روضة الشهداء = حسین واعظ کاشفی

باب هفتم: در مناقب امام حسین علیه السلام از ولادت آن حضرت

پستتوسط pejuhesh232 » يکشنبه اکتبر 15, 2017 6:31 am

باب هفتم: در مناقب امام حسین علیه السلام از ولادت آن حضرت و بعضی از احوال وی بعد از برادر.

وی امام سوم است از ائمة اثنی عشر و ابو الأئمة است، و کنیت او ابو عبد اللّه، و لقب وی زکی و شهید و سیّد و سبط، ولادتش در مدینه بود روز سه شنبه چهارم ماه شعبان «1»، و گفته‌اند پنجم ماه مذکور بوده سنه اربع من الهجرة، و در شواهد آورده که گویند مدّت حمل وی شش ماه بوده است، و هیچ فرزند شش‌ماهه متولد نشده که زیسته باشد مگر وی و یحیی بن زکریا (علیهما السلام)، و میان ولادت امام حسن و علوق فاطمه به امام حسین پنجاه روز بوده است، پس امام حسین به هفت ماه و بیست روز از برادر بزرگوار خود به سن خردتر بوده باشد، و در وقتی که آن نهال حدیقه ولایت به ارادت سبحانی بر طرف جویبار «الولد سرّ أبیه» بالا کشید و آن غنچه چمن هدایت به مشیّت ربّانی در گلشن عصمت و طهارت جاودانی به نسیم «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا» «2» به شکفت، روایح ارتیاح بر جان پاک مرتضی وزید، و بشایر فرح و ابتهاج بدل جگرگوشه مصطفی رسید.
______________________________
(1)- اشهر بنی شیعه تولّد آن بزرگوار در سوم شعبان سال چهارم هجرت بوده است (مصحّح).
(2)- سوره آل عمران، آیه: 8.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:244

طلوع کرد بتابید حق ز برج کمال‌مهی خجسته رخ و أختری مبارک فال
ازین نهال شرف تازه گشت گلشن دین‌چنانکه تازه شود برگ گل ز باد شمال مژده قدومش به حضرت سیّد کاینات علیه أفضل الصلوات و أکمل التحیّات رسیده، به خانه فاطمه تشریف آورد و أسماء بنت عمیس او را در خرقه سفید پیچیده بر کنار آن حضرت نهاد، و سرور عالم (صلی اللّه علیه و آله) بانگ نماز در گوش راست و اقامت در گوش چپ او گفت و فرمود که یا علی این فرزند را چه نام نهاده‌ای؟ گفت مرا جرئت آن نیست که به حضرت شما سبقت کنم امّا در خاطر می‌گذشت که او را حرب نام کنم.
و قولی آنست که به نام برادر خود جعفر مسمّی گردانم، حضرت فرمود که من نیز در تسمیه او به حق سبحانه و تعالی سبقت نمی‌کنم، مقارن این حال جبرئیل (علیه السلام) فرود آمد و گفت یا رسول اللّه آن پسر را (حسن) به نام یک پسر هارون نبی علیه السلام مسمّی گردانیدی، این فرزند هم باید که هم نام دیگر پسر او باشد. حضرت پرسید پسر دوم هارون چه نام داشت؟ گفت شبیر، گفت ای جبرئیل این لغت نیز عبریست و مرا حق سبحانه لسان عربی مبین کرامت فرموده، چگونه فرزند خود را به لغت دیگر نام نهم؟
جبرئیل فرمود: که یا رسول اللّه معنی شبیر به لغت عربی، حسین است. پس آن حضرت او را حسین نام نهاد، و در روز هفتم عقیقه کرد از برای وی بدو گوسفند، چنانچه از برای برادرش کرده بود، و به فرمود: تا سرش بتراشیدند و به وزن آن نقره تصدّق فرمود.
آورده‌اند که چون حسین متولّد شد حقّ سبحانه جبرئیل را بفرستاد، و گفت برو و حبیب ما را تهنیت برسان، و بعد از آن خبر ده او را از قتل حسین و تعزیت آن هم به وی رسان، چون جبرئیل بیامد حسین بر کنار رسول بود و آن حضرت بوسه بر حلق او می‌داد پس جبرئیل تهنیت فرمود و آغاز تعزیت رسانیدن نمود، حضرت سؤال کرد که سبب تهنیت معلومست، موجب تعزیت چیست؟ گفت یا رسول اللّه این موضع از حلق این پسر که حالا بوسه‌گاه تست بعد از وفات مادر و شهادت پدر و برادر به تیغ جفا مجروح خواهند گردانید، و شمّه‌ای از واقعه کربلا به عرض خواجه رسانید، مصطفی (صلی اللّه علیه و آله) گریان شد، مرتضی علی حاضر بود گفت یا سیّد المرسلین سبب گریه چیست؟ آن حضرت
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:245

خبر جبرئیل را با وی بازگفت، و علی را نیز سیلاب خون از فواره دیده ریختن گرفت، و همچنان گریان و دریغ‌گویان به حجره فاطمه درآمد، چون فاطمه علی را گریان دید گفت ای پسر عمّ و ای سرور دل پرغم، امروز روز شادی و بهجت است نه زمان اندوه و محنت، این گریه اگر از شادیست بفرما، و اگر از غم است موجب آن را بازنما، مرتضی علی فرمود: که ای فاطمه گریه من از غم حسین است، که پدر بزرگوارت خبر قتل از زبان جبرئیل می‌دهد، فاطمه که این سخن استماع فرمود خروش برآورد، و چادر عصمت بر سر افکند، و به حجره پدر درآمده فریاد برکشید که ای پدر علی مرا خبر داد که شما از قول جبرئیل فرموده‌ای که جمعی از جفاکاران امّت و بی‌رحمان دون همّت، حلق نورانی حسین را که بوسه‌گاه شماست به تیغ جفا مجروح گردانند، حضرت فرمود که آری جبرئیل مرا چنین خبر داد، فاطمه ناله آغاز کرد که ای پدر حسین من چه گناه کرده باشد که در طفولیت بر او چنین ظلمی رود، خواجه فرمود: که ای فاطمه این صورت در سنّ کودکی و جوانی نخواهد بود، بلکه در وقتی واقع خواهد شد که نه تو باشی و نه من، و نه علی باشد و نه برادرش حسن. فاطمه دیگر بار به خروشید که ای مظلوم مادر، و ای شهید مادر و ای بی‌کس مادر، چون در آن زمان پدر و مادر و برادرت نباشند، که باشد که به مصیبت تو قیام نماید، و شرایط تعزیت تو به جای آرد، کاشکی من زنده بودمی، تا إقامت مراسم مصیبت تو نمودمی.
راوی گوید: که هاتفی آواز داد که ماتم او را مصیبت‌زدگان آخر الزمان خواهند داشت، که هر سال چون آن موسم که او را شهید کرده باشند درآید، ایشان تعزیت وی را تازه گردانند، و شرط مصیبت او را به جای آرند، اشک ندامت از دیده ببارند و آه جگرسوز از سینه برکشیده به درد دل بنالند.
زین مصیبت داغها بر سینه سوزان ماست‌زین عزا صد شعله غم بر دل بریان ماست شیخ مفید آورده که: در وقتی که جبرئیل به تهنیت ولادت حسین می‌آمد، فرشته‌ای دید که بر روی زمین افتاد و زار زار می‌نالید جبرئیل نزد وی آمد او را به شناخت که از ملائکه آسمان سوّم بود، و «فطرس» نام داشت، و مقدار هفتاد هزار ملک در فرمان وی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:246

بودند، جبرئیل گفت: ای فطرس این چه حالست که از تو مشاهده می‌کنم، گفت ای روح الأمین حقّ سبحانه، مرا کاری فرمود، و اندک تهاونی در آن از من واقع شد، برق غیرت درآمد و پروبال من به سوخت، دیروز بر مسند عزّت بودم و امروز در مهلکه مذلّتم.
دیروز کسی نبود به زیبائی من‌و امروز کسی نیست به رسوائی من ای جبرئیل تو کجا می‌روی؟ گفت مرا به ملازمت سیّد عالم فرستاده‌اند جهت تهنیت مولودی که او را وقع شده، فطرس به نالید که چه شود که مرا با خود ببری، شاید که آن حضرت مرا شفاعت کند، و پروبال من به من بازرسد، و به مقام خود روم، جبرئیل او را همراه بیاورد، و بعد از تحیّت تهنیت صورت واقعه را به عرض رسانید، و در آن محل حسین بر کنار رسول بود آن حضرت فرمود: که ای فطرس بیا و خود را بر حسین من بمال، فطرس بیامد و خود را بر وجود مبارک حسین مالید، و پر با فر و بال إقبال خود بازیافته پرواز نمود به صومعه عبادت خود بازرفت، و بعد از شهادت حسین بر آن قضیّه مطّلع شده، گفت: الهی چه بودی که مرا خبر شدی، و با رفیقان خود به زمین رفتمی و با دشمنان او حرب کردمی، خطاب رسید که اگر آن صورت وقوع نیافت، حالا با هفتاد هزار فرشته که تابع تواند، بروید و بر سر قبر وی ملازم شوید، و هر صبح و شام بر وی گریه می‌کنید و ثواب آب دیده خود را بدانها که در مصیبت وی گریانند به بخشید، فطرس به زمین کربلا فرود آمد و بدانچه فرموده‌اند مشغولست.
زین واقعه دیده ملک گریانست‌زین غم دل مهر بر فلک بریانست در شواهد آورده که: امام حسین را جمالی بود که چون در تاریکی نشستی از بیاض جبین، و بریق رخساره وی به وی راه بردندی. و وی را از سینه تا به پا مشابهت بود با حضرت رسول (صلی اللّه علیه و آله و سلم) و حسن را از فرق تا به سینه مانندتر بود به آن حضرت.
در سنن ترمذی به روایت یعلی ابن مرّه «رضی اللّه عنه» مذکورست که: «شنیدم از رسول خدای که می‌فرمود که: حسین از من است و من از حسینم، خدای دوست دارد، آن کس را که حسین را دوست دارد، حسین سبطیست از اسباط. و آن حضرت امام حسین را بسیار دوست می‌داشت. و آن کس را که دوستدار حسین بود هم دوست می‌داشت».
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:247

چنانچه در اخبار آمده که روزی (رسول صلی اللّه علیه) و آله با جمع یاران در کوچه‌ای می‌گذشت جماعتی از کودکان بازی می‌کردند آن حضرت (صلی اللّه علیه و آله) فراز رفت و از آن میان کودکی را به گرفت و بر پیشانی او بوسه داد و او را بر کنار نشاند، برخی از یاران گفتند یا رسول اللّه ما این کودک را که به دولت نوازش شما سر فراز شد نمی‌دانیم کیست و حالش چیست؟! گفت ای یاران مرا ملامت مکنید که من روزی دیدم که این کودک با حسین من بازی می‌کرد و خاک قدم او بر می‌گرفت و بر چشم خود می‌مالید، از آن روز باز او را دوست گرفتم و فردا شفیع وی و پدر و مادر وی خواهم بود حکیم الهی (والهی) فرماید.
پسر مرتضی امام حسین‌که چو اوئی نبوده در کونین
مصطفی مرو را کشیده به دوش‌مرتضی پروریده در آغوش
عقل در بند عهد و پیمانش‌بوده جبرئیل مهد جنبانش شیخ کمال الدین ابن الخشّاب آورده، و در شواهد نیز هست که: «روزی حسن و حسین در پیش حضرت رسالت (صلی اللّه علیه و آله) کشتی می‌گرفتند و فاطمه نیز آنجا حاضر بود رسول (صلی اللّه علیه و آله) مر حسن را گفت بگیر حسین را، فاطمه گفت یا رسول اللّه بزرگ را می‌گوئی که خرد را بگیر، آن حضرت فرمود که اینک جبرئیل حسین را می‌گوید بگیر حسن را. در عیون الرضا از امام حسین روایت می‌کند که گفت روزی نزدیک جدّ بزرگوار خود رفتم و ابی ابن کعب «رضی اللّه عنه» نزدیک وی نشسته بود حضرت (صلی اللّه علیه و آله) مرا گفت «مرحبا بک یا ابا عبد اللّه یا زین السّماوات و الأرض» یعنی خوش آمدی ای آرایش آسمان و زمین. ابیّ بن کعب گفت یا نبیّ اللّه کسی جز تو آرایش آسمان و زمین تواند بود؟! حضرت فرمود که ای ابیّ! بدان خدائی که مرا برانگیخته است پیغمبر به حق، که حسین بن علی در آسمانها بزرگتر است از آنکه در زمین، و او را در یمین عرش مصباح هدی و سفینه نجات نوشته‌اند. و تتمّه‌ای از این حدیث در صفت اولاد حسین و اسماء و أدعیه ایشان است. و ابن الخشّاب به اسناد خود از ابی عوانه نقل می‌کند، که حضرت رسول (صلی اللّه علیه و آله) فرمود که: حسن و حسین
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:248

دو گوشواره عرشند. در آن محل که حضرت عزت تعالی شأنه بهشت را بیافرید، و با وی خطاب کرد که تو مسکن فقرا و مساکین خواهی بود، بهشت گفت «یا ربّ لم جعلتنی مسکن المساکین» ای پروردگار من چرا مرا مسکن مسکینان و منزل درویشان گردانیدی، ندا رسید که آیا راضی نیستی که ارکان تو را آراسته گردانم به حسن و حسین، بهشت بدین صورت تفاخر کرد و مباهات نموده، گفت رضیّت، خوشنود شدم و خرسند گشتم اگر بهشت است ارکان آن آراسته به حسن و حسین است اگر عرش مجید است گوشواره آن حسن و حسن است اگر دل مؤمن است روشن به دوستی حسن و حسین است. یکی از عظمای این امّت فرموده:
بسبطی رسول اللّه صدری منوّرو حبّهما فی حبّة القلب یزهر
به هر دو سبط نبی هست دیده‌ام روشن‌هوای هر دو شده جای گیر در دل مسکین
دو دُرّ دُرج کرامت دو بدر برج کمال‌دو مهر اوج هدایت، دو صدر مسند دین
فلک متابع این و ملک ثناگر آن‌جهان منوّر از آن، و زمان مزیّن ازین در کنز الغرائب آورده که: «اعرابی به حضرت رسالت (صلی اللّه علیه و آله) آمد و گفت: یا رسول اللّه آهو بچه‌ای صید کرده هدیه به حضرت تو آورده‌ام، خواجه عالم (صلوات اللّه علیه) قبول فرمود، ناگاه حسن به مسجد درآمده آهو بچه را دید و بدان میل کرد، آن حضرت آهو برّه را به حسن داد زمانی برآمد حسین پیدا شد دید که برادرش آهو برّه دارد با او بازی می‌کند. گفت ای برادر این آهو از کجا آوردی؟ گفت جدّ من به من داده، حسین در مسجد دوید و گفت یا جدّاه برادرم را آهو بچه دادی و مرا ندادی، و این سخن را إعاده می‌کرد، و رسول (صلوات اللّه علیه) او را دلداری می‌داد و در تسلّی خاطر او می‌کوشید تا کار به گریستن افتاد، حسین خواست که بگرید ناگاه غریو از در مسجد برآمده نگاه کردند ماده آهوئی دیدند که به تعجیل می‌آمد و بچه آهوئی با خود داشت پهلو برو می‌زد و او را می‌دوانید، تا پیش آن حضرت رسید و به زبان فصیح گفت: یا رسول اللّه دو بچه داشتم یکی را صیّاد گرفت و نزدیک تو آورد و یکی با من ماند بدو خرسند شده او را شیر می‌دادم، ندائی به من رسید که به زودی بچه خود را پیش
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:249

انداز و به خدمت سیّد عالم رسان، که حسین در پیش وی ایستاده و برای آهو برّه می‌خواهد که بگرید و ملائکه به جهت نظاره او سر از صوامع طاعت بیرون کرده‌اند، که اگر او بگرید همه مقرّبان به گریه و فریاد درآیند، بشتاب و پیش از آنکه أشک به رخساره مبارک وی روان شود این برّه خود را برای وی ببر، یا رسول اللّه مسافت دور قطع کرده‌ام و گوئیا که زمین را در نور دیدند، تا من زود رسیدم، و به حمد اللّه که هنوز أشک بر روی جگرگوشه تو فرو نیامده است. خروش از صحابه برآمد، و رسول آن آهو را دعا گفت، و حسین آهو برّه را پیش کرده همراه برادر به حجره درآمدند، و صورت واقعه را مشروح به عرض فاطمه رسانیدند. ای عزیز، ملائکه مقرّبین و رسول ربّ العالمین، نمی‌خواستند که أشک بر چهره حسین روان گردد، آیا احوال آنها که قطرات خون از فرق مبارکش به رخساره وی روان ساختند چگونه باشد؟
رخی که بوسه‌گه شاه أنبیا باشدبه خاک و خون شده پنهان کجا روا باشد؟
کسی که چشمه کوثر عطای جدّ وی است‌به دشت کرب و بلا تشنه لب چرا باشد؟
روا بود که جگرگوشه رسول خدای‌فتاده غرقه به خون سر ز تن جدا باشد؟ اخلاق ستوده و اوصاف پسندیده امام حسین (علیه السلام) نه در آن مرتبه است که به دستیاری قلم تیز زبان پیرامون تحریر آن توان گشت و به پایمردی خامه سبک‌رو بحوالی بساط تقریرش توان گشت.
خامه وهم هوس کرد که تحریر کندصورت مدحت او بر ورق گویائی
خردش گفت که این پایه رفعت کور است‌تو بدین فهم کی از عهده، برون می‌آئی؟ سخاوتش که بار نامه حاتم را طی کرده بر دفاتر روزگار مسطور است.
و شجاعتش که داستان رستم دستان را منسوخ ساخته و شمه‌ای از آن در محاربه کربلا سمت گذارش خواهد یافت. در جراید اخبار مذکور است چون آتش قهرش
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:250

برافروختی به شراره تیغ برق، آثار خرمن عمر دشمن خاکسار را صاعقه‌وار بسوختی و آب سرچشمه لطفش چون ترشّح نمودی، غبار جرائم از صفحه حال هر گنهکار محو فرمودی.
و در باب حلم کامل و خلق عظیمش إمام نجم الدین نسفی (رحمه اللّه) حکایتی در تفسیر آورده وقتی که معنی این آیت را بیان می‌کند که «أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ» یعنی بهشت آماده کرده شده است برای پرهیزکاران، «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ» آنان که نفقه می‌کنند «فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ» در آسانی و سختی یا در توانگری و درویشی «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ» و فروخورندگان خشم را «وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ» و عفو کنندگان از مردمان «وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» «1» و خدای تعالی دوست می‌دارد. نیکوکاران را مضمون این حکایت راجع است به این که روزی آن نوباوه بوستان ولایت و با کوره حدیقه هدایت، سبط نبی و نجل ولیّ یعنی حسین بن علی (علیهما السلام) با جمعی مهمانان از أشراف عرب و عظمای علم و أدب، بر سر خوانی نشسته بودند، خادمش با کاسه آش گرم به مجلس در آمد، و از غایت دهشت پایش به حاشیه بساط درآمد، و کاسه بر سر امام افتاد و به شکست و آشها بر سر و روی مبارک فرو ریخت، امام از روی تأدیب نه از راه خشم و تعذیب، در او نگریست خادم از ترس بیهوش و متحیّر مانده بود، که ناگاه بر زبانش جاری شد که «و الکاظمین الغیظ» حسین فرمود که خشم فرو خوردم، گفت «و العافین عن النّاس» حسین فرمود که عفوت کردم، خادم تتمّه آیت برخواند که «و اللّه یحبّ المحسنین» سبط رسول در مقابل آن گفت از مال خود آزادت کردم و مؤنت معیشت تو بر ذمّه کرم خود لازم گردانیدم.
آنکه در او سیرت نیکو بودآدمی از آدمیان او بود
نیکی مردم به نکو نکوخوئیست‌خون نکو مایه نیکوئیست حضّار مجلس از آن خلق و خوی متعجّب شده، بر زبان راندند که «و اللّه أعلم حیث یجعل رسالته» خدای می‌داند که چه می‌باید داد و به که می‌باید داد. و جناب ولایت أنتما
______________________________
(1)- آل عمران، آیه: 134.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:251

خواجه ابو نصر محمد پارسا «قدّس سرّه» در فصل الخطاب همین نقل آورده و فرموده که مناقب آن کسانی که پاره‌ای از پیغمبر (صلی اللّه علیه و آله) باشند و خدای تعالی درباره ایشان فرموده باشد «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «1»» کی به پایان رسد. کان دریا را کناره چون پیدا نیست و چون مقصود از جمع این اوراق ایراد بعضی از احوال آن حضرت است، در این محلّ به همین قدر از ذکر محامد و فضایلش اختصار می‌رود، و بعضی دیگر به جای خود ذکر خواهد رفت. آورده‌اند که: چون امام حسن بن علی رخت زندگانی از این منزل فانی به نزهت سرای جاودانی کشید.
آن والی خطّه ولایت گر رفت‌زین خانه به خانه از این بهتر رفت والی شام خواست که پسر خود را ولیعهد گرداند، پس از أهل شام و عراق بیعت وی فراستد، و داعیه نمود که أشراف حجاز نیز در آن معنی موافقت نمایند. اهل مدینه و مکه توقف نمودند و قضایای عجیبه در این محل روی نمود، که تفاصیل آن از کتب مبسوط توان دانست، القصّه، ضرورت شده حاکم شام خود به مدینه آمد، و مردم را راضی ساخته در جریده بیعت داخل گردانید، امّا چهار کس از این صورت ابا نمودند. یکی حسین بن علی، دوّم عبد الرحمن بن ابی بکر، سوم عبد اللّه بن عمر، چهارم عبد اللّه بن زبیر، و هر چند از روی عنف و غلظت کوشیدند و به طریق لطف و رفق و ملایمت درآمدند به جائی نرسید، و رفقای أربعة از مدینه طیّبه روی به مکّه مبارکه «زاد اللّه تعظیما و تکریما» نهادند، والی شام از عقب ایشان به مکه رفت آنجا نیز مهمّ بیعت فیصل نیافت، و احوال بر همین منوال می‌بود تا وقتی که والی شام از جام غم انجام «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ «2»»* جرعه‌ای چشیده رخت از خاکدان دنیا به دار الجزا کشید رفت و منزل به دیگری پرداخت.
ارکان دولت معاویه اجتماع نموده یزید را بر سریر حکومت نشانیدند، و ندای امارت او به أسماع خاصّ و عامّ أهل عراق و شام رسانیدند، در این اثنا جمعی از خواصّ وی بر سبیل دولتخواهی گفتند: اگر می‌خواهی که مملکت بر تو قرار گیرد و نعمت سلطنت پایدار بماند،
______________________________
(1)- سوره احزاب، آیه: 33.
(2)- آل عمران، آیه: 185.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:252

همان چهار بزرگ حجاز را که در زمان حیات پدرت از بیعت تو ابا کردند، و به امارت و ایالت تو سر فرود نیاورده هر نوع توانی به بیعت خود درآور، و اگر در مقام عناد و جدال باشند در دفع ایشان لوازم جدّ و جهد به تقدیم رسان. یزید این سخن را به سمع قبول تلقّی نموده، نامه‌ای نوشت به ولید بن عتبه که در آن وقت والی مدینه بود. مضمون آنکه خلیفه روی زمین عالم فانی را وداع کرده روی به سرای باقی آورد، و مرا در حال حیات خلیفه خود گردانید، و من از جرئت اولاد ابو تراب، و سفک دماء شیخ و شابّ می‌ترسم، باید که چون بر فحوای این مکتوب واقف شوی، از اهل مدینه بیعت من بستانی، و رقعه دیگر نوشته بود مشعر بر آنکه از حسین بن علی و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرحمن بن ابی بکر، و عبد اللّه بن زبیر، بیعت مرا بستان، و در این باب إهمال منمای، که محل تسویف و هنگام تأخیر نیست.
فرصت غنیمت است در جهد برگشای‌چون وقت فوت شد نتوانی بدان رسید
فرصت چو درگذشت و محصّل نشد مرادتا چند پشت دست به دندان توان گزید؟ و اگر از بیعت من ابا نمایند، سرهای ایشان را بدار الملک شام فرست، امّا چون نامه به ولید رسید و بر مضمون آن اطلاع یافت گفت: «انّا للّه و انا الیه راجعون» مرا با پسر فاطمه چه‌کار؟! و از بیم فتنه به تعجیل تمام مروان را که در آن زمان در مدینه ساکن بود طلبید، و او را بر کما هی حالات مطّلع گردانیده در آن باب با وی مشورت نمود، و مروان گفت فی الحال هر چهار کس را حاضر کن و بر بیعت تکلیف نمای، اگر در مبایعت متابعت نمودند فهو المطلوب، و الّا به تیغ تیز حکم خود را بر ایشان روان کن، خصوصا در طلب حسین و ابن زبیر تأخیر جایز مدار، و پیش از آنکه خبر مرگ والی شام إفشا یابد با بیعت آن دو کس خلافت یزید را مستحکم گردان، ولید کس، به طلب حضرت امام حسین و ابن زبیر فرستاد، و ایشان در مسجد مدینه با یکدیگر سخن می‌گفتند: فرستاده ولید گفت أمیر شما را می‌طلبد، ایشان گفتند تو برو تا ما از عقب تو برسیم، فرستاده بازگشت، و عبد اللّه بن زبیر از حسین پرسید که هیچ می‌دانی که ولید ما را چرا می‌طلبد؟ حسین گفت به خاطر من می‌رسد که حاکم شام مرده است. چه امشب در خواب دیدم که منبر او نگونسار شد، و آتش در سرای او افتاد، حالا این خبر رسیده و می‌خواهند که از ما بیعت
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:253

یزید بستانند. ابن زبیر گفت که اگر بر این نمط باشد تو چه خواهی کرد؟ امام حسین گفت:
من می‌شنوم که او خمّار و زمّار است، و ما بقیّه آل رسولیم، چگونه جایز باشد که متابعت چنین کس بکنیم. ایشان در این سخن بودند که رسول ولید بازآمد که امیر در انتظار شماست، امام حسین بانگ بر وی زد که این همه تعجیل چیست؟ اگر هیچ کس نیاید من خود می‌آیم، قاصد بازگشته صورت حال با ولید تقریر کرد، مروان (لعنة اللّه علیه) گفت ای ولید حسین غدر خواهد کرد و نخواهد آمد، ولید گفت خاموش باش که حسین غدّار نیست، هر وعده که کند به وفا مقرون گرداند.
کو ملکی بر صفت آدمی است‌اوست که سر تا قدمش مردمی است
تاج وفا بر سر او أفسر است‌افسرش از فرق فلک برتر است آورده‌اند که: «ولید مرد خدای ترس بود، و حرمت أهل بیت رعایت می‌نمود، چون صفت وفاداری و پاکیزه روزگاری حسین بازگفت مروان خاموش شد، امّا چون رسول ولید مراجعت نمود امام حسین متوجّه منزل خود شد، و سی کس از غلامان و موالی خود مسلّح و مکمّل گردانیده، فرمود: با من به دار الاماره آئید، و به در سرای ولید بنشینید، اگر آواز مرا بلند بشنوید بی‌تحاشی درآئید و تا بر شما روشن نشود که قصد قتل من دارند هیچ‌کس را تعرّض مرسانید، پس آن حضرت عصای رسول (صلی اللّه علیه و آله) به دست گرفته روان شد، و به خانه ولید رسید، و وصیت گذشته با موالی خود مکرّر ساخته به درون خانه درآمد ولید را دید با مروان نشسته، چون امام به رسید تعظیم کردند و حسین به جای خود قرار گرفت، و گفت: باعث بر طلب من چه بود؟ ایشان صورت حال از وفات پدر و بیعت پسر به تمام در میان آوردند، امام حسین (ع) جواب داد که مناسب نیست که چون من کسی به پنهانی بیعت کند، فردا که این خبر آشکارا گردد و عامّه أهل اسلام مجتمع گردند هر چه مصلحت باشد به تقدیم رسانیده آید، ولید گفت: یا ابا عبد اللّه سخن سنجیده گفتی، به سعادت بازگرد، و فردا تشریف حضور ارزانی دار، مروان گفت ای امیر! دست از حسین بازمدار که اگر او را بگذاری دیگر بر وی قادر نگردی، او را حبس کن تا بیعت کند، و اگر امتناع نماید به فرمای تا سرش بردارند. امام
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:254

حسین (علیه السلام) از روی غضب به مروان نگریست، و گفت یا بن الزّرقاء که را زهره آن باشد که مثل این حرکت نسبت به من در خاطر گذراند؟ تو امر می‌کنی که سر من بردارند، هر که قصد من کند روی زمین را از خون او رنگ کنم. پس با ولید خطاب کرد که تو می‌دانی که ما أهل بیت نبوّت و معدن رسالتیم، و خانه ما محلّ رحمت، و مکان آمد و شد ملائکه است، با یزید که شراب می‌خورد و علانیه انواع فسوق از وی صادر می‌گردد چگونه بیعت کنیم؟ فردا که مجلس منعقد گردد آنچه گفتنی باشد بگوئیم و بشنویم و ببینیم که أحقّ، و اولی به خلافت کیست؟ و چون آواز حسین بلند شد، مردمی که بر در سرای بودند خواستند که پای در دار الأماره نهاده دستبردی نمایند، آن جناب تفرّس این معنی کرده به تعجیل از خانه بیرون آمد و موالی خود را از دخول مانع شده به منزل خود شتافت. مروان با ولید گفت ای امیر به سخن من عمل ننمودی و حسین از دست به رفت، به خدای سوگند که دیگر حکم تو بر وی جاری نگردد. ولید گفت ویحک یا مروان مرا به کشتن حسین می‌فرمائی؟ و اللّه اگر شرق و غرب عالم به من دهند در خون او سعی ننمایم. ای مروان فردای قیامت ترازوی اعمال کشندگان حسین از حسنات خالی باشد، و شخصی که خفّت میزان او بدین مثابه بوده باشد هرآینه حق عزّ و علا، یوم یقوم الحساب به نظر رحمت در او ننگرد، و او را به عذاب الیم و عقاب عظیم، معذّب و معاقب گرداند.
روز جزا کشنده فرزند مرتضی‌بی‌شبهه لایق درکات جهنّم است
بس کور دل کسی که کند قصد سروری‌کو نور چشم سیّد اولاد آدم است مروان بعد از استماع این سخنان خاموش شد، و ولید، کس به طلب ابن زبیر فرستاد، و او درآمدن تعلّل نمود، چندان‌که شب درآمد با جمعی از خواصّ خود بر راهی که شارع عامّ نبود روی به مکّه نهاد، و کسان از عقب او فرستادند به او نارسیده بازگشتند، و ولید صورت حال به یزید نوشت، و جواب رسید که متمرّدان را بار دیگر دعوت کند، و از عبد اللّه بن زبیر دست بازدارد. که هر جا رود سخط ما به وی خواهد رسید، و سر امام حسین را مصحوب جواب به فرستد و به عنایت‌مّا امیدوار باشد، که مناصب ارجمند به او ارزانی خواهیم داشت، چون رقعه به ولید رسید گفت: «لا حول و لا قوّة إلّا با للّه العلیّ
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:255

العظیم» اگر یزید تمامت ربع مسکون را به من دهد من در خون فرزند رسول سعی نکنم،
و هر ضرری که از مخالفت یزید به من رسد باک ندارم. آورده‌اند که ولید به دست محرمی مضمون نامه را نوشته نزد حسین (علیه السلام) فرستاد و پیغام داد که یا بن رسول اللّه زمان زمان نامه یزید می‌رسد و پی‌درپی پیغام به قتل تو می‌دهد و من در این قضیّه حیرانم و در این واقعه سرگردان.
به حال خویش فرو مانده و پریشانم‌ره برون شدن از کار خود نمی‌دانم امّا چون امام حسین از این صورت آگاهی یافت صبر فرمود: تا شب درآمد و به سر روضه حضرت مصطفی (صلوات اللّه و سلامه علیه) رفت و سلام کرد و گفت: یا رسول اللّه منم فرزند فاطمه دختر تو، منم آن کس که در وقت رحلت امّت را به رعایت من وصیّت فرمودی، و شرف اولاد خود را در نکته «أذکرّکم اللّه فی أهل بیتی» بازنمودی و ایشان فرمان تو را کأن لم یکن انگاشتند، و مرا ضایع و محروم و بی‌بهره و مهجور بگذاشتند، این مجملی بود از بیوفائی جفاکاران که گفتم، و چون با تو ملاقات کنم صورت وقایع را به تفصیل بازگویم، پس بسیار بگریست، و بعد از آن به نماز اشتغال نمود و پس از طلوع صبح به منزل مراجعت فرمود، شب دیگر باز بر سر تربت مقدّس و مشهد معطّر منوّر آن حضرت، حاضر شد «هزار جان گرامی فدای روضه او» بعد از ادای مناحات و رفع حاجات گریان گریان سر خود را بر قبر اقدس آن سرور نهاد، و به خواب رفت چنان دید که حضرت رسالت (صلی اللّه علیه و آله) با فوجی عظیم از ملائکه ظاهر گشت، و سر حسین را بر سینه خویش منظّم ساخته، میان دو چشمش بوسه داد، و گفت ای حسین گوئیا می‌بینم که عن قریب أمّت من در کربلا تو را بکشند و تو در آن حالت تشنه باشی و تو را آب ندهند و با وجود این حرکت به شفاعت من امیدوار باشند، و ایشان در قیامت از شفاعت من محروم خواهند بود، ای حسین پدر و مادر و برادر تو همه ملول و محزون نزدیک من آمدند و بدیدار تو اشتیاق دارند و تو نیز مهموم و اندوهناک پیش من خواهی آمد، و تو را در بهشت درجاتی است که آن را بدون شهادت در نتوان یافت.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:256

امام حسین گفت: یا جدّاه، من به مراجعت دنیا احتیاج ندارم مرا بگیر و با خود به قبر اندر آور، آن حضرت فرمود که: تو را از رجوع به دنیا چاره نیست تا شهادت یافته به ثواب عظیم برسی، حسین بیدار شد خیال جمال جدّ بزرگوار در نظر و بشارت شهادت و مژده وصول بدرجات علا در گوش به منزل شریف شتافت، و از مدینه دل بر کند سفر مکّه را با خود راست بداشت، و أهل بیت خویش را جمع کرده صورت واقع را تقریر نمود. أقربا و أحباب حزین و اندوهگین گشتند و حسین شب دیگر به زیارت برادر خود امام حسن رفت به مقبره بقیع و برادر را وداع کرده به سر تربت مادر بزرگوار خویش آمد و گفت (السّلام علیک یا امّاه)، حسین به وداع تو آمده است و این آخرین زیارتست از بالای روضه آوازی شنید که و (علیک السّلام ای مظلوم مادر)، و ای شهید مادر، حسین زمانی بگریست، و وداع فرمود، و در جوف اللیل بر سر مشهد مقدس حضرت نبوی آمد تا شروط وداع به جای آرد چون سلام گفت و طواف فرمود و نماز گزارد خواب بر وی غلبه کرد، دیگر بار حضرت مصطفی (صلی اللّه علیه و آله) را در خواب دید که بیامد سر وی را در کنار گرفت حسین گفت: یا رسول اللّه از جفای امّت، بیچاره شده‌ام، و به ضرورت از زیارت تو محروم می‌مانم، و چنان می‌بینم که دیگر زیارت تو نخواهم کرد، حضرت فرمود: که نزدیک شد که به من رسی، و می‌بینم که تشنه و گرسنه بر خاک کربلا افتاده‌ای، و تن نازنین تو مجروح شده و سر مبارکت از تن جدا گشته، ای حسین صبر پیش گیر، و در کار خود مردانه باش، و بسی نگذرد که تو نیز همچون پدر مغموم و مانند برادر مظلوم و مثل مادر مهموم به من رسی، و با من بر خوان بهشت نشینی و میوه مراد از نهال عنایت خالق العباد بچینی. امام حسین روایت می‌کند که: در اثنای این حال دیدم که روی گلناری رسول (صلی اللّه علیه و آله) زعفرانی شد، و موی مشگبارش پر گرد و غبار گشت، من بترسیدم و گفتم یا رسول اللّه این چه حالتست که بر شما پدید آمد؟ گفت ای نور دیده من، و ای فرزند پسندیده من، این نشانه خاک کربلاست، پس حسین از خواب درآمد و به شهادت خویش متیقّن گشته، عزیمت حرم مکّه جزم کرد و شب جمعه چهارم شعبان سنه ستّین از مدینه بیرون آمده از راه راست، و شارع اعظم متوجّه مکّه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:257

گشت، و از سرگردانی حضرت موسی کلیم اللّه، و فرار او از مصر و خوف او از فرعون و قصد جماعت قبطیان، او را یاد فرموده این آیت می‌خواند «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» «1» پس جمعی از موالیان و هواداران گفتند: یا بن رسول اللّه! از سر تربت بزرگوار جدّ خود کجا می‌روی؟ و از این روضه بهشت آئین که غیرت خلد برینست چرا می‌روی؟ جواب داد که من به اختیار خود نمی‌روم.
به کام عاشق بی‌دل ز کوی یار نرفت‌کسی ز روضه جنّت به اختیار نرفت و کلامی که امام (علیه السلام) در این باب می‌فرموده‌اند ترجمه آن مضمون این سه بیت است:
به مراد دل خود من ز سر قبر نبی‌به سوی هیچ سفر دان که مقیّد نروم
گز خزاین سویم از لعل و زبرجد آرندمن بدان لعل و زِبَرجَد زبرجد نروم
لیکن از جور أعادی ز چنین جا و مقام‌بایدم رفت و لیکن بدل خود نروم و در بعضی از منازل عبد اللّه بن مطیع که از مکّه می‌آمد به خدمت وی رسید و گفت یا بن رسول اللّه.
کرده‌ای عزم سفر لطف خدا یار تو بادفضل حق از همه آفات نگهدار تو باد به سعادت کجا می‌روی و چه عزیمت داری؟ امام حسین فرمود: یا عبد اللّه از دست ظالمان از شهر خود بیرون آمده و وطن و مسکن را به درود کرده، و دل از صحبت أحباب و أصحاب برداشته، روی به حرم «و من دخله کان آمنا» آورده‌ام که هر روز رنجی و غمی، و هر ساعت محنتی و المی به من می‌رسد.
گردون همه اسباب غمم می‌سازدوز من به کسی دگر نمی‌پردازد
از خاک در جدّ خودم دور انداخت‌چون باد به گرد عالمم می‌تازد حالا عزیمت مکّه دارم و چون بدانجا رسم آنچه مقتضای وقت و صلاح روزگار باشد بر آن منوال عمل خواهم کرد. عبد اللّه گفت: آثار صحّت و سلامت و انوار عافیت و
______________________________
(1)- سوره القصص، آیه: 21.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:258

کرامت ملازم خادمان این حضرت باد.
اقبال مطیع و بخت یارت باداتوفیق رفیق روزگارت بادا مرا چیزی به خاطر رسیده اگر دستوری دهی به ذروه عرض رسانم. امام حسین (علیه السلام) فرمود که: تو دوست مائی، و سخن دوستان به سمع قبول اصغا باید نمود، بگوی تا بشنوم، گفت یا بن رسول اللّه تو امروز سرور عالمی و مهتر و بهتر اولاد آدمی، برو و در حرم مکّه بنشین که أهل حرم، دیگری بر تو اختیار نکنند، و زنهار که به گفتار کوفیان مغرور نشوی، و به چاپلوسی ایشان فریب نیابی، که پدر تو را در آن دیار شربت شهادت چشانیدند، و با برادرت وفا نکرده انواع محنت به وی رسانیدند و من می‌دانم که ایشان تو را خواهند طلبید، و اگر به روی، تو را تنها خواهند گذاشت و طریق عهد و وفا نگه نخواهند داشت. «که در جبلّت این کوفیان مروّت نیست». امام حسین سخن او را تصدیق نمود، و درباره وی دعای خیر کرده وداع فرمود، و چون منازل و مراحل بیابان به پایان رسیده چشمش بر جبال مکّه افتاد، هم از حال موسی (علیه السلام) و رسیدن او به مدین یاد کرده به تلاوت این آیت که «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ» اشتغال فرمود، و چون اهل مکّه از قدوم مبارکش خبر یافتند به طریق استقبال از روی إعزاز و إجلال بشتافتند و به دیدار عزیزش استبشار نموده اظهار مسرّت کردند، و به زبان حال نغمه این مقال به گوش هوش ارباب و جد و حال می‌رسانیدند که:
دولت وصل تو دائم ز خدا می‌جستیم‌کعبه کوی تو از راه صفا می‌جستیم
هر سحرگاه به اخلاص تمام از سر صدق‌دست برداشته بودیم و تو را می‌جستیم
طاق ابروی تو کان قبله مشتاقانست‌گاه‌وبیگاه به محراب دعا می‌جستیم و در منزلی که نزول اجلال فرمود فوج فوج به ملازمتش می‌رسیدند، و چون خبر رفتن حسین بن علی و ابن زبیر به یزید رسید ولید را به جهت ناگرفتن ایشان از امارت مدینه عزل کرد، و ابن الاشدق را والی ساخت. اما والی مکه سعید بن عاص بود و مؤذن امام حسین (علیه السلام) پنج وقت بانگ نماز را در غایت بلندی می‌گفت و قومی عظیم با وی نماز می‌گزارد سعید به ترسید که ناگاه در موسم حج که مردم از اطراف و جوانب
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:259

جمع شوند به هواداری امام حسین او را هلاک کنند بگریخت، و به مدینه رفت، و به یزید مکتوبی نوشت و از آمدن امام حسین به مکّه و میل مردم به وی در آنجا ذکر کرد.
امّا چون اهل کوفه شنیدند که حاکم شام وفات کرده است، و امام حسین بن علی (علیه السلام) از بیعت یزید امتناع نموده و چون اقامت وی در مدینه متعذّر بوده به مکّه مبارکه عظّمها اللّه تعالی شرفها رفته، و آنجا مقیم شده هواداران امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند، و سلیمان گفت: ای یاران! یزید امام حسین را به بیعت خود می‌خواند، و او ابا کرده، به ضرورت از وطن خود جلا نموده به مکّه رفته است، و شما شیعه وی و شیعه پدر اوئید، و وی را یاری دهید، تا حق در مرکز خود قرار یابد، پس هفتاد تن از أشراف کوفه چون مسیّب قزاری و رفاعة بن شدّاد و حبیب بن مظاهر و محمد کثیر ورقاء عازب و محمد اشعث و عبد الرحمن بن مخنف و عبد اللّه عفیف و طارق اعمش و اعمش طارق و مختار بن ابی عبیده و عمر سعد و امثال ایشان بر دست شریح قاضی سوگند خوردند که در هواداری آل علی، تقصیر ننمایند و حسین را به امامت برداشته مال و جان فدا کنند، پس نامه‌ای نوشتند از روی نیازمندی، مضمون آنکه فلان و فلان تحیّت بی‌غایت و سلام بی‌نهایت می‌رسانند و می‌گویند که پسر دشمن پدرت، می‌خواهد که بی‌مشاورت أهل ملّت متصدّی، و آمر حکومت گردد، و ما که دوستان تو و شیعه پدر توئیم به امامت و خلافت وی راضی نیستیم و داعیه آن داریم که در رکاب تو با دشمنان مقاتله کنیم، و أنفس و أموال خود را وقایه ذات بی‌بدل تو گردانیم، پس به وجه اقبال متوجّه ما شو، به فرح و سرور و بهجت و حبور که تو امام سدیدی، و همام رشیدی و سیّد مطاعی، و خلیفه واجب الاتّباعی، و حالا پیشوا و حاکم ما نعمان بن بشیر است، و او مردی ضعیف و حقیر است نه بزرگی از اهل کوفه به مجمع او می‌رود، و نه درویشی سخن او می‌شنود، تنها در قصر امارت نشسته است، و غیر عید و جمعه درهای منزل بسته، اگر شما تشریف قدوم ارزانی فرمائید و به قدم کرم بدین صوب تجشم نمائید، ما نعمان را از کوفه بیرون کنیم و با لشکری ساخته و پرداخته روی به شام نهیم.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:260

ز تو رایت دولت افراختن‌ز ما لشکری بیکران ساختن
سپاهی چو آشفته‌پیلان مست‌همه نیزه و گرز و خنجر به دست
چو با تیغ آهنگ خون آورندز سنگ آب و آتش برون آورند
چو تیر از کمان در کمین آورندسر آسمان بر زمین آورند و هر که از غایت سرکشی چون خیمه، پای در دامن اطاعت آن حضرت نکشد، مانند میخ خیمه‌اش طناب در گردن افکنده و سر کوفته به زمین فرو بریم، و هر که قلم مثال در طریق إخلاص کمر ملازمت آن حضرت بر میان جان نبندد به سنان سپاه ظفر پناه، آب سیاه در چشمه چشمش آورده بند از بندش جدا کنیم.
آنجا که گرد نان جهان سر برآورندجز تیغ آبدار تو مالک رقاب نیست
دشمن گه قتال سؤالی کند اگرغیر از زبان تیر تو او را جواب نیست القصّه مبالغه بسیار در طیّ آن طومار فرموده بودند و اظهار اشتیاق جمال با کمال امام نموده.
ای آرزوی دیده، دل اندر هوای تست‌جانها اسیر سلسله مشکسای تست
ما جان فدای خنجر تسلیم کرده‌ایم‌خواهی به دار و خواه بکش رأی رأی تست پس آن نامه را به عبید اللّه بن سلع همدانی و عبد اللّه بن مسمّع بکری دادند، و ایشان را به ملازمت آن حضرت فرستادند، چون امام حسین نامه را مطالعه فرمود با رسولان از لا و نعم هیچ نگفت، و جواب نامه نیز ننوشت و بنا بر آنکه رسولان دیرتر مراجعت می‌نمودند اشراف و رؤسای کوفه، بشیر بن مشهر صیداوی و عبد الرحمن بن عبید أرحبی را به طلب امام حسین فرستادند و مصحوب ایشان قریب پنجاه نامه بود، که عظمای آن دیار ارسال نموده بودند.
نور الأئمّه خوارزمی آورده که اهل کوفه صد و بیست نامه به حضرت امام حسین فرستادند و هیچ کدام را جواب ننوشت، کوفیان دیگر باره هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبد اللّه خثعمی را با مکاتیب بسیار به مکّه روان کردند، و بعد از توجه این جماعت شبث بن ربعی و عروة بن قیس و عمرو بن الحجاج و جمع دیگر که در کوفه اختیار و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:261

اقتدار تمام داشتند به اتّفاق نامه نوشته در صحبت سعید بن عبد اللّه الثّقفی به جانب مکّه فرستادند. و این طایفه از پی یکدیگر به تقبیل عتبه علیّه ولایت پناهی سرافراز گشته، مکتوبات را تسلیم نمودند و مضامین همه قریب به مضمون مکتوب نخستین بود:
ابو المفاخر رازی در مقتلی که نوشته چند بیت از منظومات خود از قبل أهل کوفه آورده است و دو بیت از آن اینجا افتاد «1».
هیچ رأیی نیست ما را جز وصال روی توهیچ دامی نیست ما را جز خم گیسوی تو
بر عدو بگشا کمین و ز دوستان نصرت طلب‌ای نهاده حق تعالی فتح در بازوی تو امّا چون ارسال رسل و رسایل کوفیان به سر حدّ افراط رسید، امام حسین (علیه السلام) در جواب ایشان نوشت که مکتوبات شما رسید، و بر مضمون آنها که مشتمل بر إظهار محبّت و منطوی بر آثار مودّت شما نسبت به من بود اطّلاع افتاد، و غایت اشتیاق شما که به قدوم من دارید و نهایت انتظار شما که برای ملاقات من می‌برید معلوم گشت، بدانید که من در إسعاف مطلوب و انجاح مقصود شما إهمال و تأخیر جایز نخواهم داشت، و حالا برادر، و پسر عمّ خود، مسلم بن عقیل را به آن صوب فرستادم، تا کیفیّت حال و صدق مقال شما را معلوم کند، اگر بر سر حرف سابق باشید با او بیعت کنید، و او مرا از بیعت شما اعلام دهد تا به زودی متوجّه آن جانب شوم، و بر شما باد که مسلم را یاری دهید، و جانب او فرومگذارید، که امامی که به کتاب خدا عمل نماید و عالم و عادل باشد، با حاکمی که مصدر فسق و ظلم بود، برابر نیست.
آورده‌اند که: عبد اللّه بن عبّاس با امام حسین (علیه السلام) ملاقات کرد، و در باب مردم کوفه سخنان در میان آورد، امام حسین فرمود که ای پسر عباس! تو می‌دانی که من پسر دختر رسول خدایم؛ ابن عبّاس گفت «الّلهم نعم»، من هیچ کس را جز تو در عرصه
______________________________
(1)- صاحب الذّریعة در جلد 22 در مقام معرّفی دین می‌نویسد: مقتل الشّهداء تألیف ابی المفاخر رازی اغلب در روضة الشهداء از آن نقل می‌نماید به خصوص در منظومه‌هایش از آن میان در مورد رجز حضرت قاسم (ع) و باز در مورد ناله‌های اهل کوفه به امام حسین (ع) سپس همین شعر را بازگو می‌نماید الذّریعة، ج 22، ص 33.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:262

عالم پسر دختر رسول خدا نمی‌دانم، و پسر دختر پیغمبر برادرت بود و تو، اکنون بر روی زمین غیر از تو مردی که نبیره پیغمبر (صلی اللّه علیه و آله) باشد نیست، و نصرت و معاونت تو بر امّت فریضه است. امام حسین گفت: یا بن عبّاس! چه گوئی در حق جماعتی که مرا از خان‌ومان و منشأ و مولد من، بیرون کنند و از مجاورت جدّم (صلوات اللّه و سلامه علیه) مهجور سازند، و قصد کشتن من داشته باشند تا در هیچ موضع از خوف ایشان قرار نتوانم گرفت. ابن عبّاس! این آیت بر خواند که «یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ» تا آخر پس گفت: یا بن رسول اللّه تو از زمره أبرار و فرقه أخیاری، و من گواهی می‌دهم که از رسول (صلی اللّه علیه و آله) شنودم که گفت: بدان خدائی که جان محمّد در قبضه قدرت اوست که فرزندان مرا در میان قومی بکشند که ایشان توانند که او را یاری دهند و ندهند، و خدای تعالی میان دلها و زبانهای ایشان خلاف افکند. ای حسین هر که از تو اعراض نماید او را در آن جهان هیچ حظّی نباشد، و نصیبی نبیند، حسین (علیه السلام) گفت: «الّلهم أشهد» بار خدایا گواه باش. ابن عباس گفت: جان من فدای تو باد! سخن تو به آن می‌ماند که از وفات خود خبر می‌دهی، و از واقعه خویشتن مرا آگاه می‌کنی، و از من نصرت و معاونت طلب می‌نمائی به خدای سوگند که در پیش تو شمشیر خواهم زد تا هر دو دست من بیفتد هنوز حقّی از حقوق تو نگذارده باشم و من حالا توجّه مدینه دارم و تو را نیز استدعا می‌نمایم که بیائی و بر سر تربت جدّ بزرگوار خود قرار گیری. حسین فرمود که مرا دشمنان کی گذارند که قرار گیرم و من اگر آنجا توانستمی بودن، هرگز بیرون نیامدمی، و از نزهتگاه وصال روی به محنت‌آباد فراق ننهادمی.
عشرت بی‌دلان را نیست ره در آباد وصال‌بعد از این ما و فراق و گوشه ویرانه‌ای
خانمان گر گشت ویران شکر کز اقبال دوست‌بر سر کوی بلا داریم محنت خانه‌ای ابن عبّاس گفت: ای حسین چون التماس ما را در توجّه به مدینه رد می‌کنی، باری به رسل و رسایل کوفیان مغرور مشو، و به مواعید کاذبه ایشان از حرم محترم بیرون مرو.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:263

امام حسین (علیه السلام) به مقتضای رأی خود عمل نموده، در ارسال مسلم بن عقیل به کوفه یک جهت گشت، و چندانچه عبد اللّه بن عباس مبالغه کرد به جائی نرسید چه قائد قضا زمام خاطر عاطر آن حضرت را با اهل بیعت وی به جائی می‌کشید که سعادت شهادت در آن صوب بود.
با قضا بر نمی‌توان آویخت‌با قدر بر نمی‌توان آمد
هر دری کز قدر گشاده شودجز از آن در نمی‌توان آمد امّا راوی گوید که والی مکه گریخته به مدینه رفت و به سوی شام نامه فرستاد و از آمدن امام حسین به مکه و رجوع مردم به وی، یزید را خبر داد آن شقی را عرق عداوت أصلی و فرعی در حرکت آمده، تمامی همّت و همگی نهمت را بر دفع حسین گماشت، و با أهل رأی و تدبیر، در آن باب مشورت فرمود.
در کنز الغرائب آورده که: عداوت یزید با امام حسین دو نوع بود: صوری و معنوی، معنوی تباین ارواح در روز میثاق، و صوری دو نوع است: اصلی و فرعی، و در حقیقت فرع تبع اصل باشد و صور تابع معانی و بواسطه تناکر ارواحست که اختلاف در میان اشباح پدید آمده، ملخص این معنی آن است که ارواح أنبیا و أولیا و مؤمنان و مطیعان و صالحان مظاهر لطف و رحمت حقّند، با تفاوت درجات ایشان، و أرواح کفّار و اختلاف فجّار و مشرکان و منافقان و فاسقان مظاهر قهر و غضب حقّند، با تفاوت درکات ایشان، و هر طایفه‌ای را توجّه به اصل خود است که «کلّ شیئی یرجع إلی أصله» پس ارواحی که مظاهر لطفند و تناسب معنوی دارند مانند ارواح انبیا و اولیا و أهل ایمان، بدان مقدار که بر وفق قرب مناسبت میانه ایشان در روز میثاق تعارف واقع شده، در این دنیا میان اشباح ایشان ألفت پدید می‌آید، و به یکدیگر مستأنس می‌شوند، و ارواحی که مظاهر قهرند و مناسبت قرب میثاقی دارند اشباح ایشان را به مقدار تعارف ارواح تألیف و استیناس با یکدیگر هست، که «فما تعارف منها ائتلف» امّا چون میانه ارواح انبیا و اتباع ایشان از أهل ایمان و میان ارواح کفار و اهل بدع و هوا قرب، و مناسبت نبوده، لا جرم در روز میثاق یکدیگر را نشناخته، و بر وفق آن تناکر امروز در میان ایشان اختلاف پدید
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:264

آمده، که ضدّ یکدیگرند، «و ما تناکر منها اختلف» و سبب این اختلاف آنکه آنچه در هر طایفه‌ای مضمر است نسبت به یکدیگر به ظهور می‌رسانند کما وقع فی المثنوی.
دوستی و دشمنی در هر نهادز اختلاف روز میثاق اوفتاد
چون جهان کو در هم بسته شدجنس با جنس اندر و پیوسته شد
رومیان مر رومیان را طالبندزنگیان هم زنگیان را راغبند
و آنکه جنس هم نبودند از نخست‌این زمان در دشمنی هستند جست و مخالفت کفّار با أنبیاء و معاندت أشرار با أخیار و مشاجرت فجّار، با صلحا، همه از اینجا ناشی شده، و آن عداوت همیشه باقی است، لا جرم چون یزید به امارت به نشست، و قوّت گرفت و فرصت یافت با امام حسین که ضدّ او بود کرد آنچه کرد. و گفته شد که مخالفت صوری تابع مخالفت معنوی است، باز این صوری دو نوع بود: اصلی و فرعی، اصلی آن است که میان بنی هاشم و بنی امیّه واقع شده، و مجمل این قضیّه چنان است: که عبد مناف چهار پسر داشت و دو پسر او هاشم و عبد الشّمس توأمان بودند یعنی هر دو به یک شکم متولّد شدند و پیشانی ایشان به هم چسبیده بود، هر چند سعی می‌کردند از هم جدا نمی‌شد، تا آخر الامر به شمشیر رویهای ایشان را از هم جدا کردند، این سخن به شخصی از عقلای عرب رسید گفت: بایستی که به چیز دیگر جدا کردندی، چه بدین سبب همیشه میان اولاد ایشان عداوت خواهد بود، و شمشیر مخالفت ایشان با یکدیگر در نیام آرام نخواهد داشت، و فی نفس الأمر این معنی سمت تحقّق پذیرفت، و آنچه میان هاشم و امیّه که پسر عبد الشمس بود، در باب رفاده واقع شد، که هاشم او را از مکّه اخراج فرمود. و آنچه میان عبد المطلب و حرب از مشاجرت پدید آمد و آنچه میان ابو سفیان و حضرت رسالت (صلی اللّه علیه و آله) از محاربات وقوع یافت و آنچه میان معاویه و مرتضی علی به ظهور رسید، و آنچه یزید درباره امام حسین کرد، همه نتیجه آن عداوت صوری أصلی بود،
امّا عداوت فرعی یزید با حسین به دو سبب بود: یکی آن که حسین از بیعت او ابا کرد و امتناع فرمود، نه در زمان حیات پدرش رقم اطاعت او بر صفحه حال خود کشید و نه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:265

بعد از وفاتش سخن بیعت را به سمع قبول و اجابت شنید. دوّم آنکه عبد اللّه بن زبیر زنی داشت که در آن عصر به حسن و جمال او نشان نمی‌دادند و خبر خوبی او به یزید رسیده، نادیده دلش بسته محبّت او شد. و پیوسته با خیال او به زبان حال می‌گفتند:
به خبر عاشق جمال توایم‌لا جرم طالب وصال توایم القصّه أنواع حیله‌ها ساختند و تدبیرها پرداختند تا ابن زبیر آن زن را بی‌جهتی طلاق داد، و یزید از شام وکالتنامه به أبو موسی اشعری فرستاد، که مطلّقه ابن زبیر را برای وی بخواهد، ابو موسی روزی که به حکم وکالت یزید به سوی آن خاتون می‌رفت در راه عبد اللّه بن عمر به وی رسید پرسید که کجا می‌روی؟ گفت به سوی مطلّقه ابن زبیر می‌روم تا او را خواستگاری کنم و در خطبه او وکالتی و اصالتی دارم، ندانم تا کدام را قبول خواهد کرد، عبد اللّه پرسید که وکالت از آن کیست و معنی اصالت چیست؟ گفت اصالت از آن من اگر قبول کند و وکالت از آن یزید، اگر به پسندد و راضی شود. عبد اللّه گفت به وکالت من هم سخن گوی، و اگر قبول افتد به عقد من درآر، گفت چنین کنم، و در راه امام حسین (علیه السلام) به ابو موسی رسید و بر صورت حال اطّلاع یافته فرمود که من هم تو را وکالت می‌دهم تا به جهت من عقد کنی. القصّه ابو موسی نزد آن زن آمد و بعد از رسم تحیّت و پرسش سخنان به طریق رمز و کنایت در میان آورد، خاتون فرمود که کنایت را بگذار و مهمّی را که داری صریح در میان آر. ابو موسی پرده از روی کار برداشته گفت چهار کس بر تو راغبند و من آمده‌ام تا هر کدام که پسندی و رضا دهی تو را به عقد او درآرم، پرسید که این چهار کس کیانند؟ گفت اوّل من اگر قبول کنی، دوم یزید سوم عبد اللّه بن عمر چهارم حسین بن علی، خاتون گفت من زن جوانم و مال بسیار دارم و تو مرد پیری و سالخورده و من جوان نو رسیده میان ما مناسبتی نیست، تو پای طمع از میان بیرون نه، و بی‌غرض شو تا با تو مشاورت کنم، ابو موسی گفت که: آنچه درباره من گفتی راست گفتی و من این سودا از سر بیرون کردم و از این خیال درگذشتم.
تشریف وصال تو به اندازه من نیست* زن گفت: این زمان مرا راهی نمای و بگوی، که از این سه کس کدام سزاوارترند؟ ابو موسی گفت من عواقب امور ایشان با تو بگویم هر که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:266

را اختیار کنی تو دانی گفت بگو گفت: اگر ملک و سلطنت می‌خواهی و به جاه و جلال میل داری، و مطلوب تو استیفای لذّت و معاشرت است یزید را اختیار کن، و اگر جوانی زاهد و مردی با حسن جمال، و متّقی می‌خواهی، عبد اللّه مناسب است. و اگر در دنیا حسن خلق و لطافت خلق و در آخرت نجات از نیران و وصول به درجات جنان، و همنشینی فاطمه زهرا و سایر أهل بیت در روضه رضوان می‌طلبی، اینک حسین، چه من از رسول (صلی اللّه علیه و آله) شنودم که فرمود: هر زنی که در حباله حسین درآید و مساس او را دریابد، آتش دوزخ بر وی حرام گردد، و اگر می‌خواهی که عروس فاطمه زهرا و خدیجه کبری باشی خادم حرم حسین شو. خاتون زمانی فکر کرد و گفت: امّا مال و جاه دنیا فانیست، و آنچه خدای مرا عطا کرده تا آخر عمر من، بس است، و اگر جوانی و جمالست اینها زود به پیری و بیماری زایل می‌شود، امّا خدمت أهل بیت دولت أبدی و سعادت سرمدی است، پس ابو موسی به حکم وکالت او را با إمام حسین (علیه السلام) عقد بست، و آن نیک بخت دنیا و آخرت ملازمت پیشوای دو جهان اختیار فرمود.
آن بنده‌ای که خدمت او اختیار کرداو را خدای در دو جهان بختیار کرد و چون این خبر به شام رسید عداوت حسین در دل یزید زیاده گردید، و گفت ما چندین مکر و حیله کردیم تا آن زن از حباله ابن زبیر بیرون آمد، و حسین او را عقد کرده حرمت ما نگاه نداشت، و چون این عداوتهای فرعی علاوه عداوت اصلی گشت کمر عداوت و هلاکت حسین به میان عزیمت بسته، به تدبیرات اشتغال نمود تا آن نهال حدیقه رسالت و ذریّت او در کربلا از تشنگی پژمرده گشت، و حالا آب از چشمه چشم دوستان و محبّان می‌طلبد.
دائم ز جوی دیده ما آب، می‌رودبهر نهال تشنه صحرای کربلا
ای دل فغان برآر که درمانده گشته است‌شهزاده دو کون به غمهای کربلا
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:267
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

باب هشتم در شهادت مسلم بن عقیل بن أبی طالب و بعضی از فرزندان

پستتوسط pejuhesh232 » يکشنبه اکتبر 15, 2017 6:35 am

باب هشتم در شهادت مسلم بن عقیل بن أبی طالب و بعضی از فرزندان او رضوان اللّه علیهم اجمعین‌

روایت است از آن همای هوای سیادت، و بیضای سمای سعادت، و دلیل سبیل شهادت، و رفیق طریق وصول به سر منزل حسنی و زیادت، مقتدای زمره «یجاهدون فی سبیل اللّه» پیشوای فرقه «فاتبعونی یحببکم اللّه» شهسوار معرکه «جاهد الکفار و المنافقین» صف‌شکن میدان «و اعرض عن المشرکین» شاه ملک سپاه ماه فلک پناه:
ای حق تو را ستوده و احمد نهاده نام‌جانها فدای نام تو یا سیّد الانام سلطان سریر اصطفا حضرت با نصرت، اعنی «محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله» «المقرّبین لدیه و المنتسبین الیه که: «ان العبد اذا سبقت له» بدرستی که بنده‌ای از بندگان حق که پیشی گرفته باشد برای او من اللّه از نزدیک خدا «منزلة لم یبلغها بعمله» منزلت و مرتبه‌ای که بنده به عمل خود بدان نرسد یعنی هر بنده شایسته‌ای که در ازل منشور وصول به منزلتی بزرگ و نزول به درجه رفیع به نام نامی او نوشته شده باشد و از فضل الهی و عنایت نامتناهی آنچنان عزّی و کرامتی برای وی مقرّر و مقدّر گشته و رفعت آن درجه و عظمت آن مرتبه از آن زیادت بود که بنده به اقدام بر اعمال ستوده به آن تواند
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:268

رسید پس به حکمت بالغه «ابتلاه اللّه» مبتلا گرداند خدای تعالی آن بنده را برای یافتن آن منزلت و جهت رسیدن به آن مرتبت فی جسده در تن او یعنی تن او را به امراض و اسقام و آلام گرفتار گرداند. «أو فی ماله» یا ابتلا دهد او را در مال و منال که آن را عرضه تلف گرداند و او را محتاج و بی‌برگ و نوا سازد «او فی ولده» یا آن امتحان در فرزند او باشد یعنی میوه باغ دلش را به خزان فنا از شاخسار زندگانی بریزاند و پرتو چراغ چشمش را بصرصر صرفوات و هلاک فرو نشاند «ثمّ صبروا علی ذلک» پس آن بنده را صابر گرداند بر این بلیات، و توفیق شکیبائی کرامت فرماید بر تحمل این اذیّات «حتّی یبلغه المنزلة الّتی سبقت له» تا او را به واسطه صبر و بر کشیدن بار این محنتها برساند، به آن منزلت که از حکم ازلی برای او آماده شده است و در دیوان ارادت لم‌یزلی مقرّر و مقدّر شده، ای عزیز! منزلتهای رفیع و منصبهای منیع و درجه‌های بلند و مرتبه‌های ارجمند نامزد بلاکشان بادیه محنت و نامردان زاویه مشقّت کرده‌اند.
هر بلائی را عطائی در پی است‌هر کدورت را صفائی در پی است
زیر هر رنج است گنج معتبرخار دیدی چشم بگشا، گل نگر و نه از عبث است که شراره آتش محنت در جانهای اولیاء انداخته و به سوز شعله حسرت جگر صدیقان را کباب ساخته، گاهی خون مدعیان معرکه محبّت بر سر میدان هیبت، به تیغ غیرت می‌ریزد. و گاهی سرّ سروران مملکت عشق و مودّت را بر چهار سوی سیاست به تار موئی می‌آویزد، پس مرد راه و عارف آگاه و جوینده قرب درگاه، آن است که هر جا متاع خواری بیند به خریداری برخیزد و هر جا طپانچه بلا پیدا شود رخساره تسلیم پیش آرد و هر جا خنجر محنتی از نیام ریاضت برکشند جان را به استقبال آن فرستد.
در دام هوای تو گرفتار منم‌غمهای تو را به جان خریدار منم
جانبازی عشّاق گرت هست هوس‌اوّز که قدم نهد در این کار منم «فاصبر لحکم ربک فانّک بأعیننا» خوش بشارتی است. از حسین منصور مشهور است که روزی در مناجات خود می‌گفت. که «خدایا به حقّ و حقیقت تو سوگند، که در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:269

خزانه بلا بر من بگشائی و چهره محنتهای گوناگون به من بنمائی و خلعت اندوه در من پوشانی و جرعه غم و ملال به من نوشانی، بلاها را بر من مضاعف گردانی و تحفه رنج و کلال در هر دم و در هر قدم به من رسانی و دلم را کوی میدان بلیّت سازی و به چوگان قهر به هر طرف که خواهی اندازی و چون مرا هدف تیر محن و نشانه سهام ألم و حزن ساخته باشی، به من نظری فرمائی. اگر دلم ذرّه‌ای از دوستی تو عدول کرده باشد حکم کن که حسین حلّاج مرتدّ طریقت است و در دعوی خود دروغ گفته به خدائی تو که اگر به مقراض ریاضت ذرّه ذرّه اجزای وجودم قطع کنند جز در ازدیاد محبّت تو نخواهد کوشید و جز کوس محبّت بر سر کوی تمنّا فرو نخواهد کوفت.
آنجا که منتهای کمال ارادت است‌هر چند جور بیش، محبّت زیادتست «ضرب الحبیب زبیب» شربت جفای دوست بسی شیرین باشد.
و در روح الأرواح آورده که عزیزی به عیادت درویشی رفت او را دید به انواع بلاها مبتلا و به اصناف محن ممتحن، بر سبیل تسلیه گفت: ای درویش در دعوی دوستی صادق نیست هر که بر بلای دوست صبر نکند، درویش گفت: ای عزیز غلط کرده‌ای در محبّت صادق نیست هر که از بلای دوست لذت نیابد آری عاشق آن است که اگر در هر نفسی هزار بلای گوناگون به او متوجّه شود هر زمان شور عشق و ذوق و وجد، در دل او زیادت گردد.
هر بلا کز دوست آید راحتست‌و آن بلا را بر دلم صد منّتست
ای بلاهای تو آرام دلم‌حاصل از درد تو شد کام دلم
درد عشقت را خریدارم به جان‌منّت از درد تو می‌دارم به جان
جانم از درد و غمت شادان شودوز بلایت سینه آبادان شود
درد باشد چاره درمان مادرد می‌بخشد سر و سامان ما
درد کان در عشق آن جانان بوددرد نبود مایه درمان بود غرض از این تشبیب ایراد شمه‌ای از بلاکشی اهل بیت رسالتست، و ذکر مظلومی و محرومی و رنجوری و مهجوری ایشان.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:270

عبد اللّه مبارک (رحمه اللّه) نقل کرده است، که وقتی به عزیمت حرم توجه نموده بر توکّل می‌رفتم و تنها در بادیه قدم می‌زدم ناگه کودکی را دیدم تخمینا در سنّ دوازده و سیزده سالگی با روی چون ماه و گیسوی سیاه پیاده و تنها می‌رفت گفتم سبحان اللّه! این چه کس باشد در این بادیه؟
این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این
یا نور ربّانیست این، یا فیض سبحانیست این‌این لطف و رحمت را نگر، در ساحت این بادیه
خضر است و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این فراپیش رفتم و سلام کردم جواب داد، گفتم تو کیستی؟ گفت: أنا عبد اللّه من بنده خدایم، گفتم از کجا می‌آئی؟ گفت من اللّه از نزدیک خدا می‌آیم گفتم کجا می‌روی؟
گفت: الی اللّه به نزدیک خدا می‌روم گفتم چه می‌طلبی؟ گفت رضاء اللّه خشنودی خدا می‌طلبم، گفتم زاد و راحله تو کو؟ گفت: زادی تقوای، توشه من تقوای من است و راحلتی جلای و راحله من هر دو پای من، گفتم بیابانی به این خونخواری و تو نو رسیده‌ای به دین خردی، چگونه می‌کنی؟ گفت: که هیچ‌کس را دیده‌ای که به زیارت کسی توجه کند و آن کس او را بی‌بهره و محروم بگذارد؟ گفتم اگر به سال خردی به مقال بزرگی، نام تو چیست؟
گفت: یا بن المبارک از محنت‌زدگان روزگار چه می‌پرسی و از نام ایشان چه نشان می‌جوئی؟
منم در غمش بیدلی ناتوانی‌نه اسمی نه رسمی، نه جسمی نه جانی
ضعیفی نحیفی، غمش را حریفی‌به صورت خفیفی، به معنی گرانی گفتم اگر نام نمی‌گوئی باری بگو که از کدام قوم و قبیله‌ای؟ آهی سرد از دل پردرد کشید و گفت: «نحن قوم مظلومون» ما قوم ستم رسیدگانیم «نحن قوم مطرودون» ما گروهی از وطن و مسکن راندگانیم «نحن قوم مقهورون» ما طایفه‌ای به دست قهر درماندگانیم، گفتم مرا هیچ معلوم نشد بیان زیادت کن.
بیتی چند خواند که مضمونش، این بود که ما آب‌دهندگانیم از حوض کوثر آیندگان را که توجه به ما نمایند، و به سعادت ورود به نزدیک ما مستسعد گردند و هر که نجات
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:271

یابد جز به وسیله ما بدان مراد نرسد، و هر که به دوستی ما زید، هرگز بی‌بهره نماند و هر که حقّ ما را غصب کرده باشد روز قیامت در محکمه جزا وعده‌گاه ما و اوست، این به گفت و از نظر من غایب شد. من بسی تأسّف خوردم که ندانستم که آن کیست چون به مکه رسیدم روزی در طواف جماعتی مردم دیدم حلقه زده و غلبه‌ای از خلایق بر پای ایستاده، فرا پیش شدم همان کودک را دیدم که مردمان بر وی جمع شده بودند از او مسائل حلال و حرام می‌پرسیدند و دقایق قرآن و حدیث استفسار می‌نمودند و ایشان را جواب می‌داد و به زبان فصیح و بیان ملیح گره از مشکلات ایشان می‌گشاد. از یکی پرسیدم که این کیست؟ گفت ویحک! این را نمی‌شناسی او آن کس است که سنگریزه‌های بطحای مکه او را می‌شناسند. او آدم آل عبا و قرّة العین شهید کربلا علیّ بن الحسین زین العابدین است. اما عبد اللّه مبارک که این سخن بشنید برفت و دست و پای امام را ببوسید و گریه‌کنان گفت: یا بن رسول اللّه آنچه از مظلومی و مقهوری اهل بیت خود گفتی راست گفتی، در این امّت با هیچ جماعت آن نرفته که با اهل بیت حضرت رسالت «صلّی اللّه علیه و آله» رو داده، روز و شب با رنج و تعب قرین بودند و دمادم با غصّه و الم همنشین، اگر خرقه می‌پوشیدند در و بخیه قهری بودی و اگر لقمه می‌نوشیدند در آن تعبیه زهری بودی و بعضی خسته زهر قهر شدند و برخی کشته تیغ بی‌دریغ گشتند، در عراق و خراسان تا اقصای بلاد ترکستان آثار مشاهد و مقابر ایشانست، در هر دیاری مزار شهریاری مسلمی (ع) و بر سر هر راهی مرقد شاهی، به بالای هر پشته‌ای از اولاد پیغمبر کشته‌ای.
و از جمله حکایات شهیدان أهل بیت (ع) قصّه پرغصّه مسلم بن عقیل بن أبی طالب است که پسر عمّ امام حسین (علیه السلام) بود و قبل از این سمت گذارش یافت که چون امام دید که رسل کوفیان و رسایل ایشان از حدّ اعتدال متجاوز شد امام حسین در جواب ایشان نوشت که این نامه‌ای است، از من به گروه مؤمنان، مسلمانان، اما بعد نامه‌های شما رسید و هر چه نوشته بودید بدانستم و گفته بودید که به این جانب توجّه کن، که ما را امامی و پیشوائی نیست، حالا من پسر عمّ خود را که به زیور علم و حلم آراسته است و من او را به جای برادر می‌دانم و می‌دارم بدان جانب فرستادم اگر او به من نامه نویسد و از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:272

رغبت مهتران شما آگاهی دهد، هر چه زودتر بیایم، و السّلام.
آنگاه مسلم را با گروهی از آنها که از کوفه آمده بودند روان گردانید هنوز یک منزل از مکّه قطع راه نکرده بودند که صیّادی از دست راست ایشان در پی آهوئی بیامد و او را بگرفت و ذبح کرد، مسلم چون آن بدید بازگشت و نزد امام حسین آمده گفت:
یا بن رسول اللّه! رفتن من به کوفه مصلحت نیست، که در راه چنین حالی دیدم و آن را به فال نپسندیدم. امام حسین فرمود: یا بن عم مگر ترسیدی! و اگر تو را رغبت نیست من کسی دیگر بفرستم، مسلم گفت هزار جان من فدای تو باد، من این صورت که در راه دیدم خواستم که به عرض تو رسانم و از آن ترسیدم که از حضرت تو دور مانم و اگر نه، من چگونه پای از دایره حکم تو بیرون نهم و به چه وجه از اشارت عالی و فرمان مطاع تو سرپیچم.
نتابم سر ز فرمانت به تیغم گر زنی هر دم‌مرا عید آن زمان باشد که قربان رهت گردم
من اوّل روز دانستم به مهمانخانه عشقت‌که جز خون جگر خوردن، غذائی نیست درخوردم یا بن رسول اللّه می‌روم فامّا مرا در گمان است و مظنه من چنان که دیگر دیدار مبارک تو را نخواهم دید بازگشتم تا یک بار دیگر. دیده روشن کنم از روی جهان افروزت پس دست و پای امام حسین ببوسید و آغاز وداع کرده، گریان گریان گفت چنان می‌دانم که این دیدار بازپسین است
وداعت می‌کنم جانا، وداع آخرین از دل‌ز کویت می‌روم وز غصّه دارم قصّه مشکل
نیارم طاقت دوری ندارم تاب مهجوری‌عجب دردی است بی‌درمان، عجب کاریست بی‌حاصل
بود حاصل مراد من، گرت بینم ولی دیدن‌چه سان آید ز مهجوری، به خون آغشته زیر گل امام حسین «علیه السلام» نیز گریان شد و او را در بر گرفته بسیار به نواخت و دعا کرد.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:273

مسلم روی به راه آورده می‌گریست و می‌رفت. گفتند: ای مسلم از مرگ می‌ترسی؟ که می‌گریی؟ گفت نی از مفارقت، امام حسین می‌گریم که با او خو گرفته بودم و هرگز از خدمت او دور نرفته می‌ترسم، که دیگرش نبینم و از بوستان وصلش میوه لقاء نچینم لا جرم.
می‌روم و ز سر حسرت بقفا می‌نگرم‌خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم
میروم بی‌دل و بی‌یار و یقین می‌دانم‌که من بی‌دل بی‌یار نه مرد سفرم
پای می‌پیچم و چون پای سرم می‌پیچدبار می‌بندم و از بار فرو بسته ترم سوز فراق سوخته‌ای داند که به داغ هجران یاری گرفتار شده باشد، و درد افتراق، کسی شناسد که در بیمارستان جدائی سر بر بالین هلاکت نهاده بود.
نوای درد من مرغی شناسدکه او از آشیانی دور ماندست
چگونه ز آتش حسرت نسوزددلی کز دلستانی دور ماندست القصّه، مسلم به مدینه رسیده در شب به شهر درآمد، به روضه حضرت پیغمبر «صلّی اللّه علیه و آله» رفت و نماز زیارت گزارده شرایط طواف به جای آورده، روی به منزل خود نهاد و او را دو فرزند خرد بود، که ایشان را بسیار دوست داشتی. و بر مفارقت ایشان صبر نتوانستی کرد، با خود همراه ساخت و سایر اهل و عیال را به درود کرده، دو دلیل به مزد گرفت تا او را از راه بادیه به کوفه رسانند، قضا را دلیلان راه را گم کردند و از تشنگی هلاک گشتند و مسلم با فرزندان به هزار محنت به آب رسید امّا از آتش هجران امام حسین (ع) می‌سوخت.
می‌زنم هر نفس از درد فراقت فریادآه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
چکنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان‌کز فراق تو چنانم که بداندیش تو باد امّا چون مسلم به کوفه رسید، در سرائی که به دار مختار مشهور بود فرود آمد و دوستان خبر یافته نزد وی مجتمع گشتند و وی نامه امام حسین را بر ایشان خواند و آن جماعت به آواز بلند گریسته، فریاد وا شوقاه برکشیدند، و روز به روز مردم کوفه به خدمت او می‌رفتند و اظهار اطاعت و انقیاد می‌کردند. تا جمعی کثیر به دائره بیعت در آمدند و مسلم نامه نوشت به امام حسین که «یا بن رسول اللّه» مردم کوفه رغبت بسیار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:274

می‌نمایند. به بیعت. و هیجده هزار مرد جنگی بیعت کردند و این کار رونقی تمام دارد هرگاه خاطر مبارک خواهد بدین صوب توجّه نماید، که حضور ایشان را حالی دیگر است.
ای خوش آن روزی که از الطاف ربّ العالمین‌وصل او روزی شود و اللّه خیر الرّازقین امّا نعمان بشیر، که از قبل یزید حاکم کوفه بود، از این معنی آگاهی یافته به مسجد جامع رفت و به استحضار کوفیان فرمان داد و بعد از انعقاد مجلسش به منبر برآمده، گفت: ای اهل کوفه تا کی فتنه انگیزید و نفاق کنید آخر نمی‌دانید که تهیّج فتنه موجب بلا و سبب سفک دماء باشد، از خدا بترسید و بر خویشتن رحم کنید و من ابتداء به محاربه نمی‌کنم و فتنه خفته را بیدار نمی‌گردانم و بیدار را نمی‌ترسانم اگر شما از جرایم خویش توبه کنید، من شیمه (روش) عفو شما را شعار خود سازم. و اگر نه «با للّه الذی لا اله الّا هو» که شمشیر بکشم. یا کشته شوم یا همه را بکشم. القصّه نعمان به مجرد تهدید اکتفا نموده از منبر فرود آمده، به دار الاماره رفت، و جمعی از جواسیس یزید که در کوفه بودند نامه‌ای به شام نوشتند و احوال مسلم و میل مردم به و وی بیعت کردن با حسین و ضعف نعمان بشیر در آن درج کردند و این معنی را مذکور ساختند که اگر تو به کوفه احتیاج داری مردی با هیبت و سیاست را به امارت فرست، که تواند در دفع دشمنان کمر اجتهاد بستن، و در تنفیذ اوامر و احکام تو بر مرصد تقویت نشستن، اما چون یزید پلید بر مضمون آن نامه اطّلاع یافت، با سرجون رومی که مدبّر مملکت و وزیر او بود مشاورت نمود. سرجون گفت: از عهده این کار به غیر از عبید اللّه زیاد کسی بیرون نیاید و او حالا از قبل تو در بصره حاکم است. صلاح در آن می‌بینم که منشور ایالت کوفه نیز به نام وی نویسی، و فرمان دهی تا از کسان خود نایبی بر بصره گماشته به کوفه رود، و این فتنه را فرو نشاند. یزید این رأی پسندید و به پسر زیاد نامه نوشت که مرا اعلام کرده‌اند، که مسلم بن عقیل به کوفه آمده است و به جهت حسین بن علی بیعت می‌ستاند، باید که روی به کوفه نهی که امارت آن دیار نیز به تو ارزانی داشتیم. و مسلم بن عقیل را طلب کنی و در ساعت به قتل رسانی، و سرش نزدیک من فرستی و چون مطلقا عذر تو بیش مسموع
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:275

نیست. تعجیل نمائی، و توقّف جائز نداری، چون مکتوب یزید به پسر زیاد رسید به غایت شادمان شد و به تهیّه اسباب رفتن به کوفه مشغول گشت، و در این اثناء خبر به وی رسید که امام حسین «علیه السلام» مکاتیب به اشراف بصره نوشته است و غلام خود سلمان نام را فرستاد و مضمون هر مکتوبی آن است که من شما را به احیای دین حقّ و مراسم امانت دیانت دعوت می‌کنم، اگر اجابت کنید راه راست یابید.
هر که او راه راست میطلبدگو بیا رو به جانب ما کن
قدمی در حدیقه دین نِه‌روضه قدس را تماشا کن و اینک من به جانب کوفه می‌روم، باید که هواداران من متوجّه آن طرف شوند و السلام. چون پسر زیاد به این امر مطلع شد، کسان بر گماشت تا سلمان را پیدا کردند و به وعده و وعید از او اقرار کشید که مکتوب برای چه کسان آورده؟ پس تمام آن مردمان طلبید و گفت: رسول حسین با من گفت که مکتوب به فلان و فلان آورده‌ام، و شما می‌دانید که من پسر زیادم، در سیاست و خونریزی متابعت پدر می‌نمایم و اکنون منشور ایالت کوفه به من رسیده است و مرا فرموده‌اند که بدان جانب روم و مسلم بن عقیل و سایر هواداران حسین را به قتل رسانم و من فردا عزیمت خواهم کرد و برادر خود را از قبل خود خواهم گذاشت، باید که فرمان وی برید و اطاعت او را به جای آرید و اگر به سمع من رسد که یکی از شما طریق مخالفت سپرده است. او را با همه کسان او به سیاست رسانم و به آتش قهر و غضب دود از دودمان او برآرم.
به یکسو نهم مهر و آزرم رابه جوش آورم کینه گرم را
کسی کو درآید ز راه ستیزمن و گردن او و شمشیر تیز اهل بصره چون این سخن شنیدند از وعید آن ستمکار و تهدید آن نابکار بترسیدند، و او فی الحال سلمان را طلبید و فرمود: تا به قتل رسانیدند، و روز دیگر از معاریف بصره هر که امام حسین به او مکتوب نوشته بود همراه خود ساخته، روی به کوفه نهاد.
و در تاریخ اعثم کوفی مذکور است، که: چون پسر زیاد نزدیک کوفه شد توقف نمود تا دو ساعت از شب بگذشت پس عمامه سیاه بر سر بسته و طیلسانی به سر و روی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:276

فرو گذاشت و شمشیر حمایل کرده، کمان در بازو افکند و کیش و قربان بر بسته قضیبی در دست گرفته و بر استری سوار شده، با اصحاب و خدم و حشم روان گشت و از راه بیابان به کوفه درآمد و آن شب مهتاب روشن می‌تافت و مردم کوفه شنیده بودند که، امام حسین بن علی خواهد رسید. چون آن کوکبه دیدند، گمان بردند که امام حسین است، فوج فوج می‌آمدند و رسم تحیّت به جای می‌آوردند و می‌گفتند «مرحبا بک یا بن رسول اللّه»، آمدی بهتر آمدنی.
خیر مقدم ای به رویت دیده را صد مرحباچشم جان را نور بخشیدی و مردم را صفا عبید اللّه زیاد جواب سلام ایشان باز می‌داد و دیگر سخن نمی‌گفت و از غضب دندان بر دندان می‌خائید.
راوی گوید: که چون پسر زیاد به دار الاماره رسید نعمان بشیر در را فرا بست و بر بام رفت و چون فرو نگریست و آن کوکبه را مشاهده کرد، پنداشت که امام حسین است گفت: یا بن رسول اللّه بازگرد و فتنه میانگیز، که یزید این شهر را به تو نگذارد و امشب به منزل دیگر نزول کن، تا فردا بنگریم که مهمّ به کجا می‌انجامد؟ و مردم کوفه نعمان را دشنام می‌دادند که در باز کن. که این فرزند پیغمبر است آخر مسلم بن عمرو (عروه) باهلی نعره زد که ای اهل کوفه! این امیر عبید اللّه زیاد است و پسر زیاد نیز طیلسان از سر برانداخته، سخن گفت. و مردم او را بشناختند و پراکنده از در دار الاماره بازگشتند و نعمان به فرمود تا در بگشادند و پسر زیاد به کوشک فرود آمد و روز دیگر به مسجد جامع رفت و اشراف و اعیان کوفه را طلبیده، منشور ایالت خود بر ایشان خواند و مردم را وعده‌های خوب داده، امیدوار گردانید، روز دیگر مجمعی ساخت و در این روز قاعده تهدید را تمهید نموده، اهل کوفه را بترسانید، اما چون مسلم بن عقیل از آمدن پسر زیاد خبر یافت، خوفی عظیم بر دل او مستولی گشته، به شب از سرای مختار برون آمد و به خانه هانی بن عروه رفت و گفت: ای هانی. من در این شهر غریبم و تو مردم کوفه را می‌دانی پناه به تو آورده‌ام تا مرا حمایت کرده و از شرّ دشمن نگاه داری، هانی قبول فرمود، و حجره‌ای در حرم خود برای وی مرتّب داشت و گفت به سعادت درآی و به سلامت قرار گیر.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:277

رواق منظر چشم من آشیانه تست‌کرم نما و فرود آ، که خانه خانه تست و چون شیعه را خبر شد که مسلم کجاست، گروه گروه نزد او می‌آمدند و مسلم بیعت امام حسین از ایشان می‌ستاند و با ایشان عهد در میان می‌آورد که به بیعت وفا کنند و از غدر بپرهیزند و آن جماعت سوگند خورده، پیمان را به أیمان غلاظ مؤکّد می‌گردانیدند، تا زیادت از بیست هزار مرد به بیعت امام سرافراز گشتند، و روایتی آن است که نام هجده هزار کس در جریده بیعت مرقوم بود.
دلیران گردافکن شیر گیرخروشنده با جوشن و تیغ و تیر امّا پسر زیاد در طلب مسلم بود. چندانچه سعی می‌نمود پی به منزل مسلم نمی‌برد، آخر به حیله‌ای که او را روی داد عقب آن رفت و حیله آن بود که غلامی داشت «معقل» نام، و بعضی گویند نام او «روزبه» بود. آن تیره روز را بخواند و سه هزار درم به او داد و گفت برو، و با شیعه علی اختلاط کن و خود را از ایشان به ایشان نمای و بگو که یکی از دوستداران حسین بن علی منم و مبلغی زر برای مسلم آورده‌ام، توقّع آنکه مرا پیش او برید، تا دیدار مبارکش بینم و این زر به دست خود تسلیم وی نمایم. تا اسب و سلاح به خرد و با دشمنان اهل بیت کارزار کند و چون این عمل کنی و منزل مسلم را بیابی مرا خبر کن، تا تو را از مال خود آزاد کنم و دل تو را به انواع رعایتها شاد گردانم. معقل آن زر، را در حوزه تصرّف درآورده، از پیش پسر زیاد بیرون آمد و در مسجد اعظم رفت و در تفکّر افتاد که چگونه در آن امر شروع کند، ناگه نظرش بر شخصی افتاد که جامه‌های سفید و پاکیزه پوشیده بود و بسیار در نماز رعایت مراسم خضوع و خشوع می‌نمود با خود گفت، که شیعه جامه‌های سفید پاک می‌پوشند و در نماز إکثار می‌کنند، غالب آن است که این شخص از آن طایفه باشد.
آن را که نشان عشق مولاست‌بر چهره او چو نور پیداست پس چندان توقّف کرد، که آن مرد از نماز فارغ شد، آنگاه نزدیک رفته سلام کرد و به سخن درآمده گفت: جعلت فداک جان من فدای تو باد، من مردی‌ام از اهل شام و خدای تعالی بر من منّت نهاده و محبّت اهل بیت و مودّت دوستان ایشان در دل من
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:278

افکنده، و سه هزار درم نذر کرده‌ام که بدان دولتمند دهم. که به دین شهر آمده، به دعوت امام حسین که فرزند پیغمبر است اشتغال می‌نماید. اگر مرا به او راه‌نمائی تا این مال را تسلیم وی نمایم غایت کرم باشد، آن شخص گفت که: از همه مردم که در این مسجدند چگونه مرا اختیار کردی و صاحب سر خود ساختی. معقل گفت آثار خیر و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشره تو دیدم و به خاطرم رسید که تو از محبّان اهل بیت رسولی، آن مرد ساده‌دل پاک طینت فرمود: که ظنّ و خطا نیست من دوستدار اهل بیتم.
و نام من مسلم بن عوسجه است بیا با خدای عهد و پیمان کن که این سرّ را پیش هیچ کس فاش نکنی تا من تو را به مقصود تو نشان دهم. معقل سوگند مغلظه خورد که هر سرّی به من سپاری در افشای آن نکوشم مسلم بن عوسجه گفت: امروز برو و فردا به منزل من آی، تا تو را نزد صاحب خود یعنی مسلم بن عقیل برم. و خانه خود مر او را نشان داد، روز دیگر معقل به خانه او رفت و ابن عوسجه او را نزد مسلم بن عقیل برده، صورت حال تقریر کرد و معقل در دست و پای مسلّم افتاد و آن درمها نزد وی به نهاد. مسلم فرمود که مصحف بیارید تا وی را سوگند دهیم، پس مصحف آوردند و معقل سوگند خورد، که سرّ شما را فاش نکنم و از مکر و حیله و دغا دور باشم، پس بیعت کرد و آن روز تا شب در سرای هانی بود و بر کما هی احوال شیعه اطّلاع پیدا کرده، از آنجا بیرون آمد و نزد پسر زیاد رفته بر جمیع حالات او را صاحب وقوف گردانید.
روز دیگر اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث به مجلس ابن زیاد آمدند. از ایشان پرسید که هانی بن عروه کجاست؟ که چند روزیست که او را نمی‌بینم گفتند: مدتی شد که او بیمار است. ابن زیاد گفت می‌شنوم که در این روزها بهتر شده و بر در خانه خود می‌نشیند، آیا او را چه چیز مانعست که به سلام ما نمی‌آید؟ و ما مشتاق دیدار اوئیم، ایشان گفتند ما برویم و اگر سوار تواند شد او را به خدمت شما آریم. پس نزد هانی آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار کرده روی به دار الاماره نهادند. هانی چون نزدیک کوشک رسید گفت: ای یاران خوفی از این مرد در دل من پیدا شد، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسکین وی کوشیده گفتند: این معنی از وساوس نفسانی و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:279

هواجس شیطانیست. و هانی به تقدیر ربّانی رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زیاد درآمد، ابن زیاد کلمه‌ای کنایت‌آمیز گفت. هانی فرمود: که ایّها الامیر چه واقع شده؟ گفت واقعه از این عظیم‌تر چه تواند بود، که مسلم بن عقیل را به وثاق خود راه داده‌ای و خلقی انبوه را به بیعت حسین درآورده و تصوّر تو چنان است که من از کید و غدر تو غافلم. هانی انکار این معنی کرد. پسر زیاد معقل را طلبید و گفت این شخص را می‌شناسی؟ هانی نظر کرد معقل را دید. دانست که وی جاسوس غدّار بوده است نه مخلص دوستدار، از این جهت اثر انفعال و خجالت در ناصیه وی پیدا شد. گفت: ای امیر به خدا سوگند که من مسلم را به خانه خود نطلبیدم و در احداث فتنه سعی ننمودم، اما او در شبی از شبها ناخوانده به خانه من درآمد و زنهار خواست مرا حیا مانع آمد که او را نومید سازم، اکنون سوگند می‌خورم که مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم، پسر زیاد گفت: هیهات. هیهات. تو از پیش من بیرون نروی تا مسلم را حاضر نکنی، هانی گفت هرگز این کار نکنم و در آئین شریعت و طریق مروّت چگونه جائز بود که زنهاری را به دست خصم دهم، و قاعده وفاداری و عهد و پیمان را بر طرف نهم.
صفت عاشق صادق، به حقیقت آن است‌که گرش سر برود، از سر پیمان نرود هر چند پسر زیاد و ندیمان او در این باب با هانی سخن گفتند به جائی نرسید و او را در کوشک محبوس گردانیدند. امّا اسماء بن خارجه، روی به پسر زیاد کرد، که ای غدّار ناکس ما این مرد را به اشارت تو آورده‌ایم و تو در اوّل سخنان نیکو می‌گفتی و چون پیش تو آمد با وی خواری کردی و محبوس ساخته وعید قتل می‌دهی! این چه کردار ناصوابست که از تو صادر می‌گردد. پسر زیاد در غضب شد و فرمود: تا اسماء را چنان زدند که از حیات مأیوس شد و گفت ای هانی خبر مرگ خود به تو می‌رسانم «انّا للّه و انّا الیه راجعون» پس ابن زیاد دیگر باره هانی را طلبید و گفت: ای هانی جان خود را دوست‌تر می‌داری یا جان مسلم بن عقیل را؟ هانی. گفت: هزار جان من فدای مسلم باد و لیک ای پسر زیاد، تو امیر و صاحب اختیاری مسلم را طلب کن تا بیابی، از من چه می‌طلبی؟ گفت مسلم را جستم و در خانه تو یافتم، اکنون به خدای، که او را از پهلوی تو
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:280

بیرون کشم یا خود را فدای او کنی. پس به فرمود تا تازیانه و عقابین بیاوردند و جامه از تن وی برون کردند و هانی هشتاد و نه‌ساله بود، به صحبت رسول خدای (صلی اللّه علیه و آله) رسیده. و مدّتها با علیّ مرتضی مصاحب بوده و او را بر عقابین کشیدند. و گفتند مسلم را بیار تا بازرهی، هانی جواب داد که به خدای که، اگر هر عقوبتی که از آن بدتر نباشد با من بکنی و مسلم در زیر قدم من باشد قدم از وی برندارم، و او را به تو نشان ندهم. تو ندانسته‌ای که ما روز اول که قدم در راه محبّت اهل بیت رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله» نهاده‌ایم، محنتهای عالم را با خود قرار داده‌ایم و جانهای خود را به رسم نثار بر طبق اخلاص نهاده.
ما به رسوائی علم روزی که می‌افراشتیم‌بر سر کوی تو اوّل ماتم خود داشتیم پسر زیاد گفت تا او را پانصد تازیانه بزدند. و هانی بیهوش شد، ما درخواست کردند که این پیر بزرگوار از اصحاب سیّد مختار «صلی اللّه علیه و آله» است. بفرمای تا او را از عقابین فرود آرند. پسر زیاد بفرمود تا او را فرو گرفتند و فی الحال به رحمت خدای پیوست.
و روایتی آن است، که او را بر سر بازار برده، گردن زدند و تنش را بر دار کرده، سرش را پیش ابن زیاد بردند اما چون این خبر به مسلم رسید، عرق غضبش در حرکت آمده، هر دو پسر خود را به خانه شریح قاضی فرستاد. و ملازمان را فرمود، تا ندا کردند که ای دوستداران اهل بیت! همه جمع شوید قریب بیست هزار مرد مسلّح و مکمل مجتمع شدند و مسلم سوار شده، آن جماعت در رکاب دولت او روان گشتند: و روی به قصر امارت نهادند پسر زیاد با طایفه‌ای از اشراف کوفه که در مجلس با او بودند و با جماعتی از ملازمان و لشکریان که داشت، در کوشک متحصّن شدند، و مسلم با لشکر خود گرداگرد قصر درآمده، بین الفریقین جنگ و جدال دست داد و نزدیک بدان رسید که قصر را بگیرند، ابن زیاد بترسید و حکم کرد تا رؤسای کوفه مثل کثیر بن شهاب و محمد اشعث و شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی، به بام کوشک برآمده اهل کوفه را تخویف کردند. کثیر گفت: ای کوفیان وای بر شما! اینک لشکر شام دم‌به‌دم شام می‌رسند و امیر سوگند می‌خورد، که اگر همچنین بر محاربه خود ثابت باشید روزی که دست یابم،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:281

بی‌گناه را به جای گنهکار بگیرم و حاضر را به عوض غایب، عقوبت کنم. ای مردمان بر خود ببخشائید و بر عیال و اطفال خود رحم کنید. کوفیان که این کلمات شنودند، خوفی عظیم و هراسی بزرگ بر دلهای ایشان مستولی شد. و بنا بر عادت قدیم خود رسم بیوفائی پیش آوردند، و از خدا و رسول او شرم ناداشته، عهد و پیمان را ناکرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند، و روی به منازل خود آورده، مسلم را تنها گذاشتند. هنوز آفتاب غروب نکرده بود که همه برفتند و با مسلم سی کس و به روایتی ده کس مانده بود. پس مسلم بازگشت و برای ادای نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بیرون آمد، آن جماعت نیز رفته بودند. مسلم حیران بماند و گفت: این چه حالست که من مشاهده می‌کنم و این چه صورت است که معاینه می‌بینیم، دوستان را چه شد که از راه برتافتند و به قدم بیوفائی در راه غدر و بی‌مروّتی شتافتند! ای دریغ! که کوفیان از روش راستی به هزار مرحله دورند و از سلوک منهج مهر و وفا به همه روی ملول و نفور.
اندر اول خودنمائی می‌کنندو اندر آخر بیوفائی می‌کنند
چون چنین جلدند در بیگانگی‌پس چرا آن آشنائی می‌کنند پس، مسلم سوار شد بدان نیت که از کوفه بیرون رود، ناگاه سعید بن احنف بن قیس به وی رسید و گفت ایّها السیّد به کجا می‌روی؟ گفت: از کوفه بیرون می‌روم، تا در جائی استقامت کنم. باشد که جمعی از بیعتیان به من پیوندند. سعید بن احنف گفت زینهار زینهار که همه دروازه‌ها را فرو گرفته‌اند و راهداران بر سر راهها نشسته، تو را می‌طلبند.
مسلم گفت: پس چگونه کنم؟ گفت: همراه من بیا تا تو را جائی برم، که در پناه گیرند.
پس مسلم را بیاورد تا بر در سرای محمد کثیر و او را آواز داد که اینک مسلم بن عقیل را آوردم، محمد کثیر پای برهنه بیرون دوید دست و پای مسلم را ببوسید و گفت این چه دولت بود که مرا دست داد و این چه سعادت است که روی به منزل نهاد.
گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت‌هزار جان گرامی فدای هر قدمت
فکند سر و قدت بر من از کرم سایه‌مباد از سر من دور سایه کرمت پس محمد کثیر مسلم را به خانه درآورد و در منزل شایسته بنشاند و اصحّ آنست،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:282

که در زیر زمین خانه‌ای داشت وی را آنجا پنهان کرد و به واسطه غمّازان این خبر به پسر زیاد رسید که مسلم در خانه محمد کثیر است. ابن زیاد پسر خود خالد را، با جمعی فرستاد تا محمد کثیر و پسرش را گرفته بیارند و مسلم را در خانه او بجویند و اگر بیابند به دار الاماره حاضر سازند، خالد بیامد و به یک ناگاه در سرای، ابن کثیر را فرو کوفت، او را و پسرش را بدست آورده، نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سرای جست و جو کردند از مسلم نشان نیافتند. اما پسر زیاد را چون چشم بر محمد بن کثیر افتاد. آغاز سفاهت کرد، محمّد کثیر بانگ بر او زد که ای پسر زیاد من تو را همی‌شناسم، پدر تو را به ستم، بر ابو سفیان بستند، تو را چه زهره آنکه با من سفاهت کنی؟ ایشان در این سخن بودند که از هر گوشه شهر کوفه آواز کوس حربی و ناله نای رزمی، می‌آمد و آنچنان بود که قوم و قبیله محمد کثیر بسیار بودند، چون شنودند که ابن زیاد او را و پسرش را گرفته، همه در سلاح شدند و قریب ده هزار کس روی به کوشک نهادند و غوغای عام با ایشان یار شد و گذر بر پسر زیاد تنگ آمد، بفرمود تا محمد کثیر و پسرش را بر بام کوشک بردند و بدان مردم نمودند و خیال مردم آن بود که مگر ایشان را کشته‌اند چون ایشان را زنده و سلامت دیدند، دست از جنگ بازداشتند و محمد کثیر را اجازت شد که بیرون آید و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تشکین دهد. محمد کثیر بیرون آمد و قوم خود را بازگردانید و به منزل خویش آمده، از مسلم خبر گرفت، پس به شب سلیمان بن صرد خزاعی و مختار بن ابی عبیده و ورقاء بن عازب و جمعی از مهتران کوفه، پیش وی آمدند. و گفتند: ای بزرگ دین! فردا پسرت را از کوشک بیرون آر، تا مسلم را برداریم و از کوفه بیرون رفته، در قبائل عرب بگردیم و لشکر عظیم جمع کرده به ملازمت امام حسین رویم و به اتّفاق وی کمر حرب دشمنان بر میان جد و جهد بندیم. بر این اتّفاق کردند، قضا را اول بامداد بود، که عامر بن طفیل با ده هزار مردم از شام آمده به ابن زیاد پیوست و او بدان لشکر استظهار تمام یافته، محمد کثیر را طلبید و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشیدند و محمد کثیر روی به دار الاماره نهاد و قوم اوه با غوغای عام، سی چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرود گرفتند و چون محمد کثیر بیامد پسر زیاد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:283

روی به او کرد، که بگو تو جان خود را دوست می‌داری یا جان مسلم بن عقیل را؟
جواب داد، که ای پسر زیاد باز بر سر این حدیث رفتی، جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اینک با سی چهل هزار شمشیر است، که حوالی تو را فرا گرفته‌اند. ابن زیاد سوگند یاد کرد که به جان یزید، که اگر مسلم را بدست من بازندهی بگویم تا سرت از تن بردارند، محمد کثیر گفت یا بن مرجانه! تو را کجا زهره آن باشد که موئی از سر من کم کنی، ابن زیاد منفعل شد و دواتی پیش او نهاده بود برداشت و بیفکند بر پیشانی محمد کثیر آمد و به شکست. ابن کثیر تیغ برکشید و قصد پسر زیاد کرد و مهتران کوفه که حاضر بودند در وی آویختند و تیغ از دست او بیرون کردند و خون از پیشانی وی می‌چکید، نگاه کرد معقل جاسوس که به حیله و مکر حال مسلم را معلوم کرد، آنجا ایستاده بود و تیغی حمایل کرده دست بزد و آن تیغ را برکشید بر میان آن ناکس غدّار زد که چون خیار ترش دونیم کرد.
ابن زیاد از سر تخت برخاست و در خانه گریخت و غلامان را گفت این مرد را بکشید، غلامان و ملازمان قصد وی کردند و او تیغ می‌زد تا ده کس را بینداخت، آخر پایش به شادروان برآمد و بیفتاد و غلامان گرداگرد وی درآمدند و بر سر او ریخته او را شهید کردند. و پسر محمد کثیر که آنچنان دید با شمشیر کشیده، غرّان و غریوان روی به در کوشک نهاد، هر که پیش می‌آمد او را فی الحال به عرصه عدم می‌فرستاد. القصّه، به پایمردی شجاعت دستبردی نمود، که هر که از دوست و دشمن آن را می‌دید آفرین می‌کرد.
تا جهان رسم دستبرد نهاددستبردی چنین ندارد یاد و تا بدر کوشک رسید، بیست سردار را از پای درآورده بود. ناگه غلامی از عقب وی درآمده، نیزه‌ای بر پشت او زد که سر سنان از سینه‌اش بیرون آمد و آن نوجوان از پای درافتاده، ودیعت جان به قابض ارواح داد. «رحمة اللّه علیه» خروش از درون قصر بر آمد و لشکر یکه در درون بودند بیرون آمده، بر قوم محمد کثیر حمله کردند و ایشان پیش حمله آنها بازآمده درهم آویختند.
چو دریای هیجا درآمد به جوش‌ز مردان جنگی برآمد خروش
ز خون دلیران و گرد سپاه‌زمین گشت سرخ و هوا شد سیاه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:284

قوم کوفه دلیروار می‌کوشیدند و لشکر شام در حرب ایشان خیره می‌ماندند. ابن زیاد فرمود که جنگ ایشان برای محمد کثیر و پسر اوست، سر هر دو را از تن جدا کرده در میان ایشان افکنند. تا دل‌شکسته شده ترک کارزار کنند. پس آن هر دو سر را از تن جدا کرده، در معرکه افکندند و چون کوفیان آن سرها بدیدند، در رمیدند، و چون شب در آمد از ایشان دیّاری نمانده بود، پس مختار دید که کار از دست بیرون رفت، بر اسب نشسته به قومی از بنی اعمام خود راه قبیله بنی سعد پیش گرفت و سلیمان بن صرد خزاعی نیز به محلّه بنی زید رفت، ورقاء بن عازب پناه به محله شریح قاضی برد، که آن محله شیعه اهل بیت بسیار بود، اما چون مسلم خبر شهادت محمد کثیر و پسرش شنود به غایت ملول و محزون گشته، به غضب از خانه ایشان بیرون آمده، سوار شد و راه دروازه می‌طلبید، که بیرون رود. ناگه در میان طلایه پسر زیاد افتاد و ایشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ایشان محکم بن طفیل بود ناگاه مسلم را بدیدند یکی از وی پرسید که تو کیستی؟ گفت: مردی‌ام از عرب از قبیله فزاره می‌خواهم که به میان قوم خود بازروم، آن کس گفت بازگرد که این نه راه تست، مسلم بازگشت و چون به دار الربیع رسید، دید که خالد پسر ابن زیاد با دو هزار مرد ایستاده است از آن طرف نیز برگشت.
چون به کناسه رسید. حازم شامی را با دو هزار مرد آنجا بدید، دلیروار بگذشت و روی به بازار درود گران نهاد، در آن وقت صبح دمیده بود و هوا روشن شده، حارس کناسه مسلم را به دید، بر مرکبی نشسته و نیزه در دست گرفته و دراعه پوشیده و تیغ قیمتی حمایل کرده، آثار شجاعت و سطوت، ازو ظاهر و امارت شوکت و صلابت از سواری او لایح و باهر.
سواری همچو برق و باد می‌راندکه باد از رفتن او بازمی‌ماند
چو دیگ از آتش بیداد جوشان‌ز باد کینه چون دریا خروشان حارس را در دل آمد، که این سوار نیست. الّا مسلم بن عقیل فی الحال به در سرای پسر زیاد آمد و نعمان حاجب را گفت، ای امیر من مسلم را دیدم، که به بازار درودگران می‌رفت و روی به دروازه بصره نهاده بود نعمان با پنجاه سوار بدان جانب روان شد ناگه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:285

مسلم بازپس نگریست، جمعی سواران دید که از عقب او می‌آیند فی الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد اسب بر شارع بازار روان شد، ناگاه مسلم روی به محله نهاد و گمان می‌برد که از آنجا راه بیرون می‌رود، آن کوچه خود پیش بسته بود مسلم بدان کوچه درون رفت مسجد ویرانی دید. بدان مسجد درآمد و در گوشه‌ای بنشست، اما چون نعمان پی اسب برگرفت و می‌رفت، تا به محله حلّاجان اسب را بازیافت و از سوار هیچ اثر، پیدا نبود، حاجب خیره فرو مانده، اسب را گرفته بازگشت و پیش پسر زیاد آمده، صورت حال بازنمود. ابن زیاد به فرمود تا دروازه‌ها را مضبوط کردند و در محله‌ها منادی زدند، که هر که خبر مسلم یا سر مسلم را بیاورد، او را از مال دنیا توانگر گردانم، مردم در تکاپوی وی افتادند و قدم در راه جست و جوی نهادند و مسلم در آن مسجد ویرانه گرسنه و تشنه بود، تا شب درآمد قدم از مسجد بیرون نهاد و نمی‌دانست که کجا می‌رود؟ و با خود می‌گفت ای دریغ! که در میان دشمنان گرفتارم و از میان ملازمان امام حسین بر کنار، نه محرمی که با او زمانی غم دل بگذارم و نه همدمی که راز سینه و غم دیرینه با او در میان آرم، نه پیکی دارم که نامه سوزناک دردآمیز من به امام حسین رساند، نه یاری که پیغام غمزدای محنت‌انگیز من به بارگاه ولایت پناه آن حضرت معروض گرداند.
نه قاصدی که پیامی به نزد یار بردنه محرمی که سلامی بدان دیار برد
فتاده‌ایم به شهر غریب و یاری نیست‌که قصه‌ای ز غریبی به شهریار برد مسلم سرگشته و حیران در آن محله می‌رفت، ناگاه بدر سرائی رسید پیرزنی دید، آنجا نشسته تسبیحی در دست می‌گرداند و کلمه ذکر الهی بر زبان می‌گذراند و نام آن زن «طوعه» بود، مسلم گفت یا امة اللّه هیچ توانی که مرا شربت آبی دهی؟ تا حق تعالی تو را از تشنگی قیامت نگاهدارد. که من به غایت سوخته دل و تشنه جگرم، طوعه به طوع و رغبت جواب داد، که چرا نتوانم و فی الحال به رفت و کوزه‌ای آب خنک ساخته بیاورد و مسلم آب بیاشامید و همانجا به نشست، که کوفته و مانده بوده و دیگر اندیشه کرد که چندین هزار کس او را می‌جویند، مبادا که در دست کسی گرفتار گردد، اما چون مسلم به نشست، پیرزن گفت شهری است پرآشوب، برخیز و به وثاقی که پیش از این می‌بوده‌ای
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:286

بازرو، که نشستن تو اینجا در این وقت موجب تهمت من می‌شود.
مسلم گفت: ای مادر! من مردی‌ام از خاندان عزّت و شرف و غربت‌زده از یار و دیار خود دور افتاده، نه منزلی دارم و نه جائی نه بقعه‌ای، نه سرائی. آری.
در کوی بلا ساخته دارم وطنی‌در منزل درد خسته جانی و تنی
هر چند به کار خویش در می‌نگرم‌محنت زده‌ای نیست به عالم چو منی اگر مرا در خانه خود جای دهی، امید چنان است که حق سبحانه و تعالی تو را در روضه بهشت جای دهد. طوعه گفت: تو چه نام داری و از کدام قبیله‌ای؟ مسلم گفت: از محنت‌زدگان ستمدیده و غریبان جفا کشیده چه می‌پرسی، طوعه مبالغه از حد گذرانید و مسلم به ضرورت اظهار فرمود، که من مسلم بن عقیلم پسر عمّ امام حسین، کوفیان با من بی‌وفائی کردند و مرا در ورطه بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بیرون بردند و حالا در این محلّه افتاده‌ام و دل بر هلاک نهاده و با این همه یک زمان از یاد امام حسین غافل نیستم. و ندانم که حال او با این مردمان به کجا انجامد؟ طوعه چون دانست که او مسلم بن عقیل است بر دست و پای وی افتاد و فی الحال او را به خانه خود درآورده، منزلی پاکیزه جهت وی مهیّا ساخت. و از مطعومات و مشروبات آنچه داشت حاضر گردانید و با بهجت نامتناهی، وظایف شکر الهی بر مشاهده لقای وی، به تقدیم می‌رسانید و به زبان نیاز مضمون این مقال ادا می‌نمود.
مگر فرشته رحمت درآمد از در ماکه شد بهشت برین کلبه محقّر ما
مقرّر است که فرّاش قدسیان امشب‌چراغ نور فروزد، ز شمع منظر ما مسلم طعامی به نوشید و نمازهای گذشته را قضا کرده، سر بر بالین آسایش نهاد. امّا چون پاسی از شب بگذشت، پسر آن پیرزن به خانه درآمد، مادر را دید که در آن خانه درون می‌رفت و بیرون می‌آمد و می‌گریست و می‌خندید، گفت: ای مادر، تو را امشب حالی عجیب است و تو در این خانه تردّد بسیار می‌کنی، خیر است؟ مادر گفت: آری خیر است، تو به خود مشغول باش. پسر إبرام نمود که البتّه مرا بر این قضیّه اطلاع می‌باید داد.
مادر گفت: بگویم با تو به شرط آنکه سوگندخوری که این را با کسی نگوئی، پسر سوگند
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:287

خورد و قبول کرد که این سرّ را با کس نگوید. مادر گفت: ای پسر مسلم بن عقیل است که به ما پناه آورده و او را در این خانه نشانده‌ام و مراسم خدمت و لوازم ملازمت او به جای می‌آورم و بدان از خدای عالی ثواب جزیل طمع می‌دارم، پسر خاموش شد و در خواب رفت و مسلم خفته بود، ناگاه خواب آشفته دید بیدار شد و از هجران امام حسین «علیه السلام» و فراق اهالی و اولاد خود یاد کرده به گریه درآمد و از دیده غم دیده به آب گریه، بر کار و بار خود و محنت روزگار مدد می‌طلبید.
بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریم‌چو شمع از محنت شبهای تار خویشتن گریم
ندارم مهربانی تا کند بر حال من گریه‌همان بهتر که خود بر حال زار خویشتن گریم امّا چون روز روشن شد، پسر پیرزن روی به در خانه ابن زیاد نهاد. و در وقتی رسید که ابن زیاد، حصین بن نمیر را می‌گفت که گرد محلّات کوفه برآی، و منادی کن که امیر می‌گوید: که هر که خبر مسلم به نزد من آرد، هزار درهم به او دهم و مرادات و حاجات آن کس به نزد من، به اجابت اقتران یابد و اگر کسی پنهان سازد و در خانه او بیابند، آن خانه را غارت کنند و صاحب خانه را به قتل رسانند، چون پسر، پیرزن وعده درم و وعید قتل شنود، پیش دوید و صورت واقعه با محمّد اشعث تقریر کرد و ابن اشعث نزدیک پسر زاد رفته، تمامی حال بازنمود و ابن زیاد خوش دل شده عمرو بن حارث مخزومی را گفت: که سیصد تن از سرهنگان خاصّ من، به محمّد أشعث ده، که او آن سرای را می‌داند تا بروند و مسلم را گرفته بیاورند. محمّد أشعث سوار شده با آن سواران روی به سرای طوعه نهادند و به یک بار در و بام آن خانه را فرو گرفتند. امّا مسلم نماز بامداد گزارده بود و بر جای نماز نشسته، که آواز سم اسبان به گوش وی رسید، دانست که به طلب وی آمده‌اند، برخاست و سلاح بر خود راست کرد و شمشیر کشیده، از خانه بیرون آمد. آن گروه به یک بار، روی به وی نهادند و مسلم چون شیر خشمناک بر آن قوم حمله کرد و در آن حمله چند کس را بیفکند و این خبر را به پیش پسر زیاد بردند. وی به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:288

محمّد اشعث پیغام داد که: ترا با سیصد کس فرستاده‌ام تا یک شخص را گرفته پیش من آری، این چه عجز و ضعف است که تو داری؟ مسلم اگر چه مردی دلیر است آخر یک کس بیش نیست. ابن اشعث جواب فرستاد که تو را تصوّر آنست که مرا به گرفتن حلاجی یا جولاهی فرستاده‌ای؟ و اللّه که مرا به جنگ شیر ژیان و ببر دمان روان کرده‌ای. این دلاوریست که به حسام انتقام خون مبارزان بر خاک هلاک می‌ریزد و صفدری است که به ضرب خنجر خاک معرکه را با مغز دلیران برمی‌آمیزد.
چو بر جوشد از خشم چون تند میغ‌ز آب آتش انگیزد از برق تیغ عبید اللّه خبر فرستاد، که او را امان ده، به نزدیک من رسان که جز به امان بر مسلم دست نتوان یافت و چون حدیث امام مسلم به ابن اشعث رسید. با مسلم خطاب کرد، که ای مسلم خود را در مهلکه میفکن و دست از شمشیر بازدار و به نزد من آی، که امیر تو را امان داده است. مسلم گفت: مرا به امان شما احتیاج نیست، چون قول شما را اعتماد نشاید و از کوفیان وفا نیاید.
ندیدم من از هیچ کوفی، وفاز کوفی نیاید به غیر از جفا این بگفت و بار دیگر بر ایشان حمله کرد و چند کس را مجروح و مقتول ساخت، لشکریان درماندند و بعضی پیاده شده به بامها برآمدند و سنگ به جانب مسلم انداختن گرفتند و تن نازنین او را به سنگ کوفته و مجروح گردانیدند. و او با خود می‌گفت: ای نفس، مرگ را آماده باش، که مردانه در دفع اعدا کوشیدن، و شربت هلاک نوشیدن، و خلعت شهادت پوشیدن، دولتی است جاویدی و سعادتی است أبدی.
چون شهید راه او در هر دو عالم سرخ روست‌خوش دمی باشد که ما را کشته زین میدان برند ناگاه حرامزاده‌ای سنگی بینداخت، بر پیشانی مسلم آمد و خون بر روی مبارکش دوید.
خون جگرم ز دیده بر رخ پالودرخساره کجا برم چنین خون‌آلود پس روی به جانب مکّه کرد و گفت یا بن رسول اللّه! خبر داری که با پسر عمّت چه می‌رود؟ اما من در راه حق، از اینها باک ندارم.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:289

گر سنگ آید به من چو باران ای دل‌دست من و آستین جانان ای دل
یا گوی بسر برم ز میدان، ای دل‌یا در سرو کار دل کنم، جان ای دل ناگه سنگ دیگر بیفکندند و بر لب و دندان مبارکش آمد و خون به محاسن شریفش فرو دوید. دامن پاکش به خون‌آلوده گشت و این معنی به زبان حالش جاری شد:
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من است‌پیش اهل دل دلیل دامن پاک من است
شد تنم فرسوده زیر سنگ جور کوفیان‌کشته عشقم من، و این سنگها خاک من است پس مسلم از بسیاری زخم که یافته بود، پشت به دیوار بکیر بن حمران بازنهاد و آن ناکس از سرا بیرون آمده شمشیری حواله فرق مسلم کرد، شمشیر فرود آمد و لب بالای او را ببرید. مسلم در همان کرمی تیغی بر بکیر راند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن دیوار آورد و می‌گفت بار خدایا مرا یک شربت آب آرزوست. کوفیان به نظاره ایستاده بودند و آن سخن می‌شنودند و هیچ کس یارای آن نداشت که او را آب دهد، آخر پیر زنی بیرون آمد و قدحی از آب گینه، پرآب کرده بدست وی داد، چون مسلم آن قدح را بر لب نهاد پرخون شد، به ریخت. باز پرآب کرده به او داد دیگر باره پرخون گشت آن را نیز بریخت، بار سوم که قدح بر لب نهاد، دندانهای مبارکش در قدح بریخت. مسلم قدح را ز دست بنهاد و گفت آب خوردن من به قیامت افتاد. پس یکی از عقب مسلم درآمد و نیزه‌ای بر پشت وی زد، که مسلم بر روی درافتاد، و مردمان از اطراف و جوانب درآمده او را بگرفتند و پیش پسر زیاد بردند. او در آن محل در کوشک امارت نشسته بود. چون مسلم را درآوردند سلام نکرد، گفتند: چرا بر امیر سلام نکردی؟ گفت: زیرا که در این سلام نه سلامت دنیا می‌بینم و نه سلامت عقبی مشاهده می‌کنم. «1»
اما چون مسلم را بیاوردند، پسر زیاد مدتی سر در پیش انداخته بود. آنگاه سر بر آورد و گفت: چرا بر امام زمان بیرون آمدی و این همه فتنه انگیختی؟ مسلم گفت: امام
______________________________
(1)- در نقلی آمده است که فرمودند: امیر من حسین است و چه نیکو امیری.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:290

زمان امام حسین بن علی است. و من به فرمان او به این شهر آمدم و آنچه کردم در آن رضای حق جستم، امّا اهل شقاوت نگذاشتند که حقّ به مستحقّ رسد، یا بن المرجانه یقین می‌دانم که به کشتن من امر خواهی کرد. پیش از آن کسی را به فرمای که از قبیله قریش باشد تا نزد من آید و وصیّتی که دارم بشنود، پس بازنگریست عمر سعد را دید، ایستاده گفت: ای پسر سعد بنا بر قربت و قرابت که مرا با تست سه وصیّت می‌کنم. ملتمس آنکه وصیّتهای مرا قبول کنی: وصیت اوّل آنست: که در این شهر هفتصد درم وام دارم و اسب من نعمان حاجب دارد از او بستانی و سلاحی که در بر دارم آن را برداری و با اسب من به فروشی و وام من أدا کنی، عمر سعد قبول کرد و پسر زیاد گفت: اسب و سلاح از آن تست و هیچ‌کس مانع نخواهد شد که از مال تو دین تو را بازدهند. وصیّت دوّم آن است: که چون مرا شهید کنند می‌دانم که سر مرا به شام خواهند، فرستاد تن مرا از پسر زیاد در خواهی و در محلّی که مناسب دانی دفن کنی. پسر زیاد که این سخن به شنید گفت چون تو را کشته باشیم هر چه با جسد تو خواهند گو بکن. سپس گفت وصیّت سوم آن است: که به حسین بن علی «علیه السلام» نامه‌ای نویسی و در آنجا ذکر کنی که کوفیان بی‌وفائی کردند و پسر عمّت کشته شد. زینهار تا به کوفه نیائی، و به قول این مردم فریب نیابی.
پسر زیاد گفت اگر حسین قصد ما نکند ما نیز قصد او نکنیم و اگر متعرّض امر خلافت گردد خاموش نه نشینیم. و روایتی آن است، که گفت اگر حسین ما را نطلبد ما وی را نطلبیم و سخنان دیگر میان پسر زیاد و مسلم گذشته که گفتن و شنودن آن موجب ملالست.
القصّه ابن زیاد آواز داد که از اهل مجلس من کیست که مسلم را بر بام کوشک برد و سرش از تن جدا کند. پسر بکیر بن حمران گفت: یا امیر این کار من است، که امروز پدر مرا کشته، پس دست مسلم گرفت و او را به بالای بام کوشک برآورد و مسلم چندان‌که می‌رفت بر حضرت مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» درود می‌فرستاد. زکی گفت:
«الّلهم احکم بیننا و بین قومنا بالحق» بار خدای حکم کن میان ما و میان قوم ما براستی، که مرا بخواندند و چون بیامدم فرو گذاشتند، و ما به راستی سخن گفتیم ما را دروغ‌گو پنداشتند پس چون به بالای بام رسید روی به جانب مکّه کرد و گفت: السلام علیک یا بن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:291

رسول اللّه آیا از حال مسلم بن عقیل هیچ خبر داری؟ و بیتی چند فرمود، که ترجمه‌اش به فارسی این است.
ای باد صبا ز روی یاری‌سوی حرم خدا گذر کن
شهزاده حسین را چو بینی‌بنشین حدیث مختصر کن
هر بد که ز کوفیان به دیدی‌فرزند رسول را خبر کن
بر گوی که مسلم ستمکش‌شد کشته، تو چاره دگر کن
مغرور مشو به قول کوفی‌وز فتنه شامیان حذر کن پس گفت، یا بن رسول اللّه آرزوی من آن بود، که به یک بار دیگر دیده محنت دیده خود را به دیدار مبارکت روشن سازم. و عمر، امان نداد و وعده دیدار به قیامت افتاد.
جان دادم و هوای لقای تو در دلم‌رفتم به خاک و تخم وفای تو در گلم خوارزمی در مقتل نور الأئمّه خود آورده که: مسلم از بام قصر فرو نگریست، مردم بسیار دید از اهل کوفه ایستاده بودند و نظاره وی می‌کردند روی به ایشان کرد و بیتی چند أدا فرمود، که ترجمه آن این است.
ای کوفیان چو سر ز تن من جدا کنیدباری تن مرا به سوی خاکدان برید
چون کاروان به جانب مکّه روان شودپیراهن مرا سوی آن کاروان برید
گوئید کز برای خدا بهر یادگارنزد حسین جامه پرخون نشان برید
رحمی بر آب چشم یتیمان من کنیدآن دم که یاد کشتن من بر زبان برید
چون طفلکان من خبر من طلب کننداز من تحیّتی سوی آن طفلکان برید و چون مسلم سخن تمام کرد، دست به دعا برآورد و گفت خدایا نصرت ده، دوستان را و فروگذار دشمنان را، آنگه کلمه به گفت و مترصّد قتل بایستاده، پسر بکیر بن حمران خواست که تیغ بر مسلم براند دستش خشک شد و حیران فرو ماند خبر به پسر زیاد بردند او را طلبید و سؤال کرد که تو را چه شد؟ جواب داد که یا امیر، مردی را دیدم مهیب که در برابر من برآمد و انگشت خود به دندان می‌گزید.
و روایتی آن است، که لب خود را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:292

ترسیدم که به همه عمر خود از هیچ کس چنان نترسیده بودم. ابن زیاد تبسّمی کرد و گفت چون به خلاف عادت خود خواستی، کاری کرد، دهشت بر تو استیلا یافته، خیالی به نظرت درآمده، یکی دیگر را فرستاد. چون به بالای بام رسید، صورت حضرت مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» به نظر وی درآمد، که آنجا ایستاده است. زهره‌اش بترکید و مردی شامی را فرستاد و بیامد و مسلم را شهید کرد و قول اصحّ آن است که پسر بکیر او را به قتل رسانید و سرش نزدیک پسر زیاد برد، و تنش از بام کوشک به زیر انداخت.
فغان از عالم بالا برآمدخروش از عرصه غَبرا برآمد
غبار ساحت آفاق برخاست‌به بام قبّه خضرا برآمد
بسا دمهای آتش بار کز غم‌به جای موج از دریا برآمد
از آن زاری که جان مرتضی کردغریو از مرقد زهرا برآمد
ز بهر ماتم آل محمّد (ص)ز روح انبیاء غوغا برآمد آنگه پسر زیاد به فرمود، تا تن مسلم و جسد هانی را در بازار قصّابان از دار درآویختند. و سرهای ایشان را به دمشق و گفت: از کما هی احوال که روی نموده بود اعلام کرد، یزید نامه او را مطالعه کرده فرمود، تا آن سرها را از دروازه‌های دمشق بیاویختند و در جواب مکتوب ابن زیاد نوشت که، تو به نزدیک من پسندیده‌ای و عوض و بدل نداری و هر چه از تو صدور یافته، مرضیّ و مستحسن است. و چنان می‌شنوم که حسین بن علی عزیمت عراق دارد. باید که نیک احتیاط کنی و راهها را مضبوط گردانی و هر که را که از وی صدور فسادی متصوّر است به قتل رسانی و السّلام.
چون این نامه به پسر زیاد رسید خوش دل و خرّم گردید. اما راوی گوید که بعضی از غمّازان پسر زیاد را گفتند، که مسلم را دو پسر در این شهر پنهانند، چون صد هزار نگار، نه ماه شعاع روی ایشان دارد نه سنبل تاب گیسوی ایشان می‌آرد.
روئی چگونه روئی، روئی چو آفتابی‌موئی چگونه موئی، هر حلقه پیچ و تابی ابن زیاد گفت: تا منادی کردند که پسران مسلم بن عقیل در خانه هر کس پنهان باشند و نیاورد به من نسپارد و مرا معلوم گردد بفرمایم، تا آن خانه را غارت کنند و آن کس را به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:293

خواری تمام بکشند و آن جوانان در خانه شریح قاضی بودند. که مسلم در روز جنگ ایشان را بدانجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ایشان داد مبالغه داد. بعد از قتل مسلم چون این منادی برآمد، شریح ایشان را پیش خود طلبید، و چون چشمش بر ایشان افتاد، بی‌اختیار نعره زد و آغاز گریه کرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خبر نداشتند چون گریه شریح قاضی دیدند شکّی در دل ایشان آمد و گفتند ایّها القاضی تو را چه شد که ما را دیدی فریاد برکشیدی؟ و بدین سوز گریه می‌کنی و آتش حسرت در دل ما غریبان می‌زنی؟ قاضی چندانچه خواست راز را مخفی دارد طاقت آن نداشت.
ناله را چندان‌که می‌خواهم که پنهان برکشم‌سینه می‌گوید که من تنگ آمدم فریاد کن قاضی خروش درگرفت و گفت ای مخدوم‌زادگان.
بنیاد دین ز سنگ حوادث خراب شددلها به درد و داغ جدائی کباب شد
مهر شرف در ابر ستم گشت مختفی‌بحر کرم ز صدمت دوران سراب شد بدانید که خلعت شادی دنیا، مطرّز بطراز غم است. و شربت سور بی‌اعتبارش، آلوده به زهر ماتم، مشرب هر تهنیتی مکدّر به شوب تعزیتی، و گلستان هر عشرتی پیوسته به خار زار عسرتی.
هیچ روشن‌دلی در این عالم‌روز شادی ندید بی‌شب غم اکنون بدانید که پدر بزرگوار شما که اختر سپهر معالی بود، از اوج اقبال به حضیض ارتحال، انتقال نمود و شهباز روح مقدّسش به بال شهادت به جانب ریاض سعادت پرواز نمود.
دنیا بهشت و رحمت پروردگار یافت‌در روضه بهشت به خوبی قرار یافت حقّ سبحانه و تعالی شما را صبر جمیل و اجر جزیل کرامت کند. پسران مسلم که این سخن استماع نمودند، هر دو بی‌هوش شده بیفتادند و بعد از مدتی که با خود آمدند جامه‌ها پاره کرده و عمّامه‌ها از سر برداشته و گیسوان مشگین پریشان ساخته، آغاز فریاد کردند، که ای قاضی این چه خبر دلسوز و این چه سخن غم اندوز است.
چه حالت است همانا به خواب می‌بینم‌که قصر دولت و دین را خراب می‌بینم
به درد دل ز لب شرع ناله می‌شنوم‌ز سوز جان جگر دین کباب می‌بینم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:294

ناله وا أبتاه وا غربتاه برآوردند. قاضی فرمود، که: حالا محل این فریاد و فغان نیست که کسان عبید اللّه زیاد شما را می‌طلبند، و منادی می‌کنند که ایشان در هر منزلی که باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت کنیم، و صاحب منزل را به قتل رسانیم. و من در این شهر به محبّت اهل بیت تهمت زده‌ام، و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال منند، و من به جان شما و جان خود می‌ترسم، اکنون فکر کرده‌ام که شما را به کسی سپارم تا به مدینه رساند. ایشان از ترس ابن زیاد از حال پدر فراموش کرده خاموش شدند. و قاضی هر یکی را پنجاه دینار زرد بر میان بست و پسر خود اسد نام را گفت: که امروز شنودم، که بیرون دروازه عراقین کاروانی بوده و عزیمت مدینه داشته‌اند. ایشان را ببر، و به یکی از مردم کاروان که سیمای صلاح در جبین او ظاهر باشد بسپار، تا به مدینه برد، اسد در شب تار ایشان را پیش گرفت و از دروازه عراقین بیرون برد، قضا را کاروانیان همان زمان کوچ کرده بودند، و سیاهی ایشان می‌نمودند، اسد گفت: ای جوانان اینک قافله می‌نماید زود بروید تا به ایشان برسید ایشان از پی کاروان روان شدند و اسد بازگردید. اما چون قدری راه برفتند، سیاهی کاروان از نظر ایشان غایب شد و سراسیمه گشته، راه گم کردند.
ناگاه عسسی چند. گرد شهر می‌گشتند، بدیشان باز خوردند چون دانستند که فرزندان مسلم بن عقیل‌اند. فی الحال ایشان را گرفته بربستند، و امیر عسسان دشمن خاندان بود، ایشان را هم در پیش پسر زیاد آورد و ابن زیاد فرمود تا ایشان را به زندان بردند و هم در زمان نامه‌ای به یزید نوشت، که پسران مسلم بن عقیل را که دو طفلند، در سن هفت و هشت سالگی بعد از قتل پدر، ایشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصّد فرمان تا چه حکم صادر گردد. یا بکشم یا آزاد کنم، یا زنده به خدمت فرستم، و السلام.
و نامه را به یکی داده به جانب دمشق فرستاد.
امّا راوی گوید که: زندانبان مردی بود نیک اعتقاد و دوستدار اهل بیت، نام او مشکور چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وی سپردند و دانست که ایشان چه کسانند؟ در دست و پای ایشان افتاد و به منزل نیکو نشاند و طعامی حاضر کرد تا تناول فرمودند و همه روز کمر خدمت بر میان بسته بود و در مقام ملازمت ایستاده، تا شب در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:295

آمد و غوغای مردم فرو نشست. ایشان را از زندان بیرون آورد و به سر راه قادسیّه رسانید و انگشتری خود، به ایشان داد و گفت این راه امن است. بروید تا به قادسیّه رسیدید، آنجا برادر مرا طلب کنید و این خاتم را نشانی به وی دهید. تا شما را به مدینه رساند، ایشان مشکور را دعا گفتند و روی به راه نهادند و چون به حکم «لا راد لقضائه» گره تقدیر را به سر انگشت تدبیر نمی‌توان گشاد. و به فحوای «و لا معقّب لحکمه» مقتضای قضا را به چاره‌گری تغییر و تبدیل نمی‌توان داد.
قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست‌اگر ترش بنشینی قضا چه غم دارد حقّ سبحانه، چنان مقدّر و مقرّر کرده بود. که آن دو یتیم غریب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهید خود رسند. لا جرم بار دیگر راه گم کردند و آن شب تا روز می‌گردیدند چون روز روشن شد نگاه کردند هنوز بر در شهر بودند، برادر بزرگ با خردتر گفت: ای برادر هنوز ما بر در شهریم. مبادا که جمعی به ما رسند و بار دیگر به قید ایشان گرفتار گردیم، پس بنگریستند و بر دست چپ ایشان خرماستانی بود، روی بدانجا نهادند و بر لب چشمه درختی دیدند، سالخورده و میان تهی شده، به میان آن درآمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پیشین درآمد، کنیزک حبشی آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسید نگاه کرد عکس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود، حیران بماند. دل صورت زیبای تو در آب روان دید، بی‌خود شد و فریاد برآورد که ماهی؟ کنیزک بالا نگریست چه دید.
دو گل از گلشن دولت دمیده‌دو سرو از باغ خوبی سر کشیده
دو ماه از برج خوبی رخ نموده‌ز دیده چشمه باران گشوده
یکی مانند مهر، از دلربائی‌یکی چون آب خضر، از جانفزائی
گل رخسارشان زیر کلاله‌شده از گریه خونین همچو لاله
لب آن گشته خشک از آتش غم‌رخ این مانده تر از اشک ماتم چون کنیزک را نظر بر جمال با کمال آن دو اختر فرخنده فال، اوج عزّت و اقبال افتاد. به تماشای آن دو آفتاب برج هدایت و رشاد، آفتابه از دست بنهاد، و پرسید چه شما چه کسانید؟ و چرا در میان این درخت پنهانید؟ ایشان فریاد بر کشیدند که ما دو
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:296

کودک یتیمیم و درد یتیمی کشیده و دو محزون غریبیم، رنج محنت غریبی چشیده از پدر دور افتاده راه گم کرده‌ایم، و پناه به این منزل آورده، کنیزک گفت: پدر شما که بود؟ ایشان نام پدر شنودند، چشمه‌های آب حسرت از دیده گشودند.
خدا را ای رفیق از منزل مده جانان یادم‌که من در وادی هجران ز حال خود بفریادم کنیزک گفت: گمان می‌برم که پسران مسلم بن عقیلید، ایشان فریاد برکشیدند که ای جاریه، آیا تو بیگانه‌ای یا آشنا دوست با وفا یا دشمن پرجفا؟ کنیزک جواب داد، که من دوستدار خاندان شمایم و بی‌بی دارم که او نیز لاف محبّت شما می‌زند و جان خود را نثار اهل بیت می‌کند، شما بیائید با من تا نزدیک وی رویم و مترسید و غم مخورید، که هیچ دغدغه نیست. پس ایشان را برداشت و روی به منزل نهاد و چون نزدیک رسید به خانه درون دوید و بی‌بی را بشارت داد که اینک پسران مسلم بن عقیل را آوردم.
باغ را باد صبا بس خبر رنگین دادمژده آمدن یاسمن و نسرین داد بی‌بی مقنعه از سر برکشید و به مژدگانی پیش کنیزک انداخت، و گفت تو را از مال خود آزاد کردم. پس سر و پای برهنه پیش پسران مسلم باز دوید و بر دست و پای ایشان افتاد و بر خواری مسلم و گرفتاری فرزندانش بگریست، پس یک یک از ایشان را در برگرفت و بوسه بر سر و روی ایشان می‌نهاد و چون مادر مهربان نوحه می‌کرد، که ای غریبان مادر و ای بیکسان مظلوم، و ای بیچارگان محروم، و ای! بر کسانی که شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‌اند، و در میدان کینه اهل بیت رسالت علم عناد و فساد افراختند. آنگاه ایشان را به خانه درآورد و طعامی که داشت حاضر کرد و کنیز را گفت: که این راز را پنهان دارد و شوهرم را از این قضیّه آگاه مساز، کو در حرم اهل وفا محرم نیست.
امّا راوی گوید که چون مشکور زندانبان به جهت رضای خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها کرد، علی الصباح آن خبر به پسر زیاد رسانیدند. مشکور را طلبید و گفت با پسران مسلم چه کردی؟ گفت ایشان را برای رضای خدا آزاد کردم و خانه دین خود را با این عمل ستوده و کردار پسندیده آباد گردانیدم، ابن زیاد گفت از من نترسیدی؟ گفت هر که از خدای ترسد از غیر او نترسد. گفت: چه تو را بر این داشت؟
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:297

مشکور گفت: ای ستمکار نابکار پدر بزرگوار ایشان را به ستم کشتی چه تقریب داشت که آن دو کودک نارسیده بی‌گناه را که داغ یتیمی بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختی، من برای حرمت روح سیّد کونین و صدر ثقلین محمّد رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله» ایشان را از بند رهائی دادم و بدانچه کردم امید شفاعت از آن سرور دارم، و تو از آن دولت محرومی، پسر زیاد در غضب شد و گفت: همین لحظه سزای تو بدهم، گفت: هزار جان من فدای ایشان باد.
من در ره او کجا به جان وامانم‌جان چیست که بهر او فدا نتوانم
یک جان چه بود هزار جان بایستی‌تا جمله به یک بار بر او افشانم پسر زیاد جلاد را دستور داد تا او را بر عقابین کشید و گفت: اول پانصد تازیانه‌اش به زن، آنگه سرش از تن جدا کن، جلاد فرمان به جای آورده تازیانه اول که زد، مشکور گفت «بسم اللّه الرحمن الرحیم» و چون دوم بزد گفت: خدایا مرا صبر ده، چون سوم بزد گفت خدایا مرا بیامرز، چون چهارم بزد گفت: خدایا مرا برای محبّت فرزندان رسول تو می‌کشند، چون تازیانه پنجم بزد گفت: الهی مرا به رسول و اهل بیتش در رسان، آنگه خاموش شد و آه نکرد، تا پانصد تازیانه‌اش بزدند. آنگه چشم باز کرد و گفت یک شربت آبم دهید، ابن زیاد گفت آبش مدهید و گردنش بزنید و عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت کرده به خانه برد و خواست که به علاج او مشغول شود که مشکور دیده از هم بگشاد و گفت مرا از حوض کوثر آب دادند. این بگفت و جان به حق تسلیم کرد.
جانش مقیم روضه دار السّرور بادگلشن سرای مرقد او پر ز نور باد اما راوی گوید، که چون آن مؤمنه صادقه هر دو کودک را به سرای درآورد، خانه پاکیزه برای ایشان ترتیب کرد و فرشهای پاک بگسترد و چون شب درآمد ایشان را بخوابانید و دلنوازی می‌نمود تا به خواب رفتند. پس از آن از خانه بیرون آمد، و بر جای خود قرار گرفت زمانی گذشت شوهرش از در درآمد کوفته و نالان، زن گفت: ای مرد کجا بودی در این روز که به خانه دیر آمدی؟ گفت: صباح به در خانه امیر کوفه رفته بودم منادی برآمد که مشکور زندانبان، پسران مسلم بن عقیل را از زندان آزاد کرده است، هر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:298

کس ایشان را یا خبر ایشان را بیاورد امیر او را اسب و جامه دهد، و از مال دنیا توانگر گرداند، مردمان روی به جست و جوی ایشان نهادند و من هم در طلب ایشان ایستادم و در حوالی و نواحی شهر می‌گردیدم و جدّ و جهد می‌نمودم، آخر اسبم هلاک شد و مقداری راه پیاده برفتم و از مقصود اثری نیافتم. زن گفت: ای مرد از خدای به ترس! تو را با خویشان رسول خدا چه کار است؟ گفت: ای زن خاموش باش که پسر زیاد مرکب و خلعت و درم و دینار بسیار وعده کرده، آن کس را که پسران مسلم را نزد وی برد. زن گفت: چه ناجوانمردی باشد آن که دو یتیم را بگیرد و به دست دشمن سپارد و از برای دنیا دین خود را از دست بگذارد! مرد گفت: ای زن، تو را به این سخنان چه کار؟ طعامی اگر داری بیار تا بخورم، زن بیچاره خوان بیاورد و آن بی‌سعادت طعامی بخورد و بر روی جامه خواب چون بیهوشان بیفتاد و در خواب شد چه تردّد بسیار کرده بود و مانده و کوفته شده اما چون از شب پاره‌ای بگذشت برادر بزرگ که نامش محمّد بود از خواب بیدار شد و برادر کهتر را که نامش ابراهیم بود، گفت: ای برادر برخیز که ما را نیز بخواهند کشت. در این ساعت پدر خود را در خواب دیدم که با مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» و مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی در بهشت می‌خرامیدند. ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ایستاده بودیم، حضرت رسول روی به پدر ما کرد که ای مسلم چگونه دلت داد که این دو طفل مظلوم را در میان ظالمان گذاشتی؟
پدرم بازنگریست و ما را بدید، گفت: یا نبیّ اللّه اینک در قفای من می‌آیند و فردا نزدیک من خواهند بود، برادر خردتر که این سخن بشنید، گفت: ای برادر به خدا که من هم همین خواب دیدم، پس هر دو برادر دست در گردن یکدیگر کرده می‌گریستند. روی بر روی هم می‌نهادند و می‌گفتند «وا ویلاه! وا مسلماه! وا مصیبتاه!» از آواز گریستن و خروش و افغان ایشان حارث بن عروه که شوهر آن زن بود بیدار شد و زن را آواز داد که این افغان و خروش چیست؟ و در این خانه ما کیست؟ زن عاجزه فرو ماند، حارث گفت: برخیز و چراغ روشن کن زن چنان بیخود شده بود، که به آن کار قیام نمی‌توانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن کرد و در آن خانه درآمد، دو کودک
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:299

را دید دست به گردن هم درآورده و وا أبتاه می‌گفتند، حارث پرسید، که شما چه کسانید؟ ایشان تصوّر کردند که او از دوستانست. گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقیلیم، حارث گفت: وا عجباه! (یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم) من امروز در طلب شما می‌تاختم تا حدّی که اسب خود را از تاختن هلاک ساختم، و شما خود در منزل من ساکن و مطمئنّ بوده‌اید، ایشان که این سخن بشنودند خاموش شده سر در پیش افکندند و آن بی‌رحم سنگین دل، هر یک را طپانچه‌ای بر رخسار نازنین زد و گیسوهای مشگین ایشان که حبل المتین متمسّکان عروة الوثقای دین بود، به هم بازبست، و بیرون آمده در خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست و پای وی می‌افتاد و سر خود بر قدم وی می‌نهاد و بوسه بر دست و پای وی می‌داد و گریه و زاری و ناله و بی‌قراری می‌کرد و می‌گفت:
بیداد مکن بر این یتیمان‌لطفی بنمای چون کریمان
اینها به فراق مبتلاینددر شهر غریب و بینوایند
بگذر ز سر جفای ایشان‌پرهیز کن از دعای ایشان
نفرین یتیم محنت‌آلودآتش به جهان درافکند، زود حارث بانگ بر زن زد، که از این سخن بگذر و زبان درکش و الّا «هر جفائی که بینی همه از خود بینی»، زن بیچاره خاموش شد. امّا چون صبح بدمید و جهان روشن گشت، آن تیره روی سیاه دل برخاست و تیغ و سپر برداشته و آن دو کودک را پیش انداخته، روی به لب آب فرات نهاد و زنش پای برهنه از پی می‌دوید و زاری و درخواست می‌نمود و چون به نزدیک رسیدی آن مرد تیغ کشیده، روی به وی نهادی و آن زن از بیم تیغ بازگشتی و چون ایشان مقداری راه به رفتندی، باز از پی بدویدی، بر این منوال می‌رفتند، تا به کنار آب فرات رسیدند. حارث غلامی داشت خانه‌زاد، که با پسر وی شیر خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون به آنجا رسید حارث شمشیر برهنه به وی داد که برو و این دو کودک را سر از تن جدا کن، غلام شمشیر بستد و گفت: ای خواجه کسی را دل دهد که این دو کودک بی‌گناه را بکشد! حارث غلام را دشنام داد و گفت برو و هر چه تو را می‌گویم چنان کن.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:300

بنده را با این و با آن کار نیست‌پیش خواجه قوّت گفتار نیست غلام گفت: مرا یارای قتل ایشان نیست و از روح مقدّس حضرت رسالت «صلّی اللّه علیه و آله» شرم می‌دارم، که کسانی را که منسوب به خاندان وی باشند هلاک کنم، حارث گفت: اگر تو سر ایشان برنداری من سر تو بردارم، غلام گفت پیش از آنکه تو مرا بکشی من تو را به همین شمشیر هلاک کنم حارث مرد نبرد دیده بود، دست به زد و موی سر غلام به گرفت، غلام نیز دست فراز کرد و ریش او را گرفته پیش خود کشید چنانچه حارث بر وی افتاد و غلام خواست که زخمی بر وی زند، که حارث قوّت کرد و تیغ از دست غلام بدر آورد و غلام تیغ خود را از نیام کشیده بر خواجه حمله کرد، خواجه سپر پیش آورد و حمله او را رد کرده شمشیر بزد و دست راست غلام را بیفکند، غلام به دست چپ گریبان او را بگرفت و خود را به او باز چسبانیده نگذاشت که دیگر زخم بر وی زند و هر دو به هم درآویختند، که ناگه زن و پسر در رسیدند، پسر پیش دوید و میان غلام گرفته بازپس کشید و گفت: ای پدر شرم نداری این غلام که مرا به جای برادر است و با هم شیر خورده‌ایم و مادر مرا، به جای فرزند است از وی چه می‌خواهی؟ حارث جواب نداد و تیغ کشیده روی به غلام نهاد و ضربتی بر وی زد که هلاک شد. پسرش گفت سبحان اللّه من هرگز از تو سخت دل تری ندیده، هم و جفاکار تری نشنیده.
جفاکاران بسی هستند امابدین تندی جفا کاری که دیده‌ست
نداری پیشه جز آزار دلهاچنین شوخ دل آزاری که دیدست حارث گفت: ای پسر، سخن کوتاه کن و بگیر این تیغ و برو هر دو را سر ببر، گفت:
لا و اللّه، هرگز این کار نکنم و تو را هم نگذارم که مرتکب این امر شوی و زنش نیز زاری می‌کرد که مکن و خون این بی‌گناهان در گردن مگیر و ایشان را زنده پیش پسر زیاد بر، تا مقصودی که داری محصّل گردد. او گفت: اکثر اهل کوفه هوادار این مردمند، اگر من ایشان را به شهر برم، امکان دارد که عوام غوغا کنند و ایشان را از من بستانند و رنج من ضایع گردد. پس خود تیغ برکشید و آهنگ شاهزادگان کرد و ایشان می‌گریستند و می‌گفتند
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:301

ای پیر بر کودکی و یتیمی و غریبی ما رحم کن، و بر بی‌کسی و درماندگی ما ببخشا.
سنگ را دل خون شود از ناله‌های زار مااین دل فولاد تو یک ذرّه سوهان‌گیر نیست حارث گوش به سخن ایشان نکرده، پیش دوید تا یکی از ایشان را بگیرد و هلاک کند زن درآویخت، که ای ناخدا ترس، مکن. و از جزای روز قیامت براندیش، حارث در غضب شد و شمشیر بزد و زن را مجروح ساخت، اما چون پسر دید که مادرش زخم خورده و حارث می‌خواهد که زخم دیگر بر وی زند، فی الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: ای پدر با خود آی و آتش غضب را به آب فرو نشان، حارث تیغ حواله پسر کرد و به یک ضربت او را نیز بکشت. اما چون زن پسر خود را کشته دید، غریو از نهادش برآمد و بواسطه زخمی که خورده بود، قوّت برخاستن نداشت همین فریاد می‌کشید و به جائی نمی‌رسید.
جائی رسید ناله که از آسمان گذشت‌با او به هیچ جا نرسید این فغان من پس آن سنگ دل به نزدیک کودکان آمد، گفتند: ای مرد ما را زنده نزد پسر زیاد بر، تا او هر چه خواهد درباره ما به جای آرد، گفت شما را داعیه آن است که من شما را به شهر درآرم و غوغای عوام شما را از من بستانند و مالی که ابن زیاد وعده کرده به من نرسد، گفتند: اگر مراد تو مال است گیسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان، آن ناکس بی‌حمیّت در جاهلیّت افتاده، گفت البته شما را می‌کشم، گفتند: بر کودکی و نحیفی ما رحم کن، گفت: در دل، من رحم نیست. گفتند بگذار تا وضو سازیم و دو رکعت نماز بگزاریم، گفت: و اللّه نگذارم گفتند: بدان خدائی که اسمش بردی، بگذار تا او را سجده کنیم، گفت نگذارم گفتند هلّا این چه عداوت است که می‌ورزی، و این چه بغض است که با ما ظاهر می‌کنی، دریغ که در این گرفتاری نه کسی به فریاد ما رسد و نه مددکاری نفسی برآرد.
یک هم نفسی نیست به عالم ما رافریادرسی نیست در این غم ما را پس حارث قصد هر کدام می‌کرد، آن دیگری می‌گفت که اوّل مرا بکش، که من برادر خود را کشته نتوانم دید. القصّه، سر برادر بزرگ که محمد بود، جدا کرد و تن او را در آب فرات انداخت. برادر خردتر که ابراهیم بود، برجست و سر برادر برگرفت و رو
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:302

بر روی او می‌نهاد و لب بر لب او می‌مالید و می‌گفت: ای جان برادر تعجیل مکن، که من نیز می‌آیم، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نیز جدا کرده، تنه‌اش را در آب افکند. در آن محلّ خروش از زمین و زمان برآمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و کامرانی که در اوّل نوبهار جوانی به خزان اجل پژمرده شده و حیف از رخسار آن دو گل بوستان ناز که به خارستان حادثه جانگداز خراشیده گشت.
دریغا که خورشید روز جوانی‌چو صبح دوّم بود کم زندگانی
دریغا که ناگه گل نو شکفته‌فرو ریخت از تند باد خزانی اما چون حارث جفاکار «لعنة اللّه علیه» سرهای آن دو شاهزاده نامدار را از تن جدا کرد و در توبره نهاد و از قربوس زین درآویخته، روی به جانب عبید اللّه زیاد آورد و نیم چاشتی بود، که رسید. هنوز دیوان مظالم قائم بود که به قصر امارت درآمد و آن توبره پیش پسر زیاد بر زمین نهاد و ابن زیاد پرسید، که در این توبره چیست؟ گفت: سر دشمنان تست، که به تیغ تیز از تن ایشان جدا کرده‌ام و به طمع رعایت و عنایت تحفه پیش تو آوردم. پسر زیاد حکم کرد که آن سرها را شسته و در طشتی نهاده پیش وی آوردند، تا ببیند که سرهای چه کسانست؟ اما چون بشستند و پیش آوردند نگاه کرد رویها دید چون قرص ماه و گیسوها مشاهده کرد، چون مشگ سیاه، گفت: این سرهای چه کسانست؟ گفت: از آن پسران مسلم بن عقیل.
ابن زیاد را بی‌اختیار آب از دیده روان شد و حضّار مجلس نیز بگریستند، پسر زیاد پرسید که ایشان را کجا یافتی؟ گفت: ای امیر دی همه روز در طلب ایشان بودم و اسب خود را هلاک کردم و ایشان خود در خانه من بودند، من خبر یافته ایشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زاری کردند بر ایشان رحم نکردم. القصّه، ایشان را بکشتم و تن ایشان را در فرات افکنده، سر ایشان را اینجا آوردم پسر زیاد گفت: ای لعین از خدای نترسیدی و از عقوبت حقّ سبحانه نیندیشیدی و تو را بر رخسارهای دلاویز و گیسوهای عنبربیز ایشان، رحم نیامد؟ و من به یزید نامه نوشته‌ام که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:303

ایشان را گرفته‌ام، اگر بفرمائی زنده بفرستم. اگر حکم یزید در رسد که ایشان را بفرست، چگونه کنم؟ آخر چرا ایشان را زنده پیش من نیاوردی؟ گفت: ترسیدم که عوام شهر غوغا کرده ایشان را از من بستانند و طمعی که به امیر داشتم حاصل نشود، گفت: چرا ایشان را جائی مضبوط نساختی و خبر به من نیاوردی، تا کس فرستادمی و ایشان را پنهان نزد خود آوردمی؟ آن شقی خاموش گشت. پسر زیاد روی به ندیمان کرد و در میان ایشان شخصی بود مقاتل نام، و از دل و جان دوستدار خاندان بود. پسر زیاد عقیده او را می‌دانست امّا تغافل می‌کرد، زیرا که مقاتل ندیمی قابل بود. او را پیش طلبید و گفت این شخص را بگیر و به لب آب فرات بر همانجا که این دو طفل را شهید کرده است به هر خواری و زاری که خواهی او را به قتل رسان، و این سرها را نیز ببر و همانجا که تنهای ایشان در آب افکنده است، اینها نیز بیفکن.
مقاتل به غایت شادمان شده، دست او را گرفته بیرون آورد و با محرمان خود گفت:
به خدا که اگر عبید اللّه زیاد تمام پادشاهی خود به من ارزانی داشتی، مرا چنین خوش نیامدی، که کشتن این، را به فرمود. پس مقاتل حکم کرد که دستهای حارث را بازپس بستند و سرش را برهنه کرده، به میان بازار کوفه درآوردند و آن سرها را به مردم می‌نمودند، غریو از مردم برمی‌آمد و بر آن شخص لعنت می‌کردند و خار خاشاک بر سر و روی وی می‌ریختند و بر این منوال مقاتل او را می‌برد، تا به موضعی که مقتل ایشان بود. نگاه کرد زنی را دید مجروح افتاده و جوانی چون سرو آزاد کشته شده، و غلامی همه اعضای او پاره پاره گشته و آن زن نوحه می‌کرد، بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنین خود، می‌گفت:
ای دریغ آن سرو باغ نازنین من که شد؟در جوانی همچو گل پیراهن عمرش قبا مقاتل پرسید، که چه کسی؟ گفت: زوجه این بدبخت بودم و از این کار او را منع می‌نمودم و پسر و غلام من در این کار با من متّفق بودند، آخر الأمر پسر و غلام را بکشت. و مرا زخم زد و بحمد اللّه که نفرین آن دو طفل بی‌گناه در وی رسید. پس روی به شوهر کرد که ای لعین برای طمع دنیا پسران مسلم را بکشتی و دین را بدین قتل ناحق که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:304

عمدا از تو صادر شد از دست دادی. پس حارث مقاتل را گفت که: دست از من بدار، تا در خانه خویش پنهان شوم و ده هزار دینار نقد به تو دهم، مقاتل گفت اگر مال همه عالم از آن تو باشد و به من دهی دست از تو بازندارم، و ناچار چون تو بر ایشان رحم نکردی من نیز بر تو رحم نکنم. و تو را هلاک سازم و از حق سبحانه ثواب عظیم طمع دارم. پس مقاتل از مرکب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فریاد برآورد و بسیار بگریست و خود را در خون ایشان غلطانید و دست به دعا برداشته، از حق سبحانه آمرزش طلبید و آن سرها را نیز در آب انداخت. راوی گوید:
که به کرامتی که اهل بیت رسول «صلّی اللّه علیه و آله» را می‌باشد آن تن‌ها، از آب برآمدند و هر سری بر تنه خود چسبید. دست در گردن یکدیگر آورده، به آب فرو رفتند. و روایتی است، که هر دو را از آب بیرون کرده در آن ساحل قبری کنده به خاک کردند، و تا امروز زایران زیارت می‌کنند. آنگاه مقاتل غلامان را فرمود، تا اول دستهای او را بریدند، آنگاه پاهایش را پس هر دو گوشش را قطع کردند و هر دو چشمش برکندند و شکمش شکافته اعضای بریده وی را در آن نهادند، و سنگی بر او بسته به آب انداختند. زمانی برآمد، آب به موج درآمد و او را بر کنار انداخت، تا سه بار این صورت واقع شد. گفتند: آب او را قبول نمی‌کند. چاهی بکندند و او را در آن چاه افکندند و پرخاک و سنگ کردند. اندک فرصتی را زمین به لرزید و او را بر روی افکند و تا سه نوبت این معنی مشاهده افتاد. گفتند: خاک نیز این مردود را قبول ندارد. پس بدان خرماستانها رفتند و هیزم خشک شده آوردند و آتشی برافروخته وی را در آن انداختند تا بسوخت و خاکسترش به باد بردادند، پس دو جنازه حاضر کردند و پسر پیر زن و غلامش را بر آن خوابانیده، به در شهر بردند و آنجا که باب بنی خزیمه است، با جامه خونین دفن کردند و هواداران اهل بیت پنهانی ماتم شاهزادگان داشتند.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:305
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

باب نهم در رسیدن امام حسین «علیه السلام» به کربلا و محاربه ن

پستتوسط pejuhesh232 » يکشنبه اکتبر 15, 2017 9:32 pm

باب نهم در رسیدن امام حسین «علیه السلام» به کربلا و محاربه نمودن با اعداء

اشاره

حقّا که شرح این حکایت مشتمل بر نکایت، به مرتبه‌ای است، که به اعانت قوّت تقریر در مکان امکان نگنجد، و ثبت این قصّه منطوی بر غم و غصّه بمثابه‌ای است، که به وسیله صورت تحریر، به حیّز ظهور در نیاید، نه زبان قلم را طاقت اظهار است و نه قلم زبان را قوّت و یارای گفتار.
همی‌ترسم که اندر وقت تقریرزبان از آتش بی‌حد بسوزد
وگر تحریر خواهم آن زمان هم‌قلم بشکافد و کاغذ بسوزد نه سامع را قوّت شنودن اخبار استعلای نوایر این حکایات است، و نه قائل را استطاعت بیان استیلای شداید این روایات.
فریاد که یارای سخن نیست زبان رابر بست غم و غصّه ره نطق و بیان را اعلام این حادثه جانسوز که یضیق صدری! نتیجه اوست، و اخبار واقعه غم اندوز که و لا ینطلق لسانی! خاصیّتی متفرّع برو به چه وجه بر منصه تبیین و تفصیل ظاهر و هویدا تواند شد؟:
ز دست گریه کتابت نمی‌توانم کردکه می‌نویسم و مغسول می‌شود فی الحال
ز آه و ناله حکایت نمی‌توانم کردکه صد گره به زبان می‌فتد به وقت مقال
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:306

آری شهادت امام حسین علیه السلام اندک واقعه‌ای نیست، و مصیبت اهل بیت کم حادثه‌ای نی، حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله از آن صورت خبر داده بود قبل از وقوع و داغ این مصیبت بر دل زهرا و مرتضی نهاده.
در کنز الغرائب آورده که جبرئیل امین پنج نوبت حبیب ربّ العالمین را از شهادت امام حسین خبر داده بود. اوّل: در روزی که متولد شد جبرئیل به تهنیت و تعزیت نزول نمود، چنانچه شمّه‌ای از آن سابقا سمت گذارش یافت.
دوّم: در چهارماهگی و آن چنان بود که از امّ الفضل بنت الحارث «رضی اللّه عنها» روایت کنند: که گفت: شبی در خواب دیدم که پاره‌ای از تن مبارک حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله به بریدند و در کنار من نهادند، از خواب درآمدم ترسان و هراسان، نزد سیّد عالم رفتم و گفتم یا رسول اللّه خواب مهیب دیده‌ام و از هول و هراس آن آرامش از دل من رفته است و صورت خواب تقریر کردم آن حضرت «صلی اللّه علیه و آله» تبسّم کنان گفت یا ام الفضل! نیکو خوابی دیده‌ای، فاطمه من حامله است به پسری و آن پسر پاره‌ای است از من، چون متولد شود تو را دایه سازم و او را در کنار تو نهم.
بعد از چند روز حسین متولد شد، او را به ام الفضل سپردند و به رضاع او مشرّف گشت ام الفضل گوید: «روزی سیّد عالم «صلّی اللّه علیه و آله» به خانه من درآمد و از مقدم او، کلبه من خلد برین شد. پس فرمود بیار جگرگوشه و نور دیده مرا، من حسین را بر کنار پیغمبر نهادم حسین اراقه کرد و قطره‌ای از آن بر جامه آن حضرت چکید و آن حضرت روی بر حلق وی می‌مالید و بوسه بر روی وی می‌داد و بعد از زمانی من او را به عنف از رسول خدای فراستدم. چنانکه حسین بگریست، رسول «صلّی اللّه علیه و آله» فرمود که «مهلا یا ام الفضل مهلا» آهسته باش ای امّ الفضل که این قطره به آب پاک گردد. و این رنج که به جگرگوشه من رسید به چه چیز برخیزد، جبرئیل فرود آمد که ای سیّد، تو طاقت گریستن حسین نداری وقتی که حلق تشنه او را به خنجر آبدار بریده باشند و جسد نازنین او را غرقه خون ساخته، حال چون خواهد بود؟ حضرت خواجه (صلوات اللّه و سلامه علیه) از این حال محزون شد و به غایت اندوهگین گردید هر که در این
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:307

مصیبت اندوهناک باشد مقرّر است که با حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله موافقت نموده و از اینجا گفته‌اند که ارواح انبیا «علی نبیّنا و علیهم السلام» به جهت موافقت با آن حضرت همه در واقعه حسین «ع» محزون و مغموم گشته‌اند.
آدم در این عزا به غم و غصه مبتلاست‌کشتی، نوح غرقه طوفان ابتلاست
هان ای خلیل آتش نمرود دیده‌ای؟این شعله بین که در جگر شاه اولیاءست
رنگین چراست پیرهن موسوی ز نیل‌و ز دست غصّه جبّه عیسی چرا قباست
گویا برای ماتم سلطان دین حسین‌چندین خروش و ولوله در خیل أنبیاست
اینها غم از برای دل مصطفی خورندآن خود چه حسرتست که در جان مصطفی است
گر مرتضی بگرید ازین غصّه درخورست‌ور فاطمه بنالد از این حالها، رواست
سوزش نه بر زمین بود و بس که بر سپهردر هر که بنگری به همین داغ، مبتلاست و این حکایت امّ الفضل در کتاب مطالب السئول فی مناقب آل الرسول از کمال الدین ابن طلحه منقولست، و در شواهد از ام الحارث نقل کرده و اللّه اعلم. سوّم خبر شهادت حسین علیه السلام در سه سالگی واقع شده و این حکایت را امام طبری در سیر کبیر آورده، که یکی بود از یاران رسول «صلی اللّه علیه و آله» که او را دحیه کلبی گفتندی، جوانی بود زیبا روی نیکو خوی اوقات وی به تجارت می‌گذشت، هرگاه که به نزدیک آن سرور آمدی آن حضرت او را گرامی داشتی و هر بار که بیامدی دست تهی نبودی، بلکه از جهت حسن و حسین میوه‌هائی که در آن زمان بودی بیاوردی و شاهزادگان
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:308

چنان خو کرده بودند که چون دحیه بیامدی، هر دو برادر به مسجد یا حجره آن حضرت تشریف فرمودندی و دلیروار بر کنار وی نشستندی و دست به گریبان و آستین وی درآوردندی امّا جبرئیل امین «علیه السلام» گاهگاه به صورت دحیه نزد آن حضرت می‌آمد روزی به صورت دحیه با پیغمبر بر در مسجد نشسته بود، که حسن و حسین درآمدند و جبرئیل را به صورت دحیه دیدند، چنان تصوّر فرمودند که دحیه است، گستاخانه درآمده بر کنار وی نشستند و دست در آستین وی می‌کردند و به گریبان وی در می‌آوردند، روی مبارک آن حضرت برافروخت و از جبرئیل شرم داشت و خواست که ایشان را دور کند جبرئیل گفت که ای سیّد ایشان را هیچ مگوی پیغمبر صلی اللّه علیه و آله فرمود، که ای جبرئیل چون هیچ مگویم؟ که ایشان تو را نمی‌شناسند و حرمت به جای نمی‌آرند و تو را دحیه می‌پندارند از آن گستاخی می‌نمایند جبرئیل گفت: ای سرور عالمیان بسیار بوده که فاطمه نماز تهجّد گزارده بوده و در خواب رفته و ایشان در گهواره بیدار شده‌اند و خواسته‌اند که بگریند، از آفریدگار عالم فرمان رسیده که ای جبرئیل به تعجیل برو، و گهواره ایشان را بجنبان که فاطمه غنوده است. تا زمانی بیاساید.
یا رسول اللّه من گهواره ایشان را بسیار شبها جنبانیده‌ام و صدای این معنی که:
«انّ فی الجنة نهرا من لبن‌لعلیّ و الزهراء و حسین و حسن» به گوش ایشان رسانیده. ای سیّد من بسی دستاس فاطمه کشیده‌ام، که او از ماندگی دستاس کشیدن در خواب بوده و چون من دستاس کش و گهواره جنبان اینانم. اگر در کنار من آیند عجب نباشد، اما در این حیرانم که در آستین و گریبان من چه می‌جویند؟
حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» فرمود که چون ایشان تو را دحیه پنداشته‌اند و هرگاه که دحیه اینجا آمدی، برای ایشان میوه یا تبرّکی دیگر در گریبان و آستین خود داشتی ایشان از تو تبرّک و میوه می‌جویند. جبرئیل دست بیازید به بهشت و یک خوشه انگور و اناری از أشجار بهشت باز کرده، پیش ایشان نهاد. و چون خواستند که تناول فرمایند، سائلی بر در مسجد آمده گفت ای اهل بیت نبوّت مرا از آنچه می‌خورید بدهید، به تخصیص از آن انگور که مدّتی است در آرزوی آنم. حضرت رسول اللّه «صلّی اللّه علیه و آله» خواست که از آن انگور قدری به وی دهد، جبرئیل دست آن حضرت به گرفت و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:309

گفت یا رسول اللّه این ابلیس است آمده تا از میوه بهشت بخورد و این بر وی حرام است امّا چون ابلیس بدانست که او را بشناختند ناامید بازگشت پس شاهزادگان میوه می‌نوشیدند و پیغمبر در ایشان می‌نگریست، جبرئیل گفت ای سیّد! این دو میوه باغ ترا و این دو چشم و چراغ تو را شربت شهادت خواهند چشانید. و یکی را به زهر قهر مقتول خواهند کرد و دیگری را به تیغ بی‌دریغ به خواهند گذرانید، و مصیبت ایشان تو را موجب زیادتی شفاعت است، چنانچه ابن حسام گوید.
به روز حشر ببینی بدست پیغمبرکلید گنج شفاعت به خونبهای حسین و در مصابیح القلوب آورده، که جبرئیل از بهشت اناری و سیبی و بهی فرا گرفت و به ایشان داد. ایشان شاد شدند و حضرت رسول فرمود که این میوه را پیش پدر و مادر خود برید و با یکدیگر بخورید و از هر یک چیزی باقی گذارید چنان کردند روز دیگر که بر سر آن رفتند درست شده بود و به حال خود بازرفته، پس هرگاه که از آن چیزی بخوردندی قدری باقی گذاشتندی، روز دیگر درست شده بودی. تا چون فاطمه از دنیا رحلت کرد آن انار گم شد و چون امیر را شهید کردند، به نیز ناپیدا شد. امّا سیب نزد امام حسین علیه السلام بود و پیوسته با خود داشتی چون در کربلا تشنگی بر او غلبه کردی آن سیب را ببوئیدی و تشنگی او کمتر شدی و چون امام حسین را شهید کردند، آن سیب نیز غایب شد. امّا بوی سیب از تربت مقدّسه او می‌شنودند.
از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت است، که هر آن مؤمن، مخلص که در موسم عاشورا حسین را زیارت کند، بوی آن سیب را از تربت وی می‌شنود و بوی تربت آن حضرت خود، هزار بار از مشک أذفر و طیب عنبر خوشتر است، سلام علی التراب الّذی ضمّ جسمه.
اگر بر مرقد جنّت پناهش بگذری، یابی‌شمیمش در مشام جان ز بوی مشک‌تر، خوشتر
هوای مشهدش چون روضه فردوس روح‌افزافضای آستانش چون سرای خلد، جان‌پرور
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:310

چهارم خبر شهادت او در چهار سالگی وقوع یافته و آنچنان بود، که جبرئیل نزد پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» آمد و آن حضرت حسین را بر کنار داشت و بوسه بر روی و حلق او می‌داد و سر مبارک او را به سینه با سکینه بی‌کینه خود بازمی‌نهاد. جبرئیل پرسید که یا رسول اللّه! این میوه باغ نبوّت و این ثمره حدیقه ولایت را دوست می‌داری؟ فرمود:
که نعم اولادنا اکبادنا راوی گوید، که تعویذی برداشته و بسته در گردن حسین بود و اثر آن رشته، بر گردن نازنینش مانند خطی پدید آمده بود جبرئیل «علیه السلام» در آن خطّ می‌نگریست و سر می‌جنبانید سیّد انبیا «صلی اللّه علیه و آله» فرمود، که ای برادر بسیار در اثر این رشته می‌نگری، جبرئیل گریان گریان گفت: یا رسول اللّه روزی باشد، که در کربلا اثر همان رشته در گردنش خون‌آلود گردد و جانهای اهل بیت به مصیبت آن شهید غم زده مظلوم محنت فرسوده، ملول و محزون و مغموم و مهموم گردد.
ملک را جان درین ماتم بسوزدفلک را هم جگر زین غم بسوزد
بدانسان آتشی گردد فروزان‌که از یک شعله‌اش عالم بسوزد پنجم: اعلام واقعه هایله و حادثه نازله شاه شهیدان، در پنج سالگی بوده، آورده‌اند:
که صباح عیدی بود که شاهزادگان به حجره سیّد عالمیان درآمدند و گفتند ای جدّ بزرگوار! امروز روز عید است و بزرگ‌زادگان عرب را می‌بینیم که جامه‌های نو پوشیده‌اند و ما را لباس نو نیست، روی به جانب تو که تاج لعمرک بر سر و خلعت یا ایّها المدثّر دربرداری، آورده تا عیدی بستانیم، و عیدی جز جامه نو نمی‌خواهیم، خواجه عالم «صلّی اللّه علیه و آله» تأمّل فرمود و جامه‌ای که مناسب ایشان باشد در خانه نبود و ناامیدی و محرومی ایشان را نیز لایق نمی‌نمود، متوجه بارگاه احدیّت شد و سرّ خود را به حضرت صمدیّت فرستاد. فی الحال جبرئیل آمد و دو حلّه سفید دوخته مناسب قد و قامت ایشان از قلل بهشت بیاورد و گفت: ای سیّد! ملول مباش و این لباس در فرزندان عزیز خود پوش، حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» شاهزادگان را طلبید.
و گفت: اینک جامه‌هائی که خیّاط قدرت فراخور قد و قامت شما دوخته از غیب رسید.
خلعت قدر که خیّاط کرامت آراست‌بر قد و قامت! اقبال شما آمد راست
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:311

اما چون حسن و حسین آن خلعتها را سفید دیدند، دیگر باره به زبان نیاز گفتند؛ ای جدّ دلنواز همه کودکان عرب جامه‌های رنگین دارند، ما را نیز هوای لباس ملوّن است.
حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله متفکّر شد. جبرئیل گفت یا رسول اللّه خاطر جمع دار، که استاد کارخانه صبغة اللّه این مهمّ را فی الحال بسازد و دل جگرگوشه‌گان تو را به هر رنگ که خواهند بنوازد، بفرمای تا طشت و آب دستان بیاورند. پس حضرت بفرمود، تا طشت و ابریق آب بیاوردند و جبرئیل گفت یا رسول اللّه من آب برین جامه‌ها می‌ریزم و تو دست مبارک در آن می‌مالی تا هر رنگ که مطلوب باشد به ظهور رسد آن سرور یک حلّه را در طشت نهاد و جبرئیل آب ریختن آغاز کرد.
پس حضرت روی به جانب حسن آورده فرمود، که ای نور دیده جامه خود را به چه رنگ می‌خواهی؟ گفت به رنگ سبز آن حضرت دست به یک جثّه مالید به قدرت الهی لون سبز گرفت، آن را بیرون آورد و به حسن داد تا در پوشیده و دیگر حلّه را در طشت نهاده، روی به حسین کرد و او در آن وقت پنج‌ساله بود. گفت ای جان جدّ تو به کدام رنگ مایلی؟ گفت به رنگ سرخ. فی الحال به اثر دست خواجه انبیا آن حلّه به رنگ یاقوت رمّانی برآمد و حسین آن را در بر کرد. جبرئیل بعد از مشاهده این حال گریان شد.
شاهزادگان شاد شده و جامه‌ها پوشیده و روی به حجره مادر نهادند و سیّد عالم «صلی اللّه علیه و آله» جبرئیل را گفت: در این وقت که فرزندان من شاد گشتند تو چرا غمگین شدی؟ گفت ای سیّد! مگر قصر بهشت و قصرها که به نام حسن و حسین ساخته بودند، در خاطر مبارک نمانده که کوشک حسن از زبرجد سبز بود و از آن حسین از یاقوت سرخ اینجا نیز اختیار هر یک از ایشان همان رنگ را مؤیّد آن حالست. و البتّه حسن را زهر دهند و در آخر عمر رنگ مبارکش از اثر سموم سبز شود و حسین را شهید کنند و رخساره دل‌فریبش از خون وی، سرخ گردد.
سبزه رو بر خاک مالد، از غم زهر حسن‌لاله‌گون گردد شفق، از خجلت خون حسین و در شواهد از عایشه نقل می‌کند، که: «روزی رسول اللّه «صلّی اللّه علیه و آله» با جبرئیل علیه السلام نشسته بود، حسین بن علی علیهما السلام درآمد جبرئیل پرسید که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:312

این کیست فرمود: که پسر من است و او را بر کنار خود بنشاند. جبرئیل گفت: زود باشد که وی را بکشند رسول «صلی اللّه علیه و آله» پرسید که وی را که کشد؟ جبرئیل گفت:
جمعی از امّت تو و اگر خواهی من تو را بگویم که وی را در کدام زمین خواهند کشت. پس جبرئیل اشارت به جانب کربلا کرد و قدری خاک سرخ برگرفت و به حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله نمود و گفت این خاک مقتل وی است، و به خون او رنگین خواهد شد.
خاک را کز خون آن شهزاده رنگین کرده‌اندجمله حوران سرمه چشم جهان بین کرده‌اند
کوه خارا سنگها بر سر زند گر بشنودآنچه آن سنگین دلان با آل یاسین کرده‌اند
وه چرا در خاک میدان غرق خون افتاده‌اندشهسوارانی که فتح قلعه دین کرده‌اند راویان این اخبار جگرسوز و ناقلان این حکایات غم اندوز، بر این وجه نقل فرموده‌اند، که در مبدأ حال که مسلم بن عقیل به کوفه رسید و اشراف و اعیان به او رجوع نموده و قاعده بیعت را تمهید دادند و هیجده یا بیست هزار مرد جرّار نامدار، سر ارادت بر خط هواداری و متابعت نهادند. او کتابتی به حضرت امام فرستاد و صورت حال به موقف عرض رسانید و استدعای قدوم شریف ایشان نموده، مضمون این کلام به مبالغه تمام ادا کرد.
همای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتد چون این مکتوب به امام حسین رسید، آهنگ رفتن عراق ساز کرد و روی به تهیه اسباب سفر آورد و دوستداران و هواداران او را این صورت موافق ننمود. امّا هر چند آن جناب را از رفتن منع فرموده، مدعای خویش را به اقامت دلائل و براهین مؤکّد ساختند، مفید نیفتاد. به آخر عبد اللّه بن عباس به خلوتش شتافته، گفت: یا بن عمّ، می‌شنوم که عزیمت کوفه داری، فرمود که آری! ابن عباس گفت یا بن رسول اللّه از مکه بیرون مرو و مفارقت حرم خدا اختیار مکن، که پدرت ترک حرمین کرده، به عراق توجه فرموده دیدی که به او چه رسید؟ و اهل کوفه همان مردمند که قصد برادرت کرده و خیام وی را غارت نمودند، زخم بر وی زدند، تو از ایشان ایمن مباش و بر قول ایشان اعتماد مکن، که سخن ایشان وثوق را نشاید و از ایشان وفای عهد و پیمان به هیچ گونه، نیاید.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:313

وفا مجوی از ایشان و گر نمی‌شنوی‌به هرزه، طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش امام حسین فرمود، که این قضیّه نسبتی به آنها ندارد. چه مسلم بن عقیل به من نامه فرستاده و از بیعت بیست هزار مرد مردانه خبر داده و مردم کوفه مکاتیب بسیار به من نوشته‌اند و التماس نموده که متوجه آن جانب شوم، شاید که کار حقّ تمشیت یافته مهم باطل، درهم شکند و حالا بر من حجّتی لازم شده، اگر نروم عند اللّه چه جواب توانم گفت؟
ابن عباس گفت که هنوز والی یزید در شهر است و آن مملکت در تصرّف کسان اوست، اگر کوفیان حاکم خود را از شهر اخراج کنند و ولایت را متصرف شوند بدان صوب توجه نمودن صواب است، و اگر چنین نکنند تو را هرآینه با لشکر یزید جنگ باید کرد و مبادا که از ایشان در آن واقعه صورت نصرت به ظهور بیاید و شما بی‌کس و بی‌فریاد رس بمانید. امام حسین علیه السلام فرمود، که در این سخن اندیشه کنم و فردا جواب بازدهم ابن عباس برفت و امام حسین برای رفتن کوفه از مصحف فال گشاد، این آیت آمد. که «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ» امام حسین گفت: که «صدق اللّه و صدق رسول اللّه» به سخن جدّ بزرگوار خویش که در خواب شنیدم و کلام پروردگار خود که به فال گشودم، هر دو مؤید شهادت منند و مرا از آن چاره نیست، دفع تقدیر به تدبیر نشاید کردن.
روز دیگر ابن عباس بازآمد و گفت یا بن رسول اللّه چه فکر فرمودی؟ گفت: عزیمت سفر عراق را تصمیم داده‌ام. و دل بر قضای ربّانی و حکم سبحانی نهاده، آنچه رضای حق بود هست مراد، مادر آن.
عبد اللّه بن عباس گفت ای امام حسین: البته اگر میل سفر داری توجّه به ولایت یمن کن، که مملکت عریض و عرصه فسیحست و حصون و قلاع بسیار دارد و قبیله همدان، تمام شیعه پدر تواند، و دیگر دوستداران و هوا خواهان أهل بیت در آن نواحی بی‌شمار است و چون در آن ولایت قرار گیری داعیان خود را به اطراف و اکناف ممالک روان ساز، تا خلایق را به بیعت تو دعوت کنند و لشکری درهم بندند آنگاه هر چه مدّعا باشد بدان قیام نمای حسین فرمود: که ای پسر عم! کمال شفقت تو را درباره خود می‌دانم و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:314

خلوص عقیدت تو را نسبت به خود می‌شناسم امّا عزیمت من به سوی کوفه مصمم گشته است و به هیچ نوع فسخ آن صورت نمی‌بندد و در این سفر سرّی هست که به ظهور خواهد آمد و من می‌دانم که مرا چه واقعه در پیش است و از جدّ و پدر خود شنوده‌ام، و تو می‌دانی که پدرم بارها بر سر منبر می‌فرمود، که «اوتیت علم المنایا و البلایا» اکنون آن کتاب پیش ماست و مبلغ اعمار و آجال اهل بیت را می‌دانیم دیگر در این باب مبالغه منمای، و در فسخ این عزیمت الحاح مفرمای، که به جائی نمی‌رسد. در این سفر بی‌اختیارم و زمام أمور من در دست دیگری است.
بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم‌که من دل‌شده این ره نه بخود می‌پویم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست‌که از آن دست که می‌پروردم، می‌رویم عبد اللّه بن عباس گفت: اگر البتّه این عزیمت به امضاء خواهی رسانید. و ترک رفتن عراق نخواهی کرد، باری زنان و فرزندان را همراه مبر.
حسین فرمود؛ که ایشان را کجا گذارم؟ و به که سپارم؟ اولی، آنکه با من باشند ابن عبّاس گفت: یا بن رسول اللّه مرا داعیه آن بود که در رکاب تو باشم، اما قائد قضاء عنان عزیمت به جانب مدینه می‌کشد، و شاید که چون تو در کوفه قرار گیری من به ملازمت توانم رسید. و نمی‌دانم که بار مفارقت چگونه توانم کشید؟ و جام غم انجام مهاجرت به کدام قوّت توانم چشید؟
تو می‌روی و من خسته بازمی‌مانم‌در اینکه بی‌تو بمانم عجب همی‌مانم
تو باد پای عزیمت چو باد می‌رانی‌من آب دیده گلگون چو آب می‌رانم پس حضرت امام حسین «علیه السلام» برادران و خویشاوندان و هواداران خود را جمع کرد و برای نسوان و اطفال محملها ترتیب داد، و در روز سوم ذیحجّه که قضا را مسلم عقیل در همان روز به قتل رسیده بود، از مکه بیرون آمده روی به راه نهاد، آورده‌اند، که یکی از دوستداران مخلص و محبّان خالص ایشان گفت: یا بن رسول اللّه به سوی کوفه رفتن مصلحت نیست که قول اهلش را وفائی و وفای ایشان را بقائی نیست.
امام حسین جواب داد که از الزام حجّت ایشان اندیشه‌مندم و اینجا از بیم اعادی در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:315

گزندم، بدین جهت بار سفر می‌بندم، که کمندی از غیب در افکنده‌اند و من گرفتار آن کمندم.
چکنم من چکنم، من که گرفتار کمندم‌گه از این سوی برندم، گه از آن سوی کشندم امّا چون به منزل صفاح رسید فرزدق شاعر را دید، که از جانب عراق می‌آید، چون فرزدق را نظر بر جمال جهان‌آرای امام حسین افتاد، فی الحال از مرکب پیاده شد و دو پا و ران و رکاب امام حسین را به بوسید، آن حضرت پرسید که ای فرزدق از کوفه می‌آئی؟ گفت: آری، یا بن رسول اللّه گفت: مردم کوفه را چون گذاشتی؟ جواب داد، که دلهای ایشان با تست، که راه حق تو داری، امّا شمشیرهای ایشان با بنی امیه است که مال دنیا ایشان دارند حسین علیه السلام فرمود، که راست می‌گوئی پس فرزدق را وداع کرده، به جانب حرم رفت. چون امام به بطن الرّمه رسید، مکتوبی به قیس بن مسهّر داده، او را به کوفه فرستاد مضمون آنکه نامه مسلم بن عقیل به من، رسید مشتمل بر اتّفاق شما به خلافت من، و تشویق و آرزومندی شما به قدوم من خدا شما را جزای خیر دهاد و سعی شما را درباره من ضایع مگرداناد! و این صحیفه از بطن الرّمه سمت ارسال یافت، و من عن‌قریب در عقب مکتوب خواهم رسید و السلام.
قیس نامه آن حضرت گرفته روی به کوفه نهاد و چون به قادسیّه رسید، حصین بن نمیر، با جمعی از لشکر شام در آن مقام آرام داشت و سبب آن بود که چون امام حسین از مکه بیرون آمد، جمعی اعادی نامه‌ها به پسر زیاد نوشته او را از عزیمت امام اخبار کردند. پسر زیاد سر راهها، را به مردان کاری و دلیران کار زاری سپرده بود، و امام حسین و ملازمان ایشان از این صورت آگاهی نداشتند. چون قیس به قادسیّه رسید، حصین او را گرفته به کوفه فرستاد و ابن زیاد با وی غلظتها کرده عاقبت فرمود که: او را از بالای قصر به زیر انداختند و هلاک شد.
نور الأئمّه آورده، که ارسال نامه به کوفه از کربلا بوده و عن قریب آن نقل سمت ذکر خواهد یافت چون امام حسین به ذات عرق رسید بشیر گفت یا بن رسول اللّه مگر نشنوده‌ای که «الکوفی لا یوفی» فرمود، که راست گفتی، و از آنجا درگذشته به منزل ورود رسید. از یک جانب بلندی دید خیمه‌ای نصب گردیده پرسید که صاحب خیمه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:316

کیست؟ گفتند زهیر بن القین البجلی و او در آن وقت از مکّه می‌آمد، حج گزارده بود و از مناسک آن فارغ گشته به کوفه می‌رفت امام حسین او را طلبید و زهیر در اوّل تعلّلی نمود و بعد از تأمّل تمام به خدمت فرزند خیر الأنام «علیه السلام» توجّه فرمود امام حسین فرمود، ای زهیر هیچ سرّ آن داری که مرکب مجاهدت در میدان محبّت الهی بتازی، و به آب شمشیر تابدار آتش افساد خاکساران، هوا را منطفی سازی و پروانه‌وار بر حوالی شمع شهادت پرواز نمائی و دری از خشنودی حق سبحانه بر روی خود بگشائی؟!
ز جان بگذری تا به جانان رسی. روی زهیر از شادی برافروخته، به فحوای این سخن مترنّم شد، که یا بن رسول اللّه.
سَری که پیش تو بر آستان خدمت نیست‌سریست آنکه سزاوار تاج عزّت نیست
به پیش اهل نظر کم بود، ز پروانه‌دلی که سوخته آتش محبّت نیست مدّتها است که مترصّد این دولت و مترقّب چنین سعادت می‌بودم. منّت خدای را که رسیدم به کام دل. پس از نزد امام حسین بیرون آمده، به فرمود تا خیمه او را برکندند و قریب به خیمه امام مظلوم نصب کردند. پس با اصحاب خویش گفت: که از شما هر کدام آرزوی شهادت را کاره است از من مفارقت اختیار نماید. اغلب یاران زهیر از وی اعراض نموده، روی به کوفه نهادند! آنگاه زن خود را طلبیده، گفت ای یار غمگسار و همدم وفادار! من به خدمت امام حسین می‌روم تا جان سپاری می‌کنم تو از مال من حقّ خود بردار و مرا بحل کن. و قولی آن است، که زن را طلاق داد و او را همراه برادر به کوفه فرستاد، و روایتی دیگر چنان است، که زن گفت ای مرد مردانه، و ای صاحب همّت فرزانه! تو می‌خواهی که در خدمت پسر مرتضی باشی، من نیز می‌خواهم که ملازم دختران فاطمه زهرا باشم، پس هر دو به اتّفاق کمر خدمت کاری اولاد رسول بر میان بسته، و طریق هواداری احقاد بتول اختیار فرموده، احراز سعادت هر دو سرا نمودند.
«وین کار دولت است کنون تا کرا رسد» پس از آنجا برفتند، تا به شقوق رسیدند، شخصی از کوفه می‌آمد امام حسین تنها نشسته بود، او را طلبید، و از احوال آن طرف، استفسار نمود، و آن شخص گفت، به خدای که از کوفه بیرون نیامدم تا دیدم مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به کشتند. و تن‌های ایشان بردار کشیده سرهای ایشان را به دمشق
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:317

فرستادند. امام حسین که این خبر بشنود، گفت: انا للّه و انا الیه راجعون. پس آن مرد برفت و غیر از امام حسین، کسی بر این وقوف نیافت. راوی گوید، که مسلم دختر کوچکی داشت و حسین او را به نواختی و مصاحب دختران امام بود، و در این منزل که فرود آمده بودند، آن دختر به عادت خود پیش امام حسین آمد و امام او را نوازشی کرد و مراعاتی فرمود که هرگز مثل آن واقع نشده بود بسیار در روی او می‌نگریست، و دست مبارک بر سر و روی او می‌کشید، دختر را شکّی در دل پدید آمد و به فراست چیزی معلوم کرد و گفت یا بن رسول اللّه امشب با من ملاطفتی می‌نمائی و رعایتی می‌فرمائی که فراخور یتیمان باشد. مگر پدرم شهید شده است؟ امام حسین را دیگر تحمّل نماند و به گریه درآمد و گفت: ای دختر دل تنگ مکن، که من پدر تو باشم، و زینب خواهر من مادر تو، دختران من همه خواهران تو، و پسران من همه برادران تو. دختر فریاد برکشید و مضمون رجزی که دأب عرب بود ادا کرد.
ای کاشکی؟ مرا در نزادمی‌تا این زمان ز دست پدر را ندادمی
ای کاشکی؟ شناسمی خوابگاه اوتا سر چو خاک در قدم او نهادمی
ای کاشکی، به گریه شدی راست کار من‌تا جویها ز چشمه چشمم گشادمی چون فریاد فغان آن دختر برآمد، پسران مسلم بر آن حال مطّلع شدند و به ناله و فغان درآمدند. عمّامه‌ها از سر برداشتند و از زاری و بی‌قراری دقیقه‌ای فرو نگذاشتند و هر یک از ایشان بسوز دل می‌گفتند.
من خود از درد دل، بفریادم‌حال مسلم، چه می‌دهی یادم امام حسین از مصیبت مسلم بسیار متأثّر شده بود، و از دغدغه معامله او بی‌حد متفکّر گشته، به سبب زخم خنجر مفارقت مسلم و داغ بی‌وفائی کوفیان، آب از فواره دیده مبارکش روان شد. و زبان حالش بدین گفتار در ترنّم آمد.
به دل دردی عجب دارم نمی‌دانم که چون گریم‌دلا خون‌شو که تا بر حال خود یک لحظه خون گریم
تنم پرزخم کاری، سینه‌ام پرداغ بی‌یاری‌گهی از زخم بیرون، گاه از داغ درون گریم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:318

آورده‌اند: که بعضی از رفقا، مر امام حسین را سوگند دادند. که بر خود و اهل بیت خود رحم کن و از سر رفتن کوفه درگذشته به وطن خوی مراجعت نمای، که مهم کوفه بدین وجه روی نمود، و تو را در کوفه یاری و مددکاری نیست. فرزندان و نبیرگان عقیل که همراه بودند گفتند، که یا بن رسول اللّه ما را بعد از مسلم زندگانی به چه کار آید، بازنمی‌گردیم یا انتقام خود بکشیم یا از آن شربت که او چشیده ما هم بچشیم. امام نیز فرمود: که لا خیر فی العیش بعد هؤلاء پس از اینها در زندگی هیچ لذّتی نباشد.
زندگی بهر دیدن یار است‌یار چون نیست زندگی عار است و چون از آن منزل کوچ کرده به زباله رسیدند، قاصد عمر سعد برسید و مکتوب وی که به امام نوشته بود رسانید. مضمون آنکه اهل کوفه چنانچه شیمه ذمیمه ایشانست، غدر و بی‌وفائی نموده، مسلم را تنها بگذاشتند تا رسید بدو آنچه رسید و هانی بن عروه نیز به تیغ ستم کشته شد. امام حسین را از مکتوب عمر سعد یقین شد که مسلم به درجه شهادت رسیده و چون این خبر در اردوی امام شیوع یافت و مردم را بر آن اطلاع حاصل شد جمعی که از اطراف بدو پیوسته بودند مفارقت را بر مرافقت اختیار کرده متفرق شدند، و چون از آن منزل رحلت فرمود به قصر بنی المقاتل رسیدند، سرا پرده‌ای دیدند، زده و نیزه‌ای به زمین فرو برده و شمشیری از آن آویخته و اسبی بر آخور بسته، امام حسین پرسید، که صاحب اینها کیست؟ گفتند: عبید اللّه بن الحرّ الجعفی که از اعیان کوفه است و از مبارزان زمان و دلیران دوران به قوّت و شوکت سرافراز است، و از اکفّا و اقران خود ممتاز.
در آهنگ چون شیر غرّان بودکه در جنگ شمشیر بران بود امام حسین «علیه السلام» حجّاج بن مسروق جعفی را که از قبیله وی بود، به طلب او فرستاد. حجّاج سلام و پیام آن حضرت به او رسانید، عبید اللّه گفت: ای حجّاج امام حسین مرا از برای چه می‌طلبد؟ گفت: تا با او همراه باشی، اگر در دفع اعداء سعی کنی، ثواب عظیم یابی، و اگر تو را بکشند درجه شهادت علاوه بر آن گردد. عبید اللّه گفت: من از میان اهل کوفه به جهت آن بیرون آمده‌ام که مبادا امام حسین بدان دیار رسد و کشته شود، و من در میان کشندگان وی باشم، و بدان ای حجّاج که مردم کوفه بنا بر محبّت دنیا
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:319

از خاندان نبوّت برگشته‌اند و به پسر زیاد پیوسته و مال فانی را بر نعیم باقی گزیده و من نه طاقت حرب ایشان دارم و نه به موافقت ایشان سر همّت فرو می‌آرم.
حجّاج بازگشته صورت حال به ذروه عرض رسانید، امام حسین خود برخاست و به وثاق وی قدم رنجه فرمود، این الحرّ، شرایط تعظیم و لوازم تبجیل و ما یکون من هذا القبیل به جای آورده، آن حضرت را به جای نیکو نشانید. و خود در خدمت ایشان ایستاد، امام حسین «علیه السلام» فرمود، که معارف شهر تو به من نامه‌ها نوشته، رسولان فرستادند که ما همه اعوان و انصار و یار و هوادار توئیم مأمول و مسئول آنکه بر جناح تعجیل متوجّه این جانب شوی، تا ما به شرائط جان سپاری قیام نمائیم، و اکنون می‌شنوم که روی از راه هدایت برتافته به بادیه ضلالت و غوایت شتافته‌اند. و تو می‌دانی ای عبید اللّه، که هر چه کنی از خیر و شرّ بدان مثاب و معاقب خواهی بود، و من تو را امروز به معاونت و مناصرت خود می‌خوانم، اگر اجابت کنی فردای قیامت شکر تو در پیش جدّم مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» بگویم. عبید اللّه جواب داد.
که مرا به یقین معلوم است که هر که متابعت تو نماید، در آخرت بهره او از منوبات کامل و نصیب او حظّ وافر و شامل خواهد بود، اما چون کوفیان با تو در مقام معاداتند، و در آن دیار ناصر و معینی نداری و با تو معدودی چند بیش نیست، غالب ظنّ من آن است که تو مغلوب خواهی شد، و لشکر یزید بسیار است و من یک تنم، پیدا است که از یاری من چه آید؟ مرا معاف دار، و این مادیان من که ملحقه نام اوست، قبول فرمای. به خدا سوگند که این اسبی است که از عقب هر جانور که تاخته‌ام بدو رسیده است و هر که از پی من تاخته کرد، مرا در نیافته، و این شمشیر هم سیفی صارمست، و از مبارزان عرب کم کسی را چنین سلاحی باشد، توقّع می‌دارم که به قبول این تحفه محقّر منّت بر جان من نهی. پای ملخ ز مور سلیمان قبول کرد. امام برخاست و گفت من به طمع اسب و شمشیر پیش تو نیامده بودم بلکه از تو توقّع معاونت و مظاهرت می‌داشتم، تو قبول نکردی، مرا به مال کسی که جان خود را از من دریغ دارد التفاتی نیست.
امّا راوی گوید، که بعد از آن واقعه جناب عبید اللّه جعفی بر تقصیر خویش تأسّف‌ها خورد و در آن باب ابیات دردآمیز گفت، چنانچه در تاریخ ابو المؤیّد موفّق بن احمد المکّی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:320

مسطور است و چون در مبدأ تألیف این اوراق مقرّر شده، که متصدّی ایراد ابیات عربی نگردد، مگر آنچه ذکر آن ضرورت بود، چه استماع آن در اثنای اخبار فارسی زبان را سبب توزّع ضمیر «1» می‌باشد، لا جرم بر ایراد أبیات جعفی اشتغال نرفت و مضمون آن این است.
زهی حسرت که چون شاه شهیدان‌مرا گفتا قدم در نه بیاری
چرا همراه آن حضرت نرفتم‌نورزدم طریق حق‌گذاری
اگر در کربلا می‌گشتم آن روزشهید راه او در دوستداری
بسی بودی به فردای قیامت‌مرا از لطف حق امیدواری
کنون او رفت و من از روی تقصیربماندم در مقام شرمساری
به صد زاری دمادم می‌کشم آه‌ولی سودی ندارد آه و زاری آورده‌اند، که در منزلی از منازل طریق کوفه که آن را ثعلبیه خوانند، امام حسین «علیه السلام» فرود آمده بود و سر در کنار خواهرش زینب نهاده، در خواب شده، ناگاه بیدار گشته و آب از دیده مبارکش می‌بارید. خواهرش ام کلثوم گفت: ای جگرگوشه مصطفی و ای نور دیده مرتضی و ای سرور سینه زهرا، چرا می‌گریی؟ و دیده تو گریان مبادا إلّا بخیر. امام حسین فرمود؛ که این ساعت جدّم مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» را در خواب دیدم که می‌گریست و می‌گفت: ای حسین رسیدن تو به ما زود خواهد بود و سواری را دیدم که در پیش من ایستاده می‌گفت که شما می‌شتابید، و مرگ در اثر شما می‌شتابد من بیدار شدم و مرا از گریه جدّ خود گریه دست داد امّ کلثوم نیز گریان شد و پرده‌نشینان حریم عصمت و طهارت همه ملول و محزون گشته می‌گریستند. از آن میان علی اکبر بر پای خاست و گفت ای پدر ما بر نه حقّیم؟ آن حضرت فرمود، آری ما برحقّیم و با حقّیم و حقّ با ماست، گفت پس باکی نبود اگر ما به مرگ رسیم یا مرگ به ما رسد چه یقین می‌دانیم که لباس حیات، مستعار است و اساس عمر به غایت ناپایدار هلاک جمله ابنای عالم بشریت به شربت «کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» «2» مقرّر است و مسافران
______________________________
(1)- توزّع ضمیر: حواس‌ناجمعی و پراکنده‌کاری.
(2)- سوره قصص آیه 88.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:321

منازل بادیه دنیا را بر مهر «أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ» «1» رهگذر.
که ریخت تخم امانی بکشت زار جهان‌که برق حادثه آتش به خرمنش نفکند
کدام دوحه اقبال سر کشید به چرخ‌که صرصر اجلش عاقبت ز بیخ نکند ای پدر ما گلشن فنا را به نفحات ریاحین، «و الدّار الآخره خیر» آراسته می‌بینیم و گلزار شهادت را به شقایق حقایق «یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ» «2» مزیّن و منور می‌یابیم پس ما را از مرگ چه باک باشد؟
مرگ برگ آمد، که راحتها دروست‌مرگ سازد مغز را، پیدا، ز پوست
مرگ بردارد حجاب ما ز پیش‌تا شویم از فرع، سوی اصل خویش
مرگ جانها را، سوی جانان کشدبلبلان را، جانب بستان کشد پس از آن منزل رحلت فرموده، به موضعی رسیدند که آن را قطقطانه خوانند. امام در آن منزل لشکر خود را گفت که: ای مردمان شما از من بحلید، دستوری دادم که بازگردید و هرکجا که خواهید بروید که کوفیان با ما بی‌وفائی کردند و مسلم بن عقیل به قتل آوردند، و این کار مرا افتاده است و بر شما حرجی نیست. هر که خواهد بازگردد و جمعی که در راه وفا ثبات قدمی نداشتند، ملازمت آن حضرت را گذاشتند، و امام حسین ماند. با فرزندان، و برادران و خویشان و جمعی اندک از محبّان و موالیان. امام باز فرمود که ای دوستان خویشان را از من و مرا از ایشان گریز نیست. اما شما را اجازت است عنان بگردانید و حالا که مجال است به هر طرف که خواهید متوجه شوید، آن وفاداران حق‌گزار و هواخواهان اهل بیت سیّد مختار، علیه صلوات الملل الجبار زبان اخلاص گشوده و اظهار صدق نیّت و خلوص طویّت نموده گفتند یا بن رسول اللّه! هزار جان ما فدای خاک پای تو باد! که تو سپهر ولایت را ماهی، و مسند امامت را شاه. هر که امروز روی از تو بگرداند فردا به کدام دیده در روی تو نگریستن تواند؟
ای قبله هر که مقبل آمد رویت‌روی همه مقبلان عالم سویت
امروز کسی کز تو بگرداند روی‌فردا به کدام دیده بیند رویت؟
______________________________
(1)- سوره نساء آیه 78.
(2)- التوبة آیه 9.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:322

یا بن رسول اللّه! ما به چه حجّت دست اعتصام از دامن ولای تو بازداریم، و از ملک خدمت و ملازمت تو که سبب پادشاهی جاوید است روی به کدام مملکت آریم؟ بلکه ما ملک آن را دانیم که سلطانش توئی، و جان را از آن دوست داریم که جانانش توی.
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی‌خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشا روئی که در روی تو باشدخوشا چشمی که انسانش تو باشی
به درد دل به سر بردیم عمری‌به بوی آنکه درمانش تو باشی ای ریحان روضه رسالت، و ای یاسمن گلشن جلالت، ما را از بوستان وصال خود، به خارستان فراق حواله مکن، که اگر همه عالم پرگل و گلزار است با خارستان عشق جمالت، آنها همه در نظر ما خار است.
تا خار غم عشقت آویخته در دامن‌کوته‌نظری باشد، رفتن به گلستانها
گر در طلبت ما را، رنجی برسد غم نیست‌چون عشق حرم باشد، سهلست بیابانها یا بن رسول اللّه، ما به حقیقت تو را شناخته‌ایم و لوای هواداری تو بر سر میدان مخالصت افراخته و مرکب حق‌شناسی در مضمار متابعت تو تاخته‌ایم، و رسم بی‌وفائی و پیمان‌شکنی که در مذهب فتوّت و آئین مروّت روا نیست، برانداخته. اگر تو آستین ملال بر ما افشانی یا دامن صحبت از ما درچینی، ما دست از دامن تو بازنداریم و اگر از در برانی از دیوار در می‌آئیم.
گر تو صد بار دامن افشانی‌نگذاریم دامن تو ز دست بعد از آنکه حقّ نعمت تو دریافته باشیم طریقه شکرگزاری و وظیفه سپاس داری، اقتضای آن می‌کند که تا زنده باشیم چنین نعمتی از دست ندهیم. و به وعده (و بالشّکر تدوم النعم) سر ارادت بر خطّ انقیاد و اطاعت نهیم.
دامن دولت جاوید و گریبان امیدحیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند موالیان در اثنای این سخنان گریه می‌کردند و امام حسین نیز می‌گریست، و ایشان را دعای خیر گفت. امّا راوی گوید، که ابن زیاد جاسوسی به مکّه فرستاده بود که چون امام حسین از مکه بیرون آید و متوجّه کوفه شود مرا خبر کن، در این وقت جاسوس در رسید
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:323

و خبر رسانید که شانزده روز است که امام حسین از مکّه بیرون آمده، و امروز در قبیله بنی سکون است. پسر زیاد که این سخن بشنید حرّ بن یزید ریاحی را، با هزار سوار فرستاد که به هر وجه که باشد امام حسین را به کوفه رساند و نگذارد که به طرف دیگر بیرون رود حرّ راه بادیه پیش گرفت و امام حسین را می‌طلبید امّا امام حسین از آن قبیله بیرون آمده روی به کوفه می‌رفت. که شخصی از بنی عکرمه او را پیش آمد، امام از حال کوفه سؤال کرد. آن کس گفت که ابن زیاد لشکرها به طلب تو در بادیه سرگردان کرده و از قادسیّه تا عذیب همه صحرا را سپاه فرو گرفته و انتظار تو می‌کشند، مصلحت آن است که مراجعت نمائی و به خدا سوگند که نمی‌روی مگر به جانب نیزه‌ها و شمشیرهای ایشان. و یقین شناس که بر اقوال و افعال کوفیان اعتمادی نیست. بلکه اکثر آنها که بدست پسر عمّت در بیعت تو درآمده بودند، حالا در محاربه ملازمان این حضرت با لشکر شام اتّفاق کرده‌اند. امام حسین علیه السلام فرمود که جزاک اللّه خیرا تو شرط نصیحت به جای آوردی، حقّ تعالی تو را جزای خیر دهد. پس حضرت امام حسین از او برگذشت و می‌رفت تا به منزل سرات رسید. شب آنجا بیتوته فرمود، علی الصّباح روان شد و چون آفتاب به وسط السماء رسید لشکر حرّ را دید، که در آن صحرا فرود آمده بودند و در سایه‌های اسبان خود نشسته، چون سیاهی سپاه امام حسین را دیدند، سوار شده در پیش راه ایشان صف کشیدند. امام حسین کس فرستاد، که مهتر آن سپاه کیست؟ حرّ بن یزید پیش آمد و نام و نسب خود بگفت، امام حسین فرمود: که یا حرّ أ لنا أم علینا، بیاری ما آمده‌ای یا به حرب ما؟ حرّ گفت: که به حرب شما. امام حسین فرمود: که «لا حول و لا قوّة الا باللّه العلی العظیم» آنگه گفت، ای حر چه خیال داری؟ گفت مرا پسر زیاد فرستاده که تو را رها نکنم که بازگردی و نگذارم که به طرف دیگر بیرون روی، بلکه ملازم تو باشم تا دروازه کوفه، آن حضرت بازنگریست وقت نماز پیشین بود، گفت: ای حرّ وقت نماز است فرود آی و تو با قوم خود نمازگزار و من با قوم خود نماز گزاریم حرّ گفت یا بن رسول اللّه! تو فراپیش شو تا هر دو لشکر در پی تو نماز گزاریم. که تو پیشوای زمانی و امام اهل جهانی. و مضمون این بیت را ادا کرد.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:324

من و اقتدا با تو در هر نمازی‌همین است تا زنده‌ام نیّت من
به محراب ابرویت ار، رو نیارم‌کجا در پذیرد، خدا طاعت من امام حسین او را دعا گفت: و فرود آمده، نماز پیشین بگزارد پس برخاست و بر شمشیر خود تکیه فرموده خطبه‌ای فصیحانه ادا کرد و گفت ایّها الناس! من روی به دین صوب نیاوردم و عزیمت این جانب نکردم، تا رسولان شما متعاقب بیامدند و نامه‌های شما پی‌درپی رسید، که به سرعت هر چه تمام‌تر متوجّه دیار ما شو، که امامی نداریم که اقتدا به وی کنیم اگر تو در میان ما باشی، مهمّات دنیا و آخرت ما انتظام پذیرد. و من به سخن شما آمدم اگر بر عهود و مواثیق خود راسخید به تجدید آن پردازید، تا من از سر اطمینان قدم در شهر شما نهم، و اگر از مبایعت و متابعت من پشیمانید، عنان مراجعت برتافته به هر جانب که خواهم بروم. حرّ گفت ای امام حسین! سوگند به خدا که من از این مکتوبات خبر ندارم. امام فرمود، که جمعی در لشکر تواند که نامه‌های ایشان با من است، پس فرمود، که آن مکاتیب را آوردند و چون خوانده شد بعضی از آن مردم سر در پیش انداختند و خجل زده و منفعل شده و خاموش گشتند. پس امام حسین برخاست و نماز دیگر نیز به جماعت کرد که ناگاه شتر سواری در رسید و نزد حرّ آمده، مکتوب ابن زیاد به وی داد. مضمون آنکه در هر موضع که این مکتوب به تو رسد امام حسین را در آنجا موقوف‌دار و او را در منزلی که از آب و گیاه دور باشد فرود آر.
حرّ نامه را مطالعه کرد و به امام حسین داد که بنگر که اینک: پسر زیاد چه مبالغه دارد، در گرفتن تو، و من حیرانم که اگر چنین نکنم از پسر زیاد می‌ترسم و اگر مباشر حرب شوم از خدا و رسول شرم می‌دارم. پس پنهان از سپاه خود گفت یا بن رسول اللّه دست حر بریده باد اگر بر تو تیغ کشد و دیده‌اش برکنده باشد اگر به خیانت در تو نگرد. و من در این راه که می‌آمدم به هیچ سنگ و کلوخی نگذشتم، الّا که آوازی از ایشان به گوش من می‌رسید و مرا به بهشت بشارت می‌دادند و من با خود می‌گفتم ویلک وای بر تو به حرب پسر رسول خدا می‌روی این چه بشارت است؟ اکنون مخالفان با من همراهند و به ضرورت مرا با تو می‌باید بود اگر به بهانه آنکه حرم همراهست دورتر فرود آئید و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:325

چون مردم به خواب روند برخیزید و راه بگردانید و از هر طرف که خواهید بروید و چون روز شود و مردم من بیدار گردند و معلوم شود که شما رفته‌اید، ما پاره‌ای در این بادیه به گردیم و رفتن شما را بهانه ساخته مراجعت نمائیم. امام حسین او را دعا گفت و سوار شده هر دو لشکر با یکدیگر می‌راندند تا دو دانگ از شب بگذشت، فرود آمدند و چون لشکر حرّ بخفتند و به خواب غفلت فرو رفتند امام حسین علیه السلام برخاست و با مردم خود روی به راه نهادند. شبی بود بس تاریک و نمی‌دانستند که به کجا می‌روند، تا وقتی که صبح بدمید و جهان روشن شد.
صبح آمد و علامت خود آشکار کردآفاق را زرنگ شفق لاله‌زار کرد اسب امام حسین علیه السلام به زمین هولناک رسیده بایستاد، و هر چند امام تازیانه می‌زد گام از گام بر نمی‌داشت. امام حسین پرسید که هیچ کس می‌داند این چه زمین است؟ یکی گفت، این را ارض ماریه گویند، آن حضرت گفت: شاید نام دیگر داشته باشد، گفتند: آری، این موضع را کربلا خوانند. امام حسین گفت: اللّه اکبر ارض کرب و بلا و سفک الدّماء این زمین کرب و بلا است و این جای ریختن خونهای ماست. اینجا محطّ رجال آل عبا است.
گر نام این زمین به یقین کربلا بوداینجا نصیب ما همه کرب و بلا بود
اینجا بود که تیغ بر آل نبی کشندو اینجا بود که ماتم آل عبا بود
کار مخدّرات من اینجا تبه شودپشت مبارزان من اینجا دو تا بود
ریزند در مصیبت من آب چشم خویش‌هر مرغ و ماهیی که در آب و هوا بود علی اکبر پیش آمد، که ای پدر بزرگوار، این چه فالست که می‌گیری و این چه مقال است که می‌گوئی؟ گفت ای جان پدر! با جدّت مرتضی علی در وقت عزیمت صفّین، بدین موضع رسیدم که کربلا می‌گویند. امیر فرود آمد و سر بر کنار برادرم امام حسن نهاد و من بر سر بالین وی نشسته بودم، که ناگاه از خواب درآمد گریان گریان. برادرم گفت: یا أبتاه تو را چه شد؟ گفت: در واقعه دیدم که دریائی از خون در این صحرا بود، و حسین من در آن دریا افتاده، دست و پا می‌زند و فریاد می‌کند و هیچ کس به فریاد او
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:326

نمی‌رسد، آنگاه رو به من کرده گفت: یا ابا عبد اللّه! تو را در این صحرا واقعه هایله دست خواهد داد. چه خواهی کرد؟ گفتم: صبر کنم و جز صبر و شکیبائی چه چاره دارم؟ امیر فرمود که همچنین کن که مزد صبر کنندگان در شمار نمی‌آید، که «إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ» خدا یار صابران است، و ما را تمسک به چیزی که فرمود صبر است.
پس حسین فرمود که حالا شتران بخوابانید و بارها باز کنید و خیمه‌ها بزنید و در نور الأئمّه فرموده:
بار بگشائید کاینجا خون ما خواهند ریخت‌آبروی ما به خاک کربلا خواهند ریخت
کودکان جعفر طیّار را خواهند کشت‌گرد بر رخسار آل مصطفی خواهند ریخت
آن سگان از حیله روباه بازی دم‌به‌دم‌خون نور دیده شیر خدا خواهند ریخت آنگه، امام حسین پای از مرکب بگردانیده، همانجا فرود آمد. امّا چون قدم آن حضرت به خاک کربلا رسید، خاک را رنگ زرد شد و از او غباری برخاست که گیسوی مبارک امام حسین پر گرد شده ام کلثوم گفت: ای برادر عجب حالی مشاهده می‌کنم و از این بادیه هولی عظیم به دل من می‌رسد.
وادی عشق که جز کشته در و نایابست‌ریگش از خون دل تشنه لبان، سیرابست امام حسین خواهر را تسلّی داد و شهربانو را طلبیده وصیّت کرد. که ای یار دلنواز و ای غمگسار کارساز چون مرا بینی در این موضع، از اسب افتاده و سر و روی درهم شکسته و اعضا از زخم تیغ و تیر و نیزه مجروح گشته، زنهار تا سر و موی برهنه نکنی و سینه و روی نخراشی، که شماتت اعدا، عظیم‌ترین مصیبتی است. امّا چون اهل بیت این سخن شنیدند همه در خروش و فغان آمده، گفتند ای سیّد و سرور، این چه خبر دلسوز و جانگداز است که می‌دهی؟ و این چه داغ اندوه و ملالست که بر سینه ما یتیمان و غریبان می‌نهی؟
این سخن چیست که دلها همگی خون گردددیدها از غم دل دجله و جیحون گردد پس فرزندان و أقربا چندان گریه کردند و بنالیدند که أهل زمین و آسمان از گریه ایشان به تنگ آمدند و ندای الرّضاء بالقضا به گوش ایشان رسیده صبر اختیار کردند. امام فرمود: که چون چنین است چاره چیست؟ به جز آنکه صبر کنید و پناه به خدا برید.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:327

آنگاه امام حسین به آنجا فرود آمده، به فرمود تا کسان او آنجا خیمه بزدند و نزدیک به آب فرات قرار گرفتند.
نور الأئمّه آورده که امام حسین «علیه السلام» از کربلا رقعه‌ای نوشت به سلیمان بن صرد خزاعی که تو نامه نوشتی و مرا استدعای آمدن کردی، و من اینک آمده‌ام اگر مرا یاری کنی و عهد خود را به وفا رسانی خود قاعده مروت به جای آورده باشی و اگر بی‌وفائی کنی از اهل کوفه غریب نیست که با پدر و برادر و پسر عمّم همین کردند. حالا لشکر مخالف سر راهها بر من گرفته‌اند، اگر یاری کنید نیکو باشد. و الّا من تن به قضای خدا در داده، و بر مرصد «الرّضاء بالقضا باب اللّه الاعظم» به قدم اطاعت ایستاده‌ام «درمان رضا به حکم قضا دادنست و بس» پس نامه را به قیس اعرابی داد و قیس نامه را گرفته و متوجّه کوفه شد و در اثنای طریق راهداران، او را گرفته پیش ابن زیاد بردند. چون چشم قیس بر پسر زیاد افتاد نامه را از بغل بیرون آورده بدرید، ابن زیاد گفت: این کاغذ چه بود؟ گفت نامه‌ای بود که آورنده آن من بودم گفت از کجا آورده بودی؟ جواب داد که از پیش امام حسین «علیه السلام» گفت چرا به دریدی؟ گفت: تا تو نخوانی که اسرار محبّان بر دشمنان فاش کردن شرط وفا نیست. پسر زیاد گفت تو را از دو کار یکی باید کرد، تا از چنگ من رهائی یابی، یا نامهای آن کسان که نامه بدیشان آورده بودی با من بگوئی، یا بر منبر روی و امام حسین و برادر و پدرش را ناسزاگوئی و مرا و یزید را ستایش کنی.
قیس گفت اظهار نام اهل نامه خود ممکن نیست امّا این کار دیگر بکنم قوم را در مسجد جامع جمع کن و مرا به منبر فرست، تا آنچه دانم بگویم. پس منادی ندا کردند تا خلایق به مسجد جامع حاضر شدند و منبر در صحن مسجد نهادند و قیس به بالای منبر برآمده خدای را به صفات جلال و جمال ستایش کرد و بر حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» درود فرستاد و در ابتلای حقّ سبحانه و تعالی مرا نبیا و اولیا را حدیثی چند فرو خواند، پس گفت: ای قوم بدانید که رسول حضرت امام حسینم، و مرا فرستاده تا مردم این ولایت را با وی بیعت دهم که وی از یزید سزاوارتر است به خلافت، زیرا که فرزند رسول خداست. «صلی اللّه علیه و آله» پس بشتابید و یاری وی کنید، که در کربلا با
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:328

اندک مردمی فرود آمده و لشکر مخالف بسیار است، خوشا صاحب دولتی که از هجوم بلا اندیشه ناکرده روی به بیابان کربلا آرد.
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست‌کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد پس در ایستاد و مذمّت یزید و ابن زیاد آغاز کرد خروش از أهل کوفه برآمده، خبر به ابن زیاد رسید و فرستاد تا او را از منبر به زیر آورده، به بالای کوشک بردند و شربت شهادت چشانیدند، و چون خبر قتل وی به امام حسین رسید بسیار به گریست و او را دعای خیر گفت. و چون پسر زیاد شنود که امام حسین در کربلا فرود آمده، نامه‌ای به وی نوشت مضمون آنکه یزید به من نامه نوشته که زنهار اگر حسین را یابی یا خبر وی را بشنوی بر بستر نرم نخسبی، و نان و آب سیر نخوری تا او را به بیعت من درآری، و اگر ابا کند سرش برداری و پیش من فرستی. اکنون ای حسین تو را نصیحت می‌کنم بیا به بیعت یزید درآی. و اگر چنین نمی‌کنی جنگ را آماده باش. چون آن نامه به امام حسین رسید برخواند و بینداخت و گفت ای بدا حال آن قومی که رضای مخلوق را بر غضب خالق اختیار کنند.
رو به دنیا آورند و پشت بر عقبی کنندخلق را خشنود سازند و خدا را خشمناک پس رسول عبید اللّه بن زیاد گفت که جواب نامه بنویسید امام حسین فرمود: ما له عندی جواب فقد حقت علیه کلمة العذاب، «1» نامه او را نزدیک من جوابی نیست و سزا و جزای او جز کلمه عذاب نه، رسول بازگشته نزد عبید اللّه زیاد آمد و خبر نامه انداختن و جواب نانوشتن بیاورد. غضب او زیاد شد و روی به حضّار مجلس خود کرد که کیست از شما که متصدّی حرب حسین گردد؟ و هر بلده‌ای از بلاد عراق که طلبد به وی ارزانی دارم. هیچ‌کس جواب نداد نوبت دوم، سوم نیز کس اجابت نکرد القصّه، عمر سعد را پیش طلبید و گفت مدّتی شد که می‌شنوم که تو آرزوی حکومت ری داری و فی الواقع آن ولایت وسیع است و عرصه فسیح دارد و مداخل اموال آن بسیار و بی‌شمار است، حالا می‌خواهم که منشور ری و طبرستان به نام تو نویسم و این آرزوی تو را از خلوت قوّت به صحرای فعل آرم. عمر سعد خدمت کرد و ابن زیاد به فرمود تا منشور حکومت
______________________________
(1)- سورة الزّمر آیه 71.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:329

ری و ایالت طبرستان به نام وی نوشته بیاوردند و او را خلعت گرانمایه پوشانیده، مرکبی با ساخت زر پیش وی کشیدند، پس گفت: ای عمر سعد من تو را سپهسالاری لشکر می‌دهم و حالا حاکم ری شدی و پنجاه خروار زر از خزانه نقد به تو می‌بخشم. و این همه به شرط آن است که به کربلا روی، و حسین را به بیعت یزید درآری، یا سر وی و متابعانش برداری. عمر سعد گفت: ای امیر این کار بزرگست و بی‌تفکّر و تدبیر تمام در چنین کاری شروع نتوان کرد. مرا دستوری ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت کنم، پسر زیاد گفت برو و زود خبر به من رسان، عمر سعد جامه خاصّه ابن زیاد پوشیده و بر مرکب ختلی سوار شد و منشور حکومت ری به دست گرفته به خانه آمد چون فرزندان او را بدان صورت دیدند، گفتند ای پدر این اسب و جامه از کجاست و این کاغذ که در دست داری چیست گفت ای فرزندان دولتی روی به ما آورده که پایانش پیدا نیست و سعادتی در طالع ما اثر کرده که نهایتش هویدا نی.
امروز بخت نیک بشارت رسان ماست‌اقبال رخ نموده مرادات ما رواست
روزیست اینکه، دل به فراوان دعاش جست‌عهدی است اینکه جان به هزار آرزوش خواست بدانید که امیر عبید اللّه بن زیاد سپهسالاری لشکر خود به من ارزانی داشت و تشریف خاصّ و اسب ختلی نیز علاوه آن فرمود. و منشور امارت و ایالت طبرستان به نام من نوشت، و این همه به شرط آنکه بروم و با حسین محاربه کنم، پسر کهترش که این سخن به شنید، گفت: هیهات! هیهات! این چه اندیشه بد است که کرده‌ای؟ و این چه سودای بی‌حاصل است که به سویدای دل درآورده‌ای؟ هیچ می‌دانی که به حرب که می‌روی، و کمر دشمنی کدام خاندان بر می‌بندی؟ امام حسین بن علی جگرگوشه مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» و نور دیده مرتضی و سرور سینه فاطمه زهرا است. پدر تو که سعد وقّاص بود جان برای جدّ او نثار می‌کرد تو حالا قصد جان ایشان می‌کنی؟ مکن، و از خدای بترس و از شرمساری روز قیامت براندیش و جواب حضرت رسالت را آماده باش، که چون در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:330

قیامت از تو پرسد که چرا با فرزندم خصومت کردی و تیغ در روی او کشیدی چه حجّت خواهی آورد؟ و چه عذر خواهی گفت. دیگر آن که سه نامه به دست خود نوشته به او فرستاده‌ای و او را خوانده‌ای و او سخن تو را اجابت کرده به قول تو روی به این جانب آورده است و تو اکنون قصد کشتن وی می‌کنی؟ مردمان تو را غدّار و بی‌وفا گویند و دوستان اهل بیت تا قیام قیامت بر تو ناسزا گویند «مکن مکن که نکومحضران چنین نکنند» عمر سعد از وی رو بگردانید و پسر مهتر را گفت که تو چه می‌گوئی؟ گفت آنکه برادرم می‌گوید اگر چه راست است ولی نسیه است و آنچه پسر زیاد می‌دهد نقد و هیچ عاقل نقد، را به نسیه ندهد و حاضر را بر غایب اختیار نکند.
نقد را رایگان ز دست مده‌وز پی نسیه روزگار مبر
گفت صوفی که آبکامه نقداز عسلهای نسیه نیکوتر عمر سعد گفت: ای پسر راست می‌گوئی، حال، مال دنیا اختیار کردیم، تا حال آخرت چون شود. پس روز دیگر عمر سعد به دار الاماره رفت و گفت راضی شدم به حرب حسین. ابن زیاد شادمان شد و پنج هزار کس به او داد و به جانب کربلا گسیل کرد و چون از شهر بیرون آمد یکی گفت یا بن سعد به حرب فرزند رسول خدا می‌روی؟
گفت آری اگر چه حرب حسین در دنیا موجب عار است و در آخرت موصل به نار، امّا حکومت ملک ری نیز سبب ذوق و حضور است و واسطه عیش و سرور. و عمر سعد اینجا بیت چند می‌گوید که ابو المفاخر رازی ترجمه‌اش بر این وجه آورده.
مرا بخواند عبید اللّه از میان عرب‌رسید بر دلم از خواندنش هزار تعب
مرا امارت ری داد و گفت حرب حسین‌قبول کن که از او ملک راست شور و شغب
به ملک ری دل من مایل است و می‌ترسم‌به کینه چون به کُشم پادشاه ملک ادب
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:331

چگونه تیغ کشم در رخ کسی که رواست‌شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و حسب
سزای قاتل او دوزخست و می‌دانم‌که این چنین عمل آرد خدای را به غضب
ولی چو در نگرم در ری و حکومت آن‌همی‌رود ز دلم خوف نار ذات لهب آورده‌اند که حمزة بن مغیره، که خواهرزاده عمر سعد بود، چون دید که خالش عزم محاربه با امام حسین جزم کرده به نزدیکی وی آمد، و گفت ای خال تو چرا به حرب با امام حسین می‌روی؟ که یکی از گناهان بزرگست، و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بی‌وفائی، تو مرتکب چنین امر چرائی؟ عمر سعد گفت: ای فرزند اگر چنین نکنم ایالت و حکومت به من نمی‌رسد. حمزه گفت: به خدا سوگند که ترک امارت و خروج از دنیا بهتر از آن است که نزد خدا روی و خون حسین در گردن تو باشد. پسر سعد در اندیشه دور و دراز افتاده خواست که آن عزیمت را فسخ کند، عاقبت حبّ جاه دیده بصیرت او را پوشانیده، در چاه افتاده و با پنج هزار سوار و پیاده روی به کربلا نهاد، و در برابر امام حسین «علیه السلام» فرود آمده، کس به او فرستاد که سبب آمدن تو به این ولایت چیست؟
امام حسین علیه السلام در جواب فرمود، که تو و اقران تو، به من مکتوبها نوشتید متعاقب رسولان فرستادید در التماس قدوم من مبالغه از حد گذرانیدید، من به کلمات واهیه شما روی به راه آوردم، و شما نقض پیمان کرده، پسر عمّم را یاری ندادید تا به زاری کشته شد. و حالا هم من می‌خواهم که بازگردم، اگر کسی مانع من نشود.
عمر سعد از این جواب خوش دل شد و گفت شاید که میان حسین و پسر زیاد به صلح برگذرد و امام حسین بازگردد و به حرب احتیاج نیفتد، پس مکتوبی به ابن زیاد نوشت و از ملتمس امام حسین او را آگاهی داد. ابن زیاد در جواب نوشت که بیعت یزید بر حسین عرض کن. اگر قبول کند بر من اعلام نمای و الّا منتظر فرمان من باش. عمر سعد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:332

دانست که پسر زیاد به مراجعت امام حسین راضی نمی‌شود، آن نامه را به پیش امام حسین فرستاد و آن جناب بعد از مطالعه فرمود که من هرگز به سخن پسر زیاد عمل نکنم و فرمان او نبرم، چون خبر ابا و امتناع امام حسین به پسر زیاد رسید غضب بر وی مستولی گشته، حصین بن نمیر و شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن را با جمعی سوار و پیاده به مدد عمر سعد فرستاد و پیغام داد که امام حسین و اتباع او را از تصرّف در آب فرات مانع آئید تا وقتی که به بیعت یزید درآید.
پس عمر سعد، عمرو بن حجّاج را با پانصد سوار جهت ضبط آب تعیین نمود و امام حسین و مردم او را از لب آب دور کردند. امام خیمه به جانب بادیه زد و این صورت به سه روز پیش از شهادت امام مظلوم بود. امّا تشنگی بر ملازمان حسین غلبه کرده بود برادر خود عبّاس بن علی را با سی سوار و بیست پیاده به طلب آب فرستاد و عبّاس با عمرو محاربه کرد، و غالب آمد مشکها پرآب کردند و به لشکرگاه خود بردند شب دیگر حضرت امام حسین «ع» کس نزد عمر سعد فرستاد که می‌خواهم امشب با من ملاقات کنی عمر سعد قبول کرد و به این معنی از خواصّ خود از لشکرگاه بیرون آمد و امام حسین به برادر خود عباس و پسر خود علی اکبر سوار شده در برابر عمر سعد بایستاد و گفت ویحک ای عمر از خداوندی که بازگشت همه به اوست نترسی، که با من در مقام مقابله و مقاتله آئی و تو می‌دانی که من پسر کیستم؟ از این اندیشه ناصواب درگذر و به زخارف دنیای غدّار که به هیچ کس وفاداری و پایداری ننمود مغرور مشو.
گنج بقا نیست در این خاکدان‌مغز وفا نیست در این استخوان
آنچه در این مایده خر گهی است‌کاسه آلوده و دست تهی است
هر که درو دید دهانش بدوخت‌و آنکه ازو گفت زبانش به سوخت این چنین بد نامی به خود مپسند، و دل در عروس عشوه‌نمای جان‌ربای دنیا مبند، که «این عجوزه عروس هزار داماد است» عمر سعد گفت یا ابا عبد اللّه هر چه گفتی حقّ و صدقست اما می‌ترسم که اگر به خدمت تو آیم منازل مرا در کوفه خراب کنند، امام حسین «علیه السلام» فرمود: که عمارتهای دنیا چنان محبوب نیست که این همه تعلّق به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:333

آن توان ورزید، اگر قصر بلند تو را پست سازند کوشکهای رفیع در بهشت برای تو بنا کنند و مع هذا، اگر با من باشی سرائی بهتر از آن به تو دهم. گفت: مرا در ولایت کوفه ضیاع و عقار بسیار ارتفاع هست، از آن می‌اندیشم که ابن زیاد آن را متصرّف گردد.
امام حسین فرمود: که اگر آن ضیعت ضایع شود من تو را در حجاز مزرعه‌ای بخشم که به صد از آن ارزد. عمر سعد سر در پیش انداخت و هیچ گونه جواب نداد، امام حسین «علیه السلام» فرمود، برو که به فضل خداوند وثوق دارم که بعد از من به مراد نرسی و آنچنان بود که بر زبان آن حضرت گذشت، چه پس از اندک زمانی مختار بن ابی عبید ثقفی او را و پسرش، حفص ناجوانمرد، که پدر را بر حرب امام حسین تحریص، و بر حکومت ری ترغیب می‌کرد، به قتل رسانید و چون امام بازگشت، بریر بن حضیر همدانی که یکی از جمله زهّاد و عبّاد زمان بود پیش آمد، که ای فرزند رسول خدا چه کردی؟ گفت: عمر سعد را نصیحت کردم از قبول آن ابا کرد، بریر گفت فردا من بروم شاید که پنبه غفلت از گوش وی برکشم و موعظه مرا به سمع رضا اصغا نماید. امام حسین «علیه السلام» فرمود، که بر صواب دید تو کسی را اعتراض نیست بریر چون اجازت یافت، علی الصباح به لشکرگاه عمر سعد شتافت و او را در خیمه‌ای یافته که برای او نصب کرده بودند بریر بی‌اجازت درآمد و سلام ناکرده به نشست. عمر سعد در غضب شد و گفت «یا أخا همدان» تو را چه چیز مانع شد که بر من سلام نکردی مگر من مسلمان نیستم؟ بریر گفت: که حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» فرموده: که «المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه» مسلمان کسیست، که مسلمانان از دست و زبان او ایمن و به سلامت باشند، تو اینجا آب بر اهل بیت نبی بسته‌ای و زبان به مذمّت ایشان گشوده، با فرزند رسول خدا داعیه حرب کرده‌ای و لشکر در برابر عترت پیغمبر آورده‌ای، پس مسلمان چگونه باشی؟ «از خلق و خدا هیچ تو را شرم و حیا نیست».
عمر سعد زمانی سر در پیش انداخت، پس سر برآورد و گفت: ای بریر یقین می‌دانم که هر که با ایشان جدال و قتال کند و حقوق ایشا را غصب نماید، لا محاله جای او جحیم و جزای او عذاب الیم خواهد بود، اما من ترک ملک ری نمی‌توانم کرد و دل از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:334

حکومت بر نمی‌توانم گرفت.
بریر فرمود که یا بن سعد هر که هوس ملک ری کند هرآینه بساط خدمت حق را طی کند و مرکب سعادت را به تیغ شقاوت پی کند و مرد نیک بخت و عاقل اینچنین کارها کی کند؟
گیرم که روزگار تو را میر ری کندآخر نه مرگ نامه عمر تو طیّ کند؟
گیرم که بگذری تو ز قارون به گنج و مال‌با وی وفا نکرد جهان با تو کی کند؟ پس بریر از پیش وی ناامید بیرون آمد و خبر به امام رسانید، که آن سیاه، گلیم عقاب عظیم را، بر نعیم مقیم اختیار کرد.
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کردگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه امّا چون شمر ذی الجوشن شنود، که عمر سعد در شب رفته و با امام حسین سخن گفته است. فی الحال به کوفه رفت و با پسر زیاد گفت که میان حسین و عمر سعد رسل و مراسله واقع است و شب نیز با یکدیگر ملاقات نموده تدبیرها می‌کنند و حقیقت حال معلوم نیست. ابن زیاد در غضب شد و نامه‌ای نوشت به عمر سعد، که من تو را به محاربت حسین فرستادم نه به مصاحبت او، می‌شنوم که با هم کلامی و پیامی دارید، اگر این کار از دست تو برنمی‌آید منشوری که به نام تو نوشته‌ایم، بازفرست و سپهسالاری لشکر را به شمر ذی الجوشن گذار.
چون نامه برسید عمر سعد اندوهناک شده، دل بر حرب امام حسین «علیه السلام» نهاد راوی گوید که روز هشتم محرم در لشکرگاه امام حسین آب نماند و آن لشکر به تشنگی مبتلا شدند و اطفال فریاد العطش العطش برکشیدند. امام حسین «علیه السلام» برخاست و به موضعی تشریف فرمود، و گفت این زمین را بکنید چون قدری بکندند، چشمه آب شیرین خنک خوشگوار پدید آمد. لشکر از آن آب خوردند و مرکبان را سیراب ساختند و مشکها پرآب کردند و باز آن چشمه ناپدید شد و هر چند طلبیدند از آن نشان ندیدند، و این از جمله کرامتهای امام بود.
امّا چون این خبر به پسر زیاد رسید باز نامه‌ای نوشت، به عمر سعد که حسین را مجال داده‌ای، تا در بادیه چاه می‌کند، کار بر وی سخت‌گیر و مجال بر او تنگ ساز، اینک
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:335

لشکر پی‌درپی می‌فرستم. آنگه شمر را با چهار هزار مرد به مدد عمر سعد فرستاد، و از عقب او یزید کلبی را با دو هزار و حصین بن نمیر سکونی را با چهار هزار، و در پی ایشان عمرو بن قیس احمسی را با دو هزار و قیس بن حنظله را با هزار کس دیگر فرستاد. تا هفده هزار سوار و پیاده به عمر سعد پیوستند. و او پنج هزار مرد داشت مجموع به بیست و دو هزار نامرد جمع شدند. و با امام اندک مردمی بودند. حبیب بن مظاهر اسدی گفت: یا بن رسول اللّه در این نزدیکی قبیله بنی اسد نشسته‌اند، دستوری ده تا امشب بروم و ایشان را به نصرت تو خوانم، پس اجازت یافته به میان آن قوم رفت و گفت: ای مردمان! پسر فاطمه زهرا و جگرگوشه رسول خدا را بیست و دو هزار سوار و پیاده در میان گرفته‌اند، و شما خویشان منید، آمده‌ام و شما را نصیحت می‌کنم که اگر شفاعت رسول اللّه «صلّی اللّه علیه و آله» را می‌طلبید، بیائید و امام حسین را دریابید.
عبد اللّه بن البشیر از آن مردمان بر پای خاست و گفت «اوّل کسی که لاف محبت زند منم.»
گواه باشید که نخست کسی که اجابت دعوت امام حسین کرد من بودم، حبیب گفت «بشّرک اللّه یا بن البشیر بالجنّة» ای پسر بشیر بشارت دهد خدای تو را به بهشت،
القصّه نود کس از نبی اسد بیعت کرده، مکمّل و مسلح بر اسبان تازی نشسته، رو به لشکرگاه حضرت امام حسین نهادند قضا را، بدبختی از همان قبیله خبر به عمر سعد برد و او ازرق شامی را با چهار هزار کس فرستاد و آن غمّاز در پیش ایستاده و آن لشکر را بر سر ایشان برد و در کنار آب فرات به هم رسیده، ست جنگ در پیوست و شکست بر مردم بنی اسد افتاده، جمعی کشته شدند و باقی دانستند که طاقت مقاومت آن لشکر ندارند، به قبیله خود بازگشتند. و حبیب این خبر به امام رسانیده موجب ازدیاد حزن اهل بیت شد.
هر دم افزاید غمی بالای غم‌لشکر غم وانمی‌افتد ز هم و چون پسر زیاد شنید که امام حسین به قبایل می‌فرستد، و مدد می‌طلبد، آتش غضب او باز اشتعال یافته، به عمر سعد پیغام داد که اگر در همین روز به حرب امام حسین مشغول نشوی، تو را هر که با تست به سیاست رسانم. و چون پیغام ابن زیاد برسید عمر سعد بترسید و اگر چه روز بیگاه شده بود، فی الحال سوار گشته با تمام لشکر روی به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:336

امام حسین نهاد، و این روز نهم محرم بود که تاسوعا گویند. و امام حسین در آن محل سر بر زانو نهاده به خواب رفته بود. چون گرد سپاه و نعره سواران و قعقعه سلاح برآمد او را بیدار ساختند. امام حسین بر آن حال وقوف یافته برادر خود عباس را با بیست سوار پیش ایشان فرستاد تا معلوم کند که سبب آمدن آن جماعت چیست عباس تحقیق نموده بازگشت و گفت: عمر سعد است که با لشکر خود بر حرب اقدام نموده، امام حسین علیه السلام فرمود که برو و این قوم را بازگردان که روز بیگاهست و باقی امروز و امشب را مهلت طلب، که شب آدینه است، و شب عاشورا تا باشد که مراسم طاعت و لوازم او را دمن، در این شب برقرار ماند. عباس بازگشت و گفت ای مردمان جگرگوشه مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» یک امشب دیگر مهلت می‌طلبد و چنان می‌داند که شب بازپسین است از عمر وی، می‌خواهد که به طاعت و عبادت گذراند، و در او راد و اذکار وی خللی نیفتد، عمر سعد با امرای لشکر مشاورت نمود، گفتند: ما به تنگ آمدیم و از غضب امیر می‌ترسیم، و شمر نعره می‌زد که شما را امان نیست و إهمال و إمهال مجال ندارد، ناگه ابو شعبان کندی. و روایتی آن است که عمرو بن حجّاج از آن مقاله شرم داشته، بانگ بر آن جماعت زده گفت: ای قوم این چه سخت‌دلی و سست پیمانی است که می‌کنید؟ اگر این قوم از روم یا از چین بودندی و مهلت خواستندی مهلت می‌دادید، آخر این جماع اهل بیت پیغمبر شمایند و شما امّت جدّ اوئید. از خالق بترسید یا از خلایق شرم دارید.
شما بس سخت روی و سست دینیدچو شیطان لعین با کبر و کینید
ز حق سبحانه شرمی نداریدز مردم نیز آزرمی ندارید
نه آخر اهل بیت مصطفایندبه صد کرب و بلا در کربلایند مردمان این سخن استماع کرده دست از حرب بداشتند، و همانجا فرود آمده نگهبانان برگماشتند، و امام حسین قبل از این فرموده بود، تا گرد لشکرگاه خندقی کنده بودند تا مصاف یک جانب باشد و حرم نیز از تعرض بیگانه ایمن باشند و پرهیزم ساخته در این محل فرمود، تا آتش در آن زدند تا کسی شبیخون نیارد. امّا چون آتش زبانه زدن گرفت مالک بن عروه بر اسبی نشسته پیش راند و گفت: ای حسین پیش از آتش آن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:337

سرای این آتش بر خود زدی، حضرت امام حسین فرمود، که کذبت یا عدوّ اللّه، دروغ گفتی ای دشمن خدای، گمان داری که من به دوزخ روم و تو به بهشت؟
مسلم بن عوسجه گفت یا بن رسول اللّه اجازت فرمای تا تیری بر دهانش زنم، حضرت امام فرمود نخواهم که در حرب پیشدستی کنم، امّا تو درنگر تا قدرت حق سبحانه را مشاهده کنی پس روی به قبله دعا آورده فرموده: «اللّهمّ جرّه الی النّار» بار خدایا او را به سلسله عقوبت در آتش کش و پیش از آنکه او را به آتش عقبی کشانی از آتش دنیا بچشان فی الحال به حکم «دعوة المظلوم مجابة» اثر اجابت ظاهر شد و اسبش را پای به سوراخی رفته او به جانب سفل متمایل گشت و عنان از دست داده پایش در رکاب بماند و اسب به هر سو می‌دوید تا به کنار خندق آتش رسید، او را از پشت در میان آن آتش افکنده و خود بازگشت و خروش از مردمان برآمد و این کرامت دیگر بود. از آن حضرت، پس امام حسین «علیه السلام» سجده شکر به جای آورد آنگه سر برداشت و به آواز بلند چنانچه هر دو لشکر شنیدند گفت خدایا ما اهل بیت و ذریّت رسول توایم! داد ما از ظالمان بستان. ابن اشعث آواز داد که تو را با پیغمبر چه خویشی است که هر ساعت لاف می‌زنی امام حسین از روی غیرت برآشفت و از سر نیاز با حضرت کریم کارساز و خداوند بنده‌نواز مناجات کرده گفت خدایا پسر اشعث قدح نسب من می‌کند، و مرا فرزند پیغمبر تو نمی‌داند «فأره فی الیوم ذلا عاجلا» پس در همین روز خواری وی را به وی نمای و رگ جانش قطع کن. هنوز تیر دعای آن حضرت بر هدف آسمان نرسیده بود که شهباز قضا از فضای عالم تقدیر در رسید، و علی الفور در باطن آن ناپاک تقاضائی ظاهر شد و از مرکب فرود آمده، به قضای حاجت مشغول گشت. که ناگاه کژدمی سیاه به امر اللّه نیشی بر عورت او زد و مکشوف العوره در میان نجاست می‌گردید تا جان پلید از بدن ملوث او جدا گردید «آنچنان بد زندگانی مرده به» و این نیز کرامت دیگر بود که از آن حضرت واقع گشت پس جعده قرنی پیش راند و آواز داد که ای حسین این آب فرات را می‌بینی که چون دریای مواج می‌رود به خدا که از آن قطره‌ای نچشی تا هلاک شوی امام حسین که این سخن شنید آب در دیده بگردانید گفت «اللهم أمته عطشانا»
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:338

خدایا او را تشنه بمیران فی الحال بی‌سببی اسبش در رمید و وی را بینداخت و او برخاسته در پی اسب می‌دوید تشنگی بر او غالب شده العطش العطش می‌گفت و هر چند آب بر لب او می‌رسانیدند نمی‌توانست بخورد. تا در آن تشنگی بمرد و این ولایت سوم بود که از آن حضرت در آن روز ظهور نمود. لشکر پسر زیاد آن همه کرامات را مشاهده می‌نمودند و همچنان بر صرافت جهل و عناد خود مستقیم بودند.
أشقیا منکر کراماتنددر بساط مناکرت ماتند
اولیا را چو خویش پندارندسر به اهل صفا فرو نارند
این همه بهر آنکه جنس نینددد و دیوند و نوع انس نیند القصّه، آن روز و شب حرب نکردند و ملازمان امام مظلوم روی نیاز به درگاه حیّ قیّوم آورده همه شب گرسنه و تشنه به ذکر الهی و درود حضرت رسالت پناهی «صلی اللّه علیه و آله» می‌گذرانیدند.
خوارزمی در مقتل خود «نور الأئمّه» آورده که چون روز تاسوعا بگذشت و شب عاشورا درآمد سلطان سیارگان در تعزیت خانه غروب مقام گرفت و شب مشک‌فام پلاس سیاه و پیراهن کبود در ماتم خاندان پوشید. خاتونان، تا به خانه بلا به نظاره شهیدان کربلا آمدند شفق خون دیده در دامن سپهر ریخت عرصه زمین گرد ادبار به رخسار و فرق می‌بیخت.
چون دود ظلم روی زمین را سیاه کردمه روی خویش را به خراشش تباه کرد در آن شب امام حسین به فرمود تا آن کرسی که از ساج ساخته بودند و همراه داشت، در میان صحرا بنهادند و جمع لشکر خود را طلبیده بر بالی کرسی نشست و خطبه‌ای در غایت جزالت و نهایت بلاغت أدا کرد و بعد از ثنای خداوند تعالی و تعظیم و درود بر سیّد عالم «صلّی اللّه علیه و آله» فرمود که «الحمد للّه علی السّراء و الضّراء» امّا بعد، بدانید که من هیچ‌کس را باوفاتر از اصحاب خویش نیافتم و هیچ آفریده را از اهل بیت خود رحیم‌تر و نیکوتر ندیدم «فجزاکم اللّه منّی خیرا» خدا شما را از جهت من جزای خیر دهد. بدانید که امشب رقبه شما را از ربقه بیعت خویش مخلّی ساختم این مهلت برای
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:339

شما خواستم و ظنّ من آن است که چون این قوم مرا ببینند، طلب شما نکنند، و به جست و جوی دیگری نپردازند پس هر یک از اصحاب من امشب دست یکی از اهل بیت من گرفته در آفاق متفرق گردند، تا از محنت رهائی و از شدّت فرج یابند.
من شدم غرقه گرداب غم آن به، که شماکشتی خود، به سلامت سوی ساحل رانید برادران و فرزندان و خویشان و موالیان جواب دادند، که یا بن رسول اللّه ما را قوّت مفارقت و طاقت مهاجرت تو نیست و بقای خود بعد از وفات تو نمی‌خواهیم و تا جان در تن داریم و رمقی در بدن داریم، با أعدای دین و دشمنان خاندان رسول ربّ العالمین مقاتله خواهیم نمود.
به قیامت برم آن عهد که بستم با توتا نگوئی که در آن روز وفائیت نبود امام حسین «علیه السلام» ایشان را دعا گفت و روی به فرزندان مسلم بن عقیل کرد و گفت ای ابنای عمّ ما بر مواعید کاذبه و اکاذیب باطله کوفیان اعتماد نموده پدر شما را به کوفه فرستادیم، و آن گروه روی دل از کوی مهر و وفا تافته و به اقدام انتقام در طریق تحریک افساد بر ایقاد نایره ظلم و بیداد شتافته عرض مصون او را هدف سهام تعرّض ساختند، و رسم حق‌شناسی اهل بیت نبوّت را از روی ناسپاسی برانداختند «الا لعن الرحمن من اکفر النعم» تا شربت شهادت نوشید و خلعت سعادت پوشید حالا شما یادگار مسلم بن عقیلید و مادر شما نیز غمزده است. برخیزید و مادر خود را برداشته از اینجا به قبیله بنی طیّ روید و از آنجا به مدینه رفته بنشنید و دل در کرم الهی بسته انتظار برید که دم‌به‌دم کسی که انتقام ما از بنی امیّه بکشد ظهور خواهد کرد و من این سخن از پدر خود شنودم و حقّا که او از حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» شنوده باشد و این صورت بر این وجه بود که حضرت مرتضی علی روزی از روزهای حرب صفّین ندا فرمود، که این ابو مسلم؟ یعنی ابو مسلم کجاست محمد حنفیّه گفت: ای پدر وی در آخر صف است. امیر فرمود که مراد من ابو مسلم خولانی نیست مقصود من صاحب جیش ما است که از جانب مشرق با رایت سیاه پدید آید و چندان محاربه کند که خدای تعالی به واسطه وی حق را در مرکز خود قرار دهد خوشوقت آنان که با وی موافقت نموده، در کشتن اعدای
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:340

دین و نگونساری ظالمان جدّ و جهد نمایند و این نقل به صحّت پیوسته.
و در شواهد النبوه مذکور است و اینجا چنین فرمود: که مراد از این کس صاحب الدعوه ابو مسلم مروزیست که با علمهای سیاه از مرو شاه جهان بیرون آمده و با بنی امیّه محاربه نمود و عالم را از شامت مروانیان به پرداخت. القصّه امام حسین علیه السلام این سخن به اولاد مسلم بگفت که بروید و نمک دیگر بالای جراحت پدر مریزید شما را مصیبت پدر و برادران بس است «اندرین زودی نشاید داغ بر بالای داغ» ایشان فریاد برکشیدند که ای امام زمان «مائیم و خاک کویت تا جان ز تن برآید»
جان را چه قدر باشد که بهر تو فدا نکنیم و سر به چه ارزد، که نثار آن خاک پا نسازیم پدر ما، در وفاداری تو سر درباخت، و ما، در هواداری تو جان در می‌بازیم. او به غیرت با دشمنان در نساخت، و ما از سر محبّت با دوستان جانی در می‌سازیم تو نه آن سرو ری که بسر با تو مضایقه توان کرد و نه آن دلبری که رضای دل تو را به زودی از دست توان داد.
تا سر ز گریبان اجل بر نزنیم‌ما دست ز دامان تو کوته نکنیم امام حسین «علیه السلام» چون دید که ایشان از روی صدق و صفا دم می‌زنند، و در راه مهر و وفا ثابت‌قدمند دعای خیر جهت ایشان بر زبان راند. فرمان داد که چون مهم اصحاب من بر این وجه قرار یافت، باید که بروند و بقیّه‌ای که از شب مانده به طاعت و عبادت گذرانند و صباح حاضر گردند، که نماز آخرین که به جماعت خواهیم گزارد، نماز این بامداد خواهد بود القصه مخادیم به منازل خود شتافته به او را دو ادعیه مشغول گشتند. آن شب همه شب ناله از عرصه زمین به غرفه ماه می‌رفت و نم اشک غریبان بادیه عنا از چشمه چشمها به پشت ماهی می‌رسد.
اشک چشمم، تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه‌ماه و ماهی را بر اشک و آه می‌گیرم گواه نور الأئمّه آورده که: در اوایل سحرگاه بود، که از آسمان آوازی آمد. که هاتفی می‌گفت «یا خیل اللّه ارکبوا» ای لشکر خدا سوار شوید که هنگام کارزار رسید و برنشینید، که وقت رحلت به منزل دار القرآن آمد ام کلثوم همچون بیهوشان خروشان خود
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:341

را در خیمه امام حسین «علیه السلام» انداخت، و گفت ای برادر عزیز این صدا شنیدی که از آسمان آمد گفت آری شنیدم و از این عجیب‌تر هم دیدم پیش از این ساعت به یک لحظه نور باصره از فلک دماغ به افول رسید و مردمک چشمم از روزنه جان به نظاره گلشن ملکوت مشغول شد به حکم وراثت جدّم «صلّی اللّه علیه و آله» که «تنام عینای و لا ینام قلبی» چشمم در خواب و دلم بیدار بود سگان دیدم که بر من حمله کردند، در میان آنها سگ پیسه از همه بر من خشمناکتر بود و من با خود گفتم که او مرا هلاک خواهد کرد و در این بودم که جدّم «صلّی اللّه علیه و آله» پیش من پیدا شد و گفت: یا بنیّ! ای پسرک من، و ای شهید آل محمد و از مظلوم‌ترین فرزندان من! اینک به استقبال روح پاک تو ساکنان عالم بالا، و مقرّبان ملاء أعلی آمده‌اند و به مرتبه بزرگتر تو را بشارت می‌دهند جهد کن که امشب افطار نزد من کنی و توقّف و تأخیر جایز نداری و همراه جدّم «صلی اللّه و سلامه علیه» فرشته‌ای دیدم آن حضرت فرمود که ای حسین این کس را می‌شناسی؟
گفتم نی فرمود که ای فرشته‌ای است از آسمان فرود آمده با شیشه سبز تا خون تو را در آن شیشه ریزد و نگاهدارد. امّ کلثوم به گریه درآمد. حضرت امام حسین «علیه السلام» گفت: ای خواهر أهل بیت مرا طلب کن که محلّ وداع است.
الوداع، ای دوستان کین دم سفر خواهیم کردمسکن اصلی خود جای دگر خواهیم کرد
ما به اکراهیم چون یوسف در این زندان اسیرمصر عزّت را عزیزآسا مقر، خواهیم کرد
حاصل دنیا متاعی نیست، کان را قیمتی است‌زو چو صاحب همّتان قطع نظر خواهیم کرد
ما از اینجا شاد و خرم می‌رویم از بهر آنک‌منزل اندر بقعه‌ای زین خوبتر خواهیم کرد
هر که را عزم تماشای ریاض قدس هست‌کو مهیّا شو که ما زینجا سفر خواهیم کرد پس حرم محترم امام حسین «علیه السلام» و اولاد امجاد، آن حضرت بیامدند و امام فرزندان را در پیش خود جای داد و بوسه بر روی ایشان می‌نهاد و روی بر سینه ایشان می‌مالید و از دل پرخون زار زار می‌نالید و می‌گفت ای جگرگوشه‌گان من جانم برای شما می‌سوزد، که هنوز وقت یتیمی شما نیست، و درد غریبی علاوه حزن یتیمی شده، ندانم که چه گویم و غم شما را به که گویم پس روی به شهربانو کرد که ای یار دیرینه من
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:342

و ای نور دیده و سرور سینه من نمی‌دانم که با این یتیمان چه خواهی کرد؟ و بعد از من غم ایشان چگونه خواهی خورد؟ خروش و فغان از اهل بیت برآمد و کشتی صبر و سکون در گرداب حیرت و غرقاب اضطراب افتاد و افواج و امواج دریای مصیبت و احزان متلاطم و متراکم شد، دیده دوران از اندوه بزرگان خاندان گریان گشت. زبان زمان بدین نغمه دلسوز جگرخراش ترنّم آغاز کرد.
موج زن می‌بینم از هر دیده طوفانِ غمی‌می‌رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی
اهل عالم را نمی‌دانم چه کار افتاده است؟این قدر دانم که درهم رفته کار عالمی امّ کلثوم بی‌طاقت شده، گفت: ای گلدسته باغ لا فتی، و ای لاله نو رسته چمن هل اتی که را طاقت شنودن این سخن غم اندود است و که را تاب استماع این کلام جگرسوز جد ما حضرت مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» که از این عالم رحلت فرمود محرم ما پدرت علی مرتضی بود. چون آن حضرت به بال شهادت به سوی روضه سعادت پرواز نمود، سایه برادرت حسن مجتبی بر فرق ما گسترده شد و بعد از برادرم محرم محرومان و پناه مظلومان تو بودی. ای یادگار خاندان نبوّت چون تو بروی، محرم ما که باشد، و مرهم راحت بر جراحت دل ما فراق‌زدگان کی نهد؟
فریاد از آن روز که ما بی‌تو بمانیم‌در آرزویت عمر به حسرت گذرانیم در این سخن بودند که ناگاه صبح بدمید و گریبان از غم آن غریبان چاک زد «فلمّا اضاء الصبح فرق بیننا» صبح سر برهنه از سپهر کبودپوش، خراشیده، روی ظاهر گشت، و آفتاب سر گردان از فلک سرگشته با دل پرآتش طالع شد و دشنه زمان گیسوی شب را در ماتم شهدا ببرید و موی بریدن در این مصیبت غریب نیست، و دست زمان پیراهن زر حلقه فلک را از جیب تا دامن فرو درید و جاه دریدن، در این تعزیت عجیب نیست.
هر صبح اگر نه تعزیت مفخر الهداست‌پیراهن کبود فلک غرق خون چراست؟
گر آفتاب شرع نه در آب می‌رودبر قامت سپهر چرا پیرهن قباست؟
گر در فراق آن رخ گلگون نسوخت زارخورشید را چرا رخ لعلی چو کهرباست؟ اما چون اثر صبح ظاهر شد. امام حسین بانگ نماز گفت و یاران جمع شدند و تیمّم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:343

کرده سنّت أدا نمودند و فرض را با جماعت گزاردند و هنوز دعا ناگفته و او راد ناخوانده فریاد کوس حربی و ناله نای رزمی از لشکر مخالفان فوج برآمده، از سوار و پیاده مکمل و مسلح روی به میدان نهادند و رایتها و علمها نصب کردند و ندای هل من مبارز؟
در دادند. چون که موالیان حسینی سپاه عراق را که مخالف اهل حجاز بودند، با چنان برگ و نوا دیدند. عشّاق وار کمر خدمتکاری به دست یقین برای آن خسرو زمان و زمین بر میان جان شیرین بستند. و پیاده و سوار روی به صف کارزار آوردند.
عمر سعد به تعبیه لشکر پرداخته میمنه نامیمون را در عهده عمرو بن حجّاج کرد. و میسره ناسره را به شمر بن ذی الجوشن سپرد و علم را به دست مولای خود داد و آن قلب دل سیاه در قلب سپاه قرار گرفت. امام با آنکه معدود، چند بیش نداشت از کثرت لشکر دشمن اندیشه ناکرده میمنه یا میمنت را نامزد زهیر بن قین بجلی نمود، و در میسره با یسر حبیب بن مظاهر اسدی را مقرّر فرمود و رایت نصرت آیت را به برادر رشید خود عبّاس ارزانی داشت، و اگر چه جای قلب صدر باشد آن صدر در قلب جای گرفت مبارزان امام حسین «علیه السلام» در میدان شهادت نقدهای روان بر کف با کفایت نهادند هاتف غیبی از عالم لاریبی، به گوش هوش ایشان، این ندا می‌رساند که.
روز جنگست و جنگ باید کردکوشش نام و ننگ باید کرد
تا شود مرد عرصه میدان‌تنگ بر اسب تنگ باید کرد
وقت جوشش شتاب خوش باشدگاه شستن درنگ باید کرد
شکم ماه و پشت ماهی راز اشک شمشیر رنگ باید کرد
اندرین بحر غوطه باید خوردجا بکام نهنگ باید کرد
رزم با این سگان رو به بازهمچو شیر و پلنگ باید کرد
وز پی دیده‌های کج‌بینان‌فکر تیر خدنگ باید کرد اما چون هر دو صف راست شد، امام حسین «علیه السلام» به خیمه شریف درآمد و عمامه رسول خدای «صلّی اللّه علیه و آله» بر سر نهاد و دارعه آن حضرت در پوشید و شمشیری که شهسوار میدان انا نبیّ بالسیف در دست گرفتی، حمایل کرد و بر اسبی مرتجز
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:344

نام، که مرکب راکب براق بودی سوار شده روی به میدان نهاد و شعری آغاز کرد که یک بیت از آن، این است.
انا ابن علیّ الطهر من آل هاشم‌کفا نی بهذا مفخرا حین أفخر مضمون سخن آن حضرت آنست که ای اهل عراق! سوگند بر شما می‌دهم که می‌دانید که من نبیره مصطفی و سبط رسول خدایم و جگرگوشه فاطمه زهرایم و قرّة العین علیّ مرتضی امّ برادرم، حسن مجتبی است عمّم جعفر طیار در هوای فضای جنّات العلا است، عمّ پدرم، حمزه سید الشهدا است و می‌بینید که این عمّامه رسول خداست، که بر سر دارم و این دراعه مبارک اوست که در بر دارم و این شمشیر آن حضرت است که حمایل کرده‌ام و این اسب خاصّه اوست که به زیر ران درآورده‌ام.
نعره از آن لشکر برآمد، که ای حسین به درستی و راستی که آنچه گفتی حقّ و صدق است. امام حسین (ع) گفت: پس به چه وجه خون مرا حلال می‌دارید؟ و آبی که بر دد و دام و یهود و نصاری حلالست از من بازمی‌گیرید و حال آنکه پدرم راننده دشمنان خود است از آب حوض کوثر، همچو کسی که شئون تشنه را از آب بازمی‌گرداند، در این اثنا آواز گریه و زاری اطفال و نسوان اهل بیت از خیمه به سمع همایون امام حسین رسید آن حضرت از استماع آن متأثر شده گفت «لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلی العظیم» پس عباس و علی اکبر را فرستاد که بروید و با ایشان بگوئید که فردا شما را بسیار باید گریست، حالا در گریه تعجیل مکنید، ایشان خاموش شدند. امام به سر حرف خویش رفت و گفت ایّها النّاس! بدانید که خداوند تعالی کذب را حرام گردانیده و من هرگز دروغ نگفته‌ام و وعده خلاف نکرده و هیچ مسلمان را نیازرده و تا قلم تکلیف بر من جاری گشته، فرایض الهی را ترک نکرده‌ام و شما را معلوم است که آن نسب عالی که من دارم امروز بر روی زمین هیچ کس ندارد و من مردی بودم از دنیا اعراض نموده و ملازم روضه جدّ بزرگوار خود صلوات اللّه و سلامه علیه گشته مرا آنجا نگذاشتند تا به ضرورت ترک مدینه گرفته پناه به حرم بردم و به عبادت پروردگار خود مشغول شدم تا رسل شما متعاقب و نامه‌های شما متواتر به من رسید که ما تو را به امامت أحقّ و اولی از غیر تو
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:345

می‌دانیم، باید که متوجه این جانب شوی. «تا در قدم تو جمله جان افشانیم»
اکنون که به قول شما آمده‌ام به مکرهای نهانی، قصدهای ناگهانی می‌کنید و آبگینه دلهای نازک ما غریبان را به سنگ غدر و جفا درهم می‌شکنید اگر از نایره مکر شما که متاع صبر و سکون مرا سوخته، حرفی به گوش کوه فرو خوانم فی الحال صفت بستّ الجبال بسّا برو پدید آید، و اگر از صاقعه جور شما که بنای شکیبائی اصحاب مرا از بنیاد برانداخته رمزی به روز روشن نمایم در زمان اثر «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» «1» از او ظاهر گردد، و حالا به سبب شما دار لملک راحت را از یغمای لشکر اضطراب خراب می‌بینم و سفینه آمال را از هبوب عواصف ملال، در غرقاب انقلاب می‌یابم.
دریای غصّه را بن و پایان پدید نیست‌کار زمانه را سرو سامان پدید نیست
دارم درون جعبه دل، صد هزار تیرپنهان چنانکه، یک سر پیکان پدید نیست پس یک یک از رؤسای کوفه را که در آن لشکر بودند، نام برده گفت: ای عمر سعد! و ای عمرو بن الحجاج! و ای شبث بن ربعی! و فلان و فلان شما نامه‌ها به جانب من نوشته‌اید و اکنون در برابر من آمده، قاصد خون من گشته‌اید! ایشان جواب دادند که ما از این مکاتیب خبر نداریم. امام «علیه السلام» نامه‌های ایشان را همراه داشت بدیشان نمود.
ایشان انکار بلیغ کرده گفتند این صحایف بی‌وقوف ما قلمی شده امام حسین (ع) از کذب و غدر ایشان متحیّر شد و فرمود تا آن مکتوبات را در آتش افکندند. پس فرمود که «الحمد للّه و المنّه» که حجّت بر شما تمام کردم و شما را بر من حجّتی نیست عمر سعد پیش آمد و گفت ای حسین این سخنان هیچ نتیجه نمی‌دهد، یا یزید را بیعت می‌کنی، یا تو را به ضرب تیغ هلاک می‌سازیم. پس تیری در کمان نهاد و گفت: ای اهل کوفه! گواه باشید و فردا نزد امیر جلیل یعنی عبید اللّه زیاد اقامت شهادت نمائید که اوّل کسی که تیر به لشکرگاه حسین انداخت من بودم پس آن تیر را به جانب امام حسین «علیه السلام» افکند امام محاسن مبارک خود به دست گرفت و فرمود که غضب خدا بر یهود وقتی اشتداد یافت که گفتند، عزیر پسر خداست و خشم الهی بر نصاری زمانی مشتدّ گشت که افترا
______________________________
(1)- سورة النّور آیه 40.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:346

نمودند که عیسی ابن اللّه است و سخط پروردگار در این محل برای شما معدّ و مهیّا شد که قصد کشتن فرزند پیغمبر او می‌کنید و من حالا از منهج شکیبائی که راه سالکان مسلاک «و أصبر و ما صبرک الّا باللّه» است انحراف نمی‌نمایم و به عروه وثقای محبت که به حکم «انّ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ» خلعت آن جز، بر قامت با استقامت صابران راست نمی‌آید، تمسّک می‌فرمایم، که اندک زمانی را نتایج ظلم به روزگار ستمکاران رسد و از اوج جاه عزّت و حرمت به قعر چاه إدبار و مذلّت گرفتار شوند.
که کرد در همه عالم کمان ظلم بزه‌که تیر لعنت جاوید را نشانه نشد منتظرم که به حکم ان اللّه یمهل و لا یمهل جزای کردار و سزای گفتار شما به زودی زود به شما رسد.
هر که آئین ظلم پیش نهادبند بر دست و پای خویش نهاد
چند روزی اگر سر افرازددهرش آخر ز پا در اندازد پس امام حسین «علیه السلام» عنان مرکب از میدان برتافته، به صف لشکر خود بازآمد و دل بر محاربه نهاد. و این واقعه در روز جمعه بود دهم محرم سال شصت و یکم از هجرت، سیّد عالم «صلی اللّه علیه و آله» و لشکر مخالف به قولی هفده هزار و به روایتی سی و دو هزار و اصحّ روایات آن است که بیست و دو هزار از سوار و پیاده از شام و کوفه در آن معرکه حاضر آمدند. و ملازمان حضرت امام حسین به قولی هشتاد و دو تن، به روایتی هفتاد و دو تن بودند، به غیر از آن حضرت، سی و دو تن سواره و چهل تن پیاده، و در اغلب رسایل که داستان این مقتل مرقوم شده تفصیل این مبارزان و کیفیت مبارزات ایشان مذکور نیست، و به مجرد نامی و شعری اکتفا کرده‌اند و این کمینه «1» تفصح و تصفّح بسیار کرده تا تفاصیل آن واقعه را به طریق خیر الکلام در این اوراق ایراد نمود و رجز هر مبارزی را که می‌خوانده، چون پارسی زبان را از آن فایده‌ای نیست و سر رشته سخن به سبب آن انقطاع می‌یابد، اینجا نیاورده مگر جائی که ضرورت باشد و اشعاری که ترجمه آن رجزها از گفتار قدما بود و مناسب اذهان لطیفه اهل این زمان
______________________________
(1)- کمینه: کمترین.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:347

نمی‌نمود، آن نیز منطوی شد. الّا آنچه ایراد آن بی‌فایده نباشد «و من اللّه الإعانة و التّوفیق»

1. شهادت حرّ بن یزید ریاحی با برادر و پسر و غلامش‌

راوی گوید: «که چون صفوف قتال راست شد. از هر دو جانب چشم در میان میدان داشتند تا سبقت حرب که کند؟ امام حسین «علیه السلام» می‌فرمود: که من از پدر خود یاد دارم که تا مخالف ابتدا به حرب نکند، متعرّض حرب او نباید شد، اما حرّ بن یزید پیش لشکر کوفه ایستاده بود چون حال بر این منوال مشاهده نمود، مرکب نزدیک عمر سعد راند و گفت یا بن سعد با امام حسین بن علی مقاتله خواهی کرد؟ گفت: بلی، در این قتال تن بسیار بی‌سر خواهد شد. حرّ گفت: فردا جواب رسول خدا «صلی اللّه علیه و آله» را چه خواهی؟ گفت: عمر سعد هیچ جواب نداد. حرّ اعراض نموده متوجّه میدان شد امّا لرزه بر اعضای وی افتاده بود و دل در برش می‌طلبید چنانکه هر کس در پهلوی وی بود آواز آن می‌شنود مهاجر بن اوس از اقوام حرّ و روایتی آن است که برادر، او مصعب بن یزید با وی گفت که من تو را در هیچ معرکه چنین خوفناک ندیده‌ام تو از جمله مشاهیر دلاوران و مبارزانی و هرگاه که از دلیران و تیغ‌گزاران کوفه می‌پرسیدند، پیش از همه تو را نام می‌بردند و بیش از همه تو را می‌ستودند این لرزه تن و طپیدن دل را سبب چیست؟ حرّ گفت: ای برادر مرا ترس نیست اما نفس خود را میان بهشت و دوزخ مخیّر ساخته‌ام و با خود در اندیشه آنم که چگونه برآید ناگه نعره‌ای از جگر برکشید و گفت ای برادر بشارت باد که نفس من بهشت را اختیار کرد پس تازیانه بر اسب زد و نزد امام حسین آمد و از مرکب پیاده شده رکاب آن حضرت را بوسه داد و روی بر سم و مرکب امام نهاده گفت یا بن رسول اللّه! مرا گمان نبود که این جماعت قصد تو کنند، و خیال می‌بستم که مهم به صلح از هم بگذرد و اکنون که تمرّد و عصیان و تغلّب و طغیان ایشان بر من ظاهر شد، به خدمت تو مبادرت نمودم آیا توبه من قبول شود یا نی؟ و عذر و گناه من به حیز قبول رسد یا نه؟
با خجالتهای کلی رو به راه آورده‌ام‌جان پردرد و زبان عذر خواه آورده‌ام
بر من بی‌دل میفشان دست ردّ زیرا که من‌بر امیدی رو سوی این بارگاه آورده‌ام
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:348

حضرت امام حسین «علیه السلام» از بالای مرکب دست مبارک بر سر و روی حرّ مالید و گفت: ای حرّ هر چند بنده گناه کند، چون رو به درگاه خداوند آورده، استغفار نماید و از آن گناه توبه کرده عذر خواهد، امید قبول هست «و هو الذی یقبل التوبة عن عباده» «1» جرمی که نسبت به من کردی ناکرده انگاشتم و تقصیری که تا این غایت از تو واقع شد، در گذشتم مردانه باش و در حرب دل قوی دار که امروز روز بازار سعادت است و این میدان جلوه‌گاه اهل شهادت است حرّ با دلی از محبّت امام حسین «ع» پر، رو به میدان نهاد و در طرید کردن و جولان نمودن داد هنر، بداد امّا چون مصعب برادر حرّ دید که حرّ آخرت را بر دنیا گزید و دست ولا در دامن آل عبا زد اسب برانگیخت و در فتراک امام حسین آویخت لشکر عمر سعد گمان بردند که به جنگ برادر می‌رود و چون به میدان رسید گفت ای برادر، خضر راه من شدی و مرا از ظلمت نکرت به سرچشمه آب حیات معرفت رسانیدی من هم با تو موافقت کرده از اهل مخالف بیزار شدم، فردا هر دو گواه معامله هم باشیم و با هم از شفاعت امام حسین «علیه السلام» بهره گیریم پس حرّ برادر را به نزدیک امام مظلوم آورده، صورت حال به موقف عرض رسانید حضرت امام او را در برگرفت و به نواخت و او را با حرّ دعای خیر کرد.
مقتل امام اسماعیل آورده که: در آن زمان که حر نزدیک امام آمد گفت یا بن رسول اللّه شب پدر خود را در خواب دیدم که نزد من آمد و گفت ای حرّ در این روزها کجا رفته بودی؟ گفتم رفته بودم که سر راه بر امام حسین بگیرم پدرم فریاد برکشید و گفت وا ویلاه! ای پسر تو را با فرزند رسول خدا چه کار؟ اگر طاقت آتش دوزخ داری برو و با وی حرب کن: و اگر شفاعت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و رضای پروردگار عالم جلّ جلاله می‌خواهی و ریاض رضوان و غرفات بهشت جاودان می‌جوئی برو و با دشمنان او مصاف کن اکنون می‌خواهم که اجازت دهی که به حرب روم امام حسین «ع» فرمود که تو میهمان مائی صبر کن تا دیگری برو حر گفت یا بن رسول اللّه اول کسی که به مخاصمت تو آمد من بودم دستوری فرمای تا نخستین
______________________________
(1)-
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:349

کسی که به محاربت دشمنان تو رود من باشم امام حسین «علیه السلام» او را اجازت داد و حرّ مرد مردانه و دلاور فرزانه بود و او را در کار زار برابر هزار سوار داشتندی و سپهسالار پسر زیاد بود بر مرکبی دونده رونده، جهنده تازی‌نژاد، سوار روی به میدان نهاد و رجزگویان مبارز طلبید. و ابو المفاخر رازی ترجمه رجز وی را بر این وجه آورده.
منم شیر دل حرّ مردم ربای‌کمر بسته پیش ولیّ خدای
منم شیر و شمشیر برّان به دست‌که دارد بر شیر و شمشیر پای چون عمر سعد حرّ را در میدان دید لرزه به روی دلش پیچید و یکی از معروفان عرب را که صفوان بن حنظله گفتندی، طلبید و گفت برو و حرّ را به نصیحت و ملایمت به جانب ما بازآر. و اگر سخن قبول نکرد سرش را به شمشیر آبدار از تن بردار، صفوان به ارادتی تمام و زینتی لا کلام در برابر حرّ آمد و گفت: تو مرد عاقل و پردلی و از مبارزان کاملی روا باشد که از یزید برگردی و روی به حسین کنی؟
حر گفت ای صفوان از خردمندی و فرزانگی تو این سخن عجب است تو یزید را نمی‌دانی که او ناپاک و ظالم و فاسق است و امام حسین پاک و پاک زاده تزویج مادرش در بهشت بوده جبرئیل امین گهواره او را جنبانیده پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» او را ریحان بوستان خود خوانده.
وصفش از شر و بیان بالاتر است‌هر چه من گویم از آن والاتر است صفوان گفت: من این همه می‌دانم و زیاده از این هم می‌شناسم، امّا دولت و مال و جاه با یزید است و ما مردم سپاهی‌ایم، ما را یراق و مرتبه و منصب می‌باید تقوی و طهارت و علم و فضیلت به چه کار آید؟ حرّ گفت: ای خاکسار حق را می‌دانی و می‌پوشی و شربت شیرین‌نمای جان‌گزای غرور نما می‌نوشی؟
«فردات کند خمار کاکنون مستی»
صفوان در غضب شد و نیزه حواله سینه حرّ کرد حرّ نیزه بر نیزه او افکنده، به مردانگی نیزه او را پاره پاره ساخت و در همان گرمی سنان نیزه بر سینه‌اش زد چنانکه یک گز از پشتش بیرون آمد پس وی را به همان نیزه از صدر زین در ربود، بر سر دست
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:350

آورد چنانچه هر دو لشکر به دیدند آنگاه بر زمین زد چنانچه استخوانهای او ریزه ریزه شده خروش از هر دو لشکر برآمد.
امّا صفوان را سه برادر بود، هر سه از غصّه قتل برادر به یک بار بر حرّ حمله کردند حرّ نعره‌ای از جگر برکشید و خدای را به عظمت و قدرت یاد کرده، درتاخت. و دوال کمر یکی را گرفت و از خانه زینش در ربوده، چنان بر زمینش زد که گردنش به شکست و دیگری را تیغ بر سر زد، که تا سینه‌اش به شکافت. دیگری روی به هزیمت نهاد، حرّ از عقب وی در تاخت و نیزه‌ای بر پشتش زد که سر سنان از سینه وی برون آمد. پس روی به جانب امام حسین آورده، گفت یا بن رسول اللّه مرا بحل کردی؟ و از من خوشنود شدی؟
امام «علیه السلام» فرمود «نعم أنت حرّ کما سمتک امک» آری من از تو خوشنودم و تو آزادی چنانچه مادر تو را «حرّ» نام نهاده یعنی فردا از آتش دوزخ آزاد خواهی بود حر این بشارت شنوده با نشاط تمام روی به میدان نهاده، حرب در پیوست به هر جانب که در تاختی از کشته پشته ساختی و به هر طرف که روی نهادی مرد و مرکب بر روی هم فتادی مقارن این حال پیاده‌ای در دوید و اسب حرّ را پی کرد، حرّ پیاده به حرب درآمده شعله خشم جهانسوزش زبانه کشید، و نایره قهر غبرت افروزش اشتعال، پذیرفت.
به نیزه صخره را سوراخ می‌کردبه پیکان موی را صد شاخ می‌کرد لشکر که آنگونه کارزار می‌دیدند، پیاده و سوار از پیش وی می‌رمیدند. امّا چون امام حسین علیه السلام دید که حرّ پیاده جنگ می‌کند اسبی تازی با ساخت گرانمایه فرستاد و حر سوار شده به جولان درآمد.
عنان مرکب خود تاب می‌دادبه خون نوک سنان را، آب می‌داد و جمعی را که مانند پروین، گرد او درآمده بودند. چون بنات النعش متفرق می‌ساخت، و خواست که بازگردد و نزد امام حسین آید، که هاتفی آواز داد که ای حر بار مگرد، که حوران منتظر قدوم بهجت لزوم تواند. پس حرّ روی به جانب امام حسین کرد و گفت یا بن رسول اللّه نزدیک جدّت می‌روم هیچ پیغامی داری؟ امام حسین گریان شده گفت ای حرّ خوش باش که ما نیز از عقب تو روانیم خروش از اصحاب امام برآمد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:351

و حرّ خود را به لشکر دشمن زده حرب می‌کرد. تا نیزه او در هم شکست پس تیغ آبدار را برکشید و هر خاکساری را که بر فرق می‌زد تا سینه می‌شکافت و هر که را بر میان می‌زد دونیم می‌کرد گاهی حمله بر میمنه کرده، شور از لشکریان برمی‌آورد و گاهی متوجه میسره شده، جمع ایشان را پریشان ساختی و بدینسان کارزار می‌نمود تا خود را نزدیک علمدار لشکر عمر سعد انداخت و خواست که علمدار را با علم دونیم زند. که شمر بانگ بر لشکر زد. که گرداگرد وی فروگیرید و نگذارید که از میان شما بیرون رود به یک بار، لشکر حمله کرده غلبه کردند و از اطراف و جوانب زخم بر وی زدن گرفتند او حرّ در میان آن گروه می‌جوشید و می‌خروشید و مردانه می‌کوشید که به ناگاه قسورة بن کنانه نیزه‌ای بر سینه حر زد که درو جای گرفت حر گرم حرب بود. چون زخم خود را در نگریست و قسوره را دید که ضرب زده بود و خود (کلاه) از سرش جدا شده شمشیری بینداخت بر فرق قسوره که تا سینه‌اش بشکافت قسوره از اسب درگذشت و حر نیز از مرکب درافتاده نعره زد که یا بن رسول اللّه أدرکنی مرا دریاب، امام حسین مرکب درتاخت و حر را از میدان دشمنان در ربوده به پیش صف لشکر خود آورد پس پیاده شده و به نشست و سر حر بر کنار نهاده به آستین گرد از رخسار وی پاک می‌کرد حرّ را رمقی مانده بود دیده باز کرد و سر خود را در کنار حضرت امام حسین دید تبسّمی فرمود و گفت یا ابن رسول اللّه از من راضی شدی امام «علیه السلام» فرمود که من از تو خشنودم، خدای از تو راضی باد! حرّ از این بشارت شادمان شده نقد جان به جانان نثار نمود.
برین مژده گر جان فشانم رواست‌که این مژده آسایش جان ماست امام حسین «علیه السلام» از برای حرّ به گریست. و اصحاب آن حضرت نیز بر او گریه کردند. و حاکم خثعمی آورده، که امام «علیه السلام» در مرثیه حر سه بیت فرموده است یکی از آن این است.
لنعم الحرّ حرّ بنی ریاح‌صبور عند مختلف الرّیاح ابو المفاخر آورده که:
خوشا حر فرزانه نامدارکه جان کرده بر آل احمد نثار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:352

ز رخش تکبّر، فرود آمده‌شده بر براق، شهادت سوار
به عشق جگرگوشه مصطفی‌برآورده از جان دشمن دمار امّا چون مصعب برادر حرّ دید که حرّ به بال شهادت بر روضه قدس پرید، به اجازت امام سدید روی به میدان نهاده در خصمان پیچید و بعد از کارزار مردانه و کشتن دشمنان از حیا و آزرم بیگانه، شربت شهادت نوش کرد و با برادر با جان برابر دست وصال در آغوش نمود.
آورده‌اند که حرّ پسری داشت در میان لشکر کوفه، که نامش علی بود چون پدر و عمّ خود را کشته دید بی‌طاقت شده غلام خود را گفت بیا تا اسبان را آب دهیم و به جانب امام حسین رویم و هر دو سوار از میان لشکر عمر سعد بیرون تاخته روی به صف لشکر امام حسین نهادند و چون علی بن الحرّ نزدیک امام رسید از مرکب پیاده شده زمین ادب ببوسید و نزد پدر آمده روی در روی وی مالید، امام حسین فرمود که ای جوانمرد تو کیستی؟ گفت من پسر حرّم، که در خدمت تو جان نثار کرده من نیز آمده‌ام که در ملازمت تو جان فدا کنم و نکته «الولد الحرّ یقتدی بأبیه» ظاهر سازم.
پسر کو ندارد نشان پدرتو بیگانه خوانش مخوانش پسر امام حسین «علیه السلام» وی را دعا گفت و علی بن الحرّ دستوری یافته مردی از لشکر شام آراسته با سلاح تمام بیرون آمد علی به استقبال او رفته نگذاشت که سخن گوید و به نوک نیزه او را از روی زین در ربوده بر زمین زد و گفت.
ریاحی نژادم نه من بنده‌ام‌بسی دشمنان را سر افکنده‌ام
من از والد خویش شرمنده‌ام‌چو او کشته شد من چرا زنده‌ام القصّه مبارز در برابر علی می‌آمد و او به کین پدر و عمّ، ایشان را به قتل می‌رسانید و امام حسین «علیه السلام» به آواز بلند بروی، آفرین گفته از برای او دعا می‌کرد.
آفرین خدای بر پدری‌که تو پرورد و مادری که تو زاد آخر الأمر او را در میان گرفته شهید گردانیدند و به پدر بزرگوار و عمّ نامدارش در رسانیدند. امّا غلام حرّ که غرّه نام داشت در فراق خواجه و خواجگی گریان شد و دلش بر نیران مفارقت مهاجرت، ایشان بریان گشت، و عنان اختیار از دست داده روی به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:353

معرکه آورد و به جد و جهد تمام جنگ در پیوست، در مهلت به روی خصمان در بست تا چند کس را در میدان نبرد به سوی دروازه عدم روان کرد، پس نزد امام حسین «علیه السلام» آمده گفت یا بن رسول اللّه گستاخی کردم به کرم، من را معذور دار که هنوز رسم و دأب حرب نیاموخته‌ام و در فراق مولی و مولی‌زاده خود سوخته‌ام امروز می‌خواهم که جان در قدمت نثار کنم و فردا در عرصه محشر بر خواجگان افتخار کنم.
اگر مرا به غلامی خود قبول کنی‌بسا کرشمه که با شاه و شهریار کنم امام بر وی آفرین کرد و او با سرور تمام و نشاط لا کلام روی به میدان آورد و اندک زمانی را به خواجه و خواجگی رسید، و به نقد شهادت متاع سعادت جاودانی خرید، دیده بر بست از جهان تا طلعت مقصود دید.
آورده‌اند که امام حسین «علیه السلام» بعد از قتل این چهار تن دیگر باره میان هر دو صف به ایستاد و آواز داد که ای اهل کوفه و شام! من ابتدا به حرب شما نکردم و شما اوّل تیر در روی من انداختید و من هنوز بر حضور محاربه نیستم، و حالا از لشکر من هنوز کسی کشته نگشته و حرّ و برادر و پسر و غلام وی از مردم شما بودند که علم نصرت به جانب من افراختند و جان عزیز خود را در هواداری من فدا ساختند و من بار دیگر بر شما حجّت می‌گیرم تا فردای قیامت شما را بر من حجتی لازم نشود.
ای گروه مردمان بیائید و با من یکی از سه کار کنید: اوّل آنکه راه دهید مرا تا نزدیک یزید روم و با او مناظره کنم اگر بی‌مکابره حق به دست او باشد و دانم که چنانست با او بیعت کنم، و اگر نه او داند و من.
یکی از اعادی آواز داد که تو را نگذاریم که سوی یزید روی، که مرد شیرین زبان و چابک سخنی مبادا که به معاذیر دلپذیر او را بفریبی، و از دست او خلاص شده دیگر بار فتنه‌انگیزی، و در ممالک شورش پدید آید امام حسین فرمود که چون چنین نمی‌کنید باری بگذارید تا به سر روضه جد بزرگوار خود «صلوات اللّه و سلامه علیه» مجاور شده به عبادت قیام نمایم و به زهادت گذرانم گفتند بدین نیز رضا ندهیم چه ممکن است که قومی از اجلاف عرب بر تو گرد آیند، و باز بیرون آئی و طلب خلافت کنی و دیگر باره
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:354

فتنه پدید آید، فرمود که اگر این هر دو نمی‌کنید مرا و یاران مرا آب دهید که عامّه آدمیان و کافّه عالمیان را در آب حق الشرب هست گفتند حدیث آب مکن که اگر ملازمان و بندگان تو رمیم و رفات شوند آب فرات نیابند مگر به بیعت یزید و ما را با تو به غیر از حرب هیچ رو نمانده است.
امام فرمود: پس یکان‌یکان به حرب بیرون آئید تا مرد از نامرد پدید آید و هنری از بی‌هنری ممتاز گردد گفتند «نعم الصفة یا بن فاطمه» گو همچنین باش بدین صورت جهت آن راضی شدند که دأب مبارزان عرب آن است که در معارک حرب و قتال نما و لقب خود آشکارا سازند و به مفاخر و مآثر قبیله و عشیره خود لوای مباهات برافرازند و ابواب تصلف و تکلف بگشایند و هنری که در مبارزت دارند بنمایند، چون این سخن قبول کردند امام حسین «علیه السلام» به صف لشکر خود بازآمد و عمر سعد مبارز نامداری را که ازدی گفتندی به میدان فرستاد سامر به میدان آمد بر مرکب تیزگام بی‌آرام سوار شده و دستی سلاح ملوکانه پوشیده مرکب خود را به جولان درآورد و نام خود را در معرکه مبارزان آشکار کرده، ندای هل من مبارز کشید.

5. شهادت زهیر بن حسان الأسدی‌

در این محل زهیر بن حسان اسدی در پیش امام حسین «علیه السلام» ایستاده بود گفت یا ابن رسول اللّه این مرد که به میدان آمد مبارز صف‌شکن و دلاور مردافکن، است، مرا اجازت ده تا با او نبرد کنم، و لوای لاف‌وگزافی که در ساحت میدان برافراشته به صرصر قهر در هم شکنم، حضرت امام حسین او را اجازت داد.
و این زهیر از قبیله بنی اسد بود در همان نزدیکی از وطن و مسکن خود بریده و خدمت امام را از همه عالم گزیده بود مبارز مردانه و دلاور فرزانه بود در نبردها اقداح راح ظفر نوشیده و در مجالس حرب از جام طعن و ضرب شربت نصرت چشیده.
در افکند مرکب به میدان دلیربه غرّید ماننده نره شیر در گرمی تاختن سر راه بر سامر ازدی گرفت، سامر چون زهیر را دید از بیم او به لرزید
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:355

و از راه نصیحت درآمده گفت ای شهسوار مضمار محاربت! و ای نامدار میدان مبارزت! شرم نداری که مال و منال و اهل و عیال خود را می‌گذاری و روی به تقویت امام حسین و تمشیت مهمّات او می‌آوری، زهیر گفت ای ناکس دون تو را شرم می‌باید داشت که شمشیر در روی اهل بیت پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» می‌کشی و برای نعمت فانی دنیوی، عقوبت دائمی أخروی اختیار می‌کنی سامر خواست که دیگر سخن گوید که زهیر نیزه بر دهنش زد که سنان نیزه از قفایش بیرون آمد، فی الحال از مرکب درافتاد و جان بداد پس زهیر در برابر عمر سعد آمده و نعره زد که یا اهل العراق! هر که مرا شناسد خود شناسد و هر که نشناسد بداند، منم زهیر بن حسان الأسدی. کیست که از شما بیرون آید تا زمانی با یکدیگر بگردیم و ببینیم که بخت که را یاری می‌کند و نکبت که را بر خاک ادبار خواری می‌افکند؟
کوی عشقست و درو زخم بلا پی‌درپی‌کو حریفی که قدم بر سر این کوی نهد اهل شام و عراق که نام آن یگانه آفاق شنیدند و قبل از این آوازه شجاعت و دبدبه ابّهت او به سمع ایشان رسیده بود همه سر در پیش انداختند و از محاربت او بترسیدند، عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد که این چه بی‌حمیّتی است که شما را دریافته، آخر یک کس به میدان روید و نام خود را در مجمع پهلوانان بلند سازید. نصر بن کعب نخعی سوار تمام بود از رؤسای کوفه و از سرداران عرب و او را برابر صد سوار دانستندی، مرکب برانگیخت و در برابر زهیر آمده گفت ای شجاع عرب! از نعمت خود جدا ماندی و از بنی اعمام خود دست بداشتی، بیا تا تو را پیش امیر جلیل یعنی پسر زیاد برم تا از خارستان عنا و کلفت به گلزار راحت و بهجت رسی، زهیر گفت: ای لعین در خدمت ابن زیاد خارهای بدعت در دامن دین می‌آویزد و در گلستان خدمت امام حسین هر زمان نهال معرفتی از کنار جویبار حقیقت می‌خیزد، و من اکنون از روضه محبّت آن حضرت گلهای مراد، چیده‌ام و از خار خار آزار دشمن نابکار، هیچ باک و اندیشه ندارم.
ز روی دوست مرا چون گل مراد شگفت‌حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم نصر اندیشه کرد که زهیر را مشغول به سخن سازد و بی‌خبر نیزه‌ای به سوی وی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:356

اندازد، زهیر این معنی را دریافته مجال سخنش نداد و به یک طعن نیزه او را به صحرای عدم فرستاد، برادرش صالح بن کعب در میدان آمد زهیر نیزه‌ای حواله او کرد صالح به یک طرف اسب میل نمود تا نیزه او را رد کند اسبش در رمید و او را از پشت خود بیفکند و در آن محل پایش در رکاب مانده مجال پیاده شدنش نماند اسب می‌جست و لگد بر روی می‌زد تا پاره شد پسرش کعب بن نصر از پدر شجاع‌تر بود به انتقام خون پدر و عمّ بانگ بر مرکب زده در برابر زهیر آمد هنوز نفس راست نکرده بود که زهیر نیزه‌ای بر ناف وی زد چنانچه سنان از پشت وی گذاره کرد، زهیر به اسب و سلاح هیچ یک از مقتولان التفات نفرمود و خویش را بر پیادگان زد که در پیش صف سواران ایستاده بودند و جمعی را از ایشان هلاک کرد و باز مراجعت نموده به میدان آمد و مبارز طلبید و هر چند مرد، در برابر وی می‌آمد با نیزه‌ای که چون غمزه خوبان چین، فتنه‌انگیز و چون مژه عاشقان مسکین، خونریز بود خون می‌ریخت و خاک میدان را به خون اعدای دین می‌آمیخت.
غریوان به هر جانبی می‌شتافت‌به نیزه دل دشمنان می‌شکافت به یک ساعت بیست و هفت سردار را از پای درآورد، و عمر سعد رو به حجر الحجّار کرد که تو پشت و پناه لشکر منی، برو و سر زهیر را بیار، تا حاجتی که داری برآرم حجر گفت هیهات هیهات روباه با شیر ژیان چه حرب تواند کرد؟ و تیهو پیش شاهباز چه پرواز تواند نمود این مبارز بنی اسدی است و او تنها به هزار مرد برمی‌آمیزد، من از جان خود سیر نشده‌ام که به مقاتله او آهنگ کنم.
گوزنی که با شیر بازی کندبه خونریز خود ترکتازی کند مگر آنکه سیصد سوار از شما به سه موضع کمین کنند و من به میدان رفته زمانی با او به هم به گردیم و همین‌که بر من حمله آرد روی به گریز آرم و به جانبی که کمینگاه باشد روان شدم و هرآینه او مرد ستیزنده است، از عقب من بیاید و آن صد سوار بیاید و آن صد سوار کمین بروی بگشایند و اگر صف ایشان را بر هم زند ایشان روی به کمینگاه دوّم آورند و همچنین تا سیصد سوار گرد او فروگیرند و هر یک زخمی برو بگشایند شاید که در آن محلّ از پای درآید، بس سیصد سوار مکمّل و مسلّح به سه موضع در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:357

کمین نشستند، و زهیر بن حسان از این صورت بی‌خبر در میدان ایستاده بود و انتظار مبارز می‌برد لب از تشنگی خشک شده و دهان از گرد میدان پرخاک گشته که ناگه حجر بیامد، و از دور بایستاد و زهیر گفت: یا بن الحجّار نزدیکتر آی و با من بگرد حجر گفت:
من به محاربت نیامده‌ام به نصیحت آمده‌ام ای زهیر تو با این شجاعت و پردلی و توانائی چرا پیش پسر زیاد نیائی؟ تا تو را از مال دنیا غنی گرداند آخر نمی‌دانی که حسین را زیاده مال و منال و اختیار و اقتداری نیست، همّت بلند اقتضای آن می‌کند که با اهل دولت پیوند کنی زهیر گفت: ای ملعون، دولت از امام حسین باید طلبید که همای همایون فال، اوج ولایت است، و مرا علوّ همّت بر خدمت او می‌دارد چه می‌دانم که ابن زیاد نابکار است و آن کسان که زمام اختیار به دست او بازداده‌اند همه بی‌دولتان و دون همّتانند.
دولت از مرغ همایون طلب و سایه اوز آنکه با زاغ و زغن شهپر همّت نبود حجر خاموش شد و از ترس قدمی پیش نمی‌نهاد زهیر عنان مرکب به جنبانید و برو حمله کرد ابن الحجّار هزیمت نموده به سوی کمین‌گاه بیرون رفت، زهیر را دریغ می‌آمد که آن غدّار از دست وی بجهد، و از کشتن برهد، بانگ بر مرکب زده از عقب وی بتاخت، الحجّار به میان کمینگاه رسید، زهیر خود را به وی رسانیده بود حجر فریاد برکشید که مرا دریابید و خود را از مرکب درانداخت و روان شد زهیر نیزه کشیده در قفای او می‌تاخت که به یک بار سواران کمین گشادند و از چپ و راست درآمدند و آغاز طعن و ضرب کردند، زهیر یک ذرّه اندیشه نکرد و نیزه کشیده بر ایشان تاخت آن گروه پشت داده روی به کمینگاه دیگر آوردند او در عقب ایشان می‌تاخت القصّه سیصد سوار او را در میان گرفتند و شبث ربعی درآمده نیزه‌ای بر دوش وی زد چنانچه زره وی بریده شد و سر سنان به کتف او رسید زهیر با آن زخم برگشت تا شبث را هلاک کند آن شقی از بیم وی در میان سواران گریخت و زهیر نیزه از دست بیفکنده تیغی چون برق درخشان برکشید و در میان سواران از چپ و راست می‌تاخت و از دشمنان سر و تن می‌انداخت.
آفرین بر برق تیغت کوبه یکدم خصم رافرق پیدا در میان ترک و مغفر می‌کند
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:358

راوی گوید: که پنجاه سوار را بینداخت امّا نود زخم بر وجود شریفش زده بودند، چون امام حسین «علیه السلام» آن حال را مشاهده کرد جمعی از ملازمان را فرمود که زهیر را دریابید که غلام امیر المؤمنین علی «علیه السلام» بود با ده تن از مبارزان رفتند و خود را بر آن گروه زده برخی را از آن سواران به کشتند، سعد و زهیر را از آن میانه بیرون آوردند فزون از دویست چوبه تیر بر وجود او نشسته بود، و از بعضی زخمهای او مانند باران، قطرات خون می‌چکید او را بدین گونه نزد امام آوردند، آن حضرت پیاده شده بر سر بالین وی بایستاد زمانی برآمد زهیر چشم باز کرد حضرت امام را بر بالای سر خود ایستاده دید، آن مقدار قوّت داشت که روی خود را بر قدم امام حسین «علیه السلام» نهاد، و به زبان حال مضمون این مقال ادا کرد.
خاک قدم دوست شدم، نیست کسی رااین عیش که امروز مرا، در قدم اوست امام «علیه السلام» فرمود: که ای زهیر! سخن گوی و آنچه در دل داری ظاهر کن تا به آن بایستم و تو را حق‌گزاری کنم که تقصیری نکرده و شرایط مردی و جوانمردی به جای آوردی.
زهیر گفت ای پسر رسول خدای، برای من جام آب صاف زلال آورده‌اند صبر فرمای، تا آب بخورم آنگه سخن کنم، امام حسین گفت: ای یاران بهشت را به زهیر نموده‌اند و آن شراب بهشت است که بدو می‌نمایند.
از پی بی‌آن تیغ که بر سر خورندشربتی از چشمه کوثر خورند پس زهیر دهان بر هم می‌زد چنانچه کسی چیزی آشامد آنگه نفسی زد، و طوطی روحش به شکرستان یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ «1» پرواز نمود امام حسین «علیه السلام» بگریست و گفت طوبی مر زهیر را که در آن جهان همسایه من شد رضوان اللّه علیه
راوی گوید که: چون زهیر شهید شد هر دو لشکر دیده گشاده منتظر ایستاده بودند تا چه کس قدم مبارزت در عرصه میدان محاربت نهد و کدام دلاور داد مردانگی و فرزانگی بدهد از یک طرف لشکر شقاوت اثر کوفیان و شامیان آتش جهانسوز عناد
______________________________
(1)- التوبة آیه 9.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:359

افروخته و رایت شرارت قتال و جدال افروخته.
نبردآزمایان آهن گسل‌پر از خشم سینه پر از کینه دل
چو آتش بسوزندگی گشته گرم‌نه مهر و وفا و نه آزرم و شرم و از یک جانب جنود سعادت ورود، امام کونین و نور دیده نبیّ الثّقلین «علیه صلوات اللّه و سلامه» ما اتّصل النظر بالعین دست اعتصام در عروة الوثقی حسبنا اللّه و نعم الوکیل زده و پای ثبات بر مرکز «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی» «1» نهاده اگر چه اندک می‌نمودند اما از روی جرئت چنان بودند که اگر شیر شرزه پیش آید جگر او را به سر پنجه مردی بدرند و اگر با پلنگ جنگ بایست کرد بی‌درنگ او را به چنگ آورند.
هر یکی را نیزه‌ای چون شعله آتش به کف هر یکی را ناوکی چون برق سوزان در کمان
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

ادامه باب نهم در رسیدن امام حسین «علیه السلام» به کربلا

پستتوسط pejuhesh232 » يکشنبه اکتبر 15, 2017 9:38 pm

ادامه باب نهم در رسیدن امام حسین «علیه السلام» به کربلا

6. شهادت عبد اللّه بن عمرو کلبی‌

ابو المؤیّد آورده که: در این محل دو سوار از لشکر عمر سعد به میدان درآمدند بر مرکبان کوه پیکر هامون نورد، نشسته. و هر یکی دستی سلاح نبرد پوشیده طرید کردند و اسبان را به جولان درآوردند، یکی گفت منم یسار، مولای زیاد بن أبیه و دیگری نعره زد که منم سالم مولای عبید اللّه زیاد، کیست آن خون گرفته از عمر سیر آمده، که به مبارزت ما بیرون آید تا به طعن نیزه و شمشیر دمار از روزگار او برآریم، و بریر بن حضیر و حبیب بن مظاهر خواستند که به میدان روند نزد امام حسین «علیه السلام» آمده استجازه نمودند. امام فرمود، که شما توقّف کنید ایشان خاموش شدند و مقارن این حال عبد اللّه بن عمر و کلبی پیش امام آمده و گفت: یا بن رسول اللّه مرا اجازت ده و دستوری فرما امام «علیه السلام» در وی نگریست مردی دید گندم‌گون و درازبالا، بازوهای قوی و سینه گشاده فر مبارزت از جبین وی می‌تافت امام حسین «علیه السلام» فرمود: که کشنده این دو غلام وی خواهد بود پس عبد اللّه را دستوری داد او با آتش آبدار یعنی شمشیر صاعقه بار پیاده روی بدان دو سوار نهاد گفتند: تو کیستی؟ گفت: مردی‌ام از بنی کلب مرا
______________________________
(1)- الحجرات آیه 49.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:360

عبد اللّه گویند یسار و سالم گفتند ما تو را نمی‌شناسیم بازگرد، تا زهیر بن قین یا بریر! همدانی پیش آید. عبد اللّه گفت: ای غلامان ناکس کار شما بدان رسیده و مهمّ شما بدان انجامیده که سرداران لشکر و مبارزان دلاور طلبید پیداست که کفو شما بنده‌ای باید مانند شما و اگر ضرورت تشنگی نباشد ما آزادان را با شما حرب کردن عار است یسار در غضب شد و نیزه‌ای حواله عبد اللّه کرد عبد اللّه طعنه او را رد کرده شمشیری بر پای وی زد چنانچه یسار از اسب درافتاد عبد اللّه با تیغ کشیده به سر وی دوید تا کار او تمام کند سالم از عقب وی درآمد با تیغی چون قطره آب، و قصد کرد تا بر وی زند از لشکرگاه امام آواز دادند که ای عبد اللّه، از ضرب سالم حذر کن. عبد اللّه بدان سخن التفات نکرد و سر تیغ بر سینه یسار نهاد و زور کرد چنانچه نوک شمشیر از پشتش بیرون آمد در این محل تیغ سالم به وی رسید عبد اللّه دست پیش آورد سالم تیغ بزد و انگشتان وی را قلم کرد عبد اللّه ذرّه‌ای نیندیشید و تیغ را از سینه یسار بیرون کشیده خود را به سالم رسانیده و به یک ضرب کار وی را به ساخت. غلامان ابن زیاد یک باره روی به میدان نهاده گرداگرد عبد اللّه را فرو گرفتند و آن مرد، مردانه بسی از ایشان را به کشت و بسی را مجروح گردانیده به آخر شربت شهادت چشید. رضوان اللّه علیه.
بر داشت پای و روی به راه عدم نهادو آن کیست کو به راه عدم پا نمی‌نهد
شاه و گدا و پیر و جوان و بلند و پست‌از دام هولناک، اجل کس نمی‌جهد

7. شهادت بریر بن حضیر همدانی:

نور الأئمّه فرموده، که بعد از آن بریر بن حضیر همدانی که زاهد بزرگوار و پیر پاکیزه روزگار بود به اجازت امام حسین «علیه السلام» روی به میدان نهاد و به رجزی فصیح و نظمی بلیغ، نام و نسب خویشتن بازنمود. چنانچه ابو المفاخر رازی، ترجمه رجز او برین وجه آورده:
من بریر مکّی پرهنرم‌منم آن کس که به مردی سمرم
بنده آلم و بر خارجیان‌نیک میدان که ز هر بد بترم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:361

دست در دامن آنها زده‌ام‌پرده بر دشمن اینها بدرم بعد جنگی در پیوست که فلک دوّار حیران و مرّیخ خنجرگذار، انگشت تحیّر به دندان بماند.
گر آن جنگ، رستم بدیدی به خواب‌شدی از نهیب ویش زهره آب در اثنای طعن و ضرب و در خلال کرّ و فرّ می‌گفت ای کشندگان مسلمانان و ای ریزندگان خون فرزندان پیغمبر آخر الزمان! پیشتر آئید تا سزای کردار شما در کنار شما نهم، هر که پا پیش او می‌نهاد سر در می‌باخت و هر کدام عزم رزم او می‌کرد، از جان شیرین برمی‌آمد، تا آنکه مخالفان به تنگ آمده، یزید بن معقل را به رزم او تحریص نمودند. یزید آراسته به میدان آمد و چون نزدیک بریر رسید گفت ای بریر گمان من به تو آن است که از جمله گمراهانی. بریر گفت: بیا تا مباهله کنیم و از خدای در خواهیم که هر که مبطل باشد بر دست محقّ مقتول گردد. یزید راضی شد و هر دو دست به دعا برداشتند گفتند: خدایا آنکه از ما به راه راست است او را بر گمراه نصرت ده با هم درآویختند و ابن معقل شمشیری حواله بریر کرد کاری از پیش نبرد و بریر تیغی بر فرق یزید بن معقل زد که تا سینه‌اش به شکافت و به عیار حرب و محک کارزار عیار حال هر یک روشن شد.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان‌تا سیه‌روی شود، هر که در او غش باشد بریر بعد از قتل یزید پیش امام حسین آمده حضرت امام او را به بهشت بشارت داد.
آن پیر پاک اعتقاد بدان بشارت شاد شده روی به میدان نهاد و بجیر بن أوس او را به قتل رسانید. و حضرت امام حسین از جهت وی آمرزش طلبیده، فرمود که: «انّ بریرا من عباد اللّه الصالحین» یعنی به درستی که بریر از بندگان شایسته خدای بود.
نور الأئمّه آورده که کشنده بریر پسر عمّی داشت که او را عبد اللّه بن جابر گفتندی پیش وی آمد و گفت ای بجیر، بریر را بکشتی و به خدای که او از جمله مقرّبان درگاه اله و از زمره خواصّ اهل اللّه بود. بجیر پشیمان شده از لشکرگاه بیرون رفت و هولی بر وی غالب گشته فریاد می‌کرد تا به مرد و چنان خون ناحقی با خود به عرصه‌گاه قیامت برد.
بغض شهدا در دل، و خون در گردن‌فکری بکن آخر که چه خواهی کردن؟
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:362

8. شهادت وهب بن عبد اللّه الکلبی‌

بعد از واقعه بریر مبارزت وهب بن عبد اللّه الکلبی است. او جوانی بود زیبا روی به نیکو خوی، با رخساره چون ماه، و موی مانند سنبل تر و مشک سیاه نقشبند قدرت به قلم «وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ»* «1» نقش روی او برکشیده و بر لوح «فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ» «2» چهره‌گشائی کرده.
هر چه بر صفحه اندیشه کشد کلک خیال‌شکل مطبوع تو زیباتر از آن ساخته‌اند نو داماد بود و هفده روز از دامادی او گذشته و هنوز بساط عشرت و کامرانی در ننوشید مادری که او را قمر می‌گفتند. پیش وی آمد و گفت: ای فرزند دلبند! و ای جوان ارجمند! و ای نور دیده رمد دیده! و ای سرور سینه محنت کشیده! ای پرتو چراغ جان و ای نوباوه باغ روح و روان! مرا با تو محبتی است که نتوانم یک ساعت بی‌تو نشینم، و به صحبت تو الفتی دارم، که طاقت آنم نیست که یک دم تو را نبینم.
چو در خواب باشم توئی در خیالم‌چو بیدار گردم توئی در ضمیرم امّا تأمّل کن، که جگرگوشه مصطفی در این دشت کربلا و صحرای پربلا به جفای جمع بی‌وفا درمانده. می‌خواهم که امروز مرا از خون خود شربتی دهی، تا شیری که از پستان من خورده‌ای بر تو حلال گردد و تمنّای آن دارم که نقد جان بر طبق اخلاص نهاده پیش امام حسین بری تا فردای قیامت از تو راضی باشم جان مادر برو، و پیش آن سرور سر فدا کن و چون مردان راه خدا ترک هوس و هوا کن.
سر کویش هوسداری، هوی را پشت پائی زن‌در این اندیشه یک رو باش و عالم را قفائی زن
طریق عشق می‌جوئی خرد را الوداعی کن‌بساط قرب می‌جوئی بلا را مرحبائی زن وهب گفت: ای مادر مهربان مرا با شهزاده دو جهان به نیم‌جانی که دارم مضایقه‌ای
______________________________
(1)- سوره غافر آیه 40.
(2)- التّین آیه 4.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:363

نیست. اما دلم به جانب آن نوعروس نگران است که در این غربت با ما موافقت کرده و هنوز از نهال وصال ما بری نخورده، اگر اجازت بفرمائی بروم و ازو بحلی خواهم. مادر گفت برو امّا زنان ناقص عقلند، مبادا که به افسون و افسانه تو را فریبی دهد و تو به سخن وی از دولت سرمدی و سعادت جاویدی، محروم گردی.
وهب گفت ای مادر خاطر مبارک جمع دار، که ما کمر محبّت امام حسین «علیه السلام» بر میان جان به نوعی بسته‌ایم که به سر انگشت فریب، آن را نتوان گشود و نقش مودّت او بر لوح دل به طرزی رقم زده‌ایم که به آب مکر و غرور آن را نتوان زدود.
بر روی صفحه دل ما از وفای دوست‌نقشی نوشته‌اند که نتوان ستردنش پس جوان نزد عروس آمد و گفت: ای بانوی دمساز من، و ای مونس دلنواز من، بدان که امروز فرزند رسول خدا «صلوات اللّه و سلامه علیه» در این دشت کربلا گرفتار است و غریب و تنها مانده دور از یار و دیار است. می‌خواهم که نقد جان، نثار مقدمش گردانم و آیت سعادت از مصحف شهادت برخوانم تا فردا رضای خدا و شفاعت محمّد مصطفی (صلی اللّه علیه و آله) و خشنودی بتول عذرا و عنایت علیّ مرتضی، قرین حال و رفیق روزگار من گردد. نو عروس آهی از دل پرامید کشیده، گفت: ای یار غمگسار من! و ای انیس وفادار من! هزار جان من فدای بندگان امام حسین باد! کاشکی در شریعت زنان را حرب کردن رخصت بودی تا من نیز جان فدا کردمی، امّا یقین می‌دانم هر که امروز جان برای امام حسین در بازد فردای قیامت براق کرامت به عرصه بهشت پاکیزه سرشت تازد و در قصر فردوس برین با وصال حور العین درسازد. بیا تا به نزدیک امام رویم و در حضرت او با من شرط کن که فردا بی‌من پای در بهشت ننهی، و این زن و شوهری آنجا از سرگیری و رفیق و یار الیف و غمگسار تو در ساحت دار القرار من باشم وهب گفت نیکو باشد پس هر دو به اتّفاق به خدمت امام «علیه السلام» آمدند و عروس به تضرّع و زاری و جزع و بی‌قراری گفت: یا بن رسول اللّه شنوده‌ام که هر شهیدی که از مرکب بر زمین افتد، حوران فردوس از کنار خود سر او را بالین سازند و در قیامت نیز جفت و قرین و رفیق و همنشین او باشند و این جوان داعیه جان باختن دارد و من از او
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:364

هیچ تمتّعی نیافته‌ام و دیگر آن که اینجا غریب و بیچاره‌ام. مادر و پدری و خواهر و برادری و خویش و غمگساری و یار و مددکاری ندارم حاجت من آن است که در عرصه‌گاه محشر مرا بازطلبد و بی‌من به بهشت نرود دیگر من غربت زده را به شما سپارد تا شما مرا به دختران و خواهران خود سپارید و در حرم محترم اهل بیت یکی از کنیزان و خدمتکاران باشم چه یقین می‌دانم که در سرا پرده عصمت دست نامحرم به دامن عقت من نرسد. امام حسین «علیه السلام» به گریست و اصحاب از سخن آن نو عروس گریان گشتند جوان گفت یا بن رسول اللّه قبول کردم که در روز قیامت وی را بازطلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت رخصت دخول بهشت یابم بی‌وی قدم در آن منزل ننهم.
و من او را به شما سپردم و شما به مخدّرات حجرات هرات سپارید این بگفت و رو به میدان نهاد با عذاری چون گل شکفته و رخساری چون ماه دو هفته بر مرکبی چون گرامی رونده و چون اجل ناگهان بر خصم رسنده، زره داودی پوشیده و خفّتان زره آکنده، بر روی آن فرو کشیده و نیزه خطّی به دست راست گرفته و سپر مکّی به دوش چپ افکنده، رجزی آغاز کرد که اولش این است.
امیری حسین و نعم الأمیرله لمعة کالسّراج المنیر
این چه ذوقی است که جان می‌بخشدوَهبِ کلبی به سر کوی حسین
دست او تیغ زند تا که کندروی اشرار چو گیسوی حسین اسب می‌راند تا به میان میدان رسید، عنان مرکب باز کشید و قصیده‌ای در مدح امام حسین «علیه السلام» أدا کرد. بعد از آن اسب کوه پیکر در آن روی دشت به جولان در آورد و لعبی جند نمود و هنر چند اظهار فرمود که آشنا و بیگانه و دوست و دشمن برو آفرین گفتند آنگه مبارز طلبید. هر که به مصاف وی آمد گاهی به نیزه از پشت مرکب می‌ربود و گاهی به تیغ بی‌دریغ در هلاکت به روی او می‌گشود، تا بسیاری مبارزان را بر خاک تیره انداخت و از کشته‌ها در ساحت ناوردگاه، پشته‌ها ساخت. پس پیش مادر آمد و گفت یا امّاه از من راضی شدی یا نه؟ گفت: آری بسی مردانگی نمودی و رسم فرزانگی فزودی و علم نصرت برافراختی امّا آن می‌خواهم که تا جان در تن داری طریقه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:365

حرب فرو نگذاری، پسر گفت: ای مادر فرمانبردارم اما دلم به طرف آن نو عروس می‌کشد اگر فرمائی بروم و وداعی به جای آرم و دیدار بازپسین یکدیگر را ببینیم.
خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان‌که یک نظاره کنم باغ نو شکفته خود را
در آز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم‌به روی همچو مهش، چشم شب نخفته خود را مادر اجازت فرموده، جوان روی به خیمه نو عروس نهاد آوازی شنید که او از سوز فراق ناله می‌کرد و از حرارت اشتیاق آه آتشین از جگر گرم برمی‌کشید و می‌گفت:
نهاد بر دل من روزگار بار فراق‌که تیره باد چو شب روز روزگار فراق جوان را طاقت نماند، خود را از مرکب در انداخته به خیمه آمد، عروس را دید سر بر زانوی حسرت نهاده و قطرات عبرات از چشمه چم گشاده گفت ای دختر در چه حالی و بدین زاری چرا می‌نالی؟ جواب داد، که ای آرام جان و ای انیس دل ناتوان.
جان غم فرسوده دارم چون ننالم آه آه‌آه دردآلود دارم، چون نگریم زار زار جوان بنشست و سر او را در کنار گرفته از هر جا سخنی در پیوست. که ناگاه از میان میدان آواز آمد که هل من مبارز؟ هیچ کس هست که به مبارزت بیرون آید؟ جوان چون آن آواز بشنید برخاست و گفت:
رفتیم و وداع ما ز دل باید کردور آب دو دیده خاک گل باید کرد
گر بد دیدی همه نکو باید گفت‌ور درد سری بود به حِل باید کرد آنگاه بر مرکب سوار شده عنان به جانب رزمگاه معطوف گردانید، عروس از عقب وی می‌نگریست و زار زار می‌گریست و به زبان حال مضمون این مقال ادا می‌کرد.
از پیش من آن ماه چو تعجیل کنان رفت‌دل نعره برآورد که جان رفت و روان رفت امّا جوان چون شیر ژیان یا ببر بیان، یا اژدهای دمان، با تیغ آبدار و نیزه جان شکار، صاعقه کردار، به معرکه کارزار درآمد و به سنان نیزه مبارزی را که در میدان بود از پشت مرکب در ربود، و او را حکیم بن طفیل گفتندی. سواری نامدار و مبارزی با اقتدار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:366

بود وهب به یک حمله او را در ربوده بر زمین افکند چنانچه استخوانهایش در هم شکست. غریو از هر دو لشکر برآمد و برابر او دیگر هیچ مبارز نیامد وهب مرکب را نهیب داده، روی به قلب لشکر دشمن آورد و از چپ و راست می‌تاخت و مرد و مرکب را به نوک نیزه بر خاک معرکه می‌انداخت، تا نیزه آن سعادتمند پاره پاره شد دست به زد و تیغ نیلوفرفام از نیام انتقام کشیده، دست و بازو بگشاد
به هر جا که خود و سپر یافتی‌به شمشیر برنده بشکافتی فلک با هزار دیده در میدان داری او خیره می‌ماند، و ملک به هزار زبان بر تیغ‌گذاری او آفرین می‌خواند. القصّه لشکر مخالف، از جنگ او به تنگ آمدند عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد تا گرد وی فرو گرفتند و ضرب و طعن به جانب وی روان کردند یکی تیری بر مرکب وی زد. وهب پیاده بماند، و آخر دست و پای او نیز از کار برفت و بر زمین افتاد و سر شریفش ببریدند و در پیش لشکر امام حسین انداختند.
مادرش برجست و سر پسر برگرفته، روی به روی او می‌نهاد، و می‌گفت: «أحسنت» نیکو کردی ای جان مادر! و ای حلال‌زاده مادر اکنون رضای تمام من تو را حاصل شد، و به شهدای راه خدا واصل گشتی. پس آن سر را بیاورد و در کنار عروس نهاد عروس میلی برداشت و بدان خون‌آلوده ساخته در چشم کشید و آهی از میان جان برآورد و هجوم خیل اجل جان و جهان را بر سر آورد، و جان بر سر و دست به سوی شوهر پیوست. «رضوان اللّه علیهما» و روایتی ضعیف هست که آن ضعیفه روی به میدان نهاد و خود را در خون شوهر می‌گردانید و خاک و خون او را در روی می‌مالید ناگاه شمر را نظر بر وی افتاد و غلامی را گفت تا عمودی بر سر وی زد و آن زن هلاک شد و نقلی دیگر آن است که مادرش سر پسر برداشت و به معرکه آمده بر سینه کشنده پسر زد و او را بکشت. و چوب خیمه برداشت و سه کس را به قتل رسانید و امام حسین «علیه السلام» او را آواز داده بازگردانید و او اعتذار نموده گفت ای فرزند رسول خدای! مرا معذور دار که در فراق داماد و عروس سوخته بودم. نور الائمه آورده، که پیرزن می‌گفت که وا ویلاه! روز جوانی کجا است تا من بازنمایم که انتقام خون پسر چون باید خواست.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:367

9. شهادت عمرو بن خالد و پسرش:

راوی گوید که بعد از شهادت وهب کلبی، عمرو بن خالد أزدی بیرون آمد مرد بلند بالای زیبا لقا بر مرکب تازی نشسته، بر گستوان منقّش بر ران مرکب کشید و دستی سلاح ملوکانه پوشیده از تیغ آتش بار آبروی مردان می‌ربود. و از شمشیر گوهردار مردانگی ظاهر می‌کرد، و از سنان جانستان لعل منشور اهل بغی می‌پراکند، و با زبان در نثار، جوهر منظوم به صورت رجز جمع می‌نمود ابو المفاخر ترجمه رجز آن مرد مردانه را بدین گونه ایراد فرموده که:
ای نفس عزیز ترک جان کن‌ترتیب بهشت جاودان کن
از بهر شهود عرض اکبرخود را به شهادت امتحان کن
وز شعله تیغ آسمان‌وش‌اطراف زمین چو ارغوان کن
در معرکه همچو شیر مردان‌سر پیشکش خدایگان کن بعد از محاربه بسیار و قتل جمعی از فسّاق فجّار، متوجّه ریاض «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»* «1» شد و بعد از او پسرش خالد بن عمرو، به حکم و من اشبه اباه فما ظلم روی به میدان نهاده، داد مردانگی بداد و رجزگویان در قتال بر روی ارباب عناد و جدال بگشاد و خاک میدان را از خون نامردان چون لعل بدخشان درخشان می‌کرد و صفحه معرکه را به تیغ آبدار آتشبار از قطرات دماء اهل بغی و عدوان افشان می‌کرد مانند برق خاطف خنجرگزاری می‌فرمود، و بر مثال شهاب ثاقب نیزه آتشین کار می‌فرمود و عاقبت خالد عمرو نیز همچون عمر و خالد به خلدآباد وصال و وصال‌آباد خلد رسید. «رضوان اللّه علیهم».
چون ذرّه، به خورشید درخشان پیوست‌چون قطره سرگشته به عمّان پیوست
جان بود میان وی و جانان حایل‌فی الحال که جان داد به جانان پیوست

10. شهادت سعد بن حنظله تمیمی:

بعد از آن سعد بن حنظله تمیمی که در هیچ معرکه از سیوف، روی نتافته بود و به شعشعه شمشیر رخشان، غبار میدان شکافته چون عرصه‌گاه نبرد را خالی دید
______________________________
(1)- سوره ابراهیم آیه 14.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:368

دماغش ز گرمی درآمد بجوش‌برآورد چون رعد غرّان خروش روی به میدان نهاده، مرغ تیرپران را از قفس جعبه آزاد کرد و گوهر تیغ برّان را از معدن نیام، بیرون آورد و روی هوا را از بخار حرارت هیجا، زنگاری، و صحن زمین را از کثرت خون اعدا، گلناری ساخت. بعد از کشتن بسیار و کوشش بی‌شمار نامردی، بر وی تاخت، و بنیاد حیاتش را به شمشیر قاطع برانداخت.

11. شهادت عمرو بن عبد اللّه:

ابو المؤیّد آورده که: بعد از عمرو بن عبد اللّه مذحجی به میدان درآمد و در دریای هیجا غوطه خورده، تیغی چون نیش نهنگ تیز چنگ از نیام برکشید و خود را با سمند باد بادرفتار، چون سمندر به میان آتش کارزار رسانید.
سیم سیما تیغ او بر سنگ اگر کردی گذرهمچو سیماب از نهیبش، سنگ گشتی بی‌قرار آغاز جنگ کرد و ساحت زمین وسیع را بر دشمنان تنگ ساخت. صفحه تیغ یمانی را به خون دلیران رنگ نمود و عاقبت از ضربه أعدا مرغ روح پاکش، از محبس خاک به آشیانه افلاک آهنگ فرمود «رضوان اللّه علیه».

12. شهادت حماد بن انس:

بعد از آن حمّاد بن أنس به میدان درآمده، اسب می‌تاخت و لوای نصرت برمی‌افراخت و به تیغ مبارزت سر دشمن از تن جدا می‌ساخت و آن را به چوگان نصرت چون گوی می‌باخت و بنای صبر و قرار از دل اشرار بر می‌انداخت عاقبت خدنگ اجل دیده املش بر بست و با دلی شادان و جانی به محبت آبادان، به شهیدان راه حق پیوست.
هر لحظه باد می‌برد از بوستان گلی‌آشفته می‌کند دل مسکین بلبلی

13. شهادت وقّاص بن مالک:

بعد از او وقّاص بن مالک:
تیز کرد اسب را چو بحر خفیف‌کلّ شی‌ء من الظریف طریف هنوز دوازده تن را زیاده نکشته بود، که ناحفاظی بر وی تاخت، و به طعن نیزه‌اش بر خاک مذلّت انداخت. فراش قدرت سایبان عزت وی را در عرصه جنان برافراخت. و ساقی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:369

قضا از باده جام رضا، در محفل ارتضاء او را مست و سرانداز ساخت. «رضوان اللّه علیه».
جرعه‌ای از جام شهادت چشیدرخت بر ایوان سعادت کشید

14. شهادت شریح بن عبید:

بعد از او شریح بن عبید روی به میدان نهاد، و بر مرکب تیزگام راه انجام زرّین‌ستام، سیمین لجام، سوار شده به چپ و راست می‌تاخت و مرد را از بالش زین، بر فرش زمین می‌انداخت.
به هر جا که نیزه بر افراختی‌جهانی ز مردم تهی ساختی
به هر سو که مرکب برانگیختی‌به شمشیر خون یلان ریختی ناگاه مرکبش خطا کرد و آن صوابکار بر زمین افتاد جمعی گرد وی درآمده به زخمهای متوالی و ضربهای متعاقب، اعضا و أجزای مجتمعه وی را متفرّق ساختند.

15. شهادت مسلم بن عوسجه أسدی:

بعد از آن، مسلم بن عوسجه أسدی به میان درآمد و او مرد مردانه بود و شجاع فرزانه، صائب رأی در غزوه آذربایجان، کارهای عظیم کرده و کار بر مشرکان به تنگ آورده چند نوبت قرآن پیش امیر المؤمنین علی «علیه السلام» گذرانیده، و خود را بدان درجه که حضرت امیر او را برادر خواندی، رسانیده. از مضایق خطرات چون تیغ جوهردار خود سرخ روی بیرون آمدی و در مهالک غزوات چون نیزه برق آثار خود سرافراز بودی.
گر ز او مغفر شکستی، بر سرگردان رزم‌تیغ او جوشن دریدی، بر تن مردان کار به اجازت امام حسین «علیه السلام» روی به میدان آورد، و طریدی مردانه و جولانی مبارزانه کرد. رجزی در مدح شاه شهیدان می‌خواند و منقبت قبیل و محمدت عشیره خود در اثنای آن بر زبان می‌راند مقارن این حال مبارزی از اهل خلاف و جدال به مبارزت وی بیرون آمد چون بحر جوشان و رعد خروشان از گرد راه بر مسلم حمله کرد، مسلم حمله او را رد نموده، نیزه‌ای بر پهلوی راستش زد که سر سنان از جانب چپ بیرون آمد سپاه امام حسین خروش برآورده تکبیر گفتند و نعره صلوات به فلک أثیر رسانیدند. روضة الشهداء، الکاشفی 370 15. شهادت مسلم بن عوسجه أسدی: ..... ص : 369
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:370

لشکر عمر سعد، طیره و تیره گشته، سر خجلت و شرمساری در پیش افکندند مبارز دیگر بیرون آمد چاشنی مرگ چشید و دیگری روی به معرکه آورد او هم به یاران گذشته خود رسید القصّه مرد می‌آمد و مسلم می‌کشت تا پنجاه مبارز را به نیزه بی‌جان کرد. و به شمشیر آبدار شش تن دیگر را به قتل برآورد عاقبت زخم گران یافته از پای درآمد و فی الحال امام حسین «علیه السلام» و حبیب بن مظاهر بسر وی رسیده دیدند که هنوز رمقی در تن وی باقیست امام حسین «علیه السلام» فرمود که: ای مسلم طایفه‌ای از یاران ما را اجل دریافت و جمعی که زنده‌اند انتظار آن می‌برند، غم مخور و اندوه مدار که ما نیز دم‌به‌دم به تو خواهیم رسید و همراه یکدیگر به نزدیک نبی و ولی خواهیم رفت.
مسلم که این سخن بشنود دیده باز کرد و در رخسار مبارک امام حسین نگریست، و تبسّمی فرمود که گوش هوش عارفان از تبسّم او این نکته می‌شنود ای خوش آن راهی که در وی چون تو همراهی بود.
آنگه حبیب گفت: ای مسلم أبشر بالجنة بشارت باد تو را به بهشت. مسلم به آواز ضعیف گفت: بشّرک اللّه بالخیر یا حبیب! پس حبیب فرمود که ای مسلم! اگر من می‌دانستم که بعد از تو زنده می‌مانم التماس وصیتی می‌کردم، امّا یقین دارم که همین لحظه به تو خواهم پیوست و رخت زندگانی از این خرابه فانی برخواهم بست از تو چه وصیّت طلبم؟ مسلم گفت وصیّت من به تو آن است که دست از حرب این مدبران شقی بازنداری دقیقه‌ای از دقایق مردانگی و فرزانگی فرو نگذاری و در نظر امام حسین «علیه السلام» تیغ زنی تا وقتی که جان فدای شاهزاده کونین کنی حبیب گفت: بربّ الکعبه که چنین خواهم کرد و این وصیّت به جای خواهم آورد.
به بندگی حسین افتخار خواهم کردبرای نصرت او جان نثار خواهم کرد
دلیروار به میدان حرب، خواهم رفت‌به تیغ و گرز و سنان، کارزار خواهم کرد
درون معرکه شیران دشت هیجا رابه طعن نیزه بی‌جان شکار خواهم کرد مسلم او را دعا کرده، روی به جانب امام حسین «علیه السلام» آورد. و فرمود یا بن رسول اللّه رفتم تا مژده آمدن تو به حضرت جدّت رسانم و پدرت را از قدوم تو آگه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:371

گردانم پس دیده بر هم نهاد و نقد جان به قابض ارواح داد «رضوان اللّه علیه».
راوی گوید: که در آن زمان که مسلم افتاده بود بعضی از لشکر عمر سعد آواز بر آوردند که مسلم بن عوسجه را به کشتیم. شبث بن ربعی زبان به دشنام ایشان گشاده گفت به کشتن شخصی شادمانی می‌کنید که در غزای آذربایجان پیش از آن که صفوف مؤمن و کافر به هم رسد چندین مشرک را به قتل آورده بود عجب حالتی که شبث آن قوم را از شادی به قتل مسلم منع می‌نمود و خود به قتل سبط ستوده رسول و پسر پسندیده بتول، شادمان و مبتهج بود، «افسوس که انصاف در آن قوم نبود»

16. شهادت پسر مسلم بن عوسجه:

نور الأئمّه آورده: که پسر مسلم بعد از قتل پدر گریه کنان روی به میدان نهاد اما حسین «علیه السلام» فرمود که: ای جوان بازگرد! که پدرت کشته شده و اگر تو نیز به قتل رسی، مادرت ضایع ماند. پسر خواست که بازگردد مادرش گریه کنان گفت: ای پسر اگر از این حرب برگردی هرگز از تو خشنود نشوم. پسر روی به معرکه آورد و مادرش از عقب او روان شده او را بر جان فدا کردن دل می‌داد و می‌گفت: ای جان مادر! تا از تشنگی نترسی که همین ساعت از دست ساقی کوثر سیراب خواهی شد. جوان به حرب درآمد و بیست تن را بی‌سر ساخته، آخر از پای درافتاد و سرش بریده پیش مادر انداختند. آن دل سوخته سر پسر را برداشته و آفرین‌گویان در او می‌نگریست و هر که آن حال مشاهده می‌کرد زار زار می‌گریست.

17. شهادت هلال بن نافع بجلی:

بعد از آن هلال بن نافع بجلی روی به میدان نهاد، اگر چه نامش هلال بود امّا جمالش چون بدر، در درجه کمال بود. در آن نزدیک خلعت دامادی پوشیده و از جام ازدواج شربت ابتهاج نوشیده، در آن وقت که عزیمت حرب کرد عروس دست به دامنش زد که به میدان مرو مبادا هلاک شوی. هلال گفت: ای نادان از بر من دور شو چرا من از دیگران کمتر باشم؟ مگر کمر خدمت امام حسین «علیه السلام» به گزاف بر میان بسته‌ام، و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:372

از روی دعوی بی‌معنی به خدمت حضرتش پیوسته حالا دل از عالم برداشته و علم یک جهتی و هواداری برافراشته.
به عهد محبت وفا می‌کنیم‌به خاک درش جان فدا می‌کنیم این سخن به سمع مبارک امام حسین رسید. گفت: ای برادر! دل عیال به جانب تو نگران است نخواهم که در جوانی به فراق یکدیگر مبتلا گردید. هلال گفت:
یا بن رسول اللّه اگر تو را در محنت بگذارم و روی به عشق بازی و عشرت‌سازی آرم.
فردای قیامت به جدّت چه جواب گویم و عذر این حال چگونه بخواهم؟ پس، از امام حسین «علیه السلام» همّت طلبیده آهنگ مصاف کرد و خود عادی بر سر نهاده و سپر مدوّر چون جرم قمر منوّر به کتف آورده، قندیلی پرتیر خدنگ زرنگ زمر پیکان سفته، سوفار عقاب پر بر میان بسته و تیغ یمانی جوهردار صاعقه آثار حمایل کرده و این هلال تیراندازی بود که خدنگ عقاب صفتش، طعمه جز از جگر دشمن نخوردی، و شاهین تیر تیزپرش، به هنگام شکار جز دل بدخواه صید نکردی.
تیر او چون بنهد چشم بر ابروی کمان‌زه به گوش ظفر آید ز زبان سوفار هلال بن نافع کالبدر الساطع و البراق الألمع به میان میدان رسیده و رجز فصیحانه آغاز کرده، مبارز طلبید از سپاه شام مبارزی قیس نام در برابر هلال آمده، هنوز دویست قدم دور بود که هلال تیری در بحر کمان پیوسته و به شست درست کشیده و حواله سینه او کرد. قیس سپر در سر کشید و خواست آن تیر را رد کند، امّا تیر چنان به ضرب آمد که سپر را بشکافت و به سینه رسیده، روان از پشتش گذاره کرد و تا سوفار در زمین غرق شد.
لشکر عمر سعد از آن ضرب تیر بترسیدند و کسی دیگر قدم جرأت پیش ننهاد، هلال روی به قلب لشکر مخالف آورده، به هر تیری امیری از پای در می‌آورد و به هر خدنگی نهنگی بی‌جان می‌کرد.
چو تیرش سوی خصم، پرّان شدی‌دل دشمن، از سهم لرزان شدی
چو دستش کمان را، بیاراستی‌ز هازه، ز هر گوشه برخاستی آورده‌اند که هشتاد تیر داشت و به هر یکی از آن یکی از دشمنان را هلاک کرد و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:373

چون تیرش تمام شد تیغ از نیام برکشید و مبارزت می‌نمود و سر دشمنان ر از تن ایشان می‌ربود. تا طایر جان پاکش از منادی غیب، صدای «ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ» «1» شنود و به آشیان «فَادْخُلِی فِی عِبادِی» «2» توجه فرمود:

19 و 18. شهادت عبد الرحمن بن عبد اللّه یزنی و یحیی بن سلیم مازنی:

بعد از آن عبد الرحمن بن عبد اللّه یزنی، به میدان آمده بیست و هشت تن را بکشت و به وسیله شهادت به قرب عالم غیب و شهادت رسید. پس از آن یحیی بن سلیم المازنی تیغ می‌زد و یحیی مرد پسندیده، و مبارز و کار دیده بود. حرب می‌کرد و «محیای و مماتی للّه رب العالمین» می‌گفت. میمنه لشکر خصم را، که از یمن خالی بود بر هم زد و آتش هیجا در میسره بی‌یسر ایشان برافروخت. آخر الامر ابن سلیم از مقام تسلیم، با قلب سلیم از عنایت خداوند سلام، به دار السلام رسید.

20. شهادت عبد الرحمن بن عروه:

بعد از او عبد الرحمن بن عروه غفاری، رجزگویان روی به معرکه نهاد. و نور الأئمّه دو سه بیتی از ترجمه رجز او را آورده است
چون من اندر عرب جوان نبوددر عرب چه، که در جهان نبود
چون بدستان حرب آرم روی‌رستم زال را امان نبود
جان فدای حسین خواهم کردکه جز او راحت روان نبود همین که به میدان تاخت و لوای محاربه و مقابله برافراخت، به یک ساعت سی کس را از مبارزان خیاره بی‌جان ساخت قضا را تیری بر پیشانی وی زدند آن را بیرون کشیده بینداخت و از چپ و راست حمله کرده با زخم چنان، دوازده تن دیگر بکشت و شهید شد «رضوان اللّه علیه»
______________________________
(1)- سورة الفجر آیه 28.
(2)- سورة الفجر آیه 28.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:374

21. شهادت مالک بن انس بن مالک:

بعد از او مالک بن انس بن مالک، به دستوری مالک ممالک ولایت «1» بیرون آمده، در برابر عمر سعد بایستاد و گفت ای عمر! اگر سعد وقاص بدانستی که روزی از تو این حرکت صادر خواهد شد، به دست خویش سرت را بازبریدی و عالم را از ننگ وجود ناپاکت بازخریدی. عمر سعد از این سخن منفعل و خجل گشته، بانگ بر سپاه خود زد که مبارزی بیرون فرستید، تا او را خاموش گرداند و به دغدغه کار زار سخن حسب و نسب بر او فراموش سازد. مرد بیرون می‌آمد و مالک در درکه مهالک می‌افکند و صبح اقبال شامیان را به شآمت ادبار تیره می‌ساخت تا به سعادت شهادت رسید.

22. شهادت عمرو بن مطاع‌

بعد از او عمرو بن مطاع الجعفی، از عقب وی روی به میدان نهاد و رجزی به زبان فصیح و بیان ملیح ادا کرد و به کارزار مشغول شده بر اعادی کارزار می‌کرد و به هر طرف که تیغ می‌راند، اثری از آدمی نمی‌ماند. چندان کوشش نمود که رخت به سرای آخرت کشید و به عزّ شهادت فایز گشته به یاران گذشته رسید «رضوان اللّه علیه»
هر زمان یار دگر بار سفر می‌بندددر شادی به دل غمزده در می‌بندد

23. شهادت قیس بن منبه‌

راوی گوید، که بعد از عمرو بن مطاع، قیس بن منبه چون شیر شکاری و پلنگ کوهساری روی به میدان نهاد و رجزی آغاز کرد که ترجمه بعضی از أبیات آن این است:
______________________________
(1)- گرچه مؤلف به ظاهر از اهل سنت بود اما دور نیست به ولایت ائمه ما معتقد باشد و به ولایت آن حضرت در جای دیگر این کتاب هم تصریح کرده است و در مذهب شیعه امامیه اثبات امام معصوم برای دفع شبهات و بیان مجملات دین می‌کنند و ناچار باید قول و فعل و تقریرش حجت باشد یعنی نه در گفتار و رفتار سهو و خطا کند و نه در سکوت بر خطای مردم و خطای دیگران هم به روی آشکار باشد و نسبت اشتباه و خطا به امام در معنی خروج از مذهب شیعه است به مذهب ناصبیان اما اهل سنت همه منکر ولایت ائمه نیستند (شعرانی).
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:375

من قیس منبه‌ام که در جنگ‌کیوان نرسد ز دار و گیرم
گر رستم زال زنده گرددگردد به خم کمند اسیرم
در دوستی حسین و آلش‌باکی نبود اگر بمیرم
امروز شوم شهید و فردادر خلد برین بود سریرم کمان کین، در بازوی تمکین فکنده، کمندگیر و دار از فتراک ادراک درآویخت، و به قوّت بازوی توانا خاک میدان با خون دشمنان برآمیخت سالار کوفی از میسره عمر سعد به مبارزت وی بیرون آمد و طاقت حرب وی نیاورده روی به گریز نهاد و راه بیابان برگرفت، قیس از روی تعصّب مرکب از عقب وی در تاخت تا از لشکرگاه به صحرا رسید عمر سعد حکم کرد، تا جوقی سواران از عقب هر دو بتاختند همین که نزدیک سالار رسید و خواست که نیزه به وی رساند سواران از قفای وی درآمده، و زخمها بر او گشاده، دمار از وی درآوردند و، عاقبت الامر به زخمهای پی‌درپی شهیدش کردند. و سالار به سلامت بازگردید و به جای خود آمد.

24. ذکر شهادت هاشم بن عتبه‌

در این محل ناگاه از دست راست امام حسین از میان بیابان سواری بیرون آمد. بر خنگی تازی‌نژاد نشسته و بر گستوانی با جلال زرین و سیمین در روی کشیده، مرکبی که در معرکه چون قطرات غمام فرو دویدی و بر مصاعد معرکه چون دخان به اندک زمانی به دامن آسمان رسیدی.
برق رو و ابروش آنکه به رفتار خوش‌شام بدی در حبش صبح شدی در ختن مرکبی بدین زیبائی به جولان درآمده و راکبش خفتانی لعل چون زهره و مرّیخ درخشان پوشیده و خودی عادی چون افسر کیان بر سر نهاده و نیزه‌ای چون مار ارقم در دست گرفته و کمانی بلند در بازوی ارجمند افکند، و جعبه‌ای پر از تیر خدنگ بر میان بسته و شمشیر یمانی به زهر آب داده، حمائل کرده و سپر مکی از پس پشت در آویخته، چون شیر ژیان و چون ببر بیان به غرّش درآمد و سراپای میدان بگردید. رجزی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:376

می‌خواند و چون از طرید و جولان فارغ شد، روی به سپاه مخالف کرد و نعره زد که ای لشکر کوفه و شام و ای بی‌رحمان خون‌آشام، هر که مرا داند خود داند، و هر که نداند بداند. منم هاشم بن عتبه بن وقّاص برادرزاده سعد وقاص و پسر عمر سعد بی‌اخلاص، پس روی به لشکر امام حسین نهاده گفت: السلام علیک یا بن رسول اللّه اگر پسر عمّمم عمر سعد با دشمنان یار است دل من دوستان شما را هوادار است و در دوستی شما به غایت وفادار و این هاشم در صفین حرب کرده بود و در حرب عجم همراه عم خود بسی دلیریها نموده چنانچه در تواریخ صحابه معلوم است از امام همّت طلبید روی به میدان نهاد و گفت نمی‌خواهم از این لشکر الّا، عم‌زاده خود عمر سعد را، عمر سعد که این سخن را بشنید و طعنه هاشم گوش کرد، لرزه بر وی افتاد. چون مبارزتهای هاشم شنوده و دلیری و مردانگی او را دانسته بود. روی به لشکر خود آورده گفت: ای دلاوران این سوار عم‌زاده من است و مرا در میدان رفتن پیش او مصلحت نیست کیست که برود و دل مرا از او فارغ گرداند؟ سمعان بن مقاتل که امیر حلب بود به میدان آمد و او در آن نزدیکی از دمشق با هزار سوار به یاری پسر زیاد آمده بود مردی کار دیده و گرم و سرد روزگار چشیده، چون به میان میدان رسید نعره بر هاشم زد که ای بزرگ‌زاده عرب پسر عم تو را از پسر زیاد چه بد رسیده و حالا ملک ری و طبرستان نامزد اوست، و سپهسالار لشکر کوفه و شام است و تو او را گذاشته‌ای و با حسین که نه مملکت دارد و نه حشم و نه خزانه و نه خدم، یار شده‌ای؟ مکن و از دولت روی مگردان و با بخت خویش ستیزه فروگذار.
همّت بلند دار و ز دولت متاب روی‌ادبار را مجوی و ز اقبال سر مپیچ هاشم گفت: ای ناکس، این دو سه روزه اختیار فانی را دولت نام نهاده‌ای؟ و جاه بی‌اعتبار دنیای گذران را اقبال لقب داده‌ای؟ مگر ندانسته‌ای:
گفتم به کسی که چیست دولت، گفتاروزی دو سه دو باشد و باقی همه هیچ نه دولت جهان را اعتباری است و نه اقبال او را ثباتی و قراری.
اگر دهد به تو جام جهان نما، دنیابه نیم‌جو مستان، صد هزار جام جمش
کشیده‌دار قدم از حریم حرمت اوکه بیشتر همه نامحرمند در حرمش
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:377

ای سمعان بیا و دیده انصاف بگشای و به نعیم باقی بهشت رغبت نموده از سر این جیفه از سگان واپس مانده درگذر، و کمر خدمت فرزند مصطفی صلوات اللّه و سلامه علیه بر میان جان بسته، دولت ابد پیوند رضای الهی و سعادت سرمد عطای نامتناهی بدست آر.
چون می‌توان به منزل روحانیون رسیدحیف است در به ادی غولان قدم زدن سمع سمعان از استماع این سخنان تیره و بصر بصیرتش از اشعه بوارق این کلمات طیّبات خیره شد. گفت: ای هاشم نه از پسر عمّ شرم می‌داری و نه از پسر زیاد، حساب می‌گیری به خیالی مغرور شده‌ای و از روش عقل معاش دور افتاده‌ای. هاشم گفت: نفرین به پسر زیاد باد که پسر عمّم را بازی داد. تا دین به دنیا بفروخت، من عالی همّتم دنیا به آخرت بدل می‌کنم معیوب فانی می‌دهم و مرغوب باقی می‌ستانم این جاه فانی که شما بدو می‌نازید، زود درگذرد و به عذاب الیم و عقاب عظیم گرفتار گردید.
سمعان دیگر باره خواست که سخن گوید هاشم در غضب شده بانگ بر مرکب زد و گفت: ای ناستوده به مجادله آمده‌ای یا به مقاتله؟ پس بر سمعان حمله کرد و نیزه در نیزه یکدیگر افکندند. به آخر هاشم نیزه از دست بیفکند و شمشیر کشیده روی به سمعان نهاد سمعان حلبی نیزه بر سینه هاشم راست کرده بود، هاشم پشت شمشیر بر نیزه او زد نیزه از دستش بیفتاد و خواست که تیغ برکشد هاشم امانش نداد شمشیر برق کردار صاعقه آثار خود را بر فرق سرش زد، که تا به خانه زین بدونیم شد. آواز تکبیر از سپاه امام حسین برآمد و هاشم در پیش صف عمر سعد بایستاد و گفت: ای عم‌زاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فدای حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله و سلم» کرده، تیر در روی دشمنان دین می‌انداخت و شرّ اعادی را از آن حضرت دفع می‌کرد و پیغمبر صلوات اللّه و سلامه علیه او را دعا می‌گفت، و پدر من عتبة بن ابی وقاص سنگ بر لب و دندان مبارک آن حضرت می‌زد و مدد مخالفان می‌کرد. امروز حالتی عجیب مشاهده می‌رود که تو پسر چنان پدر با دشمن یار شده‌ای تیغ در روی فرزند مصطفی صلی اللّه علیه و آله می‌کشی و من پسر چنان پدری اهل بیت آن حضرت را حمایت می‌کنم و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:378

می‌خواهم که بنیاد اهل خلاف و عناد براندازم اینجا سرّ «یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ»* «1» ظهور تمام دارد و آن روز زبان معجز بیان، سید عالمیان «صلّی اللّه علیه و آله و سلّم» بر پدرت آفرین می‌گفت و امروز بر تو نفرین می‌کند و همان روز بر پدرم نفرین می‌کرد و می‌دانم که امروز بر من آفرین می‌گوید عمر سعد که این سخنان را گوش کرد، آه سرد از دل پردرد برآورد سر در پیش افکند. آب ندامت از دیده بی‌شرمش روان شد اما چون سمعان بدان خواری کشته گردید برادرش نعمان بن مقاتل با هزار مرد که ملازم سمعان بودند به یک بار بر هاشم حمله کردند هاشم نترسید و از آن لشکر ذرّه‌ای نیندیشید و پیش حمله ایشان بازشد و دست و بازو به کار آورده دستبردی نمود که اگر رستم دستان به چشم انصاف مشاهده کردی گرد سمند او را توتیای دیده ساختی و اگر سام نریمان آن رزم را به دیدی رشته خدمت او را به جای طوق مرصع در گردن انداختی.
ترک خنجردار گردون هر دم از چرخ برین‌حرب او می‌دید می‌گفت آفرین باد آفرین!

25. ذکر شجاعت و شهادت فضل بن علی علیهما السلام‌

امّا چون امام «علیه السلام» دید که هاشم با هزار سوار کارزار می‌کند، روی به یاران کرد که آن جوان دلاور جگردار را دریابید برادر امام حسین که او را فضل بن علی گفتندی، با نه تن دیگر از اصحاب امام حسین که نام ایشان معلوم نیست، به مدد هاشم روان شدند عمر سعد دو هزار نامرد فرستاد. که مگذارید که آن مبارزان به هاشم پیوندند سواران سر راه بر آن ده تن گرفتند و حرب در پیوسته، آواز گیرودار ایشان به فلک دوّار رسید. سلامت چون زه کمان گوشه‌گیر شد و فتنه چون تیغ انتقام از نیام آشکار گشت.
جگر تاب شد نعره‌های بلندگلوگیر شد حلقه‌های کمند
ز کس سرّ تیغ و برق سنان‌سر از راه می‌رفت و دست از عنان لشکر دشمن، به جهت انبوهی غالب شده، نه تن را شهید کردند، و فضل بن علی چون پدر بزرگوار خود به تیغی چون ذو الفقار زبانه‌دار و به نیزه‌ای ماننده مار ارقم، جان
______________________________
(1)- سورة الرّوم آیه 19.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:379

شکار حرب می‌کرد و مبارز می‌گشت. گاهی به شعله سنان آتش آهنگ دود جانسوز از سینه بی‌دلان برآوردی، و گاهی به خدمت تیغ بی‌دریغ رخنه در صف دلیران و مبارزان کردی، دو هزار کس به آن یک کس درمانده دست به تیر کردند.
ز پیکان عالمی را ژاله به گرفت‌ز خون روی زمین را لاله به گرفت در این تیر باران، اسب شاهزاده دنیا فضل سقط شد: و پیاده در میان آن قوم گرفتار گشت و عاقبت از سرای بی‌اعتبار دنیا متوجه منازل دار القرار شد و از برادران امام مظلوم اوّل کسی که شربت شهادت چشید و تشنه لب و سوخته جگر به پدرش ساقی کوثر رسید، فضل بن علی بود. «رضوان اللّه علیه» و چون لشکر عمر سعد ملعون این ده تن را شهید کردند روی به مددکاری نعمان بن مقاتل آوردند. و او با هزار سوار گرداگرد هاشم را فرو گرفته بودند و هاشم تنها با آن مدیران دغا، کارزار می‌کرد و دمار از پیاده و سوار برمی‌آورد.
نشسته به زین چون یکی اژدهاسر بارگی کرده بر وی رها
نه اسبی عقابی برانگیخته‌نه تیغی نهنگی درآویخته به هر طرف که مرکب می‌راند، بوی مرگ به مشام مقاتلان می‌رسید. و به هر جانب که حمله می‌کرد رنگ احمر به نظر مخالفان در می‌آمد و نعمان بن مقاتل هر زمان نعره بر سپاه می‌زد که کوشش کنید و خون برادرم بازخواهید. در این حال هاشم دریازید و دوال کمرش بگرفت و از خانه زین در ربوده بر زمین زد چنانچه استخوانهایش در هم شکست و فی الحال مرغ روحش از قفس قالب شومش بیرون جست. پس علمدار او را به ضرب تیغ به نعمان در رسانید و علمش نگونسار گردانید. سپاه نعمان چون وی را کشته و علمش را نگون شده دیدند روی به گریز نهاده نعره الحذر الحذر برکشیدند و در این محل لشکر عمر سعد در رسیدند و ایشان را بازگردانیده قریب سه هزار کس حوالی هاشم را فرو گرفتند و او مانده شده بود، و زخم بسیار خورده و تشنگی بر او غلبه کرده نه راه گریز داشت و نه مجال ستیز و با این همه می‌جوشید و می‌خروشید و مردانه می‌کوشید تا وقتی که شربت شهادت نوشید، و از جامه خانه کرامت سرمدی، خلعت سعادت أبدی به پوشید. زین عالم فانی سوی گلزار بقا رفت.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:380

26. شهادت حبیب بن مظاهر

بعد از آن حبیب بن مظاهر از امام حسین «علیه السلام» دستوری طلبید، و این حبیب مردی با کمال و جمال و پیر کهن سال بود. و قرآن مجید به تمام حفظ داشت هر شب ختم کلام اللّه کردی، و بعد از ادای نماز خفتن تا دمیدن صبح قرآن را تمام کردی، به خدمت حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» مشرّف شده، و از آن حضرت احادیث شنوده و به ملازمت امیر المؤمنین علی «علیه السلام» مدّتها مکرّم و معزّز بوده حضرت امام حسین «علیه السلام» فرمود، که تو مرا از جدّ و پدر یادگاری و مرا با تو انسان تمام است. مرا تنها مگذار، دیگر آنکه پیر شده‌ای و پیران در مشقّت مجاهدت و جهاد معذورند. حبیب گفت:
ای سیّد و سرور و ای مهتر و بهتر! پیران مراسم حرب بهتر می‌دانند، و تجربه ایشان در دقایق کارزار بیشتر است و من نیز می‌خواهم که فردا مرا در زمره کشتگان راه تو حشر کنند.
فردا که مقرّبان خاکی مسکن‌در حشر شوند راکب مرکب تن
آغشته به خون جگر آلوده کفن‌ناگه ز سر کوی تو برخیزم من امام حسین «علیه السلام» گریان گریان او را اجازت داد. و حبیب روی به میدان نهاده رجز می‌گفت که این دو بیت در ترجمه ابو المفاخر از آن جمله است:
حبیب مظاهر منم مرد مردبرانگیزم از آتش و آب گرد
سری دارم از دوستان پروفادلی دارم از دشمنان پر نبرد حرب صعب می‌کرد، و خروش از لشکر برمی‌آورد. ناگاه شخصی از بنی تمیم شمشیری بر وی زد و او از پای درافتاد و چون خواست که برخیزد، حصین بن نمیر شمشیری بر فرق وی زد و آواز برآورد که یا بن رسول اللّه مرا دریاب. و این صدا به گوش حضرت امام حسین (ع) رسیده، مرکب برانگیخت. و خود را بدو رسانید حبیب دیده باز کرد و گفت: ای سیّد من سخنی بفرمای و پیغامی که به جدّ و پدر خود داری بازنمای.
گویا زبان حال حبیب در آن وقت این دو بیت را أدا می‌نمود که:
پیرانه سر کشیدم سر در ره سگانت‌موی سفید کردم جاروب آستانت
لعل تو جان و من هم دارم رمیده جانی‌حرفی بگو که بادا جانم فدای جانت
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:381

امام حسین «علیه السلام» او را به بهشت بشارت می‌داد و آن پیر پاکیزه ضمیر، به آن مژده دلپذیر، شاد شده روی به سفر آخرت نهاد «رضوان اللّه علیه».
در بعضی از تواریخ مذکور است که بدیل بن حریم حبیب را به قتل رسانید و سر او را برید جائی محفوظ داشت و بعد از آنکه جنگ به اتمام رسید آن سر را در گردن اسب خود درآویخته، به مکّه برد که آنجا دوستی داشت که دشمن حبیب بود تا آن سر را به دوست خود به نماید قضا را پسر حبیب بر دروازه مکه ایستاده بود که بدیل به رسید آن پسر پرسید، که این سر کیست؟ بدیل ندانست که این پرسنده پسر حبیب است. جواب داد که سر حبیب بن مظاهر است که در کربلا من او را به قتل رسانیده‌ام و تحفه برای دوست خود فلان‌کس آورده‌ام، چون پسر حبیب این سخن شنید دود از نهاد او برآمد و با آن که به حدّ بلوغ نرسیده بود سنگی برداشت و بر پیشانی بدیل زد. بمثابه‌ای که مغزش پریشان شد، از مرکب درافتاد و پسر حبیب سر پدر از گردن مرکب باز کرده، ببرد. و در گورستان معلّی دفن کرد. و حالا آن موضع مزاریست مشهور و معروف به رأس الحبیب. و اللّه اعلم.

27. شهادت حریره غلام‌

و بعد از آن، حرّه یا حریره که آزاد کرده ابو ذر غفاری «رضی اللّه عنه» بود و بعضی گویند، حریر نام داشت به میدان آمد و پیاده طرید می‌کرد و رجز می‌خواند و مبارز می‌خواست اگر چه رویش سیاه بود امّا دلش روشنتر از مهر و ماه بود و بیت چند از ترجمه رجز او، از نظم ابو المفاخر این است.
چون من سوی میدان شجاعت بخرامم‌بس خصم که بیجان شود از ضرب حسامم
بگزیده مردانم، اگر چند سیاهم‌بستوده شاهانم، اگر چند غلامم
فردا به شفاعت بود آسان همه کارم‌و امروز برآید به شهادت همه کامم حمله مردانه می‌نمود. و قتال مبارزانه می‌کرد، تا وقتی که به قتل آمد و به جنّات جاویدی رسید. «قتیل راه تو را زندگی جاوید است.» «رضوان علیه»
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:382

28. شهادت یزید بن مهاجر جعفی‌

پس از او یزید بن مهاجر جعفی قدم در میدان نهاد و در محاربه و مقاتله داد مردی و مردانگی بداد. آخر الامر از لباس حیات مستعار عاری، روی به جامه خانه عنایت حضرت باری آورد، و ساکنان ربع مسکون را، که در دامگاه بلا افتاده‌اند و در شاهراه فنا ایستاده به یکبارگی وداع کرد «رضوان اللّه علیه»

29. شهادت انیس بن معقل اصبحی‌

بعد از آن انیس بن معقل اصبحی، روی به محاربه فجّار آورد و چون سیل مواج و موج سیال جوی خون از ایشان روان کرد و با حلق تشنه دشنه بر حلق ایشان می‌راند و در مدح امام حسین «علیه السلام» و مناقب قوم خود رجزی می‌خواند و بالأخره روح مقدّسش از تنگنای هیکل جسمانی به فضای ریاض روحانی و حدایق رضوانی، پرواز نمود «رضوان اللّه علیه»

31- 30 شهادت عابس بن شبیب و غلام او

بعد از آن عابس بن شبیب شاکری عزم قتال کرد و از غلام خود شوذب پرسید که امروز با ما در چه مقامی؟ شوذب جواب داد که در رکاب تو شمشیر می‌زنم تا کشته شوم عابس گفت ظنّ من به تو همین بود. اکنون قدم پیش نه که امروز روزی است که طلب کنیم مزد عظیم از خداوند کریم که بعد از امروز دیگر از ما عمل نمی‌آید.
غلام گفت: ای خواجه بلند همّت چنانچه فرمودی فرصت عمر غنیمت است و هنگام اتّصال به دولت آخرت است پس هر دو به اتّفاق یکدیگر عزیمت را بر حرب اهل نفاق تصمیم دادند، عابس پیش امام حسین آمد و گفت به خدا سوگند که در روی زمین هیچ کس نیست، که نزد من دوست‌تر و عزیزتر از تو باشد، و من در این مدّت خدمت لایق نکرده‌ام و تحفه‌ای فراخور، آن حضرت به جناب مستطاب نیاورده، لا جرم از خجالت دل‌ریشم. و سر انفعال و شرمندگی در پیش.
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست‌که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:383

و حالا اگر چیزی نفیس‌تر از نفس خود می‌داشتم، آن را وقایه ذات مقدّس و نفس أقدس تو می‌گردانیدم. اگر اجازت فرمائی به میدان مردی، علم مبارزت افرازم. و اگر قبول نمائی جان شیرین فدای راه تو سازم. حضرت امام حسین «علیه السلام» بر او آفرین کرد، دستوری داد و عابس به اتّفاق غلام، روی به میدان نهاد.
در مقتل دینوری از ربیع بن تمیم نقل می‌کند که: «من عابس را در معرکه‌ها دیده بودم و هنرهای وی را مشاهده نموده بودم چون چشم من از دور بر وی افتاد که به مصاف می‌آید، با لشکریان گفتم کسی متوجّه شما شده که به هنگام جنگ بر شیر ژیان و ببر بیان و پیل رمان غالب می‌آید هیچ کس متصدّی حرب و معرّفی قتال او نشود در اثنای این قیل و قال عابس نزدیک رسیده، فریاد برآورد که ای رجل برجل مردی به مردی. لشکریان به سخن من از مبارزت او ترسیده بودند و کسی به میدان او رغبت نمی‌کرد عمر سعد گفت چون یکان‌یکان، به حرب وی بیرون نمی‌روید، به یک بار بر او حمله کنید روی به وی نهاده آغاز محاربت کردند عابس که این صورت مشاهده کرد خود از سر و زره از تن بیفکنده روی به لشکرگاه نهاده و غلام از عقب پشتش نگاه می‌داشت. به خدای زمین و آسمان دیدم که زیاده از دویست کس در پیش انداخته می‌زد و می‌راند و می‌کشت ربیع گوید: من با وی آشنائی داشتم گفتم ای عابس، سر برهنه و تن بی‌زره خود را در دریای هیجا افکنده‌ای از غرقاب هلاک نمی‌اندیشی عابس جوابی گفت که مضمونش این بود.
چو من در بحر هجرانم، ز کوی یک‌بگذشت، از باران چه غم دارد؟ به آخر از اطراف و جوانب درآمده، زخمهای منکر بر وی و رفیق وی زدند. تا وقتی که خواجه و غلام از دار الملام روی توجّه به مأمن دار السلام نهادند و رفتند رفیقان و رسیدند به منزل» «رضوان اللّه علیهما».

32. شهادت حجّاج بن مسروق:

از پس ایشان حجّاج بن مسروق جعفی، مؤذّن لشکر امام حسین «علیه السلام» و بعضی گفته‌اند، که رکابدار آن حضرت نیز بود به دستوری وی به میدان نهاد کمانی زیبا
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:384
مانند قوس و قزح بزه کرده و خدنگی چون تبر آه مظلومان که سحرگاه از قوس تظلّم به هدف قاب و قوسین افکند. بر آن پیوسته رجزخوانان بطرید. و جولان درآمد، خاک میدان به اوج کیوان می‌رساند و به آتش شمشیر آبدار باد غرور را از سر دشمنان خاکسار بیرون می‌برد. سپاه مخالف به تنگ آمده، تیر بارانش کردند زخمی به وی رسید و به بهشتش رسانید «رضی اللّه عنه».

34- 33. شهادت سیف بن حارث و مالک بن عبد سریع:

بعد از او سیف بن حارث بن سریع، با پسر عمّ خود مالک بن عبد بن سریع، گریه کنان به سرعت تمام به پای بوس فرزند خیر الانام شتافتند آن جناب پرسید که سبب گریه شما چیست؟
جواب دادند که ما برای تو می‌گرییم، که می‌بینیم که دشمنان تو را احاطه کرده‌اند و دوستان بر دفع ایشان قدرت ندارند حضرت امام «علیه السلام» در شأن ایشان دعای خیر گفت و آن دو مبارز کار زاری چون شیر مرغزاری به پیکار درآمده، داد نامداری دادند و بسی سواره و پیاده را از عرصه حیات به دروازه فنا و فوات فرستادند و به آخر از این ظلمت خانه پروحشت و ملال، روی به نزهت‌آباد قرب ملک متعال نهادند امام «علیه السلام» بر آن دو نوجوان که با دل پرحسرت از این جهان به رفتند بگریست و آمرزش ایشان از حضرت غفور منّان استدعا نمود و فرمود که: با تصادم مقتضیات تقدیر جز در ساختن و تسلیم شدن چه تدبیر فالحکم للّه العلیّ الکبیر و الیه المرجع و المصیر.
نیست کس، راز دست مرگ نجات‌اکثر و اذ کرها دم اللذات

35. ذکر شهادت غلام ترکی رضی اللّه عنه‌

بعد از آن غلام ترک که قاری قرآن و حافظ صحیفه فرقان بود، با روی چون ماه رخشنده و چهره چون آفتاب تابنده، پیش امام حسین «علیه السلام» آمده، در زمین افتاد و گفت: «نفسی لنفسک الفداء» جان من فدای جان تو یا بن رسول اللّه! چنان می‌بینم که از لشکر ما یکی زنده نخواهد ماند دستوری ده تا من نیز پیش تو جان فدا کنم و خود را به عالم قرب و مقرّبان مقعد صدق، آشنا کنم امام حسین «علیه السلام» فرمود که من تو را
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:385

برای پسر خود زین العابدین خریده‌ام و بدو بخشیده برو و از وی اجازت طلب!
راوی گوید که در آن روز امام زین العابدین «علیه السلام» بیمار بود و در اندرون خیمه تکیه داشت غلام بیامد و گفت ای مخدوم‌زاده من از حضرت پدرت اجازت حرب طلبیدم. فرمود که تو از آن نور دیده منی، اختیار تو او دارد و حالی روی به آستان عرش آشیان تو آورده‌ام و امید می‌دارم که مرا محروم نگردانی و دستور کارزار ارزانی داری.
امام زین العابدین فرمود که من تو را در راه خدا آزاد کردم، دیگر تو می‌دانی. آن ترک نیکو خصال پاکیزه جمال صادق نیّت، صافی‌طویّت بگرد خیمه‌ها درآمد و از همه اهالی و موالی بحلی طلبید و گفت مراد من آن است که فردای قیامت مرا بازطلبید. و هر چند در خدمت تقصیر کرده‌ام از من فراموش مکنید. غریو از اهل بیت برآمد و دیگر باره آن سعادتمند به خدمت امام حسین علیه السلام رفته صورت حال به موقف عرض رسانید و از آن حضرت اجازت طلبیده روی به مصاف نهاد خبر به امام زین العابدین (ع) رسید که ترک، غلام به میدان می‌رود فرمود: که دامن خیمه برگیرید تا من نظاره جنگ آن ترک کنم. دامن خیمه برداشتند و شاهزاده نظر می‌کرد که آن ترک با عذاری چون گل شکفته و رخساری چون ماه دو هفته، در میان هر دو صف بایستاد و شمشیری چون شعله برق درخشان و مانند شهاب ثاقب شیطان‌سوز آتش افشان در روی آن سپاه رو سیاه بجنبانیده مبارز طلبید. گاهی به عربی رجزی می‌خواند و گاهی به لغت ترکی کلامی بر زبان می‌راند. و ترجمه بعضی از رجزهای او که ابو المفاخر به نظم آورده این است.
ای حسین ای گهر روحانی‌نسخه مکرمت سبحانی
منم آن ترک که سلطان باشم‌گر توأم هندوی حضرت خوانی
تیغ در دست من از معجز توبر سر خصم کند ثعبانی
چه شود گر تو به روی خوش خویش‌سرخ روی أبدم گردانی
روی بر روی من غمگین نه‌چون کنم ترک سرای فانی مبارز می‌آمد و بر دست او کشته می‌شد. تا بسیاری از مخالف به قتل رسانید و آخر تشنگی بر او غالب شده بازگردید و دیگر باره به در خیمه حضرت امام زین العابدین آمد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:386

امام زاده بر وی آفرین گفت و مبارزات او را پسندید و بسیار تحسین نمود و به بشارت شربت کوثر و مژده و رضوان من اللّه اکبر مبتهج و مسرورش گردانید. و آن ترک صادق دل، پاکیزه نهاد دست و پای امام زین العابدین «علیه السلام» را بوسه داده دیگر باره از مخدّرات حجرات، عصمت و طهارت بحلی طلبید. و از سوز مفارقت ایشان به های‌های بگریست پس روی به میدان نهاده گرد بلا می‌انگیخت و خاک هلاک بر فرق مبارزان تیره روی می‌ریخت. عاقبت سروش عالم غیبی و منادی عرصه لاریبی ندای ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ «1» به سمع روح شریفش رسانید. و خطاب مستطاب و «ادخلی جنّتی» از فضای ساحت قرب رب العباد، به گوش هوش آن ترک پاک اعتقاد رسید.
روی دل در حدیقه جان کردمنزل اندر ریاض رضوان کرد در اکثر کتب مذکور است: که آن ترک زخم گران یافته، از پای درآمده و امام حسین «علیه السلام» به سر وی رسیده، او را به در خیمه امام زین العابدین رسانید و از مرکب فرود آمده سرش بر کنار گرفته روی به روی او می‌نهاد و امام زین العابدین «علیهم السلام» با وجود مرض بر سر بالین وی ایستاد. و غلام دیده باز کرد و سر خود را بر کنار امام حسین «ع» دید و امام زین العابدین را بر زبر سر خود مشاهده نمود. تبسّم کنان بر پدر و پسر سلام کرده، روی به حدیقه دار السّلام آورد. «رضوان اللّه علیه».

36. شهادت حنظلة بن سعد:

بعد از آن حنظلة بن سعد عجلی، در میان هر دو صف آمد و ندا کرد که من بر شما از عذاب قوم نوح و عقاب گروه عاد و ثمود می‌ترسم اگر خواهید که مستحقّ عقوبت نشوید دست از قتل امام حسین کوتاه کرده، به منازل خود بازروید. امام حسین «علیه السلام» گفت: یا بن سعد از این سخن بگذر که این جماعت را استعداد عذاب الهی و استحقاق عقوبات نامتناهی حاصل شده، دعوت تو را اجابت نخواهند کرد. و کدام خیر و فلاح و فوز و صلاح از ایشان توقّع توان نمود. که برادران صالح ما را کشتند و حالا
______________________________
(1)- سورة الفجر آیه 28.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:387

قاصد خون ما گشته‌اند. حنظله گفت صدقت یا بن رسول اللّه! اکنون داعیه دارم که به إخوان خود ملحق گردم. حضرت امام علیه السلام فرمود که برو به منزلی که بهتر از دنیا و مافیهاست. حنظلة بن سعد ابن گفت که سلام بر تو و اهل بیت تو باد امید می‌دارم که حق سبحانه ما را در بهشت به خدمت تو رساند امام حسین آمین گفت و وی روی به میدان نهاده بر مخالفان حمله آورده، جنگهای مردانه کرد تا به درجه شهادت و ذروه سعادت رسید.
«رضوان اللّه علیه».

37. شهادت یزید بن زیاد:

از عقب وی یزید بن زیاد الشعبی، هشت تیر به جانب اهل غدر و نفاق انداخته، پنج تن از آنها بر زمین افکند. و هر تیر که می‌انداخت امام می‌فرمود که «اللّهمّ سدّد رمیته و اجعل ثوابه الجنّة» خدایا تیر او را به هدف صواب رسان و بهشت را ثواب دست مزد او گردان به آخر مخالفان غلبه کرده شکار تیرانداز اجل گردید.

38. شهادت سعد بن عبد اللّه الحنفی:

از عقب وی سعد بن عبد اللّه الحنفی که از اقربای مادر محمد حنفیه بود، اجازت طلبیده عزیمت میدان قتال نمود. بر اسب کوه پیکری باد جنبش، و زمین‌نوردی آتش جوشش سوار شده، تیغی چون قطره آب بر میان بسته و نیزه خطی بر بنا گوش مرکب راست کرده.
بگردید پیش و پس و چپ و راست‌باستاد و آنگه، هم آورد خواست هر مبارز که به میدان می‌آمد، اگر دور بودی به طعن نیزه از او جان ربودی، و اگر نزدیک به ضرب تیغ نقد حیات از او بستدی عاقبت به حکم «لکلّ أجل کتاب»، روزنامه حیاتش به انجام رسید و راقم اجل رقم «کلّ من علیها فان» بر صحیفه زندگانی او کشید «رضوان اللّه علیه».

40- 39. شهادت جنادة بن حارث و عمرو بن جناده:

بعد از آن جنادة بن حارث انصاری، مکمّل و مسلح به میدان آمد و بعد از کارزار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:388

بسیار از قنطره عبور به مرتبه سور و سرور رسید. پسرش عمرو بن جناده به مضمون کلام حکمت فرجام الولد سر أبیه عمل نموده، احیای آثار پدر عالی‌مقدار خود کرده اندک زمانی را به وصال آن حمیده خصال رسید «مرگ است که دوست را رساند بر دوست» «رضوان اللّه علیه».

41. شهادت مرّة بن ابی مره‌

از پس آن دو بزرگ انصاری مرة غفاری، چون هژیر شکاری به معرکه درآمد و به مردانگی از سپاه کوفه و شام سرآمد. با تیغ گوهردار بهر بدگهری که برآمد فی الحال به ضرب تیر و تیغ، جان شکارش دود از دل آن تیره روزگار برآمد عاقبت الامر از مجلس دار البوار به محفل «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»* انتقال نمود و حظایر عالیه ملکوت را بر منازل فانیه عالم ناسوت اختیار فرمود: «رضوان اللّه علیه».

43- 42. محاربه و شهادت محمد بن مقداد و عبد اللّه بن ابو دجانه‌

آورده‌اند که محمد بن مقداد و عبد اللّه بن ابو دجانه با یکدیگر از آن سید سرور دستوری خواسته، به میدان رفتند و حربی مردانه کرده بسیاری را کشته و خسته گردیدند.
و چون خواستند که به ملازمت امام «علیه السلام» آیند، فوجی سوار از لشکر فجّار گرداگرد ایشان فرو گرفتند. (و به شهادت رساندند.)

(48- 47- 46- 45- 44- 43) شهادت شش تن از موالیان‌

سعد که غلام امیر المؤمنین علی «علیه السلام» بود، با پنج تن از موالیان و بندگان امام حسین «علیه السلام» که قیس بن ربیع و اشعث سعد و عمر بن قرط و حنطمه و حماد بودند به مدد ایشان رفتند. و به واسطه کثرت مخالف و ضربهای متوالی و مترادف هر هشت تن از این شش در فانی متوجه منظر هشتگانه بهشت جاودانی شدند. «رضوان اللّه علیهم أجمعین».
در این وقت از یاران و چاکران و ملازمان امام حسین «علیه السلام» پنجاه و سه تن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:389

شربت شهادت چشیده از این جهان فانی رحلت فرموده بودند و از مردان غیر از امام حسین و امام زین العابدین «علیه السلام» نوزده تن باقی مانده شانزده تن از خویشان و برادران و فرزندان و دو تن از یاران و یک نفر از غلامان. چنانچه به تفصیل رقم‌زده کلک بیان خواهد گشت.
چو نوبت به آل پیغمبر رسیدجهان جامه صبر درهم درید
زمین شد پر ز فتنه و ولوله‌فلک گشت پرشور و پرغلغله زبان روزگار در آن واقعه به زاری زار می‌گفت:
چیست یا رب کاتشی در عرصه عالم زدندفتنه‌ای انگیختند و عالمی بر هم زدند و فلک دوّار به لسان اضطرار این سخن به گوش جهانیان می‌رساند.
ناشده روز قیامت اهل عالم را چه شد؟نادمیده صور فرزندان آدم را چه شد؟ چون امام «علیه السلام» دید که از یاران و هواداران کسی نماند سوز حسرت بر دل آن حضرت غالب گشته، آهی شغب‌ناک بر کشید و اهل بیت دانستند که ملال آن حضرت برای ایشانست. همه متّفق الکلمه گفتند: ای نور دیده صدر مسند رسالت، و ای سرور سینه شاه عرصه ولایت، هیچ اندیشه به خود راه مده، و داغ ملال سینه بی‌کینه منه. که ما زندگی خود بعد از تو نمی‌خواهیم خواهش ما آن است که امروز در قدم تو سربازیم، تا فردا در میان اهل محشر سربرافرازیم. سوخته داغ شوق مودّت توئیم ما را از شعله بلا چه بیم، و غرقه دریای محبّت توئیم ما را از سیل هلاک چه باک؟ اگر خانه تن به طوفان محن ویران گردد چون منزل دل به سعی معمار عنایت تو معمور است چه اندیشه؟
ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلاگو بیا سیل غم، و خانه ز بنیاد ببر امام حسین «علیه السلام» بگریست و دعای خیر در شأن ایشان به تقدیم رسانید

49. ذکر شهادت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل‌

پس اوّل کسی که از اقربی قریبه امام پیش آمد عبد اللّه بن مسلم بن عقیل بود. گفت:
یا بن رسول اللّه! مرا دستوری ده، تا مرکب همّت به عرصه آخرت رانم. و سلام شما به
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:390

مسلم بن عقیل رسانم، امام حسین «علیه السلام» گفت: ای پسر هنوز داغ هجران پدرت مسلم بر نیاسوده‌ام و پیوسته در اندوه و برادران نو رسیده جهان نادیده تو بوده‌ام. این زمان از سوز فراق خود مرا بر آتش هجران منه و شربت تلخ مهجوری بر بالای جام زهرآلود مصیبت پدرت به من مده یادگار مسلم بن عقیل توئی. تو را ألم مفارقت پدر بس است، مادرت را پیش گیر و هنوز که مجالی هست سر خویش گیر. این قوم همه چشم بر من دارند و تا مرا بینند پروای دیگری نمی‌کنند.
عبد اللّه گفت: یا بن رسول اللّه به ذات پاک معبودی که جدّت را به حقّ به خلق فرستاد، که مرا به میدان گذار و از کار زار مخالفان مدبّر بازمدار تا من نیز در خدمت تو درجه پدر دریابم و چنانچه اوّل کسی که در وفاداری تو جان فدا کرد پدر من بود نخستین از اقربا که در هواداری تو سر در بازد من باشم امام حسین «علیه السلام» او را در کنار گرفت و گفت ای مونس غم‌گسار و ای مرا از پسر عمّ یادگار! چشمم به تو روشن و دلم به تو خرّم بود این نیز بر من حرام شد و در دنیا مصاحبت ما به إتمام رسید پس وی وداع کرده دستوری داد و عبد اللّه روی به میدان نهاده رجزی آغاز کرد و مرکب را به جولان در آورده مبارز طلبید گاهی چون مرّیخ تیغ زن شمشیر آبدار کار می‌فرمود. و گاهی چون شهاب ثاقب به نیزه آتش بار حمله می‌نمود و به انتقام پدر بنای أبدان مبارزان را زیر و زبر می‌کرد. عمر سعد روی به قدامة بن اسد فزاری کرد و گفت: ای قدامه! تقدیم مراسم حرب کرده بیرون و دلیروار متوجّه این جوان هاشمی شو! شاید که بلای او از سر لشکر من باز کنی و خود را در میان مبارزان کوفه و محاربان شام سرافراز سازی قدامه با سلاح تمام بر اسبی سوار شده مرکبی تیزگام ره انجام به گرم روی با ذروه خورشید همعنان و در طی مراحل و قطع منازل با پیک ماه جهان‌پیما، توأمان بودی.
چو اشک عاشقان گلگون و خوش‌روجهان‌پیما تراز، شبدیز خسرو
به سرعت بر فلک پیشی گرفته‌به پویه با قمر خویشی گرفته تازان‌تازان و به دلنوازی عمر سعد نازان، در برابر عبد اللّه بن مسلم آمد. عبد اللّه به نیزه برو حمله کرد قدامه مرکب از جای برانگیخته از پیش او بیرون رفت و هرگاه که عبد اللّه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:391

بر وی حمله کردی او روی بگریز آوردی و هر چند عبد اللّه در عقب او تاختی بدو نرسیدی چه مرکب عبد اللّه در آن روزها آب نخورده بود بلکه کاه و جو، از دور مشاهده نکرده. عبد اللّه از تاختن فرو مانده نیزه از دست بیفکند و تیغ برکشیده بر یک گوشه میدان بایستاد و قدامه چون دید که عبد اللّه نیزه ندارد به غایت شادمان شده مرکب برانگیخت و نیزه حواله سینه بی‌کینه آن جناب کرد. عبد اللّه خود را خم داد تا نیزه از او درگذشت، پس به خانه زین بازآمد و قدامه اسب را بازگردانیده می‌خواست که حمله دیگر بیاورد که عبد اللّه تیغی بر دهان شومش زد که یک نیمه کلّه‌اش پرّان شد، پس دست بزد و کمربند وی گرفته از پشت مرکبش در گردانید و فی الحال بر مرکب او سوار شده اسب خویش را به غلام داد و نیزه خود را از زمین در ربوده، مبارز طلبید و رجز می‌خواند که ترجمه بعضی از آن ابیات این است:
امروز ببینم پدر سوخته جان راپیش شه مظلوم کشم روح و روان را
یا دولت جاوید به آغوش درآرم‌در روضه فردوس عروسان جنان را
زان پیش که با شیر به خلوت بنشینم‌با خاک برابر کنم این جمع سگان را راوی گوید: که سلامة بن قدامه چون شجاعت عبد اللّه بدید. عمر سعد را گفت ای سپهسالار بدان که من حرب بسیار کرده‌ام و مبارزان و دلیران کارزاری بی‌شمار دیده به جرأت و شجاعت این جوان هاشمی کسی به نظر من در نیامده.
سالها لعب نماید فلک چوگان قدرتا چنین شاهسواری سوی میدان آرد اما چون سپاه مخالف آن ضرب و حرب مشاهده کردند. همه از وی ترسان و هراسان شده هیچ کس را زهره آن نبوده که به حرب او بیرون رود. عبد اللّه ساعت بایستاد و مبارز در برابرش نیامد از تشنگی بی‌طاقت شده بر میمنه لشکر حمله کرد و میمنه را بر هم زده چندین مرد و مرکب را در ورطه هلاک افکند از جمله آنها حمیر حمیری از بقیّه خوارج نهروان بود و پسرش کامل بن حمیر را به غرقاب مرگ در انداخت. پس، از میمنه برگشت و قطره‌قطره خون از شمشیر وی می‌چکید خود را بر قلب لشکر زد و قریب بیست کس را به قتل رسانید. و صالح بن نصیر را آنجا کشت و از آنجا روی به میسره
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:392

نهاده. داد مردانگی بداد و با قدامه حبشی که پهلوان لشکر عمر سعد بود برابر افتاده شرّ او را نیز کفایت کرد، آنگه خواست که به لشکر خود بازگردد که پیادگان سر راه بر وی گرفتند و خدّاع دمشقی ناگاه از عقب وی درآمده به یک ضرب تیغ هر دو پای اسبش را قلم کرد اسب از پای درافتاد، و عبد اللّه سبک از مرکب فرو جسته خود را بر زمین استوار گرفت نوفل بن مزاحم حمیری درآمده و به طعن نیزه، و گویند که عمرو بن صبیح صداوی به زخم تیر آن خلاصه خاندان عقیل را قتیل ساخت «رضوان اللّه علیه».
دریغ و درد که خورشید آسمان کمال‌غروب کرد اوج شرف به برج زوال
همای روح رفیعش گشاد بال و برفت‌از این نشیمن فانی به آشیان وصال

51- 50. شهادت جعفر بن عقیل و عبد الرحمن ابن عقیل‌

و چون عمّ او جعفر بن عقیل بن أبی طالب برادر زاده خود را کشته و به خون آغشته دید. زار زار بگریست و از حضرت امام «علیه السلام» دستوری خواسته روی به میدان نهاد و رجزی می‌خواند که ترجمه بعضی از آن در نظم ابو المفاخر رازی این است.
قرّة العین عقیلم من و مولای حسین‌جان و دل پاک ز آلایش هر تهمت و شین
پسر عمّ من است این شه و شهزاده که هست‌قرّة العین نبی چشم و چراغ ثقلین
این حسین بن علیّ است که جبریل امین‌پرورش داد و را در حلل أجنحتین هر مبارز که به میدان آن صفدر می‌آمد، فی الحال از جان و جهان برمی‌آمد. نهال نهاد ایشان را به ضرب تیغ از بیخ برمی‌کند و به هر گوشه‌ای از کشته پشته می‌افکند. و چون آن سگان مردم خوار درمانده کارزار او شدند، به یک بار در میانش گرفته، طعن و ضرب بر او گشادند عاقبت سفینه سکینه‌اش در گرداب اضطراب و کشتی وقار و اصطبارش در غرقاب ضجرت و اضطرار افتاد و در دریای شهادت غوطه خورده، گوهر شرف به کف آورد. «رضوان اللّه علیه».
در فرقت آن نور دل و راحت روح‌جانها همه محزون شد و دلها مجروح
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:393

52. عبد الرحمن:

و چون فرزند عقیل از عقیله دنیا باز رست. برادرش عبد الرّحمن بن عقیل به میدان درآمد. کمر مردی بر میان بسته و بر مرکب تازی‌نژاد نشسته و شمشیری چون قطره آب حمایل کرده و حربه‌ای چون شعله آتش به دست گرفته.
دمادم بدان حربه مرد کش‌به مردم کشی دست می‌کرد خوش عاقبت به سهم عبد اللّه بن عروه خثعمی از جام سعادت شربت شهادت چشید. و عبد الرحمن عند الرحمن به مقعد صدق رسید «رضوان اللّه علیه».

53. شهادت محمد بن عبد اللّه بن جعفر

چون اولاد عقیل شهید شدند. نوبت فرزندان جعفر طیّار درآمد و پیش از همه محمد بن عبد اللّه بن جعفر به نزد آن سرور آمد و گفت ای شهباز بلند پرواز اوج ولایت.
و ای عنقای دلربای جانفزای قاف قرب و هدایت، مرا دستوری ده که آرزوی من آن است و مدّعای خاطر فاترم. چنان که پیش از آنکه با جدّ پاکیزه سرشت در فضای خوش هوای بهشت طیران کنم و به بال شهادت روی به آشیانه سعادت آورم چنانچه مرغ دانه بر می‌چیند دانه وجود این جغد صفتان ویرانه أدبار و بوم سیرتان، آشیانه إنکار و استکبار را به منقار کارزار، از عرصه زمین برچینم. امام حسین او را اجازت داد و محمد روی به میدان نهاد و رجزی آغاز کرد. نور الأئمّه آورده که ترجمه رجز او این است که ای اهل کوفه و نااهلان شام.
با شما کارزار خواهم کردبر شما کار، زار خواهم کرد
وز برای دل حسین علی‌جان خود را نثار خواهم کرد
تا کنم دست ظالمان کوتاه‌پا به حرب استوار خواهم کرد
کین خود، از شما بخواهم خواست‌سرّ دل آشکار خواهم کرد
شکوه در پیش جعفر طیّاراز شما بی‌شمار خواهم کرد حرب می‌کرد و روی میدان از مغز دلیران چرب می‌کرد. تا به آخر به جانب آشیان
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:394

قدس، پرواز نمود و مرغ روح مقدّسش در حوصله مرغان سبز بال بهشت آرام یافت.
علیا مخدره زینب خاتون خواهر امام حسین «علیه السلام» در فراق فرزند دلبند خود بنالید. و امام «علیه السلام» او را تسلّی داده خاموش گردانید.

54. شهادت عون بن عبد اللّه:

امّا برادر محمّد که عون بن عبد اللّه بود، چون برادر را کشته دید بی‌اختیار خود را در میان کشندگان افکند. قاتل برادر را دید بر زبر سر وی ایستاده، اوّل به یک ضرب کار او را ساخته نزد حضرت امام «علیه السلام» آمده عذر خواهی نمود که ای خال بزرگوار از فراق برادر بی‌خود بودم و از حضرت شما استجازه ننمودم حالا کرم نمائید و مرا اجازت فرمائید امام حسین «علیه السلام» او را پیش طلبیده در کنار گرفت و وداع فرموده دستوری داد و عون به معرکه درآمده، رجزی می‌خواند که ابو المفاخر ترجمه رجز او را بر این وجه آورده است:
مائیم به قوّت عیانهابرخاسته از ره گمانها
در معرض رغبت شهادت‌بر دست نهاده نقد جانها
چون أختر تیغ زن کشیده‌در دیده اهرمن سنانها
ای قبله طراز دین تازی‌ما طایفه، نیستیم از آنها
کز خدمت او ملول گردیم‌ور زیر و زبر شود جهانها
یا بفروشیم حاش للّه‌وصل تو به اصل خان‌ومانها به کینه برادر مبارز می‌خواست و به تیغ فولاد شاخ حیات درخت نهاد ایشان را می‌شکافت عاقبت از سر زندگی عارتی برخاست و منزل «بل أحیاء عند ربّهم» را به قدم مکرّم خود بیاراست «رضوان اللّه علیه».

58- 55. ذکر شهادت عبد اللّه بن حسن علیهما السلام با سه تن از غلامان:

و بعد از شهادت خواهرزاده‌های آن امام مظلوم، نوبت به برادرزادگان مهموم و مغموم رسید. اوّل عبد اللّه بن امام حسن که جوانی بود نوخاسته و همچو ماه ناکاسته و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:395

سرو آراسته پیش عمّ عزیز خود آمد و گفت ای خلاصه خاندان رسالت و امامت و نقاوه دودمان ولایت و کرامت، مرا دستوری ده، که طاقت فراق خویشان ندارم و بار مهاجرت ایشان را تحمّل نمی‌آرم امام حسین گفت: آه! تو را چگونه اجازت حرب دهم، که تو مرا یادگار برادری، و نزدیک من با جان شیرین برابری عبد اللّه امام را سوگند داد و اجازت حرب یافته روی به میدان نهاد و گفت.
إن تنکرونی فأنا فرع الحسن‌سبط النّبی المصطفی و المؤتمن و ابیات ابو المفاخر در ترجمه رجز او این است و چه زیبا گفته:
خواجه هر دو جهان جدّ من است‌جدّ دیگر ولی ذو المنن است
پدر محترم محتشمم‌نور بینائی زهرا حسن است
وین شهنشاه گرانمایه حسین‌هادی راه حقّ و عمّ من است
نایب ذی المنن است، اندر دین‌آنکه امروز، امام ز من است
طایر قدسم و عمّ پدرم‌شهره طیّار مرصّع بدن است
تو چه مرغی و تو را خارجیان‌روش و پرورش اندر چه فن است
حاصل عمر شما اهل نفاق‌طاعت و پیروی أهرمن است
روز رفتن به سقر کار شماست‌جان ربودن ز بدن، کار من است راوی گوید: که چون عبد اللّه به میدان آمد به طلب مبارز توقّف نکرد و از گرد راه روی به قلب لشکر عمر سعد نهاد و تا به نزدیک پسر سعد رسید خرمن عمر بیست و دو کس را به باد فنا برداد. عمر سعد از بیم تیغ شاهزاده عنان برتافته، در میان سواران گریخته و عبد اللّه به میدان بازگشته زمانی برآسود، آنگه مبارز طلبید چون عمر سعد دید که عبد اللّه روی به عرصه‌گاه میدان آورد، پیش صف لشکر آمد و مردان را به حرب او تحریص می‌کرد و وعده زر و خلعت و غلام و مرکب می‌داد. بختری بن عمرو شامی پیش وی آمد و گفت: ای پسر سعد دعوی سپهسالاری لشکر می‌کنی؟ و داعیه سالاری و سرداری سپاه داری؟ نیک می‌گریختی از بیم تیغ این جوان هاشمی. عمر سعد خجل زده شد و گفت ای بختری جان عزیز است و عمر بی‌عوض، اگر نگریختمی جان از کف او
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:396

نبردمی و عمر عزیز را وداع کردمی و اگر خواهی که راستی سخن مرا بدانی، اینک این پسر در میدان ایستاده و دیده انتظار در راه مبارز نهاده، برو تا دستبرد هاشمیان بینی، و از درخت کارزار و نهال حرب و پیکار ایشان میوه ناکام و بی‌فرجامی چینی.
سرو تاجی از دعوی آویختی‌به ناموس رنگی برانگیختی
برو تا ببینی که این مرد کیست‌بدانی که انجام این کار چیست
چو آنجا رسی بر تو کین آوردز تندی گره بر جبین آورد
چنانت دهد مالش از تیغ تیزکه یا مرگ خواهی ازو یا گریز بختری از سخن عمر سعد منفعل شده و آتش غضبش مشتعل گشته باز پانصد سوار که خاصّه او بودند روی به عبد اللّه آوردند و از صف سپاه امام حسین «علیه السلام» محمّد بن انس و اسد بن ابی دجانه و پیروزان غلام امام حسن «علیه السلام» به مددکاری شاهزاده آمدند و پیروزان خود را در پیش افکنده، در برابر بختری درآمد و بختری از غایت خشم بر پیروزان حمله کرد و پیروزان نیز با او درآویخت. عبد اللّه بن حسن بر غلام خود بترسید، نیزه در ربوده، روی بدان سواران نهاد و اسد و محمّد انس در عقب وی حمله کردند پیروزان چون دید که شاهزاده حمله کرد، او نیز از بختری برگشته با ایشان متّفق شد. به یک حمله آن پانصد مرد را برداشته می‌دوانیدند تا به قلبگاه لشکر رسانیدند. شبث بن ربعی با پانصد سوار از صف لشکر جنبیده بانگ بر بختری زد که شرم نداری که با این همه مردان کاری از پیش چهار تن روی به گریز می‌آری؟ پس او را با لشکر او بازگردانید و خود نیز با پانصد سوار حمله کرده گرداگرد آن چهار مبارز را فرو گرفتند عبد اللّه روی به شبث آورد و محمّد و اسد با وی بودند اما پیروزان دیگر باره بر بختری حمله آورد و لشکر او را زیر و زبر گردانید.
از عمر سعد علیه اللعنه منقول است، که گفت: من در آن روز حرب پیروزان را تفرّج می‌کردم و سوگند به خدای که اگر یک شربت آب یافتی همه لشکر، ما را کفایت کردی، از غایت شجاعتی که داشت و من می‌شمردم صد و سی کس را به نیزه و بیست کس را به شمشیر هلاک گردانید.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:397

راوی گوید: که پیروزان از بسیاری حرب کوفته شده برگشت تا به ملازمت امام حسین «علیه السلام» رود، که عثمان موصلی از قفای او درآمد و بی‌خبر نیزه‌ای بر کمر وی زد که از پشت اسب درافتاد و اسب رم کرده، روی به صحرا نهاد، لیکن پیروزان چون پیاده بماند نیزه بیفکند و سپر در سر کشیده تیغ از نیام برآورد و با آن مدبّران درآویخت. امّا اسد بن ابو دجانه چون پیروزان را پیاده دید بانگ بر مرکب خود زده حمله کرد و از حلقه‌ای که گرد پیروزان زده بودند چهارده کس را به قتل آورد و باقی در رمیدند و اسد نزدیک پیروزان آمد و گفت ای برادر جهد کن و بر اسب من نشین و پیروزان خواست که سوار شود که ناگاه مخالفان از چهار سوی ایشان درآمده، آغاز حرب کردند و أسد پیروزان را بگذاشت و پیش ایشان بازشد و دست به حرب بر گذاشت و در اثنای محاربه بختری از دست راست اسد درآمد و نیزه‌ای بر پهلوی وی زد که سر سنان از پهلوی دیگر بیرون شد و نیزه از دست اسد بیفتاد و خواست که تیغ برکشد دستش کار نکرد ازرق بن هاشم درآمد و به یک ضرب کار اسد را تمام کرد اما عبد اللّه بن حسن با شبث ربعی درآویخته بود و در اثنای گیرودار هفده زخم بر وی زده بودند عاقبت بکوشید تا آن قوم از وی گریزان شدند و چون دید که آن لشکر نحوست اثر، گرد پیروزان و اسد فرو گرفته‌اند، به جانب ایشان تاخت و در محلی رسید که اسد شهید شده بود عبد اللّه درآمد و قاتل اسد را به یک طعن نیزه، هلاک کرد و بختری را مجروح گردانید لشکر از وی در رمیدند و او پیش آمد پیروزان را دید افتاده، دست دراز کرد و او را از زمین در ربود و در پیش زین گرفته روان شد و اسب عبد اللّه چون قدمی چند برفت فرو ماند چه فزون از صد چوبه تیر برو انداخته بودند و اسب او تشنه و گرسنه بود و بسیاری بهر جانب دویده حالا که دو تن برو سوار شدند طاقت نیاورد و بایستاد عبد اللّه پیاده شد و پیروزان را از اسب فرو گرفت. عمّش عون بن علی چون وی را پیاده دید مرکب به تاخت و جنیبتی بیاورد تا عبد اللّه سوار شد و بازوی پیروزان را گرفته بدست عون داد عون خاست که به راه درآید پیروزان بیفتاد و جان به حقّ تسلیم کرد. «رضوان اللّه علیه» و عبد اللّه به گریه درآمد و عون نیز گریان گردیده بر فوت او دریغ می‌خوردند.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:398

از غم و حسرت یاران وفادار دریغ‌ترک احباب گرفتند به یک بار دریغ!
با لب تشنه به خون غرقه برفتند افسوس‌ما بماندیم به صد حسرت و تیمار دریغ! دیگر بار شاهزاده مؤتمن، اعنی عبد اللّه بن حسن، دست توکّل در حبل المتین حسبی اللّه استوار کرد. و پای در رکاب و ما توفیقی الّا باللّه آورده دل از دنیا و ما فیها برداشت و عنان اختیار به قبضه ارادت آفریدگار بازگذاشت.
روان کرد رخش عنان تاب رابرانگیخت چون آتش آن آب را و روی به لشکر مخالف آورده، مبارز طلبید و هیچ کس را داعیه حرب او نشد و هر چند عمر سعد مبالغه می‌کرد کسی سخن او را نمی‌شنید. پسر سعد در غضب شده لشکر خود را دشنام می‌داد و نفرین می‌کرد. یوسف بن الأحجار اسب فرا پیش راند که یا بن سعد منشور ملک ری تو گرفته‌ای، و علم سپهسالاری تو برافراشته‌ای، چرا خود پیش نمی‌روی؟ و ما را نکوهش می‌کنی؟ عمر سعد جواب داد، که مرا امیر جلیل نفرموده که به خود حرب کنم بلکه این لشکر را در فرمان من کرده تا ایشان را به حرب فرستم پس تو را فرمان من باید برد، نه مرا فرمان تو برو و به این پسر حرب کن و اگر نه از تو شکایت پیش پسر زیاد کنم یوسف بن الاحجار بترسید و مرکب برانگیخته به مصاف عبد اللّه آمد و از گرد راه نیزه حواله سینه عبد اللّه کرد شاهزاده طعنه او را رد کرده نیزه‌ای بر حلقومش زد که سر سنان از قفایش آشکارا شد و آن شقّی نگونسار از مرکب درافتاد و جان بداد.
پسرش طارق بن یوسف چون حال پدر بدین گونه مشاهده کرد، روی به مصاف عبد اللّه آورد و زبان به بیهوده گشاده و رسم حیا و ادب بر یک طرف نهاده دشنام می‌داد و سخنان ناسزا می‌گفت. عبد اللّه را طاقت طاق شد. به نیزه بر طارق حمله کرد و طارق به سبک‌دستی تیغ براند و نیزه عبد اللّه را بدونیم کرد و خواست که همان تیغ را بر عبد اللّه فرود آرد، که عبد اللّه مرکب بتازید و سر دست او را با تیغ در هوا بگرفت و چنان دستش را برتافت که استخوان ساعدش درهم شکست و تیغش بیفتاد عبد اللّه بدست دیگر کمرش بگرفت و بهر دو دست از خانه زینش در ربوده چنان بر زمین زد که همه استخوانهایش خرد شد و این طارق را ابن عمّی بود نامش مدرک بن سهل، از کشتن پسر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:399

عمّ، غبار الم و غم بر دلش نشسته، به میدان آمد و فحش بسیار نسبت به حیدر کرّار و فرزندان نامدار او که خلاصه ابرارند، بگفت. عبد اللّه را تحمل نمانده در تاخت تیغی محرّف برو فروآورد که سر و هر دو دست و یک نیمه از تنش بر زمین افتاد. و بعضی از بدن ناپاکش بر زین بماند، شاهزاده درآمد و پایش بگرفته از اسب دور انداخت و از مرکب خود فرود آمده بر آن مرکب گرانمایه تازی سوار شد و مبارز طلبید لشکریان از ضرب تیغ او هراسان شده سر در پیش انداختند و هول و هیبتی از وی در دل دشمنان افتاد. عبد اللّه چون دید که هیچ مبارز به میدان او نمی‌آید دلتنگ شده خواست که خود را بر سپاه دشمنان زند، ناگاه نیزه‌ای قوی در آن صحرا افتاده دید فی الحال در ربوده گرد سر بگرداند و روی به میمنه لشکر نهاد و صف ایشان را از جای برکند و دوازده کس را به طعن نیزه بیفکند و برگشته نزدیک امام حسین «علیه السلام» آمد و گفت: یا عمّاه! العطش! حضرت امام حسین «علیه السلام» فرمود که ای روشنائی دیده عمّ! و «ای بهجت‌افزای سینه پرغم» حالی جدّ و پدرت تو را آب خواهند داد و مرحم راحت بر جراحته ای دل تو خواهند نهاد پس عبد اللّه بدین بشارت مسرور گشته روی به میدان نهاد قرب پنج هزار مرد به یک بار بر او حمله کردند و به تیر و تیغ و نیزه و سنان و ناوک و زوبین و خنجر، زخم بر وی می‌زدند، تا از کار بازماند و حمله کرده خواست که به یک طرف بیرون رود نگذاشتند. عبّاس بن علی «علیه السلام» که علمدار لشکر امام بود، علم را بدست علی اکبر داد و خود با برادرش عون بن علی به مدد عبد اللّه آمده او را از میان لشکر بیرون آوردند و عبد اللّه زخم بسیار خورده بود و آهسته می‌راند ناگاه نبهان بن زهیر از عقب وی درآمد و ضربی میان دو کتف وی زد چنانچه آن جناب از مرکب در افتاد و بدان افتادن قدم در عالم قدس نهاد «رضوان اللّه علیه» عباس بازنگریست و آن حال مشاهده نمود درتاخت و به یک ضرب تیغ سر نبهان را، ده گام دور انداخت پسرش حمزة بن نبهان خواست که نیزه بر عبّاس زند که عون بن علی پیشدستی کرده به تیغ تیز دست و نیزه حمزه را بینداخت و عباس به تیغ دیگر کار آن ناتمام را تمام ساخت و عبد اللّه را برداشته پیش خیمه امام حسین «علیه السلام» آورد مخدّرات اهل بیت را دل
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:400

بر جوانی و جمال وی می‌سوخت و مادرش به آه گرم شعله سینه‌سوز برمی‌افروخت.
از باغ ناز رفتن سروی، چنین دریغ‌گنجی چنین نهفته به زیر زمین دریغ افسوس از آن نهال گلشن کامرانی که در اوّل نوبهار جوانی به خزان اجل پژمرده شد و دریغا از آن چشمه آب زندگانی که از هبوب صرصر اجل، ناگهانی چون نفس زمهریر به باد دی، افسرده گشت.
دردا که دل از حادثه غمناک افتاددر دیده ز سیل اشک خاشاک افتاد
نوباوه باغ عمر از شاخ امیدبی‌آنکه رسیده بود، بر خاک افتاد

59. ذکر شهادت قاسم بن امام حسن (ع):

راوی گوید که: چون قاسم بن حسن «علیه السلام» چهره برادر خود را که گل بوستان ناز بود، به حار آن حادثه جانگداز. خراشیده دید، آه از نهاد او برآمده پیش عمّ بزرگوار خود آمده. گریان و دلی از آتش حسرت بریان و گفت ای سیّد و امام جهان! مرا دیگر طاقت مفارقت اقربا نمانده است، و زمانه از سریر بهجتم بر خاک اندوه و مصیبت نشانده است دستوری ده تا کینه برادر بازجویم و سؤال أهل ضلال را به تیغ زبان سنان جواب گویم امام حسین «علیه السلام» گفت: ای جان عمّ! تو مرا از برادر یادگاری و در این صحرا أنیس دل فکاری، من تو را چگونه اجازت دهم و داغ فراق تو بر سینه پرغم نهم مادر قاسم نیز از خیمه بیرون دوید و دامن قاسم بر دست پیچیده فریاد برکشید.
ای بدلم گرفته جا، لطف کن از نظر مرومرهم سینه چون توئی، مرهم دیده هم تو شو القصّه، قاسم اجازت حرب نیافت، و برادران امام حسین «علیه السلام» تهیه اسباب حرب می‌کردند، قاسم به خیمه درآمده سر به زانوی اندوه نهاد، ناگاه یادش آمد که پدرش تعویذی بر بازوی وی بسته بود و فرموده که در محلّی که اندوه بسیار و ملال بیشمار بر تو غلبه کند این تعویذ را باز کن و بر خوان و بدانچه در آنجا نوشته است عمل نمای، قاسم با خود گفت: تا من بوده‌ام مرا چنین حال نیفتاده و بدینسان ملامتی دست نداده، بیا تا تعویذ را بخوانم و مضمون آن را بدانم، پس آن تعویذ را از بازو باز کرد و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:401

بگشاد دید که امام حسن «علیه السلام» به خطّ مبارک خود نوشته است که ای قاسم وصیّت می‌کنم تو را که چون برادرم و عمّت امام حسین «علیه السلام» را بینی که در صحرای کربلا بدست شامیان دغا و کوفیان بی‌وفا، گرفتار شده زنهار که سر خود در قدم وی اندازی و جان خود را روان در بازی و هر چند تو را از مصاف بازدارند تو مبالغه نمائی و در الحاح و ابرام افزائی که جان فدای حسین کردن مفتاح باب شهادت و وسیله ادراک اقبال و سعادت است.
کدام کشته عشق وی است رو بر خاک‌که جان غرقه به خونش غریق رحمت نیست قاسم که این وصیّت‌نامه فروخواند از شادی ندانست که چه کند؟ زود از جای بجست و به خدمت امام پیوست و آن نوشته را بوسیده بدست آن حضرت داد چون شه شهیدان آن مکتوب را بدید آه سوزناک از جگر برکشیده زار زار به نالید و گفت ای جان عمّ این وصیّت پدر است نسبت به تو و می‌خواهی که بدین وصیّت کار کنی و مرا نیز درباره تو وصیّت دیگر فرموده و من نیز داعیه دارم که آن را به جای آرم بیا ساعتی بدین خیمه در آئیم و بدان وصیّت قیام نمائیم، پس دست قاسم گرفته به خیمه درآورد و برادران خود عون و عبّاس را طلبید و مادر قاسم را گفت که جامه‌های نو در قاسم پوشان، و خواهر خود زینب را گفت بیار عیبه برادرم حسن را که فی الحال بیاوردند و در پیش وی حاضر کردند سر عیبه را بگشاد و دراعه امام حسن «علیه السلام» و یک جامه قیمتی خود در قاسم پوشانید و عمامه زیبا بدست مبارک خود بر سر وی بست، و دست دختری که نامزد قاسم بود گرفته گفت ای قاسم این امانت پدر توست که به تو وصیّت کرده تا امروز نزدیک من بود اکنون بستان پس دختر را با وی عقد بست و دستش بدست قاسم داد و از خیمه بیرون آمد. «1»
قاسم از یک جانب دست عروس گرفته در وی می‌نگریست و سر در پیش می‌انداخت که ناگاه از لشکر عمر سعد آواز آمد، که هیچ مبارز دیگر مانده است؟ قاسم
______________________________
(1)- یعنی به وصیّت عمل باید کرد حتّی وصیّت به عروسی در چنان حال نامناسب و لو مستحبّ باشد. داستان عروسی قاسم (ع) از ابعاد مختلف مخدوش می‌باشد. (عقیقی).
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:402

دست عروس را رها کرد و خواست که از خیمه بیرون آید عروس دامنش بگرفت و گفت که ای قاسم چه خیال داری و عزیمت کجا میکنی؟
بگو کز بر من، چرا می‌روی‌مرا می‌گذاری کجا می‌روی؟ قاسم گفت: ای نور دو دیده، عزم میدان دارم و همّت بر دفع دشمنان می‌گمارم.
دامنم را رها کن که عروسی و دامادی ما به قیامت افتاد.
غباری بر دمید از راه بیدادشبیخون کرد بر نسرین و شمشاد
برآمد ابری از دریای اندوه‌فرو بارید، سیلی کوه تا کوه
ز روی دشت بادی تند برخاست‌هوا را کرد با خاک زمین راست
رسید از عالم غیبی ندائی‌ندای نه صدای آشنائی
که احسنت! ای زمان و ای زمین زه‌عروسان را به دامادان چنین ده عروس گفت: که ای قاسم می‌فرمائی که عروسی ما به قیامت افتاد. فردای قیامت تو را کجا جویم و به چه نشان بشناسم؟ گفت مرا به نزدیک پدر و جدّ طلب کن، و بدین آستین دریده بشناس پس دست فراز کرد و سر آستین بدرید و غریو از اهل بیت برآمد.
قاسما! این چه ظلم و بیدادیست‌این نه آئین و رسم دامادیست امّا چون حضرت امام حسین «علیه السلام» دید، که قاسم به مصاف می‌رود گفت ای جان عمّ، به پای خود به گورستان می‌روی؟ بدین گونه نتوان رفت دست کرد و گریبانش چاک زد و هر دو سر دستارش به جانب رویش فرو گذاشت و لباس به شکل کفن در پوشانید و تیغ خود به دست وی داد و به میدانش فرستاد. و قاسم روی به معرکه نهاد آغاز رجز کرد و ترجمه بعضی از ابیات رجز او در منظومات ابو المفاخر بدین منوال ایراد نموده است.
دل خریدار جاه خواهم کردجان فدا بهر شاه خواهم کرد
با اساس و لباس دامادی‌عزم ترتیب راه خواهم کرد
بسم مرکب و سر نیزه‌ماه و ماهی تباه خواهم کرد
آب هندی و باد تازی رابه شهادت گواه خواهم کرد
بلبل آئین به نغمه‌های حزین‌بانگ وا سیّداه، خواهم کرد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:403

کبریا را کفیل خواهم ساخت‌مصطفی را پناه خواهم کرد
با بتول و علی شکایت قوم‌در حریم إله، خواهم کرد طرید می‌کرد و جولان می‌نمود و مبارز طلب می‌فرمود. تا بسیار سر از تن بربود و بسیاری دلیران را از جان برآورد و هیچ مبارز دیگر آهنگ حرب وی نمی‌کرد، قاسم در برابر قلب لشکر مخالف آمد و عمر سعد را آواز داد که ای جفا کار بی‌وفا! و تیره روزگار دور از صفا! بسی برادران و هواداران و یاران و محبّان امام حسین (ع) را شهید کردی و از خویشان و اقربای وی دمار برآوردی اندک جمع پریشان حال مانده‌اند، آخر وقت نشد که دست از ما بازداری و با این مدبّران روی به کوفه آری و ما را با این تشنگی و بی‌برگ بگذاری و از آن چه کرده‌ای نادم و پشیمان گردی؟
دگر به صید حرم تیغ برمکش، زنهار!وز آنچه با دل ما کرده‌ای پشیمان باش عمر سعد جواب داد که شما را وقت نیامد که از سر نافرمانی درگذرید و به عاقبت حال خود در نگرید و در سلامت بر خویش بگشائید و به بیعت یزید و متابعت پسر زیاد درآئید. قاسم بر وی و امرای وی لعنت کرد و گفت: ای شقی، دین را به دنیای دنی فروخته‌ای و متاع امانت را به آتش خیانت سوخته. بدین عجوزه غدّار فریفته گشته‌ای و قباله خواستگاری او بدست غرور نوشته‌ای و ندانسته‌ای که او به عقد هر که درآید دو سه روزی با او بیشتر نیاید.
جمیله ایست، عروس جهان ولی هشدارکه این مخدّره در عقد کس نمی‌آید ای عمر، امروز اسب خود را آب داده‌ای؟ گفت: آری اوّل آب داده‌ام بعد از آن بر نشسته، قاسم گفت: «ویلک یا بن سعد» وای بر تو ای پسر سعد دعوی مسلمانی می‌کنی اسب را سیراب می‌داری و شهسواران میدان امامت و ولایت را تشنه می‌داری عورات و اطفال اهل بیت را از تشنگی جان به لب رسیده و تو آب از ایشان بازمی‌گیری و پند مذکّر را «اذکر کم اللّه فی اهل بیتی» نمی‌پذیری؟ آخر از تشنگی قیامت براندیش و از شرمندگی در پیش ساقی کوثر یاد کن آتش در دل عمر سعد افتاده و جوی آب از چشمه چشم روان کرد و چون از خاکسری نقد دین بر باد فنا داده بود، این سخن را هیچ جواب
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:404

نداد امّا شمر روی به سپاه خود کرد که این سوار را می‌شناسید قاسم بن حسن است که در روز رزم اگر شمشیر الماس فعل زمرّدفام ببیند آن را لب لعل خوبان طراز پنداشته به بوسه کاری آن میل کند و اگر تاب و پیچ کمند به نظر وی درآید، آن را حلقه چین زلف ماه رخان خطا انگاشته، به دست و بازو به آن رغبت نماید.
سپاه ار چه باشد جهان در جهان‌نترسد ز حرب کهان و مهان شما یکان‌یکان پیش او مروید و تدبیر آن کنید که او را در میان گیرید، لشکر مخالف ترسان و هراسان عزم آن کردند که روی به قاسم آرند و قاسم از آن حال بی‌خبر بود، چون دید که مبارز پیش وی بیرون نمی‌آید، روی به خیمه عروس نهاد چون به در خیمه رسید او از دختر امام حسین شنید که در مفارقت او می‌نالید و اشک حسرت از دیده بر چهره می‌بارید قاسم نیز بسیار آرزومند ملاقات وی بود، کلمه‌ای بدین مضمون ادا می‌فرمود.
برون آ اندکی جانا که بسیار آرزو دارم‌وداع عمر نزدیک است، دیدار آرزو دارم عروس آواز قاسم شنید و از خیمه بیرون دوید و گفت.
خوش آمدی ز کجا می‌رسی بیا بنشین‌بیا که می‌دهمت بر دو دیده جا بنشین قاسم از مرکب فرود آمده نزدیک وی رفت و گفت: ای دختر عمّ! و ای انیس دل پرغم، جای نشستن و مجال سخن در پیوستن نیست. که سپاه خصم خیرگی و چیرگی می‌نمایم. می‌خواهم که به صولت تیغ آبدار، آتش جرأت ایشان را فرونشانم و حقّا که به اختیار از تو مفارقت نمینمایم.
ز دیدار توام دوری ضرورت می‌شودور نخواهد هیچ موجودی که جان از تن جدا باشد پس قاسم او را وداع فرمود و عزیمت مراجعت به میدان حرب نمود و از زبان عروس این نکته به گوش هوش داماد می‌رسید.
بازم ز دیده‌ای، گل خندان چه می‌روی‌چاکم چو گل فکنده به دامان چه می‌روی
سَروی و جای سرو به جز جویبار نیست‌از جویبار دیده گریان چه می‌روی! امّا چون قاسم دیگر باره به میدان آمد و مبارز طلبید هیچ‌کس اجابت نکرد. شعله آتش قهرش زبانه زدن گرفت و چهار بار خود را بر میمنه و میسره و قلب زده، بسی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:405

دلیران را با خاک یکسان کرد و هر بار که از تاختن فارغ می‌شد به معرکه می‌آمد و مبارز می‌خواست و در این نوبت که قاسم طلب مبارز کرد عمر سعد ازرق دمشقی را که سپهسالار بعضی از لشکر شام بود بخواند پس گفت: ای ازرق، هر سال از یزید ده هزار دینار میستانی. و طنطنه شجاعت باسماع دلاوران شام و عراق می‌رسانی چرا بیرون نمی‌روی و کار این جوان را فیصل نمی‌دهی؟ ازرق گفت ای عمر این سخن از تو غریب است کسی را که در ولایت مصر و شام با هزار سوار برابر گرفته باشد به حرب کودکی می‌فرستی و می‌خواهی که نام و ناموس مرا در هم شکنی؟ مرا ننگ آید با وی محاربه کردن. عمر سعد بانگ بر او زد که ای مدبّر زبانت لال باد این پسر حسن مجتبی است و نبیره حضرت مصطفی است و فرزند زاده شیر خدا است به خدای، که اگر ضرورت تشنگی و درماندگی نبودی او را عار آمدی که با ما سخن گفتی. برو و بهانه میار، تا نزد یزید محترم و پیش پسر زیاد محتشم گردی.
ازرق گفت: اگر اعضای مرا ریزه ریزه سازند، به حرب وی بیرون نروم امّا چون مبالغه داری مرا چهار پسر است همه شجاع و دلاور، یکی را بفرستم تا به میدان رفته سر وی را بیاورد و دل تو را از این اندیشه فارغ دارد. پس پسر مهتر را بخواند و از مرکب خود فرود آمده او را سوار کرد و شمشیر خود در میان وی بست پسر أزرق با زره تنگ حلقه و خود فولادی و صاعین و ساعدی زرّین روی، به میدان نهاد. کمر از زر سرخ بر میان بسته و نیزه خطی هجده ذرع در دست گرفته به آراستگی تمام به جولان درآمد و بر قاسم حمله کرد. قاسم که او را بدان شکوه و آراستگی بدید به مقدار ذره‌ای نیندیشیده بانگ بر مرکب زد و پیش حمله او بازرفته نیزه حواله سینه او کرد وی سپری از فولاد به پیش روی آورد و نیزه قاسم بر سپر آمد و سنانش بشکست قاسم را خشم گرفته نیزه بیفکند و تیغ برکشیده به وی درآمد و او نیز نیزه بینداخت و تیغ از نیام برآورده حواله قاسم کرد قاسم سپر پیش آورد تیغ پسر ازرق سپر قاسم را دو نیمه ساخت و پشت دست قاسم مجروح گشت امّا محمّد انس از لشکرگاه امام حسین «ع» دید. که قاسم سپر ندارد از جای برجست و سپری محکم فراخ دامن به وی رسانید دید. که قاسم را بر پشت دست
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:406

زخمی رسیده، قدری از عمّامه دریده، بر آنجا بست و ملول شده به لشکرگاه بازگردید و قاسم سپر در دست گرفته آهنگ خصم خود کرد.
پسر ازرق دیگر باره تیغ برآورد، تا بر قاسم زند. اسبش به سر درآمد و از پشت مرکب درافتاده سرش برهنه شد و بر سر موی دراز، داشت قاسم از پشت مرکب دست ببازید و موی او را بر دست پیچیده، مرکب برانگیخت و او را از روی زمین دور برده، گرد میدان بگردانید پس از دست بیفکنده مرکب بر او دوانید. چنانکه همه اعضایش در هم شکست پس تیغ او را که بس گرانمایه و قیمتی بود برداشت و نیز در ربود. و بایستاد و مبارز طلبید. أزرق چون نگاه کرد بدان زاری و خواری کشته شد. دود حسرت از کاخ دماغ او متصاعد شد زار زار به گریست پسر دوّم چون دید که پدرش می‌گرید.
اجازت ناخواسته به میدان رفت و گرد قاسم گردیدن گرفت و گفت ای بی‌رحم، بکشتی جوانی را که همه ولایت شام نظیر نداشت قاسم گفت: یا عدوّ اللّه! هم اکنون تو را به برادرت در رسانم و درآمد و نیزه بر پهلوی او زد که از دیگر جانب بیرون رفت. پس دیگر بار مبارز طلبید برادر سوّم که آن صورت بدید جامه بدرید و خاک بر سر کرده بخروشید و نزدیک پدر آمده دستوری طلبید پدر وی را بغایت دوست می‌داشت و اجازت نمی‌داد وی به گفتار پدر التفات نکرده بانگ بر مرکب زد و نفرین کنان در برابر قاسم آمد، قاسم چون سخن بیهوده او استماع نمود نیزه‌ای بر شکمش زد که از پشتش بیرون آمد ازرق دید که دیگر پسرش نیز کشته شد از اسب فرود آمده خاک بر سر می‌کرد و سلاح بر خود می‌آراست به عزیمت آنکه به حرب قاسم بیرون آید. پسر چهارم نگاه کرد و پدر را بدان حال دید از پدر هیچ نپرسیده بانگ بر اسب زد و در برابر قاسم آمده آغاز دشنام کرد. قاسم به جواب او التفات ننمود و آهنگ حرب او فرمود.
پسر ازرق نیزه حواله قاسم کرده، شاهزاده تیغی که در دست داشت بزد و دست راست او را با نیزه قلم کرد آن مدبّر برگشته روی به هزیمت نهاد و خون از وی می‌رفت.
چون نزدیک لشکر خود رسید از اسب درافتاد و جان بداد امّا چون ازرق، چهار پسر خود را کشته دید جهان روشن، بر چشم وی تاریک گردید. از غایت خشم، سلاح بر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:407

خود راست کرده بر مرکب تازی‌نژاد سوار گردید چنان مرکبی که به آهن خائی و گرم روی با آتش رضیع اللبان بودی و از تیزگامی و خوش خرامی، با باد شریک العنان بودی.
ز نعل او همه روی زمین گرفته هلال‌ز گوش او همه روی هوا گرفته سنان
نه در مفاصل او سستی ز تاب رکاب‌نه در طبیعت او، نفرتی ز باد عنان و آهنگ میدان کرده، در مقابل بایستاد و گفت: ای بی‌رحم سنگدل بی‌انصاف، چهار پسر مرا کشتی. که در تمام عراق و شام ایشان را مثل و مانند نبود قاسم فرمود: که، چه غم ایشان می‌خوری، هم اکنون تو را بدان منزل رسانم که ایشان نزول کردند امّا چون امام حسین «علیه السلام» دید که ازرق ملعون در برابر قاسم درآمد بر وی بترسید، چه آن مدبّر به مبارزت شهرت تمام داشت، پس امام حسین دست به دعا گشاده، نصرت قاسم از حضرت پروردگار درخواست نمود. و مردم از دور و نزدیک نظاره آن دو مبارز می‌کردند. ازرق به نیزه بر قاسم حمله کرد و قاسم حمله او را قبول نموده، در صدد رد برآمد و هر چه او می‌بست این می‌گشاد تا دوازده طعن در میان ایشان رد و بدل شد.
ازرق پلید در غضب رفته نیزه بر شکم مرکب قاسم زد و اسب از پای درآمده قاسم پیاده بماند امام حسین «علیه السلام» محمّد انس را گفت: دریاب جگرگوشه برادرم حسن را و این جنیبت به وی رسان محمد بن انس جنیبت امام حسین را به نزدیک قاسم آورد تا سوار گردید و بر ازرق حمله کرد، ازرق بر اسب گلگونی نشسته بود چون کوه پاره و بر گستوان مغربی افکنده بود، کنارهای آن بزر و سیم آراسته به پیش قاسم بازشد و سه طعن دیگر میان ایشان رد و بدل شد و عاقبت ازرق تیغ برکشید و به قاسم درآمد، قاسم نیز تیغی چون برق سوزان از نیام برآورد و چون رعد خروشان طنطنه نعره برکشید و گفت بیا تا ببینم که در چه کاری و از هنرهای مردان چه داری؟
بیا تا نبرد دلیران کنیم‌درین رزمگه جنگ شیران کنیم
ببینیم کز ما بلند کراست‌درین کار فیروزمندی کراست؟ چون ازرق در نگریست و آن تیغ در دست قاسم بدید، گفت: ای قاسم، من این تیغ به هزار دینار خریده‌ام و به هزار دینار دیگر به زهر آب داده حالا بدست تو چگونه افتاده؟
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:408

قاسم گفت: این یادگار پسر توست و می‌خواهم که تو را شربتی از این تیغ بچشانم و به فرزندانت در رسانم ای ازرق روا باشد که تو مرد سپاهی باشی همین که سوار شوی تنگ اسب را احتیاط نکنی، تا بدین زودی سست شده و نزدیک است که زین از پشت اسب در گردد. ازرق پشت خم کرد تا تنگ اسب را نگاه کند، که قاسم به تنگ وی درآمد و ضربتی بر میانش زد که چون خیار تر بدونیم شد. غریو از لشکر شام برآمد، فی الحال قاسم از مرکب فرو جسته بر اسب او سوار گشت و جنیبت امام حسین را لجام گرفته به لشکرگاه خود آورد و چون نزدیک امام رسید از مرکب پیاده شده، رکاب سعادت انتساب عمّ عالی‌جناب خود را بوسه داد و گفت یا عمّاه العطش! العطش! حقّا که اگر یک شربت آب یابم، دمار از این لشکر برآرم. امام «علیه السلام» فرمود، نزدیک شد که از دست جدّت شربت کوثر نوش کنی و این همه غمها و ألمها فراموش کنی. برو که مادرت در فراق تو می‌گرید و می‌زارد و همه اوقات به آه و ناله می‌گذارد و آتش هجرانت داغ عنا بر سینه آن نامراد نهاده و از دست شوق رخسار تابانت، ابواب حرمان بر روی آن دردمند گشاده.
خرابیهاست اندر جانش از درد فراق تودلش پیوسته می‌سوزد ز جور، اشتیاق تو قاسم رو به خیمه‌ای که مادرش و عروس در آنجا بودند روان شد. آواز مادر شنید که می‌گفت: ای فرزند ارجمند! و ای آرام دل دردمند! آخر کجائی و چرا دیدار عزیز خویش نمی‌نمائی؟
رفتی از دیده و من بی‌سر و پایم بی‌توتو کجائی که ندانم که کجایم بی‌تو؟ عروس نیز می‌نالید و اشک بر چهره می‌بارید و به صد اندوه می‌گفت:
برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس مانده‌غم هجرن او با جان شیرین هم نفس مانده قاسم که این صداها شنید خروش برکشید. مادر و عروس از خیمه بیرون دویدند و در دست و پای قاسم غلطیدند. قاسم ایشان را دلداری می‌داد و به صبر و تحمّل ارشاد می‌نمود و می‌گفت: ای عزیزان! امروز روزی است که نسیم بهجت و سرور بر ریاض قلوب و صدور نمی‌وزد و شمیم فرح و مسرت به مشام ارواح ارباب مهر و محبت
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:409

نمی‌رسد. چنین که چمن زندگانی شما را خضرت نظارت نمانده گلشن کامرانی من هم بی‌طراوت گشته است و چنانکه شما را طاقت تنهائی نیست، از من هم قوت شکیبائی کناره جسته، امّا این دوری ضروری و اضطراری است، و این مفارقت از روی بی‌اختیاری است. آب و گل را روی به میدان است و جان و دل را توجّه به جانب جانان.
ما به رفتیم و دل آواره در کویت بماندجان نماند از هجر و در دل حسرت رویت بماند
و چون قاسم عزم رفتن نمود مضمون این کلام جگرسوز و فحوای این سخن محنت اندوز، بر زبان بازماندگان از صحبت او جاری شد.
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم، چشم‌مردمی کن! مشو از دیده خونبار جدا امّا قاسم به میدان آمده، چشمش بر رایت ابن زیاد فتاده که بر زبر سر عمر سعد بداختر بداشته بودند عنان بدان صوب معطوف گردانیده، و همت بر نگونساری آن علم مصروف داشت و به یک بار روی به قلب آن سپاه نهاده، چشم از علم برنمی‌داشت و می‌خواست که خود را به علمدار رساند و علم را نگون‌سار گرداند. پیادگان سر راه بر وی گرفتند همین که به حرب ایشان مشغول شد، سواران به گرد وی درآمدند و تیر و نیزه و گرز و شمشیر حواله وی کردند. قاسم در دریای حرب غوطه خورده قریب سی پیاده و پنجاه سوار را بیفکند و صف سواران بر دریده، خواست که بیرون آید مرکبش را تیر باران کردند. اسب از پای درافتاد و شبث بن سعد نیزه بر سینه قاسم زد که سر سنان از پشت مبارکش بیرون آمد و قاسم در آن حرب بیست و هفت زخم خورده بود و خون بسیار از وی رفته از اسب درگشت و گفت یا عمّاه ادرکنی! آواز به گوش امام حسین «علیه السلام» رسیده مرکب در تاخت و صف پیاده و سوار را بر هم زده قاسم را دید میان خاک و خون غرق شده و شبث بر زبر سر وی ایستاده می‌خواست سر مبارکش بازبرد امام حسین «علیه السلام» ضربتی بر میان وی زد که به دونیم شد آنگاه قاسم را در ربوده، به در خیمه آورد و هنوز رمقی در تن وی باقی بود امام حسین «علیه السلام» سرش بر کنار گرفته بوسه بر رویش می‌داد و مادر و عروس آنجا ایستاده می‌گریستند قاسم چشم باز
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:410

کرده در ایشان نگریست و تبسّمی فرموده، جان به جان آفرین تسلیم کرد «رضوان اللّه علیه» و خروش از بارگاه امامت برآمد مخدّرات اهل بیت، به ناله درآمدند. مادر قاسم می‌گفت: ای مظلوم مادر، دریغ از ماه رخسارت که بر سپهر شباب رشک آفتاب عالمتاب بود پیش از آنکه عرصه جهان را به اشعّه ظهور روشن سازد به محاق فراق مبتلا گشت و افسوس از چشمه حیات فایض البرکاتت که منبع رشحات جود و جلال بود قبل از آنکه متعطشان به وادی شوق را سیراب گرداند، به خاشاک هلاک مکدّر شد.
دریغا که پژمرده شد ناگهانی‌گل باغ دولت به روز جوانی ای قاسم دیده باز کن! و دختر عمّت را ببین! ای قاسم حسرت نودامادی در دلت بماند.
با حسرت از این جهان فانی رفتی‌ناخورده بری، ز زندگانی رفتی دختر امام حسین «علیه السلام» دست در خون قاسم می‌مالید و بر سر و روی می‌کشید و زبان حالش می‌گفت:
بی‌دلانی که یارشان بکشندسرخ روئی به خون یار کنند
نو عروسان شوی کشته ولی‌سر و پا این چنین نگار کنند

60. شهادت ابو بکر بن علی (ع):

راوی گوید: «که بعد از شهادت قاسم، ابو بکر بن علی بن أبی طالب پیش امام حسین «علیه السلام» آمد و گفت: ای برادر مرا دستوری ده، تا کینه خویشان از این بدکیشان بازخواهم امام حسین «علیه السلام» فرمود: که آه شما یک یک می‌روید و مرا به که می‌گذارید؟ ابو بکر گفت: ای برادر، مدّتی است که می‌خواهم تحفه‌ای به خدمت آرم و ندانستم که تحفه‌ای که لایق این حضرت باشد کدام است امروز می‌بینم که هیچ تحفه لا یقتر از جان نیست، می‌خواهم این تحفه نثار قدم ملازمان کنم.
امروز که یار من مرا مهمانست‌بخشیدن جان و دل مرا پیمانست
دل را خطری نیست سخن در جانست‌جان افشانم که روز جان افشان است پس امام شرف اجازت ارزانی فرمود و ابو بکر به میدان آمده، طرید کرد و جولان
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:411

نمود و به چوگان مبارزت، گوی سر مبارزان می‌ربود و رجزی می‌خواند که ترجمه بعضی از ابیات آن را ابو المفاخر رازی به این وجه آورده:
شاه و برادر منست، اختر آسمان دین‌مهتر و بهتر زمان، قبله و قُدوه زمین
لاله روضه صفا، گلبن باغ اصطفاچشم و چراغ مصطفی، میر و امام راستین
گوهر کان اجتبا، مهر سپهر اهتدی‌طرّه نشان طا و ها، چهره‌گشای یا و سین
من نه برادر ویم، خادم و چاکرویم‌پیش دو دیده شما، خارجیان تیره دین
در گذر مخاصمت، صاعقه اجل کمان‌بر فلک مقاومت، مشتری زحل کمین
تحفه جان و دل به کف، آمده‌ام به درگهش‌دیده و رخ بر آستان، تیغ و کفن در آستین امام حسین «علیه السلام» او را به دعا و آفرین می‌نواخت و او بر مرکب تازی که در تندی برابر، و باد سبق بردی. در تیزروی پیک سبک پای وهم را مانده کردی.
به گرمی چو آتش به نرمی چو آب‌گرو برده از آهوان در شتاب به هر طرف میتاخت و رایت شجاعت بدست جرأت می‌افراخت، و عرصه میدان را از نامردان تهی می‌ساخت. تا وقتی که نقد جان بر سر بازار شهادت درباخت. «رضوان اللّه علیه».
راوی گوید: که ابو بکر را بیست و یک زخم رسیده بود و آخر به طعن نیزه قدامه موصلی و گفته‌اند به زخم تیر عبد اللّه بن عقبه غنوی یا زجر بن بدر نخعی. رخت ازین منزل فانی بربست و به طربخانه جاوید نشست.

61. شهادت عمر بن علی:

بعد از او عمر بن علی دستوری طلبیده به حرب درآمد و به قوّت مبارزت از سران معارک قتال بر سر آمد و در غرر در مناقب اهل بیت به الماس فصاحت میسفت، و رجزی مشتمل بر این مضمون به زبان نیاز می‌گفت:
ما عافیت نثار ره درد کرده‌ایم‌جان را به من یزید عدم فرد کرده‌ایم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:412

زین بحر آبگون چو کسی آب خوش نخورددل را ز آبخورد جهان سرد کرده‌ایم پس از محاربت بسیار به سبب غلبه فجّار و اشرار، از عالم غدّار رخت بربسته و در روضه رضای پروردگار قرار گرفت. «رضوان اللّه علیه»
و بعضی گفته‌اند: که عمر بن علی در آن حرب حاضر نبوده و این قول نزد علما أصلح است. امّا مشهور آنست که در آن روز به سعادت شهادت فایز گشته است.

62. شهادت عثمان بن علی‌

و بعد ازو عثمان بن علی به اجازت سبط نبی و ولی.
تکاور را ز پیش صف برانگیخت‌ز لب مانند دریا کف فرو ریخت حربی مردانه در پیوست و دست مبارزان را به شوکت مردانگی فرو بست، و رجزی می‌خواند که سه بیت از ترجمه آن این است.
آمده عثمان به جنگ تیغ یمان در یمین‌خورده به قتل شما پیش برادر یمین
شامی مدبر چرا تیغ کشد بر حسین‌نیست دلش را مگر دیده انصاف بین
صبح شهادت دمید وقت صبوح منست‌مست شدم، دم‌به‌دم از قدح حور عین بعد از حرب بیکران به زخم گران یزید ابطحی، شمع حیات آن چراغ دودمان ولایت و امامت به باد أجل منطفی شد. و آن گنج جواهر زواهر معانی، به زیر خاک فوات مختفی گشت. «رضوان اللّه علیه».
رفت و کحل روشنی در چشم عالم بین نماندبرگ عیش و شادمانی در دل غمگین نماند

63. شهادت عون بن علی:

از عقب وی عون بن علی که جوانی بود خوش صورت زیبا سیرت صافی نیّت پاکیزه طویّت. نزد امام حسین آمد و گفت: ای برادر مرا صرفه نیست که مبارز طلبم که در آن تأخیر و توقّفی می‌رود و من در قتال أعادی تعجیل دارم. اجازت فرمای و همّت ارزانی دار امام حسین «علیه السلام» گفت: ای برادر لشکر دشمن بسیار است و مخالف ما از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:413

سواره و پیاده بیشمار عون جواب داد که یا بن رسول اللّه! شیر را از هجوم روباه اندیشه نیست و شهباز را از بسیاری کبک دغدغه نه
بکوشم درین حرب مردانه وارچه اندیشه از لشکر بیشمار
دل و دست و بازو، به کار آورم‌جهان بر عدو، تنگ و تار آورم این بگفت و مرکب برانگیخته بر قلب سپاه دشمن حمله کرد و در دریای هیجا، به پشتی بازوی توانا غوطه خورد. و ابن الأحجار با دو هزار پیاده و سوار گرداگرد گرد او را فرو گرفتند. عون بن علی به شمشیر یلی آن قوم را از هم بدرانید و لشکر را از پیش خود برمانید و عنان به جانب خیمه منعطف گردانید امام حسین «علیه السلام» بر او آفرین کرد، و فرمود: که می‌بینم که مجروح شده‌ای برو به خیمه و زخمهای خود را ببند و زمانی بیاسای. عون گفت: ای برادر بزرگوار به روان جدّت احمد مختار «علیه صلوات الملک الجبّار» که مرا از حرب بازمدار، که از تشنگی به هلاکت نزدیکم و می‌بینم که ساقی کوثر، جامی پر از شربت بهشت در دست دارد و به من اشارت می‌کند و من زود می‌خواهم که خود را از تشنگی برهانم. به مدد رفیق طریق شهادت که قافله سالار کاروان سعادت است، جگر تشنه خود را به آب زلال فردوس رسانم. پس امام حسین «علیه السلام» فرمود: که اسب ادهم را که حضرت امیر در حال حیات به تو حواله کرده بود به فرمای تا زین کنند و بر گستوانی برافکنند و سوار شو، عون بفرمود تا آن مرکب را مکمّل کرده بیاوردند و سوار شده زره داودی پوشیده و پیراهن سفید مصقول بر بالای زره در برافکنده و تیغ یمانی حمایل کرده و نیزه رومی بدست گرفته، روی به میدان نهاد و از زبان زمان این صدا به عرصه حربگاه افتاد.
چه آفت است که باز این سوار پیدا شدکدام سرو ز بالای زین برون آمد صالح بن یسار را که چشم به روی افتاد به لرزه درآمد و کینه دیرینه او سمت تجدید پذیرفت و سبب عداوت او آن بود که در زمان خلافت امیر المؤمنین علی «علیه السلام» او را مست به محکمه علیه ایشان آوردند و آن حضرت پسر خود عون را گفت که او را هشتاد تازیانه بزن تا از حقّ سبحانه مزد یابی عون او را به حسب شرع و حکم پدر، هشتاد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:414

تازیانه زده بود و کینه آن جناب در سینه آن شقی مخفی مانده، تا در این وقت که عون به میدان آمد. صالح نام، طالح انجام، به انتقام آن صورت تیغ از نیام کشیده و زبان شوم به فحش و دشنام گشوده، بر عون حمله کرد. عون از کلمات سفاهت‌آمیز او خشم گرفته، به یک طعن نیزه از اسبش درگردانید برادرش بدر بن یسار که برادر را بدان خواری افتاده دید، به کینه او بر عون حمله کرد و در برابرش آمده خواست که زبان به فحش بگشاید که عون او را مجال نداد و نیزه بر دهنش زد که سر سنان از قفا نمودار شد. عاقبت هزار سوار از میمنه و هزار سوار از میسره به چپ و راست وی درآمدند و طعن و ضرب بر او روان کردند و آن سوار نامدار و نقد صاحب ذو الفقار با ایشان به نبرد درآمد و هر سو که حمله می‌کرد دمار از سوار و پیاده بر می‌آورد، تا زخم بسیار بر وی زدند و به طعن نیزه خالد بن طلحه از مرکب درافتاد و گفت: «بسم اللّه و با للّه و علی ملّة رسول اللّه!» یا بن رسول اللّه به هواداری تو در معرکه دنیا آمدیم و در وفاداری تو به میدان آخرت رفتیم.
«رضوان اللّه علیه».
گر سرم خاک گشت بر در توباد جانا، سعادت سر تو

64. شهادت جعفر بن علی:

آنگه برادر دیگر که جعفر بن علی گفتندی، از غم برادران سراسیمه گشته به اجازت امام حسین «علیه السلام» روی به میدان نهاد و داد مردانگی و جرأت و فرزانگی بداد. و اندک زمانی را از همان شربت که برادران عزیزش نوشیده بودند جرعه‌ای نوشید و به یک چشم زدن در مقعد صدق بدیشان رسید. «رضوان اللّه علیه».

65. شهادت عبد اللّه بن علی:

پس از او عبد اللّه بن علی با دیده گریان و سینه بریان پیش پیشوای دو جهان آمد و زبان حالش می‌گفت:
ای غمت تخم شادمانیهاوصل تو اصل کامرانیها
می‌روم کوههای غم بر دل‌می‌برم از درت گرانبها
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:415

ای برادر طاقتم از فراق برادران طاق شده، و تنم در میدان هجران پایمال خیل فراق گشته، شرف اجازت ارزانی دار؟ امام حسین «علیه السلام» او را دستوری داد و عبد اللّه روی به مصاف نهاد و بعد از آنکه صد و هفتاد کس را در مهلکه فوات افکند به زخم هانی بن ثویب حضرمی از مرکب درافتاده، توجّه به درجات جنان نمود. «رضوان اللّه علیه»
نجات یافت ازین دامگاه رنج و عنانزول کرد به گلزار جنّت المأوا

66. شهادت عباس بن علی (ع):

امّا عباس بن علی که علمدار لشکر امام حسین «علیه السلام» بود چون احوال برادران بر آن منوال مشاهده نمود، سیل اندوه از دیده محنت دیده بگشود.
آیا برادران و عزیزان کجا شدنددر دشت کربلا همه از هم جدا شدند پس علم برداشته پیش امام حسین «علیه السلام» آورد و بر بالای سر مبارکش بر پای کرد و گفت ای برادر! علمداری ما به قیامت افتاد عنایتی نما و اجازتی فرمای، امام حسین (ع) به گریست و گفت: ای برادر نشانه لشکر من تو بودی همین که تو بر وی همه جمعیتها به تفرقه مبدّل گردد عباس «علیه السلام» گفت: ای پسر رسول خدای! جان من فدای تو باد. دلم از دنیا به تنگ آمده و آئینه سینه از غبار آزار اغیار، زنگ گرفته می‌خواهم که داد خویشان از ستمکاران بستانم و به تیغ انتقام بعضی از مدبّران کوفه و منکران شام را بیجان گردانم.
امام «علیه السلام» فرمود: که چون مراد تو این است باید که به میدان روی و اوّل بر این قوم حجّت گیری و آنچه با تو گویم بازگوئی و اگر نشنوند پس از آن آغاز حرب کنی پس کلمه‌ای چند با او گفت و إجازت داد عبّاس علیه السلام مبارزی نامدار و شجاعی به غایت عالی‌مقدار بود. جرأت و قوّت از حیدر کرّار میراث داشت و پیوسته در معارک مقاتله رایت نصرت برمی‌افراشت. در این محل بر مرکب تیزپای آهن خای، رعد صدای، برق‌نمای، سوار شده با تیغ مصری و سپر مکّی و خود رومی روی به میدان نهاد.
برقی گرفته در گفت و ابری به پیش روی‌ماهی نهاده بر سر و چرخی به زیر ران
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:416

روی هوا را از تراکم غبار چون شب تار گردانید و صحن زمین را از طرید و جولان، چون عرصه گلستان منوّر و مزیّن ساخت. و چون به میان جنگ جای رسید، عنان مرکب باز کشید و گفت ای قوم این سیّد و سرور و من! فرزند ستوده پیغمبر «صلی اللّه علیه الی یوم المحشر» می‌گوید: که برادران و خویشان و یاران و هواداران مرا کشتید و خون پاکان و چندین بزرگان دین از صحابه و تابعین بر خاک هلاک ریختید. اکنون ما را چندان آب دهید که اطفال و عورات بنوشند و تشنگی ایشان کمتر شود و مرا بگذارید تا برخیزم و این باقی اطفال که مانده، بر گرفته به طرف روم یا به بلاد هند روم و جزیره عرب و ولایت حجاز به شما گذارم. و شرط می‌کنم که من فردای قیامت بر شما خصمی نکنم و فعل شما را با خدای حواله نمایم، تا او هر چه خواهد کند. عبّاس این پیغام جگرسوز أدا کره، غلغله از سپاه پسر زیاد برآمد. جمعی خاموش شدند قومی دشنام آغاز کردند و بعضی پشیمانی می‌خوردند و گروهی زار زار می‌گریستند.
امّا شمر ذی الجوشن و شبث ربعی و حجر بن الأحجار هر سه پیش آمدند و گفتند ای پسر ابو تراب! با برادرت بگوی که اگر همه روی زمین آب فروگیرد و در تصرّف ما باشد یک قطره از آن به شما ندهیم مگر وقتی که به یزید بیعت کنید و مطیع و منقاد پسر زیاد شوید، عبّاس پریشان نفرین کرده بازگشت و نزد امام حسین آمده آنچه شنوده بود به ذروه عرض رسانید امام «علیه السلام» سر مبارک پیش افکنده آب در دیده بگردانید، که ناگاه از خیمه فغان و صدای العطش به محیط آسمان رسید. عبّاس خروش و زاری اهل بیت شنیده بی‌طاقت گشت و مشکی و دو مطهره بر گرفته نیزه در ربود و روی به آب فرات نهاد. و گفت: می‌روم تا آبی بر وی کار بازآرم. یا در دریای خون غرقه گردم و از تشنه بودن و تشنه دیدن و افغان تشنگان شنیدن، بازرهم.
در بحر محیط غوطه خواهم خوردن‌یا غرقه شدن یا گهری آوردن
این کار مخاطره است، خواهم کردن‌یا روی بدان سرخ کنم یا گردن راوی گوید: که چهار هزار مرد بر آب فرات موکّل بودند. دو هزار کس سر راه بر وی گرفتند عباس گفت: ای قوم شما مسلمانید یا کافر؟ گفتند ما مسلمانیم عبّاس فرمود که در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:417

مسلمانی کجا روا باشد که سگ و خوک و دد و دام و چرنده و پرنده همه از این آب می‌خورند و شما فرزندان مصطفی و جگرگوشگان فاطمه زهرا (س) را محروم می‌سازید و از این آب منع می‌کنید از تشنگی قیامت اندیشه نمائید و از خجالت و ندامت آن روز یاد آرید حالا شما اوقات بر لب آب می‌گذرانید و از حال تشنگان صحرای کربلا خبر ندارید.
تو را که درد نباشد ز حال ما چه تفاوت؟تو سوز تشنه چه دانی که بر کنار فراتی؟ چون نگهبانان فرات این کلمات را شنیدند. پانصد سوار و پیاده پیش آمده، عبّاس را تیر باران کردند سپر عبّاس روی در کشیده و نیزه بر گوش اسب نهده بر ایشان حمله کرد و هشتاد کس را از پای درآورد و باقی را بر گردانیده، متفرّق ساخت و تا رسیدن سواران اسب خود را در آب افکنده در این محل سواران در رسیده آهنگ حرب کردند. عبّاس بانگ بر مرکب زده از آب بیرون آمد و رجزخوانان بر ایشان حمله کرد و ترجمه بعضی از رجز او این است.
عبّاس علی است شیر غازی‌از بیشه خسرو حجازی
آورده به زیر ران و در دست‌آب یمنی و باد تازی
سر می‌بازم مگر بیابم‌نزدیک خدای سر فرازی
بر آل نبی سپه کشیدن‌کاری است که نیست کار بازی
غافل مشوید از آنکه نبودبیهوده سخن بدین درازی مردمان از خوف نیزه و بیم شمشیر او در رمیدند و او دیگر باره اسب در راند و بار دیگر هزار سوار بر وی حمله آوردند عباس نیزه در آب افکند و تیغ برکشید و از آب بیرون رانده حمله کرد و به هر سوی که روی آوردی مردم برمیدندی، تا وقتی که لب آب از ایشان بستد پس فرود آمد و مشک پرآب کرده خواست که از آب خورد، از تشنگی حضرت امام حسین «ع» و زنان و کودکان اهل بیت (ع) یاد کرد و آب ناچشیده سوار شد و مشک به دوش راست کشید سوار و پیاده سر راه بر وی گرفتند و او با ایشان حرب در پیوست. ناگاه نوفل بن ازرق بی‌خبر خود را به عبّاس رسانید و او به دیگری مشغول بود. آن مدبّر حربه‌ای حواله عباس کرد دست راستش از بدن جدا شد و عباس
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:418

اینجا رجزی می‌خواند که یک بیتش این است.
و اللّه لو قطعتم یمینی‌لأحمینّ صابرا عن دینی و ترجمه رجز او این است:
اگر کاست دشمن ز من دست راست‌ز دین و ز مردیم چیزی نکاست
زنم تیغ و نندیشم از مرگ هیچ‌که بی‌آب برگشتن من، خطاست
اگر آب یابم وگرنه کنون‌سر اندر سر آب کردن رواست پس عبّاس از روی مردانگی مشک را بر دوش چپ کشید دست چپش نیز بینداختند.
مشک را به دندان بر دوش کشید و به رکاب دشمن را از پهلوی خود دور می‌کرد، ناگاه تیری بر مشک آمد و سوراخ شد. آبها بریخت زبان حال عبّاس می‌گفت آیا چه حکمت است که آبی به حلق ما تشنگان نمی‌رسد؟ و منادی غیبی ندا می‌کرد که شربتهای بهشت برای شما آماده کرده‌اند. حیف باشد که لب بدین آب تر کنید که گفته‌اند.
به آب شور جهان، تر مکن لب همّت‌که شربت تو مهیّاست از شراب طهور
بر این مضیق فنا، دل منه، که جای دگربرای عشرت تو برکشیده‌اند قصور پس عبّاس از آن دو زخم منکب از اسب درافتاد و گفت: یا اخا أدرک اخاک! ای برادر، برادرت را دریاب. آواز او به گوش امام حسین رسید، دانست که به نزدیک جدّ و پدر می‌رود. آهی از آن امام مظلوم برآمد که زمین کربلا از هیبت و سطوت به لرزه درآمد.
پیر گردون زین مصیبت جامه جان چاک زدخسرو أنجم کلاه سروری بر خاک زد
قامت گردون دو تا شد چهره مه شد سیاه‌برق این آتش مگر بر قبّه افلاک زد در بیشتر تواریخ مذکور است، که امام حسین «ع» بعد از شهادت عبّاس فرمود که «الآن انکسر ظهری» این زمان پشت من به شکست «و قلّت حیلتی» و اندک شد چاره من.
برفت آن ماه و من بیچاره گشتم‌ز کوی خوشدلی آواره گشتم راوی گوید: که محمد انس در پیش امام حسین ایستاده بود. چون آواز عباس شنود و گریه امام مظلوم مشاهده نمود، پیاده روی بدان موضع نهاد که عبّاس افتاده بود. چون
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:419

بدانجا رسید او را دید در میان خاک و خون جان داده و از زندان فنا روی به گلستان بقا نهاده خود را بر روی او انداخت و شیون در گرفت جمعی سوار و پیاده که آنجا حاضر بودند به یک بار برو حمله نمودند و ذرّه ذرّه گوشت اعضای او را به سر نیزه‌ها ربودند «او هم به شهیدان دگر ملحق شد».

67. ذکر شهادت علی اکبر (علیه السلام):

پس امام حسین «علیه السلام» ماند و سه پسر او علی اکبر و علی زین العابدین و علی اصغر، و گویند او عبد اللّه نام داشت و به جهت آن کنیت امام حسین ابا عبد اللّه مقرّر شد، امّا چون امام حسین دید که از یاران و برادران و خویشان کسی نمانده سلاح بر خود راست کرد که به میدان رود علی اکبر چون پدر را دید که قصد میدان دارد فرود آمد و در دست و پای او افتاد و گفت ای پدر هرگز مباد که من یک روز و یک ساعت بی‌تو در جهان باشم. روا مدار که مرا در میان ظالمان بگذاری چندان حرب خود را موقوف گردان، که من جان در قدمت ببازم. و دل پرخون خود را از غصّه این دونان بپردازم. امام حسین «علیه السلام» و خواهران و دخترانش از خیمه‌ها بیرون دویده، در دست و پای علی اکبر افتادند و در منع کردن محاربه، داد مبالغه دادند، امام حسین «ع» نیز اجازت نمی‌فرمود و علی اکبر زاری و تضرّع می‌نمود و سوگندهای عظیم به پدر می‌داد و قطرات اشک از چشمه چشم می‌گشاد. پس امام حسین «علیه السلام» از بسیاری ناله و زاری او به دست مبارک خود سلاح در وی پوشانید. و زره و جوشن بر وی راست کرد. و کمر ادیم که از آن حضرت امیر بود بر میان او بست و مغفر فولادی بر فرق مبارکش نهاد و بر اسب عقابش سوار گردانید. مادر و خواهرانش در رکاب و عنانش آویختند و به جای آب، خون از دیده می‌ریختند امام حسین «ع» فرمود: که دست از وی بدارید که عزیمت سفر آخرت دارد.
آن مه به جانب سفر آهنگ می‌کندصحرا و شهر بر دل ما تنگ می‌کند پس علی اکبر ایشان را وداع کرده روی به مصاف جای آورد. و او جوانی بود هجده‌ساله، با روی چون آفتاب و گیسوی چون مشک ناب و از روی خلق و خلق شبیه‌تر از وی به رسول خدای «صلی اللّه علیه و آله» کس نبود، چون به میدان رسید ساحت آن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:420

معرکه از شعاع رخسار وی منوّر شد. لشکر عمر سعد در جمال وی متحیّر مانده از وی پرسیدند که آن کیست که تو ما را به حرب وی آورده‌ای؟
این کیست سواره که بلای دل و دین است‌صد خانه برانداخته در خانه زین است
ماهیست درخشنده چو بر پشت سمندست‌سرویست خرامنده چو بر روی زمین است چون عمر سعد در نگریست و او را بر اسب عقاب سوار دید، گفت: این پسر بزرگ حسین است که در شکل و شمایل به حضرت رسالت «صلی اللّه علیه» می‌ماند. و در روایتی آمده است که هرگاه شوق لقای سیّد عالم «صلّی اللّه علیه و آله» بر اهل مدینه غالب شدی بیامدندی، و در روی علی اکبر نظر کردندی، و چون شوق استماع کلام سیّد أنام «علیه الصلاة و السلام» بر ایشان غلبه کردی سخن شگر نثار شاهزاده شنودندی. این جوان با قامتی چون سرو روان، و طلعتی افروخته‌تر از گل ارغوان، اسب را در عرصه میدان به جولان درآورده می‌گفت:
انا علیّ بن الحسین بن علی‌نحن و بیت اللّه أولی بالنّبی و این بیت از رجزی است که شاهزاده می‌خوانده، از عزّ حسب و شرف نسب خود خبر می‌داده، ابو المؤیّد خوارزمی آورده: که علی اکبر به معرکه مبارزت جلوه کنان در آمد، حلقه گیسوی مشگین بر روی رنگین افکنده و آن شاهزاده چهار گیسوی تافته بافته مجعّد معنبر مسلسل معطّر داشته، دو از پیش و دو از پس می‌انداخته، و زبان روزگار در وصف آن شهسوار بدین ابیات نغمه می‌پرداخته.
خسروا مشتری غلام تو بادتوسن چرخ در لگام تو باد
سبز خنک فلک مسخّر تست‌أبلق روزگار رام تو باد و شاهزاده رجزی در مناقب خود و اهل بیت می‌خوانده، که ترجمه بعضی از آن در مقتل نور الأئمّه خوارزمی، بر این منوال است.
منم علی بن حسین علی که خسرو مهرفراز تخت فلک کمترین غلام منست
من از نژاد شهی‌ام که قدر او می‌گفت‌که خطبه شرف سرمدی به نام منست
عنان ز معرکه خصم بر نخواهم تافت‌چرا که توسن تند، سپهر رام منست راوی گوید: که هر چند علی اکبر مبارز طلبید کسی به مبارزت او نیامد. شاهزاده خود
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:421

را بر لشکر خصم زده شور در میمنه و میسره و قلب و جناح آن سپاه افکند و چندان مقاتله کرد که آن گروه انبوه از حرب وی به ستوه آمدند، پس مراجعت نموده پیش پدر آمد و گفت یا أبتاه! ای پدر بزرگوار ذبحنی العطش مرا می‌کشد و هلاک می‌گرداند تشنگی، و أثقلنی الحدید و گران می‌سازد و در رنج می‌افکند مرا آهن سلاح «فهل إلی شربة ماء من سبیل؟» آیا به شربتی از آب هیچ راه توان برد؟ و برای حصول مقداری از آن چاره توان کرد؟ حقّا که اگر قطره‌ای آب به حلق من رسیدی، دمار از این قوم نابکار برآوردی؟ امام حسین «علیه السلام» او را پیش طلبید و خاک از لب و دهان وی پاک کرد و انگشتری حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» در دهان وی نهاد تا بمکید و تشنگی وی تسکین یافت. دیگر باره روی به میدان نهاد و رجزی در صورت حال خود أدا کرد که ابو المفاخر در ترجمه آن آورده که.
ساقی کوثر آب می‌خواهدمیر مجلس، شراب می‌خواهد
بچّه شیر در طریق خطرراه آب از کلاب می‌خواهد
کیست آن کو ز فرط بی‌نمکی‌دل زهرا کباب می‌خواهد
گیسوان سیه، سفید حسین‌کیست کز خون خضاب می‌خواهد
مؤمنان در بهشت و منکر ماسوی دوزخ شتاب می‌خواهد در این نوبت که شاهزاده مبارز طلبید. عمر سعد، طارق بن شبث را، گفت برو و کار پسر حسین را بساز، تا من حکومت رقّه و موصل از پسر زیاد برای تو بستانم. طارق گفت: که می‌ترسم فرزند رسول (ص) را بکشم و تو به این وعده وفا نکنی. عمر سعد سوگند خورد که از این قول برنگردم و اینک انگشتری من، بگرو بستان. طارق انگشتری عمر سعد را در انگشت کرد و به آرزوی حکومت رقّه و موصل روی به حرب علی اکبر آورد به سلاح تمام به میدان آمده نیزه حواله علی اکبر کرد و علی اکبر نیزه او را رد کرده درآمد و نیزه بر سینه وی زد که مقدار دو وجب سنان از پشتش بیرون آمد و طارق از اسب درگردید. علی اکبر مرکب عقاب را بر او راند تا همه اعضای او به سم مرکب شکسته شد. پسر او عمر بن طارق بیرون آمد به قتل رسید پسر دیگرش طلحة بن طارق از غم پدر و برادر بسوخت و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:422

مرکب برانگیخته چون شعله آتش خود را به علی اکبر رسانید و فی الحال روی گریبانش گرفته به طرف خود کشید تا از مرکبش درافکند. علی اکبر دست فراز کرد و گردن او بگرفت و چنان بر پیچید که خرد و درهم شکست، و از زینش در ربوده بر زمین زد که غریو از لشکر برآمد نزدیک بود که مردم از هول و هیبت و زور و شوکت شاهزاده متفرّق گردند.
عمر سعد به ترسید و مصراع بن غالب را گفت: که برو و این جوان هاشمی را دفع کن، مصراع در برابر وی آمده گرما گرم بر او به نیزه حمله کرد علی اکبر شجاعت از جد و پدر خود میراث داشت نعره‌ای زد چنانچه همه سپاه از هول نعره او بترسیدند و به مصراع درآمده به تیغ نیزه او را قلم کرد و مصراع خواست که شمشیر بر او راند که علی اکبر خدا را یاد کرد و بر رسول خدا صلوات فرستاد و تیغی بر سرش زد. چنانچه تا به روی زین بدونیم شد و دوباره از مرکب درافتاد و سپاه در خروش آمدند و ابن سعد، محکم بن طفیل را با ابن نوفل طلبید و هر یکی را هزار سوار داده به حرب علی اکبر فرستاد و ایشان از گرد راه، بر علی اکبر حمله کردند و شاهزاده آن حمله را رد کرده بر ایشان حمله کرد و به یک حمله آن دو هزار سوار را برگرفته، تا به قلب لشکر بدوانید و مانند شیر گرسنه که در رمه افتد، می‌زد و می‌کشت تا شور در لشکریان افتاد پس بازگشته پیش پدر آمد و فریاد العطش برداشت. امام حسین «ع» فرمود: ای جان پدر غم مخور، که دم‌به‌دم از حوض کوثر سیراب خواهی شد علی اکبر بدین مژده دلشاد گشته بازگردید و به یک بر لشکر اشرار از یمین و یسار برو حمله کرده زخم بسیار بر وی وقع شد آخر به طعن نیزه ابن نمیر، و گویند به ضرب تیغ منقذ بن مرّه عبدی از مرکب درافتاد و نعره زد، که ای پدر این از پای درافتاده را دریاب و دست‌گیر.
به رهگذار چو خاکم فتاده هان ای بخت‌بدین طرف برسان نازنین سوار مرا
نمیبرم ز غم این بار جان برای خداخبر برید ز من یار غمگسار مرا آواز او به گوش امام حسین رسیده در تاخت و او را از میان میدان در ربوده، به در خیمه آورد و از مرکب فرود آمده سرش در کنار گرفت و گفت: ای فرزند ارجمند! و ای آرام دل دردمند! با مادر و پدر سخنی بگو. علی اکبر دیده باز کرد و سر خود را در کنار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:423

پدر دید و خروش مادر و خواهران شنید. گفت: یا أبتاه! می‌بینم درهای آسمان گشاده است و حوران، جامهای شربت در دست نهاده مرا اشارت می‌کنند که بیا این کلمه به گفت و ودیعت روح باز سپرد. خروش از حرم امام حسین «علیه السلام» و خواهران و دخترانش برآمد و امام نیز می‌گریست و می‌گفت: ای فرزند منزل خود را در آن جهان بدید و به نزدیک جد خود رسیدی و شربتهای نوشین نوشیدی و خلعتهای بهشت پوشیدی، و ما را در میان اعدا بگذاشتی، و خود راه جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ «1» برداشتی.
ای عزیز پدر کجا رفتی؟وز کنار پدر چرا رفتی؟
برنخورده ز بوستان حیات‌سوی کاشانه فنا رفتی
به کزین کلبه فنا رستی‌به سرا پرده بقا رفتی
مصطفی جدّ تست میدانم‌که به نزدیک مصطفی رفتی
فرع زهرا و مرتضی بودی‌سوی زهرا و مرتضی رفتی شهربانو می‌گفت، دریغ از آن نهال چمن شادمانی که طراوت بهار جوانی او به صدمت باد خزان اجل پژمرده شد. و افسوس از آن جمال زیبا که هنوز از حلاوت حیات چاشنی ذوق نیافته، چون غنچه از شوکت خار فنا و فوات در پرده شد.
ماه نو را چه اتّفاق افتادکه چنین زود در محاق افتاد و در روایات دیگر آمده است که در آن زمان که علی اکبر بر تمام لشکر حمله کرد و او را در میان گرفتند شاهزاده از نظر امام حسین «علیه السلام» غائب شد. حضرت امام از عقب وی درآمد تا تفحّص احوال وی کند و صدا می‌زد که یا علی یا علی ناگاه آواز علیّ اکبر برآمد که «یا أبتاه ادرکنی» ای پدر مرا دریاب امام حسین مرکب بدان جانب راند و گفت: یا علی از طرف دیگر نعره برآمد که «ادرکنی یا أبتاه» امام حسین «علیه السلام» از عقب آواز رفت او را ندید آواز داد که یا علی، آواز نیامد و سبب آن بود که منقذ بن نعمان زخمی بر فرق او زده بود و بدان نزدیک شده که شاهزاده از مرکب درافتد خود را
______________________________
(1)- سوره «ص» آیه 50.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:424

به مردی نگاه داشته یال اسب را گرفته عنان را بدو گذاشت اسب او را به جانبی بیرون برد، که نه جانب لشکرگاه امام حسین بود و چون قدری راه برفت، علی اکبر از اسب درافتاد و اسب روی به جانب میدان نهاد امّا چون امام حسین «ع» نعره زد و جواب نشنید بی‌طاقت شد صف لشکر از هم بدرید علی اکبر را ندید در صحن میدان نگاه کرد او را کشته‌ای نیز نیافت قضا را مرکب امام حسین از حوالی عمر سعد رو به جانب بادیه نهاد و هر چند امام حسین عنان او باز کشید اسب تمکین نکرد تا مقداری راه از میدان قتال و معرکه جدال دور شد یا علی یا علی نعره می‌زد و در آرزوی فرزند پسندیده آب از دیده محنت دیده می‌بارید و به زبان حال می‌فرمود که:
ز فرقت تو دلی دارم و هزاران دردز هجر تو نفسی دارم و هزاران آه ای فرزند دلبند کجائی؟ و چرا رخ نازنین خود به پدر سوخته جگر نمینمائی؟
ای پسر از جفای دشمن دل‌ریشم‌آری ریش دل مرا نمک هجران درخورست.
من خود از آزار این سنگین دلان‌زار بودم گشتم اکنون زارتر در اثنای این حال نظر امام حسین «علیه السلام» بر مرکب علی اکبر افتاد و علی را ندید خواست که اسب را بگیرد اسب روی به بادیه نهاد و امام حسین پی اسب برداشته می‌رفت، تا به موضعی رسید که اسب ایستاده بود، نگاه کرد علی اکبر را دید افتاده چون مرغ نیم‌بسمل میطپد و بی‌خودانه در میان خاک و خون می‌غلطد امام حسین «علیه السلام» فی الحال پیاده شد و پیش وی بنشست و دست بر پیشانی وی نهاد علی اکبر چشم باز کرد جمال با کمال پدر را دید گفت یا أبتاه می‌بینی امام حسین گفت چه چیز را می‌بینم گفت: هله‌ای، پدر درنگر و ببین که جدّم حضرت مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» دو قدح از شراب بهشت در دست دارد و یکی به من می‌دهد که به نوش و من می‌گویم که هر دو قدح به من ده، که به غایت تشنه‌ام. می‌فرماید که ای علی تو این قدح بنوش. که آن دیگر را برای پدرت آماده کرده‌ام که او نیز با لب تشنه و دل خسته به نزد من خواهد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:425

آمد این کلمه بگفت و جان به جانان تسلیم کرد.
امام حسین «علیه السلام» او را بر اسب عقاب بسته به در خیمه آورد و مادر و خواهرانش زاری در گرفتند و برای وی مرثیه‌ها می‌خواندند چنانچه قبل ازین سمت ذکر یافت. دریغا! که هلال نورگستر آسمان ولایت که از افق امامت و هدایت طلوع یافته بود هنوز بر مدارج معارج کمال بدریّت، مرتقی و مشتعل ناگشته به حجاب غروب و نقاب افول محتجب و مختفی گشت، و نهال طوبی مثال بوستان کرامت که بر کنار جویبار فتوّت و شهامت نشو و نما پذیرفته بود، پیش از اظهار أزهار فضائل و أثمار معالی به صرصر أجل از پای درآمد.
تا دامن آن تازه گل از دست برون شدچون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد سوزش این درد غمزده‌ای داند، که به واقعه غم اندوز مهاجرت فرزندی سوخته باشد و خراشش این زخم را مصیبت رسیده‌ای شناسد، که به حادثه جگرسوز مفارقت دلبندی مبتلا گشته بود.
هلاک جان من آن پیر داندکه روزی از جوانی دور ماندست القصّه چون امام حسین «علیه السلام» دید که از هیچ طرف یاری و مددکاری روی نمی‌نماید و از هیچ جانب آواز غمگساری و هواداری نمی‌آید و مخدّرات حجرات عصمت و طهارت خروش برآوردند و فغان و شیون آغاز کردند آن حضرت فرمود، که ای پردگیان حرم نبوّت! و ای پرورش یافتگان در تتق عفّت و فتوّت خاموش باشید. تا دشمنان شماتت نکنند و صبر و شکیبائی را شعار و دثار خود سازید، که در بلا جزع کردن موجب محرومی از ثواب است و ثواب صابران نزدیک حق سبحانه و تعالی بیرون از سر حد حساب و زبان نیاز فراق‌زدگان اهل بیت فحوای این سخن أدا می‌کرد.
دل ندارد طاقت بار فراق‌این دلست ای شاه، سنگ خاره نیست و ناطقه حال امام در جواب می‌فرمود که راست می‌گوئید.
صبر کردن در فراق چون منی‌سخت دشوار است اما چاره نیست پس دختر خود سکینه را بنواخت و خواهران را گفت سکینه من امروز یتیم خواهد
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:426

شد زنهار که بعد از من بانگ بر او نزنید و با وی بی‌التفاتی نکنید که دل یتیمان نازک باشد، و پس از واقعه من موی برهنه مکنید و طپانچه بر چهره مزنید و روی سینه مخراشید و جامه چاک مسازید، که آنها عادت اهل جاهلیّت است. امّا از گریه منع نمی‌کنم که شما غریبان و بی‌کسانید و مظلوم و بیچاره شده و محروم و آواره گشته و با این همه به مصیبت من مبتلا خواهید شد، و به شهادت من سراسیمه و شیدا خواهید گشت و در این محل زینب و ام کلثوم و شهربانو و سکینه بی‌طاقت شده گریه آغاز کردند. بر وجهی که صومعه داران آسمان از آه و ناله ایشان به فریاد آمدند امام حسین علیه السلام همه ایشان را تسلّی داد و بر مرکب سوار شده خواست که به میدان رود ناگاه خروش عظیم و غلغله بزرگ از خیمه به سمع مبارک وی رسید از سبب آن پرسید.

68. شهادت علی اصغر:

گفتند: ای سیّد! و سرور، زمانه ستمگر بر ما خواری می‌کند و علی اصغر از تشنگی زاری می‌کند و شیر در پستان مادرش خشک شده و آن طفل شیرخواره به هلاکت نزدیک، گشته امام حسین «علیه السلام» فرمود که او را نزد من آرید زینب «علیه السلام» او را برداشته نزد امام حسین «علیه السلام» آورد. امام مظلوم او را فراستده در پیش قربوس زین گرفت و نزدیک سپاه مخالف رفته بر روی دست آورده آواز داد که ای قوم اگر به زعم شما من گناه کرده‌ام این طفل باری هیچ گناهی ندارد وی را یک جرعه آب دهید که از غایت تشنگی شیر در پستان مادرش نمانده آن جفاکاران سنگین دل گفتند محالست که بی‌حکم پسر زیاد یک قطره آب به تو و فرزندان تو دهیم. و نامردی از قبیله ازد که او را حرملة بن کاهل گفتندی، تیری کشیده به سوی امام حسین «علیه السلام» انداخت آن تیر بر حلق علی اصغر آمد و گذاره شده در بازوی امام حسین نشست امام «علیه السلام» آن تیر را از حلق آن معصوم‌زاده بی‌نظیر بیرون کشید و خونی که از حلق او می‌ریخت به دامن پاک می‌کرد و نمی‌گذاشت که قطره‌ای بر زمین چکد پس روی به خیمه نهاده مادرش را طلبید و گفت: بگیر این طفل شهید را که از حوض
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:427

کوثرش سیراب گردانیدند. شهربانو خروش برآورد و خواتین اهل بیت فغان برکشیدند و امام حسین نیز بر حال آن طفل گریه می‌فرمود.
تا جدا گشتی از کنار پدرتیره شد بی‌تو روزگار پدر
غمگسار پدر تو بودی و گشت‌درد دل ماند یادگار پدر و مادرش در فراق نور دیده مضمون این کلمات بر زبان می‌راند:
رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوزگوش یک نکته ز لبهای تو نشنیده هنوز
چیده دست اجل، ای غنچه نورسته تو رانخلی از شاخ امل، دست تو ناچیده هنوز و ابو المفاخر گفته.
ای دل و دیده و روان پدربه تو خرسند بود جان پدر
ای گل سرخ ناشکفته هنوززود رفتی ز بوستان پدر راوی گوید: که با علی اصغر هفتاد و دو تن شربت شهادت چشیده، رخت زندگانی به دار الملک بقاء کشیدند و با امام حسین هیچ کس نماند غیر از امام زین العابدین «علیه السلام» و اهل بیت چون امام را تنها دیدند آه سوزناک از جگر گرم برکشیدند و از یتیمی فرزندان و غریبی و بی‌کسی ایشان براندیشیدند خود را از گریه نگاه نتوانستند داشت و چه زیبا گفته‌اند.
سبط پیغمبر چرا در کربلا تنها بدی‌ای دریغا، دیده انصاف اگر بینا بدی
بر غریبیّ حسین و درد او بگریستی‌حضرت ختم النّبیین گر در آن صحرا بدی
کی توانست کشیدن تیغ در رویش، کسی‌گر علی مرتضی با ذو الفقار آنجا بدی
فاطمه از حسرت و اندوه آن لب تشنگان‌جامه بر تن چاک کردی، گر در آن غوغا بدی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:428

گر حسن بودی در آن صحرای پر کرب و بلااز غم و سوز برادر واله و شیدا بدی راوی گوید: «که با حضرت امام حسین «علیه السلام» از مردان، یک امام زین العابدین ماند و بس. و او نیز بیمار بود چون پدر را تنها دید از خیمه بیرون آمد و نیزه‌ای برداشت امّا از غایت ضعف پای در پی می‌کشید و از رنجوری بدن مبارکش می‌لرزید با چنین حالی روی به میدان نهاد و چون چشم امام حسین بر وی افتاد، که به مصاف می‌رود در عقبش به تعجیل روان شد و گفت: اللّه اللّه ای پسر بازگرد که نسل من به تو باقی می‌ماند و تو پدر ائمه اهل بیت خواهی بود و نسل تو تا قیامت منقطع نخواهد گشت و من تو را وصیّ خود ساخته عورات را به تو می‌گذارم و امانتی که از جدّ و پدرم مانده به تو می‌سپارم اوّل قرآن که کلام الهی و مجمع حقایق نامتناهی است، دیگر مصحف حضرت فاطمه و جفر ابیض و جامع و جفر احمر و علم خافت و مزبور و باقی علوم که غیر ائمه اهل بیت را بر آن اطلاع نیست. پس امام زین العابدین را به خیمه درآورد و بنشاند و امانتها بدو سپرده به تقوی و رضای مولی وصیت کرد. آنگه شهربانو را گفت:
عیبه سلاح مرا بیار. «که دور جمله گذشت، و رسید نوبت ما»
نور الائمه از زبان امام گفته:
اینک آمد نوبت من، الوداع‌الوداع ای عترت من، الوداع
زود دلهای شما خواهد شدن‌سوزناک از فرقت من، الوداع
دم‌به‌دم خواهید چون ابر بهارگریه کرد از حسرت من، الوداع

69. ذکر شجاعت و شهادت امام حسین «علیه السلام»

پس قبای خز مصری در پوشید و عمامه رسول خدا بر سر بست و سپر حمزه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:429

سیّد الشهدا بر پس پشت افکند و ذو الفقار شاه ولایت حمایل کرد و بر اسب ذو الجناح سوار شده، آهنگ میدان نمود پرده‌نشینان حجله عصمت، از پی وی روان و دوان شده گفتند: ای وا ویلاه ما را به که می‌گذاری و این غریبان بی‌کس را به کدام کس می‌سپاری؟
امام حسین «علیه السلام» فرمود: بازگردید شما را به خدا سپردم و او وکیل منست در مهمّات شما، و کفی باللّه وکیلا امّا چون امام حسین به میان میدان رسیده نیزه بر زمین استوار کرد و رجزی آغاز فرمود قریب به بیست بیت و از آن جمله پنج بیت به رسم تبرّک آورده می‌شود.
خیرة اللّه من الخلق أبی‌ثمّ امّی فأنا ابن الخیرتین
فضّة قد خلصت من ذهب‌فأنا الفضّة و ابن الذهبین
فاطم الزّهراء أ حیّ و أبی‌وارث الرسل إمام الثقلین
من له جدّ کجدّی فی الوری‌أو کشیخی فأنا ابن العلمین
ذهب من ذهب فی ذهب‌و لجین فی لجین فی لجین ترجمه مضمون این ابیات از کلام عزیزی آورده می‌شود.
جدّ من خیر الوری، فاضل ترین أنبیاست‌آفتاب اوج عزّت، شمع جمع أصفیاست
منقبتهای پدر گر بر شمارم دور نیست‌درّ درج لا فتی و بَدرِ بُرجِ هَل أَتی است
مادرم خیر النّسا فرزند خاصّ مصطفابر کمال او کلام بِضعَةٌ مِنّی گواست
از برادر گر بپرسی هست شاه دین حسن‌آنکه سبط مصطفی، و نور چشم مرتضی است
هست عمّم جعفر طیّار کاندر باغ خلددائما پرواز او تا آشیان کبریاست
حمزه سر خیل شهیدان، باشدم عمّ پدراین چنین اصل و نسب در جمله عالم که راست؟
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:430

ای ستمکاران سنگین دل، که اخلاق شمابیوفائی و نفاق و حیله و جور و جفاست
جمله فرزندان و خویشان و عزیزان مراقتل کردید این چه آئین است و این طغیان چراست؟
وین زمان بهر هلاک من کمر بر بسته‌ایدکشتن من در کدامین، مذهب و ملت رواست؟
تشنه لب رفتند یاران و من از پی می‌روم‌در قیامت حضرت حق، حاکم ما و شما است پس گفت: ای قوم بترسید از خدای اکبر که شب برد و روز آورد، و بمیراند و زنده گرداند و روزی دهد و جان ستاند. اگر بر دین خدای اقرار دارید و به رسولش محمّد مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» که جدّ من است ایمان آورده‌اید بر من ستم مکنید و بیداد و روا مدارید و بر اندیشید از آنکه فردا در عرصات جدّ و پدر و مادر من بر شما خصمی کنند و شما را از حوض کوثر آب ندهند. اینک هفتاد دو تن از اولاد و برادران و برادرزادگان و أقربا و یاران و موالیان من کشته‌اید و حالا قصد کشتن من دارید اگر برای مملکت است سر راه مرا بگذارید، تا بروم بحبش و ترکستان روم و عیال و اطفال مرا که از تشنگی جگر ایشان کبابی است مقداری آب بچشانید تا من فردا بر شما خصمی نکنم و اگر نه چنین کنید، الحکم للّه و رضینا بقضاء اللّه مردمان شام که این سخن شنیدند از معرکه به رمیدند و کوفیان بگریستند و بنالیدند. بختری بن ربیعه و شبث بن ربعی و شمر ذی الجوشن دیدند که کار از دست رفت و نزدیک شد که لشکری با امرای خود به حرب درآیند در برابر حضرت امام حسین آمده گفتند: یا بن أبی تراب! قصّه به خود دراز مکن و این کبر از سر بنه و بیا تا تو را پیش پسر زیاد بریم، تا بر یزید بیعت کنی و از این مهلکه خلاص یابیّ و الّا تو را بر این وجه می‌داریم تا هلاک شوی. امام حسین «علیه السلام» سر مبارک در پیش انداخت و عمر سعد چون گریه لشکر و فغان ایشان دید بترسید و از قلب لشکر بیرون تاخته، بانگ بر پیادگان زد که مگذارید که پسر ابو تراب دیگر سخن گوید و زود تیرباران کنید، به یک بار مقدار پانزده هزار ناکس تیرها بر کمان نهاده از شست رها
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:431

کردند و قضا را یکی بر آن حضرت و مرکب وی نیامد. تیراندازان خطاکار منفعل شده بازگشتند، و امام حسین «علیه السلام» به خیمه بازآمد.
نور الائمه از امام جار اللّه علّامه «زمخشری» نقل می‌کند که در آن وقت که امام حسین «علیه السلام» در کربلا تنها مانده بود.
ورای پرده‌نشینان و کودک بیمارنمانده هیچ کس دیگر از تبار حسین
حسین گریه کنان در وداع فرزندان‌ستاده لشکر بی‌حد، در انتظار حسین امام می‌خواست که حمله کند که ناگه، گردی و غباری پدید آمد، چنانچه هیچ کس را نمی‌دید مقارن این حال شخصی مهیب با شکل عجیب بر مرکبی غریب نشسته، که سر و دستش به سر و تن اسب میمانست و پایش به مثابه شیر بود. پیش امام حسین «علیه السلام» آمده سلام کرد، بدین عبارت که السلام علیک و علی جدّک و علی أبیک و أمّک امام حسین «علیه السلام» جواب سلام او بازداد و گفت: تو چه کسی ای نیک بخت، که در چنین وقتی بر مظلومان بیچاره و غریبان آواره سلام می‌کنی؟ گفت:
یا بن رسول من مهتر پریانم و مولای سیّد آخر الزّمانم و چاکر شاه مردانم. مرا زعفر زاهد می‌گویند، و لشکر من در این بیابان است. پدرت در وقتی که به چاه بئر العلم در آمده، دیوان را به ضرب ذو الفقار مسلمان ساخت. پدر مرا بر ایشان مرتبه امارت داد و بعد از فوت پدر، همه در فرمان منند، دستوری ده تا با لشکر خود بیایم و دمار از این قوم برآرم.
دوستان را شاد گردانم، به توفیق خدای‌وین ستمکاران سرکش را، دراندازم ز پای حضرت امام حسین «علیه السلام» فرمود: که ای زعفر خدایت مزد دهد، شما را نبینند و نکشند و شما ایشان را ببینید و بکشید این ظلم باشد. امّا آنکه ملائکه در حرب بدر و حنین نزدیک جدّم آمده با کفّار حرب کردند آن به حکم خدا بود، تو بازگرد و به منزل و محفل خود معاودت کن.
زعفر گفت: ای سیّد ما خود او را به صورت آدمیان به ایشان نمائیم و حرب کنیم، اگر از قوم ما هم بکشند شهید راه تو باشیم حضرت امام حسین فرمود: جزاک اللّه خیرا یا زعفر، دلم از زندگانی دنیا سیر شده است و در علم المنایا دیده‌ام که من امروز به لقای پرودگار خود خواهم رسید. تو برای خاطر من بازگرد و متعرّض این قوم مشو. زعفر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:432

بازگشت و فی الحال غبار فرو نشست. امّا إمام حسین «علیه السلام» که اهل دید عناد و انکار در جدال و استنکار می‌افزایند و از خصومت و عداوت بازنمی‌آیند دیگر باره روی به میدان نهاده مبارز طلبید تمیم بن قحطبه که یکی از امرای شام بود مرد نامدار و در میان قوم خود عالی مقدار پیش امام حسین بازآمد و گفت: ای پسر ابو تراب تا کی خصومت کنی فرزندانت زهر هلاک نوشیدند اقربا و چاکرانت لباس فنا و فوات پوشیدند و هنوز جنگ می‌کنی؟ و یک تن تنها با بیست هزار کس تیغ می‌زنی امام حسین فرمود: که ای شامی من به جنگ شما آمده‌ام یا شما به جنگ من آمده‌اید. من سر راه بر شما گرفتم یا شما سر راه بر من گرفتید برادران و فرزندان مرا به قتل رسانیدید و اکنون میان من و شما به جز شمشیر چه تواند بود؟ و بسیار مگوی و بیار تا چه داری، این به گفت و از روی فرزانگی نعره‌ای از جگر بر کشید که زهره برخی از لشکریان آب گشت تمیم سراسیمه شده دستش از کار فرو مانده، و امام تیغی بر گردنکش زد که سرش پنجاه قدم دور افتاد. پس بر لشکر حمله کرد و سپاه دشمن از ضرب تیغ و دست ضرب او هراسان شده، به یک بار در رمیدند و یزید ابطحی بانگ بر لشکر زد که ای بی‌حمیّتان، همه درمانده یک تن شده‌اید ببینید که من کار وی چون می‌سازم؟
پس سلاح بر خود راست کرده، پیش امام حسین «علیه السلام» آمد و او به مبارزت در همه شام و عراق مشهور بود و به جرأت و شجاعت در ولایت مصر و روم معروف و مذکور، سپاه عمر سعد چون او را در مقابل امام حسین «علیه السلام» دیدند، از شادی نعره برکشیدند و اطفال و عورات اهل بیت از این حال واقف شده بترسیدند. امّا امام حسین «علیه السلام» بانک بر ابطحی زد که مرا نمی‌شناسی که چنین گستاخانه پیش من می‌آئی ابطحی جواب نداد و تیغ حواله امام حسین «علیه السلام» کرد. امام پیشدستی نموده تیغی بر کمرش زد که چون خیارتر به دونیم شد پس آهنگ آب کرد که بسیار تشنه بود و شمر بانگ بر لشکر زد که زنهار! مگذارید که حسین آب خورد که اگر یک شربت بیاشامد یکی از ما را زنده نگذارد پس لشکر غلبه کردند و میان آن حضرت و آب فرات حایل گشتند. امام حسین «علیه السلام» تیغی کشیده مرکب ذو الجناح برانگیخت و عزیزی در وصف اسب و تیغ امام فرموده است که:
آتشی همرنگ آب و آب رنگی آتشین‌تیغ گوهردار او الحقّ ز نیکو گوهری
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:433

آب و آتش گشته یک جا هم قران و همقرین‌گوهر او تابناک و آتش او آبناک
کرده از خون دلیران در صف میدان جنگ‌نعل خارا کوب اسبش، خاک را با خون عجین
تیزتک، چابک عنان، پولاد سم، خارا شکاف‌خرد سر، کوچک دهان لاغر میان، فربه سرین
شیر صولت، پیل پیکر، کوه کن، دریا گذاررعد هیبت، برق سرعت، باد جنبش، تیزبین
اینت مرکب، اینت راکب، اینت تیغ، و اینت مردای هزاران آفرین بر جانت از جان آفرین امام حسین «علیه السلام» این چنین مرکبی برانگیخت و به چنان تیغی سر یاغیان چون برگ برگ خزان بر زمین می‌ریخت تا سه صف لشکر را بر دریده راه بر خود گشاده، ساخت. به لب آب رسید و همین که اسب را در جوی فرات رانده و کف آب برگرفته خواست که بیاشامد، یکی آواز داد که: ای حسین تو آب می‌خوری و لشکر در خیمه عورات افتاده غارت می‌کنند. امام حسین «علیه السلام» را غیرت آمده آب را به ریخت و چون باد به در خیمه راند. کس را ندید، دانست که این سخن به مکر و غدر گفته بودند اما حکم دوست چنان بود که امام حسین «علیه السلام» آن شب روزه را به شراب بهشت گشاید.
آورده‌اند که: امام حسین «علیه السلام» از لب آب تا به خیمه رسید، چهارصد کس را افکنده بود و چون به خیمه رسید فرود آمد و قدم در سرا پرده نهاد، مخدّرات اهل بیت هم به خدمت او حاضر شدند. فرمود: که ای پردگیان، چادرها را در سر کنید و میانها را استوار بر بندید و مصیبت مرا آماده باشید امّا جامه مدرید و فزع منمائید و یتیمان مرا نیکو دارید. پس امام زین العابدین «علیه السلام» را در برگرفت و روی او را بوسه داده گفت:
بیا جانا وداعم کن، بآبی آتشم بنشان
که تیغ از استخوان بگذشت‌و آب از فرق و کار از جان
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:434

بیا زان پیش کز حلقم بریزد شمر ناکس خون‌شود مرغ دل پاکم، ز تاب کربلا بریان
کنارم گیر کز بویت شود جان حزین خرّم‌سخنگو تا ز گفتارت دل غمگین شود شادان ای پسر! چون به مدینه رسی دوستان را سلام من برسان، و بگو پدرم چنین فرمود: که هرگاه به رنج غربت مبتلا شوید، از غریبی من یاد آرید و چون کشته‌ای بینید، از حلق بنا حق بریده من فراموش مکنید و چون آب خوش خورید از لب تشنه و جگر تفیده من براندیشید.
ای همدمان مشفق و ای دوستان من‌یاد آورید واقعه و داستان من
در جوی دیده چشمه خونین روان کنیداز بهر آب دادن سرو روان من
زد آسمان عمامه خورشید بر زمین‌آن دم که غرقه گشت به خون طیلسان من
پژمرده شد ز غم، گل صد برگ آفتاب‌تا دید غرق خون رخ چون ارغوان من
آب فرات کف به سرو سر به سنگ زدوقتی که تشنه شد لب شکر فشان من
گریید خون به تعزیّت من که می‌رسدصد گونه فیض جان شما را ز جان من شهربانو پیش آمد، که ای سیّد و سرور من! در این ملک غریبم! غمخواری و غمگساری ندارم، خواهران و دختران تو اولاد حضرت رسالتند. کسی را بر ایشان دستی نباشد و طریقه حرمت ایشان نگاهدارند. امّا من دختر یزدجرد شهریارم و غیر از تو کسی ندارم. مبادا که دشمنان بعد از تو قصد من کنند و حرمت حرم محترم تو نگاه ندارند. امام حسین «علیه السلام» فرمود: که ای شهربانو غم مخور، که کسی را بر تو دستی نباشد، و همیشه مکرّم و محترم خواهی بود. و روایتی آن است که امام حسین «علیه السّلام» فرمود، که در آن ساعت که مرا از پشت مرکب در اندازند، مرکب بی‌من نزد شما خواهد آمد تو برنشین و عنان بدو سپار که او تو را از میان قوم بیرون برده، به جائی که خداوند خواهد برساند امّا أصح آن است که شهربانو همراه اهل بیت به شام رفته بود القصّه امام حسین «علیه السلام» یک یک را از اولاد وداع کرده سوار شد و آن وداع آخرین و دیدار بازپسین بود پس دیگر باره سوار شده به زبان حال می‌گفت:
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:435

لا ابالی‌وار دستی بر جهان خواهم فشاندهر چه دامن گیردم دامن از آن خواهم فشاند
دامن آخر زمان دارد غبار حادثه‌آستین بر دامن آخر زمان خواهم فشاند
پای غیرت بر سر کون و مکان خواهم نهاددست همّت بر رخ جان و جهان خواهم فشاند
از سر صدق و صفا چون صبح دم خواهم زدن‌وندر آن و دم در هوای دوست جان خواهم فشاند راوی گوید: که چون امام «علیه السلام» روی به میدان نهاده، مبارز جست عمر سعد گفت: ای قوم بدانید که یک، یک حریف او نیستید و او حالا تشنه است و به هلاکت نزدیک شده، به یک بار بر او حمله کنید. لشکر از جای بجنبیدند و امام حسین را در میان گرفتند و آن سرور چون شیر غرّان با تیغ برّان در میان ایشان افتاده، ارکان زمین را به صدای رعد آسای «أنا ابن رسول اللّه» در تزلزل می‌آورد و شعاع تیغ برق‌نمای صاعقه زد ایش چشم اهل خصم را خیره و رخسار امیدش را تیره می‌کرد و غباری که میان زمین و آسمان برخاسته بود، به باران خون فرو می‌نشاند و نزاع جان ناپاک مخالف را که در بدن تیره واقع شده بود، به حکم شمشیر قاطع، فیصل می‌داد. و زبان حالش به گوش و هوش اهل بیت که نظاره حرب او می‌نمودند مضمون این قضیّه و فحوای این نکته می‌شنود.
الوداع، ای دل که جان خواهم فشانددست همّت بر جهان خواهم فشاند در بعضی روایات هست که بار دیگر امام خود را به لب آب فرات رسانید و کفی آب برداشته خواست بیاشامد، از تشنگی اطفال و عورات براندیشیده آن آب را ریخت.
و نقلی هست که کف آب پیش دهن آورد هنوز به حلقش نارسیده حصین بن نمیر تیری بر دهن مبارک آن حضرت زد، که آن آب نصیب وی نشد امّا دهان آن حضرت زمان پرخون می‌شد و بیرون می‌افکند و دشمنان حمله می‌آوردند و تن نازنین امام را مجروح می‌کردند، از بسیاری زخم، امام دست از حرب بداشت و مرکب نیز از کار مانده همانجا که رسیده بود عنان باز کشید عمر سعد در این حال که امام را ضعیف حال دید آهنگ
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:436

وی کرد امام حسین «علیه السلام» گفت: که تو خود می‌آئی که مرا به قتل رسانی.
عمر سعد شرم داشته عنان اسب باز کشید و از آنجا بازگشت، امّا شمر پیادگان را گفت که گرداگرد او را فروگیرید همین که پیادگان حوالی امام حسین «علیه السلام» را فرو گرفتند شمشیر حواله ایشان کرد همه منهزم شدند شمر خجل شده با طایفه‌ای از آن سنگین دلان قصد کرده پیش امام حسین «علیه السلام» راندند و بعضی از لشکریان خواستند که به خیمه‌ها درآمده غارت کنند امام حسین «علیه السلام» آواز داد که: ای آل ابو سفیان! اگر شما را دین نیست از عار نیز نمی‌اندیشید که تعرّض حرم من می‌کنید؟ شمر گفت: ای حسین مقصود تو چیست؟ فرمود: که اگر غرض شما قتل منست اینک من اینجا ایستاده‌ام و با شما جنگ می‌کنم متمنّای من آن است که کسی قصد حرم نکند مادام که من زنده‌ام. شمر گفت: ای پسر فاطمه این خواهش به اجابت مقرون است و آن جماعت را که توجّه به جانب خیام کرده بودند بازگردانیده گفت از تعرّض أهل خیمه چه حاصل؟
مقصود ما قتل حسین است اگر کاری می‌کنید اینجا سعی نمائید.
آن جماعت دیگر باره آغاز جنگ کردند و امام حسین «علیه السلام» همچنان ایستاده و در ایشان می‌نگریست و می‌گفت: عجب حالتی که چندان‌که نگاه می‌کنم یاری و هواداری نمی‌بینم و هر چند نظر بر می‌گمارم مهربانی و غمگساری نمی‌یابم.
به هر که می‌نگرم رو نمی‌کند سوی من‌میان این همه بیگانه آشنائی نیست
کجا روم چکنم ره چگونه گیرم پیش؟درین میان بیابان که ره به جائی نیست راوی گوید: که از چندین سوار و پیاده که بر حضرت امام حمله کردند چون نزدیک وی رسیدند، یکی از ترس قدم پیش نمی‌توانست نهاد و از هیبت امام حسین چشم نمی‌توانست گشاد، آخر عزم تیر باران کردند، و امام حسین «علیه السلام» از مرکب فرود آمد تا زخمی بدان اسب نرسد، که یادگار جدّ بزرگوار و پدر نامدار وی بود، لشکریان که آن حضرت را پیاده دیدند دلیر شده آهنگ او کردند نامردی تیری بر پیشانی نورانی آن حضرت زد. امام حسین «علیه السلام» تیر را بیرون کشیده از موضع جراحت خون مانند جوی آب، روان شد. آن سرور دست مبارک بر آن زخم می‌نهاد و چون پرخون می‌شد بر سر و روی خود می‌مالید و می‌فرمود: که بدین هیأت با جدّ خود محمّد رسول اللّه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:437

«صلّی اللّه علیه و آله» ملاقات خواهم کرد و حال کشندگان خود به تفصیل بازخواهم‌گفت:
راوی گوید: هفتاد و دو زخم نیزه و تیر و تیغ بر آن حضرت زده بودند و در این حال امام روی به قبله نشسته بود و سر با حضرت کبریا در پیوسته یک، یک و دو دو به قصد قتل او می‌آمدند و چون نظر ایشان بر وی می‌افتاد شرم می‌داشتند و فی الحال بازگشته می‌گفتند؛ ما می‌خواهیم که فردای قیامت این خون در گردن ما نباشد و ما را بدین مؤاخذه ننماید.
سهل کاری نیست خون آل احمد ریختن‌خاک غم بر فرق فرزند محمّد بیختن امّا چون شمر دید که لشکریان در قتل امام حسین «علیه السلام» تعلّل می‌نمایند. بانگ بر ایشان زد که این همه توقّف و تأخیر چیست؟ زرعة بن شریک درآمد و زخمی بر دست آن حضرت زد و ده تن دیگر به قتل آن سرور کمر بستند و نزدیک وی آمدند و هیچ کدام را یاری آن نبود که پیش آید. سنان بن انس نیزه‌ای بر پشت امام زد چنانچه بیفتاد. خولی بن یزید أصبحی از اسب فرود آمد که سر مبارک آن حضرت را از بدن جدا کند، دستش در لرزه آمد و برادرش شبل بن یزید متصدّی آن امر قبیح شد.
امام اسماعیل بخاری آورده که، در وقتی که امام افتاده بود، یکی بیامد که کار وی تمام کند امام حسین «علیه السلام» در او نگریست و گفت: برو که کشنده من تو نه‌ای، و مرا دریغ می‌آید که تو به آتش دوزخ گرفتار شوی. آن مرد گریان شد و گفت:
یا بن رسول اللّه تو بدین حال رسیده‌ای هنوز غم ما می‌خوری که به آتش دوزخ نسوزیم؟
پس آن تیغ که برای کشتن امام حسین کشیده بود در دست بساختی؟ گفت: نی بلکه آمده‌ام که کار تو را بسازم و تیغ حواله عمر سعد کرد. نوکران وی گرد آن مرد درآمدند و زخمها بر وی روان کردند روی به جانب امام حسین «علیه السلام» کرد و گفت:
یا بن رسول اللّه گواه باش که بر سر کوی محبّت تو مرا شهید می‌کنند فردا مرا بازجوئی و با شهیدان لشکر خود به بهشت بری. امام حسین «علیه السلام» از آنجا آواز داد که دل خوش دار که چنین خواهم کرد و فردا با من خواهی بود.
چون بر سر کوی مهر من کشته شدی‌از عهده خونبها برون آیم من و روایتی هست که چون امام حسین علیه السلام بر زمین کربلا افتاد زمین به لرزه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:438

درآمد و غریو از آسمان برآمده، ده کس از آن لشکر پیاده شده و تیغها بر کشیده بیامدند و هر یک از ایشان را مدّعا آن بود که سر امام را پیشتر ببرد و صله و خلعت بستاند. هر کدام که پیش می‌آمدند امام حسین «علیه السلام» چشم باز می‌کرد و در وی می‌نگریست. آن کس شرم داشته بازمی‌گشت دو کس ماندند. سنان بن انس و شمر ذی الجوشن، سنان خواست که پیش رود شمر پیشدستی کرده بیامد و بر سینه آن حضرت نشست. حضرت امام دیده باز کرد و گفت تو چه کسی؟ گفت: منم شمر بن ذی الجوشن امام «علیه السلام» فرمود: که دامن زره از روی خود بردار، همین‌که روی خود را برهنه کرد امام دید که دندانهای او چون دندان خوک از دهانش به درآمده گفت باری این یک نشانه راست است. آنگه فرمود؛ که سینه برهنه کن. شمر جامه از سینه خود دور کرد، دید که بر سینه داغ برص دارد. گفت: صدق جدّی رسول اللّه «صلّی اللّه علیه و آله» امشب رسول خدای را «صلوات اللّه و سلامه علیه» در خواب دیدم. که گفت فردا نماز پیشین نزد من خواهی آمد و کشنده تو بدین شکل خواهد بود. آن نشانها که به من نمودند همه به تو موجود است. کار را باش ای شمر می‌دانی که امروز چه روز است؟ گفت:
می‌دانم روز جمعه است و روز عاشورا، گفت می‌شناسی که این ساعت چه ساعت است؟
گفت آری وقت خطبه خواندن و نماز جمعه گزاردن است. گفت: در این ساعت خطیبان امّت جدّم بر بالای منبرها خطبه می‌خوانند و نعت جدّ بزرگوارم می‌گویند و تو با من این می‌کنی ای شمر؟! حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» روی بر سینه من نهاده و تو بر آنجا نشسته‌ای؟ و بوسه بر حلق من می‌داده و تو تیغ بر آن می‌نهی؟ و من می‌نگرم روح زکریّای پیغمبر «علیه السلام» را بر دست راست خود و روح یحیی معصوم را بر دست چپ خویش مشاهده می‌کنم. ای شمر از سینه من برخیز که وقت نماز است تا من رو به قبله آرم. نشسته نماز در پیوندم، و چون مرا از پدر میراث است که در نماز زخم خوریم آن زمان که در نماز باشم هر چه خواهی بکن. شمر از سینه آن سیّد برخاست و آن جناب آن مقدار که طاقت داشت روی به قبله آورده و چون به نماز مشغول شد و به سجده رفت شمر صبر نکرد که آن امام مظلوم نماز را تمام کند، و هم در سجده آن حضرت را شربت شهادت چشانید. «إنا للّه و انا الیه راجعون»
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:439

و در این حال غلغله در صوامع ملکوت افتاد، و لوله از اهل حظایر جبروت برآمد.
آفتاب عالم افروز از تاب بازایستاد و ماه جهان‌آرای، در چاه محاق افتاد زهره برای دل زهرا دست از طرب بازداشت، کیوان بر بالای هفت ایوان اتّفاق مصیبت‌زدگان را لوای تعزیت برافراشت. فرشتگان در جوف هوا ناله برداشتند، جنّیان از نواحی کربلا به گریه درآمدند، آسمان دامن از خون پر گردانید، زمین از غضب الهی بر خویش بلرزید و مرغان هوا از آشیانها متفرّق شده نعره غراب البین برکشیدند. ماهیان دریا از آب بیرون آمده بر خاک‌خواری می‌طپیدند، دریاها موج حسرت به اوج فلک رسانیدند کوهها به صدای دردآمیز و نوای محنت‌انگیز بنالیدند. آواز گریه از جوانب و اطراف برخاست کس نمی‌دانست که آن فغان کیست؟ و آن تعزیت چیست؟
اندرین غم نه همین ارض و سما بگریستندکه اهل عالم از ثریّا تا ثریّا بگریستند
آفتاب و ماه و عرش و کرسی و لوح و قلم‌در غم شاه شهید کربلا بگریستند
در هوای آن لب محروم از آب فرات‌ماهیان در آب، و مرغان در هوا بگریستند
اولیاء گشتند بهر مرتضی زاری کنان‌انبیاء بر اتّفاق مصطفی بگریستند
در قصور جنّت الفردوس حوران سر به سراز برای خاطر خیر النّساء بگریستند دل پیروان احمد مختار الیه «صلوات الملک الجبّار» از وقوع این حادثه هایله در مقام تحیّر دایره وار سرگردانست. و جان هواداران اهل بیت از اظهار حدوث این واقعه نازله، در محبس تفکّر چون نقطه مرکز پایبند احزان. هرگاه که شعله این حکایت در کانون سینه بر می‌افروزد دل محرومان را کباب می‌سازد و جگر پرخون می‌سوزد.
بر فلک دوش از فغان من دل اختر بسوخت‌شعله آهم چو پروانه ملک را پر به سوخت
زاهد از سوز غمش، لب خشک و صوفی دیده ترآه از این آتش که چون زد شعله خشک و تر بسوخت احمد بن اعثم کوفی در تاریخ خود نقل می‌کند: «که مقارن قتل امام حسین «علیه السلام» غباری سرخ پدید آمده جهان تاریک شد، چنانچه مردم یکدیگر را
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:440

نمی‌دیدند و گمان بردند که مقدّمه عذاب خداوند است. امّا بعد از ساعتی غبار مرتفع گشته عالم منجلی شد، و اسب امام حسین «علیه السلام» بعد از قتل آن سرور رمیده به هر جانبی دویدن گرفت و بعد از لحظه‌ای بازآمده، موی پیشانی خود را به خون آن جناب آلوده ساخته و آب از دیده‌ها، روان کرده روی به خیمه امام حسین «علیه السلام» نهاد.
امّا چون اهالی حرم امام، اسب را دیدند که با روی خون‌آلوده می‌آید و سوار پیدا نیست. فریاد از نهاد ایشان برآمده و مرکب را مخاطب ساخته می‌گفتند: ای ذو الجناح امام را چه کردی و چنانچه بردی چرا نیاوردی؟ آخر دلت اجازه می‌داد که او در میان دشمنان بگذاشتی و بی‌او، راه به سوی لشکر او برداشتی؟.
چه کردی خداوند اسلام راچه کردی شهنشاه ایّام را
چه خاکست ای اسب بر روی تو؟ز خون سرخست این موی تو؟ ایشان نوحه‌ها می‌کردند و ذو الجناح سر در پیش افکنده، قطره‌های آب از چشم می‌بارید و روی خود را بر پای امام زین العابدین «علیه السلام» می‌مالید.
ابو المؤید خوارزمی آورده: که آن اسب چندان سر بر زمین زد که نفسش انقطاع یافت. و ابو المفاخر گفته، که به جانب بادیه رفت و دیگر کسی از او نشان نداد و امّا بعد از قتل آن حضرت، شمر مردود «لعنة اللّه علیه» با جمعی مطرود، روی به خیمه‌ها نهاده هر متاعی که دیدند به غارت و تاراج برده گرد عورات نگردیدند. و شمر چون به خیمه امام زین العابدین درآمد و آن حضرت به واسطه ضعف بیماری تکیه داشت. تیغ بر کشیده خواست که آن جناب را به قتل رساند حمید بن مسلم گفت: سبحان اللّه! از سر کشتن این بیمار درگذر. و بعضی گفته‌اند: که عمر سعد دو دست شمر را گرفته گفت: از خدای نمی‌ترسی؟ و شرم نمی‌داری، که بر قتل این جوان بی‌گناه که در دام مرض اسیر است و از قتل پدر و برادران و عمّان و خویشان با ناله و نفیر. اقدام می‌نمائی؟ شمر، به سبب مبالغه پسر سعد از آن فعل شنیع ممتنع شده با سرهای شهدا و جماعت نساء عزیمت کوفه نمودند. و باقی این سخن در باب دهم بین الإجمال و التّفصیل، گفته آید در دو فصل و اللّه اعلم و أحکم بالفرع و الأصل.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:441
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

باب دهم: «در وقایعی که اهل بیت (علیهم السلام) را بعد از واقع

پستتوسط pejuhesh232 » دوشنبه اکتبر 16, 2017 10:02 pm

باب دهم: «در وقایعی که اهل بیت (علیهم السلام) را بعد از واقعه کربلا پیش آمده است.»

فصل اول «در وقایعی که بعد از حرب کربلا مر أهل بیت را واقع شده است.»

بباید دانست، که در هیچ وقتی از اوقات روزگار دل آشوبتر از قضیّه شهدای أهل بیت نبوده و به هیچ زمانی از، ازمنه و قرون و اعصار پرسوزتر از واقعه کربلا صورتی روی ننموده، و به واسطه غرابت این حال است که از روز شهادت امام حسین (علیه السلام) تا تاریخ تألیف این کتاب که قریب هشتصد و چهل و هفت سال است، هرگاه که ماه محرّم نو شود. رقم تجدید این ماتم بر صفحات قلوب أهل اسلام، و هواداران سیّد أنام علیه الصلاة و السلام» کشیده می‌گردد و از زبان هاتف غیبی، ندای عالم لاریبی، به گوش هوش مصیبت‌داران أهل بیت و ماتم‌زدگان ایشان می‌رسد.
کان عزیزان در غم سبط نبی افغان کنیدسینه را از سوز شاه کربلا بریان کنید
از پی بی‌آن تشنه لب بر خاک ریزید آب چشم‌در میان گریه یاد آن لب خندان کنید
چون ز خاک و خون او، یاد آوردید ای دوستان‌می‌سزد گر چون سحاب، از دیده خونباران کنید
نخل قدّش را ز جوی دیده‌ها آبی دهیداندر آن ساعت که گشت، گلشن و بستان کنید
در چمن چون روی گل بینید از شوق رخش‌با دل پردرد همچون بلبلان افغان کنید
گر رسد از سنبل سیراب بوئی بر مشام‌یاد آن جعد خوش و آن موی مشک، افشان کنید
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:442

بزرگی فرمود که: ماه محرّم ماهی محترم بود و امام حسین بن علی شاهی محتشم.
آن معاندان جاهل، و متکبّران سنگین دل، نه حرمت ماه به جای آوردند، و نه حشمت شاه نگاهداشتند. ماه محرّم یکی از ماههای حرام و روز عاشورا روزی با احترام و یوم الجمعه سیّد أیّام و وقت نماز آدین، محلّ اجابت دعا و روا شدن مرام و مدّعا. در چنین ماهی قصد چنان شاهی کردند و در عاشورا، شور از أهل بیت برآوردند و در چنان روزی رخسار دل فروزی به خون رنگین ساختند و در چنان ساعتی به بنای صاحب دولتی از پای درآوردند. عجب روزی که ارواح أنبیاء و مرسلین و زمره ملائکه مقرّبین بر موافقت سیّد أوّلین و آخرین از آن واقعه گریان بودند، و حوران بهشت و عینان پاکیزه سرشت در مصیبت و غم و تعزیت و الم با بتول عذرا اتّفاق نمودند. در آن روز علم عشرت نگونسار بود و خیل و حشم شدّت و محنت بیشمار، زمین می‌نالید که امروز روز عاشورا است، زمان فریاد می‌کرد که روز فتنه و شور است.
بیا بگری، که عاشورا است امروزجهان تاریک و بی‌نور است امروز
حسینی کو نبی را نور دیده است‌به دست خصم مقهور است امروز
بریده حلق و تشنه لب جگرخون‌سر از تن، تن ز سر دور است امروز
رخ چون آفتابش ای دریغا!به میغ تیغ مستور است امروز و در آن روز شمر لعین، خنجر کین بر حلق نازنین آن بزرگ دین نهاده است. در آن روز گیسوی معطّرش که پیغمبر «صلّی اللّه علیه الی یوم المحشر» بدست گرفتی، در خاک و خون افتاده، در آن روز سگان محلّه ضلالت و خوکان بادیه جهالت، سیراب بودند و شیر بچگان بیشه امامت و کرامت از تاب تشنگی اضطراب می‌نمودند و در آن روز سر مبارک آن شاه برداشته تنش بر خاک انداختند.
روز عاشورا است بردارید از سر تاج کبروندر این ماتم پلاس عجز در گردن کنید
چاک سازید از غم شاه شهیدان جیب جان‌قطره‌های خون ز جوی دیده در دامن کنید هواداران أهل بیت، در این روز از شادی و عشرت کرانه نمائید او درهای اندوه و محنت بر روی دل سوخته، بگشائید، زمانی اشک ماتم از دیده ببارید و ساعتی آه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:443

سوزناک از سینه برآرید. در عیون الرضا مذکور است که، روز عاشورا بگریید و این روز را روز محنت و مصیبت خود دانید و ترک مهمّات دنیا کرده به مراسم مصیبت قیام نمائید، که هر که روز عاشورا کارهای دنیا بر طرف نهد، حق سبحانه و تعالی حاجتهای دنیا و آخرت او برآورد و هر که این روز را روز ألم و غم خود شمارد، خداوند تعالی روز قیامت را روز فرح و سرور او گرداند. و دیده وی در روضه جنان به جمال أهل بیت روشن گردد.
و هم در عیون الرضا در حدیث ریّان بن شبیب آمده «1» که، یا بن شبیب اگر می‌خواهی که در جنّت اعلی بر درجات، و علی با ما باشی، پس بر اندوه ما اندوهناک باش و به غم ما غمگین شو، و بر تو باد دوستی ما که هر که کسی را دوست می‌دارد، او را با آن کس حشر خواهند کرد.
ای پسر شبیب! اگر بگریی بر حسین «علیه السلام» به حیثیّتی که قطره‌های اشک بر رخسار تو روان گردد، حق تعالی بیامرزد گناهان تو را از صغیره و کبیره و اندک و بسیار.
یا بن شبیب اگر خواهی که به خدای رسی و تو را هیچ گناه نباشد، زیارت کن مر حسین «علیه السلام» را و اگر خواهی در غرفه‌های بهشت ساکن گردی، نفرین کن بر قاتلان حسین. و اگر شاد می‌گرداند تو را آنکه بیابی ثواب کسانی که در ملازمت امام حسین «علیه السلام» شهید شده‌اند. هرگاه که از واقعه کربلا یاد کنی، بر خاطر بگذران که کاشکی من در آن معرکه حاضر بودمی، تا بر آن شاه مظلومان جان نثار کردمی.
جان فدا کردمی به حق خدابودی گر به روزگار حسین آورده‌اند، که عمرو بن لیث که پادشاه خراسان بود و بعضی گویند که برادرش یعقوب بن لیث قاعده‌ای وضع کرده بود که هر امیری از امرای وی که هزار سوار مکمّل برو عرض کردی، گرز زرّین به وی دادی، روزی مجموع لشکر او عرض کردند صد و بیست امیر با گرز زرّین در دفتر نوشته شد. و هر یک هزار سوار مکمّل داشتند، چون این
______________________________
(1)- حدیث ریان بن شبیب از مشهورات می‌باشد که نوع ارباب مقاتل تمام یا بخشی از آن را بازگو نموده‌اند جهت کسب اطّلاع بیشتر رجوع شود. بحر الانوار ج 44 ص 285 امالی صدوق جلد 72 رقم 5- عیون اخبار الرضاء ج 1 ص 299.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:444

صورت به عرض پادشاه رسید عمرو لیث گریان گشته، خود را از اسب در انداخت و روی بر خاک نهاده، به سر وقت به ناله و زاری پرداخت. بعد از زمانی که به حال خود آمد. ندیمی که با وی بسیار گستاخ بود پرسید که ای ملک!
این نه وقت گریه و فریاد تست‌وقت شادی و مبارکباد تست ملکی داری وسیع و امراء و وزرای مطیع، کارها ساخته و دل از دغدغه‌ها پرداخته، صد و بیست هزار سوار آراسته، نهال اختیار در بوستان اقتدار پیراسته، سبب گریه چه بود؟
عمرو گفت: که چون آراستگی لشکر خود را دیدم و مردی و مردانگی ایشان را مشاهده کردم. واقعه کربلا در پیش نظرم آمد و آرزو بردم که چرا آن روز با این لشکر فیروز در آن صحرای خونخوار نبودم در وقتی که امام حسین «علیه السلام» در میان لشکر دشمن درمانده بود، من با این جماعت حاضر شدمی و دمار از دشمنان اهل بیت بر آوردمی. یا جان فدا کردمی، یا راه فتح و ظفر را به پایان بردمی
القصّه، بعد از وفات او را در خواب دیدند تاجی مکلّل، بر سر و دواج مرضّع آراسته به جواهر، بر میان بسته بر مرکبی از مراکب بهشت نشسته، غلمان نازک بدن پیشاپیش او روان، و ولدان سیمتن، بر چپ و راست وی دوان، گفتند: ای امیر حال، تو بعد از وفات چگونه گذشت؟ گفت: خدای مرا بیامرزید و خصمان را از من خشنود گردانید، به سبب نیّتی که در روز عرض لشکر کردم و معاونت شهدای کربلا به خاطر آوردم و آنچه درباره مظلومان بر دل من گذشت.
و این نکته معلوم می‌شود که به مجرد نیّتی که به جهت نصرت امام حسین «علیه السلام» در دل کسی می‌گذرد، موجب نجات است پس بی‌شبهه جزای آن شهیدان که در ملازمت آن حضرت شربت شهادت چشیدند، رفعت غرفات و علوّ درجات خواهد بود.
شهیدان را به چشم کم مبین کایشان بهر زخمی‌که اینجا یافتند آنجا ز رحمت مرهمی دارند
اگر رفتند با درد و ألم زین عالم ناخوش‌به دار الخلد بی‌درد و الم خوش عالمی دارند و هم در عیون الرّضا فرمود: که هر که مصیبت ما را یعنی قضیّه کربلا را یاد کند، پس
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:445

بگرید یا کسی را بگریاند چشم او در آن روزی که همه چشمها گریان باشد نگرید. و هر که مجلسی سازد که ذکر ما را زنده گرداند، دل او نمیرد به وقتی که همه دلها از هول بمیرد. پس ای عزیز! جهد کن تا در این ایّام مشقّت انجام، قطره‌ای آب، از دیده بباری و آن قطره را ضایع و بی‌حاصل مپنداری که هدیّه تو در «یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ» «1» آب دیده و سوز سینه خواهد بود.
اشکی بده آلوده و گنجی بردارآهی بزن آهسته و ملکی بستان نور الائمه خوارزمی (رحمه اللّه) آورده، که ای مشتاقان اهل بیت! بگریید و ای محبّان خاندان، ناله و زاری کنید که روح مقدّس امام حسین «علیه السلام» از هودج قدس به اشک شما می‌نگرد. به ماتم‌داران خود از روی شفقت نظر می‌کند روزی که امام حسین «علیه السلام» کمر شفاعت بر بندد هر که امروز برای او گریسته، آن روز لب امیدش از شادی یافتن مراد به خندد.
آخر هر گریه ما خنده‌ایست‌مرد آخر بین، مبارک بنده‌ایست امام اسماعیل بخاری «رحمة اللّه علیه» در تفسیر کبیر آورده، که امام زاهد «قدّس سرّه» در مجلس عاشورا می‌گفت: ای مسلمانان این مصیبت را سهل مصیبتی مشمارید و این تعزیت را آسان تعزیتی مپندارید.
زین ماتم ار سپهر به قانون گریستی‌از چشم اختران همه شب خون گریستی
چون ابر کاشکی همه تن چشم بودمی‌تا من درین غم، از همه افزون گریستی قبل ازین گفته شد که در روز قتل امام حسین «علیه السلام» هر سنگی و کلوخی که در حوالی بیت المقدس برداشتند، در زیر آن خون تازه یافتند.
در شواهد النبوّه آورده که زمخشری در کتاب ربیع الابرار روایت کرده است از هند خواهرزاده امّ معبد فرمود: رسول «صلی اللّه علیه و آله» در خیمه من خواب کرد و چون بیدار شد آب طلبید، و هر دو دست مبارک خود را به شست و مضمضه کرد و آب مضمضه را در خار بنی که بر یک طرف خیمه بود، ریخت، چون بامداد کردیم، دیدیم
______________________________
(1)- سوره شعراء آیه 88.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:446

که از آن موضع، درختی بزرگ رسته است و میوه‌ها بار آورده بس بزرگ: «بوی آن چون بوی عنبر، طعم او چون طعم شیر»
اگر گرسنه بخوری سیر شدی، و اگر تشنه تناول کردی سیرآب گشتی و اگر بیمار خوردی به صحّت پیوستی و هر شتر و گاو و گوسفند که برگ آن، بخوردی، شیر وی بسیار شدی، و ما آن را شجره مبارکه نام نهاده بودیم. از همه بادیه‌ها برای شفای بیماران به سوی ما می‌آوردند و از میوه آن فرا می‌گرفتند. یک روز بامداد درآمدیم. میوه‌های آن ریخته و برگهای آن زرد شده بود. فزع بسیار کردیم. ناگاه خبر وفات حضرت رسالت «صلّی اللّه علیه و آله» رسید و بعد از آن میوه می‌داد امّا اندک. و چون ازین واقعه سی سال گذشت. روزی بامداد آمدیم دیدیم که از بیخ تا شاخ وی همه خار بار آورده است و میوه‌های آن فرو ریخته ناگاه خبر قتل حضرت امیر المؤمنین «علی علیه السلام» رسید. بعد از آن درخت دیگر میوه نداد. امّا از برگ وی نفع می‌گرفتیم و بیماران از آن شفا می‌یافتند. تا یک بار از ساق آن خون خالص روان شده بود و برگهای وی پژمرده گشته، گفتیم آه! این نوبت حادثه عظیم واقع شده است. چون شب درآمد آواز نوحه و زاری از زیر درخت می‌شنیدیم و کسی را نمی‌دیدیم، در میان آنکه ما ملول و مغموم و محزون بودیم، ناگاه خبر مقتل امام حسین «علیه السلام» به ما رسید، بسیار به گریستیم و جزع کردیم و به مراسم مصیبت قیام نمودیم.
این زمان محنت است ای دل دمی خرّم مباش‌خون‌گری در ماتم آخر، از درختی کم مباش امّا راویان این خبر جانسوز، و ناقلان این اثر غم اندوز، چنین آورده‌اند که: چون صورت واقعه شاه شهیدان روی نمود و زمانه بی‌وفا درهای کرب و بلا بر روی تشنگان کربلا، یعنی مخدّرات آل عبا، بدست جور و جفا بگشود. لشکر حوادث از کمینگاه غدر و حیله بیرون آمده کمان عناد به زره کردند. تیرهای جگر شکار و تیغهای زهر آب دار، بر آن نهاده روی به سر خیل ابرار و نقاوه اهل بیت سیّد اخیار آوردند.
دریای فتنه موج زد و دشمنان چو سیل‌خود را بر آن امام وفادار ریختند
پرهای بلبلان سخن گوی سوختندخونهای طوطیان شکر خوار ریختند
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:447

هر میوه‌ای که بود ز بستان مرتضی‌همچون شکوفه بر سر هر خار ریختند
آن سرو بوستان ولایت ز پا فتادحوران، سرشک بر گل رخسار ریختند
مرغان کربلا ز پی ماتم حسین (ع)خون بر لب فرات ز منقار ریختند روی عالم به غبار اندوه تیره، و چشم فلک از دود آه غمزدگان ز منقار خیره گشت.
نور الأئمّه آورده که: «در آن ساعت عرش عظیم به لرزید و کرسی وسیع از جای به جنبید، آسمان خون شفق در دامن ریخت. زمین غبار حیرت بر فرق روزگار بیخت.
دریاها در جوش و ماهیان در خروش آمدند و مرغان فریاد برگرفتند، فی الحال کبوتری سفید از هوا درآمد و در خون امام حسین «علیه السلام» غلطیده پروبال خود را سرخ ساخت. و پرواز در گرفت، پران پران به مدینه گرداگرد روضه رسول «صلّی اللّه علیه و آله» می‌پرید و قطره، قطره از پروبال وی خون می‌چکید، و اهل مدینه در آن صورت حیران بودند و در حل آن عقده. تأمّلات می‌نمودند. تا بعد از چند روز خبر واقعه امام حسین «علیه السلام» رسید. دانستند که آن مرغ نامه حال شهید کربلا بر پروبال شکسته خود بسته، جهت اعلام به سر روضه سیّد أنام آمده بود.
به نامه‌ای که برد مرغ اگر نویسم حال‌ز سوز واقعه من به سوزدش پروبال قضیّه خون آلودگی مرغان در کربلا بسیار است و از جمله آن در کنز الغرائب آورده که، یهودی دختری داشت جمیله نام، ناگاه مرضی بر وی طاری شده، هر دو چشمش نابینا گشت و امراض و علل دیگر نیز وی را گرفت، چنانچه دست و پایش از کار برفت، پدرش را در خارج شهر بوستانی بود. وی را جهت تبدیل مکان و تغییر آب و هوا بدان موضع برد که شاید هوای آنجا بعضی از بیماریهای او را زایل گرداند. دختر در آن بوستان ساکن شد و پدرش دائم پیش وی می‌بود و او را به انواع سخنان تسلّی می‌فرمود:
روزی پدر به ضرورت متوجّه شهر شد و دختر را تنها در باغ گذاشت و قضا را مهمّ پدر فیصلی نیافته، یهودی آن شب در شهر بماند و دختر در زیر درختی تنها شب گذرانید و علی الصباح از درخت دیگر آواز مرغی شنید که زار زار می‌نالید و دختر نیز از بیماری خود نالان بود، چون ناله مرغ استماع نمود به جانب او میل کرده دردی عجیب در دل او
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:448

پدید آمد، خود را بهنجار آواز به پای آن درخت رسانید و با آنکه چشم نداشت، سر بالا کرده توجّه به درخت نمود قضا را قطره‌ای خون گرم در چشم وی چکید و آن چشم روشن گردید. دختر در نگریست مرغی دید که قطرات خون از بال او می‌چکید، ناگاه قطره‌ای بر دست او چکید گیرا شد. دست فرا پیش داشت تا قطره دیگر بر دستش چکید در چشم دیگر مالید، آن نیز روشنائی یافت. قطره دیگر فرا گرفت و در دست دیگر مالید متحرّک شد. قطره‌ای در پای مالید روان شد دختر تندرست و روشن چشم برخاست گرد باغ می‌گشت و به هر طرف طواف می‌نمود. پدرش بازآمد، زنی دید که گرد باغ می‌گردد، به خیالش نرسید که آن زن، دختر او تواند بود. پرسید که ای زن تو کیستی؟ من در این پای درخت دختری داشتم نابینا و شل و اعرج، او کجا رفت؟
دختر نزد پدر آمده گفت: یا أبتاه أنا ابنتک ای پدر منم آن دختر تو که معلول و مبتلا بود، پدر از شادی بیهوش شد و بعد از زمانی که با خود آمد کیفیّت آن قضیّه درخواست نمود دختر تمام حکایت بازگفت، و پدر را به زیر آن درخت که مرغ بر آنجا بود برد، یهودی نگاه کرد مرغی دید با پروبال خون‌آلوده، گفت: ایّها الطیّر المبارک ما حالک؟ ای مرغ همایون بال فرخنده فال، خجسته مآل این خون بر بال تو چراست؟ و اثر صحبت در آن از کجاست؟ مرغ به الهام الهی جهت آن که سبب هدایت یهودی گردد گویا شد، و به زبان فصیح گفت: ما جمعی طیور دیروز برخاستیم تا به طلب آب و دانه رویم هر مرغی به گوشه‌ای بیرون رفتند، نیم‌روز بود که از غایت حرارت هوا اکثر ایشان بر درختی که در فلان بادیه بود جمع شده، هر یک از آنچه خورده بودند خبر می‌دادند، ناگاه ندائی رسید به ما که ای مرغان امام حسین «علیه السلام» از تاب آفتاب کربلا بریان شده و شما پناه به سایه آورده‌اید؟ أهل آسمان و زمین به ماتم و مصیبت مشغولند و شما در غم آب و دانه مانده‌اید؟ ما به الهام الهی به جانب کربلا روان شدیم و چون رسیدیم امام را شهید کرده بودند، و هنوز خون از بدن شریف وی می‌رفت. ما جمله بر او بگریستیم و خود را بر او افکندیم و پروبال خود را در وی مالیدیم، این، آن خون است که از بال من می‌چکد، و هر جا که قطره‌ای از آن برسد خیر و برکت پدید آید. یهودی که این سخن بشنید گفت: اگر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:449

جدّ امام حسین «علیه السلام» بر حق نبودی این برکت در فرزندان او یافت نشدی و فرزند من از میمنت قطرات خون حسین «علیه السلام» صحّت نیافتی پس با تمام أهل بیت و متعلّقان و خویشان خود به دایره اسلام درآمد، و چون سبب اسلام از وی می‌پرسیدند، این حکایت غریب را به شرح و بسط بازمی‌گفت «وز قدرت خدای چنینها عجیب نیست».
راوی گوید: که بعد از شهادت امام «علیه السلام» شمر ذی الجوشن ملعون دست به غارت امتعه اصحاب امام حسین برگشود و خواست که امام زین العابدین را به قتل رساند، حمید بن مسلم نگذاشت و امام زین العابدین گفت: «جزیّت یا حمید خیرا» و شمر نعره می‌زد که «اقتلوه علی فراشه» یعنی بکشید این پسر را بر همین فراش که تکیه دارد.
القصّه عمر سعد گفت که: منادی کردند که به خیمه زنان در نیایند و متعرّض این صبی نشوند و دست از غارت بدارند و آنچه برده‌اند بازدهند این سخن را کسی اطاعت نکرد و هیچ چیز بازندادند، امّا دیگر غارت نکردند.
در تاریخ ابو حنیفه دینوری مذکور است: که عمر سعد سر امام حسین «علیه السلام» را به خولی بن یزید اصبحی داده، نزد پسر زیاد فرستاد و خود دو روز دیگر در کربلا قرار گرفته، کشتگان لشکر خود را جمع کرد و بر ایشان نماز گزارده بفرمود تا دفن کردند و بدن مقدّس امام و سایر شهدا را همچنان در میان خاک و خون به گذاشتند و صباح روز سوّم خواتین اهل محلّ گذر ایشان بر معرکه محاربه افتاد. تنها آن شهیدان دیدند غرق خاک و خون و سر ایشان پیدا نیست، آورده‌اند که، چون زینب تن برادر خود امام حسین «علیه السلام» را دید فریاد برکشید که وا جدّاه! وا محمّداه! یا رسول اللّه! این حسین تست که بوسه بر روی او می‌دادی، و روی مبارک بر سینه او می‌نهادی. این اهل بیت تواند بدین خواری و زاری در کربت گرفتار شده، این تن جگرگوشه تست که بر توده غبار افتاده.
به جای غالیه بر روی خاک و خون‌آلودکمند غالیه آسای مشکسای حسین
سپهر شیشه شامی، پراشک یاقوتی‌که آب می‌طلبد لعل جانفزای حسین
نشسته بر سر خاکستر آفتاب منیرکبودپوش شده، از پی عزای حسین القصّه، از گفتار زینب دوست و دشمن می‌گریستند و عمر سعد رءوس شهدا را بر قبائل
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:450

مقسوم ساخته، بیست و دو سر به هوازن داد و چهارده سر به بنی تمیم و سردار ایشان حصین بن نمیر بود و سیزده سر به قبیله کنده داد و امارت ایشان به قیس بن اشعث تعلّق داشت و شش سر به بنی اسد، مهتر ایشان هلال ابن اعور بود و پنج سر به قبیله أزد، سپرد و دوازده سر دیگر به عهده بنی ثقیف کرد و به جانب کوفه روان شوند، و سر امام حسین (ع) را پیشتر به دست خولی فرستاده بود.
راوی گوید که: «خولی سر امام حسین را برداشته روی به کوفه نهاد او را در یک فرسخی کوفه منزلی بود در آن منزل فرود آمد و زن او از انصار بود و اهل بیت را به جان و دل دوستدار خولی از وی بترسید و سر امام حسین «علیه السلام» را در آن خانه در تنوری پنهان کرد و بیامد به جای خود بنشست، زنش پیش آمد که درین چند روز کجا بودی؟ گفت: شخصی با یزید یاغی شده بود به حرب وی رفته بودیم. زن دیگر هیچ نگفت و طعام بیاورد تا خولی بخورد و بخفت و زن را عادت بود که به نماز شب برخاستی و تهجد گزاردی، آن شب برخاست و بدان خانه که آن تنور در آنجا واقع بود درآمد. خانه را بمثابه‌ای روشن دید. که گوئیا صد هزار شمع و چراغ برافروخته‌اند.
چون نیک در نگریست، دید که روشنائی از آن تنور بیرون می‌آید، از روی تعجب گفت: سبحان اللّه! من خود در این تنور آتش نکرده و دیگری را نیز نفرموده‌ام این روشنائی از کجاست؟ در آن حیرت دید که آن نور به سوی آسمان می‌رود، تعجّب او زیاده گشت. ناگاه چهار زن دید که از آسمان فرود آمده به سر تنور شدند. یکی از آن چهار زن به سر تنور فرا رفت و آن سر را بیرون آورده می‌بوسید و بر سینه خود می‌نهاد و می‌نالید و می‌گفت: ای شهید مادر! و ای مظلوم مادر! حقّ سبحانه و تعالی روز قیامت، داد من از کشندگان تو بستاند و تا داد من ندهد، دست از قائمه عرش بازنگیرم. و آن زنان دیگر به موافقت او بسیار بگریستند و آخر سر را، در آن تنور نهاده غایب شدند. زن انصاریّه برخاست و به سر تنور آمده سر را بیرون آورد و نیک در او نگریست. چون حضرت امام حسین «علیه السلام» را بسیار دیده بود، به شناخت نعره‌ای زده بیهوش شد در آن بیهوشی چنان دید که هاتفی آواز داد، که برخیز که تو را به گناه این مرد که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:451

شوهر توست مؤاخذه نخواهند کرد. زن از هاتف پرسید که این چار زن که بر سر تنور آمده گریه و زاری کردند کیان بودند؟ ندا رسید که آن زن که سر را بر روی سینه می‌مالید و بیشتر از همه می‌گریست و می‌نالید. فاطمه زهرا «علیها السلام» بود و آن دیگر مادرش خدیجه کبری و سوم مریم مادر عیسی «علیه السلام» و چهارم آسیه زن فرعون دغا، پس آن زن با خود آمد کسی را ندید، آن سر را برگرفت و ببوسید و به مشک و گلاب از خون پاک بشست و غالیه و کافور بیاورد و بر روی آن مالید و گیسوی مبارک امام را شانه کرد و در موضع پاک نهاد و بیامد، خولی را بیدار ساخته. گفت: ای ملعون! دون و ای مطعون زبون. این سر کیست که آورده‌ای و در این تنور نهاده‌ای؟ آخر این سر فرزند رسول خداست. برخیز که از زمین تا آسمان فغان برخاست و فوج فوج ملائکه می‌آیند و زیارت این سر به جای آورده، گریه و زاری می‌کنند، و بر تو لعنت کرده، توجّه به فلک می‌نمایند. و من بیزارم از تو در این جهان و در آن جهان پس چادر بر سر افکند و قدم از خانه بیرون نهاد، خولی گفت: ای زن کجا می‌روی؟ و فرزندان را چرا یتیم می‌کنی؟
گفت: ای لعین تو فرزندان مصطفی را یتیم کردی و باک نداشتی، گو فرزندان تو هم یتیم شوند پس آن زن برفت و دیگر هیچ کس از او نشان نداد، اما چون بامداد شد خولی سر امام حسین «علیه السلام» را بر طبقی نهاده پیش پسر زیاد آورد و آن بی‌حیا قضیبی بر دست داشت و بر لب و دندان امام می‌زد، زید بن ارقم «رضی اللّه عنه» از صحابه کبار در آن مجلس حاضر بود خروش برآورد، که یا بن مرجانه! این چوب را بر ثنایای امام حسین «علیه السلام» مزن و ترک این بی‌ادبی کن. که به خدای کعبه که در شمار نمی‌توانم آورد که چند بار دیده‌ام که رسول خدا «صلّی اللّه علیه و آله» بوسه بر لب و دندان او می‌داد. آنگاه به آواز بلند بگریست و حضّار مجلس نیز به گریه درآمدند، ابن زیاد لعنة اللّه در خشم شد و گفت: ای زید، اگر نه آن است که تو را کبر سن دریافته و خرف شده‌ای و الّا گردنت را بزدمی. زید از آن مجلس برخاست و گفت: ای معشر عرب حق تعالی از شما خوشنود مباد. که پسر فاطمه را کشتید و ابن مرجانه را بر خود امیر کردید! این بگفت و از دار الأماره بیرون آمد پسر زیاد گفت: این سر را پیش لشکر بازبرید و بر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:452

نیزه کرده با سرهای دیگر به شهر درآورید
سر فرزند ارجمند نبی‌بر سر نیزه اینت بوالعجبی
سر آن سرو بوستان غیوب‌جلوه‌گر چون شکوفه بر سر چوب آورده‌اند که: بعد از دو روز لشکر عمر سعد سرهای شهدا را برداشتند و تن‌های ایشان را در صحرای کربلا بگذاشتند. اهل غاضریه خبردار شد بیامدند و تنی چند بی‌سر افتاده دیدند و آواز نوحه و زاری شنیدند، بی‌آنکه کسی را ببینند و آن جماعت جنّیان بودند که بر شهدا نوحه می‌کردند و قصائد در مرثیه ایشان می‌خواندند و از جمله آن، یک بیت این است.
نساء الجنّ یسعدن نساء الهاشمیّات‌بنات المصطفی احمد امام للبرّیات یعنی زنان پری در ماتم و نوحه‌گری موافقت کردند با زنان بنی هاشم یعنی دختران برگزیده أخبار احمد مختار علیه صلوات الملک الغفّار که پیشوای همه آفریدگان و مقتدای مجموع برگزیدگان بود.
در شواهد آورده که، یکی از ثقات گوید، که با مردی از قبیله لحی گفتم که به ما رسیده است که شما نوحه جنّیان را بر امام حسین «علیه السلام» شنیده‌اید. گفت: آری هیچ آزاد و بنده‌ای را از قبیله نپرسی مگر که ترا از این معنی خبر دهد. گفتم: من دوست می‌دارم که از تو بشنوم آنچه خود از ایشان شنیده‌ای گفت: من از جنّیان شنیده‌ام که می‌گفتند:
مسح الرسول جبینه‌فله بریق فی الخدود معنی آنست که حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» به سود جبین او را، یعنی به دست شریف یا به وی مبارک پیشانی او را مسح فرمود و بارقه نور جمال، به واسطه آن لمس در رخسار مبارک او ظاهر و باهر بود.
ابواه من علیّا قریش‌و جدّه خیر الجدود پدر و مادر او یعنی علی و فاطمه از بزرگان قبیله قریش بودند و جدّ او یعنی حضرت رسالت «صلوات اللّه علیه» بهترین اجداد بلکه شرف آباء و فخر اولاد بود. القصّه، أهل
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:453

غاضریه ابدان شهدا را تجهیز نموده، بر ایشان نماز گزاردند و در آن حربگاه دفن کردند، و عمر سعد چون به یک فرسخی کوفه رسید، سر امام حسین «علیه السلام» را نزد وی آورده بودند، پس سر آن سرور را با سرهای دیگر بر سر نیزه کرده، روی به کوفه نهاد. نساء و جواری امام حسین را در محملها نشانده می‌بردند. و آنکه در بعضی کتب نوشته‌اند که، سر و پای برهنه بر شتران بی‌جهاز نشانده می‌بردند. قولی ضعیف است و به صحّت نرسیده ولی بر این وجه که می‌بردند آن نیز نسبت به اهل بیت اهانت بود چه ایشان پردگیان حرم عصمت و سترداران حریم عفّت بودند. آفتاب جهانتاب بر فرق مبارک ایشان سایه نینداخته بود و باد عالم گرد گرد حجره پاکیزه ایشان نتاخته.
عفایف حرم دین که پیش سدّه ایشان‌بهشتیان همه جاروب کرده جعد معطّر
نه طوف حجره ایشان نموده ماه سبک رونه سایه بر سر ایشان فکنده مهر منوّر و چون خبر آمدن لشکر به ابن زیاد رسید به فرمود، تا منادی کردند که از اهل کوفه هیچ سلاح داری، که به استقبال بیرون نرود، ده هزار سوار فرستاد تا سر محلّه‌ها را بگرفتند تا کسی فتنه نکند و غوغای عوام بر نیاید. پس مردم از شهر بیرون آمدند و هر که را چشم بر آن سرها و نظر بر آن محملها می‌افتاد فغان در گرفته، به های‌های می‌گریستند و بعضی از مخالفان نیز از کرده پشیمان شده نوحه و زاری و ناله و بی‌قراری می‌کردند. امام زین العابدین «علیه السلام» فرمود که چون لشکریان مأمور به قتل پدر و برادران و خویشان ما می‌گریند، پس کدام جماعت ایشان را کشته‌اند؟
ابو المؤید آورده، که، اهل کوفه در حوالی محامل اهل بیت غلوّ کرده می‌گریستند.
زینب «سلام اللّه علیها» از درون هودج خود آواز داد: که ای اهل کوفه و ای اهل مکر و حیله و دروغ و دغل به خدا که شما وعده‌های دروغ کردید و روی توجّه از سر نفاق به برادر من آوردید، پیغامهای تزویرآمیز دادید و نامه‌های مشتمل بر حیله و غدر فرستادید و در هلاکت آل «رسول صلی اللّه علیه و آله» سعی نمودید و بدترین عالمیان را بر بهترین آدمیان مسلط ساختید و از دور نظاره کنان به نصرت و معاونت حق نپرداختید، اکنون از روی ریا در پیش ما اشک می‌بارید و از روح مقدّس حضرت رسالت شرم نمی‌دارید؟ در آن میان پیری بود از خواجگان کوفه، به نوعی می‌گریست که از محاسن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:454

او قطرات اشک فرو می‌ریخت گفت: راست می‌گوئی ای دختر خاتون قیامت! پیران شما بهترین پیرانند و جوانان شما شریفترین جوانان و خواتین شما پاکترین خاتونان و این صورت که واقع شد تا قیام قیامت موجب بدنامی کوفیان خواهد بود.
این چه جور فاحش است، ای کوفیان بی‌حیاوین چه ظلم ظاهر است، ای شامیان شوم روی
در زمان حرب با ما، خنده‌های، های‌های‌وز پس قتل شهیدان گریه‌های، هوی هوی راوی گوید: که هر که نظر بر سر مبارک امام حسین «علیه السلام» می‌انداخت از هیبت و سطوت آن حضرت بیهوش می‌گشت و آن سر در میان سرها چون ماه در میان ستارگان، می‌درخشید.
در شواهد از زید بن ارقم نقل کرده، که چون سر امام حسین «علیه السلام» را در کوچه‌های کوفه می‌گردانیدند، من در غرفه خانه خود بودم چون در برابر من رسید از سر وی شنیدم که می‌خواند، «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» «1» از هیبت این حال مو بر اعضای من برخاست، ندا کردم که و اللّه که این سریست یا بن رسول اللّه، امر تو عجبتر است و عجیب‌تر، عزیزی دیگر فرموده: که چون سرها را به در کوشک پسر زیاد رسانیدند از نیزه‌ها فرو می‌گرفتند من نزدیک سر امام (ع) بودم لب مبارکش می‌جنبید گوش فرا داشتم این آیت تلاوت می‌فرمود که، «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ «2» اما چون سرها را به مجلس پسر زیاد بیاوردند دیگر باره سر امام حسین «علیه السلام» را برداشت و در روی و موی او می‌نگریست لرزه بر دستهای وی افتاد چنانکه سر را نگاه نتوانست داشت، بر روی ران خود نهاد و از آن سر نور می‌تافت بر مثال ماه شب چهارده و از گیسوی مشکینش رایحه‌ای به مشام می‌رسید خوشتر از غالیه و گوئیا حضرت قاسم انوار «قدّس سرّه» اشارت بدین معنی فرموده است:
بوی جان می‌آید از باد صبا این بو چه بو است؟مشک را این حد نباشد نکهت گیسوی اوست
______________________________
(1)- سوره کهف آیه 9.
(2)- سوره ابراهیم آیه 42.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:455

ابو المفاخر آورده که: «چون ابن زیاد سر امام حسین «علیه السلام» را بر ران خود نهاد، قطره‌ای خون بر قبای وی افتاد و قبا و جبّه و پیراهن و إزار، وی را سوراخ کرده به گوشت ران وی رسید. از طرف دیگر بیرون آمد و رخت و تخت را سوراخ کرده بر روی زمین رسید و غایب شد و آن سوراخ در ران او بماند هر چند علاج کردند به نشد، و از زخم او نتنی «1» عظیم، ظاهر گشت چنانکه هیچ شامّه را تحمّل شنیدن آن نبودی و پیوسته نافه مشک بر آن سوراخ بستی و با وجود آن رایحه کریه آن زخم بر بوی مشک غالب آمدی و به همین بلا مبتلا می‌بود تا به قتل رسید، و ابراهیم بن مالک اشتر او را در میان کشتگان بدین علامت به شناخت چنانچه در مختارنامه مذکور است.
امّا راوی گوید که: «چون منتسبان اهل بیت و دودمان رسالت را به مجلس ابن زیاد آوردند زینب «علیها سلام» در پیش ایشان می‌رفت چون به مجلس درآمد به گذشت و سلام ناکرده و به کسی التفات نانموده به نشست. ابن زیاد پرسید: من الجالسة؟ این زن نشسته چه کس است گفتند؟ زینب دختر علیّ ابن أبی طالب و خواهر امام حسین است ابن زیاد گفت شکر و سپاس خدای را که شما را رسوا ساخت و سخن شما را دروغ گردانید، زینب «علیها سلام» جواب داد که ثنا و ستایش مر خداوندی را که ما را به پیغمبر خویش «صلی اللّه علیه و آله» گرامی کرد. و به حکم و «یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» «2» ما را از ارجاس پاکیزه گردانید و خدای فاسقان را رسوا سازد و سخن بدکاران را دروغ گرداند.
ابن زیاد گفت چگونه دیدی صنع خدای را در شأن برادر خود و أهل بیت خویش؟
زینب گفت: جز نیکوئی (و زیبائی) چیزی ندیدم، اهل بیت من جمعی بودند که اراده ازلی به قتل ایشان تعلّق پذیرفته بود و جدّ بزرگوار و پدر نامدار من برادر مرا از این حال خبر داده بودند و ایشان انتظار حکم سبحان و تقدیر ربّانی می‌کشیدند و به آن راضی گشته به مضاجع خود در دنیا و منازل خود در آخرت تشریف فرمودند: و ای پسر مرجانه، عن‌قریب خدای تعالی تو را با ایشان در یک موضع جمع کند تا با تو مخاصمت
______________________________
(1)- بوی بد و نامطلوب
(2)- سوره احزاب آیه 33.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:456

نمایند، براندیش ای ولد مرجانه که در آن روز ظفر و نصرت تو را باشد یا ایشان را، عبید اللّه زیاد از این سخن در غضب شده حکم بر قتل او کرد عمرو بن حارث مخزومی گفت: ایّها الامیر نسوان را بر گفته ایشان مؤاخذه ننمایند به تخصیص زنان ماتم‌زده مصیبت رسیده را پسر زیاد از قتل او درگذشت و گفت: ای خواهر حسین خدای تعالی ضمیر مرا از دغدغه طغیان برادرت آسایش داد، و به کشته شدن وی و متابعانش درد و رنج از خاطر من برگرفت.
زینب فرمود، نیکوکاری ساخته‌ای و طرفه مهمّی پرداخته‌ای که از سبب آن روح و راحت و فراغ بال توقّع می‌کنی، ای از خرد بی‌بهره، و از دانش بی‌نصیب؟ از شراب غرور مست شده و به واسطه جاه ناپایدار از دست شده «فردات کند خمار که اکنون مستی»
هیچ می‌دانی که چه کار کرده‌ای؟ مهتر و بهتر خاندان نبوّت را بکشتی و اصل و فرع شجره بوستان رسالت را قطع کردی، اگر این معنی شفای دل توست، در این زودی تأسفی روزی تو گردد که آثار آن بر صحیفه روزگار بماند و به جزای عمل نامرضیّ خویش برسی.
پنداشت ستمگر که ستم با ما کردبر گردن او بماند و بر ما بگذشت پسر زیاد روی از زینب بگرداند و متوجّه امام زین العابدین «علیه السلام» گشته پرسید که این کیست؟ گفتند علیّ بن الحسین است. ابن زیاد گفت: من شنیدم که خدای علیّ بن الحسین را به کشت. گفتند آن علی اکبر بود که به قتل رسید. حضرت امام زین العابدین گفت و «اللّه ان له مطالبا یوم القیامه» آری او برادر بزرگتر من بود، کشته شد، و به خدای که او را کسی خواهد بود که مطالبه خون وی کند با تو روز قیامت. پسر زیاد در غضب شده گفت: که این را بر در کوشک برید و گردن بزنید و سرش را نزدیک من آرید! موکّلان قصد وی کردند، زینب برخاست و بر وی چسبیده گفت: هنوز از کشتن اهل بیت رسول خدا سیر نگشتی و بس نبود تو را این خونهای ناحق که به ریختی اگر البتّه او را بخواهی کشت نخست مرا به قتل رسان. امام زین العابدین گفت: یا عمّه تو زمان سخن با من بگذار تا جواب او بگویم پس رو به وی کرده گفت: ای پسر زیاد تو مرا از کشتن می‌ترسانی و به قتل تهدید می‌کنی نمی‌دانی که قتل و قتال عادت ماست و ما شهادتهای
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:457

خود را، عین کرامتهای الهی می‌دانیم، بلکه قالب ما را به آب محنت سرشته‌اند و تخم محنت به دست قدرت در گل ما کشته‌اند و هلاک اعداء صناعت ماست و دریافت شهادت میمنت ما.
ما را قتال دشمن بد کیش، عادتست‌با اهل بغی حرب نمودن، سعادتست
تهدید ما چرا به شهادت کند کسی‌حقّا که آرزوی دل ما شهادتست ابن زیاد لحظه‌ای متفکّر شده ملازمان خود را گفت مرا از گفت و گوی و ابرام این جماعت خلاص کنید و ایشان را از قصر بیرون برده پهلوی مسجد جامع در فلان سرای فرود آرید. به موجب فرمان او عمل کرده ایشان را در منزلی که مقرّر شده فرود آوردند و هیچ کس از مردم کوفه به واسطه ترس پسر زیاد احوال ایشان را نپرسیدند و بعد از چند روز ابن زیاد تهیه اسباب سفر ایشان کرده، زجر بن قیس و محصّن بن ثعلبه و شمر بن ذی الجوشن را با پنج هزار مرد مقرّر کرد تا آن سرها را با اهل بیت به شام برند ایشان متوجه شده قطع منازل و طی مراحل می‌کردند و در هر موضعی کرامتی روی می‌نمود و برهانی ظهور می‌فرمود.
بعضی از آن حکایات که به ظهور أقرب بودند، مذکور می‌گردد. راوی گوید از آنچه در راه واقع شد یکی آن بود: که چون به بحران رسیدند و بر سر کوه قلعه‌ای بود که در آنجا مردی یهودی بود که او را یحیی حرّانی گفتندی، به استقبال آن مردم بیرون آمد و بر آن سرها نظاره می‌کرد، ناگاه چشمش بر سر امام حسین «علیه السلام» افتاد دید که لبهای او می‌جنبد. پیشتر رفته گوش فرا داشت این کلمات شنید: که «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» «1» یحیی از مشاهده آن حال متعجّب شده پرسید که این سر کیست؟
گفتند از آن حسین بن علی گفت پدرش معلوم شد مادرش که بوده گفتند فاطمه بنت محمد مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» یهودی گفت: اگر دین جدّ او بر حق نبودی این برهان از او پدید نیامدی، پس کلمه شهادت بر زبان راند و عمّامه از سر بگرفت و قطعه‌قطعه ساخته، به خواتین اهل بیت داد و جامه خزی که پوشیده بود نزد امام زین العابدین «علیه السلام» آورد با هزار درم که این را در مایحتاج خود صرف کن و در وجه مؤنات
______________________________
(1)- سورة الشّعراء آیه 227.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:458

خود خرج نمای. جماعتی که موکّل آن سرها بودند، هی بر او زدند که این چه کار است که پیش گرفته‌ای؟ و از دشمنان والی شام حمایت می‌کنی از گرد این اسیران در شو وگرنه سرت بیندازیم. یحیی را ذوق محبّت دریافته بود خادمان خود را فرمود تا شمشیر وی بیاوردند و تکبیرگویان بر ایشان حمله کرده پنج تن از ایشان به گشت، عاقبت به درجه شهادت رسید و امروز تربت او به دروازه حرّان معروف و مشهور است و تربت یحیی شهید می‌گویند و در آنجا دعا مستجاب می‌شود.
در هر دو جهان گر آبرو می‌طلبی‌به گذر بسر خاک شهیدان غمش نقل کرده‌اند که، چون این لشکر در اثنای ره به نزدیک موصل رسیدند، کسی را به امیر موصل فرستادند که شهر را بیارای و به استقبال ما بیرون آی. و طبقهای سیم و زر مهیّا ساز تا بر ما نثار کنی و به آمدن ما به منزل تو بر تمام اقران خود مباهات و افتخار کنی، که سر حسین بن علی و فرزندان و برادران و اقربا و دوستان و هواداران او همراه داریم، و اهل و عیال او را نیز می‌آوریم امیر عماد الدوله که حاکم موصل بود اهل شهر را جمع کرده صورت را در میان آورده و گفت: ای قوم زنهار که بدین سخن تن در ندهید و در این قضیّت همداستان نباشید، موصلیان همه اتّفاق کرده نزل و علوفه راست کرده، پیش ایشان بازفرستادند و گفتند آمدن شما به شهر ما مصلحت نیست. پس در یک فرسخی شهر منزلی بود ایشان را در آنجا فرود آوردند و در آن موضع سر امام حسین «علیه السلام» را بر سنگی نهاده بودند و قطره‌ای خون از سر مبارک امام بر آن چکیده شد، هر سال روز عاشورا از آن سنگ خون تازه بر دمیدی، مردمان از اطراف و جوانب آنجا جمع شدندی و به مراسم مصیبت، قیام نمودندی و همچنین می‌بود تا زمان حکومت عبد الملک مروان او به گفت تا آن سنگ را از آن مقام برداشتند و دیگر از آن سنگ کسی نشان نداد، امّا گنبدی در آنجا ساخته‌اند و آن را مشهد نقطه نام نهاده‌اند و هر سال ماه محرّم که درآید مردم آنجا رفته شرایط تعزیت بجا می‌آورند. و شیخ اوحدی رحمه اللّه مناسب نو شدن تعزیت شهدا در هر سالی چند بیت فرموده و بعضی از آن این است.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:459

هر سال تازه می‌شود این درد سینه‌سوزسوزی که کم نگردد و دردی که بی‌دواست
اندر شفق هلال محرّم ببین که هست‌ای تشنه فرات، یکی دیده باز کن
کز آب دیده بر سر قبر تو جویبارهاست‌چون نعل اسب شه، که به خون غرقه گشته راست ای عزیز دمیدن خون تازه از سنگ عجب نیست و عجب‌تر آنکه در بعضی از بلاد روم در کوهی صورت شیری است که از سنگ تراشیده‌اند. هر سال روز عاشورا از هر دو چشم شیر دو چشمه آب روان شود تا شب این آب می‌رود و مردم در حوالی آنجا مجتمع گردند و تعزیت اهل بیت بدارند و از آن آب بخورند و به رسم تبرّک به خانه‌ها برند.
کوه از حسرت آن تشنه لبان می‌گریدبحر از غیرت آن خسته دلان، می‌جوشد
آه از آن سنگدل بی‌خبر، تیره درون‌که ز حسرت نکشد آه و ز غم نخروشد و در روایت آمده که چون موصلیان لشکر شمر را نگذاشتند که به شهر درآیند و ایشان را در بیرون شهر فرود آوردند روز دیگر ایشان از آنجا رو به نصیبین آوردند. و به منصور بن الیاس که امیر آنجا بود کس فرستادند که تا شهر را بیاراید، چون او شهر را بیاراست و همین که آن لشکر به شهر درآمدند به قدرت الهی از ابر قهر غضب پادشاهی، برقی پدید آمد که یک نیمه شهر را به سوخت. مردمان به هم برآمدند و خجل زده گرد آن لشکر نگشتند و ایشان از آنجا به شهر دیگر که رئیس آنجا سلمان بن یوسف بود توجّه نمودند و سلمان را دو برادر بود یکی در جنگ صفّین بدست مرتضی علی «علیه السلام» به قتل رسیده بود و یکی دیگر با این برادر در حکومت شریک بود، و یک دروازه شهر تعلق به وی می‌داشت، و او را داعیه بود که سرها را از دروازه، خود به شهر درآورد سلمان می‌خواست که از دروازه او به شهر درآیند، میان برادران جنگ شد و سلمان کشته گشته، فتنه و غوغا پدید آمد لشکر شمر از آنجا سراسیمه گشته رو به حلب نهادند و در حوالی حلب کوهی بود و بر بالای آن کوه ده آبادان با حصار مستحکم و آن را معموره گفتندی. و گویند حالا نیز معمور است و در آنجا والی بود. نام او عزیز بن هارون و اهل آن حصار با مهتر ایشان همه یهودی بودند. و حریر می‌بافتند و جامه‌های ایشان در حجاز و عراق و شام به نازکی مشهور بود، چون به آنجا رسیدند. در آن پای کوه که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:460

علف بسیار داشت فرود آمدند چون شب درآمد در خدمت شهربانو کنیزکی بود به غایت زیبا روی و او را شیرین گفتندی، در لطافت شیرین زبان بود و در ملاحت لیلی دوران.
دو شکر چون عقیق آب داده‌دو گیسو چون کمند تاب داده پیش شهربانو آمد و آغاز گریستن کرد و سبب گریه او آن بود که شهربانو را در آن روز که به مدینه آوردند. صد کنیزک با او بود آن شب که به شرف زفاف امام حسین «علیه السلام» مشرّف گشت. پنجاه کنیزک را آزاد کرد و چون حضرت امام زین العابدین «علیه السلام» متولّد شد چهل کنیزک دیگر را خظ آزادی داده با وی ده کنیزک ماند. در میانه ایشان شیرین به حسن یکتا و به جمال بی‌همتا بود.
روزی شیرین به خانه درآمد و شهربانو با امام حسین «علیه السلام» نشسته بود آن حضرت در شیرین نگریست و به مطایبه گفت: ای شهربانو، شیرین عجب روی برافروخته‌ای دارد؟ شهربانو گمان برد که امام حسین «علیه السلام» را میلی به وی پدید آمده گفت: یا بن رسول اللّه او را به تو بخشیدم. حضرت امام دریافت که او چه گمان برده است فی الحال گفت من هم او را آزاد کردم. شهربانو برجست و سر عیبه جامه خود بگشاد و خلعتی نفیس قیمتی در شیرین پوشانید امام حسین «علیه السلام» فرمود: که تو چندین کنیزک آزاد کردی و هیچ کدام را مثل این جامه نپوشانیدی؟
شهربانو گفت: ای سیّد آنها آزاد کرده من بودند و شیرین آزاد کرده تو پس باید میان ایشان فرقی باشد. امام حسین «علیه السلام» او را دعا گفت و شیرین همچنان در ملازمت شهربانو می‌بود تا در این شب که در پای کوه منزل گرفتند. شیرین در حال شهربانو نگریست که جامه فراخور حال خود نپوشیده بود، به یادش آمد از آن جامه مرصّع که در نظر امام حسین «علیه السلام» بدو پوشانیده بود گریه بر وی غلبه کرد و از شهربانو اجازت طلبید که بدان قریه برود، غرضش آنکه اندک پیرایه که با وی مانده بود بفروشد و از بهای آن از جامه‌هائی که در آنجا می‌بافند بخرد و برای شهربانو بیاورد، امّا چون شیرین دستوری خواست شهربانو گفت تو آزادی و کسی تو را نگه ندارد و با اسیری نمی‌گیرد هر جا که دلت می‌خواهد برو. شیرین برخاست و به کوه بالا رفته بر در حصار
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:461

آمد در بسته بودند و پاسی از شب گذشته بود در را فرو کوفت. عزیز بن هارون واقعه دیده بود و در پس حصار آمده انتظار می‌برد. آواز داد که ای کوبنده در شیرین توئی؟
گفت آری در حال در بگشاد و برو سلام کرد و او را به سرای خود برده به تعظیم تمام به نشاند شیرین از عزیز پرسید که نام مرا چگونه دانستی؟ گفت: اول شب به خواب شدم موسی و هارون علی نبیّنا و «علیهما السلام» را به خواب دیدم سرها برهنه و آب از دیده ریزان و آه زنان، اثر تعزیت در ایشان پیدا و علامت مصیبت از صفحه حال ایشان هویدا، گفتم: ای سیّدان بنی اسرائیل و برگزیدگان ربّ جلیل شما را چه رسیده است و سر و پای شما چون مصیبت‌زدگان برهنه از سبب چیست؟ و این آه و ناله و گریه شما از برای کیست؟ گفتند تو ندانسته‌ای که سبط پیغمبر آخر الزّمان محمّد مصطفی «صلی اللّه علیه و آله» به ظلم بکشتند و اکنون سر او و شهدا را با أهل بیتش به شام می‌برند و امشب در زیر این کوه فرود آمده‌اند، من گفتم شما محمد (ص) را می‌شناسید؟ و بدو اعتقاد دارید؟
ایشان گفتند: ای عزیز چگونه نشناسیم او پیغمبر به حق است و حق سبحانه از ما درباره او پیمان فرا گرفته و ما به وی گرویده و ایمان آورده‌ایم هر که به او نگرود و او را راستگو نداند. جای او دوزخ باشد. و ما همه پیغمبران از آن کس بیزار باشیم. من گفتم مرا نشانه‌ای پیدا کنید و علامتی بنمائید که یقین من بیفزاید و در این کار در فتحی بر من بگشاید، گفتند: برخیز و برو تا به در قلعه و چون آنجا رسی کنیزکی شیرین نام که آزاد کرده امام حسین «علیه السلام» است پیش دروازه خواهد رسید و حلقه به در خواهد زد نام او شیرین است متابعت وی کن که او زوجه تو خواهد بود و به دین اسلام درآی. و نزد سر امام حسین «علیه السلام» رو و سر آن سرور را از ما سلام برسان که جواب خواهی شنید. پس من از خواب درآمدم و فی الحال برخاسته و به در قلعه آمدم و تو در فرو کوفتی بدین واقعه دانستم که نام تو شیرین است. چون مرا گفتند که تو حلال من خواهی بود رضا می‌دهی زوجه من باشی؟ گفت روا باشد به شرط آنکه مسلمان شوی و شهربانو اجازت فرماید: شیرین بازگشت و به خدمت شهربانو آمده تمام قصّه به عرض رسانید شهربانو از این قضیه متحیّر شده با بنات و اخمات امام حسین «علیه السلام» بازگفت
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:462

گفت، همه متعجّب گشتند. امّا چون خورشید جهان آرا، موسی‌وار باید بیضا از سر کوه طلوع نموده معموره عالم را روشن گردانید.
از طرف کوه شرق گشت هویدارایت بیضا نمود چون کف موسی عزیز بیامد و هزار درم رشوت به موکّلان داد تا دستوری دادند که خدمت اهل بیت بجای آرد. پس چون دستوری یافته درآمد و برای هر یک از خواتین حجرات عصمت و طهارت جامه قیمتی بیاورد، و دو هزار دینار پیش امام زین العابدین «علیه السلام» نهاده، بر دست وی به شرف اسلام معزّز گشت، و نزد سر امام آمده و گفت: ای سیّد و سرور! سلام موسی و هارون «علیهما السلام» به شما آورده‌ام از سر امام حسین «علیه السلام» آواز حزین آمد که سلام خدای بر ایشان باد! عزیز گفت: ای سیّد خدمتی بفرمای که مرا رضای حقّ سبحانه حاصل آید. حضرت امام فرمود که آنچه لایق بود بجای آوردی. چون اسلام قبول کردی خدا و رسول از تو خوشنود شدند، و چون در حق اهل بیت من احسان نمودی جدّ و پدر و برادرم از تو راضی گشتند و چون سلام دو پیغمبر به من آوردی رضای من دریافتی، و روز قیامت در میان اهل بیت من محشور خواهی شد. آنگه شهربانو شیرین را گفت اگر رضای دل من می‌خواهی عزیز را به شوهری قبول کن پس او را به عقد عزیز درآوردند و جمیع اهل قلعه مسلمان شدند.
سایه اهل نبی چون بر سر ایشان فتاددر زمان هر ذرّه‌ای خورشید عالمتاب گشت امام اسماعیل آورده، به روایت ابو الحنوق که هر شب پنجاه کس بر آن سرها موکّل بودند. شبی من در میان ایشان بودم نگاهبانان همه به خفتند و مرا خواب نمی‌آمد، ناگاه از جانب آسمان صدائی شنیدم که نزدیک بود که جهان زیر و زبر گردد نگاه کردم مردی سفید جامه نورانی بلند بالای گندم‌گون دیدم که از آسمان به زیر آمد و سر خود را برهنه کرد و سر امام حسین «علیه السلام» در صندوقی بود از آن صندوق بیرون آورده و بر روی او بوسه می‌داد و می‌گریست من برخاستم و متحیّر شده خواستم که آن سر را از وی بستانم و در صندوق نهم، پیش از آنکه موکّلان بیدار شوند چون فراپیش شدم یکی بانگ بر من زد که گستاخی مکن، و پیش مرو که این آدم صفیّ «علیه السلام» است.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:463

که به ماتم فرزند حبیب خدا آمده ناگاه نعره دیگر شنودم که نوح نجیّ «علیه السلام» فرود آمد و همچنین ابراهیم خلیل و اسماعیل و اسحاق با جمله انبیای کرام «علیهم السلام» فرود آمدند و در آخر حضرت سیّد انبیاء علیه التحیة و الثناء با صحابه کبار و حیدر کرّار و حمزه و حسن و جعفر طیّار همه گیسوان باز کرده نزول نمودند و یک یک آن سر را برداشته تعظیم کردند پس کرسی از نور بیاوردند و مسافر عرش عظیم، یعنی سیّد رؤف رحیم
محمد کآفرینش هست خاکش‌هزاران آفرین بر جان پاکش! بر آن کرسی نشست و انبیاء گرداگرد او بر زمین نشستند. پس فرشته‌ای پدید آمد و بر یک دست وی شمشیری و عمودی از آتش بود به دست دیگر آن فرشته، دست مرا بگرفت من فریاد برآوردم که یا رسول اللّه من دوستدار خاندانم و مرا این قوم با اکراه همراه آورده‌اند. آن فرشته طپانچه بر روی من زد که موضع من طپانچه سیاه شد.
حضرت رسول (صلی اللّه علیه و آله) فرشته را گفت که دست از وی بدار، فرشته مرا بگذاشت و من بیهوش گشتم تا صبح بدمید بهوش بار آمدم از آن نگاهبانان هیچ اثری پیدا نبود و سر امام حسین را دیدم در صندوق نهاده و گرداگرد آن صندوق توده خاکستر بود.
راوی گوید: چون بامداد شد شمر ابو الحنوق را طلبید دید که یک نیمه روی او سیاهست، احوال پرسید ابو الحنوق هر چه دیده بود. بازگفت و آهی بکرد و بیفتاد و جان بداد. نگاه کردند زهره او ترکیده بود اهل آن لشکر بترسیدند و بعضی از آمدن پشیمان شده به جز رفتن دیگر چاره ندیدند.
دگر باره سفر را ساز کردندپی رفتن شتاب آغاز کردند ابو سعید دمشقی گوید: که من همراه آن جماعت بودم که سر امام حسین «علیه السلام» را به شام می‌بردند چون نزدیک به دمشق رسیدند خبری در میان قوم افتاد که مسیب بن قعقاع خزاعی لشکری جمع کرده می‌خواهد شبیخون آرد و سرها را بازستاند. سرداران لشکر با احتیاط تمام می‌رفتند شبانگاه به منزلی رسیدند و در آن منزل دیری محکم دیدند رأی ایشان بر آن قرار گرفت که آن دیر را پناه سازند، تا اگر کسی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:464

شبیخون آرد کاری نتواند کرد.
راوی گوید: که شمر به در دیر آمده نعره زد پیری که سر حلقه أهل دیر بود به بالای بام برآمد و نگاه کرد لشکری دید گرداگرد دیر، سوار ایستاده و شمر در پیش نعره می‌زد پرسید که این چه لشکر است و شما چه کسانید؟ شمر گفت: ما از ملازمان پسر زیادیم و از کوفه به دمشق می‌رویم پیر گفت به چه مهمّ: متوجه شام شده‌اید؟ گفتند: در عراق شخصی با یزید یاغی شده بود ما به حرب وی رفتیم و او را با کسان وی کشتیم و اینک سرهای ایشان را بر سر نیزه کرده‌ایم و اهل بیت او را نیز آورده‌ایم، تا پیش یزید رویم. پیر نگاه کرد سرها را دید بر سر نیزه، گفت: سر مهتر آنها کدام است؟ اشارت به سر امام حسین «علیه السلام» کردند. پیر در نگریست هیبتی از آن سر در دل وی افتاد گفت: گرد دیر من چرا آمده‌اید؟ شمر گفت: شنیده‌ایم که جمعی اتّفاق کرده‌اند که بر ما شبیخون آورند و سرها و اسیران را از ما بازستانند می‌خواهیم که امشب به دیر تو آئیم پیر گفت:
شما لشکر بسیارید و دیر من گنجایش چندین مردم ندارد سرها و عورات را به دیر من درآرید و گرداگرد، دیر را فرو گرفته آتشها برافروزید و هشیار و بیدار باشید تا از شبیخون ایمن گردید و دزدان اگر بیایند و مطلوب خود را نبینند بازگردند و کسی خود بر این دیر دستی ندارد. شمر گفت نیکو می‌گوئی پس سر امام حسین «علیه السلام» را در صندوقی مستحکم نهاده قفل محکم بر آن زدند و هر که را از لشکریان گفتند که همراه صندوق به دیر درآئید و شب آنجا باشید هیچ کس قبول نکرد، چه از قضیّه ابو الحنوق ترسیده بودند این قدر کردند که صندوق را به دیر درآوردند و در خانه‌ای مضبوط کرده قفل گران بر در آن خانه زدند و از آن دیر بیرون برفتند و امام زین العابدین «علیه السلام» با اهل بیت درآمدند و پیر دیرانی ایشان را به منزل نیکو فرود آورد، و صندوق را در خانه‌ای که نهاده بودند، گرداگرد آن خانه می‌گردید و می‌خواست که سر مبارک امام حسین «علیه السلام» را از نزدیک ببیند ناگاه دید که آن خانه که صندوق دروست بی‌شمع و چراغ روشن شده، پیر متعجّب گشت و گفت: آیا این روشنی از کجاست؟ قضا را پهلوی آن خانه خانه‌ای دیگر بود و روزنی در این خانه داشت. پیر بدان خانه درآمد و از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:465

روزنه می‌نگریست دید که آن روشنی هر ساعت زیاده می‌گردد تا به حدّی که هیچ دیده تاب مشاهده آن نور نداشتی.
دردا! که هیچ دیده ندارد درین جهان‌تاب اشعّه لمعات جمال تو
آنجا که کرد با رقه نور او ظهورگو عقل دم مزن که نباشد مجال تو القصّه بعد از غلبه نورانیّت سقف آن خانه بشکافت و عماری نازل گشته از آن، خاتون خوبروئی بیرون آمد با کنیزان بسیار که نه به جواری دنیا ما نستندی، و منادی ندا می‌زد که طرقوا طرقوا، راه دهید راه دهید مادر همه آدمیان، یعنی حوّا صفیّة اللّه را و به همین دستور حرم محترم خلیل اللّه ساره مادر اسحاق و هاجر والده اسماعیل فرود آمدند آنگه راحیل مادر یوسف و صفورا دختر شعیب و کلثوم خواهر موسی و آسیه زن فرعون دغا و مریم مادر عیسی علی نبیّنا و «علیهم السلام» فرود آمدند ناگاه خروشی برآمد و عماری در رسید در و خدیجه کبری و بعضی از ازواج طاهرات حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» نزول فرمودند: سر را از آن صندوق بیرون آوردند و یک یک زیارت کردند. ناگه ناله و زاری عظیم پیدا شد و عماری نورانی پدید آمد و یکی بانگ بر پیرتر سازد، که از این سوراخ نگاه مکن که خاتون قیامت می‌آید.
پیر از غایت حیرت بیخود شد و چون با خود آمد حجابی در پیش نظر وی بود که کسی را از آن زنان نمی‌دید. ولی خروش و فغان و فریاد ایشان می‌شنید و آواز یکی از آن زنان می‌آمد که السّلام علیک ای مظلوم مادر، و ای شهید مهموم مادر! و ای غریب مغموم مادر! و ای نور دیده من! و ای فرزند پسندیده من، غم مخور که من داد تو از خصمان بستانم و شعله غصّه تو را به آب انتقام بنشانم.
و در اخبار آمده است که فاطمه «علیها سلام» در آن شب بیتی چند در مرثیه آن امام مظلوم فرو خواند که خروش از خاتونان تتق عصمت برآمد و مضمون بعضی از کلمات از فحوای این ابیات معلوم می‌توان کرد.
گر به نسبت ابر نیسان همچو من بگریستی‌چشم پروین بر سحاب قطره زن بگریستی
کاشکی صد دیده بودی مردم چشم مراتا به صد دیده بر آن فخر ز من بگریستی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:466

رشته موی حسین آغشته شد در خاک و خون‌چشم شب کو، تا بر آن مشگین رسن بگریستی
یوسف مصریّ ما را جامه پرخون شد کجادیده یعقوب تا بر پیرهن بگریستی
کوه را گر گوش بودی تا شنیدی ناله‌ام‌با همه سنگین‌دلی، کوه از حزن بگریستی
طفل خُرد شهربانو تشنه لب شد آب کوتا بدان لب تشنه شیرین دهن بگریستی پیر ترسا، از استماع این سخنان بیهوش شد و چون به هوش آمد از آن عماریها و اهالی آن نشانی ندید. برخاست و از آن خانه بیرون دوید قفلی که آن مدبّران بر در زده بودند درهم شکست و به خانه درآمده قفل صندوق را بگشاد و پیش صندوق در خاک غلطیده، بسیار بگریست. پس سر آن سرور را بیرون آورده، به مشک و گلاب بشست و بر سر سجّاده، نهاده و دو شمع روشن کرده پیش آورده و از دور به زانوی ادب در آن سر نظاره می‌کرد و به گریه و زاری می‌گفت: ای سر سروران عالم! و ای مهتر مهتران بنی آدم! گمان می‌برم که تو از آن جماعتی که وصف ایشان در تورات موسی (ع) دیده‌ام و در إنجیل عیسی علیه السلام خوانده‌ام. به حقّ آن خدائی که تو را این جاه و منزلت داده که محرمان سراداقات عصمت به زیارت تو می‌آیند و خاتونان سرا پرده نبوّت برای تو زاری می‌نمایند که ما را خبر کن چه کسی؟ فی الحال به فرمان حضرت ذو الجلال سر امام «علیه السلام» به سخن درآمد و گفت: ای پیر أنا مظلوم. من ستم رسیده‌ام أنا مغموم من غمدیده‌ام، أنا مهموم من محنت کشیده‌ام، أنا مقتول من به تیغ دشمنان کشته شده‌ام أنا غریب من از خانمان آواره گشته‌ام.
منم خسته بیدلی، ناتوانی،نه یاری، نه کاری، نه خانی، نه مانی،
اسیری، غریبی، شهیدی، حزینی‌نه همراه یاری نه از کس أمانی پیر گفت: که زدنی: زیاده کن سر امام حسین «علیه السلام» گفت: ای پیر از حال حسب و نسب می‌پرسی، یا از سوز تشنگی و تعب سؤال می‌کنی؟ اگر از نسب می‌پرسی أنا ابن النبیّ المصطفی (ص) من پسر پیغمبر برگزیده‌ام. أنا ابن الولیّ المرتضی (ع) من پسر ولی پسندیده‌ام.
من نور دو چشم مصطفایم‌فرزند علیّ مرتضایم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:467

سر دفتر خاندان شر عم‌بگزیده حضرت خدایم
نی‌نی که غریب و مستمندم‌مظلوم و شهید کربلایم! پیر دیرانی، که این سخنان استماع نمود فی الحال مریدان خود را طلبید و ایشان هفتاد تن بودند و صورت حال با ایشان بار گفت: ایشان فریاد برکشیدند و جامه‌ها بدریدند و به اتّفاق پیش امام زین العابدین «علیه السلام» آمده، به یک بار زنّارها بریدند و کلمه شهادت بر زبان رانده دست و پای امام «علیه السلام» را ببوسیدند و گفتند: یا بن رسول اللّه اجازت فرمای، تا از دیر بیرون رفته شبیخون بر این لشکر زنیم و دل خود را از این ناکسان دون و مدبّران ملعون خالی کنیم. حضرت امام زین العابدین «علیه السلام» فرمود، که جزاکم اللّه خیرا خدای تعالی شما را جزای خیر دهاد ایشان دم‌به‌دم سزای خود خواهند دید و به پاداش خود خواهند رسید
ظالمان را به کردگار سپارتا جزاشان دهد به زاری زار امّا چون روز شد سرها و اهل بیت را از دیر بیرون آورده روی به راه عسقلان آوردند، و منازل و مراحل طی می‌کردند تا به شهر عسقلان رسیدند یعقوب عسقلانی از امرای شام که در حرب امام حسین حاضر شده بود و حالا با این لشکر همراه آمده و حکومت این شهر تعلّق به وی داشت، به فرمود: تا شهر را آئین بستند و مطربان آغاز سرود کرده بر غرفه نشستند و مجالس خمر آراسته شادی و نشاط می‌کردند و آن سرها را با أهل بیت گرد شهر برمی‌آوردند جوانی بازرگان که او را زریر خزاعی گفتندی، آن روز در بازار عسقلان ایستاده بود. طرب و بهجت مردمان می‌دید و از هر طرف آواز مبارک باد می‌شنید از کسی پرسید که آراستن شهر را سبب چیست؟ و این همه مسرّت و فرح از کجا است؟ آن کس گفت مگر تو غریبی؟ گفت: آری دیروز بدین شهر رسیدم و امروز چنین حالتی دیدم، موجب این حال ندانم که چیست؟ آن کس جواب داد که جمعی از مخالفان یزید که در عراق علم یاغی‌گری برافراشته بودند و رسم مطاوعت فروگذاشته، امرای شام و عظمای کوفه ایشان را به قتل رسانیده‌اند و این سرهای ایشان است که بر سر نیزه کرده، گرد شهر می‌گردانند و این عورات را که در هوادج می‌بینی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:468

أهل بیت ایشانند. زریر گفت: این جماعت مسلمان بودند یا مشرک؟ گفت نی، مسلمان بوده‌اند. اما اهل بغی‌اند بر امام زمان بیرون آمده‌اند پرسید که سبب بیرون آمدن ایشان بر یزید چه بوده؟
گفت: مهتر ایشان می‌گفته که من به امامت سزاوارترم از یزید، که پدر و برادرم امام بوده‌اند. زریر گفت: پدر و برادر مهتر ایشان که بوده؟ گفت ابو تراب که نام وی علیّ بن أبی طالب است و برادرش حسن که با پدر یزید صلح کرد پرسید که او چه نام داشت؟
گفت: حسین گفت مادر این دو برادر که بود؟ گفت: دختر پیغمبر ما که او را فاطمه زهرا گفتندی، زریر که این سخن بشنید دود از دلش برآمده روی به جانب هودجها روان شد، چون به رسید چشمش بر امام زین العابدین «علیه السلام» افتاد گریان گشت. امام پرسید:
که ای جوان چه کسی؟ گفت مردی غریبم. فرمود: که همه مردم شهر خندانند تو چرا گریانی؟ گفت: از آنکه من شما را می‌شناسم و ای کاشکی هرگز بدین شهر نیامدمی، تا این حال مشاهده نکردمی، دریغا! که از قبیله خود دورم و در غربت بیچاره و مهجور و از غم شما اندوهناک و رنجورم و اگر نه کاری کردمی با دشمنان که اثر آن بر صحیفه دوران بماندی.
چه کنم چه چاره سازم که اسیر و دردمندم‌به کجا روم چه گویم که غریب و مستمندم
سر گریه دارم اکنون، لب خنده گشته بسته‌به هزار غم بگریم، به چه خوشدلی بخندم امام زین العابدین «علیه السلام» بگریست و گفت: ای جوانمرد از تو بوی آشنائی میشنوم. حق سبحانه تو را جزای خیر دهاد! زریر گفت: ای مخدوم زاده، مرا کاری فرمای و آرزوئی که در خاطر مبارک هست بازنمای، تا آنچه توانم شرف خدمت به جای آرم. به هر چه حکم کنی چاکرم و خدمتکار. امام زین العابدین «علیه السلام» فرمود: که ای جوانمرد آن کس که سر پدرم دارد بفرمای، تا از پهلوی شتران پیشتر رود تا مردم به نظاره آن مشغول شوند و عورات ما، در حجاب بمانند. زریر رفت و پنجاه دینار بدان کس بداد که سر امام حسین «علیه السلام» داشت، تا اسب پیشتر راند و مردمان به تماشای آن از حوالی شتران دور شدند.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:469

زریر بازآمد که یا بن رسول اللّه خدمت دیگر بفرمای، فرمود که: اگر جامه زیادتی داری برای عورات ما بیار، فی الحال برفت و برای هر یک از مخدّرات أهل بیت دو جامه بیاورد و به جهت امام زین العابدین جبّه و فرجی و عمّامه‌ای ترتیب داد. در اثنای این حال خروش و فریاد از بازار برآمد، زریر در نگریست شمر ذی الجوشن را دید که با جمعی مست و سرانداز نعره زنان و شادی کنان در رسید غیرت دین و حمیّت اسلام در دل زریر به جوش آمده در دوید و عنان مرکب شمر گرفته، گفت: ای لعین پرکین و ای مدبّر بی‌دین، این سر کیست که بر سر نیزه کرده‌ای؟ و این فرزندان که‌اند، که بر این شتران نشانده‌ای؟ دستهای شما بریده باد و دیده‌های شما برکنده، اسباب عقوبت شما جمع باد و دلهای شما پریشان و پراکنده.
شما را دیده‌هایی نور بادادل از دیدار حق مهجور بادا
شما را جای جز سجّین مباداز حق جز لعنت و نفرین مبادا شمر لعین نعره بر ملازمان زد، که بزنید این بی‌أدب را، به یک بار به تیغ و خنجر بر روی حمله آوردند و مردم شهر سنگ و خشت به جانب وی روان کردند و چندان زخم به وی رسید که از پای درافتاد و بیهوش شد مردمان گمان بردند که بمرد. او را بگذاشتند و برفتند، نیم‌شبی بود که زریر چشم باز کرد، کسی را در حوالی خود ندید برخاست و روان شد. مشهدی بود در عسقلان که حضرت سلیمان علی نبیّنا و «علیه السلام» ساخته بود و بسیاری از پیغمبران و پیغمبرزادگان در آن مشهد مقدّس آسوده بودند زریر مجروح و کوفته از ترس دشمنان پناه بدان مشهد برد و چون درآمد جماعتی دید سرها برهنه کرده و جامه‌ها چاک زده و آب از دیده‌ها گشاده و سینه‌ها خراشیده، زریر گفت:
چه حال تست که مردم این شهر همه در طربند، و شما در شغب؟ همه در عشرتند و شما در عسرت؟ همه در تهنیت‌اند و شما در تعزیت؟ ایشان جواب دادند که ای عزیز، وقت شادی خارجیان است و زمان ماتم محبّان اگر از دشمنانی به میان ایشان بازرو، و اگر از دوستانی بنشین و با ما در غم و اندوه موافقت نمای، و اگر دردمندی دردمندان را بنواز و اگر سوخته‌ای زمانی بنشین، و با این سوختگان محنت دیده در ساز.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:470

ای شمع بیا تا من و تو زار بگرییم‌که احوال دل سوخته هم سوخته داند زریر گفت: حاشا که من از مخالفان باشم و من حالا از دست قاتلان امام حسین «علیه السلام» جان به صد حیله بیرون آورده‌ام و از خوف معاندان روی بدین مشهد پاکیزه کرده پس صورت حال به تمامی بازگفت و جراحتهای خود بدیشان نمود و به اتّفاق به مصیبت أهل بیت مشغول شدند. و تأسّف می‌خوردند که کاشکی ما در کربلا می‌بودیم تا جانها نثار شهدا می‌نمودیم یا انتقام از قاتلان حسین «علیه السلام» می‌کشیدیم.
زریر گفت: حالا هم انتقام می‌توان کشید القصّه زریر مالهای خود را همه اسب و سلاح خرید و صد و ده تن با وی بیعت کردند و روز جمعه هنگام نماز خروج کردند و خطیب را به قتل رسانیده داروغه را بدست آوردند و قصّه ایشان در کتابی علی‌حده مذکور است.
امّا چون خبر آن لشکر و آوردن سر آن سرور به دمشق رسید، حکم شد تا شهر را آزین بندند و مردم شهر به تماشای ایشان بیرون روند.
در کنز الغرائب آورده، از ابو العباس که از سهل ساعدی «رضی اللّه عنه» نقل می‌کند که من به تجارت به ولایت شام رفته بودم، روزی در حوالی دمشق به دهی رسیدم، مردم شادی می‌کردند و دهل می‌زدند. با خود گفتم مگر این مردم را عیدی هست؟ ورای عیدهای مقرّر از یکی حال پرسیدم گفت: ای شیخ مگر اعرابئی؟ گفتم من سهل ساعدی‌ام مصاحب حضرت رسول، آن کس آه سوزناک از سینه برآورد و گریه در گرفت و گفت: عجب است که در این تعزیت از آسمان خون نمی‌بارد و از این مصیبت زمین اهل آن را فرو نمی‌برد گفتم: کدام ماتم است؟ گفت: خبر نداری؟
آسمان از جبهه إکلیل مرصع برگرفت‌ترک گردون ماتم آن شاه را از سر گرفت
زهره همچون چنگ گیسوهای خود را بازگردپس بناخون چهره بخراشید و افغان در گرفت گفتم: روشن‌تر از این بگوی. گفت: این سر امام حسین «علیه السلام» است که اهل عراق به سوی یزید هدیه فرستاده‌اند و مردم شام فرح و شادی می‌کنند! گفتم: آن سر را از کدام دروازه به شهر در می‌آورند؟ گفت: از باب ساعات، پس در پیش دویدم و بسی رنج کشیدم تا خود را به میانه شتران أهل بیت رسانیدم. بر نیزه سری دیدم که به سر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:471

مبارک حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» شبیه بود، گریه بر من غلبه کرد یکی از عورات با من به سخن درآمد که ای پیر چرا می‌گریی؟ گفتم: من انت؟ تو کیستی؟ گفت:
من سکینه‌ام دختر امام حسین گریه من زیادت شد گفتم: ای فرزند خاتون قیامت من سهل ساعدی‌ام از صحابه جدّ بزرگوار تو، هیچ حاجتی داری که بدان قیام نمایم؟ گفت:
آری این نیزه داران را بگوی تا سرّ پدرم را با سرهای دیگر پیشتر برند تا غالبه أبصار شامیان بدیشان بود و ما اندکی از نظر خلق دور باشیم. پس من پیش رفتم و حامل آن سر بزرگوار گفتم به تو حاجتی دارم اگر قبول کنی چهار صد درم به تو دهم. گفت: حاجت چیست؟ گفتم تقدیم رأس امام حسین «علیه السلام» آن مرد چنان کرد و من زر به وی دادم و خواستم که نزد اهل بیت بازآیم از غالبه مردم میسّر نشد و ازدحام به مرتبه‌ی رسید که از باب ساعات درآمدن متصوّر نبود بازگشتند، و از دروازه توما درآوردند راوی گوید که چون به شهر درآمدند. گذر ایشان به پیش مسجد جامع افتاد و در آنجا پیری بود با محاسن سفید چون چشمش بر امام زین العابدین افتاد و آن عورات را در هودجها بدید گفت شکر مر خدای را که اکابر شما را هلاک گردانید و مردمان را از فتنه شما آسایش داد و یزید را بر شما مستولی ساخت حضرت امام زین العابدین «علیه السلام» روی به او کرد که: ای پیر قرآن خوانده‌ای؟ گفت آری. گفت این آیت را در قرآن دیده‌ای که «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» «1» گفت دیده‌ام امام زین العابدین «علیه السلام» گفت «نحن ذوی القربی» پس مائیم آن خویشان رسول که مودّت ما لازم است. آنگه گفت: ای شیخ این آیت را خوانده‌ای؟ که «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» «2» پیر گفت، بلی. خوانده‌ام امام فرمود: مائیم آن اهل بیت که به ایت طهارت اختصاص یافته‌ایم. پیر که این سخن بشنود زمانی سر در پیش افکنده آنگه گریه بر وی غلبه کرد و گفت: یا بن رسول اللّه معذور دار، که ندانستم که شما چه کسانید؟ پس رو به قبله‌گاه دعا آورده گفت: الهی از دشمنی این قوم توبه کردم و
______________________________
(1)- سورة الشوری آیه 23.
(2)- سوره احزاب آیه 33.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:472

بیزارم ز دشمنان ایشان، و تولّا دارم به دوستان ایشان پس خود را در پای شتر امام زین العابدین «علیه السلام» انداخت و در خاک می‌غلطید و گفت: خدایا اگر توبه مرا قبول کردی و از من خشنود گشته‌ای، جانم بردار! و دعای آن پیر با قضای ملک قدیر موافق افتاد و نعره‌ای زد و فی الحال جان بداد. خروش از اهل بیت برآمد و امام زین العابدین (ع) با همه خواتین بر وی بگریستند.
پیر در کوی محبّت جان بدادجان برای وصلت جانان بداد
چون ز سرّ دوستی آگاه شدبا شهیدان در زمان همراه شد راوی گوید: که اوّل روز سرها را به دروازه درآوردند از بسیاری مردم که به نظاره و تماشا آمده بودند نماز دیگر به کوشک یزید رسیدند. یزید امر کرده بود که تا کوشک وی را بیاراستند و پرده‌های زنبوری درآویخته و تختی از ساج و عاج موصل گردانیده و به زر و جواهر مکلّل ساخته، در یک صفّه نهاده‌اند و دیبای رومی و ششتری بر وی افکنده و کرسیها بر حوالی تخت وضع کرده و امرای شام بعضی نشسته برخی ایستاده، چون شمر با آن دو امیر دیگر برسید، حکم شد که درآیند و سرها و أهل بیت را در آورند چون أهل بیت را درآوردند. و ایشان را در یک صفّه کوشک جای دادند و پرده‌ای از پیش صفّه درآویختند و سرها را درآورده، در پیش تخت بداشتند. یزید سر یک یک را می‌دید و احوال صاحب آن سر می‌پرسید تا بر تمام سرهای سروران دین اطّلاع یافت. بعد از آن گفت: سر امام حسین بیاورید. شمر مرد غدّار و پرحیله‌ای بود سر امام را به بشیر بن مالک داد تا پیش برد و با او گفت: رجزی بخوان و به قتل امام حسین مباهات کن و از یزید صله نیک طلب کن. غرض شمر آن بود تا مزاج یزید را درباره قاتلان امام حسین (ع) معلوم کند. بشیر سر مبارک امام را پیش تخت برد و این رجز آغاز کرد که: «املاء رکابی فضّة و ذهبا» پر کن چهار پایان مرا از زر و نقره «انّی قتلت الملک المحجّبا» به جهت آنکه بکشتم پادشاهی بزرگوار «قتلت خیر النّاس أمّا و ابا بکشتم کسی را که بهترین مردم بود هم از جهت مادر و هم از جهت پدر. و بیتی چند دیگر که مشتمل بر شرف نسب و کثرت حسب امام حسین بود، فرو خواند. یزید از این سخن در خشم
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:473

شده گفت: اگر می‌دانستی که امام حسین به این صفات موصوف بود و به این نعوت منعوت، چرا او را کشتی؟ و اللّه که هیچ چیز از من به تو نرسد، بلکه تو را بدو رسانم آنگاه امر کرد تا وی را بیرون کوشک برده، گردنش بزدند. و ابن بشیر از آن ده تن بود که بر قتل امام حسین اتّفاق کرده بودند.
و در بعضی کتب مذکور است که این صورت در مجلس ابن زیاد واقع شده و اللّه اعلم. پس یزید رو به امرای کوفه کرد که حسین را چگونه کشید؟ زجر بن قیس و به روایتی شمر بن ذی الجوشن آغاز تکلم کرده گفت: این شخص با چند تن از أقربا و شیعه خویش به کربلا فرود آمده بود. با لشکری گران متوجّه او شدیم و چندان‌که او را به بیعت تو و متابعت پسر زیاد خواندیم. اجابت نکرد ما بر او حمله کردیم و به اندک مدّتی دمار از وی و لشکر وی برآوردیم و سرهای ایشان را بریدیم و تن‌های ایشان بر خاک افکندیم و حالا اجساد ایشان در آن صحرا افتاده است و جامه‌های ایشان به خاک و خون‌آلوده یزید زمانی سر در پیش افکنده هیچ سخن نگفت. و بعد از آن طشتی زرّین طلبیده امر کرد تا سر مبارک امام حسین را در آنجا نهاده پیش وی بردند چوبی به دست گرفته، اشارت به لبها و ثنایای امام حسین (علیه السلام) می‌کرده و می‌گفت حسین بن علی چه لب و دندان نیکو داشته؟ یکی از حضّار مجلس بانگ بر یزید زد که دور دار چوب را از ثنایا، که بارها دیده‌ام که رسول خدا بوسه بر این دندانها و بر این لبها نهاده است.
سویش به چوب کردن اشارت کجا رواست؟آن لب که بوسه داد برو بارها رسول
در طشت زر نهاده به پیش تو کی سزاست؟و آن را که بر کنار نبی داشته وطن ابو المؤیّد خوارزمی آورده که، در آن زمان که یزید قضیب به جانب لب و دندان مبارک امام حسین «علیه السلام» حواله کرد سمرة بن جندب که از اصحاب کبار و از یاران سیّد ابرار بود در آن مجلس تشریف داشت آواز برکشید که قطع اللّه یدک یا یزید! خدای دست تو را ببرد ای یزید! می‌خواهی که چوب بر جائی زنی که چندین نوبت مشاهده کرده‌ام که حضرت رسول بوسه بر آنجا می‌زد؟ یزید در غضب شده گفت: ای سمرة، حرمت صحبت تو با رسول خدا «صلوات اللّه» علیه نگاه می‌دارم و اگر شرف
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:474

صحبت تو با آن حضرت مانع نشدی، گردن تو را می‌زدم. سمره گفت طرفه حالتی است که ملاحظه صحبت من با آن حضرت می‌کنی و رعایت فرزند عزیز او بدین نوع می‌آری؟ حاضرین از این سخن در گریه افتادند و نزدیک آن شد که فتنه‌ای حادث گردد و آخر الامر سمره را از مجلس بیرون بردند و یزید خود را به سخن دیگر مشغول کرد.
ابو المفاخر رازی آورده: «که تاجر یهودی آن روز در مجلس یزید حاضر بود پرسید که این سر کیست که در پیش خود نهاده‌ای؟ گفت این سر کسی است که در عراق بر من بیرون آمده بود و می‌خواست که خود را امیر المؤمنین نام کند، کارداران من با او حرب کرده‌اند و سر او و متابعانش را پیش من آورده‌اند. یهودی گفت: مگر صاحب این سر شریف بوده، که داعیه امامت داشته، یزید گفت: آری او شریف بود، و پسر اشرف بنی هاشم. یهودی پرسید. نام او چه بود؟ که داعیه امّت داشته یزید گفت: حسین گفت: نام پدرش گفت: علی گفت: مادرش چه نام داشت؟ گفت: فاطمه گفت: دختر که بود؟ گفت:
دختر محمّد رسول اللّه «صلوات اللّه علیه» یهودی سر خود را جنبانید و فریاد برکشید که وای بر شما، اگر این پیغمبر شما حق بوده باشد ای یزید میان من و داوود پیغمبر هفتاد پشت واسطه‌اند و جهودان بدان سبب مرا حرمت تمام می‌دارند. هنوز محمّد عربی دیروز از میان شما بیرون رفته است امروز با فرزندان او این می‌کنید؟!
جواب چیست شما را اگر سؤال کندمحمّد عربی از شما به روز جزا
که آن چه بود که با اهل بیت من کردیدچو من به ملک بقا رفتم از سرای فنا
جزای آنکه شما را به حق نمودم راه‌روا بود که چنینها به من رسد ز شما یزید از این سخن در قهر شده گفت خاموش باش ای یهودی اگر نه آن بودی که پیغمبر ما فرمود که اهل ذمّه را مرنجانید که هر که آزار بذمّی رساند من خصم وی باشم روز قیامت. به فرمودمی تا سرت از تن جدا کنند یهودی گفت ای ابله بی‌بصیرت! کسی که از برای جهودی خصمی کند آیا برای جگرگوشه خود چه‌ها خواهد کرد؟ و ای بر تو زمانی که جدّش پیغمبر خدا به خصومت تو برخیزد و مادرش فاطمه زهرا در عرصه محشر به دامنت درآویزد، آتش غضب یزید به اشتعال درآمده گفت جلّاد را به طلبید،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:475

یهودی برجست و سر امام برداشت و گفت یا ابا عبد اللّه! من مولای توأم و از دل پاک مسلمان شده‌ام. أشهد أن لا اله الا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه و انّ علیا ولی اللّه ای سیّد فردا پیش جدّت بر ایمان من گواهی ده، یزید گفت اکنون که دانستی تو را بخواهم کشت مسلمان می‌شوی؟ گفت ای یزید من از حسین بن علی «علیه السلام» فاضلتر نیستم. او را فرمودی که بکشتند مرا هم بفرما تا به قتل آرند و امیدوارم که به حکم المرء مع من أحبّه مرا با زمره شهدای کربلا برانگیزند و در میان ایشان حشر کنند، یزید حکم کرد تا آن نو مسلمان را شهید کردند.
و در کتاب دیگر مذکور است که، ترسائی به ایلچی‌گری از جانب قیصر روم آمده بود و جهت یزید تحفه‌ها و هدیّه‌ها آورده در آن محفل بود چون سر امام حسین «علیه السلام» را دید آهی از دل پردرد برکشید و گفت: ای یزید! من در ایّام حیات پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» به رسم تجارت به مدینه رفته بودم و می‌خواستم که وی را هدیّه‌ای برم از صحابه پرسیدم که: حضرت رسالت چه چیز دوست می‌دارد؟ گفتند: به بوی خوش مایل است من دو نافه مشک و قدری عنبر اشهب برداشته به خدمت وی رفتم و وی در خانه امّ سلمه بود. درآمدم و جمال آن حضرت را مشاهده نمودم از نور رخسارش چشم مرا روشنی بیفزود، و دل من وابسته محبّت او گشت، بر وی سلام کردم و آن عطرها را پیش وی نهادم گفت: این چیست؟ گفتم محقّر هدیه‌ای است که به خدمت شما آورده‌ام.
پای ملخی نزد سلیمان بردن‌عیب است و لیکن هنر است از موری حضرت رسالت فرمود: که نام تو چیست؟ گفتم عبد الشّمس گفت: تو را عبد الوهّاب نام کردم و اگر اسلام قبول کنی هدیّه تو را قبول کنم. من نیز در نگریستم دانستم که این آن پیغمبر است که حضرت عیسی ما را از وی خبر داده.
عیسی به نام او چو به ایّام مژده داداز یمن نام نفسش جان را به مرده داد فی الحال، بر دست وی ایمان آوردم و به روم بازگشته دین خود پنهان داشتم، و حالا چند سال است که من با پنج پسر و چهار دختر همه مسلمان در میان رومیان می‌باشیم. و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:476

وزیر ملک رومم، و هیچ کس از حال من آگاه نیست و در آن روز که در خانه امّ سلمه در ملازمت پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» بودم. آن عزیز که سرش به خواری پیش تو می‌بینم کودک بود و از در حجره درآمد و حضرت رسول بغل بازگشاد و او را در کنار گرفته بوسه بر لب و دندان او می‌داد و می‌گفت: از رحمت خدا دور باد آن کس که تو را به ناحق بکشد. روز دیگر در مسجد پیغمبر بودم این جوان با برادرش که از او بزرگتر بود بیامدند و گفتند: یا جدّاه! ما با یکدیگر کشتی گرفتیم. هیچ یک دیگری را نتوانستیم انداخت و می‌خواهیم بدانیم که قوّت کدام از ما زیادت است؟ آن حضرت فرمود که، ای جانان جدّ، کشتی گرفتن مناسبتی به حال شما ندارد و بروید و هر یکی خطّی بنویسید هر کدام که بهتر باشد قوّت او زیاده‌تر بود. ایشان برفتند و هر یک، خطی نوشته بیاوردند و به دست پیغمبر اکرم دادند. حضرت تأمّلی فرموده گفت: ای جانان جد، نزد پدر خود برید که او خط نیکو می‌شناسد، تا بگوید خط کدام از شما بهتر است؟ ایشان برفتند و حضرت برخاست و من هم بیرون آمدم و میان من و سلمان دوستی بود وی را پرسیدم که چرا حضرت پیغمبر میان نبیرگان خود حکم نکرده و نگفت که خط کدام نیکوتر است؟ سلمان فرمود که، آن حضرت هر دو را دوست می‌دارد و تأمّل فرمود که اگر گوید خطّ حسن نیکوتر است، دل حسین ملول شود و اگر گوید که خط حسین بهتر است غبار اندوه بر دل حسن نشیند لا جرم این مهمّ را حواله به پدر ایشان کرد. من گفتم ای سلمان به حرمت یاری و برادری و به حقّ دین اسلام که تحقیق کن که پدر میان ایشان چگونه حکم فرمود: سلمان قبول کرد و از هم برگذشتیم.
روز دیگر که ملاقات واقع شد گفتم ای سلمان! مهمّی که دیروز با تو گفتم به کجا رسید؟ گفت ای برادر ایشان نزدیک پدر که رفته بودند همان نوع که بر ضمیر منیر حضرت پیغامبر «صلّی اللّه علیه و آله» گذشته بود به خاطر عاطر او نیز گذشته. حواله به مادر ایشان فرموده و گفت: به نزد بتول عذرا روید. تا او چه گوید همین که پیش فاطمه رفته‌اند و به عرض رسانیده‌اند که جدّ ما فرمود که بروید و خط بنویسید هر که خطّ او بهتر، قوّت او بیشتر. ما خط نوشته به خدمت جد بردیم ما را حواله به پدر کرد همین‌که
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:477

نزد پدر رفتیم ما را به ملازمت تو فرستاد. اکنون بیا و در خطّهای ما درنگر و به راستی حکم کن، فاطمه با خود اندیشه کرد که جدّ بزرگوار و پدر نامدار ایشان نخواسته‌اند که دل هیچ کدام ملول شود، من چگونه کنم؟ پس گفت که شما می‌دانید که من خط نمی‌دانم فأمّا در عقد خویش هفت دانه مروارید دارم، بر سر شما نثار کنم هر کدام که بیشتر چیند خطّ وی بهتر است و قوت وی کاملتر پس آن گوهرها را بر ایشان فشاند. امام حسن «علیه السلام» سه گوهر برچید و امام حسن نیز سه گوهر بدست آورد. فی الحال، از حضرت عزّت به جبرئیل فرمان رسید که زود به زمین رو و با پر با فر خود، یک‌دانه گوهر را به دونیم کن. تا هر یک یک نیمه برچینند، و دل هیچ‌کدام اندوهگین نگردد. و جبرئیل به فرمان ملک جلیل، یک گوهر به دونیم کرده و هر یک از شاهزادگان سه گوهر و نیم برچیدند ای یزید از این سخنان فهم می‌شود که مصطفی و مرتضی و زهرا غبار غم بر دل ایشان روا نمی‌داشتند و حضرت خداوند نیز نمی‌خواسته هیچ‌کدام ملول شود من در روم شنیده‌ام که کسان تو، یک برادر را زهر داده‌اند و شربت ألماس چشانیده‌اند، که هفتاد و دو پاره جگر از حلق وی برآمده و می‌بینم که سر آن دیگر با هفتاد و دو سر در نظر تو نهاده‌اند. وای به حال تو و متابعان تو!.
ای ناکسان به نسبت فرزند مصطفی‌باشد به هیچ وجه روا این چنین کنید؟!
بر حلق تشنه شه دین تیغ کین نهنددر خاک و خون نهان، رخ آن نازنین کنید! چون سخن به اینجا رسید غریو از حاضران مجلس برآمد یزید به ترسید و گفت: ای عبد الشمس ملک را بر من می‌شورایی و رعیت را به آشوب می‌آری؟ و اگر نه آن است که تو رسول قیصری فی الحال تو را به سیاست می‌رسانیدم. عبد الشّمس گفت: ای بیشرم ناانصاف حرمت رسول قیصر می‌داری و حرمت رسول ملک اکبر فرو می‌گذاری؟ یزید بانگ بر ملازمان زد که این مرد را از مجلس من بیرون برید. مردمان وی را بیرون کشیدند و روز به آخر رسیده بود، امر نمود که بعضی از زنان را بیارید تا سخنی گویم. امّ کلثوم و زینب و امام زین العابدین پیش آمدند زینب را که چشم بر سر برادر افتاد فریاد برداشت: که وا جدّاه! وا محمّداه! پس رو به یزید کرد که هیچ می‌دانی که چه می‌کنی؟
زنان خود را در پس پرده نشانده‌ای و دختران رسول خدا را در پیش خلق به داشته‌ای،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:478

ندانم که در وقت بازخواست از عهده، این عمل چگونه بیرون می‌آئی؟ یزید بر خود به لرزید و پرسید این چه کس است؟ گفتند: خواهر امام حسین و دختر فاطمه زهرا است که زینب نام دارد ناگه، ام کلثوم بر پای خاست و گفت: ای یزید اجازت ده، تا سر برادرم و دیدار بازپسین وی ببینم. دستوری یافت، درجست و سر امام حسین «علیه السلام» بر گرفت و لب خود را بر لب وی نهاد و بیهوش شد. پس سربرآورد و گفت: ای یزید امید می‌دارم که در این دنیا راحتی نبینی، چنانکه ما را در رنج افکندی.
یزید گفت این زن دراززبان هم خواهر حسین است. گفتند: آری این امّ کلثوم است.
گفت: ای امّ کلثوم چون دیدی که خدای ظنّ شما را به دروغ کرد و آنچه بر ما فکر کرده بودید بر شما واقع شد؟
امّ کلثوم فرمود که خدا منافقان را دروغ‌گو خوانده، که «إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ» «1» و بر ایشان لعنت کرده و وعده عذاب فرموده که و «یُعَذِّبَ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ بحمد اللّه» «2» که اهل بیت پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» از کذب و نفاق مبرّا و معرّاند. یزید رو از وی بگردانیده توجّه به زین العابدین (ع) کرد و گفت: این کودک کیست گفتند: علیّ بن الحسین است گفت: من شنیدم که علیّ بن الحسین کشته شد گفتند وی را سه پسر بود علی اکبر علیّ اصغر کشته شدند و این علیّ اوسط بیمار بود. او را گرفته آوردیم. یزید گفت: ای صبی تو می‌دانی که پدر تو خواست که بر منبرها را خطبه به نام او کنند و مسند خلافت مقام او بود، شکر خدای را که به مقصود نرسید امام زین العابدین «علیه السلام» گفت: ای یزید این منبرها پدران ما نهاده‌اند یا پدران تو؟ خلافت از پدران ما زیباتر بود که در راه دین جهاد می‌کردند یا از پدران تو، که به درگاه الهی شرک می‌آوردند؟ اما مهمّ ما و تو در قیامت پرسیده خواهد شد «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».
روزی که اندر و جگر از هول خون بودحکّام را لوای امل سرنگون بود
تو از برای دنیی دون داده، دین به باداندیشه کن که حال تو آن روز چون بود؟
______________________________
(1)- سوره منافقون آیه 1.
(2)- سوره احزاب آیه 73.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:479

یزید از این سخنان در غضب شد و سرهنگی را گفت: این را بیرون ببر و سرش بردار و پیش من آر. سرهنگ دست علیّ بن الحسین را بگرفت. امّ کلثوم برجست و هر دو دست به وی زد و گفت: ای پسرزاده هند، دست از این کودک بردار و اللّه که هیچ کس نمانده است که دختران محمّد «صلّی اللّه علیه و آله» را محرم باشد الّا این کودک پس این بیت را انشا کرد.
أنادیک یا جدّاه یا خیر مرسل‌حسینک مقتول و نسلک ضایع چون یزید این بیت استماع کرد. لرزه بر اعضای وی افتاد به فرمود تا دست از وی به داشتند، و نزدیک خودش خواند و در پهلوی پسر خودش بنشاند گفت: یا علی پسر من در سن به تو نزدیک است توانی با وی کشتی‌گیری؟ امام زین العابدین «علیه السلام» گفت: کار کشتی سهل است هر یکی را کاردی بده تا در نظر تو محاربه کنیم هر که غالب آید مغلوب را بکشد و تو تماشا کنی. راوی گوید: که در این اثناء نقاره شام فرو کوفتند پس پسر یزید گفت: ای پسر حسین این نوبت پدر من است. نوبت پدر تو کجاست؟ امام زین العابدین «علیه السلام» فرمود که زمانی تأمّل کن تا جواب تو بازدهم و چون آواز نقّاره فرو نشست مؤذّن آغاز بانگ نماز کرد، امام زین العابدین گفت: ای پسر یزید! اینک نوبت جدّ و پدر من است که می‌نوازند تو به نوبت پنج روزه پدر خود غرّه مشو، که در این سرای فانی هر کسی پنج روزه نوبت اوست.
امّا نوبت دولت ما تا قیام قیامت باقی است و در دار الضّرب امامت سکّه سعادت به نام ما خواهند زد و در منابر عزّت و کرامت خطبه فضیلت به نام ما خواهند خواند.
تا دور روزگار بود، دور، دور ماست‌تا نام کاینات بود، نام، نام ماست پسر یزید پلید خاموش گردید و حاضران از فصاحت شاهزاده زمین و زمان متعجّب ماندند و میان یزید و امام زین العابدین «علیه السلام» مباحثات بسیار واقع شد. چنانچه ذکر آن به طول می‌انجامد.
القصّه سخن به جائی رسید که علیّ بن الحسین «علیه السلام» گفت: ای یزید جبرئیل در خانه ما فرود آمد یا در خانه شما؟ آیت تطهیر در حقّ ما نازل شد یا در حق شما؟ و روضة الشهداء، الکاشفی 480 فصل اول«در وقایعی که بعد از حرب کربلا مر أهل بیت را واقع شده است.» ..... ص : 441
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:480

آیه کریمه مودّت ذی القربی درباره ماست یا درباره شما؟ همچنین می‌گفت تا رعشه بر یزید پلید افتاد و هیبتی از این سخنان بر وی طاری شد. گفت: یا بن الحسین! از من حاجتی بخواه تا روا کنم گفت: قاتل پدرم را به من ده، تا بکشم. یزید مردان کوفه را طلبید و گفت: حسین را که کشته گفتند: خولی بن یزید. یزید به فرمود تا او را حاضر کردند و پرسید که حسین را تو کشتی؟ چون خولی سیاست بشیر بن مالک را دیده بود، به ترسید و گفت: حاشا مرا با کشتن حسین چه‌کار است؟ گفت: پس که کشت؟ گفتند: سنان بن انس او را آواز داد و پرسیدند حسین را تو کشتی؟ گفت نی، و لعنت خدا بر قاتلان حسین باد! یزید تند شد و گفت پس او را که کشته است؟ گفتند: شمر ذی الجوشن، کس فرستاد تا شمر را آوردند پرسید که حسین را تو کشتی؟ گفت: معاذ اللّه یزید گفت: همه مردمان متّفق‌اند بر آنکه او را تو کشته‌ای، گفت: اینان دروغ می‌گویند. غضب بر یزید مستولی شده پرسید که پس او را که کشته است؟ شمر گفت من راست بگویم که حسین را که کشته است، آنکه قبایل عرب را جمع کرد و در بیت المال به گشود و لشکر را اسب و سلاح و نفقه و خلعت داد و گفت بروید و با حسین حرب کنید. یزید را انفعال عظیم دست داده گفت: برخیز که لعنت خدای بر همه شما باد! آنگه روی به امام زین العابدین «علیه السلام» آورد که حاجت دیگر به طلب گفت: سر پدرم را به من ده، با سرهای شهدا تا ببرم و به تن‌های ایشان ملحق سازم گفت: این حاجت رواست، حاجت دیگر بخواه گفت: مرا با اهل بیت من اجازت فرمای تا به مدینه رویم و بر سر روضه جدّ بزرگوار خود «صلوات اللّه و سلامه علیه» به طاعت و عبادت مشغول شویم گفت: این مراد هم حاصل است. آرزوی دیگر درخواست کن گفت: فردا روز آدینه است مرا اجازت فرمای تا بر منبر روم و خطبه بخوانم. یزید گفت: این آرزویت نیز برآرم و خطابت فردا با تو گذارم، امّا چون روز دیگر شد یزید از وعده خطابت امام زین العابدین «علیه السلام» پشیمان شد، خطیب فصیح شامی را مقرّر کرد که خطبه بخواند و منادی کردند که همه کس به مسجد جامع حاضر آیند و چون مردم به نماز آدینه حاضر شدند. خطیب بر منبر رفته زبان به ستایش آل ابو سفیان بگشود و در مذمّت آل ابی طالب مبالغه بسیار نموده. بطلان امام
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:481

حسین را بیان کرد و حقیقت و اولویّت یزید را عیان کرد امام زین العابدین «علیه السلام» بی‌طاقت شده خود را نگاه نتوانست داشت و آواز داد: که یا شامی بئس خطیب القوم أنت! ای مرد شامی بد خطیبی تو مر این قوم را، و رضای مخلوق را بر سخط خالق اختیار نموده‌ای و دین را به دنیای دون، بدل کرده‌ای.
پیروی نفس و هوی می‌کنی‌راه نه اینست خطا می‌کنی؟
در حق اخیار نگوئی سخن‌مدحت اشرار ادا می‌کنی؟
آل عبا از همه فاضل‌ترندذمّ چنین قوم چرا می‌کنی؟ پس رو به یزید کرد که به وعده‌ای که مرا داده‌ای وفا کن. و وام عهدی که بسته‌ای از ذمه خویش أدا کن، و اجازت ده که بر منبر روم و چنان خطبه‌ای که رضای خدا و رسول بدان بازبسته باشد، بخوانم و کلماتی که مستمعان مست معانی آن گشته مثاب و مأجور شوند، أدا کنم. یزید گفت: بر منبر رفتن حاجت نیست همین جا بر پای ایستاده هر سخنی که خواهی بگوی. اهل دمشق به فغان آمدند و أشراف شام برپای‌خاسته درخواست نمودند که می‌خواهیم که الفاظ و عبارات اهل حجاز بشنویم و ببینیم که فصاحت و بلاغت حجازیان تا چه مرتبه است؟
یزید گفت: ای اهل شام این پسر از بنی هاشم است و ایشان، افصح عربند مبادا که چون بر منبر رود آل ابو سفیان را فضیحت سازد و بنی أمیّه را سخنان ناسزا گوید. أکابر شام گفتند او خردسال است چه تواند گفت؟ ما را هوس آن است که از جدّ خود سخنی نقل کند که در آن ما را موعظه و تذکیر بود، یزید التماس بزرگان را ردّ نتوانست کرد اجازت داد و امام «علیه السلام» به بالای منبر برآمد و خطبه‌ای مشتمل بر حمد الهی و نعت حضرت رسالت پناهی «صلوات اللّه و سلامه علیه» أدا فرمود بر وجهی که سهام اوهام و اذهان فصحای شیرین زبان به هدف تعریف آن نرسد و ضمایر بلغای زیبا بیان به اسرار توصیف آن راه نیابد. بدایع الفاظ دلگشایش چون روایح مسائل اهل دین بر غوامض اهل بلاغت محتوی و حقایق معانی جانفزایش مانند دقایق دلایل ارباب یقین بر لطایف براعت ارباب فصاحت، مشتمل و منطوی.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:482

لوامع کلماتش، چو مهر عالمگیرظرایف سخنانش، چو ماه نورافزای
بدین لطافت و خوبی أدا نکرده کسی‌سپاس ایزد و أوصاف خواجه دو سرای و بعد از حمد و صلوات موعظه‌ای فرمود که همه دلها از تأثیر آن نرم و مجموع سینه‌ها از شعله تصرّف آن گرم شد.
غلام آن سخنانم که آتش افروزدبه طوطیان خرد نغمه حق آموزد پس از آنکه دیده‌ها أشکبار و دلها بی‌آرام و قرار شده بود فرمود که ای أهل شام هر که مرا داند داند و هر که نداند (پس معرّفی می‌کنم:) أنا ابن الرّسول المختار انا ابن المصطفی سیّد الأخیار منم پسر معراج و خداوند تاج و دواج منم فرزند راکب براق و افضل همه پیغمبران به اتفاق منم پسر مسافر سفر «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری» «1» و مجاور حریم «فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی» «2» منم پسر خطیب «فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی» و عندلیب گلشن «عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی» منم پسر خواجه یثرب و بطحا و صدر مسند اجتبا و اصطفا منم پسر حبیب حضرت اله یعنی محمد «رسول اللّه صلوات اللّه و سلامه علیه» منم پسر شهسوار مضمار أهل اتی و شهریار تختگاه لا فتی منم پسر وصیّ وفیّ بابه و مفتاح خزانته «انا مدینة العلم و علی بابها» منم پسر صاحب مناصب و مظهر العجائب و مظهر الغرائب امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب هرگاه که گفتی «أنا ابن» غریو از خلق برآمدی بعد از تعریف جدّین فرمود که: منم پسر دختر خیر المرسلین سیّدة نساء العالمین منم پسر گوهر درج فاطمة بضعة منیّ و اختر برج من آذاها فقد أذانی منم پسر سیّدة سادات و شفیعه عرصه عرصات بتول عذرا یعنی فاطمة زهرا «علیها سلام» منم برادرزاده سبط رسول و قرّة العین بتول، امام مسموم ممتحن یعنی امیر المؤمنین حسن «علیه السلام».
منم فرزند شهید مظلوم و غریب مغموم، نور دیده مصطفی و سرور سینه مرتضی مبتلای میدان کرب و بلا یعنی حسین شهید کربلا در این محلّ خروش و فغان برخاست و از آواز گریستن مردم غریو در شهر دمشق افتاد، یزید لعین از این غلغله بترسید و از بیم
______________________________
(1)- سوره اسراء آیه 1.
(2)- سوره النجم آیه 9.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:483

غوغای عام بر خویشتن بلرزید، و مؤذّن را اشارت کرد تا بانگ نماز بگوید و سخن بر امام زین العابدین منقطع گردانده، مؤذّن برخاست و گفت: اللّه اکبر امام زین العابدین (ع) فرمود که: نعم لا شی‌ء اکبر منه مؤذّن گفت اشهد ان لا اله الّا اللّه امام گفت: «نعم شهد بها لحمی و شعری و دمی و بشری» مؤذّن گفت: اشهد أنّ محمّدا رسول اللّه امام زین العابدین «علیه السلام» عمّامه از سر برداشته نزد مؤذّن افکند و گیسوهای مشکین پریشان کرده گفت: ای مؤذّن به حق این محمّد «صلّی الله علیه و آله» بر تو سوگند یک زمان توقف کن مؤذن خاموش گشت، امام روی به یزید آورد که ای پسر معاویه این رسول کریم جدّ تو بود یا جدّ من؟ اگر گوئی جدّ تو بوده دروغ‌گوئی و همه عالم دانند که دروغ گفتی و اگر گوئی که جدّ من بوده که علیّ بن الحسینم پس ترا چه چیز بر درو آن داشت که پدرم را که بهترین عترت این حضرت بود به فرمودی تا شهید کردند و مخدّرات سرا پرده عصمت و طهارت را چون أساری بلده به بلده بگردانیدی و مرا یتیم ساختی و رخنه در دین جدّم انداختی، و با این همه می‌گوئی که مسلمانم؟ و روی به قبله می‌آری و شرم نمی‌داری؟ پس دست کرد و گریبان جامه بدرید و گفت: ای مردمان هیچ کس هست از شما که جدّ او پیغمبر بوده باشد غیر از من؟ فریاد از مردم برآمد و گریستن بر اهل دمشق افتاد و بعضی بیهوش شدند و قیامتی در مسجد جامع پدید آمد، یزید بر پای خاست و بانگ بر مؤذّن زد که اقامت بگوی، پس اقامت گفته شد و نماز گذاردند و مردم در غلغله آمدند و دمدمه در عوام افتاد، یزید تدبیری کرد که مردم را به اصلاح آرد و مجمعی ساخته همه اکابر شام را طلبید و به فرمود تا شمر و امرای کوفه را حاضر کردند و سخنان درشت در روی ایشان گفته بر ایشان نفرین کرد و گفت: من از إطاعت شما بر قتل حسین راضی نبودم اگر او را زنده می‌آوردید من حقّ خدمت او به جای می‌آوردم لعنت بر پسر مرجانه باد که بر چنین أمری اقدام نمود، و مرا در عراق و شام بدنام کرد.
در تاریخ العالم آورده که یزید این سخنان به جهت آن بر زبان می‌راند که مردم بر قتله امام حسین «علیه السلام» و اصحاب و اولاد او نفرین می‌کردند و یزید را توبیخ و سرزنش می‌نمودند. و الحقّ جای آن دارد که بر آن مدبّران بی‌دین هزار گونه ناسزا و نفرین گویند، چه این کار نه آسان کاری است و این عمل نه سهل‌کرداری.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:484

نیازیچه است ناحق سر بریدن شهریاری راکه بودی حضرت روح الأمین گهواره جنبانش
نه سهلست از عطش پژمرده کردن نوبهاری راکه از باغ رسالت رسته شد سر و خرامانش
نه آسانست کردن بر سر نیزه سر شاهی‌که دادی بوسه سلطانِ رسل بر روی رخشانش
به وقت قتلش از هر ذرّه‌ای آواز می‌آمدکه نفرین خدا بر شمر و بر انصار و اعوانش در کنز الغرائب آورده: که یزید اهل بیت را در درون کوشک خود جای مقرّر ساخته بود، و امام حسین «علیه السلام» دختری داشت چهارساله که بسیار او را دوست داشتی و او نیز پدر را به غایت دوست می‌داشت و تا پدرش شهید شده بود دائم می‌پرسید که:
«أین أبی؟» کجاست پدر من، می‌گفتند به جائی رفته است و به انواع تسلّی، تسلّی می‌دادند و او را به دیدار پدر اشتیاق عظیم بود در این وقت که در کوشک یزید بودند شبی این دختر پدر را در خواب دید که او را در کنار گرفته از غایت شادی بیدار شد و پدر را ندید شوقش زیاده گشت و آغاز اضطراب کرده فغان درگرفت حال پرسیدند گفت: حالی، می‌دیدم که در کنار پدر نشسته‌ام چون چشم باز کردم او را نمی‌بینم مرا بگوئید که پدرم کجاست؟ که مرا بیش از این طاقت فراق نمانده هر چند گفتند ای دختر صبر کن و شکیبائی پیش گیر جواب می‌داد که:
یعلم اللّه مرا تاب شکیبائی نیست‌طاقت روز فراق و شب تنهائی نیست فریاد نمود پدرم را پیش من آرید یا مرا نزد پدر فرستید، چون أهل بیت این سخن بشنیدند به یک بار فریاد از نهاد ایشان برآمد و خروش در گرفتند، یزید پلید از گریه و غوغای ایشان از خواب درآمد و کس فرستاد تا خبر گیرد که أهل بیت را چه واقع شده است؟ ایشان صورت واقعه بازگفتند و خبر به یزید رسید که دختر امام حسین پدر را در خواب دیده و برای دیدار او بی‌طاقتی می‌کند یزید گفت بروید و سر پدرش بدو نمائید شاید تسلّی یابد، و یزید آن سر را در خانه خاصّ خود نگاه می‌داشت خادمان یزید پلید آن سر را در طبقی سیمین نهاده و مندیلی از سندس بر آن افکنده نزد أهل بیت آوردند و گفتند یزید می‌گوید: که سر را بدو نمائید شاید که او را تسلّی پدید آید، امّا چون طبق را پیش وی نهادند پرسید که این چیست؟ گفتند آنچه می‌طلبی این است چون مندیل
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:485

برگرفت سری دید در آن طبق نهاده آن سر را برداشت و نیک در آن نگریست سر پدر خود را بشناخت آهی از سینه برکشید و روی در روی پدر مالید و لب خود بر لب وی نهاد و فی الحال جان شیرین بداد. دیگر باره اهل بیت را تعزیت امام حسین (علیه السلام) تازه گشت و مصیبت شهدا سمت تجدید پذیرفت.
ای أجل باز این چه غوغا در جهان انداختی‌بار دیگر ماتمی در خاندان انداختی
ابر اندوهی برآوردی ز دریای بلابرق حسرت در زمین و آسمان انداختی
شورشی در روزگار! انس و جان کردی پدیدآتشی در خرمن پیر و جوان انداختی یزید چون از این حال خبر یافت ایشان را تعزیت رسانید و امّ کلثوم اجازت طلبید که در خارج کوشک به منزلی رود و تعزیت أهل بیت بدارد و اجازت یافته به منزلی که جهت ماتم مقرّر کرده بودند تشریف فرمود و زنان اکابر به تعزیت او حاضر گشتند و او مرثیه‌ای که در احوال زاری أهل بیت و خواری شهدا گفته بود می‌خواند و خاتونان عرب آب از دیده می‌باریدند و از غم و اندوه أهل بیت می‌زاریدند و یک بیت از قصیده امّ کلثوم این است.
ماتت رجالی، و أفنی الموت ساداتی‌و زادنی حسرة من بعد لوعاتی
فریاد که بی‌مونس و غمخوار بماندیم‌رفتند عزیزان، و ز غم خوار بماندیم
آزاد شدند از غم این دامگه و مادر مهلکه فتنه گرفتار بماندیم
افکار شد از غم دل ایشان و برفتندما ناله کنان، با دل افکار بماندیم
در خاک بخفتند و رخ از ما بنهفتندافسوس که در حسرت دیدار بماندیم
عیسی نفسی بود طبیب همه دلهابگذشت و همه با دل بیمار بماندیم در روایت ابو المؤیّد چنان است که یزید اسباب سفر أهل بیت ساخته همه را جامه داد و زاد راه چنانچه لایق باشد تعیین نمود و نعمان بن بشیر را مقرّر کرد تا با سی سوار مکمّل در ملازمت ایشان باشد و او را در محافظت ایشان بسیار مبالغه کرده به جانب مدینه روان ساخت. و امام زین العابدین «علیه السلام» سر پدر بزرگوار با سرهای دیگر فرا گرفته به کربلا رفت و در بیستم ماه صفر سر آن سرور به بدن اطهر انضمام یافت، و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:486

سرهای شهدای دیگر نیز به أبدان ایشان پیوست، و نعمان بن بشیر در ملازمت أهل بیت هیچ دقیقه‌ای از دقایق فرو نگذاشت و قاعده تعظیم و احترام ایشان کما ینبغی مرعی داشت و نزول و ارتحال أهل بیت بر موجب دلخواه ایشان بود هر جا خواستندی نزول فرمودندی و هرگاه اراده کردندی رحلت نمودندی و در وقت فرود آمدن و سوار شدن أهل بیت ملازمان نعمان دور شدندی تا ایشان را حجابی نبودی و بمثابه‌ای أدب ایشان را نگاه داشت که چون قریب به مدینه رسیدند امّ کلثوم با زینب گفت: ای خواهر ادای حقوق نعمان بر ما واجب گشت و ما هیچ چیز نداریم که به وی دهیم، زینب فرمود: که صدقت راست گفتی ما لنا شی‌ء. نیست ما را چیزی به وی عطا کنیم الّا حلیّنا مگر آنکه زیورها و پیرایه‌ها که ما را هست بدو فرستیم، پس آن پیرایه‌ها از دست و گوش و گردن و انگشتان بیرون آورده بدو فرستادند و عذر خواهی نمودند که این بعضی از جزای خدمت تست در دنیا و باقی پاداش مصاحبت تو در قیامت به تو خواهیم رسانید. پس نعمان مطلقا چیزی از آنها قبول نکرد، و همه را پیش ایشان فرستاده پیغام داد که اگر، چه همراهی ما با شما به فرمان یزید بود امّا رعایت حرمت شما به غرضی از اغراض دنیائی واقع نشد بلکه برای خشنودی خدا و جدّ بزرگوار شما کردم بحمد اللّه که خدمت من قبول أهل بیت نبی «صلّی اللّه علیه و آله» افتاد و من شکر این نعمت چگونه توانم گزارد؟ و سپاس داری این موهبت که نامزد من شده به چه نوع به جای توانم آورد؟
للّه الحمد که از یاوری بخت بلندبه چنین منصب شایسته شدم دولتمند أهل بیت او را دعا کردند و ایشان را به مدینه رسانیده، بازگشت.
امّا راوی گوید: که چون أهل مدینه خبر آمدن أهل بیت شنیدند فغان از ایشان برآمد و اولاد مهاجر و انصار از صغار و کبار حتی زنان و کودکان ایشان قرین ناله و زاری و رفیق گریه و سوگواری با هزار اضطراب و بی‌قراری به استقبال ایشان بیرون آمدند و چون امام زین العابدین «علیه السلام» را با دختر امام حسین و خواهران شاهزاده کونین بدیدند، به درد دل و سوز جگر در خاک در غلطیدند و با دیده گریان و سینه بریان مضمون این کلام به سمع أهل بیت کرام می‌رسانیدند:
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:487

خانه دلها ازین اندوه ویران گشته است‌عالمی را جان درین ماتم پریشان گشته است
با بسی کرب و بلا در خاک پنهان گشته است‌آفتابی از مدینه رفته سوی کربلا
حال ما مانند گیسویش پریشان گشته است‌چشم ما همچون رخش در خون دل گشتست غرق در زهرة الریاض آورده که: «پنج نوبت در مدینه حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» جزع و فزغ افتاد: که مردم گمان بردند که قیامت قائم شده است:
اول آن روز که حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» در حرب أحد بود و شیطان ندا داد که الّا إنّ محمدا قد قتل خروش و فغان از زن و مرد برآمد چنانچه محرمان حجرات طاهرات و بنت هاشم و بتول عذرا بی‌اختیار به جانب أحد روان شدند چنانچه شمّه‌ای از این حکایت سبق ذکر یافت.
و دوّم روزی که حضرت رسالت از این حجره فانی متوجّه ریاض جاودانی شد هیچ کس نبود از أهل مدینه الّا که در غم و ماتم و غصّه و ألم بودند.
سوّم وقتی که خبر شهادت امیر المؤمنین علی «علیه السلام» از کوفه به اسماع اهل مدینه رسید فغان گرفتند و گوئیا که ماتم پیغمبر «صلی اللّه علیه و آله» تازه شد
چهارم زمانی که امام حسین (ع) عزیمت مکّه کرده بود و داعیه کوفه داشت و خواهران و دختران را می‌برد و أهل مدینه استقبال نموده تعزیت درگرفتند
پنجم هنگامی که أهل بیت به مدینه درآمدند از گرد راه به روضه مقدّس نبوی «صلی اللّه علیه و آله» رفته به آواز سوزناک و جگر چاک‌چاک نعره برکشیدند که وا جدّاه وا محمّداه وا سیّداه وا سنداه یتیمان خاندان توئیم و غریبان دودمان تو سوزان و گریان از غم فرزندان توئیم و محنت‌کشیدگان بادیه هجران تو مظلومان صحرای کربلائیم و مهجوران بیابان رنج و عنائیم لگدکوب جفای کوفیان بی‌وفائیم و آزرده خنجر شامیان بیشرم و حیائیم تشنه لبان آب فراتیم گرمازدگان عقبات عقوباتیم سلام
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:488

فرزند دلبند تو آورده‌ایم و از شرارت اشرار پناه به روضه عرش آشیان تو آورده‌ایم.
یا رسول اللّه بر آر از روضه سر تا بنگری‌أهل بیت خویشتن را زار و غمناک و حزین
در بلای دشمنان دین گرفتار آمده‌کس مبادا در جهان هرگز گرفتار اینچنین أهل بیت گریان و غریوان بودند که امّ سلمه «رضی اللّه عنها» از حجره طاهره خود بیرون آمد غریوان و نالان شیشه خاک کربلا که خون شده بود در دست گرفته و دست دختر امام حسین را که بیمار بود بدست دیگر گرفته، چون اهل بیت مادر مؤمنان را بدیدند و آن خاک خون شده را مشاهده کردند درد و سوز ایشان متضاعف و متزاید شد دختران امام حسین «علیه السلام» و خواهرانش امّ سلمه را در کنار گرفتند و دختر امام را پرسش بسیار کردند بیان این تعزیت که بر سر روضه حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» واقع شد از سر حد تقریر متجاوز است، و نطاق نطق از احاطه آن عاجز، اقاصی و ادانی مدینه در این ماتم سهیم بودند و خواصّ و عوام از این مصیبت در اندوه عظیم.
مطلقا در جهان کون و فسادکس چنین تعزیت ندارد یاد امّ سلمه «رضی اللّه عنها» أهل بیت را تسلّی بسیار داد و کسانی را که در ماتم امام حسین «علیه السلام» می‌گریستند وعده به ثواب بسیار فرمود: و گریه برای امام حسین ثواب بی‌نهایت دارد چنانچه قبل از این گذشت که گریستن و گریانیدن موجب دخول بهشت است.
در عیون الرضا مذکور است که: پسر دعبل خزاعی روایت کرده: که چون پدرم را وفات در رسید زبانش بسته شد و رویش سیاه گشت من از این واقعه به ترسیدم و این صورت را از مردم پوشیده داشتم و گفتم تا پنهان او را بشستند و دفن کردند و من از جهت وی بسیار ملول و محزون بودم، شبانه وی را در خواب دیدم که روی روشن داشت و جامه سفید نیکو پوشیده بود گفتم ای پدر حق سبحانه و تعالی با تو چه کرد؟ گفت مرا بیامرزید گفتم وقت مرگ علامت عجیب بر تو پدید آمده گفت آری سیاهی روی و گرفتگی زبان من از آن بود که خمر می‌خوردم و چون به مردم، و مرا به قبر اندر آوردند همچنان با روی سیاه و زبان گنگ بودم که ناگاه دیدم رسول خدا «صلی اللّه علیه و آله»
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:489

درآمد و گفت دعبل توئی؟ گفتم آری یا رسول اللّه گفت: بخوان آن مرثیه که در حق شهیدان اهل بیت من گفته‌ای، من بر خواندم که:
لا أضحک اللّه سنّ الدّهر إن ضحکت‌و آل أحمد مظلومون قد قهروا تا آخر أبیات می‌خواندم و حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» می‌گریست چون شعر تمام کردم فرمود که نیکو گفته‌ای و مرا شفاعت کرد تا ببخشیدند و این جامه رسول خدا است که در بردارم. و از این خبر معلوم می‌شود که گریه بر امام حسین مظلوم (علیه السلام) موجب أجر جمیل و جزای جزیل است.
دیده کز بهر شهید کربلا شد أشکباریابد از نور سعادت روشنی روز شمار
از عقیق تشنه شاه شهیدان یاد کن‌گوهر أشکی ز بحر دیده خونین ببار
هر که او امروز گریانست از بهر حسین‌با لب خندان بود فردا به صدر اقتدار

فصل دوّم در عقوبت قاتلان امام حسین (علیه السلام)

قبل از این حدیثی از صحیفه رضویّه قتل افتاد که کشنده امام حسین «علیه السلام» در تابوت است از آتش و دست و پای او به سلاسل آتشین مقیّد و عقوبات وی فزونتر از حدّ و عدّ، و هم در صحیفه شریفه به اسانید عالیه حضرت رضویّه مذکور است که حضرت رسالت پناه «صلی اللّه علیه و آله» فرمود که: موسی بن عمران بعد از وفات برادرش هارون «علیهما السلام» دست دعا بدرگاه کبریا برداشت که الهی برادرم هارون شربت فوات چشید و رخت از زندان فنا به بوستان بقا کشید، مر او را بیامرز، حقّ سبحانه به او وحی فرستاد که اگر از من آمرزش اوّلین و آخرین طلبی دعای تو را اجابت کنم و همه را بیامرزم مگر قاتل حسین بن علی را که من خود انتقام از قاتل او خواهم کشید.
کسی کو آنچنان خونی بریزدچنان افتد که هرگز برنخیزد در کنز الغرائب آورده که مهتر و بزرگتر همه ماران در دوزخ ماری است که او را «شدید» گویند هر روز هفتاد بار می‌لرزد و از او زهر فرو می‌ریزد و حقّ سبحانه و تعالی می‌فرماید که ای شدید چه می‌خواهی؟ می‌گوید الهی عقوبت قاتلان امام حسین «علیه
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:490

السلام» را به من حواله کن تا زهرهای خود را بر ایشان ریزم و حق سبحانه با او می‌گوید که: یا شدید ساکن باش که عقوبت ایشان حواله توست، همه را بی‌دریغ خواهی گزید و در آن عقوبت محنتهای کلّی خواهند کشید این خود عقوبات آخرت ایشان است که پایانی ندارد و در دنیا نیز همه محاربان کوفه و شام که در آن معرکه حاضر بوده‌اند از سپاهیان و نظارگیان و آنکه حاضر نبوده امّا به قتل امام حسین شادی کرده هر یک به بلای بزرگ و عذاب الیم مبتلا شدند.
صاحب کنز الغرائب از امام سدّی نقل کرده که: از خوارج شخصی نزد ما بود و ما از قتله، امام حسین سخن می‌گفتیم شخصی از اهل مجلس گفت: که هیچ کس شاد نگشت به کشتن امام حسین «علیه السلام» الّا آنکه به بدترین مرگی بمرد. آن خارجی گفت دروغ می‌گوئید، یا أهل العراق من شاد گشتم به قتل وی و مرا هیچ مکروهی نرسیده است هنوز در مجمع ما بود که شراره‌ای از چراغ به جست و به قدرت الهی در ریش وی افتاد و آغاز سوختن کرد آن ناکس برخاست و به سوی آب دویده خود را در جوی افکند، به هیچ وجه آن آتش فرو ننشست و در درون آب گوشت و پوست او می‌سوخت تا در میان آتش و آب بمرد و سرّ أغرقوا فادخلوا نارا آنجا بر دیده اولو الابصار جلوه‌گر گشت.
آب ناداده شهیدان را چو آتش در زدی‌بایدت بی‌شک میان آب و آتش سوختن شیخ حسن بصری «رحمه اللّه» نقل فرموده که: مردی پیش ما می‌آمد که مرا مسائل شرعیّه تعلیم دهید و ما را از صحبت وی نفرتی عظیم بود زیرا که در وقت تکلّم از و نتنی «1» می‌آمد که هیچ شامّه طاقت آن نمی‌آورد و ما را شرم می‌آمد که سبب آن نتن را از وی بازپرسیم، آخر روزی از وی سؤال کردیم به غایت خجل‌زده و منفعل شد و گفت: من از حال خود شما را خبر دهم امّا مرا رسوا مکنید بدانید که من با آن طایفه بودم که بر لب آب فرات نگهبانی می‌کردند تا لشکر امام حسین «علیه السلام» آب برندارند و هر که می‌آمد ما او را از آب منع می‌کردیم. بعد از واقعه کربلا شبی در خواب دیدم که قیامت قائم شده و من در تشنگی عظیم گرفتارم و از هر سو آب می‌طلبم نمی‌یابم ناگاه
______________________________
(1)- بوی بد و کریه.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:491

دیدم که حضرت مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» و علی و فاطمه و حسن و حسین «علیهم السلام» بر لب حوض کوثر نشسته‌اند و برخی اصحاب بر پای ایستاده و جمعی سقّایان مردم را آب می‌دهند من پیش حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» آمدم و آب طلبیدم حضرت فرمود که: آبش دهید کس آب به من نداد تا سه کرّت من استغاثه و کردم هیچ کس به فریاد من نرسید، و آبی بر آتش عطش من نزد، چهارم بار که فریاد زدم حضرت رسالت «صلّی اللّه علیه و آله» فرمود که چرا آبش نمی‌دهید گفتند یا رسول اللّه این کس از آنهاست که بر کنار آب فرات نشسته بود و تشنگان لشکر امام حسین را آب نمی‌داد حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» فرمود: اسقوه قطرانا او راز قطران بیاشامانید، چون از آن قطران چشیدم و بیدار گشتم این نتن با خود یافتم و هر چه می‌خورم قطران می‌شود و رایحه آن موجب کراهت مشام مردمان است، شیخ حسن بصری فرمود که: تو دیگر نزد ما میا و آزار خاطر ما روا مدار و او را عذر خواستند و اندک زمانی را به خواری تمام بمرد.
اعدای تو را دهد خداوندمرگی که از آن بتر نباشد ابو المفاخر آورده که: مردی را در طواف خانه کعبه دیدند نقابی به روی فروگذاشته و می‌گفت: خدایا مرا بیامرز و دانم که نیامرزی سادات و مشایخ حرم گفتند: ای عزیز! نومیدی از رحمت خدا کفر است و هر چند کسی را گناه بسیار و جرم و جنایت بیشمار بود چون به درگاه حق رجوع کند و به توبه و انابه و زاری و ندامت پیش آید امید آمرزش هست.
اگر چه جرم بیش از پیش داریم‌به الطاف خدا امّیدواریم تو چرا اظهار ناامیدی می‌کنی و از نیامرزیدن حق خبر می‌دهی؟ گفت بیائید و قصّه من بشنوید تا بدانید که نومیدی من از چیست؟ گفتند: بگوی تا بشنویم، و حصّه عبرتی از قصّه تو برداریم گفت: من در آن لشکر بودم که با حضرت امام حسین جنگ می‌کردند و بعد از شهادت آن حضرت رفیق آن خیل که سر مبارک امام به شام می‌بردند شدم و ما پنجاه کس بودیم که نگهبانی آن سرها می‌کردیم آن مدبّران تیره ضمیر هرجا که فرود
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:492

می‌آمدند سر مبارک را به میان می‌نهادند و گرداگرد گرد آن حلقه زده خمر می‌خوردند و من از دور در ایشان می‌نگریستم، شبی از شبها بر همان عادت خود بعد از شرب خمر مست شدند و به خفتند و من در خواب نمی‌شدم، ناگاه آواز ناله‌ای شنیدم و کسی را نمی‌دیدم، در اثنای این حال بالا نگریستم چنان به نظر من درآمد که در آسمان بگشادند و معاینه دیدم که خیمه‌ای از نور فرود آمده و جماعتی آمدند سر امام حسین «علیه السلام» را زیارت کردند مردی دیدم با جامه سبز و عمّامه سفید بالای سر من ایستاده پرسیدم اینها چه کسانند؟ گفت: مقرّبان بارگاه صمدیّتند یکی جبرئیل است دوم میکائیل و دیگر اسرافیل، که ناگاه جبرئیل «علیه السلام» به زیر خیمه شد و گفت أنزل یا صفیّ اللّه فرود آی ای آدم دیدم که آدم و شیث و ادریس «صلوات الرحمن علیهم» فرود آمدند و سر امام حسین «علیه السلام» را زیارت کردند باز به زیر خیمه شد و گفت انزل یا نجیّ اللّه دیدم که نوح و سام و یافث فرود آمدند و نوبت دیگر فرمود که: انزل یا خلیل اللّه، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق فرود آمدند و دیگر باره فرمود که انزل یا کلیم اللّه موسی «علیه السلام» و هارون نزول نمودند بار دیگر گفت انزل یا روح اللّه عیسی «علیه السلام» و شمعون نازل شدند و هر پیغمبر که فرود می‌آمد سر مبارک امام حسین «علیه السلام» را زیارت می‌کرد و در آخر به زیر خیمه رفت و گفت انزل یا حبیب اللّه حضرت مصطفی «صلّی اللّه علیه و آله» نزول اجلال ارزانی فرمود با بزرگان صحابه و اشراف اهل بیت، چون امیر المؤمنین علی «علیه السلام» و امام حسن و حمزه و جعفر طیّار «علیهم السلام» امّا چون رسول خدا از آن خیمه به زیر آمد دیدم که سر امام حسین «علیه السلام» حرکت کرده، هفتاد قدم پیشباز دوید و پیشانی خود بر پشت پای آن حضرت نهاده به آواز حزین گفت: یا جدّاه ببین که از ستمکاران بی‌وفا و نابکاران با جور و جفا به من چه‌ها رسید؟ سید عالم «صلی اللّه علیه و آله» آن سر را برداشت و روی مبارک در روی وی می‌مالید و به گریه درآمد و همه انبیاء به مرافقت و موافقت آن حضرت می‌گریستند.
آدم درین عزا به غم و غصّه مبتلاست‌کشتی، نوح غرقه طوفان کربلاست
هان ای خلیل ز آتش نمرود دم مزن‌این شعله بین که در جگر شاه ابتلاست
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:493

رنگین چراست پیرهن موسوی ز نیل‌وز دست غصّه جبّه عیسی چرا قباست
گویا برای ماتم سلطان دین حسین‌چندین خروش و ولوله در خیل أنبیاست
اینها غم از برای دل مصطفی خورندآن خود چه داغهاست که بر جان مصطفاست؟
گر مرتضی بگرید ازین غصّه درخورست‌ور فاطمه بنالد از این حالها رواست
سوزش نه بر زمین بود و بس که بر سپهردر هر که بنگری به همین داغ مبتلاست جبرئیل علیه السلام پیش آمد و گفت: یا رسول اللّه اگر فرمائی با اهل کوفه و شام آن کنیم که با قوم لوط علیه السلام کردیم حضرت فرمود آن می‌خواهم که فردای قیامت بر ایشان خصمی کنم، جبرئیل علیه السلام گفت یا سیّد الثّقلین جمعی ملائکه فرود آمده می‌گویند که ما را فرموده‌اند که: این پنجاه تن را هلاک کنیم رسول «علیه السلام» فرمود:
که بکنید آنچه را که فرموده‌اند آن فرشتگان حربه‌های آتشین داشتند هر که را حربه بر وی زدندی آتش در وی افتادی و بسوختی تا چهل و نه کس سوخته شد چون نوبت به من رسید گفتم: الأمان یا «رسول اللّه»، گفت: برو که لا غفر اللّه لک خدایت نیامرزاد و من شکّ ندارم که سخن پیغمبر خلاف نیست. اهل حرم گفتند چرا نقاب فروگذاشته‌ای؟
گفت: از هول آن واقعه هیأت من متغیّر شده است پس به مبالغه مردم نقاب برداشت، رویش چون روی خوک بود و دندانهایش چون دندان گراز که از دهن بیرون آید سادات و مشایخ حرم گفتند دور شو از نزدیک ما تا شئامت تو به حاضران نرسد، آن شخص نقاب فروگذاشته از حرم بیرون رفت و هنوز ده قدم از خارج حرم پا بیرون ننهاده بود که صاعقه‌ای از هوا درآمد و آن بدبخت ناپاک را پاک بسوخت.
از برق ستم هر که زد آتش به شهیدان‌شد سوخته صاعقه خشم الهی
و زهر که ألم یافت دل آن شه مظلوم‌حقّا که بیابد ألم نامتناهی راویان معتبر آورده‌اند که: بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و سایر شهدا هیچ یک از امرا و سرداران لشکر پسر زیاد از سواره و پیاده و خادم و مخدوم ایشان دمی به آسایش نزدند و آبی بخوشدلی نخوردند، و اندک زمانی را هر یک به عقوبتی که سبب عبرت عالمیان بود. هلاک شدند.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:494

در شواهد آورده که به صحّت رسیده است که هیچ کس از قاتلان امام حسین علیه السلام و اصحاب وی نماند که پیش از مرگ فضیحت نشد و مبتلی نگشت به قتل یا به بلای دیگر.
در کنز الغرائب آورده که: بعد از شهادت امام، جابر بن یزید أزدی عمّامه معزّز وی را برداشته بر سر نهاد فی الحال دیوانه شد و دماغ وی به مرتبه‌ای مخبّط گشت که به سلاسل مقیّدش، ساختند و در آن قید فوت شد، و به زنجیر «سلسلة ذرعها سبعون ذراعا» مسلسل گشت و جعونه خضرمی قمیص مطهّرش از تن پاکیزه بکشید و بپوشید أبرص شد و در آن کرته پاک صد و هفده سوراخ شمردند که آثار زخمها و جراحتها بود، و گفته‌اند قمیص آن حضرت را عبد الرّحمن حصین بپوشید و مبروص گشت و موی سر و محاسن او فرو ریخت و عبرت عالمیان گشت. اسود بن حنظله شمشیر آن حضرت را برگرفت، علّت جذام بر وی پدید آمد و خوره در همه اعضای وی افتاده سقط گشت.
مالک بن یسار جوشن امام را برگرفت، از عقل بیفتاده یاوه‌گوی شد، و مردم با وی هزل و سخریّت می‌کردند و سنگ بر وی می‌زدند. عاقبت کسی، بازی بازی، سنگی بر سر وی زد و بدان ضربت مغزش پریشان شد.
و در شواهد آورده که شمر ذی الجوشن «لعنة اللّه علیه» مقداری زر سرخ در میان بارهای امام حسین «علیه السلام» یافته بود و بعضی از آن به دختر خود بخشیده، دختر، آن را برزگری داد تا از برای وی زیوری سازد چون زرگر آن زر را به آتش برد هبأ و ناچیز شد چون شمر آن را شنید زرگر را طلبید و باقی زر را به او داده گفت: در حضور من در آتش نه، چون زرگر آن را در آتش نهاد آن نیز ناچیز شد و می‌آرند که شتری چند که از شاهزاده مانده بود آن بدبختان، آن را بکشتند و بپختند چنان تلخ بود که هیچ‌کس از آن لقمه‌ای نتوانست خورد، و قصّه عقوبات قاتلان امام حسین «علیه السلام» در دنیا و قتل ایشان به انواع خواری و مشقّت بسیار بر دست ابراهیم بن مالک اشتر و مختار و غیر ایشان از دوستداران اهل بیت سیّد اخیار در کتب و نسخ بی‌حدّ و شمار مسطور و مذکور است و اللَّهَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ*. «1» امام یافعی «رحمه اللّه» در کتاب
______________________________
(1)- سوره مائده آیه 7.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:495

مرآة الجنان آورده که بعد از قتل امام حسین «علیه السلام» اندک وقتی را سر عبید اللّه زیاد به دار الاماره کوفه آوردند و آن سر خبیث مذمّم را آنجا که سر مطیّب مکرّم امام حسین «علیه السلام» نهاده بودند به نهادند.
و امام ترمذی «رحمه اللّه» به سند خود از عمارة بن عمر نقل می‌کند که چون سر ابن زیاد و اصحاب او را به مسجد کوفه آوردند در رحبه‌ای نهادند، من آنجا رسیدم و آواز مردم شنیدم که می‌گفتند: آمد آمد ناگاه ماری بیامد و به میان آن سرها درآمد و به سوراخ بینی ابن زیاد رفت و اندک زمانی درنگ کرده بیرون آمد و برفت تا از نظر مردم غایب شد، باز فریاد مردم برآمد که: آمد آمد که همان مار بیامد و همان عمل که پیشتر کرده بود تکرار نمود و چند نوبت این عمل مشاهده افتاد امام یافعی فرمود که علما فرموده‌اند که این مکافات آن فعل بود که با سر امام حسین به ظهور رسانید و این از نشانه‌های عذاب آشکار وی است، و این نقل در شواهد مذکور است. و هم در شواهد آورده که یکی از بدبختان در مدینه خطبه خواند و به قتل امام حسین علیه السلام اظهار شادی و خوش‌حالی نمود. شب آن در مدینه آوازی شنیدند و صاحب آن را ندیدند و سه بیت شنیدند که می‌خواند و یکی از آن ابیات این است:
ایّها القاتلون جهلا حسیناأبشروا با لعذاب و التّنکیل یعنی ای کشندگان حسین از روی جهل و بی‌خردی مژده باد شما را به عذاب دوزخ و به پند مقید بودن در سجن سجین. و ترجمه دیگر آن است که هر که در آسمان است بر شما نفرین می‌کند از ارواح أنبیا و ملائکه و گروه مقرّبان، و معنی بیت سوم آن است که شما لعنت کرده شده‌اید به زبان پسر داود یعنی سلیمان «علیهما السلام» و به زبان عیسی «علیه السلام» که صاحب انجیل است. و هم در شواهد نقل کرده که یکی از غازیان ارض روم گفته است که در یکی از کنایس ایشان دیدم که نوشته بودند:
أ ترجو أمة قتلت حسیناشفاعة جدّه یوم الحساب پرسیدم که این را که نوشته؟ گفتند: نمی‌دانیم و ابو المفاخر فرموده که: این چهار بیتی است و تاریخ نوشتن این ابیات هم در تحت آن بوده، حساب کرده‌اند به سیصد سال
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:496

پیش از مبعث حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» بوده و ترجمه این بیت که مذکور شد این است که: آیا امید می‌دارند استفهام بر سبیل تعجّب است، یعنی چگونه امیدوارند گروهی که امام حسین «علیه السلام» را شهید کنند شفاعت جدّ او را در روز شمار، و بس غریب است که کسی فرزند کسی را به ظلم و جفا به قتل رساند و خواهد که پدر مظلوم مقتول او را شفاعت کند.
تعجب است مرا ز آن لعین که از سر جهل‌نداشت حرمت فرزند پاک مصطفوی
به ریخت خون حسین و هنوز می‌داردطمع به لطف خدا، و شفاعت نبوی امید به عنایت الهی و حمایت حضرت رسالت پناهی آن است که از مواهب فضل احدی و میامن لطف احمدی «صلی اللّه علیه و آله» قسطی اتمّ و اکمل و سهمی أعمّ و أشمل به روزگار محنت‌زدگان آخر الزّمان که در ماتم شاه شهیدان با دیده گریان و و سینه بریان، حاضر می‌شوند و حکایات جگرسوز و روایات غم اندوز شهدای کربلا می‌شنوند و اصل، و متواصل دارد و فرماینده این کتاب و خواننده و شنونده (و چاپ‌کننده) و نویسنده (ناشر) را از مثوبات آن نوشندگان شربت شهادت و کرامت و آن پوشندگان خلعت سعادت محروم و بی‌بهره نگذارد.
ای جهان آفرین به جان حسین‌به غم و درد بی‌کران حسین
که رسانی ثواب آن شهدابه مصیبت رسیدگان حسین
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:497

خاتمه در ذکر اولاد سبطین و سلسله نسب بعضی از ایشان‌

اشاره

بباید دانست که حضرت امیر المؤمنین علی «علیه السلام» را به قول اشهر، سی و شش فرزند بود، هجده پسر و هجده دختر و شیخ شرف الدین عبید اللّه نسّابه فرموده که: نوزده پسر بودند شش در حال حیات آن حضرت متوفّی شده‌اند: محسن، یحیی، و عبید اللّه با سه پسر دیگر. و سیزده پسر دیگر بعد از حضرت امیر مانده‌اند: حسن و حسین و محمد حنفیّه و ابو بکر و عمر و عثمان و عون و جعفر و عبد اللّه و عبّاس و شش از ایشان در کربلا شربت شهادت چشیده‌اند ابو بکر که محمد اصغر نام داشت و عثمان و عون و جعفر و عبد اللّه و عبّاس و به قولی عمر بن علی هم، در آن حرب بود و به شرف شهادت فایز گشت و از پنج پسر ایشان عقب مانده: حسن و حسین و محمّد اکبر که محمد حنفیّه گویند و عبّاس شهید و عمر اطرف و ما اینجا ذکر جمعی از مشاهیر اعقاب سبطین، سیّدین سندین بر سبیل اجمال یاد می‌کنیم در دو مقصد:
مقصد اول در عقب سبط شهید أبی محمّد حسن بن علی بن أبی طالب «علیه السلام»

اشاره

که اکبر اولاد آن حضرت است و وی امام دوم است لقب وی مجتبی و سیّد، و ولادت وی در منتصف رمضان، سنه ثلث من الهجرة بود. وفاتش شب شنبه بیست و نهم صفر سنه خمسین من الهجرة و عمر شریفش چهل و شش سال و پنج ماه و نیم بود و آن حضرت را شانزده فرزند بود یازده پسر: زید و حسین مثنّی و حسن و طلحه و اسماعیل و عبد اللّه و حمزه و یعقوب و عبد الرحمن و عمر و قاسم از این جمله عبد اللّه و قاسم با عمّ بزرگوار خود در کربلا حاضر بودند و به عزّ شهادت فائز گشته عزیمت دار القرار فرمودند از چهار پسر او عقب ماندند: زید و حسن و حسین أثرم و عمر، امّا اولاد حسین و عمر زود در گذشتند و از ایشان عقب نماند و از دو پسر زید و حسن مثنّی عقب ماند و کثرت سادات حسنی و اختیار و اقتدار ایشان کالشمس فی وسط النّهار به حد اشتهار رسیده «مرآت آفتاب چه محتاج صیقل است*»
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:498

و در این اوراق بعضی از اکابر از نسل این دو بزرگوار که علم ظهور برافراخته‌اند یاد کنیم به طریقی که سیّد حسیب نسیب جمال الدین احمد عتبه «رحمه اللّه» در مؤلّفات خود آورده و ذکر عقب هر یک بر سبیل اختصار در فصلی جداگانه بیاریم.
فصل اول- امّا عقب زید بن حسن که او را ابو الحسن گفتندی‌

از پسر او حسن بن زید است که کنیت او ابو محمد بود در زمان دوانیقی امارت مدینه تعلق به او داشت و او را از هفت پسر عقب است: ابو محمّد قاسم و ابو الحسن علی و ابو طاهر زید و ابو اسحاق ابراهیم و ابو زید عبد اللّه و ابو الحسن اسحاق و ابو محمّد اسماعیل و اولاد چهار تن‌اند کند و از آن سه بسیار از آنها که کمتر بودند یکی اسحاق است، و از نسل او قبیله خطیبانند، دوّم زید از نسل او بنی طاهر و در ایشان اختلافست سوّم عبد اللّه و اولاد وی اندک بوده‌اند، چهارم ابراهیم و فرزندان او به غربت افتادند، در طرف ارمنیه و نصیبین و بلاد حبشه، امّا آنها که اولاد ایشان بسیار بوده‌اند یکی اسماعیل است که داعی الکبیر و داعی الأوّل، نیز گویند و مدّتی در طبرستان پادشاه بوده و نسل او و قبایل ایشان بسیار است و دیگر علی است که امام عبد العظیم که در مسجد الشجره به نواحی ری آسوده و مزار وی حاجت روای خلق است و از فرزندان اوست، و ایشان را نیز بیوت و عشایر زیاده از حدّ است. سوّم قاسم و اصحّ آن است که عقب وی از عبد الرحمن شجریست و محمد بطحانی و بس، اما بطحانیان بسیارند و سیّد مؤیّد ابو الحسن احمد و برادرش سید ناطق به حق از نسل هارون بطحانی‌اند، و ابو تراب النّقیب و ابو لحسن المحدّث از نسل عیسی بن بطحان و ابو زید مشهور به ابن الزّمریه از نسل موسی بطحانی و ابو الحسین أطروف و ابو الفضل الملقّب بالرّاضی که نسبت سادات گلستانه اصفهان به وی می‌رسد، از نسل حسن بن قاسم بطحانی‌اند. و داعی الجلیل که پادشاه دیالمه بود و یکی از ائمّه زیدیّه است هم از نسل عبد الرّحمن است و بعضی گفته‌اند شجری است، نه بطحانی و سادات درازگیسو در آمل و طبرستان هم از نسل عبد الرّحمن‌اند.
اما شجریان ایشان نیز جمعی بوده‌اند بزرگوار: محمّد اعلم، و حسن زرّین کمر و ابو محمد مانکدیم از نسل محمّد شجری‌اند و بنو شکر و بنو مردهیم از این قبیله‌اند و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:499

ابو الحسن احمد که داماد حسن بن زید داعی الکبیر است از نسل علی شجریست و داعی الصغیر نیز از ایشان است.
فصل دوم- امّا عقب حسن مثنّی از پنج پسر است و حسن مثنّی را ابو محمد گفتندی‌

اشاره

و به غایت جمیل و جلیل بود و او را داعیه آن بود که یکی از دختران عمّ خود امام حسین بن علی را به عقد درآورد، امام حسین «علیه السلام» دو دختر خود فاطمه و سکینه را بر او عرض کرد و گفت: ای پسر برادر! هر کدام از این دو که خواهی اختیار کن تا به عقد تو درآورم، حسن مثنّی شرم داشت، سر در پیش انداخت امام حسین «علیه السلام» گفت: یا بن اخی من از برای تو فاطمه را اختیار کردم و فاطمه را به حسن داد. حق تعالی حسن را از دختر امام حسین سه پسر کرامت فرمود: عبد اللّه محض، و ابراهیم غمر و حسن مثلّث، و ایشان بر همه سادات فخر کردند که مادر ما، دختر امام حسین «علیه السلام» است و پدر ما پسر برادر امام حسین علیه السلام و حسن را دو پسر دیگر بود: داود و جعفر و مادر ایشان امّ داود، حبیبه رومیّه، امّا ابو سلیمان داود بن حسن در حبس منصور دوانقی افتاد مادرش التجا به امام جعفر صادق «علیه السلام» برد و امام او را دعائی تعلیم فرمود که: در روز استفتاح بخوان تا پسرت از زندان خلاص یابد. امّ داود آن دعا را روز مذکور بخواند و فرزندش از آن حبس، نجات یافت و حالا همان دعا را در روز استفتاح می‌خوانند و به دعای امّ داود مشهور است.
و عقب داوود از پسر وی سلیمان است و بنو قتاده در مصر و ابو تغلب و رؤسای نصیبین و سادات آل طاوس همه از نسل سلیمانند.
اما ابو الحسن جعفر بن محمد مرد بزرگ و مشهور بود. و سادات سلیقی از نسل محمد بن سلیقند که پسر حسین بن جعفر بوده و عبد اللّه که امیر کوفه بوده در زمان مأمون خلیفه پسر عبد اللّه بن حسن جعفر است. و محمد اورع پسر عبد اللّه امیر است و بنی الملحوس از اولاد وی‌اند و بنو الکشیش در ولایت شام از نسل ابو سلیمان محمد بن عبد اللّه‌اند امّا ابو علی بن حسن مثلّث از اکابر دور خود بود و ابو الحسن علی عابد از اولاد اوست. و از اولاد علی عابد، حسین علی شهید صاحب فخّ است که در زمان هادی خروج
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:500

کرد و جماعت سادات علوی با وی بودند، هادی کس فرستاد تا همه را شهید کردند، و از امام محمّد تقی «علیه السلام» منقول است که بعد از قضیه کربلا هیچ واقعه‌ای اهل بیت را صعبتر از واقعه «فخّ» نبوده، امّا عبد اللّه محض و ابراهیم غمر کثیر الاولاد بوده‌اند و از اعقاب ایشان بسیار بزرگان بوده‌اند و ما شمّه‌ای از عقب هر یک را در وصلی ایراد می‌کنیم:
وصل اول: عبد اللّه محض،

شیخ بنی هاشم بود در زمان خود، و او را محض گفتندی خالص یعنی چه خلاصه دو سبط بود مادرش فاطمه بنت حسین، و پدرش حسن بن الحسن، و او به غایت شبیه بوده به حضرت رسالت «صلّی اللّه علیه و آله» و از او پرسیدند که: شما به چه جهت افضل همه مردمانید؟ گفت: به آنکه هر کس را آرزو است که از ما باشد و ما آرزو نمی‌بریم که از دیگران باشیم.
در آرزوی رتبه مااند دیگران‌ما را به رتبت دگران نیست آرزو و عقب او از شش پسر است: محمد و ابراهیم و سلیمان و یحیی و موسی و ادریس اما محمّد صاحب نفس زکیّه که او را ابو القاسم می‌گفتند و اکابر زمان او را مهدی می‌خواندند چه نام او محمد بوده و کنیتش ابو القاسم و نام پدرش عبد اللّه، و در حدیث مشهور است که مهدی از فرزندان من باشد نام او نام من و کنیت او کنیت من و عظمای بنی هاشم همه به وی، مستظهر بودندی، و ندّافی نسابه از جد خود نقل کرده که او چهار سال در شکم مادر بوده و چون متولّد شده در میان دو کتف او خالی سیاه بوده برابر بیضه‌ای. و او خروج کرد در مدینه و امام مالک فتوی داد که: مردمان با وی خروج کنند و ابو جعفر دوانقی لشکر به سر وی فرستاد و او با لشکر خود به استقبال عسکر خلیفه بیرون آمده محاربه واقع شد و او در احجار الزیت به قتل رسید و او را لقب نفس زکیّه دادند و عقب او از پسرش ابی محمد عبد اللّه اشر الکابلی است که او بعد از پدرش گریخته به دریای هند رفت و در کابل شهید شد. و ابو جعفر نقیب کوفه و ابو السرایا حسن و ابو البرکات محمد و ابو طالب محدّث همدانی هم از بنی اشرند.
امّا ابراهیم قتیل با خمری کنیت او ابو الحسن بود و قوّت او تا حدّی نقل کرده‌اند که دم شتر رمنده را بگرفتی و بر جا بداشتی و بودی نیز که شتر برفتی و دم در دست او
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:501

بماندی، او از اکابر علما بوده در شب غرّه رمضان سنه ثمان و اربعین و مائه در بصره خروج کرد و بسی از اکابر با وی بیعت کرده بودند چون امام اعمش و عبّاد بن منصور و به صحّت رسیده که امام ابو حنیفه کوفی در بیعت او بوده و به خروج با وی و معاونت و نصرت وی فتوی می‌داده و پسر خود حمّاد را با چهار هزار مرد به نزد وی فرستاد و نامه‌ای نوشت که حفظ امانات و ودایع مردم که نزد من است مرا مانع می‌گردد و الّا به تو لاحق شده تقویت تو کردمی و این نامه به دست دوانقی افتاد، بر ابو حنیفه متغیر شده او را ایذائی کرد که سبب مردن او گشت. آورده‌اند که عجوزه‌ای به نزد ابو حنیفه آمد و گفت:
تو فتوی دادی پسر مرا به خروج به ابراهیم و او رفت و کشته شد، امام فرمود که کاشکی من به جای پسر تو بودمی، القصّه دوانقی لشکر به سر وی فرستاد و ابراهیم نیز از بصره بیرون آمده با آن لشکر محاربه نمود بعد از انهزام لشکر دوانقی تیری بر پیشانی وی آمد و شهید شد در ده با خمری و آن قریه‌ای است قریب به کوفه، و عقب او از پسرش حسن بود و بس و بنو الأزرق و صاحب خاتم و رزق اللّه ملقب به جندویس از نسل وی‌اند. امّا موسی کنیتش ابو الحسن است و چون لون مبارکش به سیاهی مایل بود مادرش او را جون لقب دارد. عقب او از دو پسر است: اوّل عبد اللّه که شیخ صالح گفتندی و او را رضا لقب داده بودند و مأمون می‌خواست که او را ولیّ عهد سازد، او ابا نمود و بگریخت و در بادیه اقامت نمود تا همانجا دعوت حق را لبّیک اجابت فرمود:
دوم ابراهیم یوسف و عقب او از ابراهیم یوسف اخضر است و یوسف امیر و ابو جعفر حاکم یمامه و بنو حمدان همه از نسل وی‌اند، امّا شیخ صالح او را پنج پسر بود: موسی ثانی و سلیمان و احمد و یحیی و صالح و از اولاد صالح آل ابی الضحّاک‌اند و آل حسن و آل مندیم امّا یحیی ملقّب است به «سویقی» و اولاد او را سویقیون خوانند و ابو الغنائم و آل ابو الحمد از نسل یحیی‌اند امّا احمد ملقّب است که در حرب لبس سوار می‌نمود و اولاد او را «حمدیّون» گویند و ایشان بسیارند همه اهل ریاست، و حکومت، و بنی عمق و آل المطر و آل حمزه و کرامیّون و آل عرفه و آل حجاز و آل سلمه و بنی السّراج از نسل احمد مسطورند. امّا سلیمان، سیّدی وجیه بوده و صاحب بأس و سطوت در
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:502

شجاعت و سخاوت مذکور و مشهور است گویند او را یک پسر بوده، داود نام و داود پنج پسر داشت: ابو الفاتک و عبد اللّه و حسین شاعر و حسن محترق و علی و محمّد مصفح، اما اعقاب محمد مصفح اندک بوده و عقب علی بن سلیمان حسین عابد شهید است و حسن محترق بادیه‌نشین بود و اعقاب او نیز بادیه‌نشین بودند و حسین شاعر را اولاد هست از جمله: عبد اللّه المکنّی بابی الهندی امّا ابو الفاتک اولاد او را فاتکیون گویند. ابو الفتک صد و بیست و پنج سال بزیست و اولاد او در مخالف ملوک بودند و او را هشت پسر بود: اوّل اسحاق او را فارس بن حسن گفتندی وجود و جرئت و کرم و سطوت خاصّه وی بود. و از آن اولاد وی و عقب وی از محمّد و علی و ادریس و قاسم است. دوّم محمّد و بنو الحجازی در بغداد و طرابلس از نسل وی‌اند. سوّم احمد که او را ابو الجعفر گفتندی صد و بیست و هفت سال به زیست و عقب او بسیارند همه نقبا و رؤسا، و ابو طالب و عباس و قاسم از نسل وی‌اند. چهارم صالح ابو الفاتک و اصحّ آن است که اولاد او نماند. پنجم جعفر، آل مضام از نسل وی‌اند. ششم قاسم نسّابه و او نیز معقّب است و هیاج و سراج از نسل وی‌اند. هفتم داود و موسی فارس و حسین بیدار از اولاد وی‌اند. هشتم عبد الرحمن بن ابی الفاتک صد و بیست سال بزیست و بیست و یک پسر داشت از جمله یازده معقّب بودند و ابو طیّب داود بن عبد الرحمن که اولاد او را آل ابی طیّب گویند و او را عقب بسیار است و بنو دهاش و بنو علی و بنو حسان و بنو قاسم و بنو یحیی اینها همه از اولاد ابی طیّب‌اند، و بنو سجّاح و بنو مکثر اولاد وی‌اند. امّا عقب وهّاس بن ابی طیّب از شش پسر است: محمد و حازم و مختار و مکثر و صالح و حمزه.
اما حمزة بن وهّاس والی مکه مبارکه شد، بعد وفات او امیر تاج المعالی شکر بن ابی الفتوح، و حمزه را از چهار کس عقب بوده: عماره و محمد و ابو الغانم یحیی و امیر المخالف عیسی، و عیسی را پسری بود علی نام به ضمّ عین و فتح لام حاکم و صاحب اختیار مکّه بود. در ایّام او جار اللّه علامه (زمخشری) (شکر اللّه سعیه) کتاب کشّاف را به نام او تصنیف کرده و قصاید بسیار در مدح او إنشا نموده و او نیز در مدح زمخشری ابیات دارد و عقب وی بسیار است. امّا موسی بن الشیخ صالح او را «موسی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:503

ثانی» گویند کنیت او ابو عمران است و در سنه 256 او را شهید کردند. و در ایام معتزّ از خلفای عباسی و اولاد او را موسویّون گویند و امارت حجاز از آن ایشان بوده و هجده پسر داشت از یازده تن عقب نمانده. و هفت تن معقّب‌اند: ادریس بن موسی ابی الرقاع و ابو الشّویکات پسران وی‌اند، و امیر جدّه و نقیب بطایح از نسل ایشانند و آل علقمه از نسل حسن ادریس است یحیی بن موسی ملقّب به فقیه است و عبد اللّه دیباج پسر اوست و آل ابی اللیل از نسل احمد ابن یحیی‌اند و صالح بن موسی ملقّب به ارتست، و گویند ارت پسر او بود و مر او را عقیب نیست. حسن بن موسی اولاد وی در ینبوع و نواحی آن ساکنند و صالح امیر فارس که اولاد او را صالحیّون خوانند از نسل محمّد بن حسن است.
و آل بدرم از آن نسلند. علی بن موسی پسر وی عبد اللّه عالم است و اعقاب و اولاد امیر بن موسی و او را عقب بسیار است صلاصله و آل الشّرفی و آل نزار و آل یحیی و آل عطیّه از نسل وی‌اند، و قطب الأقطاب سید محی الملة و الدین عبد القادر «قدّس سره» منسوب به عبد اللّه بن یحیی بن محمد الرومی بن داود بن الامیر محمد بن اکبر بن موسی الثانی که او را سایر گویند که در مدینه خروج کرد در ایّام معتزّ. و عقب او از پنج کس است: اوّل عبد اللّه اکبر اشدا از نسل وی‌اند. اوّل حسین دوم حسین شدید امیر و عقب او از سه پسر است: ابو هاشم و ابو جعفر و ابو الحسن یحیی امیر از اولاد ابو الحسن است و حسن محترق از نسل ابو جعفر و اوّل کسی که از بنی الجون در مکّه ملک شد او بود. اولاد ابو هاشم را هواشم گویند و أمرا نیز خوانند. سوم علی و بنی علی از اولاد وی‌اند و آل شهم و آل مغن به حلّه از نسل علی‌اند. چهارم قاسم و او را و برادر خرد او حسن را که عقب پنجم است حرّانی گویند که در حران با اعادی حرب کردند و عقب حسن از سلیمان و محمد است و عقب سلیمان از هاشم. اما قاسم حرّانی را اعقاب و اولاد بسیار است: آل کتیم و آل ادریس و آل ابی الطیّب.
و از شجره بنو ملک معلوم می‌شود که نسب این شاهزاده بزرگوار فلک اقتدار به قاسم می‌رسد، چه والد عالی مقدارش سیّد السّادات و منشأ البرکات سیّد صالح الدین موسی از جانب پدر و نسل علی بن مالک است و از طرف والده عفّت دثار از نسل
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:504

سلطان سادات العظام و برهان نقاوة الکرام جلال الملّة و الدّین، امیر سید برکة بن محمد بن مالک و نسب مالک بر این وجه در شجره مسطور است مالک ابن الحسن ابن لحسین بن کامل بن احمد بن اسماعیل بن علی بن عیسی بن حمزة بن وهّاس ابن محمد بن شکر بن یحیی بن محمد بن هاشم بن قاسم الحرّانی بن محمد الثابرین موسی الثّانی بن عبد اللّه الشیخ الصالح بن موسی الجون بن عبد اللّه المحض بن الحسن المثنّی بن الحسن بن علی بن أبی طالب «علیه السلام».
پس دانسته شد که سلسله نسب این شاهزاده عالی حسب از جانب والد بزرگوار به سبط الرسول المؤتمن امیر المؤمنین حسن می‌رسد و بعد از اطّلاع بر این معنی، بیاید دانست که از طرف والده عصمت شعار به صاحب قرآن اعظم قهرمان الأمم خاقان الوری، معزّ الدولة و الدین بایقرا است که برادر اعیانی سلطان سلطان نشان ابو الغازی سلطان حسین بهادر خان است و ایشان فرزندان بزرگوار سلطان منصور و او فرزند سلطان بایقرا و او فرزند امیرزاده میرزا عمر شیخ و او فرزند حضرت صاحب قرآن اعظم امیر تیمور گورکان و با این همه مرتبه شاهزاده عالی‌مقدار به شرف مصاهرت عالی حضرت شاه ابو الغازی معزّز گشته و گوهر یکتا از آن صدف شرف ظهور نموده مسمّی به محمد برکه که آثار دولت ابد پیوند از صفحات احوالش ظاهر، و مخایل بخت روزافزون از وجنات اقوال و افعالش لایح و باهر.
إن الهلال اذا رأیت نموّه‌أیقنت أن سیصیر بدرا کاملا
صفات او خبری می‌دهد در اوّل وقت‌که شاه ملک معالی شود در آخر کار امّا یحیی بن عبد اللّه محض او را صاحب دیلم خوانند که در گیلان خروج کرد و عقیب او بسیار است اما سلیمان بن عبد اللّه پسر او محمد را در مغرب اولاد بود و حقیقت احوال ایشان معلوم نیست، اما ادریس بن عبد اللّه، عقب او از پسرش ادریس است و عقب ادریس از هشت پسر است و هر یک را از ایشان در مغرب مملکتی بوده، حمزة بن ادریس را سوس اقصی و عمر را مدینه زیتون و علی تاهرتی که رسول سلطان مصر بوده و سلطان محمود غزنوی از نسل یحیی بن ادریس است.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:505

وصل دوم- ابراهیم غمر بن حسن مثنّی‌

کنیت او ابو اسماعیل است و او را به جهت کثرت جود و سخا غمر «1» لقب دادند سیّد شریف راوی احادیث جد بزرگوار خود و در حبس منصور دوانقی وفات کرد، نود و نه سال به زیست و عقب او از پسرش اسماعیل دیباجست و بس. و عقب او از حسن ثج است و ابراهیم طباطبا، و عقب حسن ثج از پسرش حسن است و بنو الثج اولاد اویند و عقب او از ابی جعفر است و از ابی القاسم علی بن المعروف بن ابن المعیّه و صاحب المسجد عبد الجبار کوفی از آل معیّه است. و اکابر آل معیّه بسیار بوده‌اند از نقبا و خطبا، از جمله نقیب حاج الدین جعفر که او را از غایت فصاحت لسان آل حسن گفتندی و ابراهیم طباطبا پیشوای قوم بوده و سبب تلقیب او به طباطبا آن بوده که، در طفولیّت او پدرش خواسته که برای او جامه‌ای بدوزد و او را مخیّر ساخته میان جبّه و قبا، و هنوز زبانش به کلام فصیح جاری نبوده فرموده: که طباطبا یعنی قباقبا و بعضی گفتند که: او را هل سواد بدین لقب خواندند و معنی طباطبا به لغت نبطی، سیّد السادات است و عقب او از سه فرزند است قاسم رسی و احمد و حسن. اما از اولاد طباطبا: ابو محمد صوفی مصری است و ابو ابراهیم و ابو الحسن ملقّب به جمل و بنو المجد و بنو الکرکی از نسل حسن‌اند. امّا احمد طباطبا که او را ابو عبد اللّه گفتندی عقب او از ابی جعفر و ابی اسماعیل است و ابو البرکات و ابو المکارم از نسل احمدند.
اما قاسم کنیتش ابو محمّد است و به جهت نزول او در جبل الرّس او را رسی گفتندی مردی عفیف و زاهد بوده و عقب او از هفت پسر است یحیی رسّی والی رمله بوده و در آنجا عقب دارد، و حسن رسّی حاکم و رئیس مدینه بوده، علیان بن حسن از اولاد اوست. اسماعیل رسّی عقب او از پسر او ابی عبد اللّه محمد شعرانی است که نقیب طالبیان بوده به مصر، و عقب محمد شعرانی از اسماعیل پسر اوست که بعد از او در مصر منصب نقابت داشت، و از ابی القاسم، احمد نقیب و نقبای مصر همه شعرانی بوده‌اند و سلیمان رسی قسیم عدل از او و از اولاد اوست و بنو تورون در بصره از اولاد محمد بن ابراهیم بن سلیمانند. و حسین رسی سیّدی کریم بود، و او را ابی عبد اللّه گفتندی پسرش
______________________________
(1)- غمر: ابری که نشانه باران می‌باشد.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:506

ابو الحسین یحیی هادی امام بزرگ بوده، از ائمه زیدیّه در ایّام معتضد در یمن ظهور کرد و او را هادی الی الحقّ لقب دادند. و اولاد او ملوک و ائمه زیدیّه در ایّام معتضد در یمن ظهور کرد و او را هادی الی الحقّ لقب دادند. و اولاد او ملوک و ائمه یمن‌اند، و حسن قبلی پسر اوست. و آل ابی العساف (القیاس) از نسل محمد بن مرتضی بن یحیی‌اند. و احمد بن ابی الناصر بن یحیی الهادی او را ناصر الدین اللّه لقب دادند. و ناصریّه از اولاد او بسیارند و عقب ایشان در یمن و خوزستان هست. و محمد رسّی نقباء و قضاة شیرازند که از اولاد اویند و نقیب النقبا و قاضی القضاة قطب الدین ابو زرعه از اولاد زید اسودند و او پسر ابراهیم محمد رسی است. و ابن طقطقی صاحب اموال و ضیاع و عقار از اولاد قاسم الرسّی بن محمد است، و موسی رسّی به مصر بوده و از عقب او آنجا بودند و آخر بنی رسّی ایشانند. و بنی رسی آخر بنی ابراهیم طباطبااند. و ایشان آخر بنی اسماعیل دیباجند. و اسماعیل پسر ابراهیم غمر و او پسر حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب «علیه السلام».
این بود شمّه‌ای از انساب و اعقاب امام حسن علیه السلام که بر سبیل ایجاز و اختصار ذکر یافت و بعد از این در عقب سبط شهید شروع می‌رود بعون اللّه تعالی.
مقصد ثانی: در ذکر عقیب سبط شهید ابی عبد اللّه الحسین «علیه السلام»

اشاره

آن حضرت امام سوّم است. از ائمه اثنا عشر و ابو الأئمة است لقب وی سیّد و شهید، ولادتش سنه اربع من الهجرة، و شهادتش دهم محرم الحرام سنه 61 و میان ولادت برادرش حسن و حمل وی پنجاه روز بود. و طهر واحد نیز گفته‌اند، و مرضعه او، امّ الفضل بود، زوجه عبّاس بن عبد المطلب بلبن قثم بن عباس و او را چهار پسر و دو دختر بوده امّا پسران علی اکبر است و علی اوسط که امام زین العابدین «علیه السلام» خوانند. و علی اصغر و عبد اللّه و به روایت دیگر شش پسر داشته چهار مذکور و محمّد و جعفر، و در تاریخ العالم به جای محمّد عمر آورده و اللّه اعلم. و بر هر تقدیر عقب او از امام علی زین العابدین است و پس از آن حضرت تا مهدی که قائم آل محمّد است «صلی اللّه علیه و آله». نه امامند از ائمّه اثنا عشر، لا جرم مطالب این مقصد را در نه فصل ایراد می‌کنم.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:507

فصل اول در اعقاب امام زین العابدین علیه السلام‌

و آن حضرت امام چهارم است از جمله ائمه اثنی عشر کنیتش ابو محمّد است و لقبش زین العابدین، در شواهد النّبوه آورده، که امام زین العابدین «علیه السلام» شبی از شبها نماز تهجّد می‌گزارد شیطان به صورت اژدهائی برآمده به نظر وی درآمد تا وی را از عبادت بازدارد آن حضرت هیچ‌گونه به وی التفات ننمود و به طریق عادت مشغول عبادت بود شیطان انگشت پای وی را بگزید نیز التفات نکرد پس چنان بگزید که دردناک گردید. همچنان نماز را قطع نکرد پس خدای تعالی بر وی منکشف گردانید که آن شیطان است و امام «علیه السلام» وی را ناسزا گفت. و طپانچه بر وی زد و گفت دور شو، ای ملعون خوار و ذلیل! چون دور شد برخاست که ورد خود تمام کند آوازی شنید و قایل را ندید که سه بار گفت: أنت زین العابدین و دیگر سجّاد و آدم آل عبا از القاب اوست.
پدرش حسین بن علی «علیه السلام» و مادرش شاه زنان و قیل شهربانو بنت کسری، یزدجرد بن شهریار بن شیرویه بن پرویز بن هرمز بن نوشیروان ملک العادل. و از اینجا گفته‌اند که: زین العابدین جمع کرده میان نبوّت و ملک و چون فاطمه خواهر امام زین العابدین «علیه السلام» هم از شهربانو بوده و به حسن بن حسن «علیه السلام» داده‌اند، پس اولاد حسن مثنّی را نیز پیغمبری و پادشاهی جمع باشد، ولادت زین العابدین «علیه السلام» به قولی سنه ست و ثلاثین بوده از هجرت، و وفاتش سنه خمس و تسعین و هیچ کس را از خواص و عوام و دوست و دشمن در فضایل وی شبهه نیست و او را نه پسر و نه دختر بوده، عقب او از شش پسر است. امام محمد باقر و عبد اللّه باهر و زید شهید و عمر اشرف و حسین اصغر و علی اصغر، عقب او از پسرش حسن افطس است و علمای نسب را در وی سخنان است از جمله ابو جعفر نسّابه قطعه‌ای دارد که مطلع آن این است.
أفطسیون انتم‌أسکتوا لا تکلّموا و حقّ آن است که میان وی و امام جعفر صادق (ع) مباحثه واقع شده، توجّه طعن به او از آن سبب است نه از روی نسب، و عقب او از پنج کس است. اول، علی خرزی و حسین مانکدیم پسر حسن بن علی خرزی است و مانکدیم را عقب هست و تاج الدّین حسن اقضی القضاة بلاد قرافیه و ابو الفضل نقیب النقبای ممالک ألجایتو، محمد هم از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:508

نسل حسن‌اند. دوم عمرو بن حسن، قاضی امین الدوله ابو جعفر نسّابه از نسل اوست و اعقاب او بسیارند. سوم، حسین بنو السّکران اعقاب وی‌اند و علی دینوری پسر حسن بن حسین أفطس و ابو هاشم مجتبی که نسّابه ری بوده از نسل دینوری است. چهارم، حسن مکفوف، پسر وی علی قتیل الیمن است و بنو تریح از نسل وی‌اند، و بنو سمّان اولاد حمزة بن حسن مکفوف‌اند و بنو برج از اولاد قاسم بن حسن و بنو زیاده که در بنی افطس خانواده‌ای از آن شریفتر نیست از نسل عبد اللّه مفقود بن حسن مکفوف‌اند. پنجم، عبد اللّه شهید اولاد و اعقاب وی بسیارند و از جمله، أبو طالب محمد فاخر و بنو محترق و بنو الاعزّ و ابو محمّد حسن مدائنی از نسل طلحة بن عبد اللّه است، و مداینی بیست و یک پسر داشت همه را علی نام نهاد و امتیاز ایشان به کنیتها بود. بنو الصلایا و بنو أبی نصر، از نسل ابو تراب علی بن حسن مداینی‌اند. امّا حسین اصغر بن زین العابدین از پنج کس عقب دارد.
اوّل، عبید اللّه اعرج و کنیت او ابو علی است و در یک پای او اندک نقصانی بود بدین واسطه به اعرج اشتهار یافت. در اعقاب او فی الجمله تفصیل ضرورت است زیرا که بطون و افحال، عشایر او بسیارند و عقب او از چهار کس است: جعفر الحجّه و علی صالح و محمد جوانی و حمزه. و عقب حمزه اندک است، و بنو میمون از نسل حسین بن حمزه‌اند و محمد جوانی منسوب است به جوانیّه و آن قریه‌ای است به مدینه ابو الحسن محمد محدّث بن حسن جوانی و بنو الجوان از نسل وی‌اند. در مصر و واسط و ابو جعفر محمد مقتول هم از نسل اوست و علی صالح بزرگ بوده و ریاست عراق تعلّق به اولاد او داشت و کنیت او ابو الحسن و مستجاب الدعوة بوده است و عقب او از عبید اللّه ثانی است. و از ابراهیم و بنو طقطقی در کرخ و بنو المحترق از نسل حسن ابراهیم‌اند، و عبید اللّه ثانی پسری داشته علی و او را پسری بوده عبید اللّه ثالث و پسر وی امیر ابو الحسن اشتر است و او ممدوح ابو الطیّب است و بیست فرزند داشته همه بزرگ و صاحب وجود. و ابو یعلی نقیب واسط و ابو المعالی و ابو الفضائل اشتری‌اند. و بنو مکاسه و بنو عرام و بنو عجیبه و بنو الصائم و بنو معالج و بنو ابی الغنائم و بنو احمد، بنو طبیق و نقبای عراق و امرای حاج، اغلب از نسل اشترند و ابو العلا مسلم احول، امیر حاج که کبش بنو عبد اللّه گویند، ولد ابی علی محمد بن امیر حاج بن اشتر است و عمر مختار نقیب امیر الحاج پسر
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:509

اوست و بنو المختار که نقبای سادات بزرگوارند از اعقاب وی‌اند. امّا جعفر الحجّه، امرای مدینه و نقبای بلخ و ترمذ و ملوک آنجا از اعقاب وی‌اند. او را دو پسر بوده:
حسن و حسین بن جعفر پدر سادات بلخ است. و عقب حسین از ابی الحسین یحیی بن نسّابه است. و بنو عکّه و بنو علوان و بنو فارس و بنو علان و بنو العراج از اعقاب علیّ بن یحیی‌اند و بنو هلال نجاه و بنو شقایق و بنو خزعل و بنو مهنّا از نسل طاهر بن یحیی‌اند. و حاجده از نسل عبد الواحد بن مالک بن حسن مهنا و جمامزه نیز از این نسلند.
دوّم از اولاد حسین اصغر عبد اللّه است و جعفر صحیح پسر اوست و عقب او از سه پسر است، محمد عقیقی که اولاد او را «عقیقیّون» گویند و بنو الموسوس از نسل وی‌اند و دیگر اسماعیل منقدی که در دار منقد به مدینه ساکن بوده‌اند و اولاد وی بسیارند و ایشان را «منقدیّون» گویند از جمله علی کبار که جد ملوک ری بوده و «آل غدیان» که نقبای دمشقند، از نسل وی‌اند و دیگر احمد منقدی و اولاد او ابراهیم و جعفر و حسن و حسین و عبد اللّه همه معقبند.
سوّم، علی و او را نیز عقیب بسیار است حسین حمیصه و پسر او حسین کعکی از اولاد موسی بن علی‌اند و بنو الکرش و بنو النسل و بنو المغیره از اولاد عیسی کوفی بن علی‌اند.
چهارم، ابو محمد بن الحسن پسر او عبد اللّه است و پسر عبد اللّه محمد و او را دو پسر بوده محمد سلیق و او را به جهت سلاقت لسان یعنی تیززبانی بدین نام ملقب گردانیدند.
و حسن حکّاکه از اولاد او، ولاة ری بودند از اعقاب سلیق‌اند.
و دیگر علی مرعشی نقبای شیراز از اولاد وی‌اند و عبد اللّه مامطری نیز از نسل او است، پنجم، سلیمان و اولاد او را به بلاد مصر و مغرب بنو الفواطم خوانند و عمر بن الاشرف بن زین العابدین «علیه السلام» برادر پدر مادری زید شهید است و عقیب عمر از پسر او علی اصغر محدّث است. او از عم‌زاده خود امام جعفر صادق روایت می‌کند و علی از سه پسر عقیب دارد قاسم و عمر شجری و ابو محمد حسن. و عقیب قاسم از پسرش ابو جعفر خمد صوفی است که در ایّام معتصم به طالقان خروج کرد و او را گرفته شهید کردند و نقبای قم و شعرانیان از نسل وی‌اند. یعنی عمر شجری و حسن را نیز عقب هست. مانکدیم طبری از اولاد احمد اعرابی‌اند. و احمد پسر او جعفر بن محمد بن
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:510

حسن و ابو جعفر بن محمد بن حسن و ابو جعفر محمد نقیب طبری از نسل جعفر دیباچه بن حسن است. و «بنو زهران» نیز از این نسلند. و ناصر الکبیر به طبرستان که پادشاه دیالمه بود و ناصر الحق لقب اوست، پسر علی بن حسن است. و او را عقیب هست به گیلان و اعقاب او ملوک و حکامند.
امّا زید شهید کنیت او ابو الحسین است و منقبت و فضایل او در حد حساب نگنجد و او به سنه 112 در کوفه خروج کرد و یوسف ثقفی به فرمان هشام بن عبد الملک با وی محاربه نمود و راشد که مملوک یوسف بود تیری بر میان دو ابروی وی زد و بدان زخم شهید گشت، و او را برهنه بر دار کردند و به فرمان الهی در آن شب عناکب بر وی تنیدند، چنانچه عورت او از ابصار مردم پوشیده شد. و زید را چهار پسر بود: یحیی و حسن ذو الدمعه و ذو العبرة نیز گویند و عیسی موتم الأشبال و محمّد امّا یحیی بعد از شهادت پدر بگریخت و در خراسان به جوزجان افتاد و نصر سیّار جمعی را فرستاد تا او را شهید کردند و از او عقیب نماند. و حسین ذو الدّمعه سه پسر داشت. اول یحیی و او را هفت پسر بود: اول قاسم و عقب او اندکیست و حسن زاهد و عقب او نیز کم است و بنی طنک و بنی خالص از نسل وی‌اند.
و سوّم حمزة بن یحیی عقب بسیار داشت. بنو الامیر از اولاد وی‌اند.
چهارم محمد اصغر اقصاصی بن یحیی که منسوب است به اقصاص و آن دهی بوده در نواحی کوفه و اولاد او همه سادات معظّم بودند. احمد موضع و علی زاهد و محمد بنو قرّة العین از نسل علی‌اند. بنو ز برنج از اعقاب محمد اقصاصی‌اند.
پنجم عیسی ابن یحیی و عقیب او در هر بلاد و دیار منتشرند، بنو علق و بنو برز و بنو المریم و بنو الخطیب و بنو المقری از اعقاب وی‌اند.
ششم یحیی بن یحیی و ابو الحسن علی کتیله از نسل اوست. و بنو کزیر و بنو قتیله از اولاد وی‌اند. و بنو زین الشّرف از نسل کتیله‌اند. و بنو مقبل و بنو هیجا نیز کتیلی‌اند
هفتم عمر بن یحیی اعقاب او از همه برادران بیش است یحیی پسرش در ایام مستعین خروج کرد و به درجه شهادت رسید، بنی الغدّان و آل شیبان و نقبای مشهد غری از بنی اسامه مجموع از نسل محمد عمراند، دوم حسین ذو الدمعه اکثر سادات فارسی از
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:511

نسل وی‌اند. سوّم علی بن ذو الدمعه عقب او از زید است و او نسّابه بوده است و کتب مبسوطه در انساب نوشته، نقبای بغداد و بصره از نسل وی‌اند.
امّا عیسی موتم الاشبال کنیت او ابو یحیی است و او شیری بکشت که بچگان داشت و به موتم الأشبال ملقّب شد. یعنی یتیم کننده شیر بچگان. احمد مختفی پدرش مردی وجیه بود و پسرش محمّد اعلم علما بود به علم انساب عرب. و اعقاب علی ابن عیسی در کرمان و خراسان هستند. و از اولاد زید بن عیسی اکابر بسیار در ما وراء النهر و عراق عرب و فارس هست و عقب محمد بن اسحاق نیز به حد کثرت رسیده و احمد و علی و علی معقله و ابو نزار صابونی از آن نسلند. و از حسن عمارة بن عیسی بنی عقروقند و بنو جکاجک. اما محمد بن زید الشهید اصغر از اولاد زید است و او را ابو جعفر گفتندی، به غایت فاضل و کامل بوده و به زهر مأمون شهید شده و عقب او از پسرش ابی عبد اللّه جعفر شاعر است و محمد خطیب و احمد مسکن و قاسم اولاد وی‌اند. و صاحب دار الصّخر (الرجز) از اعقاب اوست و فرزندان او همه نقیب و بزرگ بوده‌اند. امّا عبد اللّه باهر از غایت غلبه نورانیّت بر رخسار مبارک وی بدین لقب ملقّب شد. و او با امام محمد باقر علیه السلام برادر اعیانی بوده و عقب او از پسرش محمد أرقط است. و عقب أرقط از اسماعیل، و او را دو پسر بود. حسین نیفسج و محمد اسماعیل وخ از نسل حسین‌اند و اعقاب او در قم بودند و محمد کوکبی هم از اولاد اوست و بنو الغریق در شام و مصر از نسل محمد بن اسماعیلند. و نقبای ری و ملوک ایشان و کوکبیان همه از نسل أرقطند و اللّه تعالی أعلم.
«فصل دوم در ذکر عقب امام محمد باقر «علیه السلام»

آن حضرت امام پنجم است. کنیت وی ابو جعفر لقب وی باقر و سبب تلقیب او بدین لفظ جهت توسّع و تبحّر او است در علوم، و گفته‌اند، این لقب مر او را از قول رسول خداست. آورده‌اند، که چشم جابر بن عبد اللّه انصاری «رضی اللّه عنه» در آخر عمر پوشیده شده بود، روزی امام محمّد باقر «علیه السلام» نزدیک وی آمد و بر وی سلام کرد جابر جواب داد گفت: تو کیستی؟ گفت: من محمد بن علی بن الحسینم. گفت: ای سیّد، فرا پیشتر آی و دست به من ده. امام فرا پیش رفت و دست به وی داد، جابر دست
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:512

وی را ببوسید و میل کرد که پای وی را ببوسد، نگذاشت جابر گفت: یا بن رسول اللّه «ان رسول اللّه یقرئک السّلام» یعنی به درستی که رسول خدا تو را سلام می‌رساند. امام فرمود که و علی رسول اللّه السلام و رحمة اللّه و برکاته پس گفت: ای جابر این حال چگونه بود؟
جابر گفت: روزی با حضرت رسول «صلی اللّه علیه و آله» بودم گفت: ای جابر شاید تو بمانی تا بدان وقت که ملاقات کنی با یکی از فرزندان من که او را محمد بن علی بن الحسین گویند. خدای تعالی وی را نور و حکمت خواهد داد وی را از من سلام برسان. و روایت دیگر از جابر چنان است که پیغمبر «صلوات اللّه و سلامه علیه» مرا گفت شاید که باقی باشی تا وقتی که ملاقات کنی با یکی از فرزندان حسین که او را محمد گویند. «یبقر علم الدّین بقرا» بشکافد و بیرون آورد علم دین را بیرون آوردنی، پس چون او را ملاقات کنی سلام من به او برسان. ولادت آن حضرت در مدینه سوّم ماه صفر سنه سبع و خمسین من الهجره رخ داده، مادرش امّ عبد اللّه فاطمه بنت الحسن بن علی «علیه السلام» و از سادات حسینی اوّل کسی که او را ولادت حسن و حسین «علیهما السلام» جمع شد او بود و از حسنیان اول عبد اللّه محض را چنانچه سابقا رقم ذکر یافت. و وفات آن حضرت در سنه اربع و عشر و مائه واقع شده، و قبر وی در بقیع است نزدیک قبر مقدّس پدر بزرگوارش. و از وی کرامات و خوارق عادات بسیار نقل کرده‌اند و او را هفت فرزند بود، چهار پسر جعفر و عبد اللّه و ابراهیم و علی، و عقیب او از پسرش امام جعفر صادق علیه السلام است و بس.
«فصل سوم در ذکر عقب امام جعفر صادق «علیه السلام»

آن حضرت امام ششم است، از ائمه اثنی عشر کنیت او ابو عبد اللّه و اشهر القاب آن حضرت، صادق و مادرش امّ فروه. دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر. ولادت آن حضرت در مدینه بوده است. روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول سنه ثمان و ثمانین من الهجرة، و وفات وی نیز در مدینه بوده، روز دوشنبه پانزدهم رجب سنه ثمان و اربعین و مائه. و قبر او در مدینه است پهلوی قبر مقدّس پدرش. و وی از عظمای اهل بیت (ع) بوده و می‌فرموده، که علم ما غابر است و مزبور و نکت قلوب و نقر اسماع و نزدیک ماست، جفر أحمر و جفر أبیض و مصحف فاطمه و جامعه نیز که هر چه مردم به وی
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:513

محتاجند. در وی مثبت است و علم ایشان بسیار بوده و جفر خافیه از مصنّفات ایشان است. و کرامات و مقامات ایشان از حد و حصر بیرون است و فضائل و مناقبش از حیّز حساب افزون. و او را هفت پسر بوده: اسماعیل و عبد اللّه و موسی و اسحاق و محمد و عباس و علی، و عقب او از پنج فرزند است امام موسی کاظم «علیه السلام» و اسماعیل و علی عریضی و محمد مأمون و اسحاق مؤتمن. اما ابو محمد اسحاق مؤتمن برادر اعیانی امام موسی کاظم بوده و در صورت و هیأت به حضرت رسالت «صلی اللّه علیه و آله» مشابهت تمام داشته و نشر حدیث می‌کرده و چون سفیان بن عینیه از او نقل حدیث کردی به این وجه ادا فرمودی، که حدّثنی الثقة الرضا اسحاق بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب و او را عقب از سه پسر بوده، محمد و حسین و حسن و بنو الوارث در ری از نسل محمد بن اسحاق‌اند: و حمزه بسار از بنی وارث بوده. و اولاد حسن اسحاق در مصر و نصیبین بسیارند، و میمون بن عبد اللّه از ایشان است و حسین بن اسحاق به حران افتاده و اولاد او در رقّه و حلب بسیارند. و محمّد بن حرّانی و احمد حجازی و نقبای حلب از این عقبند. اما محمّد مأمون که از جهت حسن و جمال او را «محمد دیباج» هم گفتندی، عقب وی از سه پسر بوده یکی حسن و اولاد وی منقرض شده‌اند. دوم، قاسم و بنو الشیبة از اولاد وی‌اند و بنو طیّاره به مصر و بنو العروس و بنو الخوارزه هم از اولاد قاسم‌اند. سوم، علی خارضی و عقب او از دو پسر است حسن و حسین و اعقاب این دو فرزند بسیارند. و ابو الهیجا محمد بن ضرّاب بن أبی طالب حمزه ضرّاب از نسل حسین بن علی بن محمد دیباج است. و از اولاد محمد بن حسین که ملقب به خور بوده، ابو البرکات است. و اکابر بسیار از نسل وی‌اند. و ابو طاهر که اولاد او به شیرازند، از اولاد حسن عارضی‌اند. امّا علی عریضی، کنیتش ابو الحسن است. عالم بزرگ بوده و در کودکی از پدر بازمانده و از برادر خود امام موسی کاظم، علم آموخته و نسبت او به عریض است و آن قریه‌ای است، چهار میل دور از مدینه. و اولاد او بسیارند و ایشان را «عریضیّون» گویند. و عقب او از چهار پسر است: محمد و احمد شعرانی و حسن و جعفر اصغر. اما جعفر اصغر عقب او از علی پسر اوست و حال این عقب پوشیده است و حسن عریضی را عقب از پسر او عبد اللّه است، و اولاد او در مدینه و مصر و نصیبین‌اند. و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:514

بنو بهاء الدین و بنو فخار (نجار) و بنو سخی از نسل حسن‌اند. امّا احمد شعرانی و بنو الجده از اعقاب وی‌اند. و صاحب السجادة و حمزة الداعی و ابو العشائر هم از اولاد وی‌اند. و محمد علی عریضی اولاد او به غایت بسیارند و متفرق در بلاد، اولاد یحیی محدث و بنو ثوابه و بنو المختص از نسل عیسی رومی اکبرند. و او پسر محمد عریضی بوده اما اسماعیل کنیش ابو محمد و لقبش اعرج، اکبر اولاد امام جعفر صادق علیه السلام بوده و او را بسیار دوست می‌داشته و در زمان حیات پدر وفات یافته و تابوت او را مردمان از عریض تا مدینه به دوش آوردند. و عقب اسماعیل از دو پسر وی محمّد و علی است و عقب محمّد از اسماعیل ثانی است و جعفر شاعر بنو البغیض از اولاد جعفر است و اعقاب جعفر در مغرب بوده‌اند و ائمّه مصر که استیلا و استقلال یافتند و حکومت کردند از نسل جعفر بن محمد بن اسماعیل‌اند. و بنو البزاز در حلّه از نسل صنوچه‌اند و حسن صنوچه (خسوچه) از نسل اسماعیل ثانی است. و بنو التمام نیز در صور از نسل وی‌اند. اما علی بن اسماعیل اولاد وی در دمشق و عراق عرب، بسیارند.
«فصل چهارم در عقب امام موسی کاظم «علیه السلام»

وی امام هفتم است و کنیتش ابو ابراهیم است و به سبب حلم، و فرو خوردن خشم او را «کاظم» لقب دادند. ولادت آن حضرت در أبواء بود میان مکه و مدینه روز یک شنبه هفتم ماه صفر، سنه ثمان و عشرین و مائه من الهجرة، و وفات آن حضرت در حبس هارون الرشید بوده، روز جمعه بیست پنجم رجب سنه ست و ثمانین و مائه. و روضه مقدسه وی در بغداد است عابدترین اهل زمان و کریم‌ترین ایشان بود، فضایل و کمالات آن حضرت بسیار است، و آن حضرت را شصت فرزند بوده است. سی و هفت دختر و بیست و سه پسر. از فرزندان وی بعضی را عقب نبوده و در عقب بعضی اختلاف است و آنچه حالا ائمه نسب بر آنند، آن است که او را از سیزده پسر عقب بوده و اولاد چهار تن از فرزندان وی بسیارند و از آن چهار تن متوسط و اعقاب پنج تن کمترند و چون بیان این جماعت به زیادتی تفصیل محتاج است هر یک از اعقاب سه‌گانه را در وصلی ایراد می‌کنیم.
«وصل أول»- آن پنج تن که اولاد ایشان قلیل‌اند. عباس و هارون و اسحاق و
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:515

اسماعیل و حسن. امّا حسن یک پسر داشت جعفر نام و حالا حقیقت عقب او معلوم نیست و گفته‌اند، جعفر بن حسن را سه پسر بوده و اولاد علی عزرمی از نسل اویند. امّا اسماعیل بن موسی را پسری بوده موسی نام و عقب او از پسر او جعفر است. و بنو ابی العساف و بنو الوراق از نسل وی‌اند، اما اسحاق بن موسی را امیر گفتندی، عقب او از سه پسر است. عباس و اسحاق ملهوس پسر اوست و بنو الملهوس از فرزندان اویند. و محمد و اولاد وی اندکند. در بلخ و طخارستان و حسن ابن اسحاق ابو جعفر صورانی از اولاد او است و بنو الوارث از نسل صورانی‌اند. امّا هارون بن موسی گویند از او عقب نمانده و ابن طباطبا آورده که، عقب او از احمد بن هارون است و امیر کابطوس از نسل اوست. اما عباس بن موسی اولاد او در غایت قلّتند و عقب او از قاسم بن عباس بود.
وصل دوم- امّا متوسطان در عقب زید النّار است و عبد اللّه و عبیده و حمزه اما حمزه را ابو القاسم گفتندی، و در بلاد عجم عقب وی بسیار است و عقب او از قاسم و حمزه است و حمزة بن حمزه را عقب هست. در بلخ و بعضی از بلاد خراسان و قاسم بن حمزه را اولاد هست. و ابو جعفر که ممدوح بدیع همدانی است و با ملوک آل سامان مخالطت ورزیدی از فرزندان او است، و احمد مجدود از نسل قاسم است و عبید اللّه از عقب او سه پسر است. محمد یمانی و قاسم و جعفر، محمد یمانی و یمامی نیز گویند، عقب او از ابراهیم است و ابراهیم از ابو جعفر و احمد شعرانی و اکثر اولاد ابو جعفر در حجازند. و ابو الفائز که در شیراز با عضد الدوله، بوده از نسل ابو جعفر است و احمد شعرانی را نیز عقب هست اما قاسم بن عبد اللّه را نیز عقب بوده و عمید الشرف از نسل وی است. عبد اللّه بن موسی را و او را عقب از محمد است و موسی، علی بن حسن الأحول از نسل محمد عبد اللّه است. و جعفر أسود از اولاد موسی بن عبد اللّه و بنو ناصر از نسل وی‌اند. زید النّار وقتی که بر بصره مستولی شد، خانه‌های ایشان را بسوخت و نخلستانهای ایشان را آتش زد و بدین سبب او را «زید النّار» گفتند، و آخر او را گرفته به مرو بردند و به زهر مأمون شربت شهادت چشید و او را از چهار پسر عقب بوده، حسن و اولاد او در قیروان مغربند و حسین محدّث را نیز عقب هست به قیروان و جعفر را به ارجان و بنو صعیب و بنو المکارم از نسل موسی اصم بن عبد اللّه‌اند و اللّه اعلم.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:516

وصل سوم- مکثران از اولاد امام موسی کاظم چهارند. امام علی رضا (ع) و ابراهیم مرتضی و محمد عابد و جعفر. اما جعفر را جواری گویند و اولاد او را «جواریون و شجریون» خوانند. و جعفر را عقب از موسی و حسن است. و موسی را عقب از حسن الحق است و حسن پدر محمد ملیطه است و ملیطه را مددی و قوّتی و انتشاری بوده، از فارسان عرب بوده‌اند. با قوّت و شوکت در حجاز و عراق عرب، اما محمّد عابد عقب او از ابراهیم مجاب است. و ابراهیم را از سه پسر عقب بوده، محمد جابری و احمد به قصر ابن هبیره، علی به سیرجان کرمان و بنو احمد و آل ابو الفائز و بنو ابی مزن و آل ابو الحارث از نسل احمد بن محمد جابری‌اند. و بنو الضریر و آل ابو الأحمر از نسل حسن محمّدند. و اعقاب احمد و علی منقرض‌اند. امّا ابراهیم اصغر که ملقب است به مرتضی عقب او از ده پسر است، موسی بن ابو سبحه و جعفر او را اولاد هست از موسی و محمّد و علی در بلاد و بقاع منتشرند، امّا موسی او را از هشت پسر عقب است چهار مقلّ و چهار مکثر، اما مقلّون عبید اللّه است و اولاد او در بصره و رمله‌اند. و عیسی اولاد او در فارس‌اند و علی اعقاب او در دینور و شیرازند ابو علی صبیح و ابو الفضل از آن نسلند، و جعفر در ترمذ فرزندان دارد. امّا مکثرون یکی محمد اعرجست و عقب او از موسی أبرش است و بس. و او را سه پسر معقب بوده ابو طالب محسن اولاد او به بصره‌اند. و ابو احمد حسن بن موسی ابرش نقیب النقبای بغداد بود. و او را دو پسر بوده محمد رضی و علی مرتضی علم الهدی مراتب ایشان در علوم به غایت رفیع بوده، و در کتاب خانه علم الهدی هشتاد هزار مجلد کتاب بوده، ابو عبد اللّه احمد بن موسی را نیز اولاد بسیاریست.
ابو البرکات نقیب سامرا و نجم الشرف و ابو المظفر هیبة اللّه جدّ بنی موسی از ابن هیبة اللّه هشتاد هزاراند. دوم، احمد اکبر عقیب او از حسین وصیّ است و ابراهیم و علی احول و آل رفیع از نسل علی أحولند. و بنی الرزّاق از نسل ابراهیمند و اهل طلعه از اولاد حسین وصیّ است. و سید احمد رفاعی از نسل همین حسین است. سوم، ابراهیم عسکری بنو الممتع از اعقاب وی‌اند، و بنی المحسن به مشهد غروی هم از این نسلند. و بعضی از اولاد ابراهیم در ابرقوه بوده‌اند. چهارم حسین قطعی نسل او بسیار است و منتهی می‌شود به ابی الحسین علی الدیلمی و عقب او از ابی الحارث محمد است و حسین
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:517

اشقر و حسین برکه و ابو النفیس الحایر و آل ابو السعادات از نسل ابو الحارث‌اند. و حیدر بن الحسن از نسل حسین اشقر و ابن هیبة اللّه در دمشق از نسل حسین برکه. و اللّه اعلم.
«فصل پنجم: در عقب امام علی بن موسی الرضا علیه التحیة و الثناء»

آن حضرت امام هشتم است. کنیتش ابو الحسن ولادت وی در مدینه بوده روز پنج شنبه یازدهم ربیع الآخر سنه ثمان و اربعین و مائه هجریه. و شهادتش در سناد با طوس.
روز جمعه بیست و یکم ماه رمضان سه ثلث و مائتین هجریه، و هر چه از مناقب آن حضرت بر زبانها مذکور و از فضائل او در کتابها مسطور است، نسبت به معالی ذات اقدس او قطره‌ای بود از بهار زخّار، و ابن یمین رحمة اللّه قطعه‌ای را از مقطّعات ابی نواس در مدح آن حضرت بر این وجه ترجمه کرده:
به بنده ابن یمین گفت دوستی که توئی‌که شعر تست که بر آسمان رسیده سرش
چرا مدیحه‌سرای رضا همی‌نشوی‌که در جهان نبود کس بپاکی گهرش
بگفتمش! که نیارم ستود امامی راکه جبرئیل امین بوده، خادم پدرش و آن حضرت را پنج پسر بوده؛ محمد و حسن و جعفر و ابراهیم و حسین. و عقب او از فرزند بزرگوارش امام محمد تقی علیه السلام است.

«فصل ششم: در عقب امام محمد تقی «علیه السلام»

آن حضرت امام نهم است. از ائمه اثنا عشر کنیتش ابو جعفر است و لقب وی تقی و قانع و جواد، ولادت شریفش در مدینه روز جمعه بوده، یازدهم رجب و به قولی نیمه رمضان سنه خمس و تسعین و مائه (195) و وفاتش روز سه‌شنبه ششم ذی الحجه سنه احدی و عشرین و مائتین (221 ه) هجریه، در عهد خلافت معتصم. و گویند به زهر شهید شد و قبرش در بغداد است نزدیک مشهد مقدّس جدّ بزرگوار خود امام موسی الکاظم «علیه السلام» و از کمال ادب و علم و فضلی که داشت به اصغر سن مأمون مشعوف وی شده، دختر خویش امّ الفضل را به زنی به وی داد و همراه وی به مدینه روان کرد. و هر سال ده هزار درم به وی می‌فرستاد و کرامات و مقامات امام محمّد تقی علیه السلام بسیار است و عقیب او از دو پسر بوده علی هادی، و موسی مبرقع، که در قم وفات یافت.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:518

و اولاد او را رضوی گویند و بیشتر ایشان در قم باشند. و در این اوقات جمعی به مشهد مقدّس رضوی علی ساکنها التحیة و السلام انتقال فرموده‌اند. و عقب موسی از احمد است و نسّابه دینوری گفته، که محمّد بن موسی هم معقّب است و انتساب بنی الخشاب بدوست. امّا عقب احمد بن موسی از محمّد اعرجست و بقیّه اولاد از نسل وی‌اند.
«فصل هفتم در عقب امام هادی اعنی امام علی النقی «علیه السلام»

آن حضرت، امام دهم است. از ائمه اثنا عشر کنیتش ابو الحسن است و او را ابو الحسن ثالث گویند، چه ابو الحسن اول علیّ مرتضی است و ابو الحسن ثانی علیّ بن موسی الرّضا «علیه التحیة و الثناء» و ابو الحسن سوّم علی هادی، و لقب آن حضرت، نقی و عسکری نیز هست، ولادت آن جناب در مدینه بوده در سیزدهم ماه رجب شنبه اثنی عشر و مائتین من الهجر و وفات وی در زمان خلافت منتصر خلیفه عبّاسی در سرّ من رأی در روز دوشنبه آخر ماه جمادی الاخری سنه اربع و خمسین و مائتین من الهجر، و قبر وی در سرای وی است در سامره، و مناقب وی بسیار است و فضایل و کمالات وی بیرون از حدّ شمار. و آن حضرت را چهار فرزند بوده، حسن و حسین و محمّد و جعفر و عقب او از دو پسر است حسن و جعفر. امّا جعفر کنیتش ابو عبد اللّه است و به کذّاب ملقّب شده، زیرا که بعد از وفات برادر دعوی امامت کرد و او را ابو بکر نیز گویند. صد و بیست فرزند داشت و عقب او از شش پسر است بعضی مقلّ و بعضی مکثر. و ابنای او اسماعیل حریفا است و طاهر و یحیی صوفی و هارون و علی و ادریس. امّا ناصر و برادرش محمد ابو البقاء از فرزندان اسماعیل‌اند. و ابو الغنائم دقّاق و ابو یعلی دلّال از اولاد طاهر و ابو الفتح نسّابه از نسل یحیی صوفی است و اعقاب وی در مصرند. و سادات صیدا از بلاد شام اولاد هارون بن جعفرند. و محمد نازوک که اولاد او را بنی النازوک گویند. از نسل علی بن جعفر و اعقاب ادریس بن جعفر را قواسم گویند.
نسبت به جدّ ایشان قاسم بن ادریس و قلتاب و بدور و بنی کعب و مواجد همه از قاسم‌اند.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:519

«فصل هشتم در عقب امام حسن بن علی عسکری «علیه السلام»

آن حضرت، امام یازدهم است. از ائمه اهل بیت کنیتش ابو محمد لقبش زکی و خالص و سراج. و وی نیز چون پدر خود به عسکری مشهور بوده است. ولادت وی در مدینه بوده است، سنه اثنی و ثلاثین و مأتین هجریه وفات وی در سرّ من رأی بود. روز جمعه هشتم ربیع اول سنه ستّین و مائتین من الهجره و قبر وی در پهلوی قبر پدر وی است. در سرّ من رأی و از وی کرامات بسیار نقل کرده‌اند، و خوارق عادات بیشمار او در کتب معتبر آورده‌اند، از جمله در شواهد النّبوه مذکور است، شخصی گفت من در پیش ابو محمّد زکی علیه السلام از فقر شکایت کردم تازیانه در دست داشت زمین را به آن بکاوید و سبیکه زر موازی پانصد دینار بیرون آورد و به من داد. و دیگری نقل کرده که، رقعه‌ای به وی نوشتم و در آنجا مسئله‌ای از وی پرسیدم و می‌خواستم که از تب ربع سؤال کنم امّا فراموش کردم، وی به من نوشت که جواب مسأله تو این است و می‌خواستی که از حمای (تب) ربع سؤال کنی و فراموش کردی، این آیت را که «و قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ» «1» بر پاره‌ای کاغذ بنویس و از گردن حموی بیاویز، چنان کردم و آن حموی شفا یافت و او را یک پسر بود امام مهدی «علیه السلام» و بس.
«فصل نهم در ذکر امام محمد بن الحسن علیه السلام»

آن حضرت امام دوازدهم است و کنیت وی ابو القاسم و لقبش حجّت و قائم و مهدی و منتظر و صاحب الزمان! و به مذهب امامیّه خاتم ائمّه اثنا عشر است. و ولادت آن حضرت در سرّ من رأی بوده. در بیست و سوم رمضان سنه خمس و خمسین و مأتین در سنه ستین و مائتین هجریه به سرداب درآمد و در سرای خویش مختفی شد.
و در شواهد النّبوه مذکور است که چون حضرت محمد مهدی «علیه السلام» متولّد شد، بر ذراع ایمن وی نوشته بود، که «قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً» «2» و
______________________________
(1)- سوره الانبیاء آیه 69.
(2)- سوره اسراء آیه 81.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:520

روایتی هست که چون از مادر بزاد به زانو درآمد و انگشت سبابه به آسمان برداشت پس عطسه زد و گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ*. «1»
و بزرگی فرمود که نزدیک امام حسن عسکری «علیه السلام» شدم و گفتم یا بن رسول اللّه خلیفه و امام بعد از تو که خواهد بود؟ به خانه درون شد پس بیرون آمد، کودکی بر دوش گرفته، گوئیا ماه شب چهارده است در سنّ سه سالگی. پس فرمود که، ای فلان اگر نه تو پیش خدای گرامی بودی من این فرزند خود را به تو ننمودمی. نام وی نام رسول است «صلّی اللّه علیه و آله» کنیتش کنیت وی، و این جهان را پر از داد و عدل کند، چنانچه پر از جور و ظلم شده. و به قول بعضی می‌گویند، که در اقصای بلاد مغرب شهرها در تصرّف آن حضرت است و او را فرزندان، نبیرگان اثبات می‌کنند «فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی». «2»
هر نکته که آن زمان، پنهانست‌در علم خدای ما عیانست *** این بود کلمه‌ای چند از انساب سادات بزرگوار و عظمای عالی‌مقدار، مالکان ممالک نقابت، و مرشدان مسالک نجابت، ستارگان سپهر سیادت، و سیارگان، فلک سعادت.
کرام لهم عین الامامة منبع‌شموس لهم برج الکرامة مطلع
فیا نسبا کالشّمس ابیض و اضحاو یا شرفا من هامة النجم ارفع
آل پیغمبر حریم کبریا را محرمندآل پیغمبر ز حرمت فخر آل آدمند
نسبت آل نبی با سایر خلق جهان‌گر کنی ضرب المثل بحر محیط و شبنمند روح اللّه ارواحهم و قدس اللّه به زلال الافضال اشباحهم که به مدد الطاف ربّانی و اعطاف سبحانی و برکت و میامن روحانی رقم‌زده کلک بیان شد.
و الحمد للّه حق حمده، حضرت حق سبحانه و تعالی، ارواح ایشان را به سلسال وصال و سلسبیل قرب و اتّصال در روضه «جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ» «3» پیوسته تازه و
______________________________
(1)- سورة الفاتحه آیه 1.
(2)- سوره طه آیه 7.
(3)- سوره «ص» 50.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:521

سیراب دارد. و روایح میامن برکت سایه دولت و مواهب جمعیّت از حدایق روح و راحت روحانیت ایشان، به مشام کافه اهل اسلام برساند. و فوایح این حسیب و نسیب ملوک انام امجد و اسعد ذو الجلل و الاعظام ملاذ سادات الخافقین خلاصه ودایع دارین.
سلطان نشان عالم اقبال و مکرمت‌مسندنشین منصب اقبال و اقتدار
خورشید آسمان نقابت که بود و هست‌سادات را به حضرت عالیش افتخار نور دیده سلطنت کبری، و چراغ دوده خلافت، عظمی، نقاوه دودمان سلاطین خلاصه ابنای الماء و الطین، قطب فلک شوکت، مرکز دائره سطوت و عظمت
خسرو جمشید جام، و داور دار علم‌شاه کیخسرو حشم سلطان اسکندر لقا
سرور، عالی نسب، دین‌پرور والی حسب‌آفتاب اوج شاهی، سایه لطف خدا مرشد الدین شاه عبد اللّه کز حکم ازل در ممالک مشتهر باشد به سیّد میرزا لازالت دوحة الإقبال، مورّقة به جلاله و لمعة الدّولة مشرقة بکماله، سالهای نامتناهی به فیضان فضل الهی بر مفارق اعاظم کرام و اکارم عظام مبسوط و مخلد و مستدام و مؤبد باد. و فرزند بزرگوار عالی‌مقدارش که قرّة العین سیادت کامله و غره جبهه سعادت شامله است، گوهر صدف شرف شهریاری ملحوظ الطاف و منظور نظرات عنایات حضرت باری.
شهی که از لمعات دل منوّر اوصد آفتاب تجلی کند ز منظر او
علاء دولت و ملّت محمد بر که‌که تاج مهر بود گوهری ز افسر او
بسی به بحر شرف غوص کرد عقل شریف‌دُری نیافت به پاکیزگی گوهر او زیّنه اللّه به علوّ المراتب و شرّفه به سموّ المناقب، در ظلّ ظلیل و الدنبیل خود، به اعلی مراتب آباء عظام و اقصی مآرب اجداد کرام خود برساند.
پرنور باد! چشم پدر از چنین پسرموفور باد! قدر پسر از چنان پدر آمین ربّ العالمین و الحمد للّه الملک الحق المبین و الصلاة و السلام علی سیّدنا محمّد و آله اجمعین الطیّبین الطّاهرین و السلام علی من اتّبع الهدی.
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:522
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

[فهارس]

پستتوسط pejuhesh232 » دوشنبه اکتبر 16, 2017 10:14 pm

[فهارس]

فهرست اعلام و اشخاص‌

آدم صفی، 20، 25، 34، 463 آسیه، 152، 177، 452، 466 آل ابو سفیان، 436، 481، 482 آل ابی طالب، 481 آل اسحاق، 68 آل عبا، 11، 21، 23، 59، 70، 271، 325، 348، 447، 482، 508 آل محمّد، 39، 87، 292، 341، 507 آل نبی، 325، 417، 521 آل یاسین، 312 آل یعقوب، 74 آمنه خاتون، 92 ابا اسحاق، 21 ابراهیم بن مالک اشتر نخعی، 86، 456، 495 ابراهیم خلیل، 20، 39، 182، 464 ابراهیم فرزند رسول، 298
ابا عماره، 99، 101 ابراهیم بن هشام المخزومی، 194 ابلیس، 26، 28، 43، 44، 45، 85، 109، 309 ابن اشعث، 287، 288 ابن الأحجار، 413 ابن الاشدق، 258 ابن الزّرقاء، 254 ابن بابویه، 158 ابن حسام، 237، 309 ابن حمید، 107 ابن شهاب، 107 ابن عباس، 29، 86، 96، 143، 201، 223، 224، 233، 261، 262، 312، 313، 314 ابن عبد البرّ، 21 ابن قمیّه، 107 ابن زبیر، 252 ابن ملجم، 205، 206، 207،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:523
208، 209، 210، 211، 212، 213، 214، 216، 220 ابن نوفل، 422 ابو الحنوق، 463، 464، 465 ابو الشیخ اصفهانی، 202 ابو العباس، 471 ابو المفاخر رازی، 261، 330، 349، 360، 392، 411، 475 ابو المؤیّد خوارزمی، 164، 359، 368، 420، 440، 474 ابو ایوب انصاری، 224 ابو بکر بن علی (ع)، 410 ابو جعفر همدانی، 97 ابو جهل، 91، 96، 99، 101، 160، 161 ابو حنیفه دینوری، 450 ابو داود بناکتی، 187 ابو ذر غفاری، 381 ابو رافع، 120 ابو سعید خدری، 133، 202 ابو سعید دمشقی، 464 ابو سفیان، 109، 160، 264، 282 ابو شعبان کندی، 336 ابو طالب، 93، 98، 100، 101، 103، 104، 127، 178، 186،
187، 188، 189، 190، 198، 501، 503، 509 ابو عبد اللّه قاضی، 97، 243 ابو محمد بن الحسام 151 ابو مسلم خولانی، 339 ابو مسلم مروزی، 340 أبو موسی اشعری، 265 ابو مویهبه، 132 ابو هریره، 223 ابی ابن کعب، 247 ابی امیه، 96 ابی عوانه، 247 ابی لهب، 93، 94، 100، 101 احمد بن اعثم کوفی، 439 احمد حنبل امام، 38، 185، 192 ادریس، 493 ازد (قبیله)، 426، 451 ازرق بن هاشم، 397 ازرق دمشقی، 405 ازرق شامی، 335 اسحاق، 98، 464، 466، 493 499، 515، 516 اسد اللّه و اسد رسوله، 52، 178، 192 اسد بن ابی دجانه، 397، 396
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:524
اسرائیل، 65 اسرافیل، 131، 493 اسماء بن خارجه، 278، 279 اسماء بنت عمیس، 119، 179، 182، 221 اسماعیل، 20، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 155، 463، 464، 493، 498، 499، 512، 515 اسماعیل بخاری، 437، 446 اسماعیل خوارزمی، 138 اسماعیل ذبیح، 182 اسود بن حنظله، 495 أسید بن خضیر، 165 اشعث سعد، 388 اعرابی، 73، 74، 75، 76، 143، 146، 248 اعمش طارق، 259 اقلیما، 31، 32 امّ البراء، 134 ام الحارث، 307 امّ الفضل بنت الحارث، 306، 518 امام زاهد، 446 ام جمیل، 93 امّ سلمه، 37، 38، 142، 167،
476، 489 امّ عماره، 99 امّ کلثوم، 151، 216، 217، 239، 320، 426، 340، 341، 342، 479، 480 امّ معبد، 446 امام محمد باقر علیه السلام، 151 امین اللّه، 143 امیّة بن خلف، 98 انس بن مالک، 38، 157 انیس بن معقل اصبحی، 382 اهل بیت، 7، 8، 12، 13، 14، 16، 20، 21، 22، 24، 31، 37، 39، 50، 76، 77، 104، 105، 115، 117، 120، 128، 131، 132، 136، 139، 142، 143، 147، 150، 159، 164، 166، 168، 172، 174، 175، 184، 198، 200، 239، 256، 266، 271، 277، 280، 284، 294، 306، 321، 330، 333، 336، 337، 341، 342، 377، 385، 389، 399، 402، 403، 410، 411، 416، 417، 420، 425، 427، 428، 433، 442، 443، 444،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:525
445، 447، 450، 451، 456، 457، 458، 460، 463، 465، 468، 470، 471، 481، 485، 487، 488، 489، 490، 493، 495، 501، 513، 520 بجیر بن أوس، 361 بخت النّصر بابلی، 86 بختری بن ربیعه، 430 بختری بن عمرو شامی، 395 بدر بن یسار، 414 بریر بن حضیر، 333، 359، 360 بشر بن البراء، 134 بشیر بن مشهر صیداوی، 260 بشیر بن مالک، 473، 481 بکیر بن حمران، 289، 290، 291 بلال حبشی، 98 بلقیس، 177 بنو عبد المطلب، 101 بنی آدم، 123 بنی اسد، 335، 354، 451 بنی اسرائیل، 86، 462 بنی امیه، 315 بنی امیّه، 228، 339، 340، 482 بنی تمیم، 202، 380، 451 بنی ثقیف، 451
بنی زید، 284 بنی سعد، 284 بنی طیّ، 339 بنی عبد العزّی، 187 بنی عکرمه، 323 بنی کلب، 359 بنی هاشم، 101، 186، 240، 264، 453، 475، 482، 501 بنی ذبیان، 112 بهرام، 23 پارسا خواجه ابو نصر محمد، 251 پسران مسلم، 293، 296، 298، 303، 317 پسر زبیر، 225 پسر زیاد، 97، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 282، 283، 284، 285، 287، 289، 290، 291، 292، 294، 296، 297، 298، 300، 301، 302، 303، 315، 319، 323، 324، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 334، 335، 338، 349، 355، 357، 376، 377، 398، 403، 405، 416، 421، 426، 430، 450، 452، 455، 457،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:526
458، 465، 474، 494 پسر سعد، 290، 331، 395، 403، 440 پسر محمد کثیر، 283 پسر یزید، 480 پیر دیرانی، 199، 203 پیر ترسا، 203، 467 پیروزان، 396، 397 تیم الرّباب، 207 تیمور گورکان، 86 تمیم بن قحطبه، 432 جابر بن عبد اللّه انصاری، 195، 512 جابر بن یزید عضدی، 495 جار اللّه علّامه، 22 جبرئیل، 27، 29، 30، 33، 34، 35، 36، 41، 44، 49، 52، 53، 61، 62، 66، 72، 78، 83، 103، 106، 114، 121، 128، 129، 131، 135، 136، 140، 143، 147، 148، 149، 151، 155، 156، 158، 161، 165، 166، 167، 171، 182، 221، 222، 224، 238، 244، 245، 246، 247، 306، 308، 309، 310، 311، 312، 349، 478، 480،
493، 494، 518 جبیر بن مطعم، 109 جعده قرنی، 337 جعفر بن عقیل، 392 جعفر بن ابی طالب، 117، 118، 225، 414 جعفر صادق علیه السلام، 175، 500، 508 جعفر طیّار، 24، 89، 119، 214، 326، 393، 429، 344، 464، 493 جعونه خضرمی، 495 حاتم طائی، 12 حارث، 110، 114 حارث بن صمه، 113 حارث بن عروه، 298 حازم شامی، 284 حبیب بن مظاهر اسدی، 259، 335، 343 حجّاج بن مسروق جعفی، 318، 383 حجر الحجّار، 356 حجر بن الأحجار، 416 حذیفة بن الیمان، 157 حرّ بن یزید ریاحی، 323، 347
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:527
حرقوص بن زهیر، 201، 202 حرملة بن کاهل ازدی، 426 حریره غلام، 381 حسن بصری، 21، 491، 492 حسن بن علی مجتبی، 16، 222، 226، 230، 251، 298 حسن عسکری علیه السلام، 158 حسین بن علی، 8، 10، 154، 164، 194، 211، 240، 247، 250، 251، 259، 265، 276، 277، 290، 292، 311، 329، 347، 392، 443، 458، 474، 476، 490، 500، 514 حسین بن علی کاشفی، 8 حسین واعظ کاشفی، 8، 23 حصین بن نمیر، 287، 315، 332، 335، 380، 435، 451 حفص، 333 حماد، 388 حماد بن انس، 368 حمّالة الحطب، 160 حمزة بن نبهان، 399 حمزة بن مغیره، 331 حمزه سید الشهداء، 20، 214، 344، 429
حمزة بن ادریس، 505 حمزة بن وهّاس، 503 حمید بن مسلم، 440، 449 حمیر حمیری، 391 حنطمه، 388 حنظلة بن سعد عجلی، 386 خالد بن طلحه، 414 خالد پسر ابن زیاد، 284 خالد عمرو، 367 خدّاع دمشقی، 392 خدیجه کبری، 466، 452 خسرو، 343، 390 خضر، 270، 295، 348 خوارج، 391، 491 خوارزمی، 291، 338، 420، 115، 129، 166، 260 خولی بن یزید أصبحی، 437، 450 داود پیغمبر علیه السلام، 30، 496، 500، 503 دحیه کلبی، 307 دختر حسین علیه السلام، 37، 39 دعبل خزاعی، 489 دینا، 56، 62، 64، 65، 74 ذو الخویصره، 202 ذبیانیّه، 112
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:528
راحیل، 68، 75، 166 راهب دیر، 199 ربیع بن تمیم، 383 رستم دستان، 110، 249، 378 رضوان، 26، 135، 147، 150، 166، 237، 238، 266 رضی بخاری، 22 رقیّه، 151 رکن الدین محمد، 51 روبیل، 57، 58، 61، 65 روح الأمین، 61 ریّان بن شبیب، 117، 444 زال، 373، 375 زبیر، 114، 165، 225 زجر بن بدر نخعی، 411 زجر بن قیس 457، 473 زرعة بن شریک، 437 زرندی شیخ، 165 زریر خزاعی، 468 زعفر زاهد، 431 زکریّای مظلوم، 20 زلیخا، 70، 71، 72، 73، 176 زمخشری، 431، 446، 503 زهری، 90 زهیر بن حسان اسدی، 354
زهیر بن القین البجلی، 316 زیاد بن أبیه، 359 زید بن ارقم، 452، 455 زید بن حارثه، 118 زینب، 70، 151، 225، 236، 317، 320، 394، 401، 426، 450، 454، 456، 457، 478، 479، 487 زین العابدین، 63، 66، 77، 86، 176، 271، 419، 427، 473، 480، 483، 508، 509 ساره، 152، 466 سالار کوفی، 375 سالم، 359، 360، 492 سامر ازدی، 354 سام نریمان، 378 سباع بن عبد العزّی، 110 سدّی، 116 سدید الدین جیرفتی، 138 سرجون رومی، 274 سعد بن حنظله تمیمی، 367 سعد بن عباده، 165 سعد بن عبد اللّه الحنفی، 387 سعد بن معاذ، 165 سعد موصلی، 228، 230، 235
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:529
سعد وقّاص، 106، 329، 374، 376، 377 سعید بن احنف بن قیس، 281 سعید بن جبیر، 86 سعید بن عبد اللّه خثعمی، 260 سکندر، 175 سکینه، 310، 392، 425، 500 سلطان العارفین، 28 سلامه قدامه، 390، 391 سلمان بن یوسف، 460 سلطان حسین میرزا بایقرا، 10 سلطان حسین میرزای بایقرا، 12 سلمی، 120 سلیمان بن صرد خزاعی، 259، 282، 284، 327 سمرة بن جندب، 474 سمعان بن مقاتل، 376 سنان بن انس، 437، 438 سهل ساعدی، 471 سیف النظر ابو بکر طوسی، 168 سنائی، 196 سهل بن عبد اللّه تستری، 50 سیف بن حارث، 384 شبر، 21 شبل بن یزید، 437
شبیر، 21 شرحبیل غسّانی، 118 شریح بن عبید، 369 شریح قاضی، 259، 280، 284، 293 شعیب، 466 شمر ذی الجوشن، 280، 334، 416، 430، 438، 450، 470، 481، 495 شیث، 33 شمعون، 493 شوذب، 382 شهربانو، 326، 341، 426، 427، 428، 434، 461، 462، 463، 467، 508 شیث، 493 شبث بن ربعی، 280 شیرین، 269، 334، 343، 349، 353، 361، 383، 395، 408، 461، 462، 463، 467، 482، 486 صالح بن رفعه، 153، 154 صالح بن کعب، 356 صالح بن نصیر، 391 صالح بن یسار، 413
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:530
صالح پیغمبر، 154، 155، 156، 191 صرصائیل، 165 صفیّه، 112، 114 صهیب، 98 صفوان بن حنظله، 349 صفورا، 466 طارق اعمش، 259 طارق بن عبد اللّه، 93 طبری امام، 307، 510 طلحه، 106، 165 طلحة بن ابی طلحه، 105 طیطوس رومی، 86 طلحة بن طارق، 421 طوعه، 285، 286، 287 عابس بن شبیب، 382 عاد، 386 عامر بن طفیل، 282 عامر بن فهیره، 98 عایشه، 112، 133، 135، 153، 158، 311 عبّاس علی، 235، 417 عبد الرحمن، 121، 226 عبد الرحمن بن ابی بکر، 251، 252 عبد الرحمن بن عبد اللّه یزنی، 373
عبد الرحمن بن عبید أرحبی، 260 عبد الرحمن بن عروه، 373 عبد الرّحمن بن عقیل، 392، 393 عبد الرحمن بن مخنف، 259 عبد الرّحمن حصین، 495 عبد الرحمن بن عوف، 121 عبد الرحمن جامی، 38 عبد الشّمس، 264 عبد اللّه بن ابو دجانه، 388 عبد اللّه بن البشیر، 335 عبد اللّه بن جابر، 361 عبد اللّه بن حسن، 394، 396، 397، 398، 500 عبد اللّه بن عباس، 94، 228، 263، 312، 313، 314 عبد اللّه بن عروه خثعمی، 393 عبد اللّه بن زبیر، 251، 252، 254، 265 عبد اللّه بن زبیر، 252 عبد اللّه بن عبّاس، 94، 201، 220، 261 عبد اللّه بن عقبه غنوی، 411 عبد اللّه بن علی، 414 عبد اللّه بن عمرو کلبی، 359 عبد اللّه بن مسلم، 390
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:531
عبد اللّه بن مسمّع بکری، 260 عبد اللّه بن عمر، 251، 252، 265 عبد اللّه بن مسعود، 133 عبد اللّه بن مطیع، 257 عبد اللّه بن وهب، 202 عبد اللّه بن جبیر، 105، 106 عبد اللّه بن مسلم بن عقیل، 389 عبد اللّه بن موسی، 516 عبد اللّه جذعان، 99 عبد اللّه مبارک، 270، 271 عبد اللّه جعفر، 120 عبد اللّه عفیف، 259 عبد المطلب، 93، 99، 101، 186، 187، 264 عبد الملک مروان، 117، 459 عبد الوهّاب، 476 عبید اللّه بن سلع همدانی، 260 عبید اللّه زیاد، 274، 276، 294، 302، 303، 328، 345، 359، 457، 496 عبید اللّه نسّابه، 498 عبیدة بن حارث عبد المطلب، 104 عبیدة بن فضل طائی، 227 عتبة ابن ابی وقّاص، 107، 377 عتبة ابن حارث، 109
عتبة بن ربیعه، 104 عتبة بن ابی معیط، 93 عثمان، 205 عثمان بن علی، 412 عثمان موصلی، 397 عدّی بن حمیر، 99 عرب، 93، 94، 99، 101، 109، 159، 160، 161، 162، 163، 168، 206، 207، 208، 250، 264، 282، 284، 310، 311، 317، 319، 330، 349، 353، 354، 355، 373، 376، 416، 452، 481، 486، 512، 515، 517 عروة بن زبیر، 94 عروسی حضرت قاسم، 15 عروة بن قیس، 260 عزرائیل، 25، 82، 115، 116، 143، 147 عزیز بن هارون، 460، 462 عزیز مصر، 70، 72 علی اصغر، 419، 426، 427، 479، 507، 508، 510 علی اکبر، 320، 325، 332، 344، 399، 419، 420، 421، 422،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:532
423، 424، 457، 479، 507 علی بن بشر همدانی، 227 علی بن حسین، 66، 176، 420 علی بن موسی الرضا، 34، 117 علیّ مرتضی 20، 24، 107، 114، 128، 134، 155، 174، 181، 183، 220، 239، 280، 342، 344، 363، 427، 517، 519 عکاشة بن محصن الأسدی، 138 عماد الدوله، 459 عماره، 96 عمّار یاسر، 99، 191 عمر بن طارق، 421 عمر بن علی، 411 عمر بن قرط، 388 عمر سعد، 69، 259، 290، 318، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 334، 335، 336، 345، 347، 349، 351، 352، 355، 370، 376، 377، 379، 390، 395، 398، 420، 421، 430، 450 عمرو بن الحجاج، 260، 345 عمرو بن جناده، 387 عمرو بن حارث مخزومی، 287،
457 عمرو بن عبد اللّه، 368 عمرو بن عبد ود، 200، 213 عمرو بن نعمان، 216 عمرو بن یربوع، 201 عون بن جعفر، 120 عیاض، 38 عیسی، 134، 150، 170، 177، 226، 307، 346، 452، 466، 467، 476، 486، 493، 494، 496، 499، 503، 505، 510، 511، 512، 515، 517 عمرو بن الحجاج، 345 عمرو بن حجّاج، 343 عمرو بن عبد اللّه مذحجی، 368 عمرو بن قیس احمسی، 335 عمرو بن لیث، 444 عمرو بن مطاع الجعفی، 374 عون بن عبد اللّه، 394 عون بن علی، 397، 399، 412 غلام ترکی، 384 فاطمه بنت اسد، 187، 188، 240 فاطمه زهرا، 21، 24، 35، 70، 80، 83، 133، 135، 141، 149، 154، 155، 168، 174،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:533
182، 215، 216، 220، 236، 239، 266، 298، 316، 329، 335، 344، 417، 452، 469، 475، 479 فرزدق، 315 فرعون، 77، 152، 157، 257، 452، 466 فرید الدّین عطّار، 196، 223 فضل بن حسن الطبرسی، 224 فضل بن عبّاس، 133، 136، 137، 138، 141 فضل بن علی، 378 فطرس، 245، 246 قابیل، 31، 32، 33، 34 قارون، 334 قاسم انوار، 455 قاسم بن حسن، 16، 400، 404، 455، 509 قریش، 24، 89، 94، 95، 96، 101، 103، 104، 105، 107، 109، 110، 137، 152، 159، 162، 188، 190، 290، 453 قطامه، 207، 208، 209، 211، 212 قیس بن سعد عباده أنصاری، 226
قدامه حبشی، 392 قدامه موصلی، 411 کعب الاحبار، 21 کلثوم خواهر موسی، 152، 466 کمال الدین ابن الخشّاب، 247 کوفیان، 80، 205، 215، 227، 258، 260، 261، 262، 271، 274، 280، 281، 284، 286، 288، 289، 290، 291، 313، 317، 319، 321، 323، 339، 358، 401، 430، 455، 488 کثیر بن شهاب، 280 کعب بن نصر، 356 کمال الدین ابن طلحه، 307 کنده، 451 لحی، 453 لوط، 494 لیلی، 461 لیوذا، 32 مادر قاسم، 232، 400، 401، 410 ماریه قبطیّه، 120 مالک، 67، 69 مالک بن انس بن مالک، 374 مالک بن حسن مهنا، 510
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:534
مالک بن عبد سریع، 384 مالک بن عروه، 336 مالک بن یسار، 495 مالک دوزخ، 147 مثرم بن دعیب الشیقام، 185 محکم بن طفیل، 284، 422 محمد اسحاق، 98 محمّد اشعث، 259، 280، 287، 288 محمّد اصغر، 120 محمد باقر، 508، 512 محمد بن اشعث، 278 محمّد بن انس، 396، 407 محمد بن عبد اللّه، 393، 500 محمد بن عبد اللّه بن جعفر، 393 محمد بن کثیر، 282 محمد بن مقداد، 388 محمد کثیر، 283 محمّد بن جعفر، 120 محمد کثیر، 259 محی السّنه، 116 مختار بن أبی عبیده ثقفی، 86، 282، 333 مدرک بن سهل، 398 مرحب یهودی، 200
مروان بن حکم، 230 مروانیان، 86، 340 مریم بنت عمران، 152، 172، 173 مسلم بن عقیل، 24، 261، 263، 267، 271، 274، 275، 276، 278، 279، 281، 283، 284، 286، 287، 291، 292، 294، 296، 297، 302، 312، 313، 315، 316، 321، 339، 389، 390 مسلم بن عمرو (عروه) باهلی، 276 مسلم بن عوسجه، 278، 369، 371 مسیب بن قعقاع خزاعی، 86، 464 مسیّب قزاری، 259 مشکور زندانبان، 296، 297 مصراع بن غالب، 422 مصعب بن یزید، 347 معاذ بن جبل، 192 معاویه، 227، 228، 241، 251، 264، 484 معمّر، 117 مفلح، 176 مفید شیخ، 151، 185، 245 ملک الأرض، 40
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:535
ملک الجبال، 40 ملک الریاح، 40 ملک السحاب، 38، 40 منصور بن الیاس، 460 منقذ بن مرّه عبدی، 422 موسی بن عمران، 226 منقذ بن نعمان، 423 موسی کلیم، 20، 77، 161، 257 مولانا رومی، 90 میکائیل، 131، 165، 493 میمونه، 133، 153 مهاجر بن اوس، 347 نجاشی، 117 نجم الدین عمر نسفی، 170، 250 نصاری، 344، 345 نصر بن کعب نخعی، 355 نعمان بن بشیر، 259 نمرود، 40، 41 نوح، 20، 30، 35، 36، 37، 150 نبهان بن زهیر، 399 نعمان بشیر، 274، 276 نعمان بن بشیر، 486، 487 نعمان حاجب، 284، 290 نمرود، 307، 493 نوح نجیّ، 464 نوفل بن ازرق، 417 نوفل بن مزاحم حمیری، 392 ورقاء بن عازب، 259، 282، 284 وهب بن عبد اللّه الکلبی، 362 والی شام، 227، 241، 251، 252 وردان تمیمی، 211، 213 وقار، 102 ولید، 104، 117، 252، 253، 254، 255، 258 ولید بن عتبه، 104 ولید بن عتبه، 252 هارون بن موسی، 516 هاشم بن عتبة بن وقّاص، 376 هانی بن ثویب حضرمی، 415 هانی بن عروه، 276، 278، 316، 318 هلال بن نافع بجلی، 371 هوازن، 451 هابیل، 31، 32، 33، 34 هاجر، 42، 43، 47، 466 هارون، 218، 222، 244، 515 هارون الرشید، 217 هارون نبی، 244 هاشم، 99، 264، 344، 375، 376، 377، 378، 379، 397،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:536
488، 504، 505، 509 هانی بن هانی سبیعی، 260 همدان، 214، 313 هند جگرخوار، 109، 111 یافث، 493 یافعی، 21، 38، 495 یحیی بن سلیم مازنی، 373 یحیی بن موسی، 504 یحیی بن نسّابه، 510 یحیی بن زکریا، 243 یحیی بن معاذ رازی، 89 یحیی بن ادریس، 505 یحیی حرّانی، 458 یحیی معصوم، 20، 86، 438 یزدجرد شهریار، 434 یزید، 231، 232، 235، 241، 251، 252، 253، 254، 255، 258، 259، 263، 264، 265، 266 یزید بن قعنب، 187 یزید بن زیاد، 387 یزید بن معقل، 361 یزید بن مهاجر جعفی، 382 یزید کلبی، 335 یسار، 359، 360
یعقوب بن لیث، 444 یعقوب، 20، 51، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 73، 74، 75، 76، 142، 176، 467 یعقوب عسقلانی، 468 یعلی ابن مرّه، 246 یوسف، 20، 42، 51، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 142، 163، 174، 176، 231، 240، 270، 341، 398، 466، 467، 502 یوسف یوسف بن احجار، 398 یهود، 154، 344، 345، 458، 475 یهودا، 59، 60، 63، 64، 65، 67 یهودی، 449، 475
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:537

فهرست اماکن و مناطق‌

آذربایجان، 369، 371 ابرقوه، 516 ابواه، 452 احد، 98، 105، 106، 111، 112، 113، 114، 115، 132، 133، 135، 136، 173، 197، 200، 211، 212، 377، 487 ارجان، 515 احزاب، 125، 159، 200، 251 ارض روم، 495 ارمنیه، 498 اقصاص، 510 اسکندریّه، 163 افریقیّه، 197 باب بنی خزیمه، 304 باب ساعات، 470 بابل، 40 بدر، 96، 104، 105، 109،
129، 207، 283، 285، 431 بصره، 97، 228، 274، 275، 284، 501، 505، 511، 515، 516 بطن الرّمه، 315 بغداد، 7، 502، 511، 514، 516، 517 بقیع، 132، 179، 240، 256، 512، 537 بلخ، 509، 515 بیت الحرم، 117 بیت المعمور، 32، 166 بیت المقدس، 117، 445 تبوک، 138 تهامه، 186 ترکستان، 271، 430 جحفه، 127 جدّه، 29، 87، 224، 239، 240،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:538
495، 503 جمل، 201، 203، 505 جیحون، 114، 326 جوانیّه، 508 جوزجان، 510 چین، 336، 404 حبشه، 99، 117، 498، 333، 343، 416، 459، 481، 501، 503، 516 حجاز، 93، 251، 252، 458، 503، 513 حظیره بنی نجّار، 224 حظیره بنی نجار، 224 حلب، 376، 459، 513 حلّه، 270، 281، 310، 311، 503، 514 حنین، 431 خراسان، 34، 271، 443، 510، 511، 515 خندق، 200، 213، 337 خیبر، 91، 117، 118، 134، 195، 200 دار الربیع، 284 دار مختار، 273
دجله، 30، 326 دریای محیط، 229، 240 دریای هند، 29، 500 دمشق، 86، 228، 233، 235، 241، 292، 294، 316، 376، 463، 464، 470، 481، 482، 483، 514، 517 دیر عبد الرحمن، 226 دینور، 516 ذات عرق، 315 زباله، 318 رفاده، 264 رقّه، 421، 513، 452، 465 رمله، 505 روحا، 105 روم، 275، 336، 337، 353، 416، 432، 475 ری، 328، 329، 330، 331، 333، 334، 340، 376، 398، 498، 508، 509، 513 زمزم، 117، 334 زیتون، 504 سغد سمرقند، 197 سامرا، 516
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:539
سرات، 323 سرّ من رأی، 519 سور، 293، 388 سیرجان، 516 شام، 27، 54، 62، 63، 77، 86، 87، 115، 116، 117، 118، 120، 157، 168، 172، 181، 200، 201، 220، 226، 227، 228، 230، 231، 232، 233، 235، 241، 246، 251، 252، 259، 263، 265، 266، 274، 277، 280، 282، 284، 290، 315، 323، 346، 352، 353، 355، 372، 376، 388، 390، 393، 405، 406، 407، 408، 415، 430، 432، 434، 457، 458، 459، 461، 463، 464، 467، 470، 472، 479، 481، 482، 483، 490، 491، 493، 499، 511، 518، 535 شعب، 100، 101، 109، 113 شقوق، 316 شیراز، 509، 515 صفا، 17، 70، 107، 128، 162،
164، 177، 187، 195، 198، 200، 221، 237، 258، 338 صفاح، 315 صفّین، 199، 201، 203، 325، 339، 459، 376 صیدا، 518 طالقان، 509 طایف، 103 طبرستان، 328، 329، 376، 498، 510 طخارستان، 515 طف، 38 طلعه، 516 عجم، 376، 515 عذیب، 323 عراق، 39، 226، 231، 251، 271، 292، 312، 313، 314، 315، 328، 343، 344، 355، 405، 407، 432، 459، 464، 467، 470، 474، 483، 508، 511، 514، 516 عرفات، 7، 126 عریض، 313، 513، 514 عسقلان، 467، 469
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:540
عقیق، 108، 231، 238 عمّان، 367 غاضریه، 452، 453 غدیر خم، 127، 128 غریّین، 217 فدک، 176 فرات، 30، 58، 299، 301، 302، 303، 327، 332، 335، 337، 354، 416، 417، 432، 433، 434، 435، 439، 447، 459، 490، 491 فارس، 503، 511 قادسیّه، 295، 315، 323 قصر أبیض مداین، 227 قصر بنی المقاتل، 318 قینقاع، 223 قرافیه، 507 قطقطانه، 321 قم، 509، 511، 517، 518 قیروان، 515 کربلا، 5، 8، 20، 21، 22، 24، 35، 37، 38، 39، 50، 53، 58، 59، 63، 66، 69، 76، 77، 79،
86، 96، 97، 115، 116، 117، 120، 122، 129، 176، 179، 192، 244، 246، 249، 255، 256، 266، 271، 305، 309، 310، 312، 315، 320، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 336، 338، 362، 363، 381، 401، 415، 417، 418، 427، 431، 434، 437، 439، 441، 443، 444، 446، 447، 448، 449، 452، 467، 470، 473، 475، 482، 485، 487، 488، 489، 490، 492، 496، 497، 500 کرخ، 508 کرمان، 79، 511، 516 کعبه، 100، 107، 110، 159، 187، 195، 200، 213، 451، 491 کناسه، 284 کنعان، 54، 60، 62، 64، 65، 67، 73، 74، 75 کوثر، 115، 128، 142، 152، 193، 196، 223، 228، 249،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:541
270، 297، 334، 344، 358، 371، 379، 386، 403، 408، 413، 421، 422، 427، 430، 491 کوفه، 16، 37، 86، 197، 201، 205، 207، 209، 213، 214، 215، 216، 218، 220، 226، 227، 259، 260، 261، 263، 272، 273، 274، 275، 276، 280، 281، 282، 283، 284، 287، 290، 291، 297، 300، 303، 312، 313، 314، 315، 316، 318، 320، 322، 323، 327، 328، 332، 333، 334، 339، 345، 346، 347، 352، 353، 355، 376، 388، 393، 403، 415، 440، 450، 453، 454، 457، 464، 467، 473، 480، 483، 487، 490، 493، 495، 499، 500، 501، 510 کوه قاف، 208 گورستان معلّی، 381 گیلان، 504، 510 ماریه، 325
ما وراء النهر، 511 مداین، 226، 227 مدین، 258 مدینه، 7، 21، 37، 52، 91، 103، 105، 106، 109، 111، 112، 115، 119، 120، 129، 137، 144، 153، 154، 164، 174، 175، 176، 181، 194، 215، 221، 227، 228، 230، 232، 235، 243، 251، 252، 256، 258، 259، 262، 263، 273، 294، 295، 314، 339، 344، 420، 434، 447، 460، 475، 480، 485، 486، 487، 488، 495، 498، 500، 503، 504، 505، 508، 509، 512، 513، 514، 517، 518، 519 مسجد کوفه، 495 مسجد اقصی، 117، 155 مسجد الحرام، 96، 100 مشهد غری، 510 مشهد نقطه، 458 مصر، 68، 70، 71، 72، 73، 76، 86، 87، 131، 160، 163،
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:542
203، 205، 231، 240، 257، 341، 405، 409، 415، 422، 428، 432، 466، 499، 504، 505، 506، 508، 509، 511، 513، 514، 518، 531، 534 مغرب، 44، 109، 170، 197، 199، 208، 504، 509، 514، 520 مکه، 93، 94، 98، 99، 101، 103، 109، 111، 152، 155، 159، 170، 185، 186، 187، 251، 254، 256، 257، 258، 259، 260، 261، 263، 264، 271، 272، 288، 290، 291، 312، 314، 315، 316، 322، 323، 381، 487، 502، 503، 514 منا، 23، 37، 46، 59، 60، 71، 72، 74، 76، 79، 80، 83، 89، 98، 101، 103، 123، 124، 127، 129، 130، 132، 133، 137، 142، 145، 148، 151، 168، 169، 170، 171، 183، 185، 186، 193، 197، 217،
226، 237، 253، 254، 255، 257، 258، 263، 264، 265، 266 موته، 118 موصل، 228، 229، 230، 233، 235، 330، 421، 458، 472 نجف، 217 نصیبین، 459، 498، 499، 513 نعمان، 25، 259، 274، 276، 258، 379، 486 نهروان، 201، 202، 203، 204، 207، 391 ورود، 46، 270، 315، 359 واسط، 508 ولایت، 313 هند، 110، 416، 445 یمن، 185، 186، 206، 238، 373، 475، 506
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:543

فهرست منابع و مراجع کتاب‌

اسباب نزول اعلام الوری انجیل بحر الحقایق بشایر المصطفی تاریخ ابو حنیفه دینوری تاریخ ابو المؤید موفق بن احمد تاریخ اعثم کوفی تاریخ العالم تاریخ طبری ترجمه سوره یوسف امامزاده تفسیر ثعلبی تفسیر فاتحه نسفی تفسیر کبیر بخاری تفسیر نسفی تکمله توریت
جفر ابیض- جامع- جفر احمد جفر خافیه درج الدرر دلایل ابو الشیخ دلایل امام مستغفری ربیع الابرار زمخشری روح الارواح روضة الأحباب روضة الاسلام روضة الشهدا روضة الواعظین زلال الصفا زهرة الریاض ستین الجامع للطائف البساتین سنن ترمذی سیر خوارزمی سیر کبیر طبری
روضة الشهداء، الکاشفی ،ص:544
شرح تعرف شفا قاضی عیاض شواهد النبوه صحاح اخبار صحیح نسائی صحیحین صحیفة الرضویه علم خافت و مزبور عیون الرضا فردوس الاخبار فصل الخطاب قرآن کتاب آل (ابن بابویه) کتاب کریم رجوع به قرآن کنز الغرائب گل و هرمز مبکیات مثنوی مختارنامه مرآت الجنان مسند حنبل مصابیح القلوب مصحف رجوع به قرآن مصحف حضرت فاطمه
مطالب السئول فی مناقب آل الرسول معارج النبوه معالم التنزیل مقتل ابو المفاخر رازی مقتل امام اسماعیل مقتل دینوری مناقب ابن مردویه مناقب خوارزمی موالید ابن حسام نظم درر السبطین نور الائمه خوارزمی
pejuhesh232
 
پست ها : 5587
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

قبلي

بازگشت به حسين ثار الله


Aelaa.Net