجود مي‏آورد و با يك عطف اراده و توجه، اين‌ها را، همه را به دار عدم مي‏فرستد.

براي اين‌كه بفهماند من فاعل اين عالم هستم، اين عالم را ازلي نمي‏كند. فلاسفه شرق، اين عالم را ازلي مي‏دانند و حادث بالذات مي‏دانند، اين‌ها اصطلاحاتي است كه شما اغلب نمي‏فهميد.

حكماي بشري هم مي‏گويند: اين دنيا اول و آخر ندارد، افلاك به قول خودشان، قائل به افلاک بودند، افلاک و فلکیات، اول و آخر ندارند. انواع اين عالم، اول و آخر ندارد، نوع بشر، از ازل بوده و تا ابد هست. هر نوعي از انواع اين عالم، قديم زماني و حادث ذاتي است، يعني از وقتي خداوندي خدا بوده، انسان هم بوده است، تا وقتي خداوندي خدا باشد، انسان هست. از وقتي‌كه خداوندي خدا بوده است، درخت بوده است، تا وقتي هم خداوندي خدا باشد، درخت هم هست.

اين‌ها حرف‌هاي فلاسفه است، فهميديد؟

از وقتي خداوندي خدا بوده است، کوه و سنگ و معدن‌ها بوده است، تا وقتي هم خداوندي خدا باشد، كوه و سنگ و معدن‌ها هست. اين حرف فلاسفه است.

حدوث، حدوث ذاتي است؟ تقدم و تاخر، تقدم و تاخر ذاتي است نه زماني، معيت زماني است، از قبیل «تحركت اليد، فتحرك المفتاح» است، اين تاخر، تاخر ذاتي است نه زماني. اين‌ها ديگر اصطلاحاتي است كه شما نمي‏فهميد.

خلاصه‌اش اين است:

چوب نوعي از انواع است، نه اول دارد، نه آخر دارد، از زماني كه خدا بوده است، اين هم بوده است و تا زماني هم که خدا باشد، اين هم هست. «از» و «تا» هم معني ندارد، از مبدا است و تا منتهاء است، خدا مبدا و منتهي ندارد، انواع هم مبدا و منتهي ندارد. اين حرف فلاسفه شرق است و اين غلط است.

قرآن هم بالصراحه مي‏گويد: (هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا)[9] ما نبودیم، يك وقتي بوده كه اصلا بشري نبوده است، زميني هم نبوده است، آسماني هم نبوده است، فلك و ملكي هم نبوده است، هيچی نبوده است، فقط خدا بوده است، خدا بوده است، خدا. آن‌وقت آن خداي يكتا، آن خداي ازلي و ابدي، ممكنات را آفريده است.

بايد هم همين‌طور باشد و بايد هم اين ممكنات را از بين ببرد، تا معلوم شود كه ايجاد این‌ها به قدرت و يد خدا بوده است، به دليل اين‌كه نبوده‌اند و بودشان كرد، به دليل اين‌كه بودند و نبودشان کرد.

مطالب زرد در نوار نیست

(بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء) براي اين مطلب كه فاعليت خدا، عياني و شهودي شود، اين عالم را خدا برايش مبدء قائل شد، اول برايش قائل شد. اين نكته را به عرض آقايان اهل علم رساندم و فعلا همين مقدار بس است، شرح اين مطلب و اين موضوع ان‌شاءالله براي روز ديگري.

حالا به من كمك كنيد يك صلوات بفرستيد.

اشعار برای شيخ محمود شبستري در کتاب گلشن‏راز است.

در آن عالم كه هستي بي‌نشان بود به کُنج نيستي عالم نهان بود

وجودي بود از قيد دوئي دور

واحد و احد بود، يك و يكتا بود.

وجودي بود از قيد دوئي دور ز گفت و گوي مايي و تويي دور

يعني غير از او كسي نبود كه بگويد: من و تو، تو و من، خودش بود و خودش.

وجودي بود از قيد دوئي دور ز گفت و گوي مايي و تويي دور

نه با آئينه رويش در ميانه

آئينه‏اي نبود، مخلوقي نبود كه آئينه او باشد و وجه خدا در او منعكس شود.

نه با آئينه رويش در ميانه نه زلفش را كشيده، دست شانه

نواي دلبري با خويش مي‏ساخت قمار عاشقي باخويش مي‏باخت

برون زد خيمه زاقليم تقدس تجلي كرد در آفاق و انفس

به هر آيئنه‌اي بنمود روئي

آئينه‏هاي كوچولو کوچولو، آئينه‏هاي بزرگ كه پري‌روز گفتم.

به هر آيئنه‌اي بنمود روئي به هرجا خواست از وي گفتگوئي

گفتگوي روح از چشم برخواست، اين چشم، اين‌طرف را نگاه مي‏كند، آن‌طرف را نگاه مي‏كند، پاي منبر چرت مي‏زند، توي سينماها خيره مي‏شود. اين حركت چشم، يك نماينده‏اي و مخبري از روح است، خبر مي‏دهد يكي پشت من است. او من را پاي منبر، قال الله و قال النبي9 و قال الصادق7 را كه مي‏شنوم، به خواب مي‏اندازند، مي‏گويد: لالايي كن حاجي، اين آقا شيخ هم آمده و چي چي دارد مي‏گويد؟ آشيخ قصه بگو، بخنديم ماه مبارک رمضان! او استاد کل است.

يك حديث هم اين‌جا بگويم.

استاد كل في الكل، صاحب كرسي در عالم امكان، معلم همه ما، شيطان، كه همه هر صبح به مكتب او حاضر مي‏شويم و درس را گوش مي‏دهيم و عمل هم مي‏كنيم.

اين بزرگوار بر يكي از پيغمبران كه حالا به خاطرم نمي‏آيد، آيا حضرت يحيي7 بود يا حضرت عيسي7 يكي از اين‌ها بود، ظاهر شد. ايشان يك مغازه سيار دارد، تاجر دوره‌گرد است، تمام جنس‌هايشان همراه خودشان است و سير مي‏كنند، به فروش مي‏رسانند.

روزي بر حضرت عيسي7 يا يحيي7 ظاهر و نمايان شد، اجناس دكانش هم همراهش بود، كمر بندي داشت، بر اين كمربند چيزهايي آويزان بود، چون ذكر پيرمردها و چرت پاي منبرها به ميان آمد، يادم آمد كه اين جنس قيمت‌دار شيطان را بگويم.

از جمله ديد يك شيشه انفيه همراهش دارد.

انفيه عبارت است از يك تنباكوئي كه خوب مالش مي‏دهند و پرورشش مي‏دهند با بعضي داروهاي تند ديگر و بهترين انفيه‏ها هم انفيه پيشاوُر است. اين‌ها را در شيشه مي‏كنند، قديمي‏ها داشتند، گاهي به بيني خود مي‏كشند و خوب هم هست، بد نيست، رطوبت‌هاي بالا را مي‏كشد و پایین می‌آورد. اين را انفيه گويند.

ديدند يك شيشه انفيه همراه دارد، و يك ميل سرمه‌دان و چند چيز ديگر. حالا جنس‌هاي دكان شيطان را امروز بنا نيست شرح بدهم. همين دو تا خريدار دارد، فعلا بگوئيم.

از او پرسيدند اين شيشه انفيه چيست؟ گفت: اين يك داروئي است مي‏زنم به بيني آن‌هايي كه پول‌دار مي‏شوند.

طرف در جای پست خانه دارد، يك تحولي در بازار پيدا مي‏شود، اين دويست، سيصد هزار تومان ثروت پيدا مي‏كند، يك خورده از اين‌ها به بيني‏اش مي‏كشم، اين‌طوري بيني‌اش را چرب مي‏كنم. اعتنا به اهل محل ديگر ندارد. اين‌ها دیگر که هستند، اين‌ها كثيف هستند، هواي اين‌جا، هواي بر خلاف بهداشت است، يا الله عباس آباد بالا، يا الله تخت طاووس، يا الله توي ارمني‌ها و بهايي‌ها و يهودي‌ها و بي‌‌دين‌ها. ديگر به ملاي محل هم اعتنا ندارد، اين آن وقتي است كه من از انفيه به بيني او مي‏كنم. انفيه باد مي‏دهد.

خوب آن ميل چيست؟ آن ميل برای پاي منبرهاي ديني است، براي پيرمردها. هم‌چنان كه آشيخ شروع كرد كه قال النبي9 و خواست حديثي بخواند، و مردم را از قيامت بترساند و مردم را با خدا آشنا كند، فوري اين ميله را داخل چشم آن حاج آقا مي‏برم، توي چشم آن كربلايي آقا، و او مي‏خوابد، به راحتي، سرمه خواب است.

حالا، بيداري چشم، خواب چشم، حركت چشم، بينايي چشم، داد مي‏زند، بابا، يك روحي در پس پرده است كه او من را بيدار می‌کند و خواب مي‏كند، نه خود من، اين پلك، اين پي، اين مژه، اين به خودي خود هيچ است.

ما همه شيران ولي شير عَلَم

ما همه شیر هستیم.

شيرهايي كه به پرده‏ها مي‏كشند، خورشيدي هم بالای دستش است و شمشيري هم به دستش است. ديده‌ايد! روي سكه‏ها و روي پرده‏ها، آن شير است، اما شير پفكي است. از عقب بايد تکانش بدهند تا تكان بخورد، اگر باد نيايد آن شير همین‌طور ايستاده و تكان نمي‏خورد. يك وقت مي‏بينيد، باد آمد و به حمله مي‏افتد.

ما همه شيران ولي شير علم حمله مان از باد باشد دم بدم

حمله مان از باد و ناپيداست باد جان فداي آن‌كه ناپيداست باد

روح ناپيدا است، شير چشم نمايان است، گوش هم همين‌طور، دهان هم همين‌طور، شكم هم همين‌طور، پائين‌تر آن هم همين‌طور، بالاتر آن هم همين‌طور. دست و پا و پهلو و كليه حركات و سكنات هر عضوي، دلالت بر وجود یک غيبي مي‏كند، كه آن غيب محرك اين است.

حالا آن غيب كجا است؟ آن ديگر برای فردا، ديگر وقت ما گذشت، فردائي هم در اين باره صحبت مي‏كنيم، بعد وارد قسمت نبوت مي‏شويم، ده روز ما تمام در توحيد شد، چند روزي هم در نبوت بايد صحبت كنيم.

عينا اين روح و بدن شما نمونه و نشانه است از اين عالم و از آن غيبي كه اين عالم را مي‏چرخاند، تابش آفتاب، بارش ابرها و سحاب، سكون كوه‏ها، جنبش درخت‌ها، پرش پرندگان، شناي شناكنندگان و هر جنبش و سكوني كه در اين عالم هست، نشان‌دهنده يك محرك غيبي و مربي نهاني است كه او اين را حركت مي‏دهد، او اين را آرام نگه مي‌دارد، مثل بدن و روح شما. خدايا به ذات مقدست، همه ما را به آن مربي غيبي كه در عالم غيب است و شهود را مي‏چرخاند و به رخ ما مي‏كشاند، ما را عارف به معارفش به فرما.

ما را با او آشنا به فرما.

و او خود خدا است.

خدايا ما را از خودت ترسان به فرما.

ما را به خودت اميدوار به فرما.

خدايا ما را در پناه خودت و بچه‏هاي ما را از شر اين گمراه‌كنندگان جني و انسي حفظ به فرما.

يك عبارت بخوانم.

شيخ مفيد نوشته است و سيد بن طاووس و مرحوم حاج شيح عباس قمي‏هم نقل کرده‌اند، علامه مجلسي هم در بحار ذكر فرموده‏اند:

«لما راًي مسارع فتيانه عزم علي لقاء القوم بمهجته الشريفه»[10].

عصر عاشورا است، يك نگاهي كرد، ديد جوان‌ها قلم قلم افتاده‏اند، خويشانش، مثل دسته‏هاي گل، در خيمه دارالامن غلطيده‌اند. يك چمن پر از گل لاله شده است، گل‌هاي خون‌آلود، گل‌هاي پر پر شده، گل‌هاي شكسته، روي هم ريخته‌اند. يك گل هم كنار نهر علقمه آن‌جا افتاده است. يك غنچه گل هم با تير، پشت خيمه‏ها زير خاك رفته است. هيچ‌كس نمانده است، چاره نيست، بايد خودش جلوی لشکر بيايد، «عزم علي لقاء القوم بمهجته الشريفه» تصميم گرفت خودش برود، ديگر كسي نمانده است که جلو برود، من خودم بايد بروم، خودم جلو بروم و بايستم.

براي اتمام حجت، براي اين‌كه روز قيامت كسي پيدا نشود بگويد: من نمي‏دانستم، من نفهميدم، براي اين‌كه حجت خدا بالغ باشد و آن خلق روسياه بر آن‌ها اتمام حجت شده باشد، بر يك بلندي آمد و سه تا فرياد كشيد.

در روز عاشورا امام حسين7 فريادي به اين بلندي نكشيده بود. به قدري صدا را بلند كرد كه از یک‌طرف به سران لشكر رسيد و با آن هياهويي كه داشتند. لشگر آرام كه نبودند، شهيه اسب‌ها بود، هم‌همه خودشان بود، كف زدن‌ها بود، عيش و شادي‌ها بود، هر جواني را مي‏انداختند و كف مي‏زدند و شادي مي‏كردند.

هر يك نفر از اصحاب امام حسين7 که بر روي خاك مي‏افتاد، رقاصي و خوشحالي مي‏كردند.

براي اين‌كه صدا به گوش سران و افسران در اين غوغا و هياهو برسد و براي این‌كه صدا به گوش زن‌ها هم برسد، زن‌ها بدانند که آقا هنوز زنده است، صدا را بلند كرد. آن‌قدر صدا بلند است كه يك هزار و سيصد و سي و چند سال است که در فضا طنين انداخته و به گوش شيعه و غير شيعه رسيده و الان هم به گوش شما مي‏رسد. حالا من آن صدا را مي‏گويم، اهل علم گريه كنند، بعد هم شما اشك بريزید.

«فنادي، اما من مغيث يغيثنا لوجه الله، اما من موحد يخاف الله فينا»[11]

این عبارت سوم را همه مي‏فهميد، دلم مي‏خواهد اشك بريزید و ناله بکشید، من عاشق اشك چشم هستم، امام حسين7 هم طالب گريه و ناله شما است.

«اما من ذاب يذب عن حرم رسول الله صلي الله عليه و آله»[12]

آيا يك مسلمان به من مي‏رسد از خدا بترسد و با ما به ترس از خدا رفتار كند؟ خدا را درباره ما رعايت كند؟ آيا يك فريادرسي هست كه بیايد ما را ياري كند؟ به فرياد ما برسد؟

اين دو تا!

سومي، سيدها شما بلند بناليد.

آيا كسي هست بيايد ناموس پيغمبر را حفظ كند؟

عبارت مقتل اين است:

«فارتفعت اصوال النساء من الخيام»[13]

به محض این‌که صدا به گوش زن‌ها رسيد، زن‌ها بي‌كسي امام حسين7 را فهميدند.

اگر مردي از خانه بيرون بيايد و جماعتي هم دشمن داشته باشد، اين مرد فرياد بزند بگويد: مسلمان‌ها يكي به دادم برسد. و این صدا به گوش زن و بچه‌اش برسد، آن‌جا چه حالتي پيدا مي‏كنند؟

این صدا به گوش زن‌ها رسيد، يك مرتبه همه فريادشان بلند شد،

وا محمداه، وا علياه!

یک كلمه‌ ديگری بگويم و در خانه خدا بروم.

صداي زن‌ها كه بلند شد، بدن امام حسين7 به لرزه آمد، واي زن و بچه‌ام داد مي‏كشند.

سر اسب را به خيمه‏ها برگرداند، آمد در خيمه و صدا زد: خواهرم زينب3، چرا ناله كشيدی؟ به جان من تا زنده‌ام ناله شما بلند نشود، دشمن شماتت مي‏كند.

ديگر ناله آن‌ها بلند نشد مگر وقتي‌که چشمشان به اسب بی‌صاحب افتاد، با زين واژگون و يال غرق به خون افتاد.

بحق مولانا و سيدنا الحسين المظلوم7 و باهل بيته المظلومين:

با حال ناله و سوز قلب،

ده نوبت،

يا الله،

خدايا به انقلاب قلب ابي‌عبدالله7 و سوز دل زن و فرزندش، همين ساعت امر ظهور امام زمان7 را اصلاح بفرما.

ما را به ديدار و به نصرت اين بزرگوار سرفراز بفرما.

ما را در ظل لواي ولايش از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه‌اي حفظ بفرما.

قلب مطهر آن حضرت را از هر هم و غمي ‏خلاص فرما.

قلب مطهرش را از ما گنه‌كاران خرسند بدار.

قلب ما را از مهر و محبت امام زمان7 مملو و سرشار فرما.

ما و همه شیعه را و بلکه همه مسلمانان را در پناه آن حضرت از شر اراذل و اوباش، از ضر اشرار و کفار حفظ بفرما.

شر و ضر اجانب و کفار را به خودشان برگردان.

نعمت دین، نعمت‌های دنیویت را از ما زوال نیاور.

گرفتاری‌های متنوع ما را برطرف بفرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما.

بیماران ما را شفای خیر بده.

بیماری نافهمی و جهالت را از صغیر و کبیر ما دور گردان.

گناهان گذشته ما را بیامرز.

توفیق تقوی و اجتناب از گناه تا پایان عمر به همه ما مرحمت بفرما.

نعمت ولایت اهل البیت را در اولاد ما و اعقاب ما، نسلا بعد نسل جاری بفرما.

فرزندی که ولی امام عصر حجت بن الحسن7 نباشد، به ما نده.

به حق محمد و آلش:، ذوی الحقوق گذشته ما، سیما روحانیین گذشته ما را بیامرز.

همه را غریق رحمت فرما.

موجودین، بالاخص روحانیین، در پناه امام زمان7 حفظ فرما.

بر تاییدات و توفیقات و تسدیدات روحانیین ما به جمیع درجاتشان بیفزا.

آقایان حاضرین غیر از آن‌چه عرض شد هر حاجت شرعی دارند برآور.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه فبريه 03, 2026 11:16 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 11


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(و في انفسكم ا فلا تبصرون)[1]

خدا مثال ندارد ولي مَثل دارد، يك نمونه‏هايي كه ما از آن نمونه‏ها يك راهي را به كعبه حقيقت پيدا كنيم خدا در اين عالم دارد.

سوي شهر از باغ شاخي آورند باغ و بستان را كجا آن‌جا برند

براي اين‌كه بگويند اين باغ چه ميوه‏هايي دارد، اين باغ چه رقم گل‏هايي دارد، يك شاخه كوچکي از اين گل را مي‏كَنند و مي‏برند، همه باغ را كه نمي‏برند. بستان احديت و گلستان غيب ربوبي، داراي انواع و انحاء گل‌ها است. يك نمونه‏اي از هر كدام در اين عالم آورده‏اند و عجيب است، آن نمونه را در وجود شما كه انسان هستيد به عمل آوده‏اند و ظاهر كرده‏اند، (لقد كرمنا بني‏آدم)[2] شما را خدای متعال تکریم کرده است و بزرگ داشته است. وجه تعظيم و تكريم اين است كه در شما نمونه‏هايي و مَثل‏هايي از ذات و صفات خودش نهاده است.

مثلا وقتي‌كه مي‏خواهيم بگوئيم: خداي متعال داخل در اشياء است ولي نه مثل داخل بودن اين آب در حوض، نه مثل داخل بودند شما در مسجد، شما داخل مسجد هستيد، يعني چه؟ يعني مسجد وعاء و ظرف جسم شما است و مسجد احاطه به جسم شما پيدا كرده ‏است. اين معناي داخل شدن شما در مسجد است. آب داخل حوض است. يعني چه؟ يعني اين چهار ديواري آب را احاطه و محاصره نموده و در خودش نگه‌داشته است.

خدا در اشياء داخل است اما نه مثل داخل بودن آب در حوض، و مثل داخل بودن شما در مسجد، چون عالم امكان نمي‏تواند به خدا احاطه پيدا كند و خدا را در خودش بگيرد. خدا محصور عالم امكان نمي‏شود، ممكن كوچک‌تر از آن است كه خدا را محاصره كند. پس خدا داخل است اما نه مثل دخول شي‏ء در شي‏ء. آن‌وقت معطل مي‏ماني. پس چطوري است؟

مي‏فرمايد: (و في انفسكم ا فلا تبصرون)[3] پس‏ چطوري است؟

می‌فرمایند: به خودت نگاه كن تا بفهمی چطوری است.

روح تو، روان تو، جان تو، داخل در بدن تو است اما نه مثل داخل بودن استخوان توي گوشت. اين مغز سر، مخ به اصطلاح، دماغ، اين توي جمجمه است، تكه استخواني است به نام جمجمه توي آن مغز سر ما قرار گرفته است، توي استخوان‌های ما مغز قلم است، توي گوشت‌های ما استخوان است، توي پوست ما رگ است. روح ما در بدن ما است، اما نه اين‌طور.

در بدن است يعني چه؟

يعني هيچ عضوي از اعضاي ما خالي از روح ما نيست، روح مسلط و مسيطر است.

يك مثال بزنم:

نور چراغ را ديده‏ايد، اين لامپ‏ها، اين نورافكن‏ها، مي‏گويند؟ نور توي لامپ است، نه معنايش اين است كه لامپ، نور را توي خودش گرفته است مثل حوض كه آب را در خود گرفته است. این‌طور نیست. نور مسلط بر لامپ است. ظاهر و باطن اين لامپ پر از نور است، محيط به لامپ است، محاط لامپ نيست. آن شيشه، نور را در دلش نگرفته است، نور شيشه را در دل خود گرفته است. محيط است، ظاهر و باطنش غرق در نور است، ظاهر و باطن لامپ، غرق در نور است.

ظاهر و باطن تن تو هم، غرق در روح است و الا روح توي گوشت نرفته است، روح توي چشم نرفته است كه چشم روح را توي خودش گرفته باشد. دهان، روح را در خود نگرفته است، مثلا زبان در دهان است ولي روح به اين معنا در دهان نيست. معناي اين‌كه روح در دهان است و در گوش است و در چشم است اين است كه روح احاطه به این‌ها دارد مثل نور كه به لامپ احاطه دارد و ظاهر و باطن لامپ، غرق در نور است، ظاهر و باطن من هم، غرق در روح است.

قربان ائمه خودمان بروم، من به اين دوازده امام كه ايمان آورده‏ام روي تقليد پدر و مادرم نبوده است، اين را بدانيد، با اين دوازده امام هم پسر عمو و پسر خاله و پسر خالو نيستم، از اين هم كه از آن دو بزرگوار، رضي الله عنا، دو تا شيخ، شيخ اول و شيخ دوم برکنار و بیزار هستم، پدر كشتگي با آن‌ها ندارم. ايمان به دوازده امام را روي علم و قداست آن‌ها آورده‏ام، و از آن‌ها كه بركنار شده‏ام، روي جهل آن‌ها است، بيشتر ديگر نمي‏گويم، آن کلمه بعد را نمی‌گویم، اين‌ها چه مي‏فهمند؟

به والله العلی الغالب القاهر، به حق قرآن عظیم، اگر عمر و ابوبکر زنده بودند و پای بعضی از منبرهای من می‌آمدند، نمي‏فهميدند من چه مي‏گويم. شعور ندارند. با این‌که منابر من چیزی نیست، درس که هیچی؟ آن را ول کن. به خدا اگر عمر و ابوبکر زنده بودند و پای همین منبرهای دیروز و پریروز من نمی‌فهمیدند که من چه می‌گویم. اين اندازه نافهم هستند، حالا بنده بيايم آن‌ها را پيشواي خودم قرار بدهم؟ این کار خريت است.

اما علي ابن ابيطالب7 و يازده فرزندش: هريك سطر عبارت‏ آن‌ها یک كتاب علم است براي فلاسفه دنيا، لذا به علي7 و اولادش ايمان دارم. از امام صادق7 كه درباره روح مي‏پرسند، چه تعبيري دارند. از يك جمله ایشان مي‏فهمي‏كه اين‌ها دانشمند هستند و محيط به تمام حقايق هستند.

مي‏فرمايد: روح مثل مكبه‏اي مي‏ماند كه بالاي بدن افتاده‏ باشد، مثل سرپوشي مي‏ماند كه روي بدن افتاده باشد، مثل نور كه سر پوشي آن بالاي لامپ افتاده است، لامپ را توي دل خودش گرفته است، روح هم بدن را توي دل خودش گرفته ‏است. من از همين كلمه مي‏فهمم كه امام صادق7 چه كسي است، از همين يك جمله كوچك او و از اين قبيل فرمايشات ميليون‌ها دارد در كشف حقايق.

خوب،

پس روح تو، توي بدن تو است، اما نه مثل مغز سر تو كه توي استخوان است. این‌طور نیست، خارج از بدن است، نه مثل خروج شيئي از شيئي. الان مردم بازار خارج از مسجد هستند، مسجد آن‌ها را ندارد، اين معناي خارج بودن است.

حالا، روح شما از بدن خارج است اما نه اين‌طور خارج بودن، يك جور خروج ديگری است، خروجش این است كه سنخ بدن نيست. بدن الان جا مي‏گيرد، بنده تقريبا چهل سانت در پنجاه سانت فضاي بالای منبر را بدن من گرفته است، روح من اين‌طور نيست، روح من جا نگرفته است، روح جا ندارد، سنخ بدن نيست و جا ندارد، خارج از بدن است و سنخ بدن نیست. اين معناي خروج آن است. داخل در بدن است يعني محيط به بدن است. اين روح شما است، از اين مغز سر شما تا ناخن پای شما همه جا روح دارد و روح محيط است و روح نزديك‌تر به بدن شما از خود بدن شما است. اين‌ها را ناچارم قدري عاميانه بگويم بعضي‏ها هم اصطلاح بلد نيستند، من يك کمی مطلب را پائين بياورم.

ببين آقاجان، اين چشم تو با این چشم تو نزديك است، خيلي هم نزديك است، نزديك‌تر از چشم به چشم، مژه به چشم است، مژه چشم شما از چشم شما به چشم نزديك‌تر است. اما در عين اين‌كه نزديك است باز هم فاصله دارد، يك ميلي‌متر يك‌دهم ميلي‌متر، يك‌صدم ميلي‌متر، يك‌صدم سانتيمتر، بالاخره فاصله است. اما روح به تمام اجزاء اتصال دارد بدون فاصله.

باز مثال خارجي:

اين‌طرف لامپ به آن‌طرف لامپ چسبيده و نزديك است، اما در عين این‌که نزدیک است فاصله في ما بين آن‌ها است، يك ميلي‌متر، دو ميلي‌متر، يك‌سانتي‌متر، اما نور چراغ متصل به تمام اجزاء است كه هيچ فاصله ندارد. پس نور چراغ به چراغ نزديك‏تر است از خود چراغ به خود چراغ.

فهميديد فضلاء!

روح شما به بدن شما نزديك‏تر از خود بدن شما به بدن خودتان.

شاعر هم كه مي‏گويد:

يار نزديك‏تر از من به من است اين عجب‌تر كه من از وي دورم

روح شما اولي به بدن شما است از خود بدن شما، چون روح شما قيوم بدن شما است، نگهبان بدن شما است، او اولي به بدن شما است از بدن شما. نور چراغ، اولي به چراغ از خود چراغ است، زيرا كه هستي چراغ، چراغيت چراغ، به نورش است نه به لامپ آن.

خوب،

هيچ جاي بدن شما، از موي سر تا ناخن پاي شما، از روح شما محجوب نیست و برای روح شما مجهول نيست، و هيچ‌يك از ذرات بدن شما از فيض روح شما مقطوع نيست. اگر لحظه‌ای فيض روح از چشم قطع شود چشم كور مي شود، از گوش، كر مي‏شود، از زبان، لال مي‏شود، از پا، شَل مي‏شود، افليج مي‏شود. روح شما در تمام ذرات بدن شما موثر، مفيد، قيم و قيوم است، اين‌ها را مي‏فهميد، اين مال روح شما است.

حالا اي حضرت آيت الله، ای حضرات آیات بزرگ الهی، يك يك شما دارم مي‏گويم كه اين‌جا نشسته‏ايد، معمم و غير معمم، همه شما آيت الله‏ هستيد، معطل نشويد، آيت الله العظمي ‏هستيد، اي حضرات آيات عظام الهيه، خودت را فهميدي؟

از اين‌جا پي ببر خداي متعال داخل در اشياء است نه مثل دخول شيئي در شيئي، خارج از اشياء است نه مثل خروج شيئي از شيئي. خداي متعال نزديك‌تر به اشياء است از خود اشياء به خودشان، خداي متعال احاطه بر تمام اشياء دارد و جهل به هيچ ذره‏اي از ذرات ممكنات، ندارد و هيچ ذره‏اي از ذرات ممكنات از تحت فياضيت و قيوميت حق متعال خارج نيست

كه اگر نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها

اگر لحظه‌ای فيض خدا، از ذره تا دُره و از عقل تا به هيولا، لحظه‌ای اگر فيض او قطع شود او به دار زوال و نشئه عدم مي‏رود.

يك حرف ديگر، اين براي طلبه‏هايي كه درس خوانده‏اند خيلي خوب است.

در فلسفه الهي، يك فصل اثبات خدا است، فصل ديگري اثبات توحيد و يكانگي خدا است. دليل مي‏آورند كه خدا چرا دو تا نمي‏شود؟ دليل برای اين مطلب مي‏آورند.

يك خورده به خودت مراجعه كن، دو فصل يك فصل است. با همه شما آيات الله دارم حرف مي‏زنم،

آيا شما يكي هستيد يا دو تا؟ من كه حرف مي‏زنم دو تا هستم يا يكي؟

به قول علماء نحو، توارد عاملين مختلفين بر معلول واحد شده و تنازع شده ‏است. دو تا توی من قرار گرفته است و بدن را دو تا حركت مي‏دهد يا يكي؟ آيا ممكن است تو، دو تا باشي با یک بدن؟ حواستان را جمع كنيد، تو كه اين‌جا نشسته‏اي، تو كربلائي، تو حاجي، تو مشهدي، تو پروفسور، تو مهندس، تو دكتر، تو آخوند، آيا تو، بيش از دو تا باشي و يك بدن؟ اين تصورش ممكن است يا محال است؟

خواهيد گفت محال است. من من هستم، من دو تا نيستم، نمي‏شود من دو تا باشم، يك بدن و دو تا روح؟ آن‌كه حرف مي‏زند، اگر به حرف يكي گوش دهد حرف يكي ديگر را نمي‏شود، فكرش را نمي‏توانيد بكنيد. ؟؟؟ 22:50

اين را فهميديد. عالم خارج هم همین است. عالم خارج نمي‏شود دو تا خدا داشته باشد، محال است. اصلا فكرش محال است، احتياج به براهين فلسفي ندارد. من مي‏توانم الان اقامه براهين فلسفي بكنم، بلد هستم، درس آن را گفته‏ام، فلسفه مثل موم در مشت من است الحمدلله، ولي احتياج به اين حرف‌ها نداريم، چرت و پرت‌ها.

به خودت نگاه كن، مي‏شود تو، دو تا باشي؟ همين‌ه حرف مي‏زند، يكي حرف بزند، يكي ببيند، توي تو، اصلا تصور ندارد، يك اقليم و دو پادشاه اين‌طوري، معنا ندارد، خارج هم همين‌طور است. (و فی انفسکم افلا تبصرون)[4] به خودت نگاه كن تا وحدانيت خدا را هم بفهمي.

باز يك نكته ديگر، اين نكته‏ها را من ارزان مي‏گويم ولي شما ارزان نفروشيد، به اين مفتكي‏ها هم گير شما نمي‏آيد.

يكي ديگر،

سئوال مي‏كنم، آيا يكي بودن شما مثل يكي بودن انگشت شما است؟ الان من انگشت سبابه را، عرب اين را سبابه مي‏گويد، ؟؟؟ 24 اين سبابه يكي، وسطي دو تا، ابهام سه تا، ؟؟؟چهار تا،؟؟؟ پنج تا، درست است؟ يكي كه پهلويش دو تا دارد، سه تا دارد، چهار تا دارد.

يك شعر يادم آمد آن شعر را بخوانم. يك‌وقتي اين شعر را در حِله خواندم، فرماندار حله و تمام روساي آن‌جا، سني هم بوند، پاي منبر من بودند، آمدند، من را بوسيدند، گفتند: دو تا متكلم اگر بيايد، ده تا خطابه این‌طوری القاء كند، همه سني‌هاي اين شهر با شيعه‏ها برادر مي‏شوند، اين شعر را خواندم:

ما پنج برادريم و از يك پشتيم در پنجه روزگار پنج انگشتيم

حنفي، شافعي، مالكي، حنبلي، جعفري.

چون فرد شويم در نظرها عَلميم چون جمع شويم گرد انحا ؟؟؟مشتيم

اين را خواندم و عربي ترجمه كردم خوش‏شان آمد،

حالا،

اين پنج تا انگشت است، مي‏گويند: اين يكي، اين دو تا، اين سه تا، اين چهار تا، اين پنج تا. اين يكي است كه دو تا هم دارد، يكي كه سه تا هم دارد. حالا مي‏شود شما بگوئيد: اين يكي، اين دوتا، اين سه تا، روح من هم يكي، شد چهار تا؟

مي‏گويند: احمق! روح در رديف اين‌ها جايي ندارد.

بله، روح من يكي، روح آقا هم يكي، اين دو تا، اما روح را نمي‏شود گفت يكي، انگشت هم دو تا، اين انگشت هم سه تا، وحدت روح، وحدت عددي نيست. وقتي مي‏گويند: يك روح، يعني محيط به يك بدن، معنايش اين است، و الا خود روح با افراد بدن، عددي، كنار هم نمي‏آيند.

خدا هم همين‌طور است، نمي‏تواني بگويي: اين يكي، اين دو تا، خدا سه تا، كه خدا را رديف اين‌ها بياوري به عدد،

«واحد»

قربانت بروم علي7! خاك پاي قنبرت طوطياي چشم من علي7!

من غلامت را غلامم يا اميرالمومنين7

تو اجل شاًنا هستي كه من غلامت باشم، چي هستي تو علي7؟ دهان را باز مي‏كني، دنيا را پر از گوهر مي‏كني. دهان باز مي‏كني اقيانوس معرفت را به جنبش و موج مي‏آوري. ‏ببينيد چه مي‏گويد؟

مي‏گويد: «واحد لا بتاويل عدد»[5].

در جنگ جمل بود، جنگي كه ارتشبد عايشه، خانم ارتشبد عايشه، چون ايشان در يك‌هزار و چهار صد سال قبل، تمدن را جلو انداختند، آمدند به ميدان و ارتشبد شدند. يك سپاهي در مقابل شير خدا، از اين پرويي‏ها! جنگ راه انداخته بوندد. اميرالمومنين7 مشغول جنگ بود، در همين لحظات یک عربي آمد جلوي اميرالمومنين7، زمام اسب علي7 را گرفت، گفت: يا علي7 سئوالي دارم،

سوال چیست؟

گفت: اين‌كه مي‏گويند خدا يكي است يعني چه؟

عده‏اي از سپاهیان ريختند برو كنار، حالا وقت اين حرف‌ها است؟ هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد، مي‏بيني كه صدای نيزها و برقش تيغ‏ها و شيهه اسب‏ها و گَردهاي زير سم‌ها، غوغايي ايجاد كرده است، حالا وقت اين سئوال‌ها است؟ در مدرسه جايش است.

حضرت فرمودند: كارش نداشته باشيد، اين سوالات وقت ندارد، اين عرب از ما مسالت مي‏كند، آن‌چه را كه ما از اين قوم مي‏خواهيم، ما براي دين جنگ مي‏كنيم، اين هم سئوال از حقيقتي مساله‌ای از مسائل دين مي‏كند. مسائل دين جا ندارد، همه جا و همه وقت سئوال مي‏كنند و بايد جواب بدهند. بيا جلو عرب،

اين‌كه مي‏گوئيم: خدا واحد است، نه معنايش وحدت عددي است، خدا يكي، اين چوب هم دو تا، نخیر. خدا يكي و زيد هم دو تا، اين‌طور يكي نيست، اين‌چنين وحدت عددي ندارد. قرآن هم خداي متعال را ثالث ثلاثه ندانسته است، رابع ثلاثه دانسته است، خامس اربعه دانسته است، سادس خمسه دانسته است،

توجه مي كنيد فضلاء؟ يعني محيط بر همه.

فرمود: اين‌كه مي‏گوئيم خدا واحد است يعني خدا هم‌جنس ندارد، هم‌نوع ندارد، شبيه ندارد، عديل و مثیل ندارد، اين معناي وحدت خدا است. روح تو يكي است، يعني چه یکی است؟ يعني در بدن تو شبيه ندارد، نه انگشت تو شبيه روح تو است، نه چشم تو، نه گوش تو، نه زبان تو، پس معناي اين‌كه يكي است چيست؟

معنايش اين است كه از سنخ بدن نيست، شباهت ندارد به بدن و بدن هم به روح شباهت ندارد، نه از جنس بدن است و نه شبيه به بدن است.

خدا هم واحد است به همين معنا است، نه از جنس ممكنات است و نه شبيه دارد، (ليس كمثله شي‏ء)[6]

نظامي‏ گنجوي مي‏گويد، دیوان نظامی گنجوی را فضلا بگیرید، ولی لیلی و مجنون و خسرو و شیرین خواندن آن چرت و پرت است، اشعار توحیدی او را بخوانید، خیلی عالی انصافا گفته است، بیست تا سی تا قصائد توحیدی دارد و قصائی معراجی و مدائح پیغمبر دارد، در کتاب نظامی گنجوی سی تا قصیده خوب در مورد یگانگی خدا است، در مورد نبوت حضرت خاتم الانبیا، در مورد معراج حضرت خیلی عالی گفته است، هیچ‌یک از شعرا به مثل او نگفتند،

تعالي الله يكي بي مثل و مانند كه خوانندش خداوند و خداوند

معناي يكي را خودش كرده ‏است، يعني بي‌مثل و بي‌مانند.

نگه‌دارنده بالا و پستي گواه هستي او، جمله هستي

بري از خويش و از پيوند و از كَس

بری یعنی برطرف یعنی بیگانه، یعنی بریده،

نه كسي دارد، نه كاري ندارد، نه پيوندي دارد، نه قومي‏دارد، نه خويشي دارد، نه مادری دارد، نه بابايي دارد. مگر هيج خري هم مي‏گويد خدا بابا و مادر دارد؟

بله، هفت‌صد ميليون براي خدا هم بابا قائل هستند، هم مادر قائل هستند. عجب است! مي‏گويند: بابا دارد، مادر دارد، خودش عين بابا است و خودش عين مادر است. اين هم شنيدني است آهاي مهندسین، آهای درس خوانده‏ها! دانشجویان، فضلاء،

در دنيا تا حالا شما شنيده‏ايد كه مراتب اعداد يكي باشد؟ در عين اين‌كه اين سه تا باشد، چهار تا باشد، هم سه است، هم چهار است، به اين حرف مي‏خندند.

اين چند تا است،

بگو پنج تا، بگو يكي،

بابا اين پنج تا است،

نه، هم پنج تا است و هم يكي،

اين چند تا است؟

اين، هم دو تا است و هم يكي است.

مي‏خندند!

دو تا، يكي نمي‏شود، يكي، دو تا نمي‏شود، هفتصد ميليون احمق، مي‏گويند: خدا هم يكي است هم سه تا است، در عين اين‌كه يكي است سه تا است در عين اينكه سه تا است، يكي است.

بابا، مادر و بچه، اب و ابن و روح‌القدس. یا مریم قدیسه که مادر باشد.

چطور اعداد متمايز بالذات هستند، علم دنيا از قديم و جديد، الهي و طبيعي، همه مي‏گويند: اعداد متمايز بالذات هستند. سه، دو نمي‏شود، دو، سه نمي‏شود، دو، دو تا است، سه، سه تا است.

اين رمز كنيسه است، بيا تو كنيسه تا حالي تو كنيم، چطور يكي سه تا است، سه تا يكي است، رمز كنيسه است.

مثل بعضي اسراري كه حضرات دراويش دارند، سِر است و نمی‌گویم، بايد بيائي زير خرقه تا بفهمي.

زير خرقه، در اطاق خلوت، ثلاثي مجرد، تا بفهمي‏ هم يكي است و هم سه تا است.

بري از خويش و از پيوند و از كَس به وصف‏اش قل هو الله احد بس

(قل هو الله احد)[7]،

يك ماه رمضان همين (قل هو الله احد) مطلب دارد، چه مطالب عالي، چه مطالب عالي! يك كلمه، براي نمي‏ از يمي‏ و قطره‌اي از دريايي و دانه‏اي از خرواري، يك كلمه بگويم و رد بشوم:

بگو اي پيغمبر، بگو، هو، هو، اين هو، يك «ه» گرده ‏است، وقتي كه اشباع مي‏كنند و پر مي‏كنند، «هو» مي‏شود. اين اسم ذات است، اين نام ذات الوهيت است. اشباعش «هو» است، به صداي بالا «هاء»، به صداي پائين «هي»، هر سه از اسماءالله هستند، «ها» «هو» «هی» «ياهوَ»، «هي هو» می‌گویند، «یهیه»، ؟؟؟ 40:20 اين‌ها همه اسماء الله‏ هستند.

چند تاي آن عبري است، يكي دو تاي آن هم عربي است، اسم ذات است، «هو»، يك «ه» گرده‏ است، اين اسم ذات است، اسم، متناسب با مسمي ‏است. دايره نه صدر دارد، نه ذيل دارد، نه اول دارد، نه آخر دارد، درست است هندسه‌دان‌ها و مهندسین؟ دايره بدو و ختم ندارد، دايره غيرمتناهي است، هرجايش را بدو كردي بدو است، بعدش ختم مي‏شود و الا بدو و ختم ندارد. بسيط‌ترين اشكال، شکل دايره است، «ابسط الاشكال شكل الدائره». يك حركت است، تعين، هيچ ندارد. مثلث، تعيين دارد، سه ضلع دارد، هر زاويه‏اي مركز يك تعين است. مربع، چهار ضلع دارد، هر زاويه‌اي مركز يك تعين است، هر ضلعي، مقطوع و محدود است. سر تا پاي مثلث، تعينات است، سر تا پاي مربع، تعينات است، سر تا پاي مخمس، تعينات است، دايره هيچ تعين ندارد. دانشمندان مي‏فهميد؟

بسیط‌ترين شكل‏ها، شكل دايره است، محفوظ‌ترين شكل‌ها هم شكل دايره است، دايره از تمام اشكال متين‌تر، قرص‌تر، محفوظ‌تر است، بی‌تعين‌تر، بسيط‌تر است. هرچه بسيط باشد قوي است، هرچه بساطت آن بيشتر باشد قوتش زيادتر است.

حق متعال تعين ندارد، اسم او هم، اسم ذات، غيرمتعين است. حق متعال بدو و ختم ندارد، ازلي و ابدی است، اسم ذات او هم بدو و ختم ندارد، دايره‏اي است که ازلي و ابدی است، نه سر دارد و نه بدو دارد.

اين يك نمونه كمی است که نشان شما دادم، از اين قبيل پنجاه، شصت موج دارد. آن‌وقت همين را گاهی دو شقه‌اش مي‏كنند، چون مسمي ‏دو شقه دارد: شق جلال و شق جمال و در عين اين‌كه دو شقه است، باز هم يك دايره است، وحدت آن در كثرت آن است، جمال آن در عين جلال آن است و جلال آن در عين جمال آن است.

ديگر حالا ببنديم، اين‌جا ترمز كنيم، اين مطالبي است به درد شما نمي‏خورد چرتتان خواهد گرفت، بعضي ديگر هم به گوششان نرسد بهتر است.

بگو اي پيغمبر، بگو: «هو»، «الله»، اين يك معناي عجیب ديگري دارد. آن ذات «وَلَه» انگيز كه تمام عقلاء دنیا، متوله و حیران هستند در كنه او، احد است، يكي است، (لم‏يلد) بچه ندارد، شكم زائو ندارد، خدايي كه بنشيند و بزايد، اين به درد ما نمي‏خورد، به درد ماماها مي‏خورد. (و لم‏يولد)، بابا هم ندارد، نطفه كسي نيست، (و لم‏يكن له كفوا احد)، هم‌دوش و نظير هم ندارد، هيچ موجودي هم‌دوش و نظير خدا و شبيه و نِد خدا نيست.

قربانت بروم يا رسول الله9، هيچ دليلي براي پيغمبري تو بالاتر از اين سوره نيست، همين یک سطر.

من اين‌جا خدا شاهد است نمي‏خواهم خودنمايي بكنم، نمي‏خواهم پرده مطالب را بالا ببرم و الا شما خيال مي‏كنيد در اين (لم يلد و لم يولد) چه گفته است؟

فقط نصاري را كه قائل به اب و ابن و روح‌القدس، قدیس مریم، هستند، مي‏خواهد رد كند؟

تنها اين‌ها را رد نمي‏كند. يك كلمه مي‏گويم، اهل دانش عميق بفهميد چه مي‏گويم.

اعيان ثابته‌ای كه مستجن در كنه ذات هستند و عرفاي بزرگ دنيا مثل محي‏الدين و صدرالدين و فناري و علاءالدوله‏سمناني، تا برسيم به آخر اين عارف كوچولوها مثل مثنوي و شمس‏تبريزي و اين‌ها گفته‏اند، اعيان ثابته مستجن در كنه ذات كه معلوم به علم الهي هستند

و موجود به وجود ظلي الهيه هستند، اين‌ها را زده است. اگر اعيان مستجنه در كنه ذات باشند، آن‌ها بچه‏هاي خدا مي‏شوند. 46

خدا بچه‏هاي عين ثابت ندارد. ماهيات، موجود به وجود ذات نيستند،

آن‌وقت اين پائين هم نصاري را مي‏کوبد، آي احمق، خدايي كه از شكم مادر بيرون مي‏آيد، خدا نيست، خدايي كه شكم داشته باشد و بنشیند و بزايد و تخم كند، خدا نيست.

بري از خويش و از پيوند و از كس به وصفش قل هو الله احد بس

شما، يكي هستيد يا سه تا؟ شما، نه بدنتان.

بدنت، ده تا انگشت دست است، ده تا انگشت پايت، مي‏شود بيست تا، دو تا چشم، مي‏شود بيست و دو تا، دو تا گوش است، بيست و چهار تا، دو تا ابرو، بيست و شش تا، دو تا سوراخ بيني است، بيست و هشت تا. سوراخ‌هايت را بشماري، دويست الي سيصد تا هم بيشتر است.

اما خودت، خودت يكي هستي، مي‏شود سه تا باشي؟ خودت، نه بدنت، خودت هم خودت را بزايي، هم زائيده باشي، هم بابا باشي و هم بچه باشي! هم بابا باشي براي این بچه و هم خود اين بچه باشي، مي‏شود؟

اصلا تصور اين‌كه تو سه تا باشي ممكن نيست.

اسلام به متن فطرت، اسلام به صريح وجدان از خداي سبحان شروع كرده است تا به آخرين فرع فقهي‌اش، تا رفتن به مستراح، به قول فوكولي‌ها توالت! رفتن و بيرون آمدن. از مبدا عرفان گرفته تا اين منتهي اليه احكام ؟؟؟ 49 و بدني، تمامش مطابق فطرت و وجدان حرف زده است. اين است كه جوابش هم اين است: (قالت لهم رسلهم ا في الله شك فاطر السموات و الارض) در خدا شك است؟ به خودت نگاه كن، در عين اين‌كه روحت نزديك به بدن است، دور از بدن است، دوري به معناي اين‌كه سنخ بدن نيست، در عين اين‌كه دور از بدن است، نزديك‌ترين عضو به تو و از هر عضوي از اعضاي تو به تو نزديك‌تر است. متصرف در تمام تو است، از ناخن پايت تا موي سرت، آشنا است و مي‏فهمد. اگر اندك خراشي بيافتد مي‏فهمد، احاطه به تمام تو دارد، از تو هم به تو نزديك‌تر است، مهربان به تو هم هست، از هركس به تو مهربان‌تر خودت هستي، من از هر كس به خودم مهربان‌تر هستم.

اين‌ها همه نمونه اين است كه خدا، حي است، خدا، قيوم است، خدا، محيط است، خدا، حافظ است، خدا، مهربان است، خدا، آگاه است، هيچ چيزي از خدا پوشيده نيست، (يعلم سركم و نجواكم)[8]، (يعلم خائن الاعين و ما تخفي الصدور)[9]، (ان تبدو ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله)[10]. خدا به سرائر شما، به ضمائر شما، به قلوب شما، به صدور شما آگاه است، آگاه است. هم‌چناني‌كه بدنت در محضر روح تو است، تو در محضر خدایی و در مشهد خدايي، حيا كن از خدا، شرم كن از خدا، به قدري كه از يك بچه كوچولو حيا مي كني، از خدا حيا كن.

يك نكته بگويم، اين بحث را ديگر تمام كردم، يعني نمي‏خواهم دنبالش را بگويم ان‌شاءالله فردا يك نکته راجع به وظيفه ما با خدا و بعد هم بحث نبوت مي‏گويم.

بنده اين‌جا توي جمعيت نشسته‏ام، يك حاج آقاي گردن كلفت، پر پول، پهلوي من نشسته است، جيب كت او هم باز است، اسكناس هزار توماني، رزقكم الله و جميع المومنين، خداوند به همه شما نصيب فرمايد،

؟؟؟ 52:55

معشوق همه است، از آن‌که بالای منبر است تا اين‌كه پائين منبر است، یک اسكناس، صد هزار تومان، توي جيب او است، بنده هم پهلوي او نشسته‏ام و من چه كسي‏ هستم؟

من

شيخ رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

بنده يك حجه الاسلام، يك ملك المتكلمين، هستم، پهلوي او نشسته‏ام، چشم من به آن صد هزار توماني است، مي‏بينم اگر آهسته بلندش كنم و توي جيبم كنم، هيچ‌طور نمي‏شود، هيچ‌كس هم نمي‏فهمد، هيچ‌كس هم به من گمان نمي‏برد كه دزد باشم، بنده، آقاي واعظ مسجد حاج‏سيدعزيزالله كه دزدي نمي‏كند. چه كسي گمان مي‏برد؟

صد هزار تومان است، تا دو الی سه سال من را تامين مي كند.

هم‌چنان كه طمع دارد غالب مي‏شود مي‏خواهم دست را دراز كنم، مي‌بينم يك بچه در سن هفت سالگي دارد به من نگاه مي‏كند. تا مي‏بينم او نگاه مي‏كند، دستم را كنار مي‏كشم، مي‏گويم: او مي‏بيند، من را رسوا مي‏كند، داد مي‏زند: آهاي آشيخ واعظ بالاي منبر!

واعظان کين جلوه بر محراب و منبر مي‏كنند چون به خلوت مي‏روند آن كار ديگر مي‏كنند

يك مرتبه صدايش را بلند مي‏كند آي! اين آقاي حلبي دزد، هم‌چنان من را رسوا ‏مي‏كند، همه تف و لعنت مي‏كنند، عوض آن‌كه دست من را ببوسند، گاز مي‏گيرند.

براي حياء از اين بچه هشت، نه ساله كه رسوايم نكند و پيش او شرمنده نشوم، بنده از صد هزار تومان مي‏گذرم.

خدا به من مي‏گويد: اي بي‌حيا، به قدر آن بچه من را بينا و حاضر ببین و از من شرم كن و دزدی نكن. اين معناي تقواي است، معناي تقوي اين است كه از خدا حيا كنيد، از خدا شرم كنيد به قدري كه حيا مي‏كني از يك بچه هشت ساله، آن‌قدري‌كه از او پرهيز مي‏كني كه پيش او رسوا نشوي همين‌قدر خدا را حاضر بدان و حيا كن و شرم كن. (ان تبدو ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله)[11] (يعلم خائنه الاعين و ما تخفي الصدور)[12].

خدايا به ذات مقدست، حال خجالت و شرمساري، حال حياء در محضر خودت به همه ما عطا بفرما،

ما را شرمسار عظمت و بزرگي خودت بفرما.

هرچه اين حيا و شرمساري بيشتر شد، خداشناسي تو بيشتر شده ‏است.

اين زمينه، ان‌شاءالله به لطف خدا مال فردا تا از اين طريق هم وارد بحث نبوت شويم.

صلي الله عليك يا ابا عبد الله7

صلي الله عليك يابن رسول الله9

«اللهم اشهد علي هولاء القوم»[13]،

یک روایتی از امام حسين7 يادم آمد در يك حالت سوزناكي.

امام حسين7 در روز عاشورا گريه خيلي کرد، صاحب دمعه ساکبه بود، اين چشم‏هاي امام حسين7 روز عاشورا خشك نبود، اين به يادش مي‏افتاد که در خون می‌غلطید، اشكش مي‏آمد، فرزندش کشته می‌شد، گريه زياد مي‏كرد، برادرزاده‌اش شهید می‌شد، گریه می‌کرد، می‌آمد به خیمه و زن و بچه را می‌دید گریه می‌کرد، چشم‏ امام حسين7 روز عاشورا خشك نبود.

ولي صيحه نكشيد، فرياد نكشيد. به او بر مي‏خورد، دشمن شماتت مي‏كند، دشمن سرزنش مي كند، دشمن شاد مي‏شود، مي‏گويد: ديدي چطور به گريه و ناله افتاد؟

ولي يك نوبت چنان اختيار از دست امام حسين7 به در رفت كه فرياد كشيد و به صداي بلند ناله كرد كه لشكر هم شنيدند و پشت سرش هم بچه‏ها شنيدند، سرش را به طرف آسمان بلند مي‌كرد و هاي هاي گريه مي‏كرد،

«بکا بکائا عالیا»[14]

دلم مي‏خواهد علماء و طلبه‏ها بلند گريه كنند، ؟؟؟ 1:00:10

با صداي بلند هاي هاي گريه كرد، اين دستش هم زير ريش خود گرفت و سرش را به آسمان بلند كرد،

جوان‌ها بلند بنالید،

صدا زد:

خدايا شاهد باش، جوانم مي‏رود،

خدايا به سوز دلم آگهي كه جانم رفت

هرکس اشكش مي‏آيد ناله‏اش را بلندتر كند،

ز جان عزيزترم اكبر جوانم رفت

وای

خدايا داغ جوان نصيب کسی نكن.

علي7 رفت، دل امام حسين7 هم دنبالش رفت، چشم امام حسين7 هم دنبالش رفت،

حالا که به حال آمدید یک کلمه بگویم و بروم در خانه خدا،

يك‌وقت هم ديدند همين بابا، بدن جوان را بغل گرفته است، صورت را به صورت خون آلودش نهاده است، از صميم دل ناله مي‏كشد و داد مي‏زند: وا ولدا وا عليا.

بمولانا و سیدنا ابي عبدالله الحسين7 و بولده علی‌الاكبر7

با چشمان گريان و دل‌های بریان

ده نوبت

يا الله

به دل سوخته امام حسين7 دل ما را بظهور امام زمان7 خرسند فرما.

قلب مطهر حضرت بقيه الله7 را از ما راضي فرما،

دل ما را از مهر ولاي اهل البيت: خاصه امام عصر7 مملو و سرشار بفرما،

ما را در پناه امام زمان7 از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‏اي حفظ فرما،

مشكلات ما را آسان فرما،

گرفتاري‌های ما برطرف فرما،

بيماران ما را شفاي خير عطا فرما،

نعمت ولايت اهل البيت: را در اولاد و اعقاب ما نسلا بعد نسل جاري بفرما،

شر شياطين انس را از جوانان ما دور فرما،

دين و ايمان‏ آن‌ها را به حرمت صاحب الزمان7 حفظ بفرما،

بحق محمد و آلش: دشمنان دين را قلع و قمع بفرما،

مروجین دین را تایید فرما،

شر کفار و ضر اشرار از مسلمین، خاصه شر یهود عنود و نصاری جهود را دور گردان،

شر آن‌ها را به خودشان برگردان،

ذوی‌الحقوق ما، آن‌هایی‌که از دنیا رفته‌اند بیامرز،

خاصه سلسله جلیله روحانیین گذشته ما را در بحار انوار خودت غریق رحمتت بدار،

موجودین از ذوی‌الحقوق ما، خاصه علمای اعلام و روحانیین والا مقام را به جمیع طبقان، حفظ بفرما،

طول عمر، توفیق کامل، تایید شامل، به همه آن‌ها عطا بفرما،

آقایان محترمین غیر از آن‌چه عرض شد، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور.

عواقب امور ما را به خیر بگردان،

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه فبريه 03, 2026 11:17 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 11

https://drive.google.com/file/d/1kBHjlE ... drive_link

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(و في انفسكم ا فلا تبصرون)[1]

خدا مثال ندارد ولي مَثل دارد، يك نمونه‏هايي كه ما از آن نمونه‏ها يك راهي را به كعبه حقيقت پيدا كنيم خدا در اين عالم دارد.

سوي شهر از باغ شاخي آورند باغ و بستان را كجا آن‌جا برند

براي اين‌كه بگويند اين باغ چه ميوه‏هايي دارد، اين باغ چه رقم گل‏هايي دارد، يك شاخه كوچکي از اين گل را مي‏كَنند و مي‏برند، همه باغ را كه نمي‏برند. بستان احديت و گلستان غيب ربوبي، داراي انواع و انحاء گل‌ها است. يك نمونه‏اي از هر كدام در اين عالم آورده‏اند و عجيب است، آن نمونه را در وجود شما كه انسان هستيد به عمل آوده‏اند و ظاهر كرده‏اند، (لقد كرمنا بني‏آدم)[2] شما را خدای متعال تکریم کرده است و بزرگ داشته است. وجه تعظيم و تكريم اين است كه در شما نمونه‏هايي و مَثل‏هايي از ذات و صفات خودش نهاده است.

مثلا وقتي‌كه مي‏خواهيم بگوئيم: خداي متعال داخل در اشياء است ولي نه مثل داخل بودن اين آب در حوض، نه مثل داخل بودند شما در مسجد، شما داخل مسجد هستيد، يعني چه؟ يعني مسجد وعاء و ظرف جسم شما است و مسجد احاطه به جسم شما پيدا كرده ‏است. اين معناي داخل شدن شما در مسجد است. آب داخل حوض است. يعني چه؟ يعني اين چهار ديواري آب را احاطه و محاصره نموده و در خودش نگه‌داشته است.

خدا در اشياء داخل است اما نه مثل داخل بودن آب در حوض، و مثل داخل بودن شما در مسجد، چون عالم امكان نمي‏تواند به خدا احاطه پيدا كند و خدا را در خودش بگيرد. خدا محصور عالم امكان نمي‏شود، ممكن كوچک‌تر از آن است كه خدا را محاصره كند. پس خدا داخل است اما نه مثل دخول شي‏ء در شي‏ء. آن‌وقت معطل مي‏ماني. پس چطوري است؟

مي‏فرمايد: (و في انفسكم ا فلا تبصرون)[3] پس‏ چطوري است؟

می‌فرمایند: به خودت نگاه كن تا بفهمی چطوری است.

روح تو، روان تو، جان تو، داخل در بدن تو است اما نه مثل داخل بودن استخوان توي گوشت. اين مغز سر، مخ به اصطلاح، دماغ، اين توي جمجمه است، تكه استخواني است به نام جمجمه توي آن مغز سر ما قرار گرفته است، توي استخوان‌های ما مغز قلم است، توي گوشت‌های ما استخوان است، توي پوست ما رگ است. روح ما در بدن ما است، اما نه اين‌طور.

در بدن است يعني چه؟

يعني هيچ عضوي از اعضاي ما خالي از روح ما نيست، روح مسلط و مسيطر است.

يك مثال بزنم:

نور چراغ را ديده‏ايد، اين لامپ‏ها، اين نورافكن‏ها، مي‏گويند؟ نور توي لامپ است، نه معنايش اين است كه لامپ، نور را توي خودش گرفته است مثل حوض كه آب را در خود گرفته است. این‌طور نیست. نور مسلط بر لامپ است. ظاهر و باطن اين لامپ پر از نور است، محيط به لامپ است، محاط لامپ نيست. آن شيشه، نور را در دلش نگرفته است، نور شيشه را در دل خود گرفته است. محيط است، ظاهر و باطنش غرق در نور است، ظاهر و باطن لامپ، غرق در نور است.

ظاهر و باطن تن تو هم، غرق در روح است و الا روح توي گوشت نرفته است، روح توي چشم نرفته است كه چشم روح را توي خودش گرفته باشد. دهان، روح را در خود نگرفته است، مثلا زبان در دهان است ولي روح به اين معنا در دهان نيست. معناي اين‌كه روح در دهان است و در گوش است و در چشم است اين است كه روح احاطه به این‌ها دارد مثل نور كه به لامپ احاطه دارد و ظاهر و باطن لامپ، غرق در نور است، ظاهر و باطن من هم، غرق در روح است.

قربان ائمه خودمان بروم، من به اين دوازده امام كه ايمان آورده‏ام روي تقليد پدر و مادرم نبوده است، اين را بدانيد، با اين دوازده امام هم پسر عمو و پسر خاله و پسر خالو نيستم، از اين هم كه از آن دو بزرگوار، رضي الله عنا، دو تا شيخ، شيخ اول و شيخ دوم برکنار و بیزار هستم، پدر كشتگي با آن‌ها ندارم. ايمان به دوازده امام را روي علم و قداست آن‌ها آورده‏ام، و از آن‌ها كه بركنار شده‏ام، روي جهل آن‌ها است، بيشتر ديگر نمي‏گويم، آن کلمه بعد را نمی‌گویم، اين‌ها چه مي‏فهمند؟

به والله العلی الغالب القاهر، به حق قرآن عظیم، اگر عمر و ابوبکر زنده بودند و پای بعضی از منبرهای من می‌آمدند، نمي‏فهميدند من چه مي‏گويم. شعور ندارند. با این‌که منابر من چیزی نیست، درس که هیچی؟ آن را ول کن. به خدا اگر عمر و ابوبکر زنده بودند و پای همین منبرهای دیروز و پریروز من نمی‌فهمیدند که من چه می‌گویم. اين اندازه نافهم هستند، حالا بنده بيايم آن‌ها را پيشواي خودم قرار بدهم؟ این کار خريت است.

اما علي ابن ابيطالب7 و يازده فرزندش: هريك سطر عبارت‏ آن‌ها یک كتاب علم است براي فلاسفه دنيا، لذا به علي7 و اولادش ايمان دارم. از امام صادق7 كه درباره روح مي‏پرسند، چه تعبيري دارند. از يك جمله ایشان مي‏فهمي‏كه اين‌ها دانشمند هستند و محيط به تمام حقايق هستند.

مي‏فرمايد: روح مثل مكبه‏اي مي‏ماند كه بالاي بدن افتاده‏ باشد، مثل سرپوشي مي‏ماند كه روي بدن افتاده باشد، مثل نور كه سر پوشي آن بالاي لامپ افتاده است، لامپ را توي دل خودش گرفته است، روح هم بدن را توي دل خودش گرفته ‏است. من از همين كلمه مي‏فهمم كه امام صادق7 چه كسي است، از همين يك جمله كوچك او و از اين قبيل فرمايشات ميليون‌ها دارد در كشف حقايق.

خوب،

پس روح تو، توي بدن تو است، اما نه مثل مغز سر تو كه توي استخوان است. این‌طور نیست، خارج از بدن است، نه مثل خروج شيئي از شيئي. الان مردم بازار خارج از مسجد هستند، مسجد آن‌ها را ندارد، اين معناي خارج بودن است.

حالا، روح شما از بدن خارج است اما نه اين‌طور خارج بودن، يك جور خروج ديگری است، خروجش این است كه سنخ بدن نيست. بدن الان جا مي‏گيرد، بنده تقريبا چهل سانت در پنجاه سانت فضاي بالای منبر را بدن من گرفته است، روح من اين‌طور نيست، روح من جا نگرفته است، روح جا ندارد، سنخ بدن نيست و جا ندارد، خارج از بدن است و سنخ بدن نیست. اين معناي خروج آن است. داخل در بدن است يعني محيط به بدن است. اين روح شما است، از اين مغز سر شما تا ناخن پای شما همه جا روح دارد و روح محيط است و روح نزديك‌تر به بدن شما از خود بدن شما است. اين‌ها را ناچارم قدري عاميانه بگويم بعضي‏ها هم اصطلاح بلد نيستند، من يك کمی مطلب را پائين بياورم.

ببين آقاجان، اين چشم تو با این چشم تو نزديك است، خيلي هم نزديك است، نزديك‌تر از چشم به چشم، مژه به چشم است، مژه چشم شما از چشم شما به چشم نزديك‌تر است. اما در عين اين‌كه نزديك است باز هم فاصله دارد، يك ميلي‌متر يك‌دهم ميلي‌متر، يك‌صدم ميلي‌متر، يك‌صدم سانتيمتر، بالاخره فاصله است. اما روح به تمام اجزاء اتصال دارد بدون فاصله.

باز مثال خارجي:

اين‌طرف لامپ به آن‌طرف لامپ چسبيده و نزديك است، اما در عين این‌که نزدیک است فاصله في ما بين آن‌ها است، يك ميلي‌متر، دو ميلي‌متر، يك‌سانتي‌متر، اما نور چراغ متصل به تمام اجزاء است كه هيچ فاصله ندارد. پس نور چراغ به چراغ نزديك‏تر است از خود چراغ به خود چراغ.

فهميديد فضلاء!

روح شما به بدن شما نزديك‏تر از خود بدن شما به بدن خودتان.

شاعر هم كه مي‏گويد:

يار نزديك‏تر از من به من است اين عجب‌تر كه من از وي دورم

روح شما اولي به بدن شما است از خود بدن شما، چون روح شما قيوم بدن شما است، نگهبان بدن شما است، او اولي به بدن شما است از بدن شما. نور چراغ، اولي به چراغ از خود چراغ است، زيرا كه هستي چراغ، چراغيت چراغ، به نورش است نه به لامپ آن.

خوب،

هيچ جاي بدن شما، از موي سر تا ناخن پاي شما، از روح شما محجوب نیست و برای روح شما مجهول نيست، و هيچ‌يك از ذرات بدن شما از فيض روح شما مقطوع نيست. اگر لحظه‌ای فيض روح از چشم قطع شود چشم كور مي شود، از گوش، كر مي‏شود، از زبان، لال مي‏شود، از پا، شَل مي‏شود، افليج مي‏شود. روح شما در تمام ذرات بدن شما موثر، مفيد، قيم و قيوم است، اين‌ها را مي‏فهميد، اين مال روح شما است.

حالا اي حضرت آيت الله، ای حضرات آیات بزرگ الهی، يك يك شما دارم مي‏گويم كه اين‌جا نشسته‏ايد، معمم و غير معمم، همه شما آيت الله‏ هستيد، معطل نشويد، آيت الله العظمي ‏هستيد، اي حضرات آيات عظام الهيه، خودت را فهميدي؟

از اين‌جا پي ببر خداي متعال داخل در اشياء است نه مثل دخول شيئي در شيئي، خارج از اشياء است نه مثل خروج شيئي از شيئي. خداي متعال نزديك‌تر به اشياء است از خود اشياء به خودشان، خداي متعال احاطه بر تمام اشياء دارد و جهل به هيچ ذره‏اي از ذرات ممكنات، ندارد و هيچ ذره‏اي از ذرات ممكنات از تحت فياضيت و قيوميت حق متعال خارج نيست

كه اگر نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها

اگر لحظه‌ای فيض خدا، از ذره تا دُره و از عقل تا به هيولا، لحظه‌ای اگر فيض او قطع شود او به دار زوال و نشئه عدم مي‏رود.

يك حرف ديگر، اين براي طلبه‏هايي كه درس خوانده‏اند خيلي خوب است.

در فلسفه الهي، يك فصل اثبات خدا است، فصل ديگري اثبات توحيد و يكانگي خدا است. دليل مي‏آورند كه خدا چرا دو تا نمي‏شود؟ دليل برای اين مطلب مي‏آورند.

يك خورده به خودت مراجعه كن، دو فصل يك فصل است. با همه شما آيات الله دارم حرف مي‏زنم،

آيا شما يكي هستيد يا دو تا؟ من كه حرف مي‏زنم دو تا هستم يا يكي؟

به قول علماء نحو، توارد عاملين مختلفين بر معلول واحد شده و تنازع شده ‏است. دو تا توی من قرار گرفته است و بدن را دو تا حركت مي‏دهد يا يكي؟ آيا ممكن است تو، دو تا باشي با یک بدن؟ حواستان را جمع كنيد، تو كه اين‌جا نشسته‏اي، تو كربلائي، تو حاجي، تو مشهدي، تو پروفسور، تو مهندس، تو دكتر، تو آخوند، آيا تو، بيش از دو تا باشي و يك بدن؟ اين تصورش ممكن است يا محال است؟

خواهيد گفت محال است. من من هستم، من دو تا نيستم، نمي‏شود من دو تا باشم، يك بدن و دو تا روح؟ آن‌كه حرف مي‏زند، اگر به حرف يكي گوش دهد حرف يكي ديگر را نمي‏شود، فكرش را نمي‏توانيد بكنيد. ؟؟؟ 22:50

اين را فهميديد. عالم خارج هم همین است. عالم خارج نمي‏شود دو تا خدا داشته باشد، محال است. اصلا فكرش محال است، احتياج به براهين فلسفي ندارد. من مي‏توانم الان اقامه براهين فلسفي بكنم، بلد هستم، درس آن را گفته‏ام، فلسفه مثل موم در مشت من است الحمدلله، ولي احتياج به اين حرف‌ها نداريم، چرت و پرت‌ها.

به خودت نگاه كن، مي‏شود تو، دو تا باشي؟ همين‌ه حرف مي‏زند، يكي حرف بزند، يكي ببيند، توي تو، اصلا تصور ندارد، يك اقليم و دو پادشاه اين‌طوري، معنا ندارد، خارج هم همين‌طور است. (و فی انفسکم افلا تبصرون)[4] به خودت نگاه كن تا وحدانيت خدا را هم بفهمي.

باز يك نكته ديگر، اين نكته‏ها را من ارزان مي‏گويم ولي شما ارزان نفروشيد، به اين مفتكي‏ها هم گير شما نمي‏آيد.

يكي ديگر،

سئوال مي‏كنم، آيا يكي بودن شما مثل يكي بودن انگشت شما است؟ الان من انگشت سبابه را، عرب اين را سبابه مي‏گويد، ؟؟؟ 24 اين سبابه يكي، وسطي دو تا، ابهام سه تا، ؟؟؟چهار تا،؟؟؟ پنج تا، درست است؟ يكي كه پهلويش دو تا دارد، سه تا دارد، چهار تا دارد.

يك شعر يادم آمد آن شعر را بخوانم. يك‌وقتي اين شعر را در حِله خواندم، فرماندار حله و تمام روساي آن‌جا، سني هم بوند، پاي منبر من بودند، آمدند، من را بوسيدند، گفتند: دو تا متكلم اگر بيايد، ده تا خطابه این‌طوری القاء كند، همه سني‌هاي اين شهر با شيعه‏ها برادر مي‏شوند، اين شعر را خواندم:

ما پنج برادريم و از يك پشتيم در پنجه روزگار پنج انگشتيم

حنفي، شافعي، مالكي، حنبلي، جعفري.

چون فرد شويم در نظرها عَلميم چون جمع شويم گرد انحا ؟؟؟مشتيم

اين را خواندم و عربي ترجمه كردم خوش‏شان آمد،

حالا،

اين پنج تا انگشت است، مي‏گويند: اين يكي، اين دو تا، اين سه تا، اين چهار تا، اين پنج تا. اين يكي است كه دو تا هم دارد، يكي كه سه تا هم دارد. حالا مي‏شود شما بگوئيد: اين يكي، اين دوتا، اين سه تا، روح من هم يكي، شد چهار تا؟

مي‏گويند: احمق! روح در رديف اين‌ها جايي ندارد.

بله، روح من يكي، روح آقا هم يكي، اين دو تا، اما روح را نمي‏شود گفت يكي، انگشت هم دو تا، اين انگشت هم سه تا، وحدت روح، وحدت عددي نيست. وقتي مي‏گويند: يك روح، يعني محيط به يك بدن، معنايش اين است، و الا خود روح با افراد بدن، عددي، كنار هم نمي‏آيند.

خدا هم همين‌طور است، نمي‏تواني بگويي: اين يكي، اين دو تا، خدا سه تا، كه خدا را رديف اين‌ها بياوري به عدد،

«واحد»

قربانت بروم علي7! خاك پاي قنبرت طوطياي چشم من علي7!

من غلامت را غلامم يا اميرالمومنين7

تو اجل شاًنا هستي كه من غلامت باشم، چي هستي تو علي7؟ دهان را باز مي‏كني، دنيا را پر از گوهر مي‏كني. دهان باز مي‏كني اقيانوس معرفت را به جنبش و موج مي‏آوري. ‏ببينيد چه مي‏گويد؟

مي‏گويد: «واحد لا بتاويل عدد»[5].

در جنگ جمل بود، جنگي كه ارتشبد عايشه، خانم ارتشبد عايشه، چون ايشان در يك‌هزار و چهار صد سال قبل، تمدن را جلو انداختند، آمدند به ميدان و ارتشبد شدند. يك سپاهي در مقابل شير خدا، از اين پرويي‏ها! جنگ راه انداخته بوندد. اميرالمومنين7 مشغول جنگ بود، در همين لحظات یک عربي آمد جلوي اميرالمومنين7، زمام اسب علي7 را گرفت، گفت: يا علي7 سئوالي دارم،

سوال چیست؟

گفت: اين‌كه مي‏گويند خدا يكي است يعني چه؟

عده‏اي از سپاهیان ريختند برو كنار، حالا وقت اين حرف‌ها است؟ هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد، مي‏بيني كه صدای نيزها و برقش تيغ‏ها و شيهه اسب‏ها و گَردهاي زير سم‌ها، غوغايي ايجاد كرده است، حالا وقت اين سئوال‌ها است؟ در مدرسه جايش است.

حضرت فرمودند: كارش نداشته باشيد، اين سوالات وقت ندارد، اين عرب از ما مسالت مي‏كند، آن‌چه را كه ما از اين قوم مي‏خواهيم، ما براي دين جنگ مي‏كنيم، اين هم سئوال از حقيقتي مساله‌ای از مسائل دين مي‏كند. مسائل دين جا ندارد، همه جا و همه وقت سئوال مي‏كنند و بايد جواب بدهند. بيا جلو عرب،

اين‌كه مي‏گوئيم: خدا واحد است، نه معنايش وحدت عددي است، خدا يكي، اين چوب هم دو تا، نخیر. خدا يكي و زيد هم دو تا، اين‌طور يكي نيست، اين‌چنين وحدت عددي ندارد. قرآن هم خداي متعال را ثالث ثلاثه ندانسته است، رابع ثلاثه دانسته است، خامس اربعه دانسته است، سادس خمسه دانسته است،

توجه مي كنيد فضلاء؟ يعني محيط بر همه.

فرمود: اين‌كه مي‏گوئيم خدا واحد است يعني خدا هم‌جنس ندارد، هم‌نوع ندارد، شبيه ندارد، عديل و مثیل ندارد، اين معناي وحدت خدا است. روح تو يكي است، يعني چه یکی است؟ يعني در بدن تو شبيه ندارد، نه انگشت تو شبيه روح تو است، نه چشم تو، نه گوش تو، نه زبان تو، پس معناي اين‌كه يكي است چيست؟

معنايش اين است كه از سنخ بدن نيست، شباهت ندارد به بدن و بدن هم به روح شباهت ندارد، نه از جنس بدن است و نه شبيه به بدن است.

خدا هم واحد است به همين معنا است، نه از جنس ممكنات است و نه شبيه دارد، (ليس كمثله شي‏ء)[6]

نظامي‏ گنجوي مي‏گويد، دیوان نظامی گنجوی را فضلا بگیرید، ولی لیلی و مجنون و خسرو و شیرین خواندن آن چرت و پرت است، اشعار توحیدی او را بخوانید، خیلی عالی انصافا گفته است، بیست تا سی تا قصائد توحیدی دارد و قصائی معراجی و مدائح پیغمبر دارد، در کتاب نظامی گنجوی سی تا قصیده خوب در مورد یگانگی خدا است، در مورد نبوت حضرت خاتم الانبیا، در مورد معراج حضرت خیلی عالی گفته است، هیچ‌یک از شعرا به مثل او نگفتند،

تعالي الله يكي بي مثل و مانند كه خوانندش خداوند و خداوند

معناي يكي را خودش كرده ‏است، يعني بي‌مثل و بي‌مانند.

نگه‌دارنده بالا و پستي گواه هستي او، جمله هستي

بري از خويش و از پيوند و از كَس

بری یعنی برطرف یعنی بیگانه، یعنی بریده،

نه كسي دارد، نه كاري ندارد، نه پيوندي دارد، نه قومي‏دارد، نه خويشي دارد، نه مادری دارد، نه بابايي دارد. مگر هيج خري هم مي‏گويد خدا بابا و مادر دارد؟

بله، هفت‌صد ميليون براي خدا هم بابا قائل هستند، هم مادر قائل هستند. عجب است! مي‏گويند: بابا دارد، مادر دارد، خودش عين بابا است و خودش عين مادر است. اين هم شنيدني است آهاي مهندسین، آهای درس خوانده‏ها! دانشجویان، فضلاء،

در دنيا تا حالا شما شنيده‏ايد كه مراتب اعداد يكي باشد؟ در عين اين‌كه اين سه تا باشد، چهار تا باشد، هم سه است، هم چهار است، به اين حرف مي‏خندند.

اين چند تا است،

بگو پنج تا، بگو يكي،

بابا اين پنج تا است،

نه، هم پنج تا است و هم يكي،

اين چند تا است؟

اين، هم دو تا است و هم يكي است.

مي‏خندند!

دو تا، يكي نمي‏شود، يكي، دو تا نمي‏شود، هفتصد ميليون احمق، مي‏گويند: خدا هم يكي است هم سه تا است، در عين اين‌كه يكي است سه تا است در عين اينكه سه تا است، يكي است.

بابا، مادر و بچه، اب و ابن و روح‌القدس. یا مریم قدیسه که مادر باشد.

چطور اعداد متمايز بالذات هستند، علم دنيا از قديم و جديد، الهي و طبيعي، همه مي‏گويند: اعداد متمايز بالذات هستند. سه، دو نمي‏شود، دو، سه نمي‏شود، دو، دو تا است، سه، سه تا است.

اين رمز كنيسه است، بيا تو كنيسه تا حالي تو كنيم، چطور يكي سه تا است، سه تا يكي است، رمز كنيسه است.

مثل بعضي اسراري كه حضرات دراويش دارند، سِر است و نمی‌گویم، بايد بيائي زير خرقه تا بفهمي.

زير خرقه، در اطاق خلوت، ثلاثي مجرد، تا بفهمي‏ هم يكي است و هم سه تا است.

بري از خويش و از پيوند و از كَس به وصف‏اش قل هو الله احد بس

(قل هو الله احد)[7]،

يك ماه رمضان همين (قل هو الله احد) مطلب دارد، چه مطالب عالي، چه مطالب عالي! يك كلمه، براي نمي‏ از يمي‏ و قطره‌اي از دريايي و دانه‏اي از خرواري، يك كلمه بگويم و رد بشوم:

بگو اي پيغمبر، بگو، هو، هو، اين هو، يك «ه» گرده ‏است، وقتي كه اشباع مي‏كنند و پر مي‏كنند، «هو» مي‏شود. اين اسم ذات است، اين نام ذات الوهيت است. اشباعش «هو» است، به صداي بالا «هاء»، به صداي پائين «هي»، هر سه از اسماءالله هستند، «ها» «هو» «هی» «ياهوَ»، «هي هو» می‌گویند، «یهیه»، ؟؟؟ 40:20 اين‌ها همه اسماء الله‏ هستند.

چند تاي آن عبري است، يكي دو تاي آن هم عربي است، اسم ذات است، «هو»، يك «ه» گرده‏ است، اين اسم ذات است، اسم، متناسب با مسمي ‏است. دايره نه صدر دارد، نه ذيل دارد، نه اول دارد، نه آخر دارد، درست است هندسه‌دان‌ها و مهندسین؟ دايره بدو و ختم ندارد، دايره غيرمتناهي است، هرجايش را بدو كردي بدو است، بعدش ختم مي‏شود و الا بدو و ختم ندارد. بسيط‌ترين اشكال، شکل دايره است، «ابسط الاشكال شكل الدائره». يك حركت است، تعين، هيچ ندارد. مثلث، تعيين دارد، سه ضلع دارد، هر زاويه‏اي مركز يك تعين است. مربع، چهار ضلع دارد، هر زاويه‌اي مركز يك تعين است، هر ضلعي، مقطوع و محدود است. سر تا پاي مثلث، تعينات است، سر تا پاي مربع، تعينات است، سر تا پاي مخمس، تعينات است، دايره هيچ تعين ندارد. دانشمندان مي‏فهميد؟

بسیط‌ترين شكل‏ها، شكل دايره است، محفوظ‌ترين شكل‌ها هم شكل دايره است، دايره از تمام اشكال متين‌تر، قرص‌تر، محفوظ‌تر است، بی‌تعين‌تر، بسيط‌تر است. هرچه بسيط باشد قوي است، هرچه بساطت آن بيشتر باشد قوتش زيادتر است.

حق متعال تعين ندارد، اسم او هم، اسم ذات، غيرمتعين است. حق متعال بدو و ختم ندارد، ازلي و ابدی است، اسم ذات او هم بدو و ختم ندارد، دايره‏اي است که ازلي و ابدی است، نه سر دارد و نه بدو دارد.

اين يك نمونه كمی است که نشان شما دادم، از اين قبيل پنجاه، شصت موج دارد. آن‌وقت همين را گاهی دو شقه‌اش مي‏كنند، چون مسمي ‏دو شقه دارد: شق جلال و شق جمال و در عين اين‌كه دو شقه است، باز هم يك دايره است، وحدت آن در كثرت آن است، جمال آن در عين جلال آن است و جلال آن در عين جمال آن است.

ديگر حالا ببنديم، اين‌جا ترمز كنيم، اين مطالبي است به درد شما نمي‏خورد چرتتان خواهد گرفت، بعضي ديگر هم به گوششان نرسد بهتر است.

بگو اي پيغمبر، بگو: «هو»، «الله»، اين يك معناي عجیب ديگري دارد. آن ذات «وَلَه» انگيز كه تمام عقلاء دنیا، متوله و حیران هستند در كنه او، احد است، يكي است، (لم‏يلد) بچه ندارد، شكم زائو ندارد، خدايي كه بنشيند و بزايد، اين به درد ما نمي‏خورد، به درد ماماها مي‏خورد. (و لم‏يولد)، بابا هم ندارد، نطفه كسي نيست، (و لم‏يكن له كفوا احد)، هم‌دوش و نظير هم ندارد، هيچ موجودي هم‌دوش و نظير خدا و شبيه و نِد خدا نيست.

قربانت بروم يا رسول الله9، هيچ دليلي براي پيغمبري تو بالاتر از اين سوره نيست، همين یک سطر.

من اين‌جا خدا شاهد است نمي‏خواهم خودنمايي بكنم، نمي‏خواهم پرده مطالب را بالا ببرم و الا شما خيال مي‏كنيد در اين (لم يلد و لم يولد) چه گفته است؟

فقط نصاري را كه قائل به اب و ابن و روح‌القدس، قدیس مریم، هستند، مي‏خواهد رد كند؟

تنها اين‌ها را رد نمي‏كند. يك كلمه مي‏گويم، اهل دانش عميق بفهميد چه مي‏گويم.

اعيان ثابته‌ای كه مستجن در كنه ذات هستند و عرفاي بزرگ دنيا مثل محي‏الدين و صدرالدين و فناري و علاءالدوله‏سمناني، تا برسيم به آخر اين عارف كوچولوها مثل مثنوي و شمس‏تبريزي و اين‌ها گفته‏اند، اعيان ثابته مستجن در كنه ذات كه معلوم به علم الهي هستند

و موجود به وجود ظلي الهيه هستند، اين‌ها را زده است. اگر اعيان مستجنه در كنه ذات باشند، آن‌ها بچه‏هاي خدا مي‏شوند. 46

خدا بچه‏هاي عين ثابت ندارد. ماهيات، موجود به وجود ذات نيستند،

آن‌وقت اين پائين هم نصاري را مي‏کوبد، آي احمق، خدايي كه از شكم مادر بيرون مي‏آيد، خدا نيست، خدايي كه شكم داشته باشد و بنشیند و بزايد و تخم كند، خدا نيست.

بري از خويش و از پيوند و از كس به وصفش قل هو الله احد بس

شما، يكي هستيد يا سه تا؟ شما، نه بدنتان.

بدنت، ده تا انگشت دست است، ده تا انگشت پايت، مي‏شود بيست تا، دو تا چشم، مي‏شود بيست و دو تا، دو تا گوش است، بيست و چهار تا، دو تا ابرو، بيست و شش تا، دو تا سوراخ بيني است، بيست و هشت تا. سوراخ‌هايت را بشماري، دويست الي سيصد تا هم بيشتر است.

اما خودت، خودت يكي هستي، مي‏شود سه تا باشي؟ خودت، نه بدنت، خودت هم خودت را بزايي، هم زائيده باشي، هم بابا باشي و هم بچه باشي! هم بابا باشي براي این بچه و هم خود اين بچه باشي، مي‏شود؟

اصلا تصور اين‌كه تو سه تا باشي ممكن نيست.

اسلام به متن فطرت، اسلام به صريح وجدان از خداي سبحان شروع كرده است تا به آخرين فرع فقهي‌اش، تا رفتن به مستراح، به قول فوكولي‌ها توالت! رفتن و بيرون آمدن. از مبدا عرفان گرفته تا اين منتهي اليه احكام ؟؟؟ 49 و بدني، تمامش مطابق فطرت و وجدان حرف زده است. اين است كه جوابش هم اين است: (قالت لهم رسلهم ا في الله شك فاطر السموات و الارض) در خدا شك است؟ به خودت نگاه كن، در عين اين‌كه روحت نزديك به بدن است، دور از بدن است، دوري به معناي اين‌كه سنخ بدن نيست، در عين اين‌كه دور از بدن است، نزديك‌ترين عضو به تو و از هر عضوي از اعضاي تو به تو نزديك‌تر است. متصرف در تمام تو است، از ناخن پايت تا موي سرت، آشنا است و مي‏فهمد. اگر اندك خراشي بيافتد مي‏فهمد، احاطه به تمام تو دارد، از تو هم به تو نزديك‌تر است، مهربان به تو هم هست، از هركس به تو مهربان‌تر خودت هستي، من از هر كس به خودم مهربان‌تر هستم.

اين‌ها همه نمونه اين است كه خدا، حي است، خدا، قيوم است، خدا، محيط است، خدا، حافظ است، خدا، مهربان است، خدا، آگاه است، هيچ چيزي از خدا پوشيده نيست، (يعلم سركم و نجواكم)[8]، (يعلم خائن الاعين و ما تخفي الصدور)[9]، (ان تبدو ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله)[10]. خدا به سرائر شما، به ضمائر شما، به قلوب شما، به صدور شما آگاه است، آگاه است. هم‌چناني‌كه بدنت در محضر روح تو است، تو در محضر خدایی و در مشهد خدايي، حيا كن از خدا، شرم كن از خدا، به قدري كه از يك بچه كوچولو حيا مي كني، از خدا حيا كن.

يك نكته بگويم، اين بحث را ديگر تمام كردم، يعني نمي‏خواهم دنبالش را بگويم ان‌شاءالله فردا يك نکته راجع به وظيفه ما با خدا و بعد هم بحث نبوت مي‏گويم.

بنده اين‌جا توي جمعيت نشسته‏ام، يك حاج آقاي گردن كلفت، پر پول، پهلوي من نشسته است، جيب كت او هم باز است، اسكناس هزار توماني، رزقكم الله و جميع المومنين، خداوند به همه شما نصيب فرمايد،

؟؟؟ 52:55

معشوق همه است، از آن‌که بالای منبر است تا اين‌كه پائين منبر است، یک اسكناس، صد هزار تومان، توي جيب او است، بنده هم پهلوي او نشسته‏ام و من چه كسي‏ هستم؟

من

شيخ رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

بنده يك حجه الاسلام، يك ملك المتكلمين، هستم، پهلوي او نشسته‏ام، چشم من به آن صد هزار توماني است، مي‏بينم اگر آهسته بلندش كنم و توي جيبم كنم، هيچ‌طور نمي‏شود، هيچ‌كس هم نمي‏فهمد، هيچ‌كس هم به من گمان نمي‏برد كه دزد باشم، بنده، آقاي واعظ مسجد حاج‏سيدعزيزالله كه دزدي نمي‏كند. چه كسي گمان مي‏برد؟

صد هزار تومان است، تا دو الی سه سال من را تامين مي كند.

هم‌چنان كه طمع دارد غالب مي‏شود مي‏خواهم دست را دراز كنم، مي‌بينم يك بچه در سن هفت سالگي دارد به من نگاه مي‏كند. تا مي‏بينم او نگاه مي‏كند، دستم را كنار مي‏كشم، مي‏گويم: او مي‏بيند، من را رسوا مي‏كند، داد مي‏زند: آهاي آشيخ واعظ بالاي منبر!

واعظان کين جلوه بر محراب و منبر مي‏كنند چون به خلوت مي‏روند آن كار ديگر مي‏كنند

يك مرتبه صدايش را بلند مي‏كند آي! اين آقاي حلبي دزد، هم‌چنان من را رسوا ‏مي‏كند، همه تف و لعنت مي‏كنند، عوض آن‌كه دست من را ببوسند، گاز مي‏گيرند.

براي حياء از اين بچه هشت، نه ساله كه رسوايم نكند و پيش او شرمنده نشوم، بنده از صد هزار تومان مي‏گذرم.

خدا به من مي‏گويد: اي بي‌حيا، به قدر آن بچه من را بينا و حاضر ببین و از من شرم كن و دزدی نكن. اين معناي تقواي است، معناي تقوي اين است كه از خدا حيا كنيد، از خدا شرم كنيد به قدري كه حيا مي‏كني از يك بچه هشت ساله، آن‌قدري‌كه از او پرهيز مي‏كني كه پيش او رسوا نشوي همين‌قدر خدا را حاضر بدان و حيا كن و شرم كن. (ان تبدو ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله)[11] (يعلم خائنه الاعين و ما تخفي الصدور)[12].

خدايا به ذات مقدست، حال خجالت و شرمساري، حال حياء در محضر خودت به همه ما عطا بفرما،

ما را شرمسار عظمت و بزرگي خودت بفرما.

هرچه اين حيا و شرمساري بيشتر شد، خداشناسي تو بيشتر شده ‏است.

اين زمينه، ان‌شاءالله به لطف خدا مال فردا تا از اين طريق هم وارد بحث نبوت شويم.

صلي الله عليك يا ابا عبد الله7

صلي الله عليك يابن رسول الله9

«اللهم اشهد علي هولاء القوم»[13]،

یک روایتی از امام حسين7 يادم آمد در يك حالت سوزناكي.

امام حسين7 در روز عاشورا گريه خيلي کرد، صاحب دمعه ساکبه بود، اين چشم‏هاي امام حسين7 روز عاشورا خشك نبود، اين به يادش مي‏افتاد که در خون می‌غلطید، اشكش مي‏آمد، فرزندش کشته می‌شد، گريه زياد مي‏كرد، برادرزاده‌اش شهید می‌شد، گریه می‌کرد، می‌آمد به خیمه و زن و بچه را می‌دید گریه می‌کرد، چشم‏ امام حسين7 روز عاشورا خشك نبود.

ولي صيحه نكشيد، فرياد نكشيد. به او بر مي‏خورد، دشمن شماتت مي‏كند، دشمن سرزنش مي كند، دشمن شاد مي‏شود، مي‏گويد: ديدي چطور به گريه و ناله افتاد؟

ولي يك نوبت چنان اختيار از دست امام حسين7 به در رفت كه فرياد كشيد و به صداي بلند ناله كرد كه لشكر هم شنيدند و پشت سرش هم بچه‏ها شنيدند، سرش را به طرف آسمان بلند مي‌كرد و هاي هاي گريه مي‏كرد،

«بکا بکائا عالیا»[14]

دلم مي‏خواهد علماء و طلبه‏ها بلند گريه كنند، ؟؟؟ 1:00:10

با صداي بلند هاي هاي گريه كرد، اين دستش هم زير ريش خود گرفت و سرش را به آسمان بلند كرد،

جوان‌ها بلند بنالید،

صدا زد:

خدايا شاهد باش، جوانم مي‏رود،

خدايا به سوز دلم آگهي كه جانم رفت

هرکس اشكش مي‏آيد ناله‏اش را بلندتر كند،

ز جان عزيزترم اكبر جوانم رفت

وای

خدايا داغ جوان نصيب کسی نكن.

علي7 رفت، دل امام حسين7 هم دنبالش رفت، چشم امام حسين7 هم دنبالش رفت،

حالا که به حال آمدید یک کلمه بگویم و بروم در خانه خدا،

يك‌وقت هم ديدند همين بابا، بدن جوان را بغل گرفته است، صورت را به صورت خون آلودش نهاده است، از صميم دل ناله مي‏كشد و داد مي‏زند: وا ولدا وا عليا.

بمولانا و سیدنا ابي عبدالله الحسين7 و بولده علی‌الاكبر7

با چشمان گريان و دل‌های بریان

ده نوبت

يا الله

به دل سوخته امام حسين7 دل ما را بظهور امام زمان7 خرسند فرما.

قلب مطهر حضرت بقيه الله7 را از ما راضي فرما،

دل ما را از مهر ولاي اهل البيت: خاصه امام عصر7 مملو و سرشار بفرما،

ما را در پناه امام زمان7 از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‏اي حفظ فرما،

مشكلات ما را آسان فرما،

گرفتاري‌های ما برطرف فرما،

بيماران ما را شفاي خير عطا فرما،

نعمت ولايت اهل البيت: را در اولاد و اعقاب ما نسلا بعد نسل جاري بفرما،

شر شياطين انس را از جوانان ما دور فرما،

دين و ايمان‏ آن‌ها را به حرمت صاحب الزمان7 حفظ بفرما،

بحق محمد و آلش: دشمنان دين را قلع و قمع بفرما،

مروجین دین را تایید فرما،

شر کفار و ضر اشرار از مسلمین، خاصه شر یهود عنود و نصاری جهود را دور گردان،

شر آن‌ها را به خودشان برگردان،

ذوی‌الحقوق ما، آن‌هایی‌که از دنیا رفته‌اند بیامرز،

خاصه سلسله جلیله روحانیین گذشته ما را در بحار انوار خودت غریق رحمتت بدار،

موجودین از ذوی‌الحقوق ما، خاصه علمای اعلام و روحانیین والا مقام را به جمیع طبقان، حفظ بفرما،

طول عمر، توفیق کامل، تایید شامل، به همه آن‌ها عطا بفرما،

آقایان محترمین غیر از آن‌چه عرض شد، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور.

عواقب امور ما را به خیر بگردان،

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
najm134
 
پست ها : 2114
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

قبليبعدي

بازگشت به معرفت ناحيه مقدسه


Aelaa.Net